<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک بی‌نام و نشون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@avidjamili</link>
        <description>من اقتصاد خوندم ولی تضمینی نیست که اقتصاد بدونم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:02:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/50468/avatar/8o3Kw3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک بی‌نام و نشون</title>
            <link>https://virgool.io/@avidjamili</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عصبانیت ما به دنبال دگردیسی است و نه تحقیر</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D8%B1-zd1ifaniyvml</link>
                <description>در شرایط فعلی جامعه که هر کس به نوعی یا به فروپاشی روانی رسیده یا دچار خشم نامحدود شده، خواندن مقاله «فيلسوفان هميشه با خشم مخالف بوده‌اند، اما شايد وقت دفاع از آن رسيده باشد» برای سایت ترجمان خالی از لطف نباشد. این مقاله از آن جهت مهم است که دلیل این‌همه خشم بی‌پایان زنان جهان و به‌خصوص زنان ایران را نشان می‌دهد. اینکه زنان به دنبال تحقیر گروه یا طبقه‌ای نیستند و می‌خواهند دگردیسی در ساختار جامعه و نوع نگاه به زن رخ دهد. در بخشی از این مقاله آمده:«ما آزاد نیستیم تا زمانی که زنان جهان سوم آزاد باشند، تا زمانی که زنان فقیر آزاد باشند. این نوع خشم بسیار فراگیر است: با اینکه خودتان آسوده هستید، اگر ببینید فرد دیگری دارد تقلا می‌کند یا قربانی نابرابری شده است، عصبانی می‌شوید؛ این همان عصبانیت است.»</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 17:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-bxhs72w6ylxs</link>
                <description>از کودکی آدم پرشوری بودم. با همه دوست می‌شدم و دلم می‌خواست دورم شلوغ باشه. سعی می‌کردم تو مدرسه با بچه‌های زیادی ارتباط بگیرم و از دبیرستان که به جای نیمکت، صندلی تک نفره بهمون دادن، جامو تغییر می‌دادم که فقط پیش یه نفر نشینم. البته که این کار خیلی هم خوب نبود. شاید از دور به نظر جالب بیاد ولی بعدها فهمیدم نشونه یه گسست تو ناخودآگاهم هست. اینکه نمی‌تونم یه جا بند شم و همش دلم می‌خواد با آدم‌های مختلف ارتباط بگیرم. شاید هر کسی در نگاه اول بگه که خب این خیلی خوبه که بشه با آدم‌های زیادی ارتباط گرفت ولی از یه جایی به بعد این اشتیاق زیاد به «ارتباط‌گیری» باعث میشه آدم‌های نامناسب ( نه از جهت خلافکار یا نابخرد بودن) وارد زندگیت بشن. یعنی اینکه با افرادی ارتباط بگیری که واقعا فضای فکری متفاوتی دارین و از حیث خیلی موارد با همدیگه وجه اشتراک ندارین. اشتیاق به ارتباط‌گیری من محدود به دایره دوستام و مدرسه و دانشگاه نشد و بعدها در ارتباط‌های عاطفی هم خودشون رو نشون داد. اینکه آدم‌های اشتباهی رو انتخاب می‌کردم و از اونجایی که علاقه به داشتن «دوست» همچنان در من وجود داشت، این سوتفاهم برای افراد ایجاد می‌شد که می‌خوام تورشون کنم یا مثلا خودم رو بهشون بندازم. اینجوری میشد که بعد یه مدت تو رفتارشون سخت‌گیری‌های زیادی می‌کردن و دیر جواب پیام می‌دادن یا می‌گفتن جلسه دارن (البته که بیشتر وقت‌ها هم راستش رو می‌گفتن) ولی من همه این نشونه‌ها رو منفی برداشت می‌کردن. یه روزی داشتم به یه دوست قدیمی می‌گفتم چرا آدما اینجوری می‌کنن؟ اصلا چرا من باید این آدم‌ها رو انتخاب کنم؟ البته که اون دوست قدیمی سعی می‌کرد به من قوت قلب بده و آرومم کنه ولی تو این رفت و برگشت تو چت‌هام متوجه شدم بیش از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم از یه چیزی می‌ترسم و اون اشتیاق زیاد به ارتباط‌گیری با آدم‌ها و دوست پیدا کردن به خاطر ترس از تنهایی بوده. یعنی به خاطر اینکه تنها نمونم هر آدمی رو وارد زندگیم کردم. این مهمترین و بزرگترین تضاد زندگی من بود. منی که عادت داشتم تنهایی خرید و حتی کافه و سفر برم، حالا دارم با بزرگترین تضادم روبرو میشم که تا چند وقت پیش ازش خبر نداشتم. نمی‌دونم از کجا اومده و الان که تازه باهاش مواجه شدم نمی‌دونم چجوری می‌شه از شرش خلاص شد. ولی می‌دونم که دیگه نمی‌خوام به هر قیمتی هر کسی رو وارد زندگیم کنم. </description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 14:02:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-p5zd3nstdvl8</link>
