<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های (: شـاتــوت :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@avisan</link>
        <description>••÷[َُ️️.شاه دختر..]÷••:                                           &quot;بعد از من هيچكس تكرارِ من نخواهد شد&quot;دختری از جنس انرژی:)))))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 08:29:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8043/avatar/RKY33T.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>(: شـاتــوت :)</title>
            <link>https://virgool.io/@avisan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیچ وقت...</title>
                <link>https://virgool.io/@avisan/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-ugltxedw9cmq</link>
                <description> ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ...ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﺣﺮﻑ ﻣﺮﺩﻡ ،ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﮑﻦ ﺩﻫﻦ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﺯﻩ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺩﺯﺩﻩ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺮﯼ ﻣﯿﮕﻦ ﻭﻟﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ اﻓﺴﺮﺩﺱ شوخ باشی میشی سبکีسنگین باشی میشی مغرور ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ مورد دارهﻣﺮﺍﻣﺖ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﯿﮕﻦ داره دون میپاشهีﭘﺲ ﺑﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﺑﮕﻦ ،ﺧﺪﺍﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺲ ‼️ </description>
                <category>(: شـاتــوت :)</category>
                <author>(: شـاتــوت :)</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2019 10:11:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>والا:/</title>
                <link>https://virgool.io/@avisan/%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7-aoadk4yuhawr</link>
                <description> مادراى اين دوره و زمونه واسه تربيت بچه ها از دی وی دی های آموزشی استفاده ميکنن!!...قديما مادرما از يه پکيج اموزشى که شامل:دمپايى, يه متر شلنگ, فلفل قرمز, قاشق داغ و…. استفاده ميکرد!!…..خیلی هم خوب تربیت شدیم والا			 </description>
                <category>(: شـاتــوت :)</category>
                <author>(: شـاتــوت :)</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2019 17:40:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که موهایش را کوتاه کرده...</title>
                <link>https://virgool.io/@avisan/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-zzigbbmkl5te</link>
                <description>دختری که موهایش را کوتاه کرده، ترسناک استدختری که می داند دیگر موهایش روی شانه هایش نمی افتدکه می داند وقتی باد بیاید نمی شود موهایش را با دست از روی صورتش جمع کندکه می داند دیگر نمی تواند جلوی آینه بایستد و سرش را با شدت خم کند تا موهایش همه به سمت پایین بیاینددختری که با این همه دانسته رو به روی آینه می ایستد و موهایش را جمع می کند تا ببیند اگر کوتاهشان کند چه شکلی می شوددست هایش را لای موها می برد و تصور میکند که آنقدر کوتاه شوند که دفعه ی بعدی موها از لای انگشت هایش بیرون نیایندترسناک است.اولین صدای قیچی مصادف است با ریختن قسمتی از موهای بلندش روی زمیندارد توی آینه خودش را نگاه می کند و به جای جیغ زدن خیره می شود توی چشم های خودش نگاهش به دنبال موهاییست که آرام آرام حرکت می کنند و به زمین می رسنددختری که دلش نمی لرزد و فقط به همین شکل ادامه می دهدممکن است پای هرکسی را نیز از زندگیش کوتاه کنددختری که موهایش را کوتاه کرده، ترسناک است.ممکن است روزی عشقت را از دلش ریشه کن کندممکن است روزی به سفری برود و هرگز بازنگردددختری که موهایش را کوتاه کرده است، می تواند از هرچیزی دل بکند... </description>
                <category>(: شـاتــوت :)</category>
                <author>(: شـاتــوت :)</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2019 18:09:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>://</title>
                <link>https://virgool.io/@avisan/v2019-04-28-a2ej4mjkqhwo</link>
                <description> به بابام میگم : بابا تو بین بچه هات فرق میذاری ؟میگه: نه اصلا ، واسه من هیچ فرقی ندارهمیگم: پس چرا انقدر نسبت به من بی اهمیتی ؟میگه : تو؟ آهان تو رو یادم نبود ، اره فرق میذارم 			 </description>
                <category>(: شـاتــوت :)</category>
                <author>(: شـاتــوت :)</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2019 18:58:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای من و مگس(#داستانک تایم)</title>
                <link>https://virgool.io/@avisan/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%DA%AF%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85-s9fwmsxtaasv</link>
                <description> دنیای من و مگسیک هفته بود که با هم زندگی میکردیم.شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید.صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود.شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.با خودم… شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم.این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد.به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است.لابد فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد.شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام.شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموختهو میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند.شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند.مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود.تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد.یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است.شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم.شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد </description>
                <category>(: شـاتــوت :)</category>
                <author>(: شـاتــوت :)</author>
                <pubDate>Mon, 30 Apr 2018 12:33:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>