<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه عطار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@attarmarziyeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:21:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مرضیه عطار</title>
            <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوشتن زندگی‌ام را بهتر کرده است</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bgpqlijb1tts</link>
                <description>به نام خداموضوع مقاله: نوشتن زندگی‌ام را بهتر کرده‌است.من عاشق نوشتنم.من عاشق چرخش و تاب خوردن کلماتم، آن سان که با عواطف انسانی گره می‌خورند. (جیمز میجر)اولین باری که نامه نوشتم، برای رهایی از یک کدورت دنیای نوجوانی بود، من آن روزها کلمات را به خوبی نمی‌شناختم، چه برسد به پیچ و تابشان که با عواطفم گره بخورند، اما ناباورانه گره خوردند، و نامهٔ من کارساز شد و من با دوستم آشتی کردم، و از همان روزها کلمات وارد زندگی من شدند و نمی‌دانم شاید هم من وارد دنیای کلمات شدم.به قول رضا بابایی: «نویسنده کسی است که نوشتن برای او آسان است اگر چه محصول کارش میانه باشد.»البته نا گفته نماند منظور رضا بابایی از سادگی بی‌مایگی نیست بلکه بی‌پیرایگی است.فارغ از محصول کارم، نوشتن برای من آسان است مانند دیدن، شنیدن، و شاید حتی نوشتن حس هفتم من باشد. و من با کمک این حس هفتم به کشف دنیا می‌پردازم.نوشتن همیشه زندگی من را بهتر کرده‌اند.کلمات باعث شدند تا من خودم را دوست بدارم و نوشتن را از خودم شروع کنم، وقتی موضوع نوشته‌هایت خودت می‌شوی در واقع تصویر واقع‌گرایانه‌ای از خودت پیدا می‌کنی و خودت را بهتر می‌شناسی و بیشتر متوجهٔ نقاط قوت و ضعف خودت ‌می‌شوی. و البته نیازها و خواسته‌هایت هم برایت مشخص‌تر می‌شوند و این امر باعث رشد فردی تو می‌شود.اثر مثبت دیگری که نوشتن بر زندگی من گذاشته است.کاهش استرس‌ها‌ است . تمام ما در طول زندگی به دلایل مختلف با استرس مواجه می‌شویم و گاهی این استرس‌ها ما را آزار می‌دهند. من همیشه با نوشتن از استرس‌هایم بخشی زیادی از آنها را به کلمه تبدیل می‌کنم و به دست کاغذ می‌سپارم. و همیشه دفترهایی برای روزانه‌نویسی و ثبت خاطراتم دارم که معمولاً در این دفترها به نوشتن از احساساتم می‌پردازم، و خواه‌ناخواه بانوشتن، هیجان‌های درونی‌ و البته استرس‌هایم کاهش پیدا می‌کنند و می‌توانم تصمیمات بهتری در مواجه با مشکلاتم بگیرم.تأثیر مثبت دیگری که نوشتن بر روی زندگی من گذاشته است، افزایش تمرکز است.گاهی بعضی افکار هستند که فقط با نوشتن می‌توان از شرشان خلاص شد و ذهن تنها با تخلیهٔ آنها بر روی کاغذ آسوده می‌گردد و همین امر باعث می‌شود که ذهن برای جذب و دریافت افکار خلاق تمرکز بیشتری داشته باشد و علاوه بر افزایش تمرکز به موضوعات نگاه خلاقانه‌تری داشته باشیم.نوشتن گاهی مانند جادویی است  که من را به اهداف و آرزوهایم، نزدیک‌تر می‌کند.من با نوشتن از آنچه که از زندگی می‌خواهم   هدفم را برای ذهن‌ناخودآگاهم خاص‌تر می‌کنم و در نتیجه تمرکزم برای رسیدن  به آن هدف بالا می‌رود و باعث می‌شود مسیر مشخص و درست‌تری را برای رسیدن به اهداف و خواسته‌هایم شناسایی کنم و البته برنامه‌ریزی درست‌تری داشته باشیم.همچنین نوشتن باعث گسترش روابط اجتماعی من شده‌است.من در کنار نوشتن دوستانی پیدا کرده‌ام که با آنها دغدغه‌های مشترکی دارم و معاشرت با آنها علاوه بر گسترش روابط اجتماعی‌‌ام، باعث شده است که مهارتهای اجتماعی‌‌ام بهتر شود و از بودن در کنار دوستانی که با آنها هم‌فکر و هم عقیده‌ام احساس خوبی داشته باشم و در کنار آنها از نوشتن بیشتر لذت ببرم.همچنین نوشتن باعث می‌شود که من از روزمرگی خلاص شوم.من با نوشتن تخیلم می‌توانم به سرزمینهایی سفر کنم که خالق آنها هستم، و به جای تمام شخصیتها و قهرمان‌های داستانهایم زندگی کنم، و به موجودات خیالی ذهنم مجالی برای زندگی کردن بدهم. و اینگونه از روزمرگی های زندگی رهایی یابم.من در آزاد نویس‌هایم آرامش را تجربه می‌کنمرهایی که در این آزاد نویسی‌هایم است بی‌نظیر است و آزاد نویسی‌‌های من در واقع  نوعی مراقبه است که باعث می‌شود روح من آرامش را تجربه کند.نوشتن شکر گزاری زندگی من است. من در نوشته‌هایم خداوند را به خاطر نعمت‌هایش شکر می‌کنم و نوشتن را موهبتی می‌دانم که سرانجام من را به آنچه می‌خواهم خواهد رساند و  شکرگزاری از پروردگار باعث می‌شود که نعمتها و برکتهای الهی در زندگی من جاری شوند. نوشتن، و در کنار آن خواندن سطح آگاهی من را بالاتر می‌برد و باعث می‌شود من درک بالاتری از زندگی داشته باشم. و سرانجام همهٔ آنچه من از نوشتن می‌خواهم را با خواندن کشف می‌کنم مثل خواندن از نویسندگانی که نوشتن را زندگی کرده‌اند. و چه زیبامی‌نویسد  یدالله رویایی از نوشتن.« این طور که من دارم می‌نویسم، این‌طور که من دارم می‌خوانم، نه برای منتشر شدن و نه برای خوانده شدن، نمی‌دانم چه چیز گم‌شده‌ای را باید به دست بیاورم، ولی می‌دانم که چیزی هست که باید پیدایش کنم و تصر‌ّفش کنم و یا تصر‌ّفم کند. و تا سرانجام گیرش نیاورم وگیرم نیاورد انگار آن‌چه می‌نویسم و می‌خوانم، از آن‌چه می‌نویسند و می‌خوانند، دور و بیگانه و خجول می‌ماند. انگار روی سوال راهمی‌روم، اعصاب من از سطح سؤال باز می‌شود و بسته می‌شود. آن‌چه می‌نویسم اتفاقاً می‌نویسم و آن‌چه می‌دانم اتفاقاً می‌دانم، ‌و تمامروز تراکم اتّفاق‌های روزانه من می‌شود، و تازه آن لغتِ تنها هنوز پیدایش نیست، و آنجا وقتی از جایش تکان نمی‌خورد، می‌بینم که آن‌چه می‌نویسم تازه آن چیزی نیست که می‌خواهم بنویسم، گرچه می‌روند و در مجموعه‌ی ناشرها جا می‌گیرند ولی قدرت‌های من را اینجا جا می‌گذارند.»منابع: کتاب بهتر بنویسیم _ عباس باباییکتاب چهرۀ پنهان حرف _ یدالله رویایی</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 05:52:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر یک لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-xjbvdzfrlt4h</link>
                <description>به نام خدا گاهی حتی روزها نگاهی به آنچه آنطرف پنجره می‌گذرد نمی‌اندازی، شاید برایت عادی شده‌است خیابان شلوغ و پر رفت‌ و آمد و شایدهم دلخوری از تمام پنجره‌هایی که هر کدامشان سهمی از  آسمانت را دزدیده‌اند.اما بعضی از پنجره‌ها غافلگیرت می‌کنند نه برای آنچه از بیرون آنها می‌بینی بلکه برای آنچه که از درونشان منعکس می‌کنند.می‌خواهم داستان یک پنجره را برایتان بگویم. یکی از پنجره‌های فرودگاه مهرآباد، همانها که بلندند و آنقدر سخاوتمندند که چشمانت را ازدیدن آسمان پر کنند.اواخر اسفند سال ٩٩ دقیقاً یک ربع مانده به پروازمان، بلندگوی فرودگاه با لحن خاصی که یعنی تقصیر ما نیست باران را که خودتانمی‌بینید، اعلام کرد: «مسافرین محترم پرواز کیش ایر به مقصد جزیرهٔ کیش، متأسفانه به علت وضع نامناسب جوی پرواز شما با تأخیرانجام می‌شود؛ از صبر و شکیبایی شما متشکریم!»برای اینکه صدای غر‌ولندهای مسافران را نشوم به سمت قسمت خلوت فرودگاه رفتم و از آنجا که عاشق این وضع نامناسب جوی و بارانزیبایی که می‌بارید بودم روبه‌روی یکی از این پنجره‌ها نشستم. و محوطۀ فرودگاه را با هواپیمایما‌هایی  که بالهایشان زیر باران خیس شده‌‌بودند و ماشینهای پای‌پروازی که مشغول تجهیزشان بودند تماشا‌ کردم.هوا که کمی تاریک شد شیشهٔ پنجرهٔ فرودگاه تبدیل به آینه‌ای شد که آنچه در سالن می‌گذشت را انعکاس می‌داد، از میان تمام تصاویریکه از آدمهای پشت سرم می‌دیدم تصویر مرد جوانی توجه‌ام را جلب کرد؛ اولش فکر کردم به دیوار تکیه داده‌است و منتظر کسی می‌باشد،اما بیشتر که نگاهش کردم دیدم حالش خوب‌تر از ان است که منتظر کسی باشد،  چهره‌اش شاد و بی‌آلایش بود و لبخندی نابی بر لبانش نقش بسته بود، انگار متعلق به جایی بهتری از این دنیا بود، با ‌تمام آدمهای اطرافم که اغلب سرهایشان را پایین انداخته بودند و دنیا را از قاب شیشه‌ای داخل دستانشان می‌دیدند، فرق داشت. نمی‌دانم چند دقیقه مشغول تماشایش بودم، اما چند بار خواستم برگردم وببینمش ولی منصرف شدم؛ آنقدر حضورش در سالن پر‌رنگ بود که نتوانستم برگردم و نگاهش کنم و تصمیم گرفتم که چند عکس از اوبگیرم. که البته عکسهایم واضح نبودند.وقتی بلندگوی فرودگاه شمارهٔ پروازمان را اعلام کرد از جایم بلند شدم تا از پرواز جا نمانم برای چند ثانیه نگاهش کردم، و حسابی از آنچه دیدم شوکه شدم، او فقط یک عکس چسبیده به دیوار بود، عکس شهیدی که دستش را به بر روی سینه‌اش گذاشته‌بود، اورکت طوسی پوشیده بود و پوتین به پا داشت.وقتی در هواپیما بودم به این فکر می‌کردم که چگونه انعکاس پنجره ذهن من را فریفته بود و باعث شده بود تا فراموش نکنم آدمهای دیدنی،همیشه دیدنی باقی خواهند ماند.پی‌نوشت: متاسفأسفانه من نتوانستم عکس بهتری از او بگیرم اما همین عکس ناواضح هم چیزی از مهربانی چهره‌اش نمی‌کاهد.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Tue, 25 May 2021 13:42:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلوط همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B7-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-hl17fk0cf8cr</link>
