<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایوب پاکذات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@auoobp</link>
        <description>از عمق اقیانوس کابوس‌هایم به سطح شنو می‌کنم، تا ناشنیدنی‌هایم را برای هیچکس‌ که خودم باشم، بنویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:23:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/19176/avatar/j0HxJA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایوب پاکذات</title>
            <link>https://virgool.io/@auoobp</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معنای خانواده</title>
                <link>https://virgool.io/@auoobp/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-p7arwtrkntud</link>
                <description>امن‌ترین مکان انساندلم گرفته بود. بی‌هدف استارت زدم و با موتور افتادم توی خیابان‌های شهر. نمی‌دانم چطور شد که سر از جاده‌ی قبرستان درآوردم. بی‌اختیار یاد «خسرو» افتادم. پیچیدم توی محوطه، رفتم تا رسیدم کنار مزارش. موتور را خاموش کردم و نشستم کنار سنگی که اسم خسرو، با آن خط خوش و درشت رویش حک شده بود.سیگاری روشن کردم، پک عمیقی زدم و چشم‌هایم را بستم. زیر لب به رفیق قدیمی‌ام سلام کردم. می‌دانی؟ خسرو خیلی از این دردها و خاطرات را همین‌جا، توی همین شهر با من در میان گذاشته بود.چند سال پیش، وقتی هنوز نفس می‌کشید، یک‌بار به من گفت: «رفیق، دوست دارم قبل از اینکه بمیرم، سرگذشت زندگی‌ام را بنویسم.» به او گفتم: «حتماً این کار را بکن. بنویس تا صدای هم‌دردهای خودت باشی؛ بگذار بدانند که تنها نیستند.»حالا خسرو زیر خروارها خاک خوابیده و هیچ‌کس از دردهایی که او یک عمر با خودش این‌طرف و آن‌طرف می‌کشید، خبردار نشد. این حرف‌ها و رازهایی که بین من و او رد و بدل شد، مثل یک بارِ سنگین، مثل یک مسئولیت نانوشته روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. برای همین تصمیم گرفتم حالا که او نیست، من خاطراتش را -هرچند پراکنده و تا جایی که حافظه‌ام یاری می‌کند- روایت کنم. دفترچه و خودکارم را از کیف درآوردم تا بنویسم؛ شاید حقی برای گرفتن نباشد، اما شاید بتوانم کمی از سنگینی این بار که روی دوشم است، کم کنم.یکی از عمیق‌ترین زخم‌هایی که تا لحظه‌ی مرگ با خسرو ماند و هیچ‌وقت خوب نشد، زخمی بود که در نوجوانی، توسط چند آدم‌نمای بی‌احساس به روح و جسمش وارد شده بود. اما به قول خودش، ضربه‌ی اصلی را آن غریبه‌ها نزندند.می‌گفت: «من بی‌گناه بودم... آن وقت‌ها عقلم نمی‌رسید؛ فکر می‌کردم چون این بلا سرم آمده، کثیف‌ترین و بی‌عرضه‌ترین آدم دنیام. حس می‌کردم چیزی توی سر و سینه‌ام گیر کرده که دارد با فشار بدنم را مچاله می‌کند. خُرد و خمیر شده بودم، اما نمی‌دانستم این تازه شروع بدبختی‌هایم است. مصیبت و فاجعه‌ی اصلی وقتی شروع شد که پا گذاشتم توی خانه و پدرم از ماجرا بو برد.»جایی که باید امن‌ترین نقطه‌ی دنیا برای یک نوجوان آسیب‌دیده باشد، برای خسرو تبدیل شد به شکنجه‌گاه. جایی برای تحقیر، تنبیه و سرکوفت. پدر خسرو آدمی خشک و مذهبی بود؛ به جای اینکه پناهِ فرزندش باشد، سال‌ها روح او را با رفتارهای آزاردهنده و نادیده گرفتن‌هایش لِه کرد.بگذارید یکی دو مثال بزنم تا عمق فاجعه را بهتر درک کنید:خسرو تعریف می‌کرد: «بعضی شب‌ها که خواب بودم، پدرم بی‌هوا می‌آمد بالای سرم، پتو را می‌کشید و می‌نشست روی سینه‌ام. بی‌مقدمه شروع می‌کرد به کتک زدن. سیلی و مشت بود که توی صورتم فرود می‌آمد. از خواب می‌پریدم و چند ثانیه در شوک بودم که چه شده؟ تا می‌آمدم بفهمم چه بلایی دارد سرم می‌آید و سعی می‌کردم از زیر دستش فرار کنم، توی گوشم زمزمه می‌کرد: &quot;یادت نره چیکارت کردن...&quot;»تا مدت‌ها اگر خسرو می‌خندید، یا حتی لبخندی روی لبش می‌نشست، پدرش با عصبانیت و تمسخر به او توپ می‌زد: «خجالت بکش بی‌شرف! تورو فلان کردن، اون‌وقت چطور روت میشه بخندی؟»