<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arena</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@avangarddarena</link>
        <description>من آرنا هستم؛ رام کننده پرتو.
واژگان را بنگر چونان زیبا، پروانه سان، رخ مینمایند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:46:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4889015/avatar/ER6f6t.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Arena</title>
            <link>https://virgool.io/@avangarddarena</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مخاطب ناموجود</title>
                <link>https://virgool.io/@avangarddarena/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-gwmdxl9n8r7h</link>
                <description>شیفت شب بود. عاشق شیفت های شب مرکز اورژانس بودم. بیشتر تماس ها تنها مزاحمت داشت ولی چیزی درون قلبم میگفت اینبار متفاوت است.ساعت از نیمه شب گذشته بود. همکارانم داشتند جواب تلفن ها را می‌دادند. شاید اون حس متفاوت بودن چیز پوچی بوده است! بین افکارم در تکاپو بودم که تلفن زنگ خورد. چیزی در دلم لرزید؛ نمی‌دانم چه حسی بود، اما می‌دانستم همان زنگ است!دو نفس عمیق کشیدم و گوشی را آهسته برداشتم:« سلام. با مرکز اورژانس تماس گرفتید. چه کمکی از من برمیاد؟»صدای پسر جوانی بود؛خسته، آرام و بی حوصله. گویی سال ها بود که با تارهای صوتی اش قهر کرده بود. گفت:« فقط یک دقیقه وقت دارم. میخوام صدای کسی رو بشنوم که دوستم داره.»کف دستم عرق کرده بود. می‌توانستم بگویم «این خط اورژانسه» و یا حتی قطع کنم اما از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، جرات این کار را نداشتم!گفتم:« با من حرف بزن.»- اما تو منو نمیشناسی. من میخوام با کسی حرف بزنم که دوستم داره!نفس عمیقی کشیدم. تمام شجاعتم را جمع کردم و گفتم:« دوستت دارم.» نمیدانم او کیست یا حتی چرا گفتم دوستش دارم!پسرک مکثی کرد و نفسی کشید:« تو منو میشناسی؟»از سؤال پسرک تعجب کردم:« نه آقا! من شما رو از کجا بشناسم؟»صدایش آرام‌تر شد. تقریباً زمزمه: «پس چرا گفتی دوستم داری؟»دهانم خشک شد. نمی‌دانستم چه بگویم. فقط گفتم: «نمی‌دونم. شاید چون منتظرت بودم!»صدای پسرک رنگ تعجب گرفت:« منتظر من؟!»+ اره منتظر تماس تو.پسرک گفت: «نمی‌دانستم کسی منتظر منه!»لبخندی زدم: «حالا که می‌دانی، نفس بکش پسر جان. نفس بکش.»سکوت کرد. صدای نفس هایش را می‌شنیدم. آرام، منظم؛ انگار تازه نفس کشیدن را کشف کرده بود!+ آقا هستید؟- هستم. کافیه تا همینجا. یک دقیقه تموم شد. ممنونم.پشت خط، هرچه صدایش کردم، فقط صدای بوق می آمد.گوشی را کنار گذاشتم و به دفتر رئیس رفتم؛ آقای احمدی. با انگشت دو ضربه به در اتاق زدم و با شتاب وارد شدم.آقای احمدی سری بلند کرد:« خانم مهراد. چیزی شده؟»+ آقای احمدی لطفا آدرس و اسم کسی که الان زنگ زد رو بهم بدید. همین پسری که زنگ زد.اخم کرد:« شما سالهاست اینجا کار میکنید. میدونید چنین کاری نمی‌کنیم!»+می‌دونم. اما فقط این یک بار. لطفاً!آقای احمدی نگاهم کرد. چند ثانیه سکوت. بعد گفت: «نمی‌تونم حریم خصوصی افراد رو بشکنم.»+ لطفا. وضعیت اضطراریه.آقای احمدی نگاهی به من کرد. زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. به سوی میزش رفت و شماره پسر به همراه آدرسش به من داد. سریع گرفتم و تشکر کردم.صدای الهه رو میشنیدم که داشت صدام می‌زد اما توجه نکردم. فقط میدویدم. آدرس دور نبود؛ تنها دو کوچه با ما فاصله داشت!