                <description>به نام خدا چند سال پیش در همسایگی ما درخت بلوطی زندگی می‌کرد که اصالتش به جنگل می‌رسید، یک موجود زیبا و دوست‌داشتنی که ریشه‌اش در  رودخانه‌ای باصفا بود؛ اما از بدِ روزگار تنه‌اش در باغچهٔ همسایه و کنار دیوار او بلا‌تکلیف مانده بود.این موجود بی‌آزار رفیق من بود، روزهای گرم و طولانی تابستان سخاوتمندانه سایه‌اش را در حیاط ما می‌انداخت و خنکی و طراوتش حیاطمان را پر می‌کرد. شبها که باد برگهای پهنش را نوازش می‌کرد صدایم می‌کرد تا من تماشایش کنم، یک بار هم که درِ خانهٔ همسایهٔ‌مان باز بود دزدکی رفتم و بغلش کردم تنه‌اش بزرگ بود و در آغوشم جا‌ نمی‌شد اما پر بود از عطر جنگل، نفس می‌کشید و من تازه فهمیدم که چقدر زنده ‌است.از همان روز نگرانش شدم فهمیدم که عاشق زندگی است و هر شب ریشه‌هایش را بیشتر در آب رودخانه فرو می‌برد، بی خبر از آنکه هرروز تنه‌اش بزرگتر می‌شود و دیوار همسایه را خرابتر می‌کند.همسایهٔ‌مان دل خوشی از او نداشت و همیشه به جان درخت بیچاره غر می‌زد و می‌گفت:« دلم را به چه چیز تو خوش کنم؟ میوه‌ات که خوراک سنجاب‌هاست، سایه‌ات هم که ارزانی همسایه است فقط دیوار من را خراب می‌کنی.»اما درخت گوشش به این حرفها بدهکار نبود و همهٔ حواسش به پرندگان و سنجابهایی بود که روی ‌شاخه‌هایش لانه می‌ساختند، به ابرهایی که  از بالای سرش عبور می‌کردند، به نوازش قطره‌های باران، به دلبری بلبل‌هایی که دم صبح، لَبی می‌خواندند و غیب می‌شدند.بلاخره یکی از روزهای زمستان همسایهٔ‌مان که چشمش به ترک دیوار بود، روح زیبای درخت را ندید و تبر به ریشه‌اش زد.من وقتی رسیدم که کار از کار گذشته بود، پیکر قطعه قطعه‌اش همه جا پخش شده بود. حیاط خانهٔ ما پر بود از ، شاخه‌های بزرگ وکوچک، انگار درختم ابر شده بود و همه جا باریده بود.نمی‌دانستم چه کار کنم، کنار کندهٔ بی‌جانش نشستم و گریه کردم.چند روزی طول کشید تا همسایه پیکر درخت را جمع کرد و به دلالهای چوب فروخت، تازه فهمیده بود درخت بزرگی را از پا درآورده است.دیگر پنجرهٔ اتاقم را دوست نداشتم چون جای خالی او را نشانم می‌داد. شبها صدای باد سرگردان را می‌شنیدم که دنبال درخت می‌گردد، صدای پرندگان را می‌شنیدم که همسایه را نفرین می‌کنند که سر سیاه زمستان آواره‌شان کرده است.چند روز بعد برای فروختن ویلا به املاک رفتم اما وقتی کارشناس املاک که پسر جوانی بود پرسید :«همان ویلای کنار رودخانه که بلوط جنگلی زیبایی دارد؟» کمی مکث کردم، سرم را پایین انداختم و گفتم:« نه، ویلای کناری‌اش، در ضمن آن درخت را قطع کردند.» پسر جوان با تعجب گفت:« راست می‌گویید؟چند وقت است قطع کردند؟ من هر روز آن درخت را می‌دیدم چطور متوجهٔ نبودنش نشدم »گفتم:« کمتر از ده روز است» پسر جوان آهی کشید و گفت:« حیف، آن درخت حداقل پنجاه سال عمر داشت خیلی قدیمی بود، وقتی من کودک بودم آن‌طرف رودخانه پر بود از درختان بلوط و کاج، اما حالا پر شده از ویلا و ساختمان »بعد از مکث کوتاهی دوباره گفت :« درخت زیبایی بود چرا این کار را کردند؟» اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم:« چون حرف گوش کن نبود و دیوار همسایه را خراب می‌کرد» کارشناس املاک که اشکهای من را دید با لحن آرامی گفت:« برای همین می‌خواهید آنجا را بفروشید.»با صدایی گرفته گفتم :« آن ویلا دیگر صفایی ندارد.» لیوان آبی برایم آورد و گفت :« راستی می‌دانستید اگر دانه‌های بلوط را که تازه از شاخه جدا شده‌اند بکارید دوباره درمی‌آیند؟»نگاهش کردم و سرم را به علامت منفی تکان دادم، از اینکه می‌دانست از این موضوع بی‌خبرم خوشحال شد و با اشتیاق بیشتری گفت:« دانه‌های بلوط را پیدا کنید، حتماً هنوز اطراف درخت روی زمین هستند یکی دو تا از آنها را بکارید حتماً تا عید جوانه خواهد زد دانه‌ها هنوز تازه هستند و ده روز بیشتر نگذشته است»گفتم:« مطمئنی!؟»با هیجان خاصی گفت: «البته، شما امتحان کنید اگر الان بکارید برای بهار جوانه خواهند زد»لبخند کم رنگی روی لبهایم ظاهر شد و گفتم:« امیدوارم»او نیز لبخندی زد و گفت:« شاید بلوطی که شما بکارید زیباتر از بلوط قبلی شود، برای فروش ویلا هم فعلاً عجله نکنید.»خوشبختانه آن روز چند دانهٔ بلوط در حیاط خودمان پیدا کردم و در باغچه در جای مناسبی که از دیوار فاصله داشت کاشتم.چند هفته‌ای گذشت اواخر فروردین ماه بود، دیگر داشتم نا‌امید می‌شدم اما یک روز که از پنجره جای خالی درخت بلوط را می‌دیدم چشمم به محل کاشتن دانه‌‌‌ها افتاد، دیدم جوانهٔ کوچکی از خاک بیرون آمده است، مطمئن نبودم بلوط باشد به سرعت به کنارش رفتم، او یک جوانهٔ بلوط بود با یک برگ کوچک، ناباورانه چند دقیقه‌ای نگاهش کردم برگ کوچکش را نوازش کردم و تصمیم گرفتم مراقبش باشم تا به درخت بزرگ و تنومندی تبدیل شود درختی که فقط برای خودم باشد و دیوار هیچ همسایه‌ای تنه‌اش را محصور نکند.از اون روز‌ها چند سالی می‌گذرد، امروز بلوط کوچک من حدواً یک‌‌ونیم متر است و چند شاخهٔ باریک دارد، سخاوتمند است و عطر جنگل می‌دهد.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 03:22:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-obw4dxad7xhd</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/diugrac21fff-31MEl.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۱۱,۵۷۹ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۵۱ مرتبه پسندیدند و  ۵۳ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۵ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۵۵۱ بار خوانده شدند و ۳۸,۸۱۱ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۵۳۲۰۹۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱,۷۳۹ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۵۳۲۰۹۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 13:39:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرِ آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-drtiap8cdubx</link>
                <description>این روزها شعر شاعری مرده چنان مجذوبم کرده است که در تصورم نمی‌گنجد که او قرنها قبل از من زیسته‌است، واژگان این شعر آنقدر برایم آشنا هستند که گویی خود آنها را سروده‌ام! و آنها نتیجهٔ پرسه زدن‌هایِ بی حاصل افکارِ من، و حال و هوای این روزهایم هستند.شاعر با واژگانش توانسته بخشی از روحم را لمس کند که خود از وجود آن بی خبر بودم! و آنقدر به من نزدیک شده که حس خویشاوندی با او دارم و احساس می‌کنم جایی در زمان او و واژگان شعرش را گم کرده‌ام و حالا در این روزگار به آنها رسیده‌ام.نمی‌دانم انسانهای دیگر هم وقتی این شعر را می‌خوانند این حس آشنا و دلتنگی خاص را تجربه می‌کنند؟ یا از عواطف و احساسات دیگری بهرمند می‌شوند، اما خوب می‌دانم که این خاصیت جاودانگی شعر و ادبیات است، و شاعری که پایش به ابدیت واژگان باز شود شعرهایش تا ابد ناب و زنده باقی خواهند ماند.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 02:07:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوسۀ سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%DA%A9%D9%88%D8%B3%DB%80-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-kqmrownnwm0p</link>
                <description>بشقاب ناهارش در روزهای چهارشنبه، شامل چند برشِ نازک ماهی سرخ شده‌ ، پورهٔ سیب زمینی، مقداری سبزیجات و چند تکه نان تازه‌بود که مثل هر روز اشتها برانگیز بود، و کوین می‌‌دانست آشپز تازه‌ وارد ماهی را خیلی خوب طعم دار می‌کند، اما اشتهایی برای خوردن غذا نداشت.نگاهی به مایکل که روبه‌رویش ایستاده بود انداخت  و گفت:« راستی حال آن خانم چطوره؟ اسمش چی بود؟ فراموش کردم»مایکل سرش را پایین انداخت و گفت: «پاتریشیا گُلدن»بعد سرش را تکان داد و گفت:«اصلاً خوب نیست.»مایکل کمی مکث کرد و دوباره گفت:« ده دقیقه پیش با دکتر توماس صحبت کردم، راستش مجبور شدند پای چپش را قطع کنند، وزخمهای روی شکمش هم خیلی عمیق‌اند و خون زیادی را از دست داده، فکر نمی‌کنم زنده بماند »کوین نفس عمیقی کشید و گفت :« نمی‌دانم این کوسهٔ لعنتی دیگر از کجا پیدایش شد»بعد در حالیکه سیگارش را روشن می‌کرد گفت: « تا امروز حملهٔ کوسه به این سواحل گزارش نشده‌بود، اما از شانس بعد من، هنوز دو ماه نیست که به این مرکز منتقل شدم، سر و کلهٔ یک کوسهٔ سفید پیدا می‌شود.»مایکل گفت :« تازه شانس بیاوریم همین یکی باشه»کوین با تعجب  پرسید :«منظورت چیست؟»مایکل چشمان آبیش را درشت‌تر کرد و گفت :«راستش رئیس، کوسه‌های سفید قبیله‌ای زندگی می‌کنند»و برای اینکه تأثیر حرفش را ببیند به چهره کوین خیره شد.کوین ابروان تیره‌اش را درهم کشید و گفت : «خدای من پس ما با یک قبیله کوسه طرفیم»مایکل انگشتانش را در بین ریش بولندش فرو برد و و کمی چانه‌اش را خاراند و با تردید گفت :« منظورم این است که، یعنی آنها گروهیدر دریا زندگی می‌کنند، و امکان دارد تعدادشان بیشتر باشد»کوین در حالی که رنگش پریده بود گفت:« تو مطمئنی یک کوسهٔ سفید بود. »مایکل گفت :« بله متأسفانه گروه تحقیقاتیِ ساموئل، اطراف اسکله دیدنش .»