<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آویشَن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@avishan</link>
        <description>I like you&#039;re eyes they&#039;re like the lights I see at night when I wanna die...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:37:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/459459/avatar/ia7GKi.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آویشَن</title>
            <link>https://virgool.io/@avishan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مصداق</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-yagzfpgajypk</link>
                <description>میدونی؟ خیلی وقتا حس کردم خسته ام. نه خستگی معمولی. بعضی وقتا انگار داری میمیری. نفست بند میاد. انگار بدنت، نمی‌ذاره نفست بالا بیاد. بدنت، میخواد بکشتت. حس می‌کنی پاهات سرد شده. سرما کم‌کم به همه جای بدنت نفوذ می‌کنه. تا جایی که وسط تابستون یدونه پتو برات کافی نیست. ولی با اینحال، سرت، داغ داغه! آخر میبینی تمام حسات از کار افتادن. اون موقعس که میخوای بخوابی! ولی نمیتونی! و همه اینا، ماه به ماه، هفته به هفته، تکرار میشه...ما با هم فرق داریم.ازت انتظار ندارم درکم کنی.از هیچکس انتظار ندارم.ولی یه خواسته ازت دارم.میشه بذاری...زنده بمونم...؟</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 20:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارده میلیارد سال نوری</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-odljqwkjzmzn</link>
                <description>زندگی ام بد نیست. دیگر وقتی به تو فکر میکنم، آنقدر عذابم نمی‌دهد. تازگی ها، نقاشی میکشم؛ نقاشی که نه، خط خطی میکنم. حس خوبی دارد. همراه شدن با رنگ ها و طرح ها، روحم را آزاد می‌کند. اما، وقتی قلم و کاغذ کنارم نیست، افکار به سراغم می آیند.ببخشید. نمی‌خواستم ناراحتت کنم.فقط،فقط...،به این فکر میکردم که شاید،شاید،چهارده میلیارد سال نوری دور تر،نسخه ای از من وجود دارد،که دست تو را گرفته است...و تو منِ همیشه حسود را خوب می‌شناسی...  </description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 21:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به گرمی یک روز سرد زمستانی (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B4-r9zdamh5ww5d</link>
                <description>هر روز، داغون تر از دیروز، در حالی بیدار شدم که بدنم به طرز عجیبی درد میکرد. از جام بلند شدم، بدنمو کش دادم و سعی کردم دلیل سردرد عجیبمو متوجه بشم؛ اونجا بود که تمام اتفاقات شب گذشته یادم اومد، به جز یه چیز، نامه سر جاش نبود... .بیخیالش شدم. تا چند روز بعدش، سعی کردم اتفاقاتی که افتادم فراموش کنم. میدونی، وقتی توی روزمرگی هات یه تغییر ایجاد میشه، زمان برات به کندی میگذره. احساس خالی بودن می‌کنی. و این درحالی بود؛ که من کنترلی روی اتفاقاتی که دور و برم می‌افتاد نداشتم. چند شب گذشت و من، نمیشد قبل از خواب به اون نامه فکر نکنم. یه شب که مثل همیشه داشتم فکر میکردم و از شدت خستگی، چشمام بسته بود، یه صدایی شنیدم. چشمامو باز کردم و با یه جفت چشم قهوه ای مواجه شدم که بالای سرم بهم زل زده بود و دستی که به سرعت اومد و روی دهنم قرار گرفت. منی که از ادامه پیدا کردن زندگیم قطع امید کرده بودم با تکون دادن دست ها و پاهام سعی کردم خودمو از زیر دستش بکشم بیرون. اون که واکنشمو دید؛ یه نگاه عصبی بهم انداخت و فقط گفت:«ساکت باش!»منم بدون هیچ حرفی، دستامو به نشونه صلح بالا بردم و دیدم آروم دستشو از روی دهنم برداشت. اون موقع بود که بلند شدم و تونستم کامل ببینمش. بر خلاف انتظارم، اون، یه دختر بود! بهش میخورد حدود بیست و پنج ساله باشه. لباسهای تیره قدیمی پوشیده بود. موهای مشکیش از زیر کلاهی که به لباسش وصل میشد و بالا میومد زده بود بیرون و با نگاهی ترسناک بهم خیره شده بود.پرسیدم: اون نامه رو...پرید وسط حرفم: «گفتم ساکت! بذار فقط من سوال بپرسم!»-خب؟-واقعا چیزی از اون نامه یادت نیست؟-باید یادم بیاد؟ تو اون نامه رو نوشتی؟ یه نگاه عجیب بهم انداخت. -هیچیِ هیچی؟-یکم واسم آشناس! ببینم، باید یادم باشه؟رفت سمت دیوار و با صدای بلندی گفت: گندش بزنن! و پاشو به دیوار کوبید. چند بار این کارو تکرار کرد. بعد، رو به من کرد و گفت: باید بریم. بعداً همه چیزو برات توضیح میدم. دستشو به سمتم دراز کرد و با چشماش بهم فهموند که دستشو بگیرم. دیدم دست دیگه اش رو برد توی لباسش و با یه گردنبند بنفش بیرون آورد. بعد گردنبند رو توی دستش گرفت و اونو بالا برد. دیدم گردنبند داشت از خودش نور تولید میکرد. نورش هر لحظه بیشتر و بیشتر شد تا اینکه کل دیدم با نور بنفش اشغال شده بود...</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 07:27:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به گرمی یک روز سرد زمستانی... (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B3-lezmcxhlrlwl</link>
                <description>یه حس عجیب بهم دست داد. یه حس عجیب، ولی آشنا. ولی هر چقدر فکر کردم، یادم نیومد چرا این نامه برام آشناس. نامه رو چندین بار خواندم. وقتی از فکر کردن دربارش خسته شدم و رفتم روی تخت، خودکار رو وارسی کردم. همینجوری که داشتم به نقش و نگار های روی خودکار نگاه میکردم؛ یه چیزی رو یادم اومد. چیزی رو که خیلی وقت پیش فراموش کرده بودم: من، خیلی تنها بودم و این، ایندفعه دردناک بود....بعد چندین ساعت خواب؛ حس کردم بدنم دیگه به خواب نیاز نداره. یادم نیست چقدر خوابیده بودم ولی بدنم از خواب درد گرفته بود پس حدس میزنم خیلی خوابیده بودم. دستمو گذاشتم روی بالشی که هنوز خیس بود و  بلند شدم. سرم یکم گیج رفت. تا به خودم اومدم نگاهم به آینه افتاد. سریع از تخت اومدم پایین و برش داشتم و به خودم نگاه کردم. زیر چشمام گود افتاده بود و موهام درهم بود. آینه رو پرت کردم روی تخت و یادم اومد خیلی وقته چیزی نخوردم. همون دونات همیشگی رو برداشتم و یه گاز بهش زدم. یه گاز بس بود تا ته شکمم پر شده و البته، همون مزه تکراری و حس نکنم. کم کم داشتم از این طعم متنفر میشدم. اون اوایل چقدر دونات شکلاتی دوست داشتم...چشمم به پاکت نامه افتاد. برای چند صدمین بار، خوندمش. حداقل یکی هست و من توی این ناکجا آباد تنها نیستم. آره. یکی هست که به یه دلیلی فقط دوست داره با نامه ارتباط برقرار کنه و طی این پنج روزی که از اون نامه لعنتی گذشته هیچ خبری ازش نیست. انگار هدفش این بوده که منو به هم بریزه. موفق هم شده! دوباره فکر کردن و از سر گرفتم. دوباره و دوباره و دوباره...داشتم دیوونه میشدم. بقیه‌اش چی؟ اگه خودشو نشون نمی ده چرا حداقل بازم نامه ای برام نمیفرسته؟باید یجوری خودمو بهش نشون میدادم؛ اما، چجوری؟ بعد چند ساعت فکر کردن، گفتم شاید بهتره جوابشو بدم. نمی‌دونستم چجوری میتونم بهش برسونم اما، چمیدونم، فکر کردم بهتره انجامش بدم. خودکار و برداشتم و پشت کاغذ نامه ای که خودش نوشته بود، شروع کردم به نوشتن:سلام؛ راستش، نمی‌دونم چطور باید به نامه ای که برام نوشتی جواب بدم. اما فکر کنم باید تشکر کنم و ازت بپرسم تو کی هستی یا کجا زندگی می‌کنی. خوشحال میشم اگه جواب بدین چون من خیلی وقته اینجادیگه نتونستم ادامه بدم. چرا باید کسی که حتی منو نمی‌شناسه بهم جواب بده؟ چرا باید بهم نامه بنویسه؟ اصن اگه من نامه رو بنویسم هم، چجوری قراره نامه رو دریافت کنه؟ دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و توی همون حالت خوابم برد.هر روز، داغون تر از دیروز، در حالی بیدار شدم که بدنم به طرز عجیبی درد میکرد. از جام بلند شدم، بدنمو کش دادم و سعی کردم دلیل سردرد عجیبمو متوجه بشم؛ اونجا بود که تمام اتفاقات شب گذشته یادم اومد، به جز یه چیز، نامه سر جاش نبود... .</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 11:52:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به گرمی یک روز سرد زمستانی... (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B2-ufgcudpuehz4</link>
