<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آوا غواص</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@awa.ghavvas</link>
        <description>ترجمۀ فارسی کتاب موج سیاه (عربستان سعودی، ایران و رقابت چهل ساله‌ای که فرهنگ، دین و حافظۀ جمعی در خاورمیانه را از هم گسیخت) اثر کیم غطاس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 14:44:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/138461/avatar/keU3wk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آوا غواص</title>
            <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas</link>
        </image>

                    <item>
                <title>14 شکستگی (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/14-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-3-cshmm2zdlwy8</link>
                <description>سال 1383، حریری دیگر داشت از قراری که باعث به قدرت رسیدنش شده بود بدش می‌آمد. حضور سوریه و ماجراجویی‌های حزب‌الله مانع آرزوهایش برای لبنان می‌شد. حریری سعی کرد با همکاری مخفیانه در تهیۀ قطعنامۀ سازمان ملل برای خروج سربازان سوریه از لبنان، دست‌ سوریه را از لبنان کوتاه کند. سوری‌ها بسیار خشمگین شدند. وقتی حریری سعی کرد جلوی تمدید دورۀ رئیس‌جمهور لبنان، متحد نزدیک دمشق، را بگیرد، بشار اسد هشدار داد که «لبنان را بر سر حریری خرد خواهد کرد». از طرف دیگر، حزب‌الله رفتنی نبود؛ اعضایش لبنانی بودند و حریری سعی کرد با رهبر آن، نصرالله، وارد گفتگو شود تا شور گروه فروکش کند. این دو چندین بار ملاقات کردند و تا پاسی از شب مشغول صحبت بودند و چایی و میوه خوردند. هر دو از خانواده‌ای تهیدست و اهل شوخی بودند، و هر دو آرزوها داشتند و نفوذشان از مرزهای کوچک لبنان بسیار فراتر بود، ولی زندگی و جهان‌بینی آن‌ها چنان متفاوت بود که آدم نمی‌داند حریری به چه وجه اشتراکی دل بسته بود. لبنانی که حریری می‌خواست چیزی نبود که نصرالله بخواهد در آن زندگی کند، و برعکس. به‌رغم صحبت‌های صمیمانۀ شبانه، حریری آشکارا از حزب‌الله با تحقیر حرف می‌زد، به‌ویژه در یک ماه پیش از ترور شدنش. داشت برای انتخابات بعدی آماده می‌شد و بنا به نظرسنجی‌ها، ماشین انتخاباتی او مثل غلتک از روی گروه شیعه رد می‌شد. از دید حریری، او می‌خواست بسازد و حزب‌الله می‌خواست نابود کند؛ او می‌خواست برای صلح و رفاه تلاش کند و آن‌ها جنگ ابدی می‌خواستند. چند هفته مانده به پایان عمرش، در حضور چند مهمان بلند فکر کرد که «کی می‌خواهد آن‌طور زندگی کند؟»