کوین چند ثانیه به مایکل نگاه کرد و گفت :« جلسه را زودتر برگزار می‌کنیم ده دقیقه دیگه تیم را خبر کن»کوین در تمام مدت جلسه تلاشش را کرد، تا جان را قانع کند که در مرکز بماند و دلیلش هم این بود که در صورت حملهٔ احتمالی کوسه‌هابه جزیره، او بتواند اوضاع را مدیریت کند.جان در تمام مدت جلسه ساکت بود و به صحبتهای کوین گوش می‌داد اما به نظرش دلایل کوین برای ماندن در مرکز، قانع کننده نبود، واو که دیگر نمی‌توانست سکوت کند، گفت :«رئیس مطمئن باشید ما فقط با یک کوسهٔ سفید طرف هستیم، تیم ساموئل و گشت خودمان تمامسواحل را گشته‌اند، و تنها یک کوسهٔ سفید در حوالی اسکله دیده‌اند.»بعد با لحن آرام‌تری ادامه داد:« درسته که کوسه‌های سفید دست جمعی حرکت می‌کنند اما این کوسه احتمالاً از دستهٔ خود جا مانده واتفاقی به این سواحل آمده‌است»کوین حرف جان را قطع کرد و گفت :« اما به هر حال اون یک کوسه است و احتمال دارد دوباره به کسی آسیب برساند»جان گفت: «رئیس فراموش نکنید که کوسه‌ها معمولا‌ً انسانها را با ماهی‌ها اشتباه می‌گیرند، و به آنها حمله می‌کنند، و اغلب انسانها رانمی‌خورند، مثل موردی که ما امروز با اون روبرو شدیم.»کوین نفس عمیقی کشید و گفت:« بله درسته، متأسفانه پاتریشیا حالش بسیار وخیم است»جان مکثی کرد و گفت : « اما ما او را از دست دادیم، رئیس شما خبر ندارید؟ »کوین نگاهی به مایکل انداخت و چیزی نگفت، مایکل که گونه‌هایش سرخ شده بود سرش را پایین انداخت.کوین سرش را تکان داد و گفت :«خوب، جان تو مسئول اجرایی این عملیات هستی برنامه‌ات چیست؟»جان مکثی کرد و ادامه داد: «طبق تحقیقات ما کوسه‌‌ها شبها به قسمتهای پر عمق می‌روند و ما باید قبل از غروب در قسمتهای عمیقاطراف اسکله باشیم و با یک طعمهٔ آغشته به مواد منفجره غافلگیرش کنیم.»کوین گفت :« امیدوارم به همین سادگی که تو می‌گویی باشد»جان لبخندی زد و گفت :« تا یک ساعت دیگر عملیات را شروع می‌کنیم ، من کشتی تحقیقاتی ساموئل را برای این عملیات انتخاب کردم،هم مجهز است و هم ساموئل و تیمش با ما همکاری می‌کنند.»کوین گفت: «موافقم، راستی، از جک خواستم با گروهش با فاصلهٔ مناسب از ما بیایند تا اگر خطری ما را تهدید کرد، آنها بتوانندخودشان را به ما برسانند»جان ابروانش را در هم کشید و گفت :« جک! گروه گارد ساحلی؟ به نظر من بهتره پای آنها را به این قضیه باز نکنیم.»کوین به چشمان جان خیره شد و گفت : « اما آنها خیلی حرفه‌ای هستند، و امنیت گروه را تضمین می‌کنند»جان دستش را در میان موهای‌‌ لختش فرو برد و آنها را به عقب راند و گفت:« رئیس کاش به جای آنها از بچه‌های گشت خودمان استفاده می‌کردیم، در آخر  مدعی ادارهٔ عملیات می‌شوند و همه چیز به پای آنها نوشته می‌شود.»کوین که می‌دانست جان به دنبال ترفیع است با عصبانیت گفت : « جان‌ِ تک‌تک اعضای این عملیات برای من مهمه می‌فهمی، مهم نیست مدال را گردن چه نهادی می‌اندازند مهم نابودی اون کوسهٔ لعنتی و حفظ جان تک تک اعضای عملیات است.»جان سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت و کوین دوباره با لحن آرامتری گفت: « در ضمن فراموش نکنید رئیس این عملیات من هستم.»جان سرش را بالا آورد و نگاهی به کوین کرد و گفت؛ « باشه رئیس هر چی شما بگویید. »بعد مکثی کرد و گفت :« رئیس بهتره اعضای عملیات را مشخص کنید، داریم روز را از دست می‌دهیم »کوین به صندلی‌اش تکیه داد و گفت :« ساموئل و تیمش،تو و مایکل و البته من.»کوین هرگز فکر نمی‌کرد که کار در یک مرکز ساحلی اینقدر دردسر داشته باشد و علی رغم ترسش از دریا این شغل را به خاطر حقوق بالاو مزایایش قبول کرده بود، اما اصلاً احساس خوبی نداشت و به ناچار دو تا قرص دریا زدگی و یک آرامش بخش خورد.هوای عصر خنک‌تر بود، کوین در کابین ملوان نشسته بود و ترجیح می‌داد از آنجا دستورات لازم را بدهد و عملیات را کنترل کند. اما جاندست بردار نبود و انگار فهمیده بود کوین حالش چندان خوب نیست.هر چند که کوین سعی می‌کرد به امواج دریا نگاه نکند اما فایده‌ای نداشت، در دلش آشوب بود و چشمان کارلوس مدام جلوی دیدگانش ظاهر می‌شدند، سرش را محکم در دست گرفته بود و با کف دستانش شقیقه‌هایش را  می‌مالید اما سر دردش بیشتر می‌شد. با خودش می‌گفت باید روزی بر این ترس مقابله کنی، و امروز بهترین فرصته، اما باز دلشوره به سراغش می‌آمد و با کوچکترین تکان کشتی رنگشمی‌پرید .جان سرش را خم کرد و وارد کابین شد و با هیجان گفت: «رئیس، مایکل برای چند لحظه کوسه را دیده! احتمالاً خونهایی که در آب ریختیمکار خودشون را کردند.»اما کوین که سرش را در میان دستانش می‌فشرد جوابی نداد.جان بلندتر گفت :« رئیس می‌شه لطفاً به عرشه بیایید مایکل کوسه را...»کوین حرف جان را قطع کرد و گفت : « جان چند بار یک حرف را میزنی، اون گوشت لعنتی را آماده کردید؟»جان با صدای آرامی گفت :« بله رئیس»و از کابین خارج شد، اما چند ثانیه بعد درِ کابین را باز کرد و همانجا ایستاد و گفت :« رئیس اگر مشکلی هست من مسئولیت عملیات رابر عهده می‌گیرم، شما استراحت کنید»کوین با صدایی بلندی گفت :« چیزی نیست جان، این میگرن لعنتی دست بردار نیست، به بچه‌ها بگو همه چیز را آماده کنند من تا چنددقیقه دیگه دیگر می‌آیم.»جان که از کابین خارج شد کوین زیر لب گفت:« آره عملیات را تو اداره کنی که بعدش هر مزخرفی در اون گزارش لعنتی‌ات بنویسی و یکهفته نشده جای من را بگیری، »بعد نفسی کشید و سعی کرد از جایش بلند شود و با صدای بلندتری گفت : « من امثال تو را خوب می‌شناسم.»اما ناگهان سرش گیج رفت و به زمین افتاد. در همین لحظه مایکل وارد کابین شد، کوین را بلند کرد و روی تخت کوچکی که گوشه کابینبود، خواباند.کوین چشمانش را باز کرد و گفت : « مایکل من اصلاً حالم خوب نیست به جان بگو تا هر کاری لازم است انجام بدهد.»مایکل که دل خوشی از جان نداشت به کوین گفت:« رئیس هیچ می‌دانید چه می‌کنید، من که حاضر نیستم جان جای شما را بگیرد، شماباید هر طوری هست حالتون خوب شود. »مایکل نگاهی به اطراف کرد و قرصی را در دهان کوین گذاشت و لیوان آبی را به او خوراند.چند دقیقه نگذشته بود که کوین احساس کرد حالش بهتر شده چشمانش را باز کرد، مایکل کنارش نشسته بو‌د.کوین گفت : « مایکل بابت اون قرص ممنونم، احساس می‌کنم حالم خیلی بهتر است.»مایکل سرش را نزدیک گوش کوین برد و گفت:« حالتون بهتر هم می‌شه شما باید رئیس بمانید»کوین احساس خوبی داشت، و احساس آرامش و سبکی خاصی را تجربه می‌کرد، چشمانش را به مایکل دوخت و گفت :« مایکل باورتمی‌شود من در سن دوازده سالگی شاهد غرق شدن برادرم در دریا بودم.»مایکل نگاهی به کوین کرد و گفت :« رئیس گذشته‌‌ها را فراموش کنید شما باید همین الان به روی عرشه بروید»نزدیکهای غروب بود باد ملایمی می‌وزید و بوی زهم ماهی به مشام می‌رسید که احتمالاً  مربوط به کوسهٔ سفید بود که اطراف کشتیمی‌چرخید، و شاید هم بوی خونی بود که از گوشت آویزان شده می‌چکید. اما کوین حالش بهتر بود هرچند که باز هم سعی می‌کرد به دریانگاه نکند. دریا مواج نبود و کشتی تکانهای کمتری می‌خورد، و شرایط خوبی برای اجرای عملیات مهیا بود.کوین صدای جان را از قسمت دیگر عرشه می‌شنید که می‌گفت: « مطمئن هستم رئیس در عمرش حتی یک سفر دریایی هم نداشته استکه اینقدر حالش بد شده‌است، واقعاً جالب است »کوین سکوت کرد و چیزی نگفت حق با جان بود او حتی یک گشت کوچک را در این دوماه خودش انجام نداده بود. اما شاید این اتفاق بایدمی‌افتاد تا او بتواند بر ترس همیشگی‌اش غلبه کند.کوین به سمت جان رفت و با صدای بلند بطوریکه  تمام افراد داخل کشتی صدایش را بشنود فریاد زد:« همه آماده باشید، عملیات راشروع می‌کنیم، گوشت را وارد آب کنید»جان که از دیدن کوین متعجب شده بود گفت: « خوشحالم که بهتری رئیس»کوین آرام کنار گوشش زمزمه کرد:« جان اصلاً خوب نیست آدم پشت رئیسش حرف بزند، درسته؟»جان سرش را پایین انداخت و گفت:« بله رئیس»کوسهٔ سفید اطراف کشتی می‌چرخید و بوی خون دیوانه‌اش کرده‌بود، مایکل که گوشت را که داخل کیسه توری مانندی گذاشته بود، آن راآرام توسط یک دستگاه که به یک قرقرهٔ طنابخور بزرگ متصل بود وارد دریا کرد.کوسه دریک چشم به هم زدن کیسه را به دندان گرفت و به زیر کشتی رفت و همانجا منفجر شد و  شدت انفجار کشتی را واژ گون کرد.کوین در آب دست و پا می‌زد و فروتر می‌رفت، در زیر آب چیزی دیده نمی‌شد و فقط صدای حبابهای آبی را که از دهانش خارج می‌شدمی‌شنید، ناگهان صدای برادرش کارلوس را شنید، که صدایش می‌زد کوین، کوین، شنا کن،شنا کن، اما کوین شنا بلد نبود.گروه کشت ساحلی که شاهد حادثه بودند با سرعت به کشتی نزدیک شدند و به کمک آنها شتافتند.کوین به بشقاب ناهارش نگاه می‌کرد ماهی‌سرخ شده با کره، پوره سیب زمینی و سبزیجات درست مانند هفتهٔ گذشته، و به نظرش بسیاراشتها برانگیز بود.در همان لحظه مایکل وارد اتاق شد و گفت:« ببخشید رئیس زمان ناهار است، بعداً می‌آیم»کوین گفت: « بگو مایکل»مایکل با مکثی گفت:« خوب، زمان گشت چهارشنبه است و جان مسئول گشتهای چهارشنبه بود، اما الان چه کسی باید جای او برود»کوین گفت : « راستی حالش خوب است؟ »مایکل سرش را تکان داد و گفت:« بله رئیس اما اوضاع پایش اصلاً خوب نیست، از چند جا شکسته فکر کنم یک ماهی باید در گچباشد.»کوین گفت:«باشد من به جایش به گشت می‌روم باید کم‌کم به دریا عادت کنم»مایکل گفت : «رییس فکر کردم من می‌توانم جای او به گشت ساحلی بروم»کوین خنده معنی‌داری به مایکل کرد و گفت: « هنوز جریان قرصی که به من دادی را فراموش نکردم مایکل.»مایکل خنده‌ای کرد و گونه‌هایش قرمز شدند و گفت: «رئیس من که قبلاً توضیح دادم آن فقط یک قرص آرام بخش بود و کمی عضلات را شلمی‌کرد، باور کنید من از مواد مخدر استفاده نمی‌کنم. »کوین خندید و گفت: « البته که همینطور است تو هم می توانی برای گشت امروز با من بیایی و شاید و هفتهٔ آینده بتوانی به جای جان اینکار را انجام بدهی»مایکل لبخندی زد و گفت :« حتماً رئیس»کوین تکه‌ای ماهی در دهانش گذاشت و طعم کره و ادویه خاص ماهی را بسیار پسندید. بعد گوشی تلفن را برداشت و به منشی‌اش گفت : « النا می‌توانی ترتیبی بدهی همه اعضای تیم در یکی دو روز آینده آزمایش خون بدهند.»</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 21:01:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای از طرف ساکن جزیرۀ مرجانی</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%80-%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-ty41h8dwr5qy</link>
                <description>سلامساحل جزیرۀ من مرجانی است ، مرجان هایی که میلیاردها سال پیش مرده‌اند و من روی اجساد باستانی مرجانهایی زندگی می‌کنم که انگار هنوز زنده‌اند و نفس می‌کشند! هوای جزیره دم دار است در ساحل بوی دریا و ذوهم ماهی می‌آید، خرچنگهای سفید و قهوه‌ای بومی جزیره در ساحل کارنوال شادی راه انداخته‌اند و دائم دستانشان را بالای سرشان می‌‌آورند و یک جور خاص می‌رقصند‌، دقیقا‌ً مثل قبایل دور از تمدن در آفریقا. انگار من هم برایشان جزئی از جزیره هستم یا احتمالاً یک جانور ناشناخته‌ام.من همراه خود به این جزیره تنها قلم و کاغذ آورده‌ام و دیگر هیچ، بدون تکنوکوژی بدون تلفن همراه، بدون لپ تاپ و هر آنچه و هر کس که بخواهد ایده‌ای برای نوشتن به من بدهد، جزیره خالی از سکنه است و چقدر خوب است که من هستم و خودم دیگر تحت تاثیر هیچ کتاب یا اتفاق یا حتی هیچ نویسنده‌ای که قبلاً مرا به سوی نوشتن سوق می‌داد نیستم. فقط خودم هستم و جزیره‌ام، اینجا خودم هستم مقابل خودم، قرار است با این قلم روی این کاغذ از خودم بنویسم‌، از هر آنچه در ذهنم می‌گذرد، قرار است به ناخوداگاه خودم سفر کنم‌ و بنویسم از ترسهایم از دلواپسی‌هایم از آرزوهایم، از رویاهایم چقدر این کلمه‌های آرزو و رویا را دوست دارم، اصلاً دوست دارم آنقدر بنویسم که دستهایم از نوشتن خسته شوند. آنوقت قلم و کاغذ را کنار بگذارم و در جزیره گردش کنم در شنهای داغ و آفتاب خورده جزیره دراز بکشم و چشمانم را  ببندم و اجازه دهم موج‌های خنک دریا پاهایم را نوازش کنند. دلم می‌خواهد دستانم را دور تنه‌های کنگره دار درختان نخل و پالم حلقه بزنم و آنها را در آغوش بگیرم‌ و اجازه دهم انرژی جزیره از طریق آنها در سرتاسر بدنم جریان پیدا کند. سر به سر میناهای کنجکاو جزیره بگذارم و کمی خرچنگها را نصحیت کنم‌ که اینقدر از آدمها نترسند.نزدیک غروب که شد در بالاترین نقطۀ جزیره جایی که دریا بی‌واژه در مقابلم است و امواجش را بی‌واهمه به سخره‌ها می‌کوبد و نسیم ملایم صورتم را نوازش می‌کند‌، با مدادم روی صفحه سفید کاغذ بنویسم«من اینجا با خودم خوشبختم »از طرف ساکن یک جزیره ی مرجانی</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 22:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژهٔ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87%D9%94-%D8%B9%D8%B4%D9%82-nmu2zc6i3vlt</link>
                <description>کجا رفته‌ای ای عشق؟شاید شعری شده‌ای در دفتری سفیدشاید در منظومهٔ کلامی گم شده‌ایشاید پشتِ لبان بسته‌ای محبوسیشاید هم فریفتهٔ واژهٔ دروغ شده‌اینکند در بستر خیانت خفته‌ باشی کاش شرمگین رفاقت باشیکاش رفیق نجابت باشینکند اسیر واژهٔ تقدیری!مصلوب قداست نباشی،شاید هم تغییر هویت دادیبه واژهٔ دیگریشاید هم بی‌واژه شده‌ایبی انتها </description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Thu, 27 Aug 2020 13:26:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیاه کوچک من</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86-kovzswgsri4q</link>
                <description>به نام خدادیروز رفتم شهر کتاب حوالی خانهٔ‌مان کتاب بخرم، اما یک گیاه کوچک خریدم که در گلدان مینیاتوری‌اش زندگی می‌کند و به من قول داده است که همیشه کنارم بماند.این گیاه گوچک برگهای کوچک و ریشه‌های ظریفی دارد که کاملا ًدیده می‌شود. گلدان کوچک من چیزی برای پنهان کردن ندارد و دنیایش را در ویترینی به نمایش گذاشته شده‌است.البته خوبه که اینقدر صادق است و ما می‌توانیم بیشتر با هم دوست شویم و او حتی می‌تواند سنگ صبورم هم باشد.خوشحالم که موجودی کوچک و قابل حمل دارم. اینجوری همیشه یک موجود زنده همراهم هست که نفس می‌کشد و طراوت و تازگی دارد.و گاهی می‌توانم انگشتم را روی شیشهٔ نازکش بکشم و باهاش حرف بزنم شاید جوابم را ندهد اما نگاهش حالم را خوب می‌کند. و یک کرهٔ سبز کوچک همیشه در دستانم است.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Fri, 21 Aug 2020 13:45:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آش نذری</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%A2%D8%B4-%D9%86%D8%B0%D8%B1%DB%8C-ly1htfbbbipu</link>
                <description>به نام خدا با صدای اذان صبح از خواب بیدار می‌شوی نمازت را که خواندی از خداوند می‌خواهی که به دستانت قوت بدهد تا بتوانی نذرت را اداکنی.شیر آب را باز می‌کنی و شلنگ را بر می‌داری، ابتدا کمی گلدان‌ها را آب می‌دهی تا آب تازه شود بعد شلنگ را داخل دیگ می‌گیری آب کهبه اندازه کافی در دیگ پر شد شلنگ را کنار باغچه می‌گذاری.در دیگ را می‌گذاری و اجاق را روشن می‌کنی.خوشحال می‌شوی که دیشب از پسرت خواسته‌ای دیگ را روی اجاق بگذارد چون خودت نمی‌توانستی دیگی به این سنگینی را بلند کنی.تا آب جوش بیاد شلنگ را بر می‌داری به گلها و درختان باغچه آب می‌دهی و کنار بیدمجنونِ محبوبت می‌روی، نسیم صبحگاهی‌شاخه‌‌های نازک و تابدارش را می‌رقصاند و آنها هم صورتت را نوازش می‌کنند. خنکی باغچه و نسیم‌صبحگاهی  دست به دست هممی‌دهند و سردت می‌شود  به خانه بر‌می‌گردی بلوز گرمی می‌پوشی و با عدسهایی که از شب قبل خیس کرده‌ای به حیاط می‌آیی وحواست هست تا مهمانهایت را بیدار نکنی.هنوز خورشید طلوع نکرده است، که عدسها را در دیگ می‌ریزی و درش را می‌گذاری تا کمی بپزند. به انباری گوشۀ حیاط می‌رویزیراندازی را می‌آوری و کنار باغچه زیر درخت بید مجنون می‌اندازی، سماور ذغالی‌ات را هم در از آب می‌‌کنی و روشنش می‌کنی تا وقتی مهمانها‌هایت بیدار شدند چای‌ات آماده باشد.خورشید کم‌کم طلوع می‌کند و حالا نوبت ریختن حبوبات می‌باشد که قبلاً پخته‌ای و در یخچال گذاشته‌ای. قابلمۀ حبوبات سنگین است ودستت از مچ تا شانه تیر می‌کشد اما تحمل می‌کنی و حبوبات را به دیگ آش اضافه می‌کنی، در دیگ را می‌گذاری و شعلۀ اجاق را کمی پایین می‌کشی.خورشید که کاملاً طلوع کرد و نور طلایی‌اش در آسمان پخش شد چادرت را سرت می‌کنی و بغچۀ نان و کیف پولت را برمی‌داری و به تنهانانوایی روستا می‌روی. می‌بینی شاطر عباس تازه پختش را شروع کرده‌است، و باید کمی منتظر بمانی، اما در عوض اولین نفر هستی، ومی‌توانی هرچند تا نان که دلت می‌خواهد بگیری، بدون آنکه غرغر بقیه را بشنوی.بغچۀ نان را روی زیر انداز کنار سفره می‌گذاری و به سراغ آش می‌روی و آن را چند بار هم می‌زنی، و دوباره زیر شعله‌اش را بالا‌می‌کشی تا از جوشیدن نیفتد.قالب پنیر را به تکه‌های مستطیل شکل تقسیم می‌کنی و در چند پیش‌دستی می‌گذاری، و کنار هر پیش‌دستی چند عدد گردو می‌گذاری. درشیشۀ مربای آلبالویی را که تازه پخته‌ای باز می‌کنی و در پیاله‌های کوچکی می‌ریزی. دیگر از سرو صدا نگران نیستی وقتش است که مهمانهایت بیدار شوند.دخترت وارد آشپزخانه می‌شود گونه‌ات را می‌بوسد و می‌گوید: «مامان آش را کی درست می‌کنی؟»با لبخندی بهش می‌گویی استکانها و بقیۀ وسایل صبحانه را در سینی بگذارد و به حیاط بیاورد  بچه‌ها را هم بیدار کند.سبزی تازه را که در آش ریختی عطر آش در فضای حیاط و محله می‌پیچد، به کبری خانم که قابلمۀ کوچکی برای گرفتن آش آورده‌است می‌گویی آش هنوز حاضر نیست، و تعارف می‌کنی سر سفره صبحانه بنشیند، او می‌گوید تازه صبحانه خورده است اما تو برایش چای می‌ریزی و سر سفره کنار خودت برایش جا باز می‌کنی. صدای خندهٔ بچه‌ها گوشهایت را پر می‌کند و تو نیز استکانهایشان را پر از چایی می‌کنی.وقتی رشته‌های‌ خورد شده را مشت‌مشت در آش می‌ریزی برای سلامتی عزیزانت دعا می‌کنی، و یادی هم می‌کنی از شوهر مرحومت وسایر رفتگان. رشته‌ها را که ریختی آش را چند بار هم می‌زنی، بعد از آن هر که می‌خواهد می‌تواند نیت کند و آش را هم بزند. و در آخردر آش را می‌گذاری تا چند دقیقه بماند تا کاملاً جا بیفتد.