                <description>قصه دوست دارم. قصه‌های کلاسیک را بیشتر. قصه‌هایی که پایان خوش دارند. از آن جنس پایان‌هایی که به خودت دست مریزاد میگویی، مینشینی کنج و با لبخند به آنچه که گذشت، آنچه که گذراندی، آنچه که بر تو گذراندند، می‌خندی و میگویی دیدی شد. دیدی تونستم قصه‌ام را بنویسم.قصه‌های کلاسیک با پایان خوش را دوست دارم؛ از همان جنس قصه‌هایی که در پایانش کلاغ‌ها به خانه‌هایشان می‌رسند. از آن جنس قصه‌هایی که هیچ دستی در حسرت گرمای دست دیگر نمی‌ماند. هیچ قلبی سرد نمی‌شود. هیچ چیزی تنها «خاطره» باقی نمی‌ماند، هیچ خاطره‌ای «برای سال‌ها پیش» نمی‌شود، هیچ بوی عطری آدمی را به سیاه چاله خاطره‌ها نمی‌اندازد و قرار نیست پاییز دل آدم را بلرزاند.قصه کلاسیک با پایان خوش را دوست دارم. از همان‌هایی که دوست نداری لحظات نابش تمام شود، به سر آید.از همان‌هایی که میخکوبت می‌کند. از همان‌هایی که ذوق تعریف کردنش تمامی ندارد. از همان‌هایی که خوشی‌هایش بیشتر از ناخوشی‌هاست. بوسه‌هایش بیشتر از اشک است و خنده‌هایش بیشتر از بغض و گریه.از همان قصه‌هایی که همه چیز بالاخره سر وقتش، می‌شود. همان‌هایی هر کسی مزد صبرش را میگیرد.از آن قصه‌هایی که آدمِ بدِ ماجرا، همان ستمکار بدشگون، سینه چاک قدرت و ضحاکان مار دوش می‌سوزند و دود می شوند.قصه دوست دارم و کلاسیکش را بیشتر.از همان‌هایی که آن «کور سوی امید» را در دل‌ها زنده نگه می‌دارد. از همان‌هایی که باور میکنی اگر امید داشته باشی، یک چیز خوبی پیش می‌آید.میدانی جانم، زندگی به همه‌مان یک «قصه کلاسیک با پایان خوش» بدهکار است. از آن جنس پایان‌ها که باورش سخت است. میدانی جانم ای کاش قصه کلاسیک‌مان را می‌شد نوشت. ای کاش میشد قصه‌ این روزهای غم و اندوه را دوباره از نو نوشت با پایان‌بندی خوب، که فریاد بزنیم «زنده باد امید»ای کاش همه‌مان نویسنده قصه‌های کلاسیک بودیم. ای کاش روزی که قرار بود پا به این دنیا بگذاریم، از همه‌مان می‌پرسیدند که قصه دوست داری؟ ای کاش رتق و فتق امور به دست آنهایی می‌افتاد که بلد باشند قصه خوب بگویند تا دیگر جدایی و غمی نباشد، دستی سرد و هیچ «دوستت دارم»ی بی پاسخ نماند.کاش قصه‌های خوب، سهم همه‌مان باشد. از آن جنس قصه‌هایی که ته دلت قرص می‌شود و دستت را روی زانو می‌گذاری و با خودت می‌گویی این باید قصه من باشد.کاش قصه ها، واقعیت داشتند.</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 16:50:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنکس که به شک می‌افتد</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%A2%D9%86%DA%A9%D8%B3-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-omlci9vhs3io</link>
                <description>یه جایی کار می‌کردم که اوایل تعاریف زیادی ازم می‌شد. به حدی که با خودم فکر می‌کردم این همه تعریف اونم بعد از دو هفته یه مقدار عجیبه. ولی خب تعاریفات ادامه‌دار شد. از اونجایی که تو کارهایی که کردم، آدم‌های چاپلوس و متملق کم ندیدم، 60 درصد از این تعریف‌ها رو باور نمی‌کردم و سعی‌م بر این بود که تمرکز بیشتری مروی کارم بذارم تا یه وقت باعث غرور و این‌جور چیزا نشم. چند وقت گذشت که دیدم شکل برخورد با من تغییرات زیادی کرد تا حدی که تو روز تعطیل رییس شرکت در یک پیغام صوتی به من گفت تو اصلا کار نمی‌کنی و خروجی نداری. در صورتی که خروجی کارهای من توی سایت و شبکه‌های اجتماعی شرکت کاملا قابل رصد بود. البته که این انتقادات ادامه‌دار شد و کار به جایی رسید که به فکر تغییر شغل و موقعیتم افتادم، اما اون‌چیزی که منو به فکر انداخت، شک کردن به خودم بود. اینکه من با سابقه کاری خوب و کارهای قابل دفاعی که داشتم، در کمتر از چند روز و با یک پیغام صوتی به همه اون‌چیزهایی که تو تمام سال‌های کار کردنم، انجام دادم، شک کنم. شک به اینکه نکنه آدم قابل دفاعی نیستم و فقط دارم نق می‌زنم یا چیزای دیگه. می‌دونم این روزها هم میگذره و بعد از یه مدت، مثلا یه هفته یا یه ماه و حتی یه سال بعد به خودم و این روزا برمی‌گردم و می‌گم تو اوایل سال 1401 یه چیزی توی من تغییر کرد. اینکه من به خودم شک کردم. به کاری که برای 5 سال داشتم انجامش می‌دادم ولی غیر از انتقاداتی که خودم قبولش داشتم، بازخوردهای مثبتی ازش می‌گرفتم. بعد از این جریانات بیشتر از قبل دارم به خودم فکر می‌کنم؛ اینکه دیگه کجاها به خودم شک کردم تا چه کسایی باعث شدن من به خودم شک کنم. اینکه نباید این اتفاق می‌افتاد و شک به خودم چیزی نیست که بتونم باهاش کنار بیام و بگم «خب حالا میگذره». </description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Mon, 23 May 2022 11:16:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌شمارم؛ پس هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-j1mwvzsi5wfq</link>
                <description>1، 2، 3، 4 و... یه زمانی فهمیدم دارم هر چیزی که به چشمم بخوره، می‌شمارم که داشتم به 30 سالگی نزدیک می‌شدم. تو اتوبوس نشسته بودم و داشت مسیر تجریش تا پارک‌وی رو می‌رفت که دیدم رسیدم به عدد 15. داشتم درخت‌های قطور و اونایی که از نظرم سنی ازشون گذشته بود، می‌شمردم. عجیب بود برام که چرا تا اون روز متوجه عادت شمارش «چیزا» نشده بودم. حتی متوجه نشده بودم که ذهنم به صورت خودکار داره برای «چیزهایی» که در اطرافم وجود داره و قرار بشمارشون، فیلتر میذاره. بعد از مدتی تو رفتارم دقت کردم. دیدم نه فقط تو خیابون و سوار اتوبوس که تو موقعیت‌های دیگه هم می‌شمارم و فهمیدم این یه کاری برای فراموشی اتفاقیه که اون لحظه به یادم اومده یا با دیدن صحنه‌ای یاد خاطره‌ای افتادم که برام خوشایند نبوده. فهمیدم اضطرابم رو با شمردن کم میکنم. شمردن هر چیزی. فقط میخوام اون چیزی که به من فشار میاره، کنترل کنم. اضطراب، محیط‌هایی که توش زندگی یا کار کردیم، روابطی که داشتیم و خوب پیش نرفتن، همه باعث اضطراب میشن و این اضطراب هم خودشو تو یه چیزی نشون میده که اصلن انتظارش رو نداشتیم یا برامون غیرمنطقی نمیان. ولی بعدها می‌فهمیم که چقدر رومون تاثیر گذاشتن. </description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 14:30:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره يه روز قشنگ حرف ميزنم</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%8A%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%8A%D8%B2%D9%86%D9%85-zruzpwdaiqct</link>
