<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Beem</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@audcf09</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:46:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4794811/avatar/I2GeAc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Beem</title>
            <link>https://virgool.io/@audcf09</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شعله های خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-ejx6qdq9s9vz</link>
                <description>فاصله ها هروز بیشتر می‌شوند، هر روز از آنها فاصله میگیرم، گویی جسمم در کنارشان راه می‌رود اما روحم فرسنگ ها از آنها فاصله گرفته است .آخرین رشته توسط خودشان پاره شد ، اعتماد.....با خودم میگفتم آنها دیگر مثل بقیه نیستند آنها مهربانند .اشتباه بود با هر کارشان خودم را توجیح میکردم که باز دوستم دارند و برایشان مهم هستند ولی گویی اکنون فقط دارند مرا به گونه ای تحمل می‌کنند.هر روز زخم زبان ها جای خودشان هستند ، سالهاست که بهشان عادت کرده ام و جزئی از زندگی مزخرفم شده اند ، نگاه های پر از غصب بیانگر همه چیز است ، تیکه ها ، و.....نمیدانم چرا اما گویی من زندانی هستم ، درست است سالها زندانی در این سلول هستم و اجازه تکان بیش را ندارم ، سالهاست که حکم حبس ابد را برایم صادر کرده اند و من در برابرش فقط عطاعت ....سالهاست می‌خندم تا بتوانم عادی باشم ولی باز آنها تمامش را زیر پای خود له می‌کنند، این شرایط زندگی من است ، از زندگی فقط نفس کشیدنش را دارم .گویی قاتل زنجیره ای هستم که هیچکس به من اعتماد ندارد و با نظارت و سرکوب بر من گویی دارند جلوی جرم بعدی ام را می‌گیرند.جرم‌من زندگیست ...تنها کاری که یک قاتلی به نام من می‌خواهد انجام دهد زندگیست مرا از این حبس ابد رها کن ای جانشین عدالت این کارت ته بی عدالت‌عدالتیست، تو از چه می‌گویی وقتی روح من در این خانه هزاران بار از کالبدش جدا می‌شود، تو چه پاسخی داری برای شب و روز اشک ریختنم ، تو میخواهیی در برابر دردی که بر من تحمیل کردی چه بگویی ؟فقط یک مدرک رو کن تا خودم حکم اعدام خودم را دهم تو دلیلی بیاور برای این کارت و من با پای خود به چوبه دار خواهم رفت .تو دلیل ویرانی ام هستی ، دلیل تمام درد هایی که بر قلبم نفوذ کردند ، دلیل تمام تنهایی هایی هستی که با حرف زدن با خودم و آیینه سعی در جبرانش داشتم تو دلیل تمام خشم ها هستی دلیل تمام نفرت ها ، تو دلیل سوختن من هستی .جای ما درست است؟ جرم هایت را نمیبینی ؟این جرم ها حکمشان چیست ؟ای کسی که بر سریر پادشاهی خود تکیه زده ای بیا و در خودت جستجو کن و بعد فریاد بزن تقصیر تو نیست بیا و یک بار بگو حرف من درست نیست و بعد من را سرزنش کن فقط یک بار بگو حق با منیست که در این سلول زندانی ام .تو حتی برای ۱ بار غرورت را کنار نمیگذاری تا حقیقت رابجویی اما من سالهاست که بر زمین افتاده ام و با حقیقتی زندگی میکنم که تو با دروغ برایم ساختی .تو تنها علت مرگ روح من هستی از آن روح زیبا تنها یک سنگ قبر مانده است ، کنون سایه ای هستم در ظلمات سلول خود که هر روز بر تخت سینه خودش مشت می‌زند و هر روز با دیوار حرف می‌زند، هروز در خیالات خود زندگی را تصور می‌کند که لایق است .این زندگی که تو مرا به آن محکوم کردی حقم نبوده استکنون با زورگویی خود مرا بشکن من مدت هاست بی حسی را بر خودم تحمیل کرده ام در برابر کار های تو فقط می‌توان سکوت کرد و سوخت .میسوزم و شعله هایم افکارم را در آغوش میگیرند ، تو را نخواهم بخشید بر تمام تو کفر میفرستم که زندگی را از من ربودی که حقم بود حقی که پروردگار آن را به من عطا کرده بود و اما تو مانند دزدی آن را از من ربودی ، اکنون دو زندگیست در دستان تو برو و خوش باش اکنون افکارم برایم زندگی می‌کنند تا زنده ام نگه دارند شاد باش با اختیاری که از من گرفتی به زودی بر قبر من گریه خواهی کرد و خود را لعنت میکنی .