<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میم الف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aviator</link>
        <description>تمام رویاهامو تیک زدم، جز یکی!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:51:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/94898/avatar/RmgtWT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میم الف</title>
            <link>https://virgool.io/@aviator</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کِی کافه‌ها اینجوری شدن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%DA%A9%D9%90%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-npy7uzgsboob</link>
                <description>مملو از مالِناهایی که استقلال را در شاهزاده‌ای بنز سوار می‌جویند ولی از بدِ روزگار نهایتا لیفان و ام‌وی‌ام عایدشان می‌شود.نمی‌دانم کِی فضای کافه‌ها اینقدر عجیب شد!پر از نیچه‌ها و چه‌گواراهای ظاهری.مملو از مالِناهایی که استقلال را در شاهزاده‌ای بنز سوار می‌جویند ولی از بدِ روزگار نهایتا لیفان و ام‌وی‌ام عایدشان می‌شود.همه تهی از اندیشه.چه مارلبروها که به یاد هدایتِ پال‌مال کِش و چه بهمن‌ها که با زیپوی اصل، به یاد مارکس دود می‌شوند.پسرکِ میز کناری رد نگاهِ دخترک روبرویی‌اش را می‌گیرد و در نقطه‌ی تماس نگاهِ دخترک با من، روی من قفل می‌شود.صدای قضاوت‌های سطحی و ابلهانه‌اش را می‌شنوم که با تقلایش برای کنترلِ صدایش، بلاهتی دوچندان می‌یابدکمی آنطرف‌تر دو خانم جوان را میبینم که پوشه‌ی آزمایشگاهِ زنان و زایمان در دست دارند و یکی غرق شادمانیست و دیگری غرق در دلهره...چه می‌دانم!شاید از دریچه‌ی چشم من دلهره است و از نگاهِ او ابهام.ابهام از اینکه فرزندش شبیه کدامیک از حضار کافه خواهد شد؟شبیه آن که خشتک تمبانش با زانوهایش مسابقه می‌دهد، یا شبیهِ آن عینک گردِ جان لنونیِ کراواتی که از رویاهای سرمایه داری‌اش می‌نویسد تا اتفاق بیوفتد؟برای آن کودکِ زاده‌نشده آرزویی ندارم!آرزو کنم که چه بشود؟مگر خدایی هست که گوشش بدهکار باشد؟گمان نکنم!</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 11:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صعود تنهاییِ شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-bhwnvmvlcegu</link>
                <description>پریروز طبق معمول تنها تو یه کافه سمت چهارراه ولیعصر نشسته بودم که یه فکر مریض به سرم زد. همین امشب تنهایی برم کوه!قبلا هم برای رسیدن به محل کمپ دوستام این کارو کرده بودم، ولی اون کجا که یه عده منتظرت باشن و اون کجا که هیچکس ندونه کجایی. رسیدم خونه و قفس &quot;آقا فریبرز&quot; رو شستم و غذاشو دادم. وسایلمو جمع کردم و ساعت 2 شب ماشین گرفتم و 2 و نیم رسیدم پای کوه. صدای پارس سگا و عربده‌کشی شبانه‌شون سر قلمرو، تنها صدایی بود که شنیده میشد. نمی‌دونم این کوهی که بارها و بارها هر راه و بیراهه‌ایش رو امتحان کرده بودم چرا اینقدر برام غریب شده بود. انگار اولین باری بود که میومدم. صدای آب و سرسبزی، همیشه آرامش میده اما وقتی توی تاریکی به تنهایی داری به سمت قلّه حرکت می‌کنی، وضعیت خیلی متفاوته. هر چیزی که علائمی از وجود حیات داشته باشه یکم خوفناکه. با هدلایت هر از چندگاهی اطرافم رو نگاه می‌کردم و جز یک جفت چشم درخشان و زیبای روباه، هیچ اثری از جنبنده‌ای نمی‌دیدم. دیوانه‌وار مسیر رو ادامه می‌دادم، اونقدر گم و پیدا شدم که از یه جایی به بعد نه از گم شدن نگران می‌شدم و نه از قرار گرفتن توی مسیر حسِ خوبی بهم دست می‌داد. قسمت هایی از مسیر رو دست به سنگ بالا می‌رفتم و فقط میدونستم از مسیر درستی نمی‌رم و اگه به راه اصلی دسترسی پیدا نکنم، راه برگشتی وجود نداره. صخره‌ها موقع بالا رفتن دستت رو می‌گیرن، اما وقتی بدون طناب بخوای بیای پایین، بیرحمانه هُلت می‌دن. مغزم بهم گفت &quot;اگه گیر کنی چی&quot;؟ بلند گفتم &quot;به درک&quot;!می‌دونستم اگه گم بشم احتمالش هست یه راهی پیدا کنم. و وقتی پیدا می‌شدم میدونستم این وضعیت چندان دوامی نداره و دوباره گم میشم، و میشدم! به جایی رسیدم که تهران با تمام عظمتش زیر پام هیچ بود! طلوع خورشید و شدت گرفتن سیلاب ماشین‌ها رو از بالا دیدم. از شدت خستگی روی سنگ نیم ساعت خوابیدم و خوابم برد. بیدار شدم و همچنان اثری از هیچ انسانی نبود. با سر و روی خاکی و کمری زخمی پایین برگشتم. وقتی به میدون تجریش رسیدم، حس انسان اولیه‌آی رو داشتم که یهویی از وسط یه شهرِ متمدن سر درآورده.</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jun 2021 09:44:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من از آزمایش واکسن فخرا</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%86-%D9%81%D8%AE%D8%B1%D8%A7-meitnnp0bzdq</link>