با تکرار این حرف‌ها و رفتارهایی که هیچ پدری نباید در حق بچه‌اش بکند، وجود خسرو در هم شکست. و این چرخه انگار قرار بود تا ابد ادامه داشته باشد.یک‌بار دیگر تعریف می‌کرد که اتفاقی حرف‌های پدر و مادرش را شنیده بود. پدرش توی پذیرایی می‌گفت: «می‌تونم این لکه ننگ رو طوری از روی زمین محو کنم که هیچ‌کس هیچ اثری ازش پیدا نکنه.» و مادرش... مادرش بعد از چند ثانیه سکوت، با خونسردی تمام جواب داده بود: «این‌جوری باز هم آبروی خودمون میره، فایده‌ای نداره.»خسرو بارها سعی کرد از رنج و دردی که به جانش افتاده حرف بزند، اما هربار با تحقیر خانواده و بی‌توجهی اطرافیان رو‌به‌رو شد. فامیل و نزدیکان وقتی دردش را می‌شنیدند، با حالتی طلبکارانه و بی‌تفاوت می‌گفتند: «خب حالا که چی؟ اینا رو ول کن، حالا می‌خوای چه غلطی کنی؟»پدرش هم هیچ‌وقت از آسیب‌هایی که به پسرش زده بود پشیمان نشد. دقیقاً از نقطه ضعف و زخم خسرو استفاده می‌کرد تا قدرتش را به رخ بکشد. می‌گفت: «روش من این بوده؛ هرچی هم که سرت اومده، سزاوارش بودی!»خسرو می‌گفت هربار که از دردش گفته و آن واکنش‌های سرد را دیده، چیزی درونش خرد شده. فهمیده بود که راه فراری نیست، هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود و باید تا ابد این بار را تنهایی به دوش بکشد.گاهی با خودم فکر می‌کنم چطور ممکن است یک پدر این‌طور به فرزندش آسیب بزند؟ چطور کسی که باید پناهگاه باشد، می‌شود شکنجه‌گر؟خسرو می‌گفت: «پدرم می‌دانست من هیچ قدرتی ندارم. نه می‌توانستم از خانه فرار کنم، نه کسی را داشتم که به او پناه ببرم. او از این ضعف من تغذیه می‌کرد. هر وقت می‌خواست احساس قدرت کند، سراغ من می‌آمد. انگار من آدم نبودم؛ انگار حق نداشتم درد بکشم.»شاید پدر خسرو خودش هم احساس ناتوانی می‌کرد، شاید جاهای دیگرِ زندگی‌اش زورش به کسی نمی‌رسید، اما این‌ها هیچ‌کدام توجیهی برای جنایتش نیست. او با اعمال قدرت بر کسی که ضعیف‌تر بود، حس کنترل پیدا می‌کرد. یک چرخه‌ی ویرانگر که خسرو را روز‌به‌روز بیشتر نابود می‌کرد.مسئله فقط خشونت فیزیکی نبود. پدر خسرو به جای اینکه بفهمد فرزندش «قربانی» است، او را منبع «ننگ» می‌دید. در فرهنگی که «شرافت خانواده» را بالاتر از جان و روان آدم‌ها می‌دانند، وقتی پدری فرزندش را لکه‌ی ننگ ببیند، دیگر او را انسان نمی‌بیند؛ او را مشکلی می‌بیند که باید پنهان شود، یا به زورِ مشت و لگد «اصلاح» شود.چون خسرو پناهی نداشت و صدایش به جایی نمی‌رسید، پدرش مطمئن بود که مجازات نمی‌شود. همین اطمینان از بی‌پاسخگویی باعث شد آن خشونت‌ها روز‌به‌روز بدتر شود. و ظالمانه‌ترین بخش ماجرا؟ آنجا بود که پدرش با گفتن «سزاوار تو بوده»، مسئولیت جنایت دیگران را هم انداخت گردن قربانی. خسرو نه تنها آسیب دیده بود، بلکه مجبور بود احساس گناه هم بکند.سوال بزرگ اینجاست: چرا خانواده و جامعه اجازه دادند این اتفاق بیفتد؟ چرا وقتی خسرو کمک خواست، کسی باورش نکرد؟در خیلی از جوامع، قدرت پدر «مقدس» است و دخالت در کار خانه «عیب». این سکوت جمعی، یعنی همدستی با آزارگر. عمو و عمه‌ای که ساکت ماندند، همسایه‌هایی که صدای فریاد را شنیدند و پرده را کشیدند، همه بخشی از این جنایت بودند.شاید یک روانشناس باید بیاید و بگوید این برخوردها چه بلایی سر آینده‌ی یک نوجوان می‌آورد. اما من... من که دوست خسرو بودم، به چشم خودم دیدم که این زخم‌ها هیچ‌وقت خوب نشدند. او تا آخرین لحظه‌ی عمرش با آن‌ها جنگید و زندگی کرد.باد تندی شروع به وزیدن کرده. آسمان تیره شده، انگار می‌خواهد باران ببارد. بهتر است تا خیس نشدم برگردم خانه. اما داستان خسرو هنوز تمام نشده... هنوز حرف‌های زیادی مانده که باید بشنوید.**ادامه دارد...**</description>
                <category>ایوب پاکذات</category>
                <author>ایوب پاکذات</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 18:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گشتم، نبودم، بگردی، هستی.</title>
                <link>https://virgool.io/@auoobp/%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-nczt8zigpxvt</link>