کنون دیگر از این پیله پروانه ای بیرون نمی آید مدت هاست خفاشی از آن به بیرون آمده و در سکوت از تو کینه جمع می‌کند این غاریست که من در کنج آن آسوده نشسته ام اما زمان خواهد رسید و من تو را میشکنم همانطور که تو مرا شکستی .خوش باش این خشم من به زودی دامان تو را خواهد گرفت.</description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 14:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7-hkuei9parizl</link>
                <description>کنون همه بر ضد من هستند ، لحظه ای حرف های زخم زننده خود را رها نمی‌کنند،  گویی فقط به دنبال زخم هستند ، زخمی بر اعماق قلب من .اکنون اسلحه ای به نام قلم در دستانم است با هر کلمه مورد نفرین قرارتان میدهم با هر حرک قلم تیری را در مغزتان می‌نشانم با هر نقطه تمام شما را به فراموشی می‌میسپارم ، روز خواهید فهمید قدرت کلمات از همه چیز بیشتر است .با حرف های خود من را زمین بزنید با توهین های خود من را بشکنید و هزاران تکه کنید سرنوشت ما این است که مردگانی باشیم با قلبی تپنده ، در اینجا هر لحظه مورد تمسخر قرار می‌گیریم ولی باز سکوت را انتخاب میکنیم ، گویی دیگر برای قلب توانی نمانده است ، قلب سکوتی را برمی‌گزیند که پر از درد است انگار به درد عادت کرده است ، دردی را دوست دارد که قاتل اوست ، این قلب است حتی می‌تواند با تمام نفرت عاشق قاتل خود شود .اختلاف میان قلب و مغز من سبب جدایی خود شده،  گویی خودم را در میان سیارات گم کرده ام و صدایم به هیچ جای دیگر نمی‌رسد ، با تلاش بسیار دنبال خودی میگردم که بودم اما در این ظلمات درد جز تاریکی چیز دیگری نیست ، در هر باران غم هایی روی زمین فرود می‌آیند در هر تنفس هزاران خنجر بر قلب ها فرو می‌رود. در تمام زندگی اوست که ضربه می‌خورد،  این جهان برای افراد خوش قلب نیست،  قلب زیبایتان را برای خود نگه دارید در برابر تمام این آدمیزاد های احمق فقط باید نقاب زد نا گم نشوی .</description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 20:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفس</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%D9%82%D9%81%D8%B3-wty60geljsql</link>
                <description>من سال ها طابع قوانین کسانی بودم که از زندگی چیزی جز نفس کشیدن نمیدانند ، من هم بند این سلول قانونم ، تنهایی و غم هست همه به نحوی از من فاصله گرفته اند چون فکر میکنن من با انها صمیمی نیستم ولی تمامش تقصیر قفسی است که شما برایم ساختید .در جواب کار هایتان چی دارید؟مراقبت ؟.محافظت ؟نگرانی ؟هیچکدامشان دلیلی نیست که سال ها حبس را منطقی کند این را میمون های درون قفس درک میکنند نه شیر های درنده .این شیر ها سکوت می‌کنند ، سکوت میکنند ، اما به وقتش غرشی خواهند کرد که به نفع سازنده قفسشان نیست .این قلمم تنها اسلحه شلیک بر مغز شماست ، شما تا حالا اسلحه من را ندیدی و با ان اشنایی ندارید به همین دلیل  از من در نظرتان یک بچه نپخته را میپرورانید اما بدانید شما از ترس هایی حرف میزنید که هیچگاه شما را نخواهد کشت بلکه این ترس از وحشت های جامعه شما را سرنگون خواهد کرد .اکنون نفس میکشم در سلولی که برایم ساخته اید این نفس ها ی خفه شده همانطور که بغضم را با انها خاموش کردم گریبان شما را هم خواهد گرفت ، هرکه جای من بود می برید ، میسوخت ، میشکست و میمرد درست است تمام این اتفاق ها برای روحم افتاده است فقط اکنون در کالبدی سالم هستم ولی روحم اسیب دیده .می دانید فرق ما چیست ؟شما از آسیب جسم میترسید من از اسیب روح تمام زیبایی ها و لذت ها با روح حس میشوند اما درنظرتان جسم زیبایی هارا میفهمد ، اشتباه است لذتی را که جسم بفهمد پوچ است نه زندگی .