<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Avat Mostafanejad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@avatmostafanejad</link>
        <description>در زمینه ترک رفتارهای مخرب کار می کنم، می نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:47:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/882396/avatar/wg2FP4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Avat Mostafanejad</title>
            <link>https://virgool.io/@avatmostafanejad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از درگاه عبور کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@avatmostafanejad/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86-xeeuy28zx7ga</link>
                <description>اشکالی در صورتهای زندگی نیست. مفاهیمی چون سکس ، پول، دین  شاکله این دنیای فیزیکی هستنداشکال از جایی شروع میشود که انسان مفاهیم رابه کمیت و کیفیت تنزل داد و به جای گذر از آنها و استفاده برای تعالی خویشتن ، در آنها منزل کرد و ماند.مفاهیم چون یک درگاه هستندبرای ورود و خروج از اتاق تو باید از درب استفاده کنی.نوع و کیفیت درب مهم نیستچون نعمتی است برای ورود و خروج و به عبارتی رشد و تعالی.ولی منزل کردن در درب باعث ایجاد حس رانده از اینجا و مانده در آنجا یا همان توهم گذشته و آینده و قیاس همیشگی میگردد.به زیستن انسان نگاه کن. همه شاکی هستند و دنبال بهبود وضعیت فعلی خویش. در پس اعلام هر رضایتی.شکایتی بس بزرگ پنهان شده.در صورتهایشان دقیق شو. جز غم و حسرت و لبخند تلخ و شادی مصنوعی که دوامی ندارد، تو سروری نمیبینی.به ادامه مسیر نگاه اطرافیانت دقیق شو. نگرانی موج‌میزند.دچار تکرار شده اند و در تکرار مانده اند و به تکرار مشغول.همه نالان و شاکی  از وضعیت کنونی و به انگشت اتهام را با تمام قدرت به خارج از خویش بر تجسمهای دیگری از‌خویشتن، اشارت میکنند. آنکس که خود را مظلوم مینماید در حقیقت در جایی دیگر مشغول به ظلم است. آنکه مرعوب میکند خود در جایی دیگر مرعوب کسان دیگر است.آنکه میشکند و تحقیر میکند، خود در برابر کسان دیگر به شدت خوار و خفیف گشته. چه بر سر انسان آمده؟ ریشه در کجاست و چاره چیست؟اشتغال و غفلت در مفاهیم تو را از بزرگترین راز هستی که همان تناقض هستی در نیستی است، دور میگرداند و در کیفیت و کمیت این مفاهیم غرق میکند.ذهنت با تمام انرژی های شگرفش به یک ترازوی مفرغی تبدیل شده که از آن برای مقایسه کردن و ساخت مرزها و دیوارهای بلند برای جدایی استفاده می کنیتفاوتها از جایی شروع میشود که جوینده مشغول به جستجو  است. جوینده مقام است. خواهان حضور و سکوت و سکون است. هیجانی ندارد. مشغول نیست. ختثی به تمام معنی است. او به‌ورای تمام دوگانگی ها رفته. از شادی و غم،بزرگ‌و کوچک، سیاه و سفید، نیکی و‌پلیدی گذر کرده. ولی مغرور به‌ماندن در مقام جویندگی‌نیست. او ذاکر است بر خویشتنهر ذره برایش زیبایی و ذکر به همراه دارد.ذکر نه به‌معنای تکرار یک مطلب و ورد بلکه به معنیه توجه به خویش. او ذاکر است بر خویشتن. بر نَفسش،بر نَفَسَش،بر قلبش و وجودش آگاه است و این آگاه بودن اندازه یک دم و بازدم ماندگاری دارد. او میداند توجه بر خویش  و‌هوشیار بودن یعنی زندگی و نه زیستن.او سیال است. جاری هست و ساری. در همه چیز خودش میبیند و‌در همه کس خویشتننگاهش رسوخ میکند. حضورش گرما میبخشد.برای جوینده مرزی وجود ندارد چون قیاسی نمیکند. او شاهد است بر یک درهم تنیدگی.نه از اینجا رانده و نه در حسرت آنجا مانده. او هست . هر لحظه برای او تمام هستی است. پس جوینده باش در خویش که بیرون از تو همه وهمی زیبا چون مه صبحگاهی اند. چون در حالت مراقبه قرار گرفتی و لمحه ای از خودت بودن را چشیدی، می بینی که غیر تو که وجود نداری!! تمام آنچه حس میکنی و میبینی و می فهمی توهمی بیش نیست.از مفاهیم چون یک درگاه و پورت برای  ورود به لایه ای دیگر از‌خودت استفاده کن و در آنها منزل نکن. چون منزل کردن به تنزل تو می انجامد  و مشغول و مغفولت میگرداند.</description>