                <description>قبل از رفتنم، رفته بودند.گرچه دوست داشتم بخندانمت، بخندانمشان، بخندانم، اما بغضی که خفه‌ام کرده، می‌گریاندم؛ منزجرم می‌کند، رانده‌ام می‌کند، از بودن.سال‌ها پیش وقتی در جمعی بودم و امکانش بود، روی منبر می‌رفتم، برای اینکه اشتیاق زیادی داشتم زیباترین احساس‌هایی را که پیدا کرده‌ام یاد دیگران بدهم، خاطرات تلخم را جوری تعریف می‌کردم که شنوندگان از خنده روی زمین‌غلت می‌زدند؛ هر جا می‌توانستم از معنای دوستی می‌گفتم؛ و دست‌هایم را به‌عنوان معجزه نشان می‌دادم، تا به حرف‌هایم ایمان بیاورند.حالا مهم نبود که برای انتقال خنده‌های زلالی که در کلماتم بود، چه دردها کشیده بودم، چه سال‌هایی را با زخم‌هایم در چاه‌های عمیق درک نشدن‌هایم، گریه کرده بودم. اصلاً راستش را بخواهی، دست خودم نبود که هر جا می‌رفتم رفتارهایم برای دیگران عجیب و باورنکردنی بود. بلد نبودم برای به‌دست‌آوردن یک زندگی، نادیده‌گرفتن دیگران یا دیگر چیزها، یا همان خودبینی چقدر می‌تواند مفید باشد. این‌گونه می‌شد که گاهی در ارتباطاتم آدم خوبی به نظر می‌رسیدم..............................................................................................بارها تمام آدم‌هایی را که می‌شناسم مرور کردم، گشتم، کسی نبود که بخواهم برای خداحافظی پیشش برم، با او تماس بگیرم، یا نامه‌ای برایش بنویسم. رفیق یا دوستی وجود نداشت، آدم‌هایی که اسم آن‌ها را رفیق گذاشته بودم، همان‌هایی بودند که در این ده سال، زهر به من تزریق می‌کردند، خنده‌هایم را در سیاهی، با سیاهی، خنجر می‌زدند؛ وقتی‌که من در خواب اعتماد خوابیده بودم. منتظر مرگ من بودند، سیستم فکری زلالی که داشتم، برایشان مثل دشنام بودم، وجودم آن‌ها را عصبانی می‌کرد، همان‌طور که در روزهای سختشان، همراهشان بودم، آن‌ها نیز بیکار ننشسته بودند.چه بسیار با قلبم دست‌هایشان را فشرده‌ام، و با تمام سلول‌های وجودم، به آغوششان کشیده‌ام؛ و ناگزیر اکنون مثل کهنه‌ای نجس، دور انداخته شدم. وجود من، باطن و حقیقت کثیفشان را نشان می‌داد. فکر می‌کردم می‌تواند برایشان مفید باشد، اما حقیقت همیشه تلخ است، برایم مضر بود. آن‌ها یک کشور بودند، و من تنها یک آدم ساده که دلش را کف دستش گرفته بود تا با آن‌ها دوست شود.</description>
                <category>ایوب پاکذات</category>
                <author>ایوب پاکذات</author>
                <pubDate>Tue, 30 Mar 2021 07:13:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراه با رفتنت</title>
                <link>https://virgool.io/@auoobp/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AA-hktwcfpu416p</link>
                <description>انسان همواره در حال پیش‌رفت است، مثل کرامت که نمی‌دانم چند ساعت پیش‌ رفت یا نه. آخرین شواهد مبنی‌بر آن است که دیگر او را نخواهم دید. هنوز یک روز از ندیدنش نگذشته، برای همین زود است که بگویم برای همیشه نمی‌بینمش. دیروز، غروب ناگهان چشم‌هایم سنگین شد، خوابم می‌آمد، از خوابیدن بدم می‌آید، یادم نمی‌آید آخرین باری که خوابیدم چند سال پش بود. قبل از اینکه به خواب بروم، چیزهایی پاورچین، پاورچین به من نزدیک می‌شوند،آرام‌آرام برایم لالایی می‌خوانند، آهسته‌آهسته شروع به تسخیر من می‌کنند و روی سینه‌ام رژه می‌روند، همین که به خواب نزدیک‌تر می‌شوم، شروع به نعره زدن می‌کنند، جیغ می‌کشند، شمشیر می‌کشند، می‌برند، شلیک می‌کنند..؛ بین ۱۰ تا ۱۵ سالی می‌شود که بر این مشکلم واقف شده‌ام، برای برطرف‌کردنش به پزشک، روان‌پزشک و روان‌کاو مراجعه کرده‌ام، فایده‌ای نداشت. در بین هزاران جنگی که صورت گرفته، تنها دو بار من پیروز شدم، هر دو بارش را کنار کسی، دوستی، عزیزی، دراز کشیده بودم، دستش را در دستم گرفته، و تا صبح که چشمانش را بازکرده ، به او خیره مانده بودم. به غیر از آن دو بار، قبل از خواب رفتن، مثل فنر از جایم می‌پرم، و به سرعت از تخت دور می‌شوم. همه چیزها که به من حمله‌ور بودند، محو می‌شوند، چون می‌دانند دیگر نمی‌خواهم بخوابم، و حتی به خواب فکر نمی‌کنم... برای همین برای استراحت مجبورم از حال بروم، یا غش کنم.