                <description>اگر بخوام خودم رو توي چند تا صفت به آدمايي كه منو نميشناسن معرفي كنم،‌ ميگم گوش شنوا،  كسي كه هر چي بخواد يادش مي مونه و البته كم حرف. بسيار كم حرف. اين عادت رو شايد از خانواده م به ارث بردم( البته اگه به ارث بردني باشه) مادرم هميشه كم حرفه. هميشه. يه وقتا حس ميكنم كلمات و جملاتي كه تا الان باهام درميون گذاشته از چن تا تجاوز نميكنه. هميشه دوست داشتم درباره خودش و احساساتش بيشتر باهام حرف بزنه. شايدم دوست داشتم تو حرفاي اون دنبال كلماتي براي بيان احساسات خودم باشم. براي اينكه بفهمم اين حسي كه الان دارم،‌ چيه؟ چرا اومده؟ چجوري بايد باهاش روبرو شم. همين كم حرف بودنم باعث شد نتونم اونجور كه بايد تو جمع ها خودي نشون بدم. هميشه هم با آدمايي دوست ميشدم كه خيلي خوب حرف ميزنن. فارغ از اينكه چي ميگن‌، درسته يا چرنديات‌، ولي خوب ميتونن حرف بزنن. يه جوري حرف ميزنن كه اگه خيلي به منطق حرفاشون توجه نكني‌، عمرا اگه متوجه بشي كه دارن يه چيزي سر هم ميكنن كه بقيه رو تحت تاثير قرار بدن. تو دايره دوستام چن تا آدم هستن كه واقعا دوسشون دارم. چن تا آدم كه فكر ميكنم مي تونم باهاشون خوب باشم. حالم‌، فكرم‌ و خلاصه هر چيزي كه تو اين دوره زمونه خراب ميشه رو با اونا خوب كنم. اما يه مشكلي هست... آره نميتونم خوب حرف بزنم. نميتونم خوب حرفام رو بگم. چون دوست دارم بيشتر گوش بدم. به خاطر همين صحبت حرف زدنم هم كم هست. اغلب فكر ميكنن آدم حوصله سر بري هستم. ولي در واقع نيستم. يني خودم فكر ميكنم نيستم. ولي چون نمي تونم خيلي خوب حرف بزنم،‌ ارتباطم باهاشون كم شده. در حالي كه دوست دارم وقت بيشتري رو باهاشون بگذرونم. ميدوني خواستم بگم هميشه هم اشكال از آدما نيست. يه وقتا ما بهشون وقت نميديم كه خودشون رو نشون بدن. ميدوني يه وقتا ما حوصله وقت دادن نداريم. ميدوني خيلي وقتا آدما دوست دارن بهتر باشن‌‌، ما فكر ميكنيم ما از همه بهتريم. به آدماي كم حرف و درونگرا وقت بدين براي خودي نشون دادن . اونا اگر دنياشون همينجوري پيش بره،  ممكنه خيلي تنها بشن.</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 15:53:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه جديد جهان 90 سال پس از «افسردگی بزرگ»</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-90-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-bwbe0jjjuay7</link>
                <description>اين متن بخشي از ترجمه آخرين گزارش صندوق بين المللی پول در خصوص وضعيت اقتصادها پس از كرونا است.شيوع كرونا در جهان و بيم ادامه‌دار شدن آن تا مدت طولاني باعث شد صندوق بين‌المللي پول پيش‌بيني خود از رشد اقتصادي جهان را تعديل كند. به‌طور مشخص اين نهاد اعلام كرده كه نرخ رشد اقتصادي جهان در سال جاري ميلادي به دليل توقف فعاليت‌هاي اقتصادي، ۳ درصد كاهش مي‌يابد. براساس آخرين گزارش اين نهاد پولي اقتصاد جهان وضعيتي را تجربه مي‌كند كه از زمان ركود بزرگ سال 1930 بي‌سابقه بوده است. پژوهشگران اين گزارش معتقدند در بهترين حالت نشانه‌هاي بهبود اقتصاد جهان از سال 2021 نمايان خواهد شد و تا آن زمان دولت‌ها به دنبال مديريت آثار اقتصادي كرونا بر جهان خواهند بود. گيتا گوپينات، مدير ارشد اين صندوق مي‌گويد: «جهان در سه ماه گذشته به شكل غم‌انگيزي تغيير كرده و افت اقتصاد وارد مرحله‌اي شده كه به مراتب از بحران مالي سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۰۹ بدتر است.» او در بخش ديگري از سخنان خود افزوده كه دنيا چيزي را تجربه خواهد كرد كه از «ركود بزرگ» دهه ۱۹۳۰ به بعد، سابقه نداشته است. پيش‌بيني اخير صندوق بين‌المللي پول نسبت به گزارش‌هاي منتشر شده‌اش در ماه‌هاي اكتبر 2019 و ژانويه 2020 كاهشي به اندازه 6.4 و 6.3 درصد داشته است.كرونا فراتر از بحران مالي بزرگاپيدمي‌ها باعث بالا رفتن هزينه‌هاي درمان، نگهداري بيماران، كنترل و در نهايت مهار بيماري مي‌شوند. اما كوويد 19 و آنچه دولت‌ها با آن مواجه هستند، از ساير اپيدمي‌هايي مانند «سارس» و «مرس» متفاوت‌تر است، چراكه تاكنون اقدامات بسياري از جمله تعطيلي فعاليت‌هاي اقتصادي، قرنطينه كردن شهرها و منع رفت و آمد اعمال شده كه اگر مدت ديگري به طول انجامد، مي‌تواند رشد اقتصادي جهان را به ميزان 3 درصد كاهش دهد. اين رقم بسيار بدتر از دوران بحران مالي سال‌هاي 9-2008 است، چراكه در آن سال‌ها اقتصاد جهان به ميزان 0.1 درصد كوچك‌تر شده بود.