                <category>Avat Mostafanejad</category>
                <author>Avat Mostafanejad</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 11:38:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>والدین قربانی  بخش 2</title>
                <link>https://virgool.io/@avatmostafanejad/%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-2-gmlbjhh5qsej</link>
                <description>بسیاری از والدین همیشه دلشان می خواهد فرزندان مطابق میل ایشان رفتار کنند و اگر خلاف این باشد، حس می کنند فرزندان به زودی بدبخت می شوند و حاصل این حس ، نگرانی و استرس والدین است. وقتی از خانه بیرون می روند مدام نگران هستند که مبادا دچار لغزش شود و گرفتار معضلاتی چون اعتیاد و رفتارهای ضد اجتماعی شود. از طرفی این صداقت را ندارند که با وی نشسته و به تبادل نظر بپردازند و اغلب با لحنی آمرانه و نگاهی از بالا به پایین با وی برخورد می کنند که نتیجه باز زیاد شدن فاصله بین والدین و فرزند است. اکثریت والدین از بدو تولد همیشه نگرانند. مبادا فرزندشان دچار مشکلی شود و همیشه خود را سپر بلای فرزندان می کنند. حس می کنند این جزو وظایف انهاست که باید فدای فرزندان خود شوند.اگر به زندگی خود نگاه کنیم متوجه می شویم که والدین ما نیز این رفتار را داشته اند منتها از زمانی به بعد دیگر آنها نتوانستند این به اصطلاح وظیفه را درست انجام دهند!! چون از توانای ایشان به دور است. هیچ انسانی وظیفه ندارد مشکلات دیگران (حتی فرزندانش) را حل کند، و اگر خلاف این عمل کند زندگی خودش تباه میشود و در انجام آن وظیفه نیز موفق نمی شود تا جاییکه از خود نشان داده اید حس می کنند شما باید برایشان مشکلات را حل کنید و این عمل شما را نه تنها ایثار بلکه جزو وظایف سازمانی شما می دانند و همین باعث میشود فرزند شما به شدت آسیب پذیر ،منزوی،افسرده و ترسو بار بیاید.پیدا کردن این وضعیت ناراحت کننده کاری ندارد. در حقیقت ما از کودکی توسط این احساس بزرگ شده ایم. رفتار والدین خودمان همین گونه بوده و به این احساس را القا کرده است که باید برای فرزندان خود را فدا نمود و مشکلات ایشان مشکل شما نیز هست.رسانه های دیداری،شنیداری و نوشتاری نیز همین حس را منتقل نموده اند. بارها فیلم وسریالهای نامناسبی دیده ایم که والدین همیشه خود را سپر بلای فرزندان نموده اند و جالبه در اکثریت اون فیلمها نشان می دهند که فرزندان اصلا قدرشناس ایشان نیستند و چه بسا رفتار زننده ای نیز با آنها داشته اند!!! برداشت مخاطب در انتهای این فیلمها همیشه آزاد است ولی پیامی که باید می رساند متوجه نمی شویم!! حس می کنیم اشکال از فرزندان یا اطرافیان است نه والدین دلسوز و دل سوخته! و من می گویم 100% اشکال همیشه از والدین دلسوز است. دلسوزی و ترحم به نوعی باعث رخوت و تنبلی در طرف مقابل میشود و ایشان حس می کنند اگر مشکلاتی نیز برایشان به وجود بیاید ، هستند کسانی که چون نیروی ذخیره همیشه خود را فدای ایشان و مشکلاتشان کنند برای همین بی مسئولیت بار می آیند و نسبت به افکار و اعمال نامناسب خود احساس مسئولیت نمی کنند! این حس فقط شامل والدین نمیشود! فرزند ارشد خانواده، برادر بزرگتر، خواهر بزرگتر، یا هر کدام از خواهران و برادران یک خانواده نیز می توانند قربانی این حس سراسر غم انگیز شوند! اینکه خود را قربانی خواست دیگران کنیم به معنای این نیست که شما قوی و افسانه هستید. قرار نیست از شما داستان سرایی شود و الگوی دیگران شوید. قرار نیست که نام شما را همین الان نیز به خوبی بیاروند ! بلکه شما را به عنوان الگوی انسان قربانی شده، ناتوان در عزت نفس و پیگیر آرزوهای خود میشناسند و همه سعی می کنند چون شما نباشند!