                <description>یه حس ترس و کنجکاوی همزمان بهم دست داده بود. نمی‌دونستم چیکار باید بکنم. می‌تونستم ضربان قلبم و حس کنم. ترس، کنجکاوی، ضربان قلب! اینا جدید بودن. بالاخره چیزی پیدا کرده بودم که جدید بود! یعنی کی گذاشتتش اینجا؟ کی می‌تونست بذاره؟ اتاقی که توش بودم هیچ در یا پنجره ای نداشت! هیجانو توی وجودم حس کردم. یکی از بهترین حسایی که داشتم. تکراری نبود، و این، کافی بود تا برم سمتش و بازش کنم...یادمه اون موقع انقدر هیجان داشتم که دستام داشت می‌لرزید. یه پاکت صورتی رنگ بود. وقتی بازش کردم، دونه دونه چیزایی که توش بودم در آوردم. یه کاغذ، یه خودکار آبی خیلی قشنگ و یه آینه کوچیک.آینه رو نگاه کردم. خیلی وقت بود به خودم نگاه نکرده بودم. تصویری از خودم توی ذهنم وجود نداشت، ولی؛ چیزی که توی آینه بود زیاد هم بد نبود. البته، فکر میکردم موهام توی این چند صد روز خیلی بلند تر شده باشه. کاغذ رو برداشتم. کاغذ خط داری که با طرح های قشنگی تزئین شده بود. نویسنده نامه، خط خیلی قشنگی داشت. توی کاغذ نوشته شده بود:هیچوقت به آینه اعتماد نکن. چون همیشه دروغ میگه. مجبورت میکنه فکر کنی ارزشت از بیرون قابل مشاهده اس.هیچوقت به آینه اعتماد نکن. چون فقط عمق پوست رو نشون میده. اون هیچوقت حرکت پلک هاتو وقتی غرق خوابی نشون نمی ده.آینه هیچوقت چیزی که من میبینم و نشون نمیده، وقتی فقط خودتی. آینه، هیچوقت برق چشمات رو وقتی کاری که عاشقشی رو انجام میدی ضبط نمیکنه.بازتاب تو، هیچوقت نمیتونه ارزشی که برای من داری رو نشون بده.هیچوقت به آینه اعتماد نکن. چون فقط پوستتو نشون میده؛ و به یاد داشته باش، هر موقع که حس کردی بازتاب، ارزشتو تعیین میکنه؛ اون موقعی که باید به درونت نگاه کنی...یه حس عجیب بهم دست داد. یه حس عجیب، ولی آشنا. ولی هر چقدر فکر کردم، یادم نیومد چرا این نامه برام آشناس. نامه رو چندین بار خواندم. وقتی از فکر کردن دربارش خسته شدم و رفتم روی تخت، خودکار رو وارسی کردم. همینجوری که داشتم به نقش و نگار های روی خودکار نگاه میکردم؛ یه چیزی رو یادم اومد. چیزی رو که خیلی وقت پیش فراموش کرده بودم:من، خیلی تنها بودم و این، ایندفعه دردناک بود....</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 21:10:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به گرمی یک روز سرد زمستانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-nwkql5xxgbfl</link>
                <description>One is the loneliest numberاون روز، مثل هر روز شروع شد. از تخت بلند شدم و طبق عادت، بدنمو کش دادم. از روی میز، دونات نصفه ام رو برداشتم و یه گاز محکم بهش زدم. مزه اش، تکراری بود. همه چی تکراری بود. میز، اتاق، تخت، حتی دونات.اتاق بزرگی که حتی یه پنجره هم نداشت. همه ی دیوارا، زمین و حتی سقف، به رنگ سفید بود. جالب بود که حتی یه چراغ هم نداشت اما مثل یه روز آفتابی روشن بود. همیشه خدا! نمی‌دونستم کی شب میشه تا بخوابم. هر وقت خسته میشدم میخوابیدم. یه روز تکراری در انتظارم بود. دفتر طراحیمو برداشتم و یه نگاه به کشوی میز انداختم، تا اون کاست همیشگی رو بردارم و بذارم توی همون کاست پلیر همیشگی تا با آهنگ نقاشی کنم. تنها چیزی که میتونست توی روزمرگی هام تفاوت ایجاد کنه، و البته لذت بخش ترین کاری که می‌توانستم انجام بدم، نقاشی بود. من هر چیزی که برای زنده موندن لازم بود داشتم اما، همه چی خسته کننده شده بود. توی چند ده، یا چند صد روز گذشته، هر کاری که میشد رو انجام داده بودم. چیزی درباره بیرون نمی‌دونستم. اصن نمی‌دونستم بیرونی وجود داره. هیچی نمی‌دونستم. هیچی. اگه واقعیت همین بود، باید باهاش کنار میومدم. و اومده بودم. اما خب، خسته بودم. همه چی عادی و کسل کننده بود. تا اینکه اون پاکتو دیدم. خسته شده بودم و رفته بودم روی تخت که بخوابم و چشمم بهش خورد. یه حس ترس و کنجکاوی همزمان بهم دست داده بود. نمی‌دونستم چیکار باید بکنم. می‌تونستم ضربان قلبم و حس کنم. ترس، کنجکاوی، ضربان قلب! اینا جدید بودن. بالاخره چیزی پیدا کرده بودم که جدید بود! یعنی کی گذاشتتش اینجا؟ کی می‌تونست بذاره؟ اتاقی که توش بودم هیچ در یا پنجره ای نداشت! هیجانو توی وجودم حس کردم. یکی از بهترین حسایی که داشتم. تکراری نبود، و این، کافی بود تا برم سمتش و بازش کنم...پ.ن: یه داستان با تأثیر از یه آهنگ...</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 22:38:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%DB%8C-onbhvjyczpcy</link>
                <description>اتوبوس مشتی ممدلی، فاقد هرگونه بوق و صندلی!به قول اون کسی که همه جملاتشو با آقا شروع میکرد، آقا ما سوار اتوبوس شدیم که بریم سمت آرامگاه فردوسی! یه چند روزی میشد اومده بودیم مشهد و روی ماه ابوالقاسمو نمیدیدیم خیلی قشنگ نمیشد. منم که به قول پدر «همیشه منتظر فرصتم» و تا توی اتوبوس ساکن شدیم، انیمه پلی شد و فرصتی هم فراهم، که رکورد سیزده قسمت در یک روز خودم رو بزنم و الآنم فک کنم بهتره جمله رو تموم کنم?.همینجوری غرق کریتو و آسونا و شینون بودم که یه سروصدایی از جلوی اتوبوس مجبورم کرد کلّمو از (به قول پدر) اون گوشی کوفتی (!) دربیارمو به جلو نگاه کنم و یه آقای نسبتا جوون و یه آقای نسبتا پیر (!) رو ببینم که به طرز عجیبی داشتن با هم بحث میکردن سر موضوعی که نمی‌دونم چی بود. آقا (!) بحث بالا گرفت و اون پیرمرده هم شروع کرد به هدیه کردن دست گلی پر از فحش های ناقوسی (دو رکعت نماز می‌خوانم ویرگول منو بن نکنه قربة الی الله) به اون مرد و جوون هم بیکار ننشسته بود و در جواب هر فحش پیرمرد، یه «خودتی» می‌گفت که بی شباهت به «آینه آینه (این کلمات با حرکت دست هم همراه هستند)» گفتنای دوران جاهلیت اکثر جوانان سرزمینم نیست. خلاصه که برادرِ کوچیکو دیدم که چون جایی که نشسته بود نزدیک بحث بود چشماش گرد شده بود و معلوم بود که داشت به دایره لغاتش اضافه میکرد. خلاصه که بلبشویی بود! خلاصه کنم، بحث با &quot;پا، دست و اعضای دیگر بدن&quot; در میانی به پایان رسید. البته خاطر نشان کنم کلاغ قصه ما هیچوقت قرار نیست به منزل برسد!نتیجه اخلاقی: همیشه شب ها مسواک بزنید و سعی کنید از دادن فحش های ناقوسی بپرهیزید!پ.ن: آقا (!) سفر ما به مشهد ماجرا کم نداشت. برسم تایپ کنم شاید امروز فردا یه پست دیگه منتشر کنم.پ.نن: ویرگول جان تو رو به هرکس دوست داری قسم نوشتن توی موبایل خیلی باگ داره درستش کن قربون دستت!</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 19:56:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان بهار، آغاز من بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-wryxzxsxzwvu</link>