صندوق بين‌المللي پول در گزارش خود يك فرضيه پايه مطرح مي‌كند؛ كرونا در نيمه دوم سال 2020 از بين رود و دولت‌ها با اتخاذ سياست‌هاي حمايتي بتوانند رقم از دست رفته رشد اقتصادي خود را تا حدي جبران كنند. اما با وجود اينكه پيش‌بيني مي‌شود اجراي سياست‌هاي حمايتي در برخي بخش‌ها موفقيت‌آميز خواهد بود، اما در مواردي نياز به حمايت‌هاي گسترده‌تر و عزم جدي‌تر است. به عنوان مثال سياستگذار بايد معيارهاي مالي، پولي و بازارهاي مالي هدفمندي را براي حمايت از خانواده‌هاي آسيب ديده و كسب و كارهاي داخلي تعريف كند. در سطح بين‌المللي نيز بايد همكاري‌هاي چند جانبه براي غلبه بر آثار بيماري همه‌گير در دستور كار كشورها فارغ از دعواهاي سياسي قرار گيرد. يكي از اين همكاري‌هاي چندجانبه، كمك به كشورهايي است كه از نظر مالي ضعيف هستند و شوك‌هاي اينچنيني مي‌تواند بر آنها تاثيرات بلندمدت‌تري بگذارد. بر اساس نظريه اين صندوق، دولت‌ها پس از تجربه كرونا اهميت بيشتري به نظام سلامت مي‌دهند و براي آن برنامه‌ريزي و سياستگذاري بيشتري مي‌كنند.بي‌شباهت به بحران‌هاي ماليصندوق بين‌المللي پول در بخشي از گزارش خود بر اين موضوع تاكيد كرد كه مواجهه جهان با ويروس كرونا و مشكلات اقتصادي كه پس از آن رخ مي‌دهد، شباهتي به بحران‌هاي مالي از دهه 1930 به اين طرف ندارد، چراكه اولا مشخص نيست اين ويروس تا چه زماني بر اقتصاد كشورها سايه مي‌اندازد و به همين دليل تبعات اقتصادي پس از آن نيز فعلا در مرحله گمانه‌زني قرار دارد. ثانيا ساير شرايط اضطراري مانند جنگ تا تنش‌هاي سياسي، ابهام زيادي در خصوص مدت و شدت شوك وجود دارد. ثالثا تحت شرايط فعلي، سياست‌هاي متفاوتي براي اقتصادها مي‌توان متصور شد كه البته بستگي به اولويت و نحوه عملكرد دولت‌ها مي‌تواند نتايج خوب يا بدي به بار آورد.در خاورميانهوضعيت در خاورميانه پس از كرونا به وخامت اقتصادهاي پيشرفته و البته نوظهور نيست. بر اساس پيش‌بيني اين صندوق، اين منطقه در سال جاري ميلادي با رشدي به اندازه منفي 2.8 درصد روبه‌رو است كه البته در سال 2021 اين رقم به 4 درصد مي‌رسد. لبنان با كاهش 12 درصدي در اقتصادش، بيشترين تاثير را از بحران اخير خواهد پذيرفت. ايران نيز با رشد اقتصادي منفي 6 درصد سال 2020 را به پايان مي‌رساند. هر چند اين رشد نسبت به گزارش قبلي صندوق كه رشد اقتصادي را منفي 7.6 پيش بيني كرده بود، قدري بهبود يافته است. هر چند نرخ بيكاري از 13.6 درصد در سال گذشته ميلادي به 16.3 درصد در سال جاري مي‌رسد كه اين وضعيت در 2021 شديدتر شده و 16.7 درصد خواهد بود. شايد اين امر نتيجه تعديل‌ها و بيكاري افرادي است كه در مشاغل پرخطر فعاليت مي‌كنند و طبق اظهارات مديران دولتي فعلا تصميمي مبني بر بازگشايي آنها وجود ندارد.</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 17:56:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغيير نميكنن حتی با كرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%AA%D8%BA%D9%8A%D9%8A%D8%B1-%D9%86%D9%85%D9%8A%D9%83%D9%86%D9%86-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%83%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-gfbjpgkocu04</link>
                <description>همكارم چهار روز پيش با وجود حال بدش و تب و گلو درد اومد سركار. حالش كه بدتر شد و بچه ها هم اعتراض كردن،‌ موند خونه. با گذشت اين همه مدت همچنان نميره تست بده و حتي تو سامانه غربالگري‌ف خوداظهاري هم نكرده. تو تمام اين چهار روز بدنم ميلرزه. از ترس اينكه نكنه منم گرفته باشم و به خانواده م منتقل كرده باشم. از ترس اينكه نكنه من باعث اسيب به اونا شده باشم و هزار تا عذاب وجدان و استرس ديگه كه باهامه تو اين مدت. داشتم فكر ميكردم آدما فلز و خميرمايه غير قابل تغييري دارن. اگر بي شعور باشن‌، بيشعور هم مي مونن و اين تغيير رويه اي كه به واسطه كرونا براي خيلي ها ژيش اومده،‌ موقته. دل به اين نبندين كه كرونا شايد باعث شه كه آدما چز ديگه اي بشن و مثلا مسائل بهداشتي رو رعايت كنن. دل به اين چيزا نبندين. آدما تغيير ناپذيرن. حتي اگر كرونا بياد</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 17:46:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتند تا آرزو بماند</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-jk7t4md3woht</link>
                <description>از روزی كه هواپيما سقوط كرد مدام چهره های آدمای اون پرواز مياد جلوی چشمام. آدمایی كه خوشحال بودن دم جنگ و پاسخ نظامی از كشور دارن ميرن. اما ناراحت بودن كه خانواده هاشون چی ميشه. آدمايی كه فكر ميكردن اگه جنگی‌ اتفاق بيوفته،‌ بعدش ميان و كشورشون رو درست ميكنن و دوباره از نو می سازن. آدمایی كه هنوز اون «بذر اميد» تو سينه هاشون زنده بود و شعله داشت. آدمایی‌ كه هر كدوم آرزويی داشتن و برای رسيدن به اونا بود كه از كشور و وطنشون دل كندن. به شخصه در اين جريان نميخوام طرف شخص خاصی رو بگيرم و از كسی حمايت كنم. اما واقعا خشمگين هستم كه چرا در اين شرايط موضوع به اين مهمی تا به اين حد از مردم مخفی ماند. ناراحتم و خشمگين. ناراحتم كه بايد بنويسم آن ها رفتند تا آرزو بماند.</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2020 15:36:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی برای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-umcwi9fha1hs</link>