پسرها در کشیدن آش کمکت می‌کنند ابتدا برای کبری خانم آش می‌کشی بعد ظرف ناهار را پر‌ می‌کنی و در آخر برای همسایه‌ها آشمی‌کشی. عروسهایت آش‌ها را تزیین می‌کنند و هر چه سلیقه دارند به خرج می‌دهند. دخترت هم آشهای تزیین شده را به نوه‌هایت می‌دهدتا به خانۀ همسایه‌ها ببرند.اذان ظهر را که می‌‌دهند لوبیا پلوی ناهارت را هم که دم می‌کنی و تا دم بکشد نمازت را می‌خوانی.سر سفره‌ای که بچه‌ها زیر درخت بیدمجنون پهن کرده‌اند می‌نشینی بشقابی‌ آش برای خودت می‌کشی، و وقتی میخوری از مزه‌اش لذتمی‌بری و در دلت می‌گویی بی‌بی دستمریزاد نذرت قبول، و وقتی همه سر سفره از آش نذری‌ات تعریف می‌کنند خستگی‌ات در‌‌می‌رود.بعدازظهر روی زیر انداز زیر سایه بید مجنون دراز می‌کشی پاهایت از خستگی ذوق‌ذوق می‌کنند و مچ دستت تیر می‌کشد اما درخت بیدبا شاخه‌های رقصانش محسورت می‌کند و با اینکه گوشهایت پر از سرو صدای بازی بچه‌هاست اما پلکهایت سنگین می‌شوند و چشمانترا بروی آسمان و شا‌خه‌های درخت بید می‌‌بندند.صدای اذان مغرب از مسجد روستا بلند می‌‌شود،  روی لبه باغچه کنار بید مجنون می‌نشینی دوباره تنها شده‌ای، همه رفته‌اند و تومانده‌ای با توپی که وسط حیاط آنقدر لگد خورده‌است که بی‌جان شده‌است.دوباره باد ملایمی شاخه‌هایی بید مجنون را تکان می‌دهد دستانت را بالا می‌آوری و زیر لب می‌گویی:« خدایا شکرت که توانستم  امسال هم نذرم را ادا کنم.»</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 22:47:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بافتنی ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-g1n9jlst2d55</link>
                <description>به نام خدا تابلوهای کوتا و بلند نقاشی بدون هیچ نظم و ترتیبی همه فضای اطراف اتاق را پر کرده بودند، تیوپ‌های نصف و نیمهٔ رنگ، قلموهایی بانوک‌های مختلف، سه‌پایهٔ‌ چوبی قدیمی  که در وسط اتاق قرار داشت با بوم نقاشی نیمه‌تمامش،  همه منتظر بودند تا رسول سیگارش راکنار پنجره بکشد و نزد انها برگردد.بی‌خبر از انکه کشیدن سیگار بهانه است، رسول محسور دانه‌های کریستالی برف شده بود که برای رسیدن به زمین از هم سبقت می‌گرفتند .در ابتدا این بوی تند رنگ بود که مجبورش کرد پنجره را باز کند اما وقتی دید زمستان تا پشت پنجرهٔ اتاقش امده شوقی دوست‌داشتنی دردلش احساس کرد، همیشه با خودش فکر می‌کرد دانه‌های یخ برف با رنگ سفیدشان از چه ترفندی استفاده می‌کنند که اینگونه انسان رابه وجد می‌اورند، از کودکی همیشه وقتی برف می‌بارید انگار قند در دلش اب می‌شد.با صدای ملایم و ذوق زدهای گفت:«فرخنده بیا ببین چه برفی داره می باره همه جا را سفید کرده، قشنگ نشسته»بعد دستش را از پنجره بیرون برد و زیر دانه های برف گرفت ، دانه های کریستالی برف تا روی دستان گرمش می‌نشستند  ذوب می‌شدند.چند دقیقه‌ای نگذشته بود که با صدای نسبتاً بلندی گفت:«باشه عزیزم الان پنجره را می‌بندم»وقتی پنجره را بست بوی تند رنگ دوباره در اتاق پیچید.به کنار بوم نقاشی امد و رو به ان گفت «می‌بینی همیشه نگران من است حتی حالا که برفی به این زیبایی می‌بارد.»تابلوی نقاشی سفارش یکی از دوستان قدیمی‌اش بود و باید تا چند روز اینده تمامش می‌کرد، مدلش زن جوانی بود که لباس محلی پوشیده‌بود و در کنار جوی ابی نشسته و پاهایش را در اب فرو کرده بود، رسول فکر می‌کرد که  لبخند عجیبی بر روی لبان زن است که معنی‌اش را نمی‌فهمد نمی‌دانست زن به خاطر حس خوشی که در کنار جویبار دارد، می‌خندد یا به یاد خاطره‌ای دور و شیرین در گذشته می‌خندد، نحوهٔ نگاه زن و حالت چشمهایش حدس دوم را قویتر می‌کرد .با خودش زیر لب زمزمه کرد «فرخنده به نظرت این زن چرا این لبخند مرموز را دارد؟»رسول روی صندلی‌اش نشست مدل را دوباره نگاه کرد و‌ از روی میز کوچکی که رنگها و قلموهای  مورد نیازش را بر روی ان گذاشته‌بود چند رنگ را روی شیشهٔ مستطیل شکلی که روی میز قرار داشت ترکیب کرد و با یک قلموی نوک‌گرد کوچک مقداری کمی رنگ برداشت و روی چهرهٔ زن کار کرد، زن چهره‌ٔ معصومی داشت و ابروان بهم پیوسته‌اش چیزی از ملاحت چهره‌اش نمی‌کاست، اما لبهایش رنگ خاصی داشتند یک نوع رنگ نارنجی خاص که او در رنگهایش نداشت، و باید سراغ رنگهای قدیمی‌اش می‌رفت قبلاً ازاین رنگ زیاد استفاده‌کرده‌بود مطمئن بود یکی دو تا تیوپ نصفه در زیر زمین دارد.از صندلی‌اش بلند شد دستانش را روی کمرش گذاشت و دوباره به تابلو نگاه کرد ریزه کاریهای زیادی باقی مانده بود اما امیدوار بود تایکی دو روز اینده تمامش کند.به سمت جالباسی رفت کتش را پوشید کلاهش را هم بر سرش گذاشت، می‌دانست باید مجهز باشد تا  سرما نخورد اینجوری فرخنده هم خیالش راحت‌تر می‌شود .وارد حیاط که شد سوز برف را روی صورتش حس کرد برف زمین را کاملاً سفید کرده‌بود، وقتی پایش را روی برفها می‌گذاشت از صدای له شدن برفها زیر پاهایش لذت می‌برد.زیر زمین به واسطهٔ پنجره‌های کوچکی که به سمت حیاط داشت روشن بود، به سمت کمد کوچکی که گوشه زیر زمین بود رفت درش را بازکرد و از سبدی پر از تیوپ نصفه و نیمه، رنگ مورد نظرش را پیدا کرد و در کمد را بست و خواست که از انباری خارج شود، اما ان ملافهٔ‌ سفید گوشهٔ انباری که معلوم بود وسایلی را زیر خود پنهان کرده‌است رسول را به سمت خود می‌کشید،  چند تا بغچهٔ قدیمی، چند تا کیسهٔ پلاستیکی بزرگ و یک کارتن کوچک همهٔ یادگاریهای فرخنده بودند که رسول با کوچک‌ترین بهانه‌ای به سراغشان می‌رفت، مثل حالا که به دنبال یک تیوپ قدیمی رنگ امده‌بود، با خودش زمزمه کرد:«فرخنده چرا کسی باور نمی‌کنه که تو هنوز هم پیش من هستی»بعد یکی از بغچه‌ها را باز کرد بلوز زنانه‌ای را بیرون کشید و دوباره گفت:«می‌بینی وسایل تو را اوردن این پایین که من به تو فکر نکنم تورا فراموش کنم اما اونها نمی‌توانند از رابطهٔ ما را بفهمند»پلاستیک سفید رنگ کوچکی مابین دو بغچهٔ لباس توجه رسول را جلب کرد گرهٔ محکمی داشت، رسول چند دقیقه‌ای کلنجار رفت تا توانست بازش کند یک‌ عدد نخ کاموا و یک بافتنی ناتمام داخلش بود، بافتی را بیرون اورد یک شال گردن که بیشترش بافته شده بود. رسول باخودش فکر کرد فرخنده خیلی وقت بود بافتنی نمی‌بافت، پس داستان این بافتنی چیست؟ اما چیزی به خاطر نیاورد.هوای سرد و سنگین زیر زمین وادارش کرد تا به ساختمان برگردد .رسول روی کاناپهٔ نزدیک شومینه نشست و کمی به شالگردن ناتمام سفید رنگ‌ نگاه‌کرد، نمی‌دانست چقدر به بافتنی نگاه‌کرده بود امااشکهایی که در چشمانش حلقه زده‌بودند نشانگر این بود که به خاطر اورده بود داستان بافتنی از چه قرار است، سال پیش درست درهمین روزها بود، که به بازار برای خریدن  وسایل نقاشی رفته بود ، یک کلاه و یک شالگردن جدید برای خودش خریده بود، حتماً فرخنده هم فهمیده‌بود کلاه و شال‌گردنش  قدیمی شده‌اند و دست به کار شده‌بود اما وقتی دیده‌بود رسول برای خودش شال گردن و کلاه جدید خریده از بافتن شال گردن منصرف شده‌بود به قول معروف ذوقش کور شده‌بود، این یک اتفاق معمولی بود اما چیزی که رسول را ازار می‌داد این بود که او ندیده بود که فرخنده دارد برایش شال گردن می‌بافد.رسول از جایش بلند شده سیگاری روشن کرد و به کنار پنجره رفت پنجره را باز کرد دانه های برف به ارامی می‌باریدند و نور ملایمی ازخورشید داشت در کنار ابرهای تنگ جایی برای خودش باز می‌کرد .رسول با خودش گفت « تو خیلی وقتها فرخنده را ندیدی، مثل وقتهایی که برات بافتنی می‌بافت،  چطور متوجه‌اش نشده‌بودی متوجه زنی کهشاید روی همین کاناپه نشسته بودو برایت شال گردن می‌بافت، چون از بافتنی خوشت نمی‌اید همیشه به نظرت بافتنی‌های فرخنده معمولی و ساده بودند، اما کلاه و شال گردنی که ان روز  از بازار خریدی خیلی شیک و خوش بافت بودند»رسول در دلش احساس دلتنگی را تجربه می‌کرد که تاکنون تجربه نکرده‌بود و این دلتنگی به خاطر ندیدن فرخنده نبود حداقل حالامی‌دانست خیلی وقتها فرخنده را ندیده‌است ، اما دلتنگی که الان تجربه می‌کرد به خاطر نداشتن فرخنده بود .رسول پنجره را بست و دوباره پیش بوم نقاشیش برگشت به چهره زن روی بوم نگاه کرد به ان لبخند مرموزش، با عصبانیت گفت:«نمی‌دونم علت این لبخند مرموزت چیست شاید به هزار دلیل باشد اما چیزی که می‌دونم این است که من یک مرد تنها هستم که دارموانمود می‌کنم که زنی که چند ماه پیش از دست‌دادم، زنده‌است مرتب باهاش حرف می‌زنم تمام خونه را دنبال عطر تنش یا یه نشانی کوچکی از بودنش می‌گردم، مثل اون حرف می‌زنم مثل اون غذا درست می‌کنم، روزی چند بار بابهانه و بی‌بهانه به اون زیر زمین می‌روم تابادیدن وسایلش یادم بیاد که او چه می‌کرد در زندگی من،  تا امروز همه چیز خوب بود، می‌دیدمش همه جای خونه بود حضور داشت حالااین چند عدد نخ می‌خواهند تمام این دلخوشی‌ها را از من بگیرند و تمام این بودن‌ها را زیر سوال ببرند.رسول ساکت شد اشکهایی که خیلی وقت بود منتظر بهانه‌ای بودند، بی‌اختیار روی گونه‌های مردانه‌اش سراز شدند و محاسنش راخیس‌کردند رسول بغضش ترکیده‌بود و روزهای نبودن فرخنده را گریه می‌کرد از ان گریه‌های بد، از ان گریه‌هایی که ادم می‌خواد هر انچه در  دلش هست را با اشکهایش بیرون بریزد و یادش می‌رود اشکها از جنس بغض نیستند از جنس ابند فقط بغض را تسکین می‌دهند درمان نمی‌کنند .رسول می‌دانست که دیگر نمی‌تواند به وانمود کردن ادامه بدهد، خونه خالی بود خالی از فرخنده فرخنده رفته‌بود عطر تنش، نگرانی‌هایش،غذاهای خوشمزه‌اش شعرهایی که گاهی زیر لب زمزمه می‌کرد، رازهایی که فقط او می‌توانست از مدلهای نقاشی کشف کند،دلواپسی‌های گاه و بی‌گاهش چهرهٔ زیبا و دوست داشتنی‌اش حتی غرغرهایی که زیر لب می‌کرد و هر انچه رسول از فرخنده می‌دانست رابا خود برده‌بود و رسول دلش تنگ بود برای اخرین باری که فرخنده را دیده بود.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 23:13:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌های نوشته‌نشده</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-c8cn8l6i1e2k</link>