در راه با شماره تماس میگرفتم اما دریغ از جواب. به خانه ای قدیمی رسیدم. آدرس اینجا را نشان می‌داد. زنگ در را زدم اما پاسخ نداشت. باز هم زدم اما نتیجه تغییر نکرد!تصمیم گرفتم خودم در را باز کنم. با شانه‌ام به در کوبیدم اما باز نشد. عقب رفتم و با لگد کوبیدم. این بار، باز شد.داخل رفتم. حیاط را ندیدم. نمیدانم چطور خودم را به داخل پذیرایی رساندم. فقط میدانم رسیدم.دستگیره را فشار دادم. روی مبل، دراز کشیده بود. چشم‌هایش بسته، دستش پایین آویزان. اما آن لبخندی که روی لبش بود، چیز دیگری می‌گفت! کنارش، یک برگه بود. روی آن چیزی نوشته شده بود؛ ولی بخاطر استرس حتی نمی‌توانستم بخوانم!زانوهایم شل شد. روی زمین ، دقیقا کنارش نشستم. نبضش را گرفتم. هیچ چیزی حس نمیکردم. دستش را برداشتم، رها کردم. افتاد...تنها همان برگه کنارش بود. هیچ چیز دیگری نبود؛ نه نامه، نه وصیت، نه حرفی برای گفتن.کاغذ را برداشتم. دوباره نگاهش کردم: «ممنون برای اون یک دقیقه.» همین!کاغذ را سر جایش گذاشتم. بلند شدم. در را بستم و رفتم.توی کوچه به دیوار کنار خانه تکیه دادم. دستانم، هنوز می‌لرزید. از دیوار سر خوردم و کف پیاده رو نشسته بودم. سعی کردم گریه کنم، اما نتوانستم...____________________________________________________برای خواندن داستان‌، به کانال «آوانگارد» در پیام‌رسان بله سر بزنید.📱 کانال «آوانگارد» در بله:https://ble.ir/Avangard_Arena#داستان_کوتاه#مخاطب_ناموجود#آوانگارد🌕ای قصه‌ی خودنوشته؛ بی‌نام من، جایی مرو.🌕</description>
                <category>Arena</category>
                <author>Arena</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 00:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انحنای سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@avangarddarena/%D8%A7%D9%86%D8%AD%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-wjvansgr6kqp</link>
                <description>فردای آن روز منتظر خانواده کامران بودم. چون شیفتم تمام شده بود، روی نیمکتی در حیاط بیمارستان به انتظار نشستم. میخواستم بدانم او کیست؟ چرا آنقدر تنها بود؟در دریا تفکر شنا میکردم که مردی مشکی پوش با چشمانی قرمز جلویم ایستاد. شاید به زور ۳۰ سالش می شد! موهای سیاه با چشمان زاغی داشت. لبش را با زبان تر کرد:« تو پرستار پدر من بودی؟ کامران ایمانی.»بلند شدم و مقابلش ایستادم:«بله خودم هستم.»مرد نگاهش پر حسرت شد:« پدرم لحظه آخر هم حتی تنها بود!»محکم ایستادم و در چشمانش زل زدم:«او تنها نبود؛ من بودم!»پسرک نگاهی از بالا به پایین به من انداخت. نوع نگاهش را دوست نداشتم! پوزخندی زد:«پس تو بودی؟ پس تو اون کسی بودی که نتونستی نجاتش بدی؟»قدمی به او نزدیک شدم:«شاید از نظر تو اینجور باشه، اما من اونجا بودم. من تنها نذاشتمش.»پسرک صورتش را برگرداند. بعد با پوزخندی بر لب در چشمانم زل زد:«اینجوری که میبینم، فقط بلدی مردم رو بکشی! تو نجات دادن بلد نیستی!»محکم در چشمانش نگاه کردم:«شاید از نظر تو اینجور باشه، اما من عزیزام رو لحظه آخر تنها نمیزارم... نه مثل تو.»او از ایستادگی محکمم جا خورد اما به سرعت خودش را جمع و جور کرد؛سرش بالا آورد و با چهره برافروخته، از قعر دلش فریاد زد: «دیشب، وقتی بابا توی بیمارستان فوت شد، مامان ستاره توی ساحل جلوی خونه فوت شد! اونجا، همون ساحلی که پنجاه سال پیش بابا، مامان ستاره رو دید. بابا، اسم ساحل رو گذاشته بود ستاره!»