                <description>خبرنگار بودن تو شرايط سختی‌ از هر طرف ادعاهای بی اساس و بدون سند وجود داره،‌ سختترين كاره. تو اين شرايط كه هواپيمای اوكراینی سقوط كرده، من ناراحت اون آدمایی هستم كه ميخواستن برن جای‌ ديگه ای و شانس زندگی بهتر و عادی ترشون رو امتحان كنن. من ناراحت تموم اون آدمايی هستم كه شايد داشتن از آخرين لحظاتی كه ميشد از گوشيشون استفاده كنن و داشتن برا عزيزاشون تايپ ميكردن كه  رسيدم پيام می... از دور مي بوس.... نگران نباش زود ميرسيم.... اين كه اولين بارم نيست با هواپيما می.....من ناراحت اون آدمایی هستم كه وقتی بچه شون از گيت می گذره و ميره اونطرف، خيالشون راحت ميشه از اين مملكت رفت و ميتونه جا ديگه ای مفيدتر باشه و شانس خودش رو امتحان كنه. ناراحت اون آدمايی هستم كه خانواده شون چن پاره شد و اميدشون به همين تعطيلات ژانويه بود كه اونا بيان و بتونن برای‌ چند روز ديداری تازه كنن و بعدش بره تا سال آينده. مهاجرت از وطن و خانه و خانواده‌،‌ سختترين انتخاب يه آدمه. انتخابی كه ميتونه به بهای هرگز نديدن تموم شه. مهاجرت روح  آدم رو چند پاره ميكنه. خانواده ها رو هميشه دلتنگ و مهاجرين رو هميشه تو مسيري قرار ميده كه به خودشون بگن اگه مي موندم چي ميشد؟به خاطر اين شرايط هم كه نشده نه چيزی درباره علت سقوط مينويسم و نه حرفي ميزنم. جلوی قلم و دهان رو ميگيرم. شما هم شايعه پراكنی نكنيد. اين خانواده ها ديگه سرپا نميشن.</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2020 15:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تویی كه يادت ميره گذشته ت چی‌ بود،‌ به درد نخوری</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%83%D9%87-%D9%8A%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AA-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-rpsjfe11mnbt</link>
                <description>كار خبرنگاری با همه جذابيت هایی‌ كه ممكنه از نظر خيلی ها داشته باشه ، به بدی گنده داره و اونم اينكه بايد با يه سری  آدم كه معلوم نبوده از كدوم گورستونی شدن فلان كارشناس و فلان استاد دانشگاه،‌ سر و كله بزنی. يارو رو تا ديروز كسی‌ بهش گوش نميداد حالا برا ما شده كارشناس فلان حوزه و برای  صحبت كردن باهاش بايد علاوه بر اسمس و فاميلت،‌ شماره ملی رو هم پيامك كنی تا آقا/خانم جواب بده.امروز به يه كارشناس اقتصاد توی يه كشور ديگه پيام دادم برای‌ مصاحبه. در جواب گفت خيلی  وفت بود كه به اين لبخند نياز داشتم(ينی‌ پيام شما رو خوندم و بهش خنديدم) جواب من منفی‌هست برا مصاحبه. البته منم در جواب گفتم كه چه خوب كه من توسنتم در شرايط پر استرس زندگر لبخند به لب شما بيارم ولی‌چه بهتر كه اين لبخند،‌ به هم خنديدن نباشه.پدرت خوب،‌ مادر خوب تو كه كلا ميخوای حرف نزنی‌ چرا خب اينجوری‌ پيام ميدی‌؟ كسایی كه اين پيام رو ميخونين اگر در آينده يه چی شدين،‌ اينجوری نشين. گذشته تون رو فراموش نكنين. فكر نكنين چون تو امريكا‌، كانادا‌، فرانسه و ... درس ميخونين‌، يه چی هستين. اينو استادم بهم گفت كه خودش يه دوره وزير اقتصاد بوده.</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2019 16:49:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همه #دختر_آبی هستيم</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%85-gi2b19kae5ie</link>
                <description>سال های سال است مردم اين سرزمين برای حقوق اوليه شان دست و پا می‌زنند. روی‌ صحبتم فقط زن ها يا فقط مردها نيست. بلكه هر دو گروه است. سال های سال است كه تقابل سنت و مدرنيته مانند چرخ های‌ قطار خودش را آوار مردم كرده و از رويشان رد می‌شود. سال های سال است مردم برای‌ به دست آوردن حقوقی‌ مبارزه مي كنند. نااميد می‌شوند و دوباره اميدوار. ادامه مي دهند. با نيرويی بيشتر. چرا كه محكومند به زندگی. محكومند كه اين جبر جغرافيايی را تحمل كنند و برای‌به دست آوردن چيزهای‌ كوچك بجنگند.اما سهم زنان در اين مبارزه ناعادلانه بسيار بيشتر است. زنانی  كه در تاريخ بارها دوشادوش مردها مبارزه كردند. به خيابان ها آمدند،‌ كار كردند،‌ فرياد زدند و مشت گره كردند. زنانی‌ كه نيمی  از جمعيت ايران را تشكیل مي دهند اما سهمشان از حقوق اوليه،‌ بسيار كم است. سهمشان از «استاديوم آزادی‌»‌، انتخاب های‌ گزينشی و مهر ورود زدن كف دستشان است. سهمشان از ورزش تنها ديدنش از قاب تلويزيون است. زنانی‌ كه هنوز هم برای حقوق اوليه شان         مي جنگند‌، خودسوزی می كنند و ميميرند. زنانی‌ كه بعد از خودسوزی‌ از سوی‌ پدرشان بيمار اعصاب و روان خطاب می‌ شوند.باور به اينكه حق ورود به استاديوم،‌ جز شعارهای‌ انتخاباتی‌ مي شود‌، لرزه بر اندامم می‌ اندازد. به اين فكر ميكنم كه فرزند من چند سال ديگر از من چه چيزی را مطالبه می‌كند؟ اينكه بخواهد برای‌ يكبار هم كه شده تنهایی بيرون برود بدون اينكه مردی همراهش باشد؟ اينكه در جامعه اجازه كار كردن يا درس خواندن پيدا كند؟ اينكه بتواند بدون اينكه مركز توجهات و نگاه های  تند و آلوده باشد به كافه يا رستوران برود؟ميترسم فرزندم سال ها بعد به من بگويد چرا به عقب برگشتيم و تو ای‌ مادر چرا كاری‌ نكردی؟نميدانم به فرزندم چه بگويم. بگويم كه حتی‌خودسوزی‌ دختری‌ كه اجازه رفتن به استاديوم نداشت هم نتوانست مردان اين سرزمين را به فكر وا دارد كه زنان نيز بايد اجازه زندگی و تفريح داشته باشند.اينكه آيندگان در باره ما چه می‌ گويند بسيار ترسناك خواهد بود. يا نسلی‌ هستيم پر از ترس و عقده كه با اين ها بزرگ مي شويم و مي ميريم يا نسلي هستيم كه پوست كلفتيمان زبانزد خواهد بود و بعد از مدتی‌ مرگ يك دختر بيگناه نيز نمی تواند تكانمان دهد.آيندگان درباره ما چه مي گويند؟</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2019 20:08:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ايرانی ها شيفته قهرمانان شكست خورده هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%A7%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%8A%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%83%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-usncczrgnpmy</link>
                <description>كتاب تراژدی تنهایی به زندگينامه سياسی و اجتماعی دكتر مصدق مي پردازه با وجود اينكه نويسنده ش خارجیه،‌اما بر خلاف ساير كتب ديگه متن راحت و آسوني داره. در بخشی‌ از اين كتاب آمده «زیاد گریه می‌کرد، گاهی غش هم می‌کرد. با عصا راه می‌رفت و مدام از درد معده و سردرد گلایه داشت. وقتی ارنست گراس، سفیر آمریکا در سازمان ملل، به همراه ورنون والترز، در هتلی در نیویورک به دیدنش آمدند روی تخت دراز کشیده بود و حال حرف زدن نداشت. والترز تعریف کرده که وقتی فهمید گراس کیست، فریادی کشید و خودش را از یک طرف تخت انداخت به آن طرف دیگر و دیوانه وار زد زیر هق هق و اشک روی گونه‌هایش سرازیر شد. هر دو مرد متعجب شدند و هراسان گفتند که فکر نکنند امروز روز خوبی برای بحث باشد! زمانی هم که برای دفاع از حق ایران به ساختمان سازمان ملل رفت پسرش، غلامحسین، آمبولانسی آماده کرده بود تا اگر غش کرد به دادش برسند. اما بعد، که به واشنگتن رفت و انواع و اقسام آزمایش‌ها را روی او انجام دادند گفتند که هیچ درد و مرضی ندارد و حالش خوب خوب است» قسمت جالب اين كتاب در اين است كه مصدق در ززمان نوجوونی‌ مسئول رتق و فتق امور ماليه در خراسان شده بودعكس پايين هم خونه مصدق در بعد از ظهر روز كوتا 28 مرداد هست</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2019 18:29:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خيانت بی حساب و كتاب است</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%AE%D9%8A%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-r8hk3pkyuq2b</link>
                <description>چند روزی بود كه يه استاد دانشگاه كه سنش هم زياد نيست و  تو يه حوزه تخصص داره با دوست من رو دور كراش بود. دوست منم معذب بود چونكه اين آقا رو كلا يه بار ديده بود و باهاش نهايتا 20 دقيقه حرف زده بود. حدود دو سه هفته بعد از حرف زدنشون با هم آقا يه روزی‌ بی هوا تو تلگرام بهش پيغام ميده كه اگه بهت پيشنهاد دوستی بدم جوابت چيه؟دوست منم كه گرخيده بود،‌ گفت مگه چقدر منو ميشناسی  كه اينو ميگی‌ و اينا؟ اونم گفت درحد همون باری كه با هم حرف زديم. خلاصه اينكه دوست من بهش يه دستی زد كه ازدواج كردی‌ اونم گفت يه بار و گفت بعدش اونم گفت ولش كن و دوست بنده هم متوجه شد كه آقا هنوز با همسرش زندگی‌ميكنه و بچه يه ساله داره و به دوست منم ابراز علاقه ميكنه.اين آقا متاهل كه يه بچه يه ساله هم داره معتقد بود كه زنش فقط پولش رو ميخواد! كه والا از سر ور ريخت طرف فقط بی‌پولی ميريخت. آقا هم به دوست بنده گفت كه خانم رو طلاق نميده و صرف ارتباطش با دوست بنده فقط تفريحی است.دوست بنده هم به جد گفتن كه با شخص متاهل وارد رابطه نميشن و ايشون هم اصرار كه سخت نگير و بعد هم با جواب دندان شكن دوست بنده تمام شد.هر چند كه ايشون چند ساعت بعد تمام مكالمات را از تلگرام حذف كردن.قصدم اينكه خيانت شاخ و دم نداره و البته هم به تحصيلات آدما هم بستگی‌ نداره. طرف زنش كنارش بود و پيشنهاد دوستی‌ به كس ديگه ای‌ ميداد.حواستون رو جمع كنين. حتی‌ اگر خيلی  تنها هستين،‌ تنها بمونين. اين داستانی‌ كه تعريف كردم، كمتر از 24 ساعته كه رخ داده. نميدونم اون زنی‌ كه با ايشون ازدواج كرده چجور زنی‌ هست و ايا ميدونه كه سر و گوش ايشون در اين حد ميجنبه يا نه اما اگر طرف شعور نداره شماها شعور داشته باشين و نفر سوم يه رابطه مريض نباشين.اين آدما به قهقرايی تعلق دارن كه دبنال يه «پا» ميگردن كه بكشن پايين.شما اون «پا» رو بهشون ندين.</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 17:20:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب روياهای رفته از ياد</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D9%8A%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%8A%D8%A7%D8%AF-e5habqpylrnm</link>