                <description>همه چیز از یه پیامک شروع شد. برای تست فاز دوم واکسن فخرا داوطلب می‌خواستن. از شما چه پنهون، خیلی مخالف وضعیت موجود کشور هستم. از اینکه افراد حوزوی توی همه زمینه‌هایی که هییییچ تخصصی ندارن دخالت می‌کنن همیشه ناراحتم. از اینکه یه نفر برای 80 میلیون نفر تصمیم می‌گیره که بمیرن ولی فایزر و مدرنا توی ایران نیاد خیلی ناراحتم. اما چه میشه کرد؟با خودم فکر کردم توی یه زندان هستم و رئیس زندان علیرغم دسترسی خودش به بهترین امکانات بهداشتی و درمانی، اجازه نمی‌ده برای زندانی‌ها دارو از بیرون بیاد. حالا بهداری زندان گفته &quot;یه چیزایی ساختم ولی داوطلب می‌خوایم تا روی چند تا زندانی آزمایش کنیم، اگر چیزیشون نشد، اونوقت به بقیه تزریق کنیم&quot;. دیدم من که بجز یکی، به همه آرزوهام رسیدم. من که تنهام و کسی بهم دلبستگی نداره. من که دیگه چیزی از دنیا نمی‌خوام.و این شد که تصمیم خودم رو گرفتم و توی سامانه مشخصات خودم رو بعنوان داوطلب ثبت کردم. خاله‌هام پزشکن و مخالفت خودشون رو اعلام کردن. خاله نرگس که تخصص عفونی داره، از همه بیشتر مخالف بود. گفت &quot;اینا نتایج و مقالاتشون رو به جاهای معتبر ارائه ندادن، واقعا معلوم نیست چیه&quot;. دوستم فاطمه که تحصیلاتش توی همین زمینه‌هاست، گفت &quot;اگه رازی یا پاستور بود میگفتم کار خوبی میکنی ولی این حتی می‌تونه تست بیولوژیک باشه&quot;. و من با علم بر اینکه تمام حرف‌ها و احتمالاتشون درسته، منصرف نشدم.روز اول (غربالگری)توی این مرحله BMI یا همون نسبت قد و وزن، فشار خون، بررسی بیماری‌های جسمی، تست PCR و آنتی‌بادی و همچنین 6 تا ظرف خون و یه نمونه ادرار ازم گرفتن. شرط ورود به مرحله تزریق این بود که سلامت کامل جسمی داشته باشی. بعد هم یه روانشناس میومد و وضعیت روانیت رو می‌سنجید. منم خوب بلد بودم چطور افسردگی خودم رو پنهان کنم. تموم شد و رفتم خونه. بعد از چند روز باهام تماس گرفتن که بیا برای تزریق.روز دوم (روز تزریق)دوباره تمام آزمایش‌ها تکرار شد. آنتی‌بادی و PCR منفی بود. و این یعنی چون مبتلا به ویروس کرونا نشدم، بدنم آنتی‌بادی نداره. یه برگه رضایتنامه بهم دادن که خلاصش میشد یعنی من رضایت کامل دارم برای تزریق، هر مرحله از تست، می‌تونم انصراف بدم و هیچ مشکلی به لحاظ قانونی و دریافت خدمات بهداشتی و درمانی برام بوجود نمیاد. اگر مشخص بشه که بخاطر این تست مشکلی برام پیش اومده، بیمه همه چیز رو به گردن می‌گیره(چه خدمات درمانی، چه تدفین و دیه). و اینکه به پنجاه درصد افراد واکسن و به پنجاه درصد دیگه، واکسن‌نما تزریق میشه. کسی جز مجری آزمایش دسترسی به این نداره که بدونه چی بهم تزریق شده. فقط اگر اشکالی برام بوجود بیاد، اونوقت بررسی میشه که واکسن بوده یا واکسن‌نما. شما فرض کن 10 نفر طی این مرحله دچار شوک می‌شن. اگه 9 تاشون واکسن‌نما بهشون تزریق شده باشه، پس احتمال اینکه مشکل از واکسن بوده باشه، خیلی کمه.سرتون رو درد نیارم. یه آقایی جلوی من بود و بعد از اینکه روی صندلی تزریق نشست، گفت ببخشید می‌خوام انصراف بدم. خیلی محترمانه ازش خداحافظی کردن و من نشستم. تزریق انجام شد. درد نداشت.گفتن برو اتاق فلان. رفتم توی اون اتاق و 3 ساعت اونجا باید می‌نشستم تا پزشک هر از گاهی فشار و اکسیژن خون، دمای بدن و ضربان قلب رو اندازه‌گیری کنه. یه تب سنج زیرزبونی و خط‌کش بهمون دادن و با تایید پزشک مبنی بر اینکه همه چیز عادی بوده، مرخص شدم. یه سامانه برامون درست کردن که هر روز می‌بایست دمای بدن، اندازه تقریبی قطر محلِ درد یا قرمزیِ نقطه‌ی تزریق رو ثبت می‌کردیم. همچنین اگر مشکل خاصی داشتیم هم باید می‌نوشتیم. هر روزی که توی علائم چیز غیر عادی می‌دیدن، عصر باهامون تماس می‌گرفتن و میگفتن چکار کنیم. مثلا خود من دچار یه کسالت و خواب‌آلودگی عجیبی شدم که ممکنه بخاطر فصل، گل و گیاه یا هر چیزی باشه ولی با این وجود هر روز باهام تماس گرفته میشد.روز هفتم تزریق:هفته‌ای یک بار باید حضوری بریم تا چکآپ کلی بشیم. اماااان از آزمایش خون که همیشه ازش بیزارم. با PCR راحت کنار میام ولی این آزمایش خون همیشه استرس میده بهم با اینکه دردی به اون صورت نداره. از این بدتر تست آنتی‌بادی. لامصب یه ذره سوزنه ولی نمی‌دونم چرا انقدر ازش بدم میاد. بیچاره اونایی که دیابت دارن!خلاصه اینکه روز هفتم هم چیز خاصی نداشت، آزمایش خون و ادرار و PCR و بررسی فشار و اکسیژن خون و ضربان قلب بود که همچنان عادیه. ولی این خستگی و خواب‌آلودگی لعنتی همیشه همراهمه.بلاد کفر که اونقدر تلویزیون و رادیو از آمار تلفاتشون با افتخار خبر می‌خوند زودتر از ما کرونا رو جمع کرد، ما همچنان دلمون خوشه که مستعان110 رو از ما خواستن و بهشون ندادیم! کاش ما هم سریعتر از این وضعیت خلاص شیم.پنج روز دیگه باید برم برای تزریق مرحله دوم و همچنان سر سوزنی از تصمیم خودم پشیمون نیستم. </description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 16:01:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صعود شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-fqzcovkntyfo</link>
                <description>یادمه حوالی سال 94 سر یه مسئله‌ای خیلی حالم خراب بود. یه سفر کاری به شمال داشتیم. به من و رضا یه اتاق 4 تخته رسید، و همکارمون لیلا هم تو یه اتاق دیگه توی همون هتل مستقر شد. لیلا گیر داده بود که صب طلوع خورشید رو لب ساحل باشیم. من و رضا بخاطر خستگی زیاد مخالف بودیم ولی از اونجا که مطمئن بودم لیلا خواب میمونه، گفتم &quot;باشه، فقط زحمت بیدار کردن ما با خودت&quot;. مطمئن بودیم خواب می‌مونه. صبح زود یهو در اتاقو زد که زود باشین حاضر شین.لب دریا یکم قدم زدم و تنهایی پابرهنه روی شن قدم زدم. دستامو کردم توی آب و به دریا سلام کردم. انگار روحم شستشو داده شد. وقتی برگشتم تهران، چنان حس قدرتی داشتم که یه رابطه مسموم رو خیلی بالغانه و قاطع تموم کردم و بعدش حس آزادی داشتم. هیچوقت نفهمیدم اون قدرت رو طلوع آفتاب بهم داد، یا شن‌های ساحل یا دریا. ولی این روزا شدیدا به اون قدرت نیاز دارم تا بتونم تصمیم بگیرم. فعلا که نمی‌تونم برم لب دریا، همین روزاست که یهو به سرم بزنه و شبونه راه بیوفتم به سمت دارآباد تا طلوع خورشید رو از قله ببینم. شاید دوباره اون قدرت سابق رو پیدا کنم و بتونم خودم رو از این باتلاقی که برای خودم درست کردم بیرون بکشم. اگه اثر نداشت، بعد از این دوره‌ی 3 ماهه میرم شمال لب آب. بعد شیراز و بعد صحنه و کرمانشاه!نمی‌دونم چی پیش روی منه، فقط می‌دونم این وضعیت نباید بمونه. باید خودمو پیدا کنم و دوباره بسازم!</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 13:29:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی یا قتل؟ مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jp0xqqwgbr2a</link>
