<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ati</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@atiyea1</link>
        <description>لیسانس فیزیک مهندسی خوندم، ارشد مدیریت اجرایی، حالا اما یه مترجمم، اینجا هم از خودم مینویسم هم مطالب جالبی که میخونم رو به صورت گزارش یا مقاله پست میکنم. امیدوارم این مطالب به درد بقیه هم بخوره</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:27:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14333/avatar/49omyI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ati</title>
            <link>https://virgool.io/@atiyea1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چاقی</title>
                <link>https://virgool.io/@atiyea1/%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C-ne2ctxhkniks</link>
                <description>الان که دارم این پست رو مینویسم ، بعد از وزن ماه اخر بارداریم، در بالاترین وزن عمر خودم هستم ۷۴ کیلو و این منو داره روانی میکنه بخش عظیمی از مغزم و انرژیش رو این موضوع به خودش اختصاص داده و عملا براش کار چشمگیری نمیکنم۲۰ روز پیش باز هم یک برنامه غذایی جدید از یه متخصص تغذیه جدید گرفتم اما طی این ۲۰ روز دو کیلو هم اضافه کردمواقعا حس میکنم سنگین شدم و راه رفتن دیگه به راحتی قبل نیس برامبا وجود کار خونه و کار اوريفليم و از همه مهم تر بچه داری دست تنها ، عملا وقتی برای رسیدگی به خودم نمی مونهنمیدونم چرا جون ورزش کردنم ندارم . سطح انرژیم بسیار پایینه و توی یه سیکل معیوب غذا خوردن و شیرینی‌جات افتادم که نمیتونم رهاش کنم ، بعد حرصم درمیاد از اینکه باید نخورم تا لاغر شم بدتر میرم میخورمکلا انگار از لاغر شدن ناامیدمچرا اراده ام تعطیل شده</description>
                <category>Ati</category>
                <author>Ati</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 00:22:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوک جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@atiyea1/%D8%B4%D9%88%DA%A9-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-n4rhlgnb1yok</link>
                <description>امشب شوک جدیدی بهم وارد شد باز هم خبر مهاجرت و خارج رفتن بار قبل پسر عموم ، و این بار به اصطلاح دوست صمیمیمهر دوی این افراد هم بدون اینکه از قبل چیزی بهمون بگن یکهو آخرش خبر دادن ، باز حالا پسرعموم رو بیشتر هضم میکردم چون ارتباط چندانی نداشتیم که بخواد بهمون بگه اما دوستم رو نه راستش البته که این نوع رفتارها رو قبلا هم از خودش نشون داده بود اما این یکی خیلی بزرگ بود و انتظار داشتم لااقل با این همه زمینه چینی یه ندایی بهمون میداداما دلیل عمده ی ناراحتیم موندن خودمه احساس میکنم بقیه دارن به آرزوهاشون (که آرزوهای منم همین شکلی بودن) ، میرسن و من اما هیچ ، من اما هیچ شدم هیچ ، نشستم تو خونه و بچه داری و شوهر داری و خونه داریغصه ی این برام خیلی زیاده  از بچگیم آرزوم درس خوندن تو دانشگاه های آمریکا بود اما چون میدونستم بابام نمیزاره فقط در حد آرزو نگهش داشتم و تلاشی براش نکردم.از شما چه پنهون پدر من حتی الان هم که شوهر کردمو بچه دارم باز هم تا حرف مهاجرت میزنم اخم میکنهشاید باید واقعا قبول کنم که من هیچم و به درد نخور . باید قبول کنم که زندگیم اونی نشد که رویاشو داشتم و هدر رفتهسرم ذوق ذوق میکنهدلم تنهایی و گریه میخواد </description>
                <category>Ati</category>
                <author>Ati</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 01:00:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@atiyea1/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-oqm05ntieesu</link>