دستم شروع به لرزش کرد؛ نه از روی ترس، از سنگینی کلماتی که شنیده بودم. او رفت و من ماندم با حقیقتی که در صورتم کشیده زده بود. دفترچه را از جیبم درآوردم. صفحه اول را باز کردم. آنجا، سال‌ها پیش، نوشته بودم: «ساحل، خواهر دوقلوی من روی دستای خودم مرد...»خودکارم را برداشتم و زیرش نوشتم: «برای پسرک، ساحل یعنی مادری که توی ساحل مرد. برای کامران، یعنی عشقی که هیچ وقت تموم نشد. برای ستاره، یعنی عشقی که ساحل هدیه داد. برای من... نمی‌دونم؛ شاید یعنی حسرت؛ گمشده. شاید یعنی هیچی.»دفترچه را بستم. بلند شدم و به سمت بخش پا تند کردم. وقت سر خاراندن نداشتم؛ مریض‌ها منتظر بودند. برای هر کسی، ساحل یک چیز بود؛ برای من، حسرت. همان‌قدر سنگین، همان‌قدر سبک...____________________________________________________در خاموشی تو را صدا می‌کند: [لینک]پیش از هرچه، لرزش آغاز شد: [لینک]📌 سوال نویسنده از شما:کدام سنگین‌تر است: حسرت «ساحل» برای کامران، یا حسرت «ساحل» برای هیرا؟برای خواندن داستان‌، به کانال «آوانگارد» در پیام‌رسان بله سر بزنید.📱 کانال «آوانگارد» در بله:https://ble.ir/Avangard_Arena#داستان_کوتاه#سنگینی_دسی‌بل#آوانگارد🌕ای قصه‌ی خودنوشته؛ بی‌نام من، جایی مرو.🌕</description>
                <category>Arena</category>
                <author>Arena</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 23:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگینی دسی‌بل</title>
                <link>https://virgool.io/@avangarddarena/%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%84-hsznblid6drw</link>
                <description>ساحل را اول صفحه بعد نوشتم و دفترچه را در جیب هل دادم. سریع کد ۹۹ را اعلام کردم. تا ترالی احیا برسد، با دست خالی CPR را انجام دادم. زیر لب زمزمه می‌کردم: «برگرد... لطفا برگرد. تو می‌تونی!» صدای شکستن دنده‌هایش را می‌شنیدم اما یاد گرفته بودم حتی اگر شکست هم باید ادامه دهم تا باز گردد.پرستاران و پزشکان زیادی وارد اتاق شدند.«دفیبریلاتور شارژ روی ۲۰۰!» دستور پزشک بود.«شارژ شد»ژل مخصوص را روی سینه‌اش ریختم و دسته الکتروشوک را رویش قرار دادم.پزشک دستور clear داد. همه از تخت دور شدیم و شوک آغاز شد. بدنش از روی تخت بلند شد؛ یک نبض... دوباره بوق ممتد نمایان شد؛ خط صاف.دستور دوم: «ولتاژ رو ۳۰۰، آماده... شوک!»باز هم بدنش بالا آمد و نتیجه یکسان بود؛ خط صاف! مانیتور بی‌تفاوت کار خود را می‌کرد؛ انگار او در گذشته مانده بود.عرق سردی روی پیشانی‌ام، روی سینه آقا کامران چکید. نگاهم به مانیتور دوختم: «برگرد! فقط یک ضربان!»نبض نمی‌زد. نگاه پزشک را دیدم؛ پلک روی هم گذاشت و سریع پایین آورد. گویی داشت چشم را به مرگ عادت می‌داد: «کد ۹۹ تمام... زمان مرگ را اعلام کنید.» شاید هیچ وقت این لحظه برایمان عادی نشود...پرستارها داشتند وسایل را جمع می‌کردند. من اما نمی‌توانستم دستانم را از روی قفسه‌ی سینه‌اش بردارم. دنده‌هایش زیر کف دستم خرد شده بود، اما من هنوز به یک معجزه امید داشتم و ادامه می‌دادم!به صفحه‌ی خالی مانیتور خیره ماندم. خانم امیدی صفحه مانیتور را خاموش کرد. ساحل در گوشم زنگ می‌زد؛ اما این بار، دیگر نه از نفس آخرش، بلکه از سکوت خودم.دستی روی دستانم قرار گرفت.«هیرا؛ بیشتر از این کاری نمیشه کرد. تمومش کن.» آفرینش بود؛ آفرینش امیدی.اشکم از گونه چکید و کنار رفتم. آفرینش آرام ملحفه سفید را روی سرش کشید. با هم از اتاق خارج شدیم.