                <description>امروز چند شنبه است؟چندم کدام ماه از کدام سال است؟امروز من چند ساله ام؟چیزی به یاد نمی آورم جز اینکه؛امروز اکنون است و اینجا زمین است و من به دنیا آمدم...پس به رسم عادت، تولدم مبارک...شاید باورتون نشه ولی، این یه پیش نویس از چند ماه پیش بود. با خودم گفتم روز تولدم منتشرش میکنم. میکنم، ولی یکم هم حرف دارم.تازگیا خیلی تو ویرگول میچرخم. خیلی. حتی با اینکه شاید کسی فعالیتی ازم ندیده باشه. شاید کسی حرفمو نفهمه، (با اینکه مطمئنم یسریا میفهمن) ولی من الان دنیامو با دنیای اینجا یکی نمیدونم. شاید به بعضیا بر بخوره، ولی من قبلا دنیا رو با عینک ویرگول نگاه میکردم. نمیدونم چرا ولی حس میکنم اینجا خیلی گل و بلبل تر از اون چیزیه که باید باشه. شایدم مشکل از منه. نمیدونم. خیلی از چیزاییو که اینجا میخونمو توی زندگیم نمیبینم. حتی چیزای خیلی ساده. من خیلی وقته اون طاهای قبلی نیستم. الان که یسری از پستای قدیمیمو میبینم خندم میگیره. نه از اینکه چقدر بد یا بیمزه نوشتم، از اینکه چقدر بچگونه فکر میکردم. کلی پیش نویس دارم. یه لیست بلند بالا از ایده هایی که به هیچ جایی ختم نمیشن. افسرده نیستم. اتفاقاََ احساس خوشحالی میکنم. اما حس میکنم با اومدن توی ویرگول، یه مسئولیتیو قبول کردم و طاهای بالغ به زمان نیاز داره تا خودشو وفق بده. نمیدونم چقدر زمان. اصلا نمیدونم واقعا زمان تاثیری داره یا نه. ولی اینو میدونم که اینجوری نمیشه...از یک کلمه، تا هزار و پونصد کلمه... </description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 21:38:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اغتشاش: مالیخولیا...</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%A7%D8%BA%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7-lbxvwlkmf6h6</link>
                <description>میخوام یه داستان براتون تعریف کنم. داستان یه پسر که عاشق دنیا بود. با اینکه همیشه تو خودش بود و یه جورایی از اون &quot;درونگرا&quot; ها محسوب میشد ولی به همه از ته دلش عشق می ورزید. بعد از متحول شدنش یاد گرفته بود به همه خوبی کنه. شاید در ظاهر نه، ولی از تک تک لحظاتش با بقیه لذت میبرد.یه روزی از روزا که آقا پسر قصه ما داشت توی اینترنت میچرخید، ناخودآگاه، زد روی یه لینک و  با خوندن متن توی اون صفحه، فهمید کل دنیا با باورهاش موافق نیستن. در حقیقت، یه بخش کوچکی از دنیا، باورهاشون باهاش مشترکه که اونا هم یسریشون انقدر توش افراطی عمل میکنن که (ببخشیدا) شورشو در آوردن.اون بچه شروع کرد عقاید خودشو زیر سوال بردن. با کمک بقیه و خوندن نظریه های مختلف، از تناسخ گرفته، تا انواع تئوری های توطئه؛ آقا پسر قصه ما فرو رفت توی اعماق فکر خودش و سعی کرد تیکه های پازل آفرینش رو بذاره کنار هم تا بتونه درک درستی از چیزی که داره کنارش اتفاق میفته پیدا کنه.اما آخرش...خب، بذارین اینجوری بگم، آقا پسر قصه ما توی باورهاش غرق شد. تیکه های ناقص رو کنار هم میذاشت تا بتونه پازلی رو کامل کنه که هیچکس تا حالا نتونسته و این بهش حس قدرت میداد؛ ولی از یه زمانی به بعد...خب، وقتی کلی از بخش های مغزتو بذاری تا بتونی حقیقتی رو که هیچوقت پیدا نمیشه رو پیدا کنی (حتی نتونی بهش نزدیک بشی) معلومه دیوونه میشی! نه؟!این باعث نمیشه از حقیقت فرار کنی و همه چیو زیر سوال ببری؟ همه چیز، قابل زیر سوال بردنه. حتی من و خودت. سندرم ترومن، نظریه مغز در خمره. همه چی یه جکه خنده داره! هیچی تو این دنیا معنی نداره! به درک! فقط لذت مهمه :)تازه؛ شنیدم اگه بمیرم دولت هزینه کفن و دفنمو میده! هو هو! چی از این بهتر:)Feel like a monster...امضاء: دارکیشن، نیمه تاریک من:)</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Tue, 18 May 2021 19:25:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهِی ماهِی سولطان زَنگَل ماهِی!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%8E%D9%86%DA%AF%D9%8E%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90%DB%8C-n07bawlmfkjy</link>
                <description>سولطان زنگل?عنوان پست همون ماهی ماهی سلطان جنگل ماهیه? (با کمی لهجه!)عاقا عیدتون مبارک!!!عیدتون مبارکککک!عیدتون خیلی مبارککککک!!!!!!!خییییلیییی خیییلیییییی مبارککککککککک!مبارککککککککککککککحالالالای لالای?دیوونه شدمممممممم!!!!!#تولید_پشتیبانی‌ها_مانع‌زدایی‌ها*من پ.ن هام به* تغییر کرد انگار? خودم نفهمیدم چرا؟! اون پ‌ننننن خیلی بیشتر حال میداد?*من چرا انقد سرزنده ام امروووووز?فعلا?حسن ختام: https://www.aparat.com/v/iHUvQ/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86_%D8%A8%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85_%D9%88_%D8%A8%D9%87_%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA_%D9%81%DA%A9%D8%B1_%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85...._%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9 </description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 13:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توئیترطور!</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B7%D9%88%D8%B1-og1df8wtgove</link>
                <description>عاقا این قابلیت جدید ویرگول خعلی باحاله! بر خلاف یسری از بچه ها که باهاش تا حدودی حال نکردن من دوسش داشتم. البته قابلیت همچین یونیکی هم نیست ولی خوبه. شده توئیترطور! (کل ویرگول به توییتر هجوم آورده تا من را پیدا کنند??) ولی تروخدا شبیه امیگوش نکنین. تروخدا! نوشته های بلنده که ویرگولو ویرگول کرده، نوشته های کوتاهو بذارین بمونه واسه امیگو!به قول لوندرفانتزی: از این به بعد باید کامنت لایک خور بنویسیم?❤البته این بیشتر به مدیوم میخوره تا توییتر. ولی حالا دیگه!سه هزار کاراکتر شد؟!فعلا*عاقا این ارور های ۵۰۰ به بعد هم حل کنین! خیلی آزار دهنده اس!*جواب کامنتا هم بخوای بدی میره تو یه صفه دیگه! چه باحال!!!</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 13:19:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غده سرطانیِ آویشن...</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%BA%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D8%B4%D9%86-ckcd9wmg2lbs</link>
                <description>من آویشنم. هر روز با خودم تکرارش میکنم. آویشن. این آویشن‌بودن قبلا خیلی شیرین بود. خیلی شیرینتر نسبت به الان. ولی الان، منِ من، بزرگ شده. مثل یه غده سرطانی، کل وجودمو آلوده کرده. همون طاها رو میگم. طاهایی که هر روز، منو بخاطر نقاب داشتن مسخره میکنه. طاهای بی رحم. همون سنگدلی که چند ساله از چشمش اشک نیومده. طاهایی که کل وجودیت منو زیر سوال برده. طاهایی که هیچ احساسی براش مهم نیست. اما، اما در عوض من، آویشنی هستم که احساسیم. با این حال، چندساله از چشمم اشک نیومده... . عاشق کمک به مردمم، ولی گاهی اوقات گند میزنم به همه چی. طاهای من، حال خوشی نداره. خیلی تلاش کردم که باهاش کنار بیام. خیلی...ولی حالا، دو تا حالت میتونه اتفاق بیفته. یا باهاش دوست خواهم شد، یا سرطان، کل وجودمو خواهد خورد. یا همه چی به حالت قبل برمیگرده، یا میمیرم. یا شانس میارم و شکستش میدم، یا مرگ روحی، نزدیکه...گفتم اگه مردم و دیگه اینجا نبودم؛ به همه حال خوب بدین. هر کی حالش بد شد، بهش کمک کنین. من تا جایی که تونستم، کردم. ولی کافی نیست. به کسایی که کمک روحی میخوان کمک کنین. دوستدار هم باشین. شاد باشین و بقیه رو شاد کنین. نذارین زنجیر کمک کردن قطع بشه. من دارم تلاش میکنم که گریه کنم. میخوام اشک بریزم. امیدوارم بتونم. اگه تا عید نشه، دیگه نمیشه... . این طلسم، باید شکسته شه.پ.ن:دارم بیخود به خودم امید میدم. از کل متن امید واهی داره میریزه.پ.نن: لطفا منتظر جواب کامنت های این پست نباشید. پ.ننن: کدوم معلمی جواب سوال کتاب ریاضی پارسال رو از آدم میخواد، اونم تو دو دیقه؟ دو دیقه دیگه بهم وقت میدادی بهت جواب میدادما، ولی حیف که دست به قلمت خوبه و نصف نمره کوییز این ماهو نمیگیرم. واقعا واسم مهم نیست. میدونی؟ واسه امتحان امروزتم هیچی نخوندم. به قول بچه ها، به کتفم!