نصرالله و حریری آخرین بار در 23 بهمن 1383 دیدار کردند. بازهم میوه خوردند و تا دم‌صبح سرگرم صحبت بودند. شام آخرشان بود.26 بهمن، حریری دیگر نبود. انگشت اتهام به سمت سوریه گرفته شد. صدها هزار لبنانی از تمام دین‌ها و مذهب‌ها به خیابان‌های بیروت ریختند، هفته‌ها تظاهرات کردند و خواستار خروج نیروهای سوریه از کشورشان شدند. حزب‌الله در پاسخ تظاهراتی در حمایت از سوریه و اعلام بیعت ابدی ترتیب داد. اسد دست‌آخر سربازهای خود را به وطن برگرداند و به اشغال سی‌سالۀ لبنان پایان داد. ولی می‌دانست به لطف حزب‌الله و همکارانش، اختیار کشور را-همراه ایران- همچنان در دست دارد. موج ترورها شروع شد: روشنفکران پیشرو، مدافعان باسابقۀ آرمان فلسطین، کمونیست‌ها، نمایندگان مجلس، مسیحی‌ها، سنی‌ها و شیعه‌ها. این بار ترورها از اجتماع شیعیان فراتر رفت، همان اجتماعی که در دهۀ شصت با موج قتل‌های هدفمند تارومار شده بود. هیچ‌کس دستگیر نشد، ولی همه حدس می‌زدند که قاتل کیست. افراد بلندمرتبه و خوش‌فکر و همۀ کسانی که مشروعیت کافی برای مقابله با گفتمان حزب‌الله داشتند، یا می‌توانستند راهی برای پیشرفت کشور ارائه کنند، همگی هدف قرار می‌گرفتند. جبهۀ آزادی‌خواهان به هم ریخت، هدف قرار گرفت و سیاستمدارانش مجبور به عقب‌نشینی شدند. کشور به دو قطب تقسیم شد: آن‌ها که همسو با ایران و سوریه بودند (محور مقاومت علیه اسرائیل و غرب) و آن‌ها که چشم به حمایت غرب یا عربستان داشتند.دمشق و تهران در عین تلاش برای تضعیف آمریکا در عراق (با دادن اجازۀ رفت‌وآمد به تروریست‌ها در سوریه و تقویت شبه‌نظامیان شیعه)، یا شاید دقیقاً به دلیل تضعیف آمریکا، احساس آسیب‌پذیری می‌کردند، هر دو نگران بودند که هدف بعدی آمریکا خواهند بود. پس از یازده سپتامبر، ایران با اشتراک اطلاعات دربارۀ القاعده و طالبان به آمریکا کمک کرده بود. رئیس‌جمهور خاتمی امیدوار بود روابط دوباره برقرار شود. ولی در سال 1381، جورج دبلیو بوش ایران را در «محور شرارت» کنار کرۀ شمالی و عراق حساب کرد. ایران، سوریه و حزب‌الله نمی‌توانستند حالا که آمریکا خیز برداشته و منطقه پرتلاطم بود، فرصتی را از دست بدهند. درحالی‌که ایران مشغول تسخیر عراق بود، اسد و حزب‌الله باید مالکیت خود بر لبنان را قطعی می‌کردند، و حریری سر راهشان قرارگرفته بود. باید حذف می‌شد. داخل ایران، رژیم اتحادش را افزایش داد و رئیس‌جمهور بعدی، که در خرداد 1384 انتخاب شد، محافظه‌کاری متدین بود، یکی از سپاهی‌هایی که در دهۀ شصت مدتی در لبنان انجام‌وظیفه و به تأسیس حزب‌الله کمک کرده بود، مردی به‌شدت منتظر بازگشت مهدی: محمود احمدی‌نژاد.با ترور حریری، ایران به‌طور غیررسمی به عربستان اعلام جنگ کرد، درست موقعی که عربستان احساس شکنندگی می‌کرد و موج بمب‌گذاری‌های القاعده گریبانش را گرفته بود. خرداد 84، ملک فهد مرد و شاهزاده عبدالله، که دهه‌ها در عمل حکمران بود، پادشاه شد. به‌رغم جنگ نیابتی که در عراق در جریان و دست‌پرورده‌ای که در لبنان کشته‌شده بود، ملک عبدالله سعی کرد آشتی با ایران را حفظ کند. حتی چند بار میزبان احمدی‌نژاد در عربستان شد. ولی جسارت ایران در عراق بیشتر و بیشتر می‌شد: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول تأمین مالی و تسلیحاتی گروه‌های شبه‌نظامی، دور زدن تحریم‌های آمریکا با استخراج نفت عراق، و انتصاب دوستان خود در جایگاه‌های کلیدی وزارتخانه‌ها بود. سپس، با آشکار شدن برنامۀ اتمی مخفی ایران در دوران آشتی، ملک عبدالله به‌شدت احساس کرد به عربستان خیانت