                <description>حق همیشه به حقدار نمیرسه!اتفاقی به یه نفر برخوردم که سر خودکشی دوستش خیلی ناراحت بود. سه چهار سال از ماجرای خودکشی دوستش گذشته. باهام درد و دل می‌کرد و من طبق عادت همیشگی ناخودآگاه تیکه‌های پازل رو توی ذهنم نگه می‌داشتم و اگر هم یه تیکه رو پیدا نمی‌کردم، سوالای خودم رو می‌پرسیدم. جریان رو اینطور برام تعریف کرد:+&quot;رفته بود شهرستان توی باغشون. به کسی که دوستش داد پیام داد که می‌تونم امروز ببینمت؟ دختره گفت نه! بعد یه مادرش پیام داد و اون هم سرد جوابش رو داده بود. تا فردا ازش بی‌خبر بودن. مادرش دید توی باغ با کمربند خودش رو حلق آویز کرده&quot;.-&quot;با کمربند؟! خبر داری که جسد رو برای کالبد شکافی دادن یا نه&quot;؟+&quot;نه همه چی واضح بود. با خانوادش مخصوصا ناپدریش که کم مشکل نداشت، دوست‌دخترش هم که اونجوری باهاش برخورد کرده بود&quot;از مشکلات خانوادگیش پرسیدم. با ناپدریش زیاد دعوا داشت! شغل ناپدریش هم حالت شیفتی داشته.پازل برای من تقریبا تکمیل شد. اما چه میشه کرد وقتی نه پرونده‌ای وجود داره و نه شاکی! مسئله ساده هست ولی نمیدونم چرا اون موقع شک کسی نکرده.از صدای اون پسر زیاد تعریف میکردن. حتی اگه با دوست دخترش مشکل داشته، طبیعتا تماس میگرفته، بلکه بتونه با صداش دلبری کنه. اصلا چرا باید توی یه پیامک چنین درخواست غیرمعقولانه‌ای رو به دختری بده که می‌دونه کیلومترها ازش دوره؟ چرا با کمربند؟کاش به من ربط داشت یا می‌تونستم فقط یه چیزی رو بفهمم. پدرش اون روز سر کار بوده یا مرخصی؟ هرچند فهمیدنش هم چیزی رو اثبات نمیکنه.راستی دوست دختر مرحوم الان یه پسر داره و با شوهرش خوش و خرم داره زندگی میکنه.همینه که میگم حق همیشه به حقدار نمیرسه!</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 16:24:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به شهر عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-qul6rp0fdwo1</link>
                <description>من: &quot;چرا باید برم&quot;؟ مغزم: &quot;نپرس که منم نمی‌دونم، جاست دو ایت&quot;!نمی‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم. اونقدر فشار روانی روم اومد که یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم اسم آدمایی که باهاشون در ارتباطم رو فراموش کردم. ذهنم هنوز زیادی درگیر پرونده‌ی آخره. همکارم نیم ساعت من رو به حرف کشید و موجه شدم توی همون نیم ساعت چیزی از حرفای چند دقیقه پیش یادم نمی‌مونه. همکارم نگران شد و گفت &quot;پسر تو حرفای آدما رو با جزئیات حرکاتشون توی ذهنت ضبط و ثبت می‌کنی، چت شده&quot;؟؟؟یه کام سنگین از سیگارم فرستادم توی ریه‌هام و گفتم: &quot;شدیدا به سرم زده مسافرت کنم به &quot;صحنه&quot; با هزینه خودم، بصورت هیچ هایک، فقط با یه چاقو! نمی‌دونم چرا، ولی یه حسی داره منو خفه می‌کنه. تصمیم گرفتم مرخصی بگیرم و برم سراغ پرونده‌ای که مختومست ولی از دید من هنوز بازه. میخوام برای خودم ببندمش. نمی‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم. فشار روانی زیادی رومه. شکست پرونده‌ی آخری رو نمی‌تونم بپذیرم. برای خودم باید حلّش کنم. برم به جایی که ریشه‌ی &quot;ب.ک&quot; اونجاست. اگرچه خودش سالها اونجا نبوده و خانوادش کرمانشاهن، ولی یه حسی داره من رو به طرز دیوانه‌واری به سمت اونجا می‌خونه.هفته آینده یه کوله پر می‌کنم،می‌ندازم روی دوشم و میرم... هرچه بادا باد&quot;!همکارم مغزش سوت کشید و گفت &quot;پسر تو تجربت از من خیلی بیشتره، عجیبه اینجوری درگیر باشی و رد بدی، فقط میتونم بگم به هیچکس هیچی نمیگم و برو. هرجا کمک خواستی بهم خبر بده&quot;.لعنت به حس ششم، مخصوصا وقتی مجهوله. نمی‌دونم چرا اینقدر مصرّم که برم، فقط یه حسی به شدت داره من رو به سمت و سوی &quot;صحنه&quot; و بعد کرمانشاه هل میده. و همون حس هیچی نمیگه! نمیگه ممکنه چه اتفاقی بیوفته. فقط میگه &quot;برو که یه چیزایی در انتظارته&quot;!</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jun 2021 13:01:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی با چاشنیِ خوبیِ زیاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-w7gnsuiucb9m</link>
                <description>داشتم فکر میکردم که دلتنگی عجیب‌ترین و مزخرف‌ترین حس دنیاست. مثل کَنه می‌چسبه بهت و ازت دست نمی‌کشه. نمی‌تونی بیانش کنی. گفتنش بی فایدست! اصلا چی می‌خوای بگی؟ دلتنگ فلانی‌ام؟ از یه جایی به بعد اطرافیانت خسته میشن از شنیدن این حرف تکراری.کسی کاری نمیتونه کنه برات.تنها جایی که می‌بینیش، توی قسمت بازدید کننده‌های Status واتس‌اپه. توی اینستاگرام هیچوقت نداشتین همو و فقط تویی که بلدی چجوری استوری یه مخاطب رو ببینی بدون اینکه متوجه بشه. خنده‌هاش رو می‌بینی و می‌دونی فراموشت کرده. حتی حس میکنی ازت متنفره. جدا چجوری دلتنگ نمیشه؟دیشب یه دوستی که خانم هست، عکسم رو توی واتس اپ دید و برام نوشت &quot;تو چنین چرا جذابی&quot;؟ خندیدم و گفتم &quot;لطف داری ولی جذابیتی که تهش تنهایی باشه، به درد نمیخوره&quot;.گفت &quot;باورم نمیشه یکی با شرایط تو تنها زندگی کنه و تنها باشه&quot;!گفتم &quot;همه بعد از یه مدت میرن و میگن جز خوبی و احترام چیزی ازت ندیدم. نمیخوام&quot;!گفت: &quot;خوبیِ زیاد دل آدما رو میزنه&quot;!جدا چرا ما آدما اینطوری هستیم؟ روی ما خاورمیانه‌ای‌ها اونقدر فشار روحی و روانی هست، چرا از خوبی زیاد دلمون زده میشه؟ چرا خودمون رو لایق محبت و احترام نمی‌بینیم؟ چمون شده؟</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jun 2021 10:24:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیتنامه‌ای به رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-ror2t4qneqn2</link>