کامران هم مثل ساحل رفت. نمی‌دانم ساحل او که بود؛ اما ساحل من؛ بهترین فرد زندگی‌ام بود...!____________________________________________________در خاموشی تو را صدا می‌کند: [لینک]📌 سوال نویسنده از شما:آیا تقصیر هیرا بود که کامران مرد؟ یا تقصیر سرنوشت؟برای خواندن داستان‌، به کانال «آوانگارد» در پیام‌رسان بله سر بزنید.📱 کانال «آوانگارد» در بله:https://ble.ir/Avangard_Arena#داستان_کوتاه#سنگینی_دسی‌بل#آوانگارد🌕ای قصه‌ی خودنوشته؛ بی‌نام من، جایی مرو.🌕</description>
                <category>Arena</category>
                <author>Arena</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 13:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرکانس خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@avangarddarena/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-sctp8bbzuhgu</link>
                <description>امروز هم بخش ICU طاقت‌فرسا بود. بخش بوی الکل سوخته و عرق سرد می‌داد؛ بوی چیزی که دیگر برنمی‌گشت.قدم‌به‌قدم به سمت اتاق‌هایی که امروز پرستارشان بودم راه می‌رفتم و CPR را می‌گرفتم. این روزها بیشتر به بیمارانم توجه می‌کردم. یکی دختر بچه بود، دیگری پیرمرد فرتوت و خمیده. یکی زنی جوان بود و یکی دیگر مردی میانسال. هر یک به دلیلی اینجا کشیده شده بودند، اما وجه اشتراک همه یکی بود؛ جنگ برای زندگی.راهرو به انتها رسید. هم‌زمان که درب اتاق را باز کردم، تگ روی سینه‌ام را صاف کردم: «هیرا ماهراد، پرستار». هنوز به نوشتن اسمم با «ماهراد» عادت نکرده بودم! امروز هم آقا کامران باز زیر دست من افتاده بود. او پیرمردی حدود ۸۰ ساله، بر اثر سکته قلبی به کما رفته بود. خیلی خوش برخورد بود، اما الان چند روزی هست که دیگر کلمه‌ای نمی‌گوید.نگاهی به مانیتور کردم و علائم را توی لیست چک نوشتم.ضربان قلب: ۸۰فشار خون: ثابتتنفس: منظم و ثابتتنها سطح هوشیاری‌اش تو ذوق می‌زد!او آخرین مریضم بود. روی صندلی کنار تخت نشستم و دفترچه‌ام را باز کردم. یک صفحه دیگر از کلمه پر شده بود؛ «مامان»، «ببخش»، «چرا»، «آه»، «طاقت نداشتم». آخرین کلمه، مال سه روز پیش بود: «ببخشید.» زن میانسالی که بعد از آن کلمه، نفس آخر را کشید. صدایش هنوز توی گوشم پیچ داشت. «ببخشید... ببخشید...»سرم را بلند کردم. به آقا کامران نگاه کردم. چشمانش نیمه‌باز بود. لبانش حرکت نکرد، صدا بیرون نیامد. من گوش دادم. صدایی نیامد. فقط در نفس آخرش، کلمه‌ای را شنیدم: «ساحل...»دفترچه از دستم افتاد. با هرچه شجاعت داشتم دست لرزانم را روی مانیتور گذاشتم، اما بوق ممتد دستگاه.و من... غرق در سکوت او!____________________________________________________📌 سوال نویسنده از شما:«ساحل» را با خودت می‌بری یا روی کاغذ می‌آوری؟برای خواندن داستان‌، به کانال «آوانگارد» در پیام‌رسان بله سر بزنید.📱 کانال «آوانگارد» در بله:https://ble.ir/Avangard_Arena#داستان_کوتاه#فرکانس_خاموشی#آوانگارد🌕ای قصه‌ی خودنوشته؛ بی‌نام من، جایی مرو.🌕</description>
                <category>Arena</category>
                <author>Arena</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 14:01:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌کش</title>
                <link>https://virgool.io/@avangarddarena/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B4-utcux9pqtfbh</link>