شده. سال 1387، پس از درگیری سیاسی در لبنان بر سر قدرت حزب‌الله، حزب‌الله و شبه‌نظامی‌های سنی در دل بیروت به جان هم افتادند. هنوز در لبنان همه سلاح داشتند، ولی هیچ‌کس مانند حزب‌الله ارتش آموزش‌دیده در اختیار نداشت. ظرف چند ساعت، صدها جنگجو بخش عظیمی از شهر را گرفتند و رقیب را بیرون راندند. توازن سیاسی کشور به نفع ایران و سوریه عوض شده بود. ملک عبدالله شروع کرد به سخنرانی علیه ایران و از آمریکا خواست که «سر مار را قطع کند».17 خرداد 1386، ساعت شش و ربع بعدازظهر، دو اف16 آمریکایی به خانه‌ای محصور در میان نخل‌ها در نود کیلومتری بغداد حمله کردند. دو بمب 250 کیلویی با لیزر روی خانه انداخته شد. شش نفر کشته شدند؛ یکی از آن‌ها ابومصعب الزرقاوی بود. عراق از اردیبهشت نخست‌وزیر تازه پیدا کرده بود، رهبر نخستین دولت دائم پس از سرنگونی صدام حسین. برای نخستین بار در تاریخ عراق، مقام اول کشور، با انتخابات مردمی، فردی شیعه بود. نوری المالکی در سال 1357، در 29 سالگی، از عراق فرار کرده بود. فعال شیعه و عضو حزب دعوۀ اسلامی بود. مالکی سال‌های غربت را در ایران و سوریه گذارند تا بالاخره در سال 1382 به عراق برگشت. مانند اکثر شیعیان عراق، چندین نفر از اقوامش توسط رژیم کشته شده بودند. افتخار خواندن بیانیۀ قتل زرقاوی، در نشست خبری در کنار سفیر آمریکا و فرمانده نیروهای آمریکا در عراق، نصیب مالکی شد.زرقاوی تا آن روز علاوه بر بریدن سر گروگان‌های غربی و انفجار مقر سازمان ملل و سفارت اردن در عراق، انتحاری‌هایی را هم به هتل‌های چهار ستاره در عمان فرستاده و در شبی زمستانی در سال 1384 شصت نفر را کشته و بیش از صد نفر را زخمی کرده بود. زرقاوی چنان خون‌خوار بود که حتی القاعده هم از او فاصله گرفته و به خاطر فیلم‌برداری از صحنه‌های خشن سربریدن از او انتقاد کرده و از او خواسته بود از کشتن مسلمین، ازجمله شیعیان، دست بردارد. حتی استاد زرقاوی، مقدیسی، هم هرگز کشتن شیعیان را جایز نشمرده بود. ولی زرقاوی به دنبال جنگ داخلی در عراق بود؛ می‌خواست شیعه‌ها را بکشد که به جان سنی‌ها بیفتند، و سنی‌ها چاره‌ای جز قیام نبینند و به نیروهای او بپیوندند و وطنشان را پس بگیرند. امیدوار بود که حکومت اسلامی در عراق تشکیل بدهد. حالا او هم مرده بود. آمریکایی‌ها او را کشتند، ولی نخست‌وزیر شیعه وعده داد که این تازه اول ماجراست. مالکی گفت: «امروز زرقاوی نابود شد. هر بار که یک زرقاوی پیدا شود نابودش می‌کنیم. به مقابله با هر که این راه را برود ادامه خواهیم داد. جنگ بین ما تمامی ندارد».در اردن، در شهر زرقا، برای «شهید ابومصعب الزرقاوی» مراسم عزاداری برگزار شد. چندین عضو مجلس تسلیت گفتند. خانواده و قبیلۀ زرقاوی پس از بمب‌گذاری در هتل عمان او را طرد کردند. ولی مرگ او باعث شد، در این دوران تنش و ناامنی فرقه‌ای، دوباره وی را از آن خود بدانند. و قول دادند که هزار زرقاوی دیگر خواهد آمد تا با آمریکا-یا هر که تهدیدشان کند-بجنگند.