عیدتون پیشاپیش مبارک. الان گفتم چون شاید تا اونموقع اینجا نباشم.پ.نننن: واقعا آب و هوا بازیش گرفته. امروز صبح برف اومده، بعد من که بلند شدم دیدم برفا آب شده. قبلا هم بارون اومده بود قبل طلوع آفتاب. بعد صبح قطع شده بود.پ.ننننن: بازم شک دارم این پستو منتشر کنم. مثل همه اون دوازده سیزده تا پیش نویسی که توی هفته گذشته نوشته بودم.ویرایش در ساعت هفت بعد از ظهر:خداوکیلی من چه فکری کردم اینو نوشتم؟! عاقا من نمیرم. یه مشت چرت گفتم. ولی خب احتمالا مثل الان کمتر سر میزنم اینجا.من بدون روزمره نویسی میمیرم. یه مدت جلوی خودمو گرفتم ایده ها جمع شد الان اندازه سه چهار تا داستان تراژدی کامل ایده دارم. احتمال داره یه اکانت دیگه واسش بزنم اونحا بنویسم. چون یه مقداریش نشات گرفته از مغز خودمه خیلی تلخه...جلوی خودمو گرفتم که آینده ویرگول گونو نمینویسم، چون اگه بنویسم قطعا کشته میشم. ینی خودم خودمو میکشم تو داستان! تصادفی سکته ای چیزی :/امتحان ریاضی امروز خیلی هم بد نبود! بر خلاف تصور :/مسیح خان شما قصد نداری دوم شخص مفرد رو بنویسی؟! نمیتونی بگو خو :/تازگیا دارم کلی داستان تراژدی و گیم تراژدی و غم انگیز میخونم و میبینم. واقعا قصد دارم گریه کنم. نمیدونم چرا ولی به نظرم باید برای من سنگدل، موفقیت بزرگی باشه‌. (:/)بقیه دغدغشون برابری مردم و حمایت از سیاه پوستان دنیاس، دغدغه من گریه :/اصن کلا امروز مود من رو اینه: :/هعی...چه کنیم دیگه...://///</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 19:57:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>PS752</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/ps752-wl3iu7esek9y</link>
                <description>من هیچ یک از شماها را نمی‌شناختم و حتی از نزدیک ندیده بودمتان. حتی اسمتان را هم نشنیده بودم، اما از آن روزی که جسم و جان عزیزتان در آسمان کشور خودتان به اشتباه پرپر شد و چون آواری بر سر ما فرود آمد. از آن روزی که صداهایتان، حرف‌هایتان، نگاهتان، خاطره‌ای در فیلم‌ها و عکس‌ها شد. از آن روزی که دیگر هیچ خبر و اثری از شما نبود و پشت صفحات مجازیتان هیچ کس پاسخگو نبود. از آن روزی که عکس چمدان‌ها و عکس‌های عروسک، آلبوم، کفش، لباس‌های تکه‌تکه شده شما در همه جا منتشر شد؛ حتی یک روز هم از فکرتان خارج نشدم.روزها و شب‌ها با دیدن عکس‌هایتان گریستم. با دیدن فیلم سقوط گریستم. از دیدن فیلم خوشی‌هایتان گریستم. از اهداف بلندی که رفته بودید تا به آن برسید گریستم. من برای همه شما، خانواده‌های شما، دوستان شما و حتی برای زندگی و زنده‌ها گریستم. من حتی برای خودم هم گریستم که در چه دنیای خشن و بی‌رحمی زندگی می‌کنم.من از آن روز هر روز و هر شب لحظه سقوط را با شما تصور می کنم. خودم را جای تک تک شما می‌گذارم. از اینکه در آن چند دقیقه چه دردهایی کشیدید، چقدر ترسیدید، چقدر فریاد زدید، ضجه زدید و شاید همدیگر را عاشقانه بغل کردید و پناه هم شدید. هر روز تصور می‌کنم در آن لحظه به چه چیزهایی فکر می‌کردید، شاید فکر می‌کردید چقدر زود همه چیز تمام شد!؟ چرا برای من؟! چرا حالا؟! بعد از من چه بلایی سر خانواده‌ام می‌آید. نمی‌دانم شاید حتی متوجه هم نشده باشید ولی تصورش برای من و البته ما افراد به اصطلاح زنده آنقدر دردناک است که نمی‌دانیم برای تسکین آن چه باید بکنیم. می دانید رفقا، من از آن روز کابوس می‌بینم، کابوس آن ۳۰۰ ثانیه لعنتی. حس می‌کنم خودم هم یکی از سرنشینان آن هواپیمای لعنتی بودم. حس می‌کنم من هم مُردم.از آن روز که همگی به اشتباه رفتید، نامتان تا ابد در قلبم حک می‌شود و همچون بستگانتان برایتان سوگواری می‌کنم و از خدا می‌خواهم که روحتان به دور از هر اشتباه در آرامش ابدی باشد و بهترین جای بهشت نصیبتان. امیدوارم اگر از زندگی در این دنیای خشن بهره نبردید بهترین جای بهشت نصیبتان شود...یک ایرانیاین عکس نیازی به عنوان ندارد...اصلا یادتان بود فقط یکروز مانده، تا یک سال و یک ماه از فاجعه هواپیمای اکراینی بگذرد؟  چی شد؟ چرا واکنشی از خود نشان نمیدهید؟ آقایان مسئول، تمام شد؟ همین؟! حداقلش، خوب است این حادثه را تقصیر بدحجابی نمی اندازید! thealireza™ on dribbble روزهای تلخی در حال سپری‌شدن است و اندوهِ فقدانِ ۱۷۶ جانِ عزیز، کماکان سخت و جان‌فرسا است. ما نه فقط شریک غم، که بخشی از این غم هستیم و تا ابد داغ‌دار خواهیم ماند. به یاد کودکانی که ستاره شدند در این شب‌های بی‌ستاره؛ به یاد جوانانی که هنوز چهره عشق را بر سینه نفشرده بودند و به یاد همه‌ی جان‌های عزیزی که طلوع آفتاب ۱۶ دی ماه زمستانِ سردِ یک‌هزار و سیصد و نود و هشت را ندیدند...thealireza™</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 20:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، خدا، چهل، ملت عشق!</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-bvluc96wqnsr</link>
                <description>سلام.چطورین؟ خوبین؟یارا داره یه کار خیلی خیلی جذاب انجام میده؛ که خیلی خیلی باحاله؛ من خودم میخوام اینکار رو انجام بدم و انجامش رو به شما هم پیشنهاد میکنم. https://virgool.io/Anjomandostan/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-w4ex51el6abr بنا بر پست بالا:قرار گذاشتم که چهل شبانه روز ❤زندگی❤ کنم. واقعا زندگی کنم...شما قطعا نمی فهمید چی میگم... شما فکر نکنم حالِ الانم رو بفهمید...می خوام از فرصت هام استفاده کنم...می خوام با خدام بیشتر خلوت کنم... می خوام خدام رو بقل کنم...می خوام قدر ادمای زندگیم رو بیشتر بدونم...می خوام زمانم رو زندگی کنم...می خوام یه کاری کنم بعد این چهل روز، در هر سنی، پریدن برام شیرین باشه...چون من زندگی کردم...حالِ من عجیبه...بر عکس چند روزِ گذشته، الان خوبم. یه احساس عجیبی دارم...انگار به یه چیز بزرگ رسیدم...اینکه ارزشش رو نداره...می خوام در این چهل روز، نه تنها جای خودم، بلکه جای چندین ادم دیگه هم زندگی کنم...می خوام دنیا های متفاوت رو زندگی کنم...می خوام چهل روز باشم! می خوام بودنم رو با گوشت و پوست و استخوانم حس کنم...می خوام بودنم رو زندگی کنم...و روحم رو کمی پاک کنم... و شاید اون چهل روز رو اینجا بنویسم. گفتم بگم که اگر نوشتم، بدونید چی هستن:)ولی میخوام روز هام رو، به صورت نامه بنویسم. نامه هایی برای خُدام. خدایی که برای من، مثل بابا لنگ دراز برای جودی ابوت میمونه! شاید هر روزمو اینجا گذاشتم، شایدم فقط یسری روز ها رو! ولی هر روز مینویسم و برای خودم نگه میدارم...چهل روز بابا لنگ دراز، چهل روز...</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 17:39:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معتقد</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D9%85%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%AF-pftwb5ovdvuj</link>