                <description>ميگن ميشه مغز رو فريب داد. مثلا هی با خودت تكرار كنی كه فلانی‌ يا بهمانی و اونوقته كه تو ضمير ناخودآگاهت بشينه و بشی‌ همونی‌ كه ميخوای‌. ميشه مغز رو فريب داد و بعدش به چيزی كه ميخوای‌ برسی يا چيزی رو كه ميخوای‌ فراموش كنی.چجوری ميشه مغز رو فريب داد كه آدمی كه هشت سال پيش عاشقش بودی  رو به ياد نياره؟ چجوری ميشه اين روند نكبتی‌ كه هر ماه خوابش رو ميبينی‌ ازهم پاره بشه و بری برا خودت؟ رهاش كنی. اگه آدم تو بود خب نميرفت. آدم چجوری‌ به خودش حالی كنه كه بابا آدم تو نبوده ديگه</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 14:57:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی،‌ آدم را زيبا می‌ كند</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%8A%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%83%D9%86%D8%AF-vaxawypunloy</link>
                <description>جلوم نشسته بود. رو صندلی‌ های آبی‌ و سخت مترو . زير لب ميخنديد. نه اينكه الكی بخنده هااا نه،‌ ياد يه چی‌ می‌ افتاد و ميخنديد. بعد از هر خنده هم هی‌ چادرش رو درست ميكرد و دوباره ميخنديد. گوشيش رو چك ميكرد و دوباره ميخنديد. تا زنگ پيغام گوشيش بلند ميشد،‌ سريع ميرفت سراغ گوشيش و ميخنديد. سريع تايپ ميكرد و منتظر جواب می‌ موند. اون طرف هم زياد معطلش نميذاشت و زود به زود جواب ميداد.وقتی‌ قطار ميرفت تو تونل و آنتن گوشی  قطع ميشد،‌ نچ نچ ميكرد و منتظر اينكه قطار سريعتر برسه به ايستگاه تا آنتن گوشيش بياد و ببينه طرف چی‌ جواب داده.سن زيادی‌ نداشت شايد بين 30 تا 33 سال اينطورا بود. ولی دلش خوش بود. ميدونی‌ پس ذهنش يه آدم با يه سری‌ خاطره بود كه هر وقت يادش می افتاد،‌ ميخنديد.ميدونی‌ چی‌ ميخوام بگم،‌ اينكه دلخوشی آدم رو خوشگل ميكنه. يه كاری ميكنه لبخند بياد رو صورتت. يه كاری‌ ميكنه حتی رو صندلی‌ ها‌ی سرد و سخت مترو هم بتونی‌ بخندی و گل از گلت بشكفه.ميدونی‌ چی‌ ميخوام بگم،‌ قدر دلخوشی‌ های زندگيتونو بدونين. </description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 15:45:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هيچكس تاوان پس نميدهد</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D9%87%D9%8A%DA%86%D9%83%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3-%D9%86%D9%85%D9%8A%D8%AF%D9%87%D8%AF-hlw6umvbalqk</link>
                <description>چن وقت پيشا ينی‌ بيش از يك سال پيش‌، يه پسری‌ بود كه همش به من ابراز علاقه ميكرد. همش ميگفت دوستت دارم و ميخوام تا آخر عمرم باهات بمونم. عمق احساسش رو نميدونم ولی‌ خيلی سريعتر از حد معمول روابط،‌ اومد جلو و بعد از دو هفته كه ابراز علاقه كرد،‌ رفتيم پيش مشاور ازدواج و اونجا فهميدم خانواده اون پسر دنبال يه دختر چادری هستن و نوع پوشش دختر براشون از هر چيزی‌ مهمتره. خلاصه اينكه اون رابطه به بدترين شكل ممكن تموم شد و برای‌ من فقط اين سوال باقی موند كه وقاحت آدما اندازه ای‌ هم داره؟ ديدم نه. نداره.آدما به اسم مذهب ميان جلو و به اسم مذهب هم ميرن. چند ماه بعد از تموم شدن رابطه،‌ اون پسر با يه دختر ديگه عقد كرد. البته گويا قبل از اينكه به من ابراز علاقه كنه،‌ خواستگاری رفته بود و نميدونم اين وسط چرا اومد سمت من. چند روز پيش هم عروسی‌ كرد. خواستم بگم اينجا كسی‌ تاوان نميده. كسی‌ بابت باز‌ی كردن با احساسات مردم مجازات نميشه.اينجا كسی رو به خاطر تلق كردن وقت كس ديگه،‌ بازخواست نميكنن. پس زندگيتونو به خاطر يه آدم ديگه هدر ندين.تا زمانی‌ كه روپا هستين،‌ دنبال خودتونو خواسته هاتون بريد. بعدش كه گرفتار يه سری‌ چيزای مزخرفی مثه افسردگی‌ و اينا بشين،‌ ديگه نميتونين مثه قبل فكر و عمل كنين. در واقع اينجا كسی‌ تاوان نميده. اين شمايين كه اگه ناراحت يا افسرده ميشين،‌  دارين تاوان ميدين.</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 14:59:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو نبودی و تب فاصله ها پيرم كرد</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D9%8A%D8%B1%D9%85-%D9%83%D8%B1%D8%AF-ofl24etzql9c</link>
                <description>رو شيشه بخار گرفته بود. نم نم باروني ميومد. ساعت از يازده گذشته بود. كوچه مون اكثرا خلوت ميشه تو اين ساعت و به جز نور لامپ های‌ خيابون و چن تا گربه كه اينور اونور ميدون تقريبا چيز ديگه ای‌ وجود نداره. پشت شيشه بخار گرفته نشسته بودم و داشتم چاييمو با ولع ميخوردم. اولين بار بود كه اون موقع شب چايی  ميخوردم. همينطور كه نشسته بودم ديدم يه اقايی فاصله بين دو تا تير چراغ برق رو ميره و مياد و يه چيزی هم زير لب ميگه.هی‌ ميره و مياد و يه چی‌ زير لب ميگه. كنجكاو شدم ببينم چی‌ ميگه و اين وقت شب كه كوچه اينقدر خلوته،‌ بيرون چی  كار ميكنه. بيشتر دقت كردم بهش. ديدم انگار كه داره يه سری‌ عدد ميگه. يك،‌ دو،‌ سه،‌ چهار .... داشت قدم هاشو بين دو تا تير چراغ برق  می‌ شمرد. مستاصل بود. بعد يهويی‌ وايساد و رفت دم يكی‌ از تيرهای  چراغ برق و نشست رو جدول. داشت يه چی‌ ميخوند.