                <description>جمعه خیلی اعصابم خرد بود و در و دیوارای خونه انگار داشتن از همه طرف بهم فشار میاوردن. بی‌هدف زدم به خیابون و سر از یه کافه در آوردم. یه ساعتی نشستم که مورتی(از قدیمی‌ترین و صمیمی‌ترین رفقا) زنگ زد و گفت بیا یه سر پیش ما. رفتم خونه‌اش.توی بالکن واستاده بودم و سیگار می‌کشیدم. صداش کردم گفتم: &quot;نیاز به کسی دارم که اگه روزی اتفاقی برام افتاد، یه سری چیزا مثل زیرسیگاری و پاکت سیگار رو از توی خونه‌م بیرون بریزه، درسته پدر و مادرم می‌دونن اما هیچوقت به روی هم نیاوردیم. وصیتنامم رو هم توی همون کشو می‌ذارم و ازت خواهش می‌کنم حواست باشه که خط به خط اجرا شه. می‌خوام با رفتنِ من یه سری از آدمای اطرافم به خودشون بیان. تلخه، ولی نمی‌خوام هیچکدوم از کسایی که از من پیام نخونده دارن، یا اونایی که آخرین پیامم بهشون یه کمک ساده‌ یا سوال 5 دقیقه‌ای بوده و دریغ کردن، اونایی که طی یک سال اخیر اونقدر درگیر کار(!!!) بودن که ندیدمشون، یا اونایی که براشون رفیق بودم اما برام حتی کمتر از یه دوست مایه گذاشتن هرگز سر خاکم بیان، یا چه میدونم پست و استوری بذارن و ادعای رفاقت کنن! هیچکس ندونه تو می‌‌دونی، توی تمام عمرم یه غربت یه نفره رو به دوش کشیدم و دیگه کار خاصی ندارم که انجام بدم. به &quot;ز.م&quot; زنگ بزن و بگو زور زد فراموشت کنه اما نتونست، کاش مونده بودی. من یه عمر دنبال خودم گشتم و خودم رو درحالیکه پیدا کردم که توی هستی گُمَم و به چشم نمیام! جامعه پر از فقر و غمه. نمی‌خوام یه ریال خرج روحانی و روضه‌خون کنن. بجای اینکه قرآن پخش کنین و دور هم اشک بریزین، بشینین خاطرات خنده‌داری که باهام داشتین رو مرور کنین. کوله‌باری از غم رو به دوش کشیدم ولی همیشه توی جمع خندیدم و خندوندم، نذارین رفتنم باعث شه نتونین بخندین...&quot;تمام این مدت نگاهم به روبرو بود و مورتی رو نمی‌دیدم. نمی‌دونم چی شد که نگاهم به صورتش افتاد. باورم نمیشد که بغض داره. تمام این سالها این سومین باری بود که این شکلی می‌دیدمش. گفتم &quot;پسر این حرفا رو نزدم که فکر کنی بلایی سر خودم میارم. ادامه می‌دم ولی دارم زجر می‌کشم. 31 سال پیش به دنیا اومدم ولی دنیا به من نیومد! اگه روزی اتفاقی برام افتاد تو یکی درک کن که واااقعا راحت شدم. می‌بینی که نه صدام می‌لرزه نه صورتم غمگینه. فقط خستم مورتی. خیلی خستم. خیلی زور زدم ولی هیچوقت هیچی درست نشد.&quot;با صدای لرزونش گفت &quot;پسر تو چیزیت بشه من به گـ... می‌رم! هیچی ازم نمی‌مونه&quot;بهش یه جمله کلیشه‌ای گفتم &quot;نگران نباش، هیشکی بدون یکی دیگه نمی‌میره&quot;گفت: &quot;ولی تو بعد از زهرا ...&quot;گفتم: &quot;بیخیال، بیا بریم یه فیلمی چیزی ببینیم&quot;.---------------------------------------------بعدا نوشت: بعد از زهرا هم زندگی جریان داره. الان دیگه اون آدم برام تموم شده و نبودنش آزارم نمیده. اما خب تنهایی یکم عجیب غریبه</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 11:11:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نیاز ۱۴۰۰</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B0-aco1is93ewqt</link>
                <description>امروز به شدت نیاز داشتم با یه نفر یه ساعت درد دل کنمهرچی فکر کردم کسی به ذهنم نیومدحتی صمیمی‌ترین رفقای قدیمی هم تمایل ندارن اول سال رو بشینن پای ناله‌های یکی دیگه. این شد که فهمیدم چقدررر تنهام. بین ۷ ۸ میلیارد آدم، حتی یه نفرم نیست که بتونم راحت باهاش حرف بزنم</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 02:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آرزوهات نَرس!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%8E%D8%B1%D8%B3-sbpnagquboxv</link>
                <description>اواخر 30 سالگیم هست. تقریبا اکثرا آرزوهای دوران کودکی، نوجوانی و جوانی خودم رو تیک زدم.دوران کودکیم دوست داشتم یه لباس فرم تنم کنم و توی یکی از ماشین‌های آژیرکشان توی جاده بتازم و برسم بالای سر مصدوم و آخرین امید زندگیشون باشم. حوالی 19 سالم بود که با کلی انگیزه دوره امداد و نجات رو با بالاترین نمره گذروندم و وارد تیم امداد جاده شدم. نمی‌دونم توی اون جاده‌ی پر تصادف باعث نجات جون چند نفر شدم، ولی واقعیت اینه که کابوسِ اشک‌های تک‌تک مصدومایی که تنها از دل حادثه بیرون میومدن، اشکایی که التماس می‌کرن تا برگردن توی آتیش و کنار خانواده بسوزن، من رو یه لحظه رها نکرد... هیجانِ بیسیم و آژیر و ویراژ دادن یه بخش از ماجراست که به سرعت رنگ می‌بازن، بخش واقعی ماجرا اون کابوسا و بوی خون و جسد سوخته(شبیه بوی کبابه) و فریادها و اشک‌هاییه که یک عمر همراهیت می‌کنن.