میخواهم دنیا بسوزد و ویران شود و دوباره از نو ساخته شود شاید ان روز مغز های زنگ زده ای برایم قفس نسازند .در تمام سال ها خدا من را ندید ولی من باورش داشتم میخواهم باورش کنم که با تمام گناه هایم باز نجاتم خواهد داد از دردی که لایقش نیستم و محکوم به آنم.</description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 12:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاب سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-dtgewagbvlna</link>
                <description>میشنوی ؟دارند درمورد تو صبحت می‌کنند ......البته صحبت نه گویی اعتراض بر شخصیت من ، با حرف هایشان من را در هم می‌کوبند و سرکوب می‌کنند،  با هر کلمه گویی سیلی ای بر صورتم روانه می‌شود و مرا تا اعماق زمین فرود می آورد .زیر زمین دفن میشوم ، و تبدیل به خاکستری میشوم که تنها خاک ها خاطره مرگ او را به یاد دارند .در برابر هر حرف سکوت میکنم ، این کاریست که عهد بستم انجام بدهم ، بی تفاوت بودن برایم زیباست میتوانی بدون گوش دادن به حرف ابله های دور و برت زندگی ات را بکنی. اگر بخواهی میتوانی هم به حرف های چرت آنها گوش دهی و اجازه این را بدهی که زیر پاهایشان لهت کنن .درست است من همیشه زیر پای دیگران له میشوم و در نظرشان احمقی بیش نیستم ، موجود کوچکی که ۱۶ سال دارد و احساساتی است .تصور دیگران از من ، برایم خنده دار است در میان افرادی که دوستشان دارم فردی ایده آل هستم و در میان جمعی که همیشه در حال خورد کردن من بوده است یک گارد سرد دارم ، چهره ام مانند سنگ بی احساس است هرچند میتوانم این را بگویم سنگ از چهره ام با احساس تر است ، ابرو هایم در هم گره خرده اند تا این گارد را درست حفظ کنند .هر رفتار و هر حرفی را از سوی افراد ابله نادیده میگیرم ، آنها جز مگس های مزاحم چیز دیگری نیستند .میتوانم سال ها زندگی حقیقی را به آغوش بادی بسپارم و خودم به درون کتاب ها سفر کنم ، میتوانم در آخرین لحظات زندگی در رویایی دیگر باشم ، فرار میکنم از هر ابلهی که در این دنیا وجود دارد .کتاب ها جالب تر از آدم ها هستند .</description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 12:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی تو</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-cubbgwj0f2qf</link>
                <description>سلام عزیزکم .....دوباره برایت مینوسم روزها می‌گذرند و همچو فردی مرا درآغوش می‌گیرند و می‌روند،  گویی هیچکدامشان قصد توقف را ندارد ، روزها خداحافظی می‌کنند و می‌روند،  شب ها شروع می‌شوند و مرا در خفقان گرفتار می‌کنند،  به نظرت آغوشت دلش برایم تنگ شده ؟ من که از هجرش سر به بیابان گذاشته ام ، این بیابان مرا به درون خود می‌کشد....به دورن بیابانی می‌افتم که هیچ چیزی در آن وجود ندارد تنها چیز در اینجا هیچ چیز است .در این بیابان راه می‌روم،  و خاطرات خندیدنت را مرور میکنم ، یادت است ؟ چقدر آن خنده ها زیبا بودند ، به خدا قسم همه چیزم را برای ثانیه ای از خندیدنت خواهم داد ، چشمانت .... محل آرامش من بودند ، آن دو چشمت گویی همه چیز در دنیا را داشتند ، تمام زندگی ام در چشمانت جای داشت و خودش را محکم در آنجا گرفته بود سخت است ، اکنون درکنارم نیستی و همه چیزم در چشمانت را جای گذاشته ام کاش دیدنت سخت نبود ، کاش بو کشید عطر موهایت مانند بوییدن گل راحت بود اما باورم داشته باش که پیدایت خواهم کرد در این بیابان شبانه روز پرسه خواهم زد و تمام آنجا را دنبال تو خواهم گشت ، نمی‌دانم گویی هم تو گم شده ای هم من ، جدا شدنت از من روحم را از کالبد مزخرفم به بیرون کشید و با خود برد ،جالب است روح عاشق من همیشه در کنارت خواهد بود حتی اگر مجبور به ترک جسمی باشد که هیچ عرضه ای ندارد ، اما صبر کن من این کالبد بی‌مصرف را تکان میدهم و با او دنبال تو و روحم خواهم گشت فقط دوام بیاور .گوشه ای منتظرم باش و روح رنجیده مرا به آغوش بکش او دیوانه وار تو را مانند خدای خود میپرستد و تورا از صمیم قلب دوست دارد .</description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 12:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه های غم</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D9%85-ndsafpeqe6xj</link>