                <description>مسیح، حباب، با خودتونم.هر چیزی که توی مغزمه بدون خودسانسوری قراره گفته بشه.من واقعا دیگه خستم. خستم از حال و هوای این روزای ویرگول. همه میخوان برن. یعنی چی این ادا اصولا؟ ها؟اگه داری این متنو میخونی و نمیخوای چیزی بگی مشکلی نیست. اصلا مشکلی نیست. ولی بدون اگه بری، اگه اون دکمه لعنتی دیلیت اکانتو بزنی؛ دیگه همه چی تموم میشه. دیگه &quot;حباب&quot; یا &quot;مسیحی&quot; وجود نداره. دیگه &quot;انجمن نوجوونا&quot;یی وجود نداره. دیگه هیچ خاطره ای وجود نداره. اون لحظاتی هر وقت توی ذهنم میان، مجبورم میکنن لبخند بزنم وجود نداره. من برای فرار از روزمرگی هام اومدم ویرگول. از اونموقع حدود سه ماه میگذره. سه ماهی که برای من اندازه یک هفته گذشت. توی این سه ماه، فهمیدم اگه باحال ترین آدمای ویرگولو بخوام بگم، شما دو نفر اولین نفراتی هستین که میگم. من با شما ایمان آوردم، معتقد شدم به نوشتن. فهمیدم قسم به قلم چه معنی میده. اعتقاد پیدا کردم به قدرت دوستی، قدرت همدلی. وقتی بعد اینکه من پست حال بد کن میذارم خیلیا میان و کامنت میذارن تا حالم خوب بشه، چیز مقدسیه. &quot;مقدس&quot;دوستی، چه مجازی چه واقعی، مقدسه. وقتی میبینم یه نفر چون &quot;تو&quot; داری میری داره گریه میکنه و اشک میریزه، میگم تو حق نداری بری. نه برای من. برای دینی که به گردنته. حباب، تو حق نداری بری. بخاطر همه غلط املایی هایی که ازم گرفتی. بخاطر همه آویش و زری و شفتالو گفتنات. بخاطر همه افرادی که با نوشته هات به قلم معتقد شدن. بخاطر من، و بخاطر ما.مسیح، تو حق نداری بری. بخاطر نوویرا، بخاطر اون جرئت حقیقت بازی کردنا، بخاطر اینکه قرار بود تا جایی بریم جلو که مرچ بزنیم، یادته؟ اصن مگه نوویرا ایده خودت نبود؟ چرا اینشکلی شدی پسر؟ حق نداری بری، نه بخاطر من، بلکه بخاطر آرتا و یارا و بقیه، که ناراحتی من عمرا به پای ناراحتی اونا برسه.ما شما رو نخواهیم بخشیدبخاطر ویرگولی که بدون مسیح و حباب، دیگه ویرگول نخواهد بود. بخاطر حالای خوب، به خاطر چالشای باحال، به خاطر مرورنامه، به خاطر ونادیوز، به خاطر چیزای باحالی که کمکمون کرد فشار درس رو تحمل کنیم و بهمون انگیزه داد، برای ادامه دادن. بخاطر همه اون دعوا کردنا و تو سر هم زدناتون. من حال خوبی برای تقسیم کردن ندارم. اینا هم واقعا حس درونیمه، نه یه مشت چرت و پرت برای پاچه خواری و التماس. البته که اگه مجبور بشم، حاضرم اونکار رو هم بکنم...1399/12/13امضا: آویشنی که بعد از دو ماه، برای اولین بار بغض راه گلوشو گرفته...</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Wed, 03 Mar 2021 09:58:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد... (مرورنامه به سبک آویشن!)</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88-%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88-%D8%B5%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%B4-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%81%D9%82-%D9%85%D8%AD%D9%88-%D8%A8%D8%B4%D9%85-0-0-lhuvzrccre7f</link>
                <description> حدود نوزده روز و بیست ساعت مونده به عید! انقدر خوشحالم که نگو! دارم میمیرم از ذوق ولی مطمئنم این بیست روز قراره دو سال طول بکشه!!!افراد دنبال کننده ام 99 تا ان! خودم نفهمیده بودم تا اینکه آلبالو توی پست قبلی گفت بهم. خیلی خوشحال شدم که دارم به صد نفر میرسم!، اما در عین حال، عذاب وجدان گرفتم. اینکه خیلیا توی ویرگول دنبال کننده هاشون از من کمتره ولی در عین حال خیلی پست های بهتری دارن. اما من حدود سه چهارم پستام چرت خااااااالصه.کلی هدف داشتم برای امسال که اگه بخوام نام ببرم، تقریبا هیچیشو انجام ندادم. همش هم تقصیر خودم بوده. ولی میشه تا آخر سال یه کارایی بکنم دیگه؟ نمیشه؟امسال چند تا کار کلی داشتم که ترکید:پادکست رادیو آویشن!یه پیج اینستاگرام (ایده اش تازگیا به ذهنم خطور کرده)کانال یوتوب (اینا قضیه داره احتمالا بعدا بهتون بگم، من جلوی دوربین نمیرم. فعلا قرار نیست قیافه منو ببینین!)برنامه ریزی کنم برای کارام!ساخت و انتشار یه scp جدید! (توضیحات کلی را اینجا نخوانید)خب هیچکدوم به نتیجه نرسید به جز پادکست که اونم موند رو دستم!حالا من تا آخر سال میخوام چیکار کنم:از اول پادکست رادیو آویشن رو شروع میکنم! قسمت صفر رو دوباره درست میکنم و سعی میکنم از موزیک های بدون کپی رایت استفاده کنم که بتونم انتشارش بدم توی اپ های خارجی!یوتوب واقعن نمیشه قبل عید اولویت آخر میذارمش. قضیه اش هم الان تعریف نمیکنم. بعدا میگم.پیج اینستا هم (مرتبط نیستن اینا! نه یوتوب نه اینستاگرام نه پادکست) باید وقت بذارم یه هفت هشت تایی پست آماده بکنم.اون scp هم باید خیلی روش وقت بذارم. وبسایت اس‌سی‌پی فاندیشن واقعا رابط کاربری افتضاحی داره. ولی ایده‌هه اومد دیگه چه میشه کرد! احتمالا باید یه سری پست بذارم و کارامو از ایده تا منتشر کردن توی وبسایته میذارم!پست های توی ویرگولو باید یه نظمی بدم. دیگه نمیخوام چرت و پرت بنویسم! احتمالا پست ها رو بکنم سری ای. سازماندهی شده و مرتب! البته من نمیتونم چرت و پرت نگم شاید این وسطا یه چیزایی هم گذاشتم!پستام رو پرمحتوا تر میکنم. یسری پست های مقاله مانند اضافه میکنم. اون پستمو یادتونه گفتم یه بولت ژورنال ساختم؟ از اونموقع تا حالا بهش سر نزدم?هم خیلی گنده و غیر قابل حمل بود، هم من بلد نبودم چجوری بولت ژورنال باحال درست کنم.بولت ژورنال جدید?✋? تو این عکسه حدود سه چهار پیکسل از من معلومه??انقد کتاب نخوندم دستم به کتاب نمیره اصن (این اصطلاحش بود؟ احتمالا اشتباه گفتم!) باید مطالعه امو بیشتر کنم با کتاب تکه هایی از یک کل منسجم و مبانی طراحی گرافیک که واسه ورودی هنرستان گرفتمش (نه خیر این کتاب کتاب جامعه یعنی حاضرم شرط ببندم سطحش از سطح کل هنرستان هم بیشتره! ولی علاقس دیگه!) (اصن هنرستان ورودی داره مگه؟! نهایتا میگه طراحیت چجوریه چیکارا کردی!!!) شروع کنم!دیگه؟ آها یادم اومد.دوم شخص مفرد و آینده ویرگول گون (ممنون از میا بابت اضافه کردن من به داستان!) رو ادامه بدم و بنویسم! (شاید، شاااید بتونم صدا اضافه کنم یه جوری که کل داستانو بخونم. شایدددد)روزمره نویسی هامو بیشتر میکنم!توی تعطیلات هم کلا قراره بخورم و بخوابم! ینی اصن برنامه ریزی رو حال میکنین؟ یکم پستای تلخ بنویسم! (الکی مثلا شکست عشقی خوردم! یکی نیست بگه تو آخه تلخ بلدی بنویسی؟!)مرگ بر اسکای روم! کلاس املا انشا نمیاد بالا ولی کلاس گند فیزیک کمتر از دوصدم ثانیه میاد بالا!اینم از مرورنامه بنده!دیر که نشده بود؟! شده بود؟پ.ن: مثلا قرار بود کمتر بیام اینجا?پ.نن: در طول نوشتن این پست یکی از دنبال کننده هام کم شد?نوشتن عنوان برای عکس (اشتباهی) اونلینکِکَذایی...لینکیکهمرامتحولکردvirgool.io  </description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 15:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون لینکِ کَذایی...</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%90-%DA%A9%D9%8E%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-cq5b3vg1hglu</link>
                <description>-ماجرا چی بود؟ از اول تعریف کن...قصه از اونجا شروع میشه که من یه لینک حرف ناشناس گذاشتم تو پستم و گفتم بیاین و حرفاتونو بهم بزنین. ولی اون پیام، اون پیام کذایی...سلام اویشن خوبی؟ لینک پستتو فرستادم تو گروه دوستام منتظر بارش پیاما باش?? تا درودی دیگر بدرود?✋وای خدای من!!!نههههههههههههه (پیچیدن صدا و محو شدن صدا?)و در پی اون کلی پیغام با مضامین اینجوری:سلام اویشن جونم خوبی عزیز دلم؟ ? به نظرم خیلی دختر خوبی هستی اجی میشی؟ راستی مارک لوازم ارایشت چیه؟ ?وات د فاز؟!طاهیشن؟؟ این اسمته الان؟! ?بله با اجازه شماما را با کودکان سخنی نیس ? شاد باشی ?چشم های من از دیدن اینهمه نور محبت کور شده است...هنرجو در علم کرم ریزی می پذیریم اخرین فرصت برای شما!!!! همین الان این محصولو با 70 درصد تخفیف تهیه کن!! برای خریداری این پکیج عدد 1 رو به سامانه ی 30004587 پیامک کن!!راس میگه واقعا شما استاد کرم ریزی هستین (گوشی را برمیدارد شماره بگیرد?)هنوز زنده ای؟؟ ??70 درصد نشانه های حیات توم دیده نمیشه ولی خب زنده محسوب میشم?چندمین نفریم که پیام میدم از گروهمون؟؟ ?? &quot;هر چی دوس داری به صورت ناشناس برای طاهیشن??!!! بنویس&quot; اسم مستعاره؟؟ طاها شو فهمیدم بقیش چیه؟ چیزی دوس ندارم واست بنویسم خوش باشی یا علی.نمیدونم راستش چندمین نفری! همه اینجا میدونن دیگه ولی حالا!