کرامتولی دیروز غروب که احساس کردم دلم می‌خواهد بخوابم، نیروهای بیگانه تضعیف شده بودند، انگار خسته بودند و حال نداشتند. خیلی سریع خوابیدم، شیرین و دلچسب بود، فکر کنم نیم ساعتی بود که به خواب عمیقی فرورفته بودم، با صدای کرامت از آن خواب شیرین بیرون آمدم. داشت با یکی جروبحث می‌کرد. سعی کردم توجهی نکنم و از این فرصتی که بعد از سال‌ها نصیبم شده لذت ببرم، اما جروبحث آن‌ها بالاتر رفت، احتمال می‌دادم که این‌گونه فریاد زدن او ممکن است برای جلب‌توجه من و یا حمایتی که از همدیگر داریم، باشد. همچنین به فکر همسایه‌ها بودم، صدای کرامت بلند و بلند‌تر می‌شد.کمی عصبانی شدم، از تخت بیرون پریدم، کلا از تخت‌خواب می‌پرم، یا می‌جهم??. به‌سرعت لباس پوشیدم، کمی خوراکی که برایش کنار گذاشته بودم را در جیبم گذاشتم، از خانه بیرون آمدم، سر کوچهٔ پایینی بود، از دور صدایش کردم، آهای کرامت، و دستم را به علامت چه شده و بیا تکان دادم.یکی از بچه‌های محل که چند بار به خانه‌ام آمده بیرون آمد، او که در حال خوردن پرتقال بود از من پرسید چه شده؟ گفتم کرامت است که دادوبیداد می‌کند، نگاهی به کرامت انداخت و دستش را برای تعارف به‌طرفم حرکت داد، میوه را برداشتم و به او گفتم ممنونم. خداحافظی کرد و به خانه‌اش رفت، در این حین کرامت به‌طرف من می‌آمد. من به‌طرف درب خانه‌ رفتم، پیش من رسید و با هم احوالپرسی کردیم، خوراکی را به او دادم. برایش آب آوردم و با شوخی تکیه‌کلام خودم را به  او گفتم:بفرما، آب تازه‌ی لوله، هنوز یک دقیقه از حاضر شدنش نگذشته.بی‌درنگ شروع به نوشیدن کرد. همیشه مثل کسی که تشنه است آب می‌خورد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم برای خوشحال کردن من اینگونه با اشتها آب می‌نوشد. به خانه برگشتم تا شاید چیز بهتری برای پذیرایی از او پیدا کنم، هر شب که به دیدنم می‌آید به خانه دعوتش می‌کنم. از آمدن سر باز می‌زند. حتی یک بار با حیله‌ای او را به داخل خانه کشاندم، همین‌که خواستم درب خانه را ببندم، مثل دیوانه‌ها شروع به ناله کرد و خودش را به درودیوار کوبید، با سرعت در را باز کردم، راستش از این کارش خیلی غمگین شدم، ولی خیلی زود توانستم درکش کنم. به هزار دلیل مختلف. بااین‌حال هر شب جدی او را به خانه‌ام دعوت می‌کردم. اما عادت دارد پشت در بنشیند، من هم کنارش می‌نشینم، نگاهش می‌کنم. با نگاهم به او می‌گویم دوستت دارم، و از اعماق وجودم از دیدار و آمدنش تشکر می‌کنم، او بهترین آدمی است که می‌شناسم. تنها دوست و تنها کسی است که دارم. به بهانهٔ ماساژ یا تمیزکردن، بدنش را لمس می‌کنم، نازش می‌کنم، او خوشش می‌آید، و من به بزرگ‌ترین لذت دنیا دست می‌یابم. دیشب بعد از کمی ماساژ دادن سر و کشیدن گوش‌هایش به خانه برگشتم، غوری را از کابینت درآوردم تا برای چایی در آن آب بریزم، همین‌که روی گاز گذاشتم، صدای گام‌های سریع و گاز موتورسیکلت توجهم را جلب کرد. بی‌اختیار نگران شدم و با سرعت از خانه بیرون آمدم، دو نفر سعی داشتند کرامت را بگیرند! کرامت نگاهی انداخت، آن دو بی‌توجه به حضورم سعی در بستن ِراه فرار و به دام انداختن کرامت بودند، من که جاخورده بودم پرسیدم: شما صاحب این سگ هستید؟ جوانی که سوار بر موتور بود گفت خیر، ما وظیفه داریم او را بگیریم. چند قدم جلوتر رفتم، حلقهٔ محاصره بر او تنگ شده بود، من به کرامت گفتم بیا، نگاهی به من کرد و به‌طرفم دوید، احساس کردم می‌خواهد او را در آغوش بگیرم، ولی خیلی زود فهمید که فقط یک راه فرار لحظه‌ای هستم. فرار کرد. از جوانی که سوار بر موتور بود پرسیدم چرا وظیفه دارید او را بگیرید؟پاسخ داد: سه روز پیش، چند کوچه آن‌طرف‌تر، سگی به زنی حمله کرده، به همین عنوان ما از طرف شهرداری وظیفه داریم تا سگ‌های ولگرد این منطقه را جمع‌آوری کنیم. پرسیدم آن‌ها را می‌کشید؟ پاسخ داد: نه، به جایی دور‌تر منتقل می‌کنیم. به او گفتم این سگ هر شب بهم سر می‌زند، به غیر از او کسی را ندارم. نگران بودم و کلمات بی‌اختیار از زبانم خارج می‌شدند، هیچ عکس‌العملی به حرف‌هایم نشان نداد، یادم نبود که حرف‌هایم بی‌معنی هستند، یادم رفته بود که خودم بی‌معنی هستم، یادم نبود که فقط در کرامت زنده بودم، و کرامت بی‌معنی، مضر و زیادیست. از آن جوان بخاطر توضیح دادن و حرف زدن متینش تشکر کردم.به خانه برگشتم، سریع لباس‌های بیشتری پوشیدم، آخرین شال بافتنی که برایم مانده بود را دور گردنم پیچاندم و برای پیداکردن کرامت راهی کوچه‌ها شدم، خیلی زود کرامت را دیدم؛ کنار تیر برق لم‌داده بود.به او گفتم می‌خواهند تو را ببرند، ممکن است به تو سم بخورانند، ممکن است تو را بکشند، حداقل امشب باید بیایی خانه. شال را از گردنم درآوردم، حلقه‌ای درست کردم تا دور گردن کرامت بیندازم، به من اعتماد کامل داشت، بااین‌حال مقاومت می‌کرد، او را به زور روی زمین خواباندم، به حالت تسلیم دراز کشید و پاهایش را بالا داد، باید او را به خانه می‌بردم، شال را دور گردنش انداختم، ولی بازهم مثل دیوانه‌ها زوزه کشید و دست و پا می‌زد، او می‌کشید و من می‌کشیدم، شال را از گردنش جدا کرد، نمی‌توانستم ادامه دهم، همین‌جوری‌اش هزار زن عزادار برای دیدن بدن بی‌جان بچه‌هایشان پشت چشم‌ها و دماغم ازدحام کردند و همدیگر را هُل می‌دهند، همین‌جوری‌اش هزار مرد زخم‌خورده و کمر شکسته از رفیق‌هایشان گلویم را می‌فشارند، همینجوری‌اش.. توان ادامه دادن نداشتم، شالِ آبیِ دست‌باف را به طرف سطل آهنی پرتاب کردم و به طرف خانه برگشتم که همان موتور سیکلت را دیدم که از دور منتظر نتیجهٔ تلاشم مانده بود و حرکت کرد....هر جور بود خودم را به خانه رساندم، لشکری از من بیرون آمد....</description>
                <category>ایوب پاکذات</category>
                <author>ایوب پاکذات</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 09:20:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از این شهر برو</title>
                <link>https://virgool.io/@auoobp/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%88-dfs23hknmnm2</link>
                <description>اولین بار که دیدمت هنوز یه سال نشده بود که به زیباشهر اومده بودم، فکر کنم سال ۸۶ بود؛ یه عکاسی کوچیک داشتم، اومدی تو مغازه، کمی صحبت کردیم، ویندوز کامپیوترت باید عوض می‌شد، هر کاری که بلد بودم برای مشتری انجام می‌دادم. قرار بر این شد که بریم خونه‌ی شما تا ویندوز نصب کنیم.از همونجا دوستیمون شروع شد، خونه‌هامون به هم نزدیک بود، و هردو مشتاق دیدار؛ برعکس الان، من زیاد حرف می‌زدم و تعریف می‌کردم:از عشق می‌گفتم، از دوست‌داشتن، از شاد بودن، می‌گفتم چطور می‌شه همه چیز رو دوست داشت، از اینکه اعتماد چیه و  چقدر می‌شه مورد اعتماد بود، چقدر می‌شه دوست داشت، چقدر می‌شه صداقت داشت، چطور می‌شه بی‌دریغ، محبت کرد، و این لذت اینگونه بودن چقدر عظیمه، و هزار چیزِ زیبای دیگه که تمومی نداشتن. یکی از حرف‌هایی که با ادعا می‌گفتم این بود که آدم می‌تواند عاشق سنگ هم بشود.... مدام می‌گفتم.گوش می‌دادی، و گاهی لبخند می‌زدی، و بارها از تو و دیگر دوستان می‌شنیدم که این تعاریف از کلمات را فقط از زبان من شنیده‌اند، و متاسفانه تنها در من دیده‌اند، چرا که (همیشه) با اعتقاداتم و حرف‌هایم یکی بوده‌ام. می‌گفتم هیچ آدمی بی‌اشتباه و کامل نیست، ما پر از چیزهایی هستیم که هنوز یاد نگرفته‌ایم، و مدام باید یاد بگیریم، بعد از هر فهم جدیدی، بهتر است حداقل پیش خودمان اعتراف کنیم، و بعد سعی کنیم بهتر باشیم.چقدر صفا کردیم، وقتی باهم راه می‌رفتیم، خیابان‌ها مدادم زیباتر می‌شدند. چقدر من از دوستی پاکمان لذت بردم، از خوشحالی تو، از بودنت. آن روزها و شب‌ها که به خانه‌ی هم می‌آمدیم، آن کنار هم نشستن‌ها؛ پشت خانه، پشت دیوار، روی دیوار، روی زیر اندازی که می‌آوردی تا بنشینیم و همه لحظه‌ها که آدم احساس می‌کند کسی را دوست دارد و کسی دوستش دارد. توی فلاکس، چایی می‌آوردی، چقدر خوشمزه بود. مادرت همیشه به من محبت داشت. مثل مادرم که تو را مثل پسرش می‌دانست.