                <description>اطرافم خیره شده ام ، جز غم چیزی را نمی‌بینم،  همه به نحوی در غم غرق شده‌اند و حتی برای رهایی از آن دست و پا نمی‌زنند.گویی امید به یکباره ما را در تاریکی رها کرده است ، تاریکی که پر از زخم های قدیمی ست ، همه چیز به هم ریخته است ، دیگر نمیخندیم حتی الکی ، کی فکرش را می‌کرد روزی نتوانی الکی هم بخندی ؟درونم پر از سایه هایی ست که تمام من را فرا گرفته است ، گویی در یک خلاء هستم که کسی صدایم را نمی شنود ، کسی توجهی نمی‌کند....نمیدانم سرنوشت این جهانی که درونش هستیم چیست ، اما انگار تا وقتی که ما در اینجا نفس میکشیم سرنوشت این جهان غم ، زخم ، نابودی است .این چه حسی است ،نمیدانی دلت را به چی خوش کنی ، نمیدانی چی خوشحالت می‌کند،  حتی خودت را هم گم کرده ای . همگی به درون چاهی از غم فرو رفته ایم که اکنون گریبانگیر ماست .قبلا شرایط طور دیگر بود ، در سخت ترین مشکلاتت امیدی پیدا می‌شد و تو با آن زندگی مجددی را می‌میافتی ، اما اکنون حتی امید ها پشتمان را خالی کرده اند تمام دنیا به یکباره تصمیم به ترک ما گرفته اند ، آسمان ها و زمین بر ضد ما برخاسته اند و آماد هجوم بر ما هستند ، ما که اکنون پر از هیچ هستیم ، دیگر چیزی احساس نمی‌کنیم،  هرچقدر میخواهید به ما زخم بزنید دیگر نه از دردش خوف داریم و نه از جایش ، ما همه چیز را از دست داده ایم و در این لحظات فقط خداوند یاری کننده ماست .</description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 12:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کینه</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%87-kmhwl0hku1xu</link>
                <description>نمیدانم .....در دلت نفرتی را حس کردم که دیگر دیر شده بود ، دیر نقاب چهره ات شکست و به هزاران تیکه تقسیم شد ، کنون در نظرم یک کینه هستی ، کینه ای که از رفتارت با خودم دارم ، تا به حال کینه ای نداشته ام از هیچکس ولی اکنون دیگر در کنارم نمان من آلوده به کینه ای هستم که تو را در اقیانوسی خفه خواهد کرد و خواهد کشت ، دلش زجر تمام اعضای بدنت را میخواهد کینه ام از تو وصف نشدنی است همانطور که کار هایت قابل توضیح نبود ، من در تاریکی فرو رفته ام و اگر کبریتی باشی، تو را آتش خواهم زد تا اطرافم‌را ببینم . می‌سوزانمت همانگونه که تک تک واژگان حرف هایت مرا به درد آورد. تورا در خفقانی ترسناک رها میکنم تا زجرت را ببینم تمام تورا به فراموشی می‌سپارم، پشت سرت حرف نخواهم زد ، حقیقت را خواهم گفت به افرادی مانند من تا در دام افرادی پست مانند تو گرفتار نشوند ، دامی برایت پهن میکنم که حیله گرانی مانند تو درونش گیر بیافتند ، درد را بر استخوان هایت حک میکنم و مغزت را پر از حرف هایی میکنم که میانمان در هوا معلق ماند ، کنون در سرت دیگر آن فرد مهربان نیستم ، لبخند ها تا مدتی می‌توانند درد را بپوشانند،  تو مرا به درد محکوم کردی که اکنون از آن گذشته ام و حالا این است میدان نبرد من، تو را به دستان دردی از نفرت میفرستم که تا همیشه با تو خواهد بود ، در هر تنفسی که میکنی که مانند خنجری بر درون شش هایت فرو می‌رود و هر قدمی که بر زمینی که جز هلاکت را برای تو نمی‌خواهد بر می داری او در کنار توست تو را در سکوت میکشد و من مانند خفاشی زخم خورده دردت را تماشا میکنم ، زجر بکش و التماسم کن من تو را نخواهم بخشید ، در چشمانت زل خواهم زد و تیری از خشم را بر مغزت شلیک خواهم کرد ، در جهنم من بسوز ، آن را برای تو ساخته ام .