                <description>انگار واقعا بعضی چیزها وقت خاص خودشون رو دارنشاید اینکه میخوام بگم رو تعمیم بدید به تنبلیم اما من طی تمام سالهای گذشته هر بار تلاش کردم برای آیلتس بخونم وسط کار به دلایل مختلف ولش کردم ولی الان با وجود یه بچه کوچیک مصرم که حتما بخونم و انجامش بدم و اتفاقا الان که خودخوان میخونم خیلی بیشتر وبهتر میخونم و از منابع مختلفی هم استفاده میکنم. میخوام بگم مایندست و طرز تفکر آدم ها در انجام کارها و به ثمر رسوندنشون خیلی مهم تر از باقی چیزهاست. الان هی فکر میکنم با خودم که چرا قبلا که بچه نداشتم و کار خاصی هم نداشتم و وقت تا دلت بخواد داشتم، نمی نشستم مثل الان که اینقدر سرم شلوغه، رو آیلتس خوندنم کار کنم و بعد پشیمونی میاد سراغم . اما انگار اون موقع واقعا نیازی تو ذهنم حس نمیکردم برای این کار، نه که الان بخوام مهاجرت کنم و این باشه نیازم، الان نیازم اینه که بالاخره این کار رو انجام بدم و خودم رو اول به خودم و بعد به خیلی ها ثابت کنم. نیاز دارم که پسرم بدونه که مادرش اگه میگه زبانش خوبه و سالها زبان خونده ، مدرکی هم برای اثباتش داره، اصلا نیاز دارم کار دیگه ای به جز بچه داری و خونه داری بکنم. اینا همه مایندست من رو تشکیل میدن که خوب قبل تر اصلا فکر نمیکردم بهشون و انگیزه ام قوی نبود. راستش پسرم خودش کلی انگیزه است برام که هر وقت افت می‌کنم دوباره با فکر کردنش بهش میتونم خودمو بکشونم بالا. حالا زبان خوندن و آیلتس گرفتن یه نمونه بود. حرفم کلی بود. اینکه انگار برای خیلی چیزها ادم هر چقدر تلاش بکنه، تا زمانش نرسه به نتیجه ای‌نمیرسه براش. اخه تو این فاکتور زمان خیلی چیزها خوابیده ، مثلا طی همین زمان ادمیزاد یا حتی شرایط میتونه خواسته و ناخواسته کلی تغییرات بکنه و برای رسیدن به جای خاص، چیز خاص ، فرد خاص اماده بشه. آماده شدن، آمادگی ذهنی،روحی و جسمی، آماده شدن اوضاع و شرایط ، همه ی اینها تو زمان قایم شدناینکه من برسم به این فکر که دیگه تحمل این شرایط رو ندارم،  اینکه برسم به اینکه نه دیگه این مدل آدمها نیاز من رو براورده نمیکنن و بدردم‌نمیخورن ،اینکه من برسم به اینکه این نحوه ی زندگی کردن دیگه جوابگوی منو خواسته هام نیست، همه زمان میخوانو البته کمی عقل که اگه تعقل نباشه زمان هم بگذره تو باز هم تغییری نمیکنی و باز هم همون اشتباهات گذشته رو تکرار میکنیخداوندا قدرت تحلیل و تعقل ما رو افزایش بده و به ما بینش و بصیرتی بده تا در طول زمان زندگیمون بتونیم بهره ی بیشتری ببریم آمین</description>
                <category>Ati</category>
                <author>Ati</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 16:57:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@atiyea1/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-sykeqbrcsdnb</link>
                <description>دو ماه و بیست و پنج روز است که تمام اوقات روزم ، تمام لحظاتم، تمام فکر و ذهنم، تمام زندگیم، پر شده است از تو.من هیچ وقت درگیر و دار بچه و بچه داری نبودم، هیچ وقت نوزادی را بیشتر از یک دقیقه بغل نکرده بودم و از هیچ چیز یک بچه سر در نمی آوردم و علاقه ای هم نداشتم که سردربیارم، من حتی در بازی های کودکی هم مادر هیچ عروسکی نبودم، دوست نداشتم اصلا، حالا اما تو بعد از سی و یک سال پا به دنیای من گذاشتی و به من لقب مادر دادی، حالا یکهو پر شدم از احساساتی که قبل تر حتی از وجودشون درون خودم مطلع هم نبودم. برمیگردم به این مدت نگاه میکنم، دوران سخت بارداری و این روزهای پس از زایمان را می بینم، می بینم هیچ وقت فکر نمیکردم تاب این سختی ها، شب بیداری ها و بی خوابی ها،  دردهای جسمی، استرس ها و فشار های روانی را بیاورم، من همیشه‌ ماحصل کار را دیده بودم و از