ازدواج کردم،  روزهای خوب تموم شدن، تمومش کرد، با این‌حال دوست‌داشتن‌هایم سر جایش بود، عهد و وفایی که سر رفاقت داشتیم، در دلم تکان نخورده بود.......۱۴ سال گذشته بود، خیابان‌ها از اشک‌هایم خیس شده بودند، تو شُک بودم، هنوز متوجه نشده بودم که چرا هر سال غمگین‌ترُ زخمی‌تر به نظر می‌رسم، وسایلم رو تو چند بغچه جمع‌آوری کرده بودم، چند وقتی بود که خونه نمی‌رفتم، هفته‌ی پیشش ماشینم رو فروخته بودم، هنوز کسی نمی‌دونست که وضعیت من، نقشه‌ی عزیزترین آدم زندگی‌ام بوده. می‌خواستم وسایلم را پیش تو بگذارم تا خانه‌ای کرایه کنم.گریه می‌کردم، می‌خندیدی، گفتی این هم عاقبت اعتماد و صداقت. که راست و درست گفتی. اولین پیشنهادت این بود که از این شهر برو.در این چند ماه این جمله را از خیلی‌ها شنیدم. مدام به من می‌گفتند از این شهر برو. در جواب می‌گفتم؛ مگر من چه‌کرده‌ام؟ چرا باید بروم!؟ ای کاش این‌را به من نمی‌گفتند، حداقل کمتر احساس بدی به تصمیمی که به اجبار گرفته‌ام داشتم.در گریه‌هایم مثل همیشه حرف‌های تکراری‌ام را می‌زدم: من به کسی خیانت نکردم، هیچ‌وقت با نقشه و یا برنامه‌ی قبلی کسی را آزار نداده‌ام... که ناگهان لحنت جدی شد و موضوعی را از ۱۴ سال پیش، پیش کشیدی:یکی از اعضای  خانواده‌ام چیزی در مورد تو گفته بود، من به تو گفتم. در پاسخ تو انکار کردی، من عصبانی بودم که یکی دارد دروغ می‌گوید. وقتی کسی پشت دوست یا کسانی که برایم ارزشمند هستند حرفی می‌زند، حتما عکس‌العمل نشان می‌دهم. هم جواب طرف را می‌دهم، هم به اطلاع آشنا یا دوست غائب می‌رسانم تا اطرافش را بهتر بشناسد. (این یکی دیگر از دلایل تنها ماندن من است)در این ماجرا هر دو طرف برایم مهم بودند، این‌گونه وقت‌ها من راهی جز روبرو کردن ندارم، کمی مانده به روبرو کردن تو با او، موضوع مشخص شد. و قضیه تمام شد.من به هیچ‌کدام از شما شک نکردم، پریشان و ناراحت بودم تا موضوع مشخص شود.بعد از ۱۴ سال این موضوع یادت بود و آن‌را مثل دلیلی که حال بد من را توضیح می‌دهد بیان کردی. تو شُک بودم، و هنوز فرصت فکر به این را نداشتم که بفهمم:هنوز هم سخت است باور کنم که تو یکی از آن‌هایی بودی که گریه‌ی ما را در آورده بودی، زخم زده بودی.فکرش را نمی‌کردم که دو سال قبل که برای گرفتن فیلم‌هایت قرار می‌گزاشتی و نمی‌آمدی، به این روزهای من می‌خندیدی....</description>
                <category>ایوب پاکذات</category>
                <author>ایوب پاکذات</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 15:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی سایت در قزوین و درگیری خونین</title>
                <link>https://virgool.io/@auoobp/designed-in-qazvin-atrdxqsqoljj</link>
                <description> درحالحاضرکارمنطراحیسایتآنهمدرقزویناست،البتهازتمامنقاطجهانسفارشمی‌گیرم.بهدلایلمختلفباچندتاازمشتری‌هایعزیزمبهمشکلبر‌خوردم.دراینپستمی‌خوامیهخاطرهکهتلفیقیازچنداتفاقواقعیدررابطهباکارمنبودهرو،براتونبگم.بخاطررعایتمسائلامنتیاشخاصذکرشدهدرمطلبواقعینیستندوازاسممستعاربرایاونهااستفادهکردم.همچنینبعضیجاهاازتخیلاستفادهکردموپیازداغشوزیادکردم. خاطرات طراحی سایت در قزوینمدیریت وب‌سایت یک مجموعهتا اسفند 1396 تو یه مجموعه کار می‌کردم، مدیریت سایت رو به عهده داشتم، شرکت ما که معروف هم بود از ۵ نفر تشکیل شده بود، ۴ نفر که سهامدارهای شرکت بودن و متن اولیه محتوا رو هم به کارمند می‌رسوندن،یه کارمند مجموعه وظیفه‌اش به شرح ذیل بود:ویرایش محتوا و گاهی تولید محتوابهینه سازی محتوا برای موتورهای جستجوایمیل مارکتینگسئو فنیساخت و ویرایش کلیپ تبلیغاتیساخت صفحات محصولکپی رایتینگلینک سازی حرفه‌ایمدیریت شبکه‌های اجتماعیطراحی سایت و خلاصه هر چیزی که برای یک وب‌سایت لازم بو و در توان اون کارمند بودبا اینکه همیشه کلی مسئولیت داشتم ولی شب‌ها بعد از کار مطالعه می‌کردم تا بیشتر یاد بگیرم. خلاصه گذشت تا اسفند ۱۳۹۶ استعفا دادم. حدود یکی دو ماه نمی‌دونستم باید چیکار کنم..