یکی از دوستان همین مشکل را داشت! ایشان حس می کرد از زندگی خود برای خوشبختی دیگر فرزندان یتیم خانواده گذشته است ولی همیشه کمترین قدرشناسی نسبت به ایشان وجود داشت. این تربیت اشتباه از مادری مظلوم به ایشان رسیده بود. با وجود توهین و تحقیر توسط همسر خویش و اصرار فرزندان به جدا شدن و رهایی از این زندانِ سراسر اندوه و دعواچون قبلاً توسط خانواده خود خلع سلاح شده بود، میگفت (( به خاطر شما تحمل میکنم))!!سوالاتی که باید از خود بپرسید این است:· حس می کنیم چقدر در زندگی دیگران موثر هستیم؟· تا کجا باید معضلات دیگران را حل کنیم؟· چرا نباید اجازه دهیم خودشان مشکلات را حل کنند ؟·  تا کجا برایشان نقش قربانی را بازی کنیم؟و....این معضلات به مرور رنگ و جلوه­ای تازه یافتند ولی اصل آنها به قوت خود باقی است. تا زمانیکه از حالت قربانی بودن به بیرون نیایید، این مشکلات مداوم وجود دارد و تنها شما هستید که بهایش را می پردازید. باید ایشان را تشنه توضیحات خویش نمایید. به گونه زیرکانه ای در دسترس نباشید و بگذارید قدر شما را بیشتر بدانند. احساسات خود را کنترل کنید و بگذارید فرزندان درد زمین خوردن را تجربه کنند.یقناً اگر مدام دستشان را میگرفتید ایشان حتی میتوانستند راه رفتن را بیاموزند. قدرت انتخاب را همیشه به ایشان بدهید و بگذارید راهی را که خود می دانند درست است را بعد از توضیحات شما ،طی کنند.بگذارید مانند وقتی که می خواستند راه رفتن را بیاموزند،زمین بخورند و دوباره از نو شروع کنند. غیر این باشد یقینا موفق نخواهند شد. به تاریخ بنگرید همه انهایی که به جایی رسیده اند و موفق شده اند پدر و مادر دلسوز به معنای کنونی نداشته اند یا اگر هم داشته باشند پدر و مادر ایشان اجازه داده اند که خود مشکلاتشان را حل کنند. اکثریت آنها یتیم و از نعمت خانواده و والدین محروم بوده اند!! پس چرا فرزندان را به حال خودشان رها نمیکنید تا خود از درون مشکلات راهکار و چاره بیابند و صدالبته موفقتر و راضی تر شوند!تضادهایی که در زندگی به وجود می آید همیشه باعث پیشرفت  میشوند. حتی اگر در راهی که انتخاب کرده ایم موفق نشویم باز هم تجربیات گرانبهایی به دست خواهیم آورد. پس بگذارید اطرافیانتان ( فرزندان یا کسانی که حس می کنید مسئول ایشان هستید) اشتباه کنند، زمین بخورند، دچار ناراحتی و غم شوند و وقتی به شما مراجعه کردند و درخواست کمک کردند و اصرار کردند که کمک شما می تواند مؤثر باشد، آنهنگام نیز سعی کنید کمکی در حد توانتان که به شما کمترین فشار بیاورد به آنها بکنید. اینگونه هم قدردان شما خواهند بود و عزت نفس شما نیز تقویت میشود.پس دیدیم که تضاد در زندگی عزیزان نه تنها به ایشان بلکه به شما نیز کمک می کند. پس لطفا خود را قربانی نکیند.</description>
                <category>Avat Mostafanejad</category>
                <author>Avat Mostafanejad</author>
                <pubDate>Fri, 07 Oct 2022 12:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>والدین قربانی</title>
                <link>https://virgool.io/@avatmostafanejad/%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-pxdmq2xwpwhx</link>
                <description>بخش یکهمه ما با فرزندان ارتباط داریم. یا فرزند خودمان هستند یا متعلق به نزدیکانمان. در ایام نوزادی به آنها عشق می ورزیم و دوستشان داریم. نسبت به آنها مهربانیم و دلسوزی می کنیم. حاضر نیستیم بلایی سرشان بیاید. برایشان همیشه بهترینها را تهیه و یا ارزو می کنیم. اگر فرزند خودمان باشند که دیگر همه کاری برایشان انجام می دهیم تا گریه نکنند و خوش باشند . گاهی از خودمان می زنیم و برای آنها لباس و کفش و حتی غذای بهتر تهیه می کنیم. هدفمان را خوشبخت کردن ایشان در نظر می گیریم. همیشه صلاح ایشان را بهتر از خودشان میدانیم و سعی می کنیم هر کاری می کنیم در جهت پیشرفت و ارتقا ی وضعیت زندگی ایشان باشد. خلاصه ما هر کاری می کنیم تا فرزندانمان بهتر از ما زندگی کنند و این بزرگترین اشتباهی است که انجام می دهیم.