                <description>*یک سال بعدبی‌اراده به سمت بیمارستان کشیده شدم. خرامان خرامان در حیاط راه می‌رفتم. امروز سالگرد تولد دوباره من بود. چیزی که حالا تبدیل به تنها ترسم شده بود؛ طلایی...به سمت اتاقی که قبل از جراحی می‌بردند راه افتادم. دختری روی تخت من بود. دختری با موهای صاف مشکی و چشمانی ذغالی. دخترک نشسته می‌لرزید و گریه می‌کرد.نگاهی به تخته بالای سرش کردم؛ «آوین». اینطور معنی می‌شد؛ آشکار!یک نفر کنار تخت بود. زنی با روسری سفید با گل‌های ریز فیروزه‌ای. داشت گریه می‌کرد و به پرستار می‌گفت: «میشه چراغ رو روشن کنین؟ وقتی خاموشه می‌گه سایه‌ها اومدن و جیغ می‌کشه.»پرستار خواست جوابی بدهد که جلوتر آمدم و با صدای آرام اما محکم گفتم: «اگر بذارید من درستش کنم!»پرستار همان پرستار مهربان بود. تازه فهمیده بودم اسمش آفرینش هست؛ خانم آفرینش امیدی! چه قدر اسمش به او می‌آمد.پرستار لبخندی زد و سر تکان داد. اما آن خانم نگاهی به من کرد. دخترک را محکم‌تر در آغوش گرفت؛ گویی می‌خواست از او مقابل هر چیزی محافظت کند: «تو کی هستی؟ می‌خوای با دخترم چیکار کنی؟»من، با همان آرامشی که بعد از عمل کسب کرده بودم، جواب دادم: «یک سال قبل من هم اینجا بودم. به من اعتماد کنید!»پرستار هم دستش را روی شانه مادر گذاشت و سرش را به نشانه «اعتماد کن» تکان داد.مادر آوین سر دختر را عمیق و محکم بوسید و آرام دخترک را رها کرد. آوین بیشتر لرزید و گریه‌اش شدت گرفت.جلوتر رفتم و دستش را روی قلب دخترک گذاشتم. خم شدم و آرام زیر گوشش زمزمه کردم: «آروم خانم کوچولو، هیچی نیست. آروم...»طلایی کف دستم را قل قل زد. حس کردم چیزی از درون آوین بیرون می‌آید؛ مثل ریشه‌های یک گیاه مرده که از دل خاک کنده می‌شود. فقط من می‌توانستم آن را ببینم!دخترک به طور عجیبی آروم گرفت. دیگر نمی‌لرزید.گفتم:«چراغ را خاموش کنند.» با خاموش شدن، آوین چیزی نگفت، نترسید!مادرش از شادی اشک ریخت و دختر را محکم بغل کرد که صدای «آیییی مامان آرومتر» آوین بلند شد.لبخند زدم. از اتاق آرام خارج شدم و به حیاط رفتم. زیر نور ماه به دستانم نگاه کردم. عکس سایه‌ی ترس آوین در زیر نقطه‌ی طلایی ظاهر شده بود.این بهای طلایی بود...____________________________________________________🌟آغاز این سفر در «رعد» نهفته است: [لینک]🌟اولین بارقه‌ی طلایی را در «نقطه» ببین: [لینک]📌 سوال نویسنده از شما:سایه چه کسی را به جان می‌خریدی؟برای خواندن داستان‌، به کانال «آوانگارد» در پیام‌رسان بله سر بزنید.📱 کانال «آوانگارد» در بله:https://ble.ir/Avangard_Arena\#داستان_کوتاه\#دستان_گرم\#آوانگارد🌕ای قصه‌ی خودنوشته؛ بی‌نام من، جایی مرو.🌕</description>
                <category>Arena</category>
                <author>Arena</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 22:16:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@avangarddarena/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vadz0hswxdpl</link>