                <description>به نام خدا شهربانو در حالیکه به نقطه‌ای دور خیره شده بود پُکهای عمیقی به قلیان می‌زد و چهرهٔ رنگ پریده‌اش در پشت دودهایی که از دهانش  خارج می‌شدند محوتر می‌شد. لم داده‌ بود به پشتی و جلویش یک استکان چای نیمه خورده بود.کوکب وارد اتاق شد و باصدایی نسبتاً بلندی که شهربانو را از افکارش بیرون آورد گفت:«سلام خانم جان»شهربانو نگاهش را به کوکب دوخت و گفت:«کوکب زیر غذا را کم کردی؟»کوکب دستپاچه گفت:«بله خانم کم کردم خورشت جا بیفتد»شهربانو شلنگ قلیان را درسینی گذاشت و رو به کوکب گفت:«حالا بیا اینجا بشین درست بگو ببینم واقعا امروز اقا را با منیژه دیدی؟ مطمئنی اشتباه نمی کنی؟»کوکب برقی در چشمانش نشست رفت دو زانو  جلوی شهربانو نشست و گفت:«بله خانم خودم دیدم دختره ورپریده شونه به شونه آقا راه می‌رفت و تند تند حرف می‌زد»کوکب کمی مکث کرد شاید می‌خواست تاثیر حرفهایش را در چهره شهربانو ببیند بعد که خیالش راحت شد دوباره شروع کرد‌:«دختره همش غر و غمیش می‌امد، تازه اون چادرش هم مدام از سرش می‌افتاد، بعد از ترس آقا چادرش را دوباره سرش می‌کرد، آقا هم گاهی از سر‌شانه‌هایش نگاهی بهش می‌کرد و لبخند می‌زد»کوکب دوباره ساکت شد اینبار چشمهای شهربانو حالیش کرده بود که لازم نیست خیلی هم جزئیات را بگوید.کوکب حالا دیگر فهمیده‌بود باید از کجا بگوید:«راستش خانم من دم دکان اصغر بزاز وایستاده بودم منتظر بودم سفارشی شما را از انبارش بیاره وامونده هیچ وقت جنسش جورنیست»کوکب چند لحظه ساکت ماند سپس دوباره ادامه داد:«یهو دیدم آقا و منیژه از سر کوچهٔ یاحقی پیچیدند تو بازار وقتی نزدیک من شدن من رفتن داخل مغازه تا منو نبینند»بعد کوکب برای تایید درستی کارش منتظر شهربانو ماند،‌ اما سکوت شهربانو نشان داد که هنوز منتظر شنیدن است ، کوکب ادامه داد: «بعد از مغازه بیرون اومدم ببینم کجا دارن می‌رن دیدم اقا و منیژه چند تا مغازه جلوتر دم طلافروش سید‌رضا وایستادند دارن به ویترینمغازه نگاه می‌کنند بعدش هم رفتند تو مغازه»کوکب آرام شد اما شهربانو هنوز می‌خواست بشنود ، کوکب از نگاه شهربانو فهمید که باید ادامه بدهد و بعد با لحن آرامتری گفت «‌هیچی دیگه خانم همون موقع اصغر بزاز سفارشتون را اورد و منم برگشتم خونه»بعد ابروانش را درهم‌کشید و گفت:« نباید بر می گشتم باید تعقیبشون می‌کردم اون منیژه خیلی فتنه است خدا به داد اقا برسه»اینبار نگاه شهربانو به او فهماند که دیگر باید ساکت شود .شهربانو با لحن جدیی گفت :«خوب خبرت را دادی تمام شد برو دنبال کارت خورشت هم جا افتاد خاموشش کن»کوکب استکان جلوی شهربانو را برداشت و گفت:«‌خانم چایی براتون بریزم‌»شهربانو گفت: «نه نمی‌خورم»کوکب بلند شد تا از اتاق بیرون برود که شهربانو صدایش زد «کوکب صبر کن»بعد با لحن تهدید‌امیزی گفت:«ببینم کسی از این جریان بو برده روزگارتو سیاه میکنم»کوکب سریع دستش را روی دهانش گذاشت و گفت :«خیالت راحت خانم من دهنم قرصه قرصه »و از اتاق بیرون رفت. شهربانو حالش خوب نبود نفسش تنگ شده‌بود احساس کرد که نمی‌تواند نفس بکشد بلند شد پنجره را باز کرد سرش را کمی بیرون برد و چند نفس عمیق کشید.غروب یک روز پاییزی بود برگهای درختان خرمالو همه جای حیاط را پر‌کرده‌بودند حتی چند برگ هم روی آب حوض وسط حیاط ریخته‌بود شهربانو زیر لب گفت:«کاش صدای کودکی در این حیاط می‌پیچید»بعد با صدای بلند‌تری گفت:«کاش کوکب را امروز به جای فرستادن به بازار می‌فرستادم حیاط را آب و جارو کند»پنجره را بست و دوباره کنار قلیانش که تنگی یاقوتی رنگ داشت نشست و پکهای عمیق و طولانی‌تری زد.در دلش آشوب بود یعنی کارشان به نشون و انگشتر هم رسیده بود،  پس دیگر کار تمام بود بلاخره مادر شوهرش کار خودش را کرده بود.شلنگ قلیان  را انداخت کنار و از جایش بلند شد و رفت سمت طاقچه نگاهی به آینه انداخت رنگش پریده‌بود پای چشمانش گود افتاده بود دلش نمی‌خواست عباس او را به ان حال ببیند‌، موهایش را مرتب کرد کمی سرخاب سفیدآب به صورتش مالید خطی از سرمه هم زیر چشمانش سیاهش کشید، چهره‌اش دوباره زیباتر شده‌بود می‌دانست از منیژه زیباتر است منیژه را از قبل می‌شناخت او از اقوام دورعباس بود که از قضا در یک محل هم زندگی می‌کردند ، شهربانو با خودش فکر کرد منیژه شاید زیباتر نباشد اما جوانتر است ، شاید هم بتواند برای عباس بچه ای بیاورد .این افکار مثل خوره‌ای بودند که اینروزها انگار با تسلیم کردن روحش به انها می‌خواست به خودش بفهماند شاید ممکن است بدتر از اینها هم اتفاق بیفتد، اما بدی این فکرها این بود که راه گلو را می‌بستند، دل را می‌سوزاندند، و اشکها را جاری می‌کردند. با بغضی که درگلویش بود  رو به آینه گفت: «یعنی احساس آدمها عوض می‌شود» بعد اشکهایش جاری شدند و سیاهی سرمه زیر چشمانش ماسید .یاد گذشته‌های افتاده‌بود یاد ان روزها که عباس عاشقش بود یاد پیغام پسغام‌ها ، یاد نامه‌ها ی عاشقانه‌ای که ان زمان برایش می‌نوشت، ناگهان حس خوبی به سراغش ‌آمد  گرهٔ ابروانش باز‌تر شدند همیشه خواندن دوبارهٔ نامه‌ها حالش را خوب می‌کرد انها برای سال قبل بودند اما همیشه خواندن انها احساستش را تازه می‌کردند بارها انها را خوانده بود، و هر بار هم گریه کرده‌بود، هم خندیده‌بود ، و هم گونه‌‌هایش گل انداخته بودند و آخرش هم آرام گرفته‌بود ، ذوقی در دلش احساس می‌کرد انگار چارهٔ حال خرابش فقط خواندن دوبارهٔ نامه‌‌ها بود. خواست سمت صندوقچه برود که کوکب وارد اتاق شد چهرهٔ پریشان شهربانو را که دید با لحن دلسوزانه‌ای گفت:«خانم جان کوکب پیش مرگتون بشه حالت خوبه تصدقت »شهربانو با لحن عصبانی گفت‌:«خوبم کوکب خوبم چی می‌خواهی»کوکب که می‌دانست جریان چیست ابروانش را بالا انداخت و گفت‌:«خانم من کارم تموم شده زیر غذا را خاموش کردم سالاد هم درست کردم اگر کاری ندارید بروم»شهربانو با بی حوصله‌گی گفت:«نه برو دستت درد نکنه»کوکب با گفتن خدافظ از اتاق خارج شد. شهربانو بعد از رفتن کوکب رفت سراغ صندوقچه ی نامه‌ها اما ناگهان فکری از سرش گذشت که وجودش را لرزاند، اگر عباس برای منیژه هم نامه نوشته باشد؛ بعد ناگهان احساس حسادت وجودش را فراگرفت.مثل دیوانه‌ها شروع کرد به گشتن خانه تا نامه‌ها را پیدا کند و تمامشان را پاره کند .بعد به خودش امد با خودش گفت شهر‌بانو چه می‌کنی اگر عباس برای منیژه نامه نوشته باشد ان نامه اکنون دست منیژه خواهد‌بود نه درخانهٔ تو .بعد نفسی کشید و با خودش گفت داری دیوانه می‌شوی شهربانو، بعد شروع کرد به دلداری دادن به خودش، از کجا معلوم نامه‌ای درکارباشد، تازه عباس دیگر حوصلهٔ این کارها را ندارد نامه‌نگاری مال جوان‌ترهاست اگر هم بخواهد نامه‌ای بنویسد مگرچه می‌شود. دیگرخسته شده‌بود از تمام افکاری که ناخواسته به مغزش هجوم اورده‌بودند؛ دلش گرفته بود  اگر او هم کودکی داشت اکنون غم و غصهاینداشت، دلش می‌سوخت برای خودش برای زندگیش، اشکهایش جاری شده‌بودند این بار بغضی در کار نبود که گلویش را بفشارد ، اشکهایش تسکینش می‌دادند انها گرم بودند و صورتش را نوازش می‌کردند.صدای چرخش کلید در قفل در حیاط شهربانو را به خودش‌اورد، سریع به سمت پنجره رفت پرده را کنار زد عباس با دو تا نان سنگک واردحیاط شد از همان نان‌های محبوب شهربانو ، چهره‌اش عادی بود اصلا ً شبیه عاشق دلخسته‌ای نبود که نامه‌نگاری کرده‌باشد همان عباس همیشگی بود، شهربانو بادیدن عباس دلش آرام گرفت انگار تمام غمها و غصه‌ها فقط منتظر امدن عباس بودند تا بروند پیکارشان ، لبخندی بر لبانش نشست زیر لب گفت:«نه هیچ وقت احساس آدم  عوض نمی‌شود»بعد با خودش گفت شاید یک روز برایش تعریف کردم که امروز چقدر نامه‌های نوشته نشده پاره کردم .پایان</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 02:54:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا...</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-yybvlgl3hxj0</link>