چون بعد از مدتی می فهمیم که همین فرزند ما که حاضریم برایش بمیریم گاهی کارهای به شدت احمقانه انجام می دهد. گاهی حتی کارهای بسیار بدی انجام می دهند (دزدی، قتل، تجاوز ) و اینجاست که دیگر کار از کار گذشته است و ما با یک حقیقت به شدت ترسناک روبرو می شویم: ما در مورد فرزندمان اشتباه فکر می کردیم!!!!همان فرزندی که حاضر بودیم برایش جان بدهیم اکنون به جای رسیده است که سرکشی می کند و عمداً بر خلاف نظر ما رفتار می کند. آنچه خودش صلاح می داند را انجام می دهد و ذره ای برای نظر ما احترام (از دید ما) قائل نیست.اینجاست که حسرت خواهیم خورد و آنهمه عشقی که نثارشان کردیم، آنهمه توجه و ایثاری که به آنها روا داشتیم، ناپدید می شوند و جایشان را بیزاری و احساسی پوچ می گیرد. یک خلاء که بعدها به بیماری تبدیل میشود. تا اسم فرزندتان می آید نگران می شوید و بعد قسمتی از بدنتان درد می گیرد.ما عادت گرفته ایم به فرزندان محبت کنیم و به گونه ای هم خودمان و هم ایشان را وابسته کرده ایم. در حقیقت ما به عنوان والدین به ایشان وابسته هستیم! ما به محبت کردن معتاد شده ایم و در این راه افراط می کنیم و وقتی پس زده شدیم، از خودمان بیزار می شویم و احساس پوچی عمیقی می کنیم.در این بین اگر متوجه شویم و از اشتاباهاتمان درس بگیریم خوب است ولی حس می کنیم این فرزند ماست که اینگونه بوده و شاید فرزند دیگری بیاوریم و او اینگونه نباشد ولی وقتی دقیق می شویم به این بینش می رسیم که فرزندان تفاوایت با هم ندارند بلکه سیستم تربیتی آنها که از ما در ابتدا سپس جامعه به ایشان رسیده مشکل داشته! وقتی به دقت نگاه می کنیم ما همیشه نگران و دلسوز ایشان هستیم. ما اسمش را عوض کرده ایم و محبت نمی کنیم بلکه در حال دلسوزی هستیم و حس می کنیم صلاح آنها را بهتر از خودشان می فهمیم و در این راه هر کاری از دستمان بر بیاید ، دریغ نمی کنیم.وقتی پس زده شدیم (که حتما پیش می اید) احساس می کنیم فقط ما هستیم که دچار این مشکلات شده ایم و ذهن استدلالی و مقایسه گر ما شروع می کند به سمپاشی!! و فوراً خود را با دیگران و زندگیشان مقایسه می کنیم. حس می کنیم بازنده ایم و در بازی زندگی به شدت ناک اوت شده ایم!! البته حق دارید چون خودمان باعث این رفتار شدیم!!وقتی وارد فاز مقایسه شدید همیشه می گویید ما اینگونه نبودیم و همیشه احترام بزرگترها را نگاه می داشتیم و سعی می کردیم از تجربیات ایشان استفاده کنیم در حالیکه اگر کمی منصفانه نگاه کنید، متوجه می شوید خود شما نیز از دخالت ایشان بیزار بودید و فکر می کردید افکار و عقاید ایشان به درد مشکلات شما نمی خورد!!این چرخه از ابتدای خلقت انسان وجود داشته است و شما نیز استثناء نیستید. شما خود قربانی شده اید، پس طبیعیه که دچار همان مشکلاتی شوید که دیگران دارند.فرزندان همیشه کنجکاوند و می خواهند بیشتر ببینندو بفهمند و تجربه کنند. این ویژگی مانند چاقو دولبه عمل می کند. اگر مسیر را به ایشان مسیری پر از ترس معرفی کرده باشید ، بی گمان دست به عصا راه خواهند رفت و تا حدی ترسو بار خواهند آمد، ولی اگه روحیات خود را تغییر دهید و به ایشان نشان دهید که شما چگونه با ترسهایتان روبرو شدید، بی گمان از شما الگو می گیرند و در صورت پیمودن راه کج دوباره به راه درست بازخواهند گشت زیرا به عنوان والدین شما الگوی شماره اول ایشان هستید.ادامه دارد ...</description>
                <category>Avat Mostafanejad</category>
                <author>Avat Mostafanejad</author>
                <pubDate>Wed, 05 Oct 2022 23:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>