                <description>با صدایی ضعیف چشم باز کردم. نمی‌دانستم کجا هستم. چند ثانیه به اطراف خیره شدم تا یادم آمد من برای عمل قلب به اینجا آمدم.اطراف را به دقت جست‌وجو کردم؛ اتاق سفید، دستگاه متصل، لوله‌ای که در دهانم بود و صدای بوق ممتد مرا آزار می‌داد!کارت سفید، کنار تختم در بخش قلب بود. دست دراز کردم که بردارم اما خود جلو چشمم آمد. فکر می‌کردم روی هوا معلق است؛ اما نه. یک آستین سفید به دنبال آن بود و صاحب آستین، پرستار مهربان بود!کارت را مقابل دیدگانم باز کرد: «فقط به دستات نگاه کن. اون ها حالا سرآغاز قصه تازه هستن!»خواستم بگویم یعنی چه اما آن لوله دهانم مجال حرف زدن نداد. پرستار انگشتش را مقابل بینی گذاشت: «هیسسس، به وقتش همه چیز رو میفهمی!» و با قرار دادن کارت در دستم، مرا در هاله‌ای از ابهام گذاشت.او از اتاق خارج شد و من هنوز در تفکر جمله و حرف او.نقطه کوچک طلایی رنگ در زیر ملحفه سفید بیمارستان قائم شده بود. دستم را که به سرم متصل بود، آرام بالا آوردم. نور در کف دستم بود: گرم، امیدبخش!سعی کردم که تن خسته خود را بالا بکشم. به وسیله کنترل تخت نیمه نشسته شدم و به دستم خیره شدم؛ شاید آغاز تازه‌ای که ازش می‌گفت این باشد!یک سال بعدتنها ترسم یک چیز بود؛ طلایی که هر روز پررنگ تر می‌شد...____________________________________________________🌟آغاز این سفر در «رعد» نهفته است: [لینک]📌 سوال نویسنده از شما:«طلایی» را در دستانت تصور کن. اولین حس تو چیست؟برای خواندن داستان، به کانال «آوانگارد» در پیام‌رسان بله سر بزنید.📱 کانال «آوانگارد» در بله:https://ble.ir/Avangard_Arena#داستان_کوتاه#نقطه_طلایی#آوانگارد🌕ای قصه‌ی خودنوشته؛ بی‌نام من، جایی مرو.🌕</description>
                <category>Arena</category>
                <author>Arena</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 23:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رعدِ سکوتِ مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@avangarddarena/%D8%B1%D8%B9%D8%AF%D9%90-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-ynpgyr4bpk1p</link>
                <description>شب بود. فردا عمل سختی در پیش داشتم. میخواستم زندگی جدیدی را شروع کنم. فردا به عنوان «نورا»ی جدید متولد می‌شدم.تازه یک روز بود که پا به ۱۸ سالگی گذاشته بودم. تا صبح از این دست به آن دست شدم که نور پنجره، خبر از طلوع خورشید می‌داد.پرستار آرام در را گشود؛ شاید گمان می‌کرد خواب هستم!چشمانش به چشمان درشت کهربایی‌ام افتاد که خیره به او، منتظر بودم. با لبخند به کنارم آمد: «خانم خوشگل، بیدار شدی؟ پاشو که امروز زندگیت جدیدی شروع می‌شه!»لباسم را با کمک او عوض کردم. گان بیمارستان را بر تن ظریفم کرد. سرم سمت چپ تخت را، با لوله‌ای به دستانم متصل کرد. تخت را آرام هُل داد تا به اتاق عمل رسیدیم. بوی الکل و ضدعفونی، ته دلم را می‌فشرد. نور سفید بالای سرم، مثل یک چشم خیره بود. نمی‌دانم چه در آن ماسک بود که تصویرها برایم محو شد. درست قبل از تاریکی مطلق، تنها یک جمله را شنیدم:«قلبی که در سینه خواهد تپید، مال دختری است که هرگز نتوانست از دستانش برای شفا دادن استفاده کند. تو ادامه‌دهنده راه او باش.»و بعد... رعدِ سکوتِ مطلق...____________________________________________________📌 سوال نویسنده از شما:فکر می‌کنی نورا بعد از آن جمله بیدار شد، یا به خواب فرو رفت؟برای خواندن ادامه‌ی داستان، به کانال «آوانگارد» در پیام‌رسان بله سر بزنید.📱 کانال «آوانگارد» در بله:https://ble.ir/Avangard_Arena#داستان_کوتاه#رعد_سکوت_مطلق#آوانگارد🌕ای قصه‌ی خودنوشته؛ بی‌نام من، جایی مرو.🌕</description>
                <category>Arena</category>
                <author>Arena</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 23:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>