آرزوی دیگه‌ای که داشتم گویندگی رادیو بود. اولین جرقه‌ش وقتی خورد که فرشید منافی برای یه مصاحبه توی تلویزیون حضور پیدا کرد و با دلبری کردناش من رو عاشق این کار کرد. سال 91 یه پادکست راه انداختیم و در کنار زندگیم بهش پرداختم، کلی زور زدم تا وارد رادیو شم. اولین روزی که قرار بود روی آنتن باشم یادمه چه حس و حالی داشتم. یه استرس و هیجان غیرقابل وصف که اینم همون اوایل عادی شد برام :)مونده بود پرواز... این یکی هزینش زیاد بود ولی خب مثل تراکتور کل هفته رو کار می‌کردم که یه آخر هفته رو برم کلاس و پرواز کنم. یه رفیقی که خلبان بود بهم گفته بود: &quot;وقتی چند تا سولو رفتی(پرواز انفرادی) بهم خبر بده بریم کافه باهات اون موقع حرف دارم&quot;.سولو شدم، چند بار دیگه هم پریدم و با رفیقم تماس گرفتم. گفت: &quot;این دفعه تو حس پروازو بهم بگو&quot;.گفتم: &quot;ژست خیلی قشنگ و شیکی داره، اوایلش هیجان داشت ولی اینم عادی شد. رویاش شیرین‌تر از خودش بود...&quot;گفت: &quot;همه رویاهامون همینن&quot;.دیگه رویایی برام نمونده بود جز... &quot;زندگی کاملا مستقل + عشق دو طرفه&quot;مدتیه هر روز بعد از کار، میرم خونه خودم. کلبه‌ی تنهایی و زیبایی که راحت بدست نیاوردمش. قهوه درست میکنم. یه موزیک پخش می‌کنم، سیگارمو می‌کشم و به این فکر می‌کنم که آیا آرزوی آخرمم همینجوری میشه؟ زندگی با عشق هم فقط تصور و رویاش قشنگه؟</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 12:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاجی بیا یه پادکست بزنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-xwg5mrpa2hfw</link>
                <description>گویندگی هم داستان داره برای آدماز روزی که گویندگی رو شروع کردم (البته کار اصلیم نیست) با معضلی مواجه شدم که موندم چکار کنم. خییییلی‌ها احساس می‌کنن یه ایده‌ی بمب برای پادکست دارن و اگه من قبول کنم باهاشون همکاری کنم، می‌ترکونیم! این افراد چند دسته هستن:دسته اول: رفقایی که مایع ضد عفونی کننده‌ی معمولا کمتر از 70 درصد رو اشتباها وارد گلوی خودشون کردن و نشستن دور هم چرت و پرت می‌گن و فکر می‌کنن دنیا رو می‌تونن بخندونن. عزیز من! اون خاطراتی که دور هم میگیم و می‌خندیم فقط برای خودمون و توی همون حالمون جذابه.دسته دوم(که خوشبختانه اطرافم کم هستن) اونایی که علاقه خاصی به سیگار برگ دارن اما متاسفانه بجای توتون، برگ شادونه رو استفاده میکنن. این دوستان معمولا به آجرهای خیابون هم می‌خندن و حس می‌کنن چقدر آدمای طنازی هستن درحالیکه اگه از بیرون خودشون رو ببینن، میفهمن چقدر یخ و بی‌مزن!دسته سوم: این دسته از افراد حس می‌کنن زندگیشون مملو از سختی‌ها و رنج‌هایی بوده که هیچکس جز خودشان توان مقاومت در برابر آن دشواری‌ها را نداشته و من و شما اگر جای آنها بودیم از غم تماس نگرفتن آن دختر خانمی که دیروز به او شماره داد، قطعا خودکشی می‌کردیم و اگر زندگیشان را بازگو کنی، تمام دنیا انگشت به دهان می‌مانند که وااااو فلانی چقدر قهرمان است! دوست عزیز دسته سومی، باید خدمتت عرض کنم که آب قطه، ولی صابون مایع هست!دسته چهارم: یه پادکست رو شنیده و می‌خواد عینا همون رو تقلید کنه. خب اون چیزی که یه پادکست رو جذاب میکنه، خلاقیت هست.دسته پنجم: شاید باورتون نشه ولی نتورک!!! این دوستان که دچار توهمی به مراتب فراتر از توهم شیشه، کراک و دیگر مواد مخدر سنتی و صنعتی و ترکیبی هستن، همه رو از موضع بالا نگاه می‌کنن و ادبیاتشون هم اینه &quot;من یه مدت دیگه میلیاردرم، حاضرم بهت این فرصت رو بدم که از الان برام کار کنی و درصدی از سرمایم رو باهات شریک شم&quot; [از روی چمن‌های پارک، برج جردن را آلن دلونی نگاه کرده، لبخندی سرشار از غرور بر لب دارد و ساقه طلایی گاز می‌زند]دسته ششم: ایده دارن. بله ایده دارن و ایده بسیار خوبی هم دارن اما ایدشون خامه. با اینا میشه تعامل کرد. عمدتا افرادی هستن که حرف برای گفتن دارن و قاعدتا همچین افرادی وقت کافی برای پرورش ایده ندارن چون درگیر یه کار درست و حسابی هستن.</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 10:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌هایی از کاغذهای دیواری!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-m04delbqvjvo</link>
                <description>برای بازسازی شروع کردم به کندن کاغذ دیواری‌ها. 4 لایه کاغذ که هرکدوم کلی حرف‌ها و خاطرات دیدنبعد از کلی جستجو بالاخره یه خونه پیدا کردم. ساخت دهه 50 و چندین سال عاری از سکنه بودنش کار بازسازی رو سخت کرده. برای بازسازی شروع کردم به کندن کاغذ دیواری‌ها. 4 لایه کاغذ که هرکدوم کلی حرف‌ها و خاطرات دیدن.هرکی اومده بود و کاغذا رو روی لایه‌های قبلی چسبونده و کارش رو تموم کرده و رفته که این مسئله کار رو خیلی سخت‌تر کرده بود. دنبال راحت‌ترین گزینه بودن، حاضر نبودن صبر به خرج بدن و لایه‌ی قبلی رو جدا کنن و بعد کاغذ جدید رو بچسبونن. لایه‌ها به خوردِ هم و بعضی جاها به خوردِ دیوار رفته بودن! هرچقدر آب می‌زدی و با کاردک زور می‌زدی انگار نه انگار!داشتم فکر می‌کردم چقدر روابط ما آدما شبیه همین کاغذ دیواری‌هاست! خیلی راحته سریع یکی رو جایگزین کنی، ولی به این فکر کن بعدا چقدر کارت سخت میشه. آقایون! خانما! حوصله به خرج بدین! اگه جنس کاغذ دیواری‌تون خوب نبود و مجبور شدین کاغذ جدیدی بچسبونین، با حوصله و سر فرصت کاغذ قبلی رو کاملا جدا کنین... نذارین این لایه‌ها روی همدیگه تلمبار بشن که بعدا یه روز حسابی غذابتون می‌ده!</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 16:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاری که بعنوان خداحافظی برای تولدش کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ybofw9spergw</link>