چی بگم :/ نمی شناسمت :/ موفق باشی :/چی بگم والا...هِچبه به! به به! پرمحتوا ترین پیغام ها تا به الان!کی هستی اصن؟ طاهیشن معنیش چیه :/ نشنیدم تا حالا :/ مردم میرن با سپنتا و سوشیانت رفیق ما میره با طاهیشن :// خدافس طاهیشن بزرگ میشی یادت میره ... نغُص ( غصه نخور)رفیقشون برو با سوشیانت و سپنتا دوست شو??یه طاها دارم شا نداره ? از خوشگلی تا نداره ? ب کس کسونش نمیدم ? ب همه کسونش نمیدم ? ب راه دورش نمیدم ? ب حرف زورش نمیدم ? ب کسی میدم که کس باشه ? پیرن تنش اطلس باشه ? ... ( با ریتم بخون و کیف کن طاهایی ک نمیدونم کی هستی ?? )بعله! اینم توهم مالکیت! کیف کردم واقعا??یوزپلنگه خبر اورد خدا رو شکر نکردی :/ برو خدا رو شکر کن که هستم برو دیگه ? ناموسن نمی دونی چه نعمتیم ?خداوند انشالله همه مان را شفای عاجل عنایت فرماید!!!یکسری هم آهنگ داشتن گوش میدادن احتمالا:ازیتا ازیتا 1 2 3 4 نانای اصغر و صغرا نانای اکبر و کبرا ?? طاهیشن طاهیشن 1 2 3 4 اها اها بیا وسط ?? ( نمیشناسی زور نزن :/ )اها اها ... بیا ... بیا .... اها اها بیا ... آمی نصرتی پروداکشنکی هست این نصرتی پروداکشن؟!اااااااااای طاهیشا طاهیشا یک دو سه چار حالا نانای اصغر و صغرا نانای اکبر و کبرا بیا بیا قرش بدع مرسی :)طاهیشا؟؟!؟!؟!؟!؟! (احتمالا بخاطر وزن شعره ولی به هر حال?)خواهش میکنم????تو رو دیدمو دلم ذره ذره ذره داره میره ولی تو یه ذره نمیخای بمونی با دلمو هی میگی میذارمت میرمو دل من داره .... ?? ( از طرف اکیپ دخترا با کمی تاخیر ??)من اگه این اکیپ دخترا رو آتیش نزدم??یار دبستانی من :) با من و همراه منی :) چوب الف بر سر ما :) بغض من و اه منی :)) هک شده اسم من و تو ( کجا؟ ) رو تن این تخت سیاه ( نه باو؟) هنوز داری می خونی :/ موفق باشی ://///ایشونم که...کم تر مخ بزن??????آب زرشک!??وای طاها زودتر اپدیت کن میخام ببینم ری اکشنت چیه ?? ( منو نمیشناسی ?)ری اکشن من: زرشک پلو!??نانای اصغر و صغری نانای اکبر و کبری نانای!!!تکراری بود! با هم هماهنگ بشین پیغام میدین?مُبی هیفده ساله از بروبچ چندمین نفریم که پیام دادم شاپسر؟گروه دخترا نبود احیانا؟! از ویرگولیایی؟ {ویرایش: مبی مخفف مبینا میباشد نه مبین?}من کیستم؟? همینجوری حدس بزنم ببینم درست میگی یا نه?تو خودت نمره ی بیستی??من چالشتو دیر دیدم حیف شد?من حیف شدم سر این چالش!!!من نبودم چی کار می کردی؟ برو خدا رو شکر کن?بچه به این خوبی چیکار میکردم؟!سلام رو اسمت کراش زدم?? بچه ی کدوم شهری؟ ( راستی جواب این پیاما کجا میره؟??) ( اصن خود این پیاما کجا میره؟??)مرسی واقعن! الان نمیدونم ولی همه این پیغاما بعدا در عملی انتحاری قراره بره توی سطل زباله!!!سلام . خدافظ.سلام! خدافظ!??سال‌ها از ریزش مو و کچلی خود رنج می‌بردم و برای رفع این مشکل به پزشکان و کلینیک‌های متعددی مراجعه کرده بودم، اما هیچ‌کدام افاقه نکرد تا اینکه یک روز ... فهمیدم زیبایی درونی مهمه ? چیه بابا فک کردی دانشمندان ایرانی یک راه جدید و موثر پیدا کرده اند؟ دلت خوشه ها :// ما میریم به بدبختیامون برسیم . گودبای :/خب خدا رو شکر من رنج نمیبرم!??دیشدیری دیدین ماشالا دیشدیری دیدین ماشالا ??بَـــــــــــــــــــــــــــــــــعـــــــــــــــــــــــــــــــــدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!دوباره سلام طاهیشن?? دیدم داری اذیت میشی نمی دونی من کیم گفتم یه راهنمایی بهت بکنم الان فهمیدی؟???اصن نمیدونم کودوم هستی!!!دلم برات سوخت :/ واقعن اسم دیگه ای نبود روت بذارن؟؟://////خوشگل خانوم شماره میدی؟خیر!!! (قضاوت رو بر عهده شما میذارم...)حمله ی رگباری دخترا###### ?????اوه اوه فک کنم پشیمون شده باشی دیگه ?پَشیمون، پَشیتون، پَشیتمان، پَشیتشان!!! هر چهار تاش با هم هستم!#نه_به_پسر_آزاری ?? ما از شماها حمایت می کنیم ?✌مرسی واقعن??طاهیشن کجایی؟ جدیدا کجایی؟ کجایی تو بی من؟ تو بی من کجایی؟چی گفتی؟و در نهایت ویرگولیایی که امیدوارم اسمشون رو نبرده باشم توی لیست بالا☝! بلکه آورده باشمشون توی لیست پایین?تو شبیه ترین آدم روی زمین به منی!به‌به! به‌به!حرفی نیست. فقط خواستم بگم خیلی بامزه‌ای پسر. امیدوارم به هرچی میخوای و به صلاحته برسی.(منتشر کن. موردی نیست.)(هی راستی از پاکستت چه خبر؟)مرسی از شما!سلام بر طاهین خوبی؟ خوشی؟سلامتی؟خانواده خوبن؟سلام برسون حرف خاصی برا گفتن ندارم والا فقط یه چیزی لطفا اون دوم شخص مفردو بقیشو بنویس ممنان بدرودتکراریست ولی باشه!سلام خیلی با پستات می خندم خیلی خیلی مرسیییییییییییی???سلام بر نمیدونم کی! مرسیییییییی!سلام خیلی باحالی من که خیلی باهات می خندم و حال می کنم?? تونستی بیشتر پست بذار .باشه!سلام طاها جان خوبی؟ از خوندن پستات لذت می برم و کلی می خندم حرف دیگه ای نیست . شاد و موفق باشی :)مِغسی!سلام طاهیشن! راستش نمی دونم چی بگم... حرفی ندارم فقط اینکه خیلی باحالی و دوست خوبی هم هستی!:) شاید یکی از بهترین کسایی که تو ویرگول دیدم باشی و خیلی دوست دارم تا ابد باهات دوست بمونم:) بهت این افتخار رو میدم که منتشرش کنی ..اصلا چیز خاصی نگفتم??مرسی زارا!!!سلام طاهیشن? احساس می کنم بد اخلاقی هستی یا نیستی ضایمون نکنی ?? احوالت؟ پیامو خاستی منتشر کنی عب نداره :) موفق باوشی ( پیامو به سبک خودم ننوشتم تا نفهمی کیم معرفیم می کردم نمی فهمیدی کیم پس برو فک کن تا بفهمی کیم که البته نمی فهمی کیم . الان فهمیدی کیم ؟)اینو اونموقع هم نفهمیدم!!!سلام،صدای خوبی داری و پسر خوبی هستیمرسی!سلـــــــــــــــــام ?? با اسمت تو چالش حال کردم خیلی خوب بود ??? و اینکه امــــــــــ ، خوب مینویسی انصافا بیا و یکم از فاز مرموزیت درآ! طنز بنویس بخندیم ? من که به شخصه فقط با خوندن کامنتات خندم میگیره بقیه رو نمیدونم ? خب همین دیگه... موفق باوشیـــــــــــــــ ? پ.ن: منتشر کن مشکلی نیست ? پ.نن: فک کنم کاملا مشخصه من کیم ???‍♀️مرسی آلبالو!!! (چطور ممکنه از اینهمه ایموجی و حروف کشــیده یه جا استفاده کنی؟ من نمیتونم!!!)شرم بر تو باد! چرا کامنتاتو جواب نمیدی؟??سلام. من همونیم که گفتم چرا جواب کامنت نمیدی. بهت اجازه میدم پیامم رو منتشر کنی?حذفش کن. حذفش کنننننننننننن??عه طاهیشن که مال منه:))) یه کپی رایتی چیزی خب باشه جدی میشویم. آویش جان برو، آدم دوست داشتنی سبز، ممنون که هستی.مرسی کوکو! چقد حالم خوب شد با خوندن این?!مشترک گرامی بسته اینترنتی شما با حجم نم نقد رو به پایان است. جهت شارژ مجدد بسته خود خب چیه داری ادامه میدی من کار خاصی برات نمی توم انجام بدم =/باید بری تو سایتش یا * نمی دونم چندو شماره گیری کنی بازم اگه سوالی داشتی می تونی بپرسی در خدمتم??سلام هامینگ برد????چرا از تتلو بدتون میاد شماها؟ برام سوال شده ?به دلایلی معلوم!دوست دارم زندگی رووووو! خوب یا بد اگه آسون یااااا سختتتتت!!! نا امیییید نمییییشیم!!! چووون! دوست دارم لازانیااااا رووووو دوست دارم آلوچه رووووووو!!!این نگینه؟ احتمال زیاد میدم!!!طاهیشن یه مشکلی دارم، تو منو یاد یه کی میندازی?. یادم نمیاد کیه?. دارم دق میکنم?? و اینکه تو قلب بییییی اندازه مهربونی داری:))) از رویات هم دست نکش. حداقل بخاطر ما. مرسی.ممنون یارا!!!تمووووم شدددددددد!!!!!!!!!!!تموووووووووووووووووووووووم شدددددددددددددددددددددددددددددددددد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ولی اون یک نفر که لینک رو پخش کرده بود معذرت خواهی کرد. فک نکنین چیزی نگفت. اونم دستش درد نکنه. ناراحت هم نشدم فک کنم بد برداشت کردین اون لینکو برداشتم!(دروغ چرا قبل از اینکه بفهمم لینک پخش شده ناراحت شدم پیاما رو دیدم چون فک میکردم ویرگولیا یه همچین پیغامایی دادن!)من برم محو شم! خدافس?</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Sat, 27 Feb 2021 12:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عذر، پوزش، هر چی اسمشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@avishan/%D8%B9%D8%B0%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4%D9%87-uewkhkozqv7z</link>