                <description>خدایاخودت من را با قلم آشنا کردی. و اولین بار تو قلم را در دستانم گذاشتی.خدایاخودت اولین بار برایم نوشتی و دعوتم کردی تا بخوانمت.خدایاخودت دنیای واژگان را به رویم باز کردی.خدایاخودت نشانم دادی قدرت کلمات می‌تواند دنیایم را عوض کنند.خدایاخودت با جادوی شعر من را به کشف روحم دعوت کردی.خدایاخودت جسارت نوشتن را در وجودم به امانت گذاشته‌ای.خدایا خودت آنی من را با قلمم تنها نگذار، که بدون حضور تو هر چه بنویسم بی‌معنا و هرچه بخوانم سراب است.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 15:57:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسم چون...</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-po2zaun7rmkc</link>
                <description>می‌نویسم چون، می‌خواهم به سرزمین‌های بکر و پا نخورهٔ ذهنم سفر کنم.می‌نویسم چون، اگر ننویسم غمها و دلتنگی‌هایم  مزمن می‌‌شوند.می‌نویسم چون، نوشتن برایم مقدس است.می‌نویسم چون، واژه‌ها زبان روحم را می‌شناسند.می‌نویسم چون واژه‌ها دل‌شکستن را بلد نیستند.می‌نویسم چون می‌خواهم ماندگار شوم.می‌نویسم چون، ثبت شود که در چه روزگار غریبی می‌زیسته‌ام.می‌نویسم چون، اعتباری به گوشها نیست.می‌نویسم چون، می‌خواهم رها شوم از هر آنچه به اسارتم می‌کشد.می‌نویسم چون تا با خودم دوست شوم و خودم را بهتر بشناسم.می‌نویسم چون، دوست دارم دیگران با خواندن نوشته‌هایم، برای لحظه‌ای حس خوبی را تجربه کنند.می‌نویسم چون، نوشتن درمان روح و جانم است.می‌نویسم چون، حرف زدن با آدمها را بلد نیستم.می‌نویسم چون، واژه‌ها رفیق رویا پردازیهایم هستند.می‌نویسم چون، صدای درونم را به تصویر بکشم.می‌نویسم چون، نوشتن به تخیلم فرصت زندگی می‌دهند.می‌نویسم چون، نوشتن‌ به من جسارت می‌دهد تا رویاهایم را جدی بگیرم.می‌نویسم چون، دنیای بی‌واژه برایم بی‌معناست.می‌نویسم چون، واژه‌ها شریف‌ترین موجوداتی هستند که می‌شناسم.می‌نویسم چون، نوشتن یعنی زندگی!</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 20:42:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر موبایل بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ifhole8yrtok</link>
                <description>اگر موبایل بودم، گوگل فعال و ماجراجویی داشتم.اگر موبایل بودم، همین که یه قاب امن داشتم، برایم کافی بود، قابهای گران‌‌قیمت و فانتزی را دوست نداشتم.اگر موبایل بودم، اجازه نمی‌دادم اخبار تلخ را سرچ کنی، اما خبرهای خوب را خودم یه جوری به گوشت می‌رسوندم.اگر موبایل بودم، ترجیح می‌دادم وقتی مهمانی می‌روی من را با خودت نبری، آخه منم دوست دارم گاهی تنها باشم.اگر موبایل بودم، دلم نمی‌خواست وقتی خیلی نیازم داری، شارژم تمام ‌‌بِشِه.اگر موبایل بودم، نورم را کم می‌کردم تا چشمهایت اذیت نشوند.اگر موبایل بودم، صدایم را روی قشنگ‌ترین ملودی انتخاب می‌کردم که گوشهایت مشتاق شنیدن صدایم باشند.اگر موبایل بودم، دلم نمی‌خواست زیاد کنارت باشم تا از چشمت بیفتم.اگر موبایل بودم، شبها که قرار بود من در حال پرواز باشم و تو خواب، حسابی دلم برات تنگ می‌شد.اگر موبایل بودم، و یک روز من را می‌دزدیدند، هرگز دیگه روشن نمی‌‌شدم.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 19:35:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانی بی‌بی</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C-dyf4efipy6t1</link>
                <description>آقا غلام همیشه شب عید قربان بهترین گوسفندی را که‌ داشت برای بی‌بی می‌آورد، بی‌بی همان اول کمی به گوسفند آب و غذا می‌داد و بعد  به پشم‌های سر و گردنش حنا می‌بست. بعد تا حنا رنگ بدهد کمی کنار حیوان می‌نشست و قربان صدقه‌اش می‌رفت. و قربانی‌اش رانوازش می‌کرد، آخر شب هم قیلانش را تیار می‌کرد و در ایوان می‌نشست، و وقتی پک‌های عمیقی به قیلانش می‌زد چشمانش خیره به گوسفندی بود که با پشم‌های حنا شده گوشۀ حیاط نشسته بود و چرت می‌زد.صبح صدای اذان که بلند می‌شد، نمازش را می‌خواند، و شروع می‌کرد به قرآن خواندن هنوز آفتاب نزده‌ بود که می‌رفت سراغ گوسفند و اب ‌و غذایش را می‌داد.خورشید که طلوع می‌کرد، پرندگان حیاط را روی سرشان می‌گذاشتند و صدای گوسفند، که بی‌بی روبان‌های رنگارنگ را به دور گردن وپاهایش می‌ بست صدایی ناکوک بود، تازه گوسفند هم یک جا بند نمی‌شد و خلاصه بی‌بی را حسابی خسته می کرد.بعد که گوسفند حنا بسته و ربان زده آماده می‌شد، بی‌بی چای تازه دمی برای خودش می‌ریخت و در ایوان می‌نشست و چای تازه دمش راکه با قند کوچکی می‌نوشید و از دیدن گوسفند کیف می‌کرد .نماز عیدش را هم همان اول صبح می‌خواند بعد دوبار می‌رفت سر وقت گوسفند کمی آب برایش می‌گذاشت و شروع می‌کرد به دعاخواندن.همان اول صبح سرو‌کله‌ی مهمانهایش پیدا می‌شدند، بچه‌هایش، اقوام نزدیکش، همه می‌آمدند و عید را به بی‌بی تبریک می‌گفتند.بعد حیاط پر می‌شد از سرو صدای خوشحالی، و بچه‌ها هم در حیاط به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند، تا اینکه مش غلام می‌آمد وگوسفند بی‌بی را سر می‌برید، بی‌بی گریه می‌کرد و بقیه صلوات می‌فرستادند و بچه‌ها از ترس پشت مادرهایشان قایم می‌شدند و یا به‌اتاق‌ها می‌رفتند. بعد از مراسم سر بریدن گوسفند همه به بی‌بی قبول باشه می‌گفتند، بی‌بی گوشتها را تقسیم می‌کرد و سهم همسایگان را می‌فرستاد بچه‌ها ببرند. و بعد خودش می‌رفت در آشپزخانه و همه چیز را سرآوری می‌کرد، و آنروز همه ناهار مفصلی که گوسفند بی‌بی، صفای سفره‌‌اش بود، می‌خوردند.نزدیک اذان مغرب  که می‌شد حیاط خالی بود از سر و صدای بچه‌ها و مهمان‌ها‌، و در عوض پر بود از دیگ و قابلمه‌های شسته شده، وبی‌بی در ایوان نشسته بود به یاد کعبه، به یاد همان روزی که در مکه قربانی کرده‌بود.اشکهایش گونه‌هایش را می‌بوسیدند و چشمانش خیره به حیاطی مانده‌بود، که امروز صفا‌ و مروه‌اش را بارها طی‌کرده‌بود و دور حوض کوچکش طواف کرده‌بود.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 20:32:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیل یک شیر</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-lj2pvxuc03iq</link>
                <description>امروز در صفحات صبحگاهیم از شنل نامریی‌ام استفاده کردم موضوع کلیشه‌ای است، اما من دوستش دارم و معمولاً عضوی ازرویاپردازیهایم  محسوب می‌شود .شنلم را می‌پوشم و نامریی می‌شوم و اجازه می‌دهم او من را به هر جایی که دوست دارد ببرد.بعد شروع به شمردن می‌کنم تا سه شماره، یک، دو و سهخوب حالا چشمهایم را باز می‌کنم. صبح زود است هوا تقریبا روشن است و آسمان رنگ نارنجی خیلی ملایمی دارد اما هنوز خورشید از افق بالا نیامده‌است. در یک دشت هستم با علفزارهای بلند و زرد رنگ، فکر می‌کنم بیشه‌زاری در افریقا باشد.نسیم ملایمی صورتم را نوازش می‌دهد هوا خنک است همان هوایی است که دوست دارم .اطرافم را نگاه می‌کنم یک شیر ماده با توله‌هایش مشغول بازی هستند، انها از سر و کول مادرشان بالا می‌روند و صداهای عجیبی که بیشتر شبیه گربه‌ها است، تا شیرها درمی‌اورند. کمی انطرفتر شیر نری نشسته‌است سرش را  روی دستانش گذاشته و دمبش را تکان می‌دهد . حدود چند صد متر انطرف‌تر شیرهای دیگری هستند که خیلی خوب دیده نمی‌شوند.برمی‌گردم و به پشت سرم نگاه می‌کنم خیلی دورتر چند درختچه و علفهای سبز نسبتاً بلندی  کنار نهری از آب وجود دارند صدای آب شنیده نمی‌شود گویا نهر کم آبی است .به سمت شیر ماده می‌روم و کنارش می‌نشینم. باورم نمی‌شود اینقدر به یک شیر نزدیک شدم. بوی خاصی می‌دهد، بویی که زننده نیست و قابل  تحمل است. توله‌های پشمالواش رنگ قهوه‌ای روشنی دارند، خیلی کوچک هستند فکر کنم کمتر از یک ماه سن دارند و هر دو شبیه مادرشان و احتمالا هر دو ماده هستند.ماده شیر زبان صورتی‌اش را در می‌آورد و آنها را می‌لیسد و گاهی میان دندانهایش می‌گیرد .یکی از توله‌ها گرسنه می‌شود و شروع به شیر خوردن می‌کند آن یکی هم خودش را در آغوش مادرش که روی چمنها ولو شده است جامی‌دهد. الان فرصت خوبی است تا لمسش کنم دستم را ارام روی پهلو و شکمش می‌کشم. بدنش پر از موهای قهوه‌ای و کوتاه است وخیلی نرم است حداقل نرمتر از آن چیزی که فکر می‌کردم .سرش و گوشهایش خیلی با مزه هستند باورم نمی‌شود دارم گوشهای یک شیر را لمس می‌کنم،  لایهٔ گوشش را خم می‌کنم بافت نرم وخاصی دار مثل مقوای نرم است . ارام دستم سمت پوزه و دهانش می‌رود کمی لب بالایش را کنار می‌زنم، دندانهای تیزش نمایان می‌شونداما جرأت نمی‌کنم لمسشان کنم به نظرم خیلی تیز و برنده می‌آیند و عجیب است که تمیز و سفید هستند. شاید خیلی وقت است چیزی نخورده‌است البته این را می‌شود از شکم لاغرش هم فهمید. ناگهان صورتش به سمت من بر‌می‌گردد چشمانی به رنگ قهوه‌ای روشن دارد،نگاهش آرام و بی‌آزار است. ارام دستم را به سرش می‌کشم و نوازشش می‌کنم احساس می‌کنم این کار را دوست دارد.ناگهان غرش کوتاه و آرامی می‌کند سریع دستم را پس می‌کشم، از جایش بلند می‌شود توله‌هایش را به دندان می‌گیرد و به سمت شیرهایی که دورتر هستند می‌رود .