                <description>پرواز را بخاطر بسپار...دوستش داشتم. یه هفته قبل تولدش گفت &quot;کاش سه چهار سال دیگه همو می‌دیدیم. دارم بهت وابسته میشم و نمیخوام وارد هیچ رابطه‌ای بشم. 70درصد معیارای منو داری ولی الان واقعا نمیدونم از زندگیم چی میخوام. بهتره مثل دو تا دوست عادی کنار هم باشیم و کمتر همو ببینیم&quot;.توی دلم گفتم &quot;Welcome to friendzone...گند زدی پسر&quot;!از سه ماه قبلش توی فضای مجازی با غریبه‌هایی از کشورهای مختلف ارتباط برقرار کرده بودم و تعدادیشون رو راضی کردم که یه ویدیوی سلفی به زبان مادری خودشون یه تبریک تولد بگن. &quot;تولدت مبارک زهرا-از فلان کشور&quot; ویدیوها رو جمع کردم و به هم چسبوندم. از طرفی با فرودگاه هماهنگ کردم که دو روز قبل از تولدش یه هواپیما رزرو کنم. به زهرا گفتم بیا بریم نمایشگاه هوایی و چندتا هواپیما ببینیم. روز موعود فرا رسید. با همه هماهنگ کرده بودم از قبل. از گیت رد شدیم و هواپیماها رو دیدیم. گفت &quot;عه این چقدر کوچولو و بانمکه&quot; گفتم بشین داخلش ببین چطوره&quot; نشست. از اونجا که خودم خیلی وقت بود پرواز نداشتم، با یکی از خلبانا قضیه رو مطرح کرده بودم. کپتن عزیز خیلی ریلکس گفت &quot;خانم هدست رو هم بذار روی سرت حسش رو درک کنی&quot;. منم گفتم &quot;سیت بلت رو هم سفت ببند بچه‌ها ببرنت آسمون&quot; تعجب کرد گفت &quot;تو نمی‌پری&quot;؟ گفتم&quot;بعدا می‌پرم&quot;بیسیم دستم بود و مکالمات کپتن با برج رو میشنیدم. تکسی و تیک‌آف انجام شد. زهرا توی آسمون بود. با بیسیم گفتم &quot;EP24 do you copy?&quot; کپتن تایید کرد که صدام رو داره. گفتم &quot;EP24 play the file when you reached 6000feet&quot; و توی ارتفاع 6هزارپایی زهرا توی هدست صدام رو شنید: &quot;پرواز کن تا انتهای آسمان... آسمان لبریز از بیکران زیباییست... لذت پرواز را به قفس یا به هراسی مفروش... شک مکن! پر بگشا از پرتگاه قفس درون خود... تا اوج آسمان بیکران! زهرا جان سال دیگه معلوم نیست هرکدوممون کجای دنیا باشیم، خواستم سالگرد زمینی شدنت رو توی آسمون تبریک بگم. تولدت مبارک! پایین می‌بینمت&quot; و بعد هم تولدت مبارک هایده پخش شد(عاشق هایده بود). زهرا بعد از فرود به شدت هیجان زده بود. از تبریکم تشکر کرد. رفتیم توی اتاق بریفینگ و چای خوردیم. ویدیو رو بهش نشون دادم.گفت &quot;نمیدونم چجوری تشکر کنم. باارزش‌ترین هدیه تولد عمرم بود، بینهایت منحصر بفرد بود و هررررگز فراموش نمیکنم. امروزم مثل فیلمای هالیوودی بود. کاش این کارو برای کسی میکردی که احساساتت رو درست پاسخ بده&quot; گفتم &quot;مهم نیست. کاری بود که براش برنامه ریخته بودم و انتظاری هم نداشتم و ندارم&quot;.و این شد آخرین دیدار من و زهرا. هفته‌ای یه بار تماس میگیره و حالمو می‌پرسه. از اون به بعد من فقط جواب پیام یا زنگ دادم. خودم دیگه نه پیام میدم و نه تماس میگیرم. احتمالا هر خواننده‌ای میگه این پسره با سی سال سن عجب احمق و خامه.حتی اینکه چی فکر میکنین برام مهم نیست. دوست داشتم قهرمان زندگی خودم باشم. زهرا به راحتی من رو فراموش میکنه و من به سختی...اما این نیز بگذرد...-------------------------------------------------------------------------بعدا نوشت: گذشت :)</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 12:34:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ تدریجی</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-msti7o13t933</link>
                <description>مرگ همینقدر زیباست!با اینکه به دنیای بعد از مرگ اعتقادی ندارم اما ذهنم زیاد درگیر مرگ میشه. ترسی ازش ندارم ولی دوست دارم بدونم چطور پیش میره. یه زمانی از سوختن می‌ترسیدم. الان از اون هم نمی‌ترسم. اتفاقا راحته. اونقدر درد می‌کشی که دل کندن از دنیا و زیبایی‌هاش برات راحت‌تر میشه.تجربه‌ی بیهوشی رو دوبار داشتم. ذره ذره ازطریق رگ یه دارویی رو وارد بدنت می‌کنن، ماسک رو می‌زنن و میگن چند تا نفس عمیق بکش و بشمار.یک...دو...سه...(چه آرامشی)...چهار...پنج...(یعنی داره تموم میشه؟)...شیش...(چقدر قشنگه)...هفت...دوستت دارم فلانی(هفت یه عدد قراردادی بین من و اون بود)...هفت...هفت...همه جا سفید میشه و دیگه چیزی یادت نمیاد...از اون جریان و اون آدمی که دوستش داشتم و دیگه حسی بهش ندارم بیشتر از یه سال می‌گذره. به پوچی مطلق رسیدم ولی افسرده نیستم. به خودکشی زیاد فکر میکنم و ترسی ازش ندارم، اما مادر و پدرم کم داغ ندیدن. بهتره صبر کنم تا اونا زندگیشون تموم شه تا توی زندگی بیشتر از این عذاب نکشن. نه دلیلی برای زندگی می‌بینم، نه ترسی از مرگ دارم.دیشب بعد از مدت‌ها آرامبخش خوردم. حس جالب و آشنایی داره. با بیهوشی فرق داره ولی بی‌شباهت هم نیست.قرص رو زیر زبونم نگه داشتم تا زودتر جذب بشه. در اتاقم رو بستم و دراز کشیدم. غم و غصه‌ها جلوی چشمم میومدن اما عذاب آور نبودن! کم‌کم گیج خواب می‌شدم. یه آرامش تصنعی رو تجربه کردم که مدت‌ها دنبالش بودم. دلم میخواست زنگ بزنم به زهرا و باهاش حرف بزنم اما عقل و منطق میگفت &quot;فردا همه چیز عادیه. کاری نکن که پشیمون شی. باید ازش فاصله بگیری تا شاید برگرده&quot;. تا صبح انواع خواب‌ها رو دیدم و هیچکدوم یادم نیست. فقط میدونم خیلی عمیق خوابیدم. آخرین لحظاتی که داشت خوابم می‌برد تصمیم گرفتم پایان زندگیم با قرص باشه. ذره ذره ریلکس شم. زنگ بزنم به کسی که واقعا دوستش دارم و وانمود کنم همه چیز عادیه. هم توی بیهوشی، هم توی آرامبخش لحظات زیبایی از بیخیالی و آرامش هست که همیشه دوست داشتم با یکی حرف بزنم. نه حرفای رومانتیک. دوست دارم مثل همیشه نقاب اون آدم شوخ و خنده رو رو به صورتم بزنم و بخندم...</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 12:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتشنشانهایی که به راحتی فراموش شدند!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-njwbwjcpmksq</link>