                <description>خوب نیستم، نه از اون خوب نبودنا. یه جوریم؛ یه جوری که نمیدونم چجوری.توی چند روز چند تا پست حذف کردم در حالیکه با خودم عهد کرده بودم هیچ کدوم از پستام رو حدف نکنم.نمیدونم چی بگم. واقعا توی ذهنم هیچی نیست. فقط اینکه اگه پستتون رو نخوندم ببخشید.احتمالا کمتر اینجا باشم. کتاب «تکه هایی از یک کل منسجم» رو خریدم. به توصیه هدی.به نظرم وقتشه که یکم تو خودم باشم. وقتش نیست؛ مجبورم.یکم تو خودم باشم، یکم خودمو بیشتر کشف کنم. درباره تیپ شخصیتیم بخونم (مرسی از کوکو بابت اون سری پست ها). چمیدونم. هر وقت اینجوری میشم همینکارو میکنم. پ.ن: دوم شخص مفردو مینویسم، فعلا که مسیح گفته یه چیزایی تو ذهنش هست. ولی حواسم به اون هست.پ.نن: چقد این فیلم «خجالت نکش» طنز سیاه و کثیفی داره. هر وقت تلویزیون اینو میذاره یه نیم بغض کوچیکی میکنم. نفرت دارم از اینکه نویسندش انتظار داره به چیزی بخندیم که سیاهه؛ نفرت انگیزه.پ.ننن: اون لینک حرف ناشناس رو به دلایلی کاملا شخصی، حذف کردم. اگه میخواید چیزی بگید، لطفا باشناس (!) بیاید و توی این دایرکته به من بگین:https://omigo.ir/MR.Avishanمرسی از همتون. منظورم از همتون، همتونه، تویی که داری این پست رو میخونه. دقیقا با تو ام.مرسی از همه کسایی که همراه تنهاییم بودن.ای پشتیبان امیگو که مطمئنم الان داری این پستو میخونی:...برقراری عزیز؟! سر کیفی؟!خدا رو صد هزار مرتبه شکر!!!آقا من غلط کردم!!! خوب شد؟! حذفش کردم اون پستو؛ الان اوکیه؟!</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Thu, 25 Feb 2021 20:09:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نِِِشَََستِِِه اَََم بِِِه دَََر نِِِگاه میکُُُنَََم... {ویرایش شد}</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D8%AF%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88%D9%84-%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%DA%86%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D8%A7%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D9%88%D9%86%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%B2%D9%87-qil1wcr4perx</link>
                <description>سلام سلام.آقا من واقعا خسته شدم از بیکاری بی حوصلگی. سر کلاس غیر قابل تحمل ورزش هم هستم. دارم میپوکم. خدا رو شکر پرسشنامه هست.بی ربط، و همچنان بی ربط...پرسش.نازی ساخته!؟ https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-xjt4y1xduoli 1. اسباب بازی بچگیتون.ب:)‌بعضیارو دارم هنوز2.کدومش رو شخصیت آدم تاثیر داره؟‌ج:)‌ هیچکدوم ربطی نداره.3.کدومش و ترجیح میدی؟‌الف:)‌ زندگی با کسی که دوسش داری اما تو شرایط خیلی سخت4.وقتی یه فرد بزرگتر نصیحت میکنهد:) بستگی داره که کی نصیحت کنه5.کدومش؟‌ب:)‌ بیرون رفتن با یه نفر صمیمی6.امضات چجوریه؟‌ب:)‌ اسمم و به انگلیسی مینویسم.‌7:)‌ یه نفر یه پاکتی میده و میگه توش تاریخ مرگت‌و نوشتن،‌الف:) ‌بازش میکنم.8‌:)‌آدم سحر خیزی هستی؟‌الف:)‌ آره9:) اگه شب برگردین خونه و خیلی خسته باشین چی حالتون و خوب میکنه؟د:) فقط خواب. ?✋10:)کدومش؟الف:)‌ حداقل به یه زبون خارجی مسلطم.11:)چه موقعی میشه بهتر آدمارو شناخت؟الف:) موقع عصبانیت12:) وقتایی که تنهاییالف:)‌ باخودم حرف میزنمب:) با در و دیوار حرف میزنمج:)‌ با دوست خیالیم حرف میزنمد:) یه جورایی همش??پرسشنامه مدرسه طوری! https://virgool.io/Anjomandostan/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-yij5zhybe2dq کم ترین نمره تا الان؟ 12خفن ترین امتحانی که دادید؟ امتحانایی که بدون یه صفه خوندن بیست میگیرم?بالا ترین نمره تا الان؟20ایا شما هم زیر فشار درس و مشق له شدید؟ آری آری??✋از چه درسی خوشتون میاد ؟ تفکر و سبک زندگی. از بحثاش خوشم میومد ولی امسال نداریمش? به جاش دفاعی اومده. خداااااااا?از چه درسی بدتون میاد؟ ریاضی و درس هایی که در آینده به درد نمیخورن.مشق نوشتن یا ننوشتن ؟ (خدایی این چه سوالیه ؟) معلوم نیست؟ ?? خل ترین همکلاستون کیه ؟ چرا ؟ نمیدونم والا. اون که فک میکردیم خله الان درسش از من بهتره?✋دست خط تتون چجوریه؟ مثل من ناجوره یا خوب مینویسید ؟ بلدم خوب و قشنگ بنویسم ولی اکثرا تند تند مینویسم و خطم بده همیشه.معلم چه درسی رو دوست دارید ؟ چرا؟ معلم انشای الانمون؛ معلم فارسی هفتم و هشتم. امیدوارم پیش بیاد بتونم ببینمش دوباره.معمولا وقتی امتحان دارید چقدر درس میخونید ؟ ?? انقدتوی چه درسی خوبید؟ هدیه های آسمانی، کار و فناوری، مطالعات (تاریخ مخصوصا)توی چه درسی همیشه گند میزنید ؟ فعلا ریاضی!کلاس مجازی یا حضوری؟ (خیلی معلوم میشه تنبلم اگه بگم مجازی??؟)از اون بچه هایید که خیلی تو کلاس حرف میزنید یا اونایی که خیلی اهمیتی نمیدید چی داره میشه ؟ دسته دوممسخره ترین چیزی که تا حالا توی مدرسه شنیدید؟ یکی از بچه ها زده توی گوش معلمش?? (#شایعه_غیرقابل_باور)سر کلاساتون میاید ویرگول؟ الان سر کلاسم?✋چند تا دوست پیدا کردید تو مدرسه؟ سه چهار تا صمیمی.مشق یا امتحان؟ مشق قابل تحمل ترهبد ترین امتحانی که تا الان دادید و توش گند زدید؟ ریاضی!!!اینا تموم شد ولی این ورزش لعنتی تموم نشده هنوز??تموم شد ????????????????حسن ختام:Smile; nobody care how you feel. https://virgool.io/Anjomandostan/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-3-kltudzk9qhmc  https://virgool.io/Anjomandostan/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-euzwldg7dr3m  https://virgool.io/@avishan/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-a9s1p88ihpvu پ.ن: برای چند دهمین بار هیچ ایده ای ندارم چی پست بذارم. شاید توی چالش آقای دست انداز شرکت کردم. کله ام داره میپوکه:/اطلاعیه ویرایش جدید90 تایی شدممممممممم???</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 12:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از &quot;دوم شخص مفرد&quot; به &quot;اول شخص جمع&quot;: ترس...</title>
                <link>https://virgool.io/Secondpersonsingular/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-3-kltudzk9qhmc</link>