پشت صحنه خبر نداشتم، نمی دانستم بارداری انقدر استرس زا است، معده درد و بی خوابی کلافه ات میکند که این دو تازه برای یک بارداری عادی هستند و من بارداری پرخطری داشتم، نمیدانستم زایمان اینچنین دردناک است، نمی دانستم پس از زایمان تا مدت ها از نوک پا تا فرق سر درد داری و وقتی دلت میخواهد بعد از نه ماه سختی، با خیال راحت بخوابی باید تازه دردهای جدید و بیخوابی و نگه داری از نورسیده ات که هیچ از آن نمیدانی را هم به قبلی ها اضافه کنی، نمیدانستم حتی اوایل شیردهی هم با درد و خونریزی همراه است، نمیدانستم استرس های مربوط به خود بچه اینچنین کلافه کننده هستند اما دوستی بهم گفت سخت است اما هرچه پیش می آید و میگذرد تو را قوی تر میکند.دروغ چرا، من بسیار خسته ام اما احساس میکنم هر روز از روز قبل کمی قوی تر میشوم و در انتها وقتی به صورت زیبای تو نگاه میکنم و وقتی بهم لبخند میزنی یادم میرود که یک ساعت پیش چقدر تلاش کردم آرامت کنم تا بخوابی و چقدر در گوشم گریه های وحشتناک کردی و حالا نیم ساعت نشده باز بیدار شدی :)</description>
                <category>Ati</category>
                <author>Ati</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 09:03:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@atiyea1/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-taegyf0hbf2a</link>
                <description>الان دو هفته است که توییتر رو از گوشیم پاک کردم و خوب لازمه که بگم چقدر حال روحی بهتری دارم حالا که هیچ توییتی نمی خونم اما چند روز قبل از این که توییتر رو پاک کنم، توییتی خوندم از آقایی که گفته بود دو سال پزشک درمانگاهی در بوئین‌زهرا بوده . یک روز، خانمی که به درمانگاه مراجعه کرده بود، نقل می‌کرده که در زلزلهٔ سال ۴۱ باردار بوده. خانم می‌گفت وقتی در جست‌وجوی تنِ عزیزانش زیر آوارها بوده، تنها چیزی که به او شوقِ زندگی می‌داده، حرکاتِ ملایم دخترکش بوده که: من دارم به دنیا می‌آیم.با خوندن این توییت یاد خودم افتادم  این روزها من هم تنها چیزی که باعث میشه عاقل!! باقی بمونم و بخوام جنگیدن رو ادامه بدم یا به بهبود امیدی داشته باشم، شوق دیدن و در آغوش گرفتن پسرم هست، هر چند همین انتظار هم دیگه تو این روزهای آخر داره خسته کننده و دیوونه کننده می شه :))این حقیقت که قراره تا دو-سه هفته ی آینده مادر بشم، در کنار ترسی که به دلم وارد میکنه ، بهم یادآور میشه که باید تلاش کنم در حد خودم و توانم دنیای بهتری واسه پسرم بسازم، بهم امید میده تا تو این جو غمگین و منفی جامعه که تقریبا خیلی ها رو درگیر خودش کرده ، مثبت باقی بمونم ، سخته، خیلی سخت، گاهی نشدنیه و گاهی بی فایده به نظر میاد،  ولی باید تلاش کنم ، هر چند کم و کوچک ، و این رو باید بدونم که هیچ تلاشی بی اثر نیست، شاید کم اثر باشه یا محدوده ی اثرش فقط زندگی خودم و خانواده ام رو شامل بشه ولی اگه هممون به همین اندازه هم برای بهتر شدن اوضاع تلاش کنیم‌مطمئنا برایندش مثبت خواهد بود،  همه باید چیزی برای چنگ زدن پیدا کنیم و براش زندگی کنیم و تلاش کنیم</description>
                <category>Ati</category>
                <author>Ati</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 12:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>What is Passion?</title>
                <link>https://virgool.io/@atiyea1/what-is-passion-tbcmammj1ky7</link>