                <description>سه سال میشه که 30 دی، حوصله هیچکس و هیچی رو ندارم. یاد اون روزای نحسی میوفتم که دعا می‌کردیم رضا رو زنده بیارن بیرون. اواخر راضی شده بودیم که فقط مفقودالاثر نشه! امسال تصمیم گرفتم هر طور شده برم سر کار ولی با تاخیر. اول برم تو یه کافه تا یکم آرامش پیدا کنم، بعد بدون عجله برم اداره. توی کافه بودم که یکی از بچه‌های دوران راهنمایی و دبیرستان گفت مادر رضا نظری(یکی از آتشنشان‌هایی که تو حادثه پلاسکو شهید شد) جلوی پلاسکو شمع روشن کرده. فورا اومدم بیرون و یه موتور کرایه کردم تا سریع برسم. یه شاخه گل خریدم و رفتم. باورم نمیشد! مردم اینقدر راحت از کنار عکس‌ها رد میشن و توجهی نمیکنن. مادر رضا رو دیدم، مگه یه آدم تو سه سال چقدر میتونه شکسته شه؟ دلش خون بود از بنیاد شهید. دلش خون بود از دادگاه. گفت: &quot;بعد سه سال پیگیری رفتیم دادگاه، مقصرینِ قضیه اونقدر گردن کلفت تشریف دارن که نیومدن دادگاه! بنیاد شهید هم پرونده‌ی مجردها رو بسته و هیچ حقی بهشون تعلق نگرفته.&quot;[البته بعضیا عذرشون برای نیومدن به دادگاه کاملا موجهه، تایید صلاحیت شدن و درحال آمادگی برای ورود به انتصابات مجلس شورای اسلامی(!!!) هستن]رضا و همکارانش جونشون رو بخاطر ما کف دستشون گذاشتن. مادرهاشون یک عمر با خون دل اونا رو بزرگ کردن و چقدر آرزو داشتن... اون همه وعده و وعید رو مسئولین فراموش کردن، همچنان آتشنشان‌ها از حقوقشون مالیات کسر میشه و سختی کار بهشون تعلق نمیگیره! ما مردم هم جریان پلاسکو رو یادمون رفت. یه تشییع برگزار کردیم و از روز بعد پیچیدیم جلوی ماشین آتشنشانی و منتظریم تا به رسم هر سال، چهارشنبه سوری رو برای آتشنشان‌ها جهنم کنیم!چقدر زود سوختگی‌هایتان درمان شد!!!توی مملکتی زندگی می‌کنیم که تا پای یه آغازاده یا مسئول وسط نباشه، صدای کسی به جایی نمی‌رسه.کاش بین مسئولین، یکیشون یه فرزند آتشنشان داشت! البته تقصیری ندارن. نیازی به مشاغلی مثل آتشنشانی ندارن و طفلکیا اونقدر درگیر بساز بفروش و رانت هستن که فرصت ندارن به مردم فکر کنن.</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 12:27:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغلی به نام کامنت فروشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-drxd9zcxtafv</link>
                <description>توی دیجی‌کالا زیر بی‌کیفیت‌ترین اجناس هم کلی کامنت تعریف و تمجید هست. شما همین الان یکی از صفحات مام رول مردونه رو ببین، چند تا خانم چند ماهه خودشون دارن استفاده می‌کنن و رضایت کامل دارن!!! یا یکی اومده یه مام رول بدردنخور رو با ادکلن‌های اصل خارجی مقایسه می‌کنه! (این یکی ساقیش رو باید عوض کنه)یا احتمالا دیده باشید بین کلی مشتری که دارن از یک زباله‌ی مشخصا چینی با تمام وجود تعریف می‌کنن، یه خریدار محصول اومده و نوشته &quot;گول کامنت‌ها رو نخورین، من نمی‌دونم اینایی که اینقدر تعریف می‌کنن چی بهشون می‌رسه. واقعا محصول بدرد نخوریه&quot;یادمه دنبال کار تو حوزه‌ی تولید محتوا می‌گشتم، به یه مورد خیلی جالب بر خوردم!روزی یه تعداد کامنت توی سایت‌های خرید و فروش آنلاین بذاری، ظاهرا درآمدش بعنوان کار پاره وقت بد نبود.حالا شما مطالب فوق رو در نظر داشته باش، بعنوان خریدار یک محصول کامنت گذاشتم و در نهایت ادب و احترام گفتم &quot;جنس ارسالی مشکلی نداشت ولی گویا توی انبار کنار واکس یا روغن قرار داده بودین،چون ظرف بینهایت کثیف بود.&quot; سه بار اون کامنت رو ارسال کردم، تایید نشد. امروز چک کردم دیدم پای اون محصول چقدر نظر مثبت هست و ارزیابی مشتریان نمره‌ی بسیار بالایی رو بهش اختصاص داده.قبول دارم جنساشون نباید رو دستشون باد کنه ولی این روش باعث شد اعتمادم به دیجی‌کالا و بخش نظرات کاملا از دست بره!خلاصه اینکه یه زمانی دیجی‌کالا خوب بود...اون مورد کاری رو هم که عنوان کردم، توی سایت جابینجا دیده بودم.</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 10:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط تواضع و صعود احساس!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B6%D8%B9-%D9%88-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-l1z0pasclxkw</link>
                <description>افرادی که کمترین دانش رو در خصوص هوانوردی دارن، میدونن قبل از باز شدن FDR و CVR به هیچ عنوان نمیشه اظهار نظر کرد. اما مردم عادی با قاطعیت سعی می‌کردن وانمود کنن که اطلاعات زیادی دارن!برای تک‌تک استدلال‌هایی که توسط عوام ارائه می‌شد، جواب‌هایی وجود داشت ولی در هر صورت...جعبه سیاه باز شد و ماه از پشت ابر بیرون اومد.همچنان مردمی که تاحالا چشمشون به اسکوپ رادار نیوفتاده دارن تحلیل می‌کنن که چطور اوپراتور مسافربری رو با کروز تشخیص نداده(همینا رو بنشونی پای اسکوپ قیافه‌شون خنده‌دار میشه)، یا عده‌ای سعی می‌کنن اون فرد رو قهرمانی معرفی کنن که اشتباه کرده(مُردن که مُردن...سر آقایون سلامت)!برای هر دو طیف هم جواب‌هایی وجود داره ولی مسئله اینجاست که همچنان ماه کامل از پشت ابر بیرون نیومده...ارتفاع 8هزار پا-سرعت تقریبا 300 نات وضعیت کلایمب... همین سه دیتا کافیه که بفهمی موشک کروز در کار نیست!هر احتمالی رو بخوام ذکر کنم، عده‌ای هستن که با استدلال‌های احساسی که فقط ظاهر علمی داره، کامنت‌هایی می‌دن که آدم رو آزار می‌ده.بیایم برای یک بار هم که شده بپذیریم تو یک سری حوزه‌ها کارشناس نیستیم و مجبور نیستیم نظر بدیم. دیروز کارشناس عالی دفاع و امور نظامی، امروز کارشناس ارشد بررسی سوانح هوایی و فردا...</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2020 11:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فالوئر زیاد و فالوئینگ کم!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A6%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%85-vdyalnymus7c</link>