راه‌اندازی وب‌سایت شخصی خودمفروردین ۱۳۹۷ تصمیم به راه‌اندازی وب‌سایت «طراحی سایت در قزوین» گرفتم تا بتونم خودمو به مشتری‌ها معرفی کنم. طراحی و راه‌اندازی وب‌سایت حدود ۱ ماه طول کشید و خیلی سریع تو کلمه «طراحی سایت در قزوین» رتبه‌ی اول گوگل شد. همین باعث شد تا بتونم تو استان قزوین مشتری جذب کنم. نتیجه‌ي کارهامو با گزارشات به مشتریام نشون می‌دادم، قبل از شروع کار با گفتگو یا ارسال پیام تعهدات خودمو به مشتری می‌گفتم. برای مثال در هر پروژه طراحی سایت باید موارد زیر رو رعایت می‌کردم.طراحی صفحه اول ،تماس با ما، درباره ماگالریامنیت بالاسرعت عالیبهینه شده برای موتورهای جستجوبرای ارائه گزارش، موارد مربوط به طراحی که با چشم قابل مشاهده بودن، برای امنیت و سرعت و سئو هم از ابزارهای معمول و معروف نمره‌دهی استفاده می‌کردم.طراحی سایت شروعی به طرف مرگ و نابودی؟!یه روز صبح یه نفر از یه استان دیگه با من تماس گرفت و می‌خواست تا برای مجموعه‌اش یه وب سایت طراحی کنم. مثل همیشه نوع کار و شرایط رو بهش گفتم، اسمش آقای آشوبی بود. شروع به چونه زدن کرد، و در حین چونه مدام متذکر می‌شد که آدم بسیار بزرگ، پولدار و معروفی‌است و با اشخاص بزرگ و بلندمرتبه ارتباط داره. به همین خاطر از من می‌خواست اگه شده ۵۰ تومن تخفیف بیشتر بدم تا بعدن برام جبران کنه، سر هزینه با هم کنار اومدیم. اما چند نکته‌ی جالب بود...نیازی به سئو سایت نداردماز آقای آشوبی پرسیدم که برای تولید محتوا یا سئو سایت برنامه‌ای دارید؟ آشوبی پاسخ داد هیچ کاری برای سئو نمی‌خواهد بکنی. ما در اول گوگل خواهیم بود! پرسیدم چطور؟ یه متخصص خوب دارید؟ آشوبی پاسخ داد که اول اسم من با «آ» شروع می‌شه، به همین خاطر ما در گوگل اول خواهیم بود! بر اساس حروف الف‌با! هر چه توضیح دادم بی‌فایده بود...کار طرحی اولیه به پایان رسید و نوبت پرداخت هزینه مرحله دوم بود، یه هفته مدام پیگیر بودم، آقای آشوبی هر روز می‌گفت چشم همین الان برات کارت‌به‌کارت می‌کنم. بعد از یه هفته که تماس گرفتم گفت چه خبرته؟ مگه پولو نریختن؟ گفتم نععع!!! گفت همین الان می‌گم بریزن. بعد از اون، برای دو هفته گوشیش رو جواب نمی‌داد، خلاصه با یه خط دیگه تماس گرفتم... آشوبی گفت که مریض شدم و همزمان گوشیم افتاده و شکسته و غیره.... خلاصه پولِ مرحله دوم هم رو داد.جنگِ آخر، غول آخر، پولِ آخرچون اولین سفارش طراحی وب‌سایت بود که گرفته‌بودم براش سنگِ‌تموم گذاشتم،کپی رایتینگ خوبی در تمام سایتش بکار بردم، سرعت عالی و امنیت عالی همراه با بهینه سازی صفحه اول برای موتورهای جستجو.. کار طراحی تموم شد و من بایستی آخرین مرحله پول رو می‌گرفتم. اما جریان تازه داشت شروع می‌شد. آقای آشوبی گفت تا سایت ما در صفحه اول گوگل نباشه پول نمی‌دیم.طراح سایت «من»: آشوبی جان، به این راحتیا نیست، من قرار بوده سایت رو برات طراحی کنم با امکاناتی که گفتم.آشوبی: تا رتبه اول نباشه پول بی پولطراح سایت: قرارداد نوشتیم، خودت قبول کردی، در رابطه با سئو ازت پرسیدم، گفتی لازم نیست......آشوبی:سایت رو تحویل بده، باقی مونده پول بعد از گرفتن رتبه اول گوگلطراح سایت: سایت رو تحویل نمی‌دم، باید پولمو بدی، کارهایی رو که گفتم انجام دادمآشوبی: پس پولی که تا الان دادم بهت رو برگردونطراح سایت: من زمان گذاشتم برای طراحی نمی‌تونم پولت رو برگردونم، طبق قرارداد کارهایی رو که گفتم انجام دادم. قرار دادی رو که امضا کردی، قبول نداری؟آشوبی: نه ندارم، چی کار می‌تونی بکنی؟طراح سایت: به خدا اعتقادا داری؟آشوبی پاسخی ندادطراح سایت: به انسانیت یا وجدان اعتقاد داری؟آشوبی: خدا و انسانیت رو ول کن. می‌دونی من کی‌ام؟ زندانیت می‌کنم، می‌کشمت، پول دیه‌ات رو هم می‌دم.طراح سایت: اگه می‌تونی بکش، امیدوارم پول حروم از گلوت پایین نرهآشوبی: میام کت‌بسته می‌برمت و می‌کشمت!