                <description>شور و شوق و اشتیاق، همون انرژیه ، برای اینکه بفهمیم واقعا به چه‌چیزی علاقه داریم و مشتاق انجام دادنش هستیم، باید سعی کنیم بیشتر سراغ چیزهایی بریم که وقتی انجامشون میدیم احساس میکنیم انرژی گرفتیم و نیرومند تر شدیم، بگردیم و این کارها رو پیدا کنیم، این کارها حتی میتونن در کنار کار اصلی ما باشند تا بتونیم ازشون روحیه بگیریم و ادامه بدیم.زندگی بدون انرژی ناممکنه ، بدون شور و شوق ناممکنه، زندگی نیست که مردگیه، هر آدمی باید چیزی در زندگی داشته باشه که عاشقانه مشتاقش باشه و مشتاقانه حتی بدون توجه به نتیجه اش، انجامش بده، چون باور کنید یا نه یکی از مهمترین راه های پیدا کردن حال خوش، انجام دادن چنین کارهایی است، کاری که انجام دادنش حتی برای زمان کم ، بتونه ما رو ببره به یه دنیای دیگه، دنیایی قشنگ تر</description>
                <category>Ati</category>
                <author>Ati</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 10:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم من برای عاقل باقی ماندن در این شرایط</title>
                <link>https://virgool.io/@atiyea1/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-hxhhmsoafile</link>
                <description>توییتر رو از رو گوشیم پاک کردم ،کانال های خبری رو هم دیلیت کردم ، نمیخوام دیگه خبری بخونم ، خسته ام از این همه موج منفی، موج نفرت و خشم ، خسته ام که هیچ خبر مثبتی بهش پرداخته نمیشه یا حداقل اونجوری که باید بهش پرداخته نمیشه ، بهم نگید که آخه تو این مملکت خبر مثبتی وجود نداره که من مطمئنم وجود داره اما ما نمیبینیمش و نمیشنویمش و بهش اهمیتی نمیدیم، اصلا هیچ ساز و کاری وجود نداره تا تو همه ی این خرابی ها و سیاهی ها، بخش های رنگی تر رو هم نشون بده و این خودش حس بدبختی و فلاکت رو در وجودمون بیشتر از قبل میکنه ، انرژی نمی مونه بس که از صبخ تا شب منفی میخونیم و منفی میشنویم ، انرژی که پیشکش، خودمون هم کم مونده شبیه این منفیها بشیم که البته من اساسا اعتقاد دارم هر چی هست از خودمونه اما چرا حواسمون به خودمون نباشه ، بیایم تو تمام این خرابی ها ، ما مامنی امن باشیم حداقل برای اطرافیانمون ، که وقتی دور هم جمع میشیم بگیم گور بابای دنیا ، بگیم و بخندیم ، مراقب خودمون باشیم تا بتونیم مراقب جامعه باشیم ، جامعه از همین من و ماها ساخته میشه، اگه دولت و حکومتی وجود داره که حالمونو هر روز بگیره چرا ما جلوش تسلیم بشیم؟ به هزارو یک دلیل ما در حال حاضر اینجاییم و باید برای زندگی خوب بجنگیم، شاید این کلمه ی خوب گاهی ازمون دور بشه اما ما باید باز هم تلاش کنیم چون بخوایم یا نخوایم این عمرمونه که داره میگذره، من از سلامت روان خودم مراقبت میکنم تا از سلامت روان خانواده ام مراقبت کنم و خانواده ی من جزئی از جامعه ی من هستنفکر میکنم اولین قدم حداقل برای مدتی بی خبری باشه ، و این نه به معنی سر برگردوندن از واقعیات که به معنی اینه که میخوام تو این شرایط مغزم رو سالم نگه دارم جای خبر کتاب بخونیم شاید بهتر باشه?</description>
                <category>Ati</category>
                <author>Ati</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 16:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار تلخ تر از زهر</title>
                <link>https://virgool.io/@atiyea1/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%84%D8%AE-crzlp193knrq</link>
                <description>چقدر در این روزهای زمخت دلم لطافت میخواهد ، لطافتی از جنس طبیعت ، آسمان ، ابر ، باران ، برف ، گل، درخت ، هنر ، رنگ، آبی ، صورتی، گلبهی ،سبز، صدای پرندگان، نهر آب، آواز، آهنگ ، پیانو ، ویولن، عشق، مهربانی ، آرامش، پاکیزگی، بوی خوش ، هوای خوش، نور، خدا، ...شاید که کمی از سیاهی روزگار بکاهد‌</description>
                <category>Ati</category>
                <author>Ati</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2019 15:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>