علت این رفتارش را وقتی می فهمم که بر می گردم و می‌بینم شیر نر درست پشت سرم است، شیر نر از من عبور می‌کند و چند قدمی شیرماده را همراهی می‌کند و  بعد به سمت رود‌خانه می‌رود دنبالش می‌روم شیر نر با فاصله‌ای نسبتاً دور از رودخانه میان علفهای بلند روی زمین دراز می‌کشد و سرش را روی دستانش می‌گذارد و به روبریش خیره می‌شود با احتیاط کنارش می‌نشینم حالا ترسم کمتر شده استو دستم را داخل یالهایش فرو می‌برم یالهایش زبر و خشنی دارد اما حس خوبی به من می‌دهد، ناگهان دمبش را تکان می‌دهد و به زمین می‌کوبد از صدایش می‌ترسم و دستم را سریع از یالش بیرون می‌‌آورم.نگاهم به پنجه‌های تیز و بلندش می‌افتد ترجیح می‌دهم بهش دست نزنم و فقط نگاهش کنم تماشای یک شیر از این فاصله فوق‌العاده است . با اینکه نامرئی هستم اما ابهت شیر اجازه لمس تنش را به من نمی‌دهد چند دقیقه‌ای کنارش می‌نشینم و از نزدیک نگاهش می‌کنم . صورتش به سمت من بر‌می‌گردد و چشمانش در چشمانم خیره می‌شود چشمانش میشی رنگ است، احساس می‌کنم من را می‌بیند، اما این غیر ممکن است، نگاه شیر خیلی واقعی است جذبه و ابهتش دارد از حدقه چشمانش بیرون می‌زند طاقت می‌آورم و به چشمانش زل می‌زنم .چند ثانیه می‌گذرد احساس می‌کنم حتی می‌ترسم پلک بزنم حالا مطمئن هستم مرا می‌بیند شاید من هم در تخیل او هستم ، شاید او هم من که دوست دارم در خیالم به حیوانات وحشی نزدیک شوم، دوست دارد در خیالش به انسانها نزدیک شود و حتما الان هم در تخیلش به سر می‌برد و صورتش نزدیک به صورت یک انسان است که در چشمانش زل زده است. حسابی ترسیده‌ام، صدایی به گوشم می‌رسد، صدایی شبیه دویدن یک اسب است شاید اسبی دارد به کمکم می‌اید. اسبی که در ضمیر ناخوداگاهم زندگی می‌کرده است! اما نه صدافراتر از یک اسب است شاید یک گله اسب می‌آیند؛ شیر متوجه صدا می‌شود و صورتش را به سمت صدا بر می‌گرداند.گله‌ای آهو امده‌اند از رودخانه آب بخورند، شیر به سرعت از جایش بلند می‌شود، شکار خیالی‌اش را رها می‌کند و پاورچین به سمت علفهای بلندتر نزدیک رودخانه می‌رود و آرام آنجا کمین می‌گیرد .خوب بهتر است اول صبحی صحنه‌های خشن و غمناک را به تخیلم راه ندهم و تا شیر در تخیلش من را هم شکار نکرده به صفحه‌های صبحگاهیم برگردم که روبرویم هستند، و امروز من را به بیشه‌زارها و گلهٔ شیرهای وحشی بردند. و خدا می‌داند یک شیر، در خیال هم شیر است.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 14:54:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژگان</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-xnr9bvqpsfiw</link>
                <description>ایا واژگان تولد یا مرگ هم دارند؟ من تولد واژه‌ها را از نزدیک ندیده‌ام اما شاهد مرگشان بوده‌ام. زمانی که دوست نویسنده‌ای را دفن می‌کردند‌ من با چشمانم دیدم که واژه‌ها چطور سراسیمه با او به گور می‌رفتند.نمی‌دانم واژ‌ه‌ها در دنیای دیگر چه می‌کنند آیا واژه می‌مانند؟ یا به چیز دیگری تبدیل می‌شوند؟ راستی آیا دوست نویسنده‌ام در دنیای دیگر هم می‌نویسد؟ یا به کار دیگری مشغول شد‌ه‌است.  کاش باز هم بنویسد ، حتما می‌نویسد، رها و ازاد، شاید هم در دنیای دیگرنوشتن راحت‌تر باشد. بهشتی را تصور کنید پر از واژگان ناب و زیبا ، پر از شعر‌هایی که گوشهایتان دوست دارند بشنوند و پرندگان زیبایی زحمت این کار را می‌کشند، نثر‌های بی‌نظیری که روحتان را جلاء می‌دهند و تمام انچه را که می‌شنوید یا می‌خوانید نیاز روحتان است ، و از همه مهم‌تر اینکه شما هر وقت اراده می‌کنید هر انچه در ذهتان می‌گذرد روی کاغذ می‌اید. و شما تمام واژگان را می‌شناسید و...نه چنین بهشتی را دوست ندارم!به نظرم اینکه گاهی شعری بیاید و حال و هوایم را عوض کند و نثر نویسنده‌ی با ذوقی غافگلیرم کند خیلی شیرین‌تر است و نوشتن با قلمروی کاغذ سفید را ترجیح می‌دهم‌، کشف واژگان تازه هم بیشتر به دلم می‌‌نشیند. احساس می‌کنم نوشتن را به همین شکل که هست دوست دارم، و واژه‌ها اگر قرار باشد بهشتی شوند شاید دیگر برایم جذاب نباشند. نمی‌دانم در دنیای دیگر قرار است نویسندگان چگونه‌زندگی کنند اما مطمئن هستم بی واژه نخواهند ماند. ‌</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jul 2020 20:48:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنافورا</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%A7-suwj2lguhnpb</link>
                <description>دیشب خورشید نیمی از صورت ماه را بوسید.دیشب ستاره‌ای در کهکشانی دور متولد شد که شبیه ستارگان دیگر نبود.دیشب شهابی روی اسمان خط کشید.دیشب هیولایی توبه کرد .دیشب فرشته‌ای از اسمان سقوط کرد اما فقط بالهایش شکست.دیشب ابرهای بازیگوش در اسمان همدیگر را گم کردند، و باران نبارید.دیشب شاپرکی خودش را کشت.دیشب گلهای شب‌بو از روی حسادت با یاسها عطراگین‌تر بودند.دیشب کرم شب‌تابی، مادرش را گم کرده‌بود و چراغ به دست دنبال مادرش می‌گشت.دیشب در جنگل گرگی خوابش نمی‌برد و دنبال هم‌صحبت می‌گشت.دیشب فاخته‌ای با صدای بلند جنگل را نفرین می‌کرد.دیشب قورباغه‌ای عاشق شده‌بود و برای معشوقش اواز می‌خواند.دیشب جیرجیرکها برای هم کُری می‌خواندند.دیشب دزدی با سگ نگهبان تبانی کرد.دیشب دلفینی بچه‌اش را به دنیا اورد.دیشب پروانه‌ای پیله‌اش را پاره کرد اما چون همه جا تاریک بود در پیله‌اش ماند.دیشب جغدی که نگهبان جنگل بود، استعفاء داد.دیشب رودخانه‌ای سر از باغی دراورد که تشنه بود.دیشب شباویزی اسم شب را عوض کرد.دیشب فانوس دریایی، دریا را به علت مد بالا جریمه کرد.دیشب خورشید قول داد صبح زودتر طلوع کند.</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 00:50:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به شمس الدّین محمد حافظ شیرازی</title>
                <link>https://virgool.io/@attarmarziyeh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%B3-%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%91%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-sdibo3zs7rjo</link>
                <description>جناب شمس الدین محمد حافظ شیرازیبا سلام و احترام  خدا می‌داند که بسیار شاکرم از بابت اینکه هم‌زبانِ جنابتان هستم. و یکی از خوشبختیهای من در این دنیا این است که اشعار شما را به لطف زبان غنی فارسی بی‌واسطه، ناب و خالص می‌خوانم. و این امتیاز بزرگی است، برای ما فارسی زبانان نسبت به سایر زبانها، که اشعار شما بر جانمان می‌نشیند.از نظر من شعر باید معجزه باشد که نه تنها هویت یک ملت، بلکه جزء فرهنگ و ایین یک کشور محسوب گردد. غزلهای شما بسیار گسترده‌تراز مرزهای جغرافیایی امروز هستند. شما تنها شاعری هستید که کلمه شاعر، تا ابد به شما بدهکار است و کلمه‌ی شعر، با همه‌ی عظمتش پیش غزلهای شما معمولی به حساب می‌اید.خواجه‌ی عزیز کاش می‌توانستم راز اشعارتان را بیابم و بفهمم چگونه واژه‌ها را به تسخیر خود در می‌اوردید و از چه ترفندی استفاده می‌کردید که انها اینگونه مطیع و رام شما می‌شدند و مانند گِلی بی‌شکلی در دستان ماهرتان به زیباترین شمایل‌ها تبدیل می‌شدند.نمی دانم خود حضرتتان چه احساسی را تجربه می‌کرده‌اید از سرودن غزلهایتان، و در کدامین ملکوت به سر می‌بردید که محرم اسرارشدید و لسان‌الغیب لقب گرفته‌اید.جناب حافظ، گاهی هم اوایی واژگان در غزلهایتان مانند موسیقی است که ریتم دل‌انگیزش من را به وجد می‌اورد و هر گاه می خواهم فراموش کنم که در چه دنیایی زندگی می‌کنم به غزلهای شما پناه می‌برم و دمی با ترکان شیرازی و سروهای خرامان کنار بزم لولی‌وشان و شیرین‌دهنان، مست می ساقی و باد صبا می‌شوم و با رندان و طراران پرسه زنان به محضر پیرمغان می‌روم و پند و کلام حقتان را به گوش جان می‌شنوم و  دوباره به دنیای خود باز می‌گردم . ‌جناب حافظ نمی‌دانید که چقدر جای شما در روزگار ما خالی است این روزها اشعاری که حتی بوی غزل‌های شما را داشته باشند نایابند.شاعر کهکشانها نمی‌دانم اکنون کجای هستی روزگار را شرمنده‌ی خود می‌کنید، اما هر کجا که هستید خوش به حال واژه‌ها و غزلهایی‌هایی که در هوایتان نفس می‌کشند.و در پایان نامه از انجایی که در روز خاکسپاریتان، خودتان تفعل زدن به غزلهایتان را یادمان دادید، با اجازه از محضرتان، تفعلی بزنم به دیوانتان که جای غزلی از شما در این نامه خالی است .دوش با من گفت، پنهانی کاردانی تیز‌هوشوز شما پنهان نشاید کرد، سِرِّ می‌ فروشگفت: اسان گیر برخود کارها، کز روی طَبع ‌سخت می‌گردد جهان، برمردمانِ سخت کوشوآنگَهَم دَر داد جامی، کز فُروغش بر فلکزُهره در رقص امد و، بَربَط زنان می‌گفت: نوش!با دل خونین، لبِ خندان بیاور همچو جام ‌نی گَرَت زخمی رسد، آیی چو چَنگ اندر خروشتا نگردی اشنا، زین پرده رمزی نشنویگوشِ نامحرم نباشد، جایِ پیغامِ سروشگوش کن پند ای پسر! وز بهر دنیا غم مخورگفتمت چون دُر حدیثی، گر توانی داشت هوشدر حریمِ عشق، نتوان زد دم از گفت و شنیدز‌آن که انجا، جمله اعضا چشم باید بود و گوشبر بساطِ نکته‌دانان، خودفروشی شرط نیست ‌یا سخن دانسته گو، ای مردِ عاقل! یا خموشساقیا! مِی ده که رندی‌هایِ حافظ فهم کردآصفِ صاحب‌قِرانِ جرم بخشِ عیب پوش</description>
                <category>مرضیه عطار</category>
                <author>مرضیه عطار</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 20:32:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>