طلوع 9 دی 1386، مردی با کت سیاه و پیراهن سفید در اتاق تاریک و ترسناک روی سکوی بلند فلزی ایستاده بود. قدبلند، ریش جوگندمی، سرش مماس با سقف، از بالا به مردانی نگاه می‌کرد که پایین ایستاده بودند. دو طرف، دو مرد با شلوار ارتشی سبز و کاپشن سیاه ایستاده بودند. دو جلاد، با چهرۀ پوشیده در نقاب سیاه، طناب کلفت حلقه‌زده را پایین آورده و دور گردن مرد مسن انداختند. آخرین لحظه‌های عمر صدام حسین بود. پس از ماه‌ها مخفی شدن و فرار از دست آمریکایی‌ها، بالاخره در دی‌ماه 1382، در حالی پیدا شد که رنگ‌پریده و پریشان در سوراخی پنهان شده بود. دادگاهی برگزار و حکم اعدام صادر شد. اواخر 1386، دیگر جذابیت گذشته را نداشت. نخست‌وزیر مالکی اصرار داشت که اجرای حکم نباید به تأخیر بیفتد. پس از ماه‌ها محاکمه، ساعت‌های آخر باعجله همراه شد. صدام را پای چوبۀ دار در یکی از مقرهای سازمان جاسوسی سابق در بغداد بردند که حالا پایگاه نظامی آمریکا شده بود. شروع کرد به خواندن اشهد: «شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست و محمد رسول خداست.»«مقتدی! مقتدی! مقتدی!» چند مردی که آن پایین بودند داشتند مسخره‌اش می‌کردند، نام روحانی تندرو و رهبر جیش المهدی را صدا می‌کردند. برخی دیگر شعار دادند: «زنده‌باد محمدباقر صدر»، روحانی‌ای که صدام در سال 1369 اعدام کرده بود. صدام غرید که «مقتدی؟ این‌طوری مردانگی خود را نشان می‌دهید؟». یکی جواب داد: «برو به جهنم!»ساعت 6:10 دریچۀ زیر پای صدام باز شد، هنوز داشت اشهد می‌خواند. حاضران، که اعضای شیعۀ کابینه هم در آن بودند، از خوشحالی فریاد کشیدند: «ستمگر مرد».یکی از حضار آخرین لحظه‌های عمر دیکتاتور را با گوشی فیلم‌برداری کرده بود. ویدئوی بدون صدا از تلویزیون عراق پخش شد. ولی تصویر بی‌کیفیت از دست مقامات رسمی درز کرد و شعارها را همه شنیدند. هرکسی تعبیر خود را کرد. بسیاری از سنی‌ها سیاستمدار سن‌وسال‌دار سنی را می‌دیدند که مشتی شیعه آزارش دادند و نگذاشتند با احترام از دنیا برود. بسیاری از شیعه‌ها احساس کردند باری از دوششان برداشته و بالاخره عدالت برقرار شده است.جواد الخویی بسیار دودل بود. روحانی جوانی که پدرش را رژیم کشته بود، خیالش تا حدی راحت شد. ولی چرا این‌قدر نا محترمانه؟ و چرا صدام را در این روز خاص اعدام کردند؟ مالکی اشتباهی مهلک کرده بود-حکم اعدام را سر شبی مهم برای مسلمان صادر کرد، عید قربان، زمانی که حاکمان معمولاً عفو صادر می‌کنند. شاید به‌عمد این کار را کرد، مردی کینه‌ای که می‌خواست قدرت‌نمایی کند و نشان دهد که قاطعانه انتقام تمام کسانی را خواهد گرفت که بی‌رحمانه کشته ‌شده یا در تاریکی جمهوری ترس صدام ناپدید شدند. صدام عیدها عفو صادر می‌کرد، ولی کفن هم تحویل می‌داد. هر عید، خانواده‌ها نگران بودند و نمی‌دانستند کسی که درِ خانه را می‌زند چه آورده است: دیدار عضو خانواده، که لاغر و کبود ولی زنده است، یا تأیید جان‌سوز مرگ او. جواد با خود فکر کرد: «ما هم صدام شدیم. مثل او شدیم. کارهای او را می‌کنیم». به دهه‌ها اقلیت بودن شیعیان فکر کرد، که همیشه در جایگاه اپوزسیون بودند و به‌ندرت در قدرت راهشان می‌دادند، همیشه خواهان عدالت و نابودی