تو را دفن خواهم کرد بر اعماق زمین ، حتی  کینه من روحت را هم در دنیای دیگر ول نمی‌کند،  این زجریست که با دستان خودت ساخته ای لذتش را ببرد ، تو زجر خواهی کشید در تله من . </description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 23:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%AE-kszi2pov4rg1</link>
                <description>گاهی وقتا دلم برای خودم میسوزه و از خودم میپرسم چگونه ادامه میدهی ؟به امیدچه ؟به چه دلیل؟نمیدانم ، نیمدانم چرا وقتی از درون تکه تکه میشوم ، قلبم در دست دگران مچاله میشود ، مغزم از توهین ها میسوزد ولی باز این جسم لعنتی ادامه میدهد .کجا میروی ؟میدانی مقصدت کجاست ؟جواب نمیدهد ، تنها سکوت میکند و راه میرود ، باز سکوت میکند ،شیشه ها تکه تکه میشوند ، سکوت میشکند ، درخت برگ میدهد ، گل پژمرده میشود ، آسمان به رنگ دربا و دریا به رنگ آسمان در می آید ، هوا سرد میشود ، هوا گرم میشود ، روز شب میشود و شب روز میشود باز او میرود .گویی دنبال اوست یا شایدم دنبال هیچ کس نیست .انسان بودن سخت است ، میخندی و در لحظه تو را غم تسخیر میکند ، میبری ولی گویی باخته ای ، شادی ولی غمگینی...گویی روح حالش بد است چیزی که هیچکس نمیفهمدش ، اتش میگیرد و میسوزد ، هیچکس برای نجاتش نمیاید تنها خود است و خود ، در خفقان سکوت میسوزد ، شعله هایش مانند پیراهنی از غم او را در آغوش میگیرند ، زیباست این پیراهن زیرا ساخته غمی ست که اکنون چیره بر شادیست ، پارچه اش از جنس اشک و مروارید هایش همچو زخم و خیاطی چو غم .اکنون پیراهنیست که سالها بر تن ماست نه میتوانیم از خود جدایش کنیم نه میتوانیم  درکش کنیم .گاهی هیچ از دستت بر‌نمیاید ، گاهی دلت پایان تلخی را میخواهد که دیگر شاد نشوی ، این پایان را تلخ بنویس ای خدا من عاشق پاینش میشوم حتی اگر در اخرش من را بکشی.  </description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 22:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت بدون او ...</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%88-y2z66opiayga</link>
                <description>بعد از او تنها صدایی که می‌شنوم سکوت است . دوری از او مرا در خلاءای گیر انداخته که در سکوت در حال گرفتن جانم است .تصویر چشمان او پشت پلک هایم  جا خشک کرده است ، و با هر بار پلک زدن یاد او می‌افتم.بعد او گویی همه چیز به سرعت تکرار می‌شود،  تکرار شب ها و روزها ، همه انها به سرعت می‌گذرند ومن حتی متوجه آن نمی‌شوم.  ساعت ها می‌گذرند تا شاید تورا در زمانی دیگر پیدا کنند ، گویی همه چیز تو را گم کرده است .دستانم در میان سایه های شب در حال پیدا کردن توست ،اما باز پیدایت نمی کنند . انگار سایه ای هستی در نظرم که هیچگاه نخواهمت دید و فقط سنگینی تورا بر قلبم احساس خواهم کرد ‌ .این روز ها حتی به تصویر خودم در آیینه پشت میکنم ، زیرا نمی‌خواهم حقیقتی که نشان می‌دهد تو در کنارم نیستی را باور کنم .حقیقت بدون تو در نظرم دروغی بیش نیست .زندگی ام بعد از تو تبدیل به دروغی شده است که هر روز آن را بر صورتم می‌کوبند.  درمیان آدم هایی که هزاران نقاب به صورت زده اند میروم،  هیچکدامشان مانند تو نیستند ، زیرا تو نقاب نداشتی ، خودت بودی ، چیزی که کمتر کسی می‌تواند جراتش را داشته باشد .گاهی در قدم زدن هایم دستم را مشت میکنم و چشمانم را میبندم و فکر می‌کنم تو در کنارم هستی . خاطراتت دور تند می‌روند،  تمام لحظه های خندیدنت ، تمام حرف هایت ،تمام آغوشت را در سرم قاب گرفته ام ، تا برای همیشه نگاهشان کنم . متنفرم از چیزی که دنیای من و تو را به دو نیم تقسیم کرد .