                <description>ترس...ترسناک تر از بى پناهى ، گمگشتگى‌ست...دلم میسوزد براى خودمان که بى پناه، گم شده ایم میان سکوتِ سفیدِ سردِ وهم آسایى، که روى همه چیز پرده اى از مه انداخته...من میترسم...میترسم از صبح فردا...حتى بیش از این شبى که در آنیم...من خیلى میترسم... 1 اسفند 99، زمان:ساعت 7:59 صبح مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولتقریبا بدون اینکه خودش متوجه بشه، تا جایی که ممکن بود، رفتارای اسی رو زیر نظر داشتم. خوددرگیری که داشتم سر اینکه آیا اسی همون مرده، یا نه، آزارم می‌داد. تنها راه مشخص شدنش هم، زیر نظر داشتن اسی بود. اگه به کسی میگفتم، ممکن بود لو بره، یا حداقل این چیزی بود که من فکر میکردم. پس تصمیم گرفتم فعلا پیش خودم نگه‌اش دارم، تا وقتی که تقریبا مطمئن بشم.از صبح که اومده بود، شروع کرده بود به شوخی با بقیه؛ از کشیدن موی دخترا گرفته، تا ترسوندن و پخ کردن. خدایا. این مرد چرا اینجوریه؟ نه. نه نه. مشکل از اسی نیست. مشکل از منه. این مرد کجاش مشکل داره؟! اصن چرا من بهش شک دارم؟! خیلی مسخرس. لبخندی زدم و به مکالمه با خودم ادامه دادم: نمیتونه درست باشه. یه لحظه از فکرم خارج شدم؛ من این مکالمه رو قبلا با خودم نداشتم؟! خدایا! دیوونه شدم. حتما دیوونه شدم. اصن... اصن یه مدت میپامش تا بفهمم. درسته احمقانس، ولی منو مجاب میکنه تا مطمئن بشم یکی از ماست...1 اسفند 99، زمان:ساعت 12:37 ظهر مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولیا من درک نمیکنم، یا بقیه جنبه اشون خیلیه. ینی واقعا نمیتونم شوخی های اسیو تحمل کنم. بدبخت نگین که وقتی خواب بود اسی یه قاشق دارچین ریخت تو گلوش. داشت میمرد. ولی یه چیزی فهمیدم. این اسی روی گوشیش خیلی حساسه. اگه ماجرایی باشه حتما توی همون گوشیه. انگار منتظر تماسی از یه جاییه. نمیدونم. واقعا نمیتونم حدس بزنم. این آقا مرموز بازیو از حد گذرونده.1 اسفند 99، زمان:ساعت 3:48 بعد از ظهر مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولیه تماس... تماسی که منتظرش بود. حدس میزدم. خیلی آروم بلند شد و رو به ما کرد و گفت: بچه ها، الان بر میگردم. و به سمت در خروجی رفت. خیلی آروم بعد از چند ثانیه به دنبالش به سمت بیرون خزیدم. خیلی آروم بودم تا مبادا بفهمه که من دارم دنبالش میرم. فاصله چند متری رو باهاش حفظ میکردم ولی باز هم طراحی راهرو ها طوری بود که اگه برمیگشت قطعا منو میدید. داشت با یکی صحبت میکرد به اسم... به اسم دست انداز؟! این دیگه چه اسمیه؟! نمیدونم. خیلی آروم رو به جلو حرکت میکردم، ولی یهو تعادلم رو از دست دادم و خدا رو شکر قبل از اینکه بیفتم خودم رو به دیوار تکیه دادم. اما بازم صدای خفیفی تولید شد. اسی همونموقع سر جاش وایساد. انگار یه چیزایی شنیده بود؛ اما برنگشت. نفس حبس شدمو بیرون دادم و به تعقیب کردنش، اینبار با فاصله ای دوبرابر بیشتر، ادامه دادم. از توی دالان های مختلف و حتی بعضا تاریکی که رفتن بهش، حداقل واسه من، ترسناکه رد میشد و خب، چاره ای به جز دنبال کردنش نبود. تا اینکه رسید به یه راه پله. نمیدونستم یه همچین راه پله ای وجود داره. ولی یه چیزی دربارش جالب بود. راه پله ای برای رسیدن به پایین وجود نداشت. نمیدونم چرا حدس میزدم بالا تر از سطح زمین بودم ولی خب... . به تعقیب کردنش ادامه دادم. خیلی بریده بریده میتونستم تشخیص بدم چی دارن میگن و تا حالا فهمیده بودم که درباره ویرگول صحبت میکنن، یا، میکردن.وقتی که رسید به بالای راه پله، چیزی رو دیدم که باور کردنش خیلی سخت بود. فهمیدم من توی ساختمونی با نقشه دایره ای بودم که راه پله های مستقیم نداشت، یعنی راه پله ها مخفی بود. فکر کنم بخاطر همین بود که من نتونسته بودم در خروجی، یا حتی راه پله ای به سمت پایین پیدا کنم. ساختمون بلند، که معلوم بود حتما اتاق های زیادی داره، توی اون محیط، به خوبی دیده میشد، ولی طوری نبود که بشه توی طبقات رو دید، و  طبقات، پوشیده بود. موقعیت ما و اتاق ویرگولی ها، در بالای ساختمون بود و از اون بالا، میشد طبقات مختلف که با رنگ های مختلف مشخص شده بودن رو دید. یه طبقه، که طبقه ما بود با رنگ آبی پررنگ، یه طبقه با قرمز، یه طبقه با رنگ های مختلف، که رنگ غالبش صورتی بود و میشد توش رنگ هایی مایل به زرد و حتی قرمز هم دید. اسی رو دیدم که ازم دور شده بود و توی راهرو جلو رفته بود و به یه راه پله دیگه رسیده بود و به یه در رسیده بود. در رو که پشتش بست، گوشم رو روی در گذاشتم که دور شدنش رو تشخیص بدم. معلوم بود هر جایی هست، محیط بزرگی داره چون از یه جایی به بعد جتی صداشم نشنیدم. دستگیره در رو چرخوندم و وارد اتاقی وارد شدم که پشت بوم محسوب میشد، و کامل مسقف بود، با این تفاوت که سقفی از شیشه داشت ولی شیشه ها، کامل شفاف نبود و میشد از توش، رنگ ها رو تشخیص داد. سبز. سبز کامل...کلا یادم رفته بود که داشتم اسی رو دنبال میکردم. وقتی گوشی رو قطع کرد، با صدای قطع شدن تلفن به خودم اومدم و سریع به اینور اونور نگاه کردم تا بتونم یه جایی برای پنهان شدن پیدا کنم. پشت تانکر؟ احمقانس ولی احتمالا جواب بده.پشت تانکر بودم که نگاهم به سایه ام افتاد. وای خدااا. حواسم به سایه ام نبود. سعی کردم حداقل کمتر تکون بخورم تا سایه ای که به طرز فجیعی معلومه برای انسانه و پخش شده روی زمین، کمتر شک برانگیز باشه. خیلی آروم و بیصدا سعی کردم صدای قدمهاشو بشنوم تا بفهمم کجا داره میره. اما صدایی نبود. از یه طرف ترسیدم  و از طرف دیگه، با خودم گفتم شاید رفته و من متوجه نشدم. زمان داشت سپری میشد تا اینکه صدای پخ بلندی منو تا مرز سکته برد.-ترسیدم بابا.اسی هنوز داشت میخندید. یکم که گذشت؛ رو به من کرد و گفت: چیکار می‌کردی؟قیافش جدی بود. اولین بار بود که قیافشو جدی دیدم.-داشتم... داشتم جاسوسیتو میکردم.به طرز عجیبی بهم زل زد. سرشو هم به طرز ترسناکی کج کرد. الان وقتشه.زدم زیر خنده و صدای قهقهه ام، توی فضا پیچید.اسی هم که قضیه رو فهمید، زد زیر خنده...1 اسفند 99، زمان:ساعت 5:56 بعد از ظهر مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولهوووف، به خیر گذشت. چند ساعت بعدش هم، به خوبی و خوشی گذشت. منم سعی کردم خودمو اجتماعی تر نشون بدم و توی بازی ها و شوخی ها، شرکت کنم. تا چند ساعت بعدی، نه خبری از تماس های مرموز بود، نه کارای مرموز، نه هیچ مرموز دیگه ای. اما با این حال، فکرم درگیر بود، همین جا و مکان کم بود، اسی هم اضافه شد. حالا دیگه تقریبا مطمئن بودم که یه کارایی داره میکنه. حالا دست انداز رو کجای دلم بذارم...2 اسفند 99، زمان:ساعت 8:39 صبح مکان:کمپ ترک اعتیاد ویرگولداشتم با بچه ها صحبت میکردیم. که صدای گوشی موبایل، توجه همه رو جلب کرد. با شنیدن صدا، توجهم به گوشی نسبتا مدل جدیدی جلب شد که روی مبل بود. اون گوشی... اون گوشی اسی بود. بی اختیار به سمت گوشی رفتم و برش داشتم. خدایا... چیکار دارم میکنم؟ باید مطمئن بشم. دستم رو، که داشت میلرزید، بالا آوردم و روی دکمه سبز رنگ تپ کردم. دستی که باهاش گوشی رو نگه داشته بودم رو بالا بردم و گوشی رو روی گوشم گذاشتم:-الو، سلام اسی، دست اندازم، خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم...ترس، کل وجودمو گرفت. صدا با کلی افکت و چیز هایی که من ازش سر در نمیارم، جوری تغییر کرده بود که غیر قابل شناسایی باشه؛ اما... اما چرا؟! الان وقت فکر کردن بهش رو ندارم. باید به بقیه حرف هاش به دقت گوش کنم...-چند تا چیز. اول اینکه تاخیر توی نوشتن گزارش وضعیت و ارسالش برای انجمن به هیچ عنوان قابل بخشش نیست. نهایتا تا آخر امروز باید تمام گزارش های مختلف توی جلسه انجمن بررسی بشه. مورد دوم، با چک کردن دوربین های مداربسته پشت بام؛ فهمیدیم آویشن تونسته سرنخ هایی رو از ما و انجمن بدست بیاره. دوربینی توی اتاق ها کار گذاشته نشده و به همین خاطر ما نمیتونیم فعالیت هاش رو کاملا تحت نظر داشته باشیم. خودت باید حواست بهش باشه. مورد سه، انجمن امروز ساعت 5:45 بعد از ظهر، تماسی با تو خواهد گرفت و از تو، جزئیات پیشرفت پروژه رو خواهد پرسید. تماس بعدی ما، فردا، 9:53 صبح.و گوشی رو قطع کرد...ترس؛ خیلی حس بدیه ترس رو با تمام وجودت حس کنی. بد تر اینکه، باید ترستو از بقیه مخفی نگه داری. با دستی که میلرزید، گوشی رو سر جاش، روی مبل گذاشتم و دور شدم. به دستم  نگاه کردم که داشت میلرزید.ترس واقعا حس بدیه...پ.ن: ببخشید بابت اینکه تقریبا هیچکس به جز من توی این قسمت نبود. شاید یه جور خودخواهی در نظرش بگیرین ولی مطمئن باشید برنامه های خوف و خفنی برای هرکسی که توی این داستانه دارم.حسن ختام: (به قول اسی)We breathe mysteriousness?</description>
                <category>آویشَن</category>
                <author>آویشَن</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 19:53:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>