من: گوشی رو قطع کردمبیا اینجا کارت داردم/ کار داری تو بیااز اتمام پروژه طراحی سایت آشوبی دو ماه گذشت، جالبه بدون اینکه محتوا براش بزارم، در نتایج گوگل سوم بود. اینبار آشوبی خودش تماس گرفت و ازم خواست تا برم به دفترش و صحبت کنیم، آشوبی در یه استان دیگه بود، با توجه به زمان و هزینه‌ای که باید تقبل می‌کردم و همچنین پیشینه‌ای که از آشوبی داشتم قبول نکردم، و گفتم: شما تشریف بیارید قزوین تا با هم صحبت کنیم. باز هم تهدید‌ها شروع شد. راستش منم لجم درومده بود، پولی که از پروژه‌ی طراحی وب‌سایت باید در ۴۰ روز به دستم می‌رسید، بعد از گشت ۱۵۰ روز هنوز پرداخت نشده بود. اصلا به آشوبی اعتماد نداشتم. آشوبی بعد از واسطه قرار دادن چند نفر قرار شد خودش بیاد قزوین و با من صحبت کنه.فجایع طراحی سایت بدون قرار داد حرفه‌اییه روز جمعه تو دفتر «شرکت طراحی سایت در قزوین» ساعت ۱۲ ظهر آشوبی تماس گرفت و بدون هماهنگی قبلی گفت من در نزدیکی خونه تو هستم. نمی‌خواستم نزدیک خونه‌ي من بشه، نگران زن و بچه‌ام بودم. خیلی سریع لباس پوشیدمو به طرف محل قرار حرکت کردم، راستشو بخواین ترسیده‌ بودم، یا بهتره بگم عصبی شده بودم. مثل همیشه وقتی عصبی می‌شم دستام می‌لرزن. آشوبی رو از دور دیدم، با دو نفر دیگه اومده بود. انگاری بادیگاردهاش بودن. خوشبختانه در این مورد ترسی نداشتم، چون رزمی کارم و کارمو تو مبارزه خوب بلدم، هر چند بعد از یادگیری هنرهای رزمی هیچ وقت تو خیابون با کسی درگیر نشدم و مبارزه نکردم. پیش یه بقالی ایستادم و تماس گرفتم گفتم منو می‌بنید آقای آشوری، تشریف بیارید اینطرف خیابون، بلافاصله به طرف من حرکت کردن، بدون اینکه با هم دست بدیم، یکی از بادیگارداش به من نزدیک شد و زل زد تو چشمام و گفت: همین حالا هر چی جناب آشوبی می‌خواد بهش بده، سایت رو تو گوگل اول کن، وگرنه به زور می‌بریمت بیابون و !!!! بعد از اون هم هیشکی نمی‌تونه پیدات کنه. همچنان دستام می‌لرزیدن و لرزش به صدامم اضافه شد. به بادیگراد گفتم، اگه می‌تونید بزور ببرید، اگه نه حرف اضافه نزن. بادیگارد دوم از پشت دستامو گرفت و چسبوند به کمرم، اون یکی هم یقه‌ی منو گرفت و گفت: سایت رو میاری صفحه اول و نتیجه‌ی اول گوگل!؟ من یه نفس عمیق کشیدم و هزار فکر از تو سرم گذشت، دیگه وقت منطقی حرف زدن نبود. سرمو اوردم پایین و با تمام قدرت کوبیدم تو کله‌ي بادیگاردی که از پشت دستامو قفل کرده بود. همین که دستم آزاد شد یه هوک سنگین خوابوندم تو گیج‌گاه بادیگارد جلویی. توی باشگاه هم همیشه همینجوری بود، فقط یه ضربه در موقعیت مناسب به حریف می‌زدم، و بعد ناکوت! ولی ایندفعه دستکش دستم نبود. http://uupload.ir/files/2tdw_source.gif  رفتم سراغ آشوبی و گفتم واقعا سخته با کسی خدا و انسانیت رو قبول نداره کار کرد. آشوبی گفت این دو تا رو که زدی بهونه‌ی خوبی دستم دادی، پدرتو درمیارم! یه روش مشت‌زنی بلدم که اگه به حریف بزنی، تا چند دقیقه تشنج پیدا می‌کنه، بهش گفتم بزار بهونه‌هاتو کامل کنم...... تا کار به جای باریک نکشیده بگم دو تا پاراگراف آخری تخیلی بود.حقیقت این بود که وقتی رفتم سر قرار دیدم آشوبی کنار ماشین نیروی انتظامی ایستاده و سرهنگ‌تمام هم کنارشه، صحبت کردیم و سرهنگه حق رو به من داد، همه‌چی حل شد.چند توصیه برای فریلنسرهانوشتن قرارداد طراحی سایت بیش از اون که به نظر میاد مهمه، نحوه نوشتن قرار داد هم خیلی مهمه، مثلا باید راه‌کاری برای منصرف شدن کارفرما یا فریلنسر هم داشته باشید. برای مثال چند وقت پیش با آشنایی شروع به کار کردیم، ولی چون همه‌چیز بر پایه اعتماد بود قرارداد درست و حسابی ننوشتیم. به دلیل مشکلاتی که مربوط به کارفرما بود وسط کار منصرف شد، یه هفته روی استراتژی محتوا و کلمات کلیدی زمان گذاشته بودم، ولی کارفرما اصلا براش مهم نبود، چرا که از کار منصرف شده بود، حال باید پرسید سر زمان و زحمتی که من کشیدم چی اومد؟!</description>
                <category>ایوب پاکذات</category>
                <author>ایوب پاکذات</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2019 19:45:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>