هر روز بر دیوار اتاقم مشت میزنم و او را مقصر میدانم .نه اشکی برای ریختن دارم و نه احساسی ، بعد از تو تمامش خشم است . خشمی که بر قلبم حمله کرد و او را کشت .از قلبی که می‌شناختیم فقط یک سنگ قبر مانده است که گل های باغ آن پژمرده شده است . هر روز آن قاتلان گل های زیبا را لعنت خواهم کرد .قلبم سنگ شده است ولی وقتی که اسمت را می‌شنود به یکباره از قبر خود برمی‌خیزد و در پی جستن توست . گویی هنوز باور دارد که تو در کنارش هستی . نمیخواد آخرین باری که لبخندت او را خنداند ، و آخرین باری که بغلت اورا آرام کرد را باور کند . آخرین ها همیشه دردناک هستن . همیشه از خداحافظی ها بدم می آید ، خداحافظی هایی که نتیجه جدایی دارند .اگر می‌دانستم آخرین بغلت بود ، هیچوقت از آن بیرون نمی آمدم و خودم را در آن اسیر میکردم . کالبد شکسته ام دنبال آغوشی است که در آن تا صبح گریه کند .، اما گویی نه قلب آغوش دیگری را می‌پذیرد و نه روح ،  زیرا هردوی آنها بر قلب و روحت گره خورده اند و تصمیم جدایی را ندارند . این لحظات آخر است ، رفتنت را باور کنم یا نه.  بگذارم زندگی تیر خلاصی را به من شلیک کند .نمیدانم. اما در این دنیای پر از سایه های دستور و قدرت ، زندگی برای ما نبود . در این دنیا شاید نشد . به تو قول خواهم داد که در تمام جهان ها و گمشده ها دنبالت بگردم . در تما سیاره ها خاطراتت را مرور خواهم کرد . فکر نکن تو در قلبم مرده ای زیرا او هیچوقت تو را فراموش نمی‌کند و حتی در لحظات مرگ خود پایان آن خط شکسته ای که به خط صاف تبدیل می‌شود باز هم تو خواهی بود .</description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 22:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرابی از امید</title>
                <link>https://virgool.io/@audcf09/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-yyeu7yor2ken</link>
                <description>گویی همه چیز تمام شده است همه چیز ....نمیدانی در چه وضعیتی هستی گویی در فضا گم شده ای و صدایت به جایی نمی‌رسد و همه چیز تو را در سکوت رها کرده اند به دنبال راهی میگردی ولی راهی برای جستجو وجود ندارد . در تمام سیارات خودت را جستجو میکنی اما فردی نمیابی ، انگار همه چیز رفته است ، انگار دنیایی که در کودکی چشم در آن گشودیم به یکباره فرو ریخته است و ما را تنها گذاشته است . آری در اینجا گم شده ام و عاجزانه دنبال خود میگردم ، فردی که بودم ....بی‌فایده است گویی دنبال خود میگردم اما چیزی جز در بسته نمیابم دنبال خود می‌گردم ولی موفق نمیشم ، نمی‌دانم این چه حسی است که تورا در خلا ای رها می‌کند، در سرت جز پوچ چیزی نمیبینی و بر چشمانت جز سیاهی .خستگی حق است ، و من خسته ام . از همه چیز خسته ام ، زیرا تمام دنیا پشتم را خالی کرده اند و کسی جز خدا را حس نمیکنم . جالب است ته این قلبم خوش خیال ، امیدی وجود دارد که همه چیز خوب می‌شود...امید کلمه ای که در اینجا انتظار نامیده شده ، انتظاری که هیچوقت تمامی نداشته است .امید مانند آب است که گویی در سراب آن را می‌بینی، سراب زندگی من است و من همچو فردی تشنه به دنبال آب هستم .قدم می‌گذارم و جلو میروم با اینکه میدانم روبه رویم چیزی پیدا نخواهم کرد اما باز ادامه می‌دهم این امید زیباست و نامش امید از دست رفته است .دنبالش میگردی ولی او نیست آن هم مانند تمام آسمان ها و زمین تو را تنها گذاشته است و تو پر تلاش در حال برگرداندن آن هستی نمی‌دانم شاید آن سرابی که در این بیابان خشک و درمانده میبینم واقعیت باشد .</description>
                <category>Beem</category>
                <author>Beem</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 21:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>