پنجره رو باز كردم. ديدم داره اين جمله رو مرتب تكرار ميكنه «تو نبودی‌ و تب فاصله ها پيرم كرد»نميدونم چرا يهويی‌ رفتم به اون قديما. اون موقع ها كه منم عادت داشتم قدم هامو بشمارم تا حواسم رو از يه چيزايی‌پرت كنم. چيزايی كه نميخواستن من حواسم ازشون پرت بشه. يادمه اون موقع ها كه تو ماشين مينشستم،‌ برای‌ اينكه خيابونا منو ياد خاطراه‌ای‌ نندازن‌، درختا رو ميشمردم. ياد اون موقع ها افتادم كه منم يه سری‌ شعر زير لب زمزمه می‌كردم و ميگفتم جان ميدهم؛‌ بيا. به تقاضا چه احتياج؟خيلی‌ سالها ميگذره ولی‌ شايد خيلی  غم انگيز باشه كه آدم با ديدن يه غريبه كه يه چيزايی زير لب زمزمه ميكنه،‌ ياد خودش بيوفته.تيتر شعری از كاظم بهمنی‌ هست و شعر توی‌ متن هم از وحشی بافقی</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 13:25:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب گله ت باش</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%DA%AF%D9%84%D9%87-%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-axj7kwqzffb5</link>
                <description>پيرزنه كنار من تو مترو نشسته و بود و منتظر فرصت كه سر بحث رو باز كنه. من هندزفري گوشم بود و خانم بغل دستيش هم سرش تو گوشی‌ و كاملا نسبت به خانمه بی‌ تفاوت بود.ديدم هيشكی  روی‌ خوش بهش نشون نميده،‌ صورتم رو به سمتش چرخوندم و اونم گل از گلش شكفت و شروع كرد به حرف زدن. خاطرات كودكيش رو ميگفت. تو يه روستا زندگی‌ ميكرده و از يه خانواده پر جمعيت بوده. هم دام داشتن و هم زمين. وضعشون خوب بود. وقتی‌ برادراش بزرگتر شدن‌، باباش چرای دام رو ميداده به اونا. منتها قبل از اينكه برن سمت چراگاه كلی‌ اونا رو از زمين و آسمون ميترسوند كه مراقب گله باشين و نذارين گرگ بهش بزنه،‌ خوابتون نبره ،‌ مدام حواستون باشه پخش و پلا نشن و قس علی هذا....يه روز يكی از برادرا مريض ميشه و اون يكی تك و تنها گله رو ميبره برای‌ چرا. خسته بوده و خوابش ميبره. گرگ ميزنه به گله و چن تا از گوسفندا رو تيكه و پاره ميكنه. پسر بيچاره از ترس شب نمياد خونه و اهال‌ی كل اون اطراف رو از شب تا صبح ميگردن تا اينكه دم دمای‌ سپيده پسر بيچاره رو گوشه يه غار پيدا ميكنن كه از ترس داشت ميلرزيد.بابای بچه با عصبانيت ميگه برای‌ چی نيومدی خونه؟ پسره من من كنان ميگه: آخه ميترسيدم منو بكشی چون چن تا گوسفند رو گرگ خورده.باباش ميگه نصيحتای‌ من مال قبل از اين بود كه گرگ به گله بزنه. حالا كه زده ديگه زده.كاريش نميشه كرد.پيرزنه وقتی‌ حرفاش تموم شد رو كرد به من و گفت: دخترم مراقب گله ت باش. تا زمانی كه يه چيزی رو داری،‌ ازش مراقبت كن. وقتی‌ هم يه جوری‌ از دستش دادی  ديگه دادی‌. ناله و شيون فايده نداره. اونی‌ كه از بين ميره،‌ چه احساساتت باشه چه خودت، ديگه از بين ميره. تا قبل از اينكه از بين بره،‌ مراقبش باش.از اون روز ياد گرفتم مراقب گله م باشم</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 19:21:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای‌ آنان كه بالاخره خواهند رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@avidjamili/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%83%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-joqjxuspgt4r</link>
                <description>يه دوست خيلی‌ صميمی‌ دارم يه روز بهم گفت كه با همسرش كاراشون رو كردن كه از ايران برن. كلی‌ آزمون دادن و از اساتيد معرفی‌ نامه گرفتن و كلی‌ پول پست دادن. حتی‌ يه بار خودم باهاش رفتم پست ميدون آرژانتين تا مداركش رو پست كنه و اينا. ميدونی اون موقع دلم نميخواست بره. آخه اون تنها دوست صميمی‌ من بود كه از زمان دانشجويی‌ يعنی سال 89 با هم بوديم و عملا مونس تمام روزها و شب های‌ من بود. با اينكه تنها آدم باقی‌ مونده دور و بر من بود ولی‌ من داشتم باهاش همكاری ميكردم كه كاراشونو بكنن و برن و بالاخره هم رفتن.ميدونی زمانی كه تو راه فرودگاه بودن بهشون زنگ زدم و برای بار آخر خداحافظی‌ كردم. بغض كرده بود. به جای‌ اينكه اون منو دلداری بده كه يه روز برميگردم و دوباره با هم خواهيم بود(هر چند كه اگر شرايطش رو داشت،‌ هيچ وقت برنمی گشت) من داشتم اونو دلداری ميدادم كه اوووو حالا چه خبره مگه داری كجا ميری ؟ اونقدر سرت شلوغ ميشه كه اصن نميدونی  زمان چجوری ميگذره و تا چشم به هم بزنی‌ منم ميام پيشتون و اينا. اونا رفتن. هيچ وقت من نرفتم پيششون. اونا برگشتن. ولی من هيچ وقت بهشون نگفتم كه ای‌ كاش نميرفتين. ميدونی  هيچ وقت احساستم رو بروز ندادم.آره اونا برگشتن ولی من ديگه نتونستم به آدما دم رفتنشون بگم ميشه نری؟احساساتتون رو به موقع خرج كنين. شايد آدما بهش توجهی‌ نكنن اما در نهايت احساساتتون كه جزيی از وجودتون هست و اصن خودِ شما هستن،‌ سركوب نميشن تا بعدا يه جای  نامناسب بزنن بيرون.</description>
                <category>یک بی‌نام و نشون</category>
                <author>یک بی‌نام و نشون</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 15:09:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>