                <description>یکی از تفاوت‌های بزرگ انسان با بسیاری از حیوانات دیگه اینه که به لحاظ ارتباطی تکامل یافته‌تره.فکر می‌کنم توانایی برقراری ارتباط بیشتر و بهتر، یکی از نشونه‌های تکامل فرد به حساب میاد.نمی‌خوام بحث رو خیلی کش بدم، فقط می‌خوام بدونم چرا این نوع تکامل امروزه بی‌کلاسی قلمداد می‌شه؟!اکثر افرادی که سرشناس هستن یا توهم سرشناس بودن دارن، فالور می‌خرن که بگن &quot;ما خییییلی خفنیم&quot; (با لحن رامبد جوان خوانده شود!) و سعی میکنن افراد کمتری رو فالو کنن تا خفن‌تر دیده بشن.واقعیت اینه که اکثر افراد جامعه هم این نگرش رو مستقیم یا غیر مستقیم قبول دارن.دورانی که یه هفته در میون هر روز توی رادیو برنامه داشتم، خیلی از همکارا گفتن فالوئراتو زیاد کن ولی این حرف برای من که حتی توی اکثر برنامه‌ها تمایلی نداشتم خودم رو معرفی کنم نامانوس بود.الان دو سالی میشه که از اون دوران می‌گذره و هر روز با خودم میگم: &quot;چرا کم‌توانیِ یک فرد در برقراری ارتباطِ متقابل، برای اکثر افراد جامعه یک امتیاز بزرگ بحساب میاد و کلاس اجتماعی بالاتری داره؟&quot;</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 11:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خلبانی که نامش را هم نمی‌دانیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-qtncqzk1deau</link>
                <description>زن متوجه خیانت همسرش شد.دنیا روی سرش آوار شد.دیگر صدای موتورهای هواپیما را نمی‌شنید.دلش شکست.اشک ریخت.خودش را زد.همسرش را زد.فریاد زد.نمی‌دانم چقدر آن صحنه غم انگیز بود.آن زن، زنانگیش را به پای نامردی از جنس سنگ ریخته بود.در یک لحظه فهمید نامردی که کنارش نشسته دیگر ارزش دوست داشتن ندارد.با مشت های ظریف زنانه‌اش بر سنگ می‌کوبید. حق داشت.ویران شدن زندگی، آن هم با شنیع‌ترین راه را کمتر کسی درک میکند.کسی از خلبان چیزی نمی‌گوید؛ او می‌توانست هر دستوری صادر کند و کادر پرواز مستلزم اجرای بی چون و چرا بودند.خلبان!آن لحظه چه شد که تصمیم به فرود اضطراری گرفتی؟تو که می‌دانی چند هزار دلار زیانِ هر فرود اضطراریست.چرا هیچکس از تو نمی‌گوید؟!حسی درونم می‌گوید تو می‌دانی &quot;خیانت&quot; چیست.خلبانتو، هم مردانگی را خوب می‌شناسی هم زنانگی را.تصمیمت برای دیگران عجیب بود.ولی من می‌گویم بهترین تصمیم را گرفتی!به احترامت تمام قد می‌ایستم و تحسینت میکنمروح و دلت آسمانیست!توضیح:سال 2017 بر اساس گزارش ایندیاتایمز، در حین سفر، زن که از خوابیدن همسرش اطمینان پیدا کرده بود با استفاده از انگشت شست او قفل تلفن همراه همسرش را باز کرد و از خیانت همسرش مطمئن شد.زن که به شدت از این ماجرا عصبانی شده بود شروع به داد و بیداد و دعوا با همسرش کرد و کار به قدری بالا گرفت که خلبان هواپیما تصمیم به فرود اضطراری در فرودگاه «چنای» هند گرفت.</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 11:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردسرهای گویندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@aviator/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ey6irqtuieqs</link>
                <description>بیشتر از دو سال می‌شه که تیزرها و نریشن‌های یکی از فروشگاه‌های آنلاین پوشاک رو من می‌گم. سر ضبط اول کلی باهام چونه زدن که ما فقط با تو می‌خوایم کار کنیم، ماهی حداقل چهار-پنج تا کار احتمالا برامون بگی، تخفیف بده و از این حرفا. در نهایت قبول کردم.حتی مورد داشتیم چون تو یه روز چندتا کار ضبط کردیم، سر همون قیمت تخفیفی هم باز چونه زدن و من هم بعد از نیم ساعت چونه زدن، در کمال حماقت پذیرفتم! یکی نبود بگه پسر جان...وقتی تخفیف میدی، ارزش کارت رو میاری پایین! باید یه فرقی بین تویی که چند ساله کار می‌کنی، با یه کارآموز که به تمام عضلات فوقانی و تحتانی خودش فشار میاره تا یه هیجان مصنوعی و خنک به صداش بده، باشه!اتفاقی که اخیرا شاهدش هستم اینه که می‌بینم از یه نفر دیگه هم استفاده می‌کنن که موجب شده هرکس ویدیوهای ایشون رو ببینه بگه &quot;چرا اینقدر مصنوعیه و زور می‌زنه؟!&quot;خب این حق طبیعی اونهاست که با هر گوینده‌ای کار کنن، ولی اون دلیلی که من بخاطرش تخفیف می‌دادم دیگه برقرار نیست.با توجه به اینکه درآمد اصلیم از جای دیگه هست و نیاز چندانی به پول اونها ندارم، واقعا نمی‌دونم اگر دوباره تماس گرفتن که بیا برای ضبط، چه برخوردی کنم!1- باشه میام. (سرم رو بندازم پایین و به روی خودم نیارم)2- تصمیم گرفتم دیگه با بِرند شما کار نکنم! (با در نظر گرفتن کاچی به از هیچی تناقض داره)3- باشه میام ولی نه با قیمت سابق، بلکه بدون تخفیف!4- بُن خرید بهم بدین، پول نمی‌خوام. (این گزینه رو هم زیاد باهاش حال نمی‌کنم)شما جای من بودین چکار می‌کردین؟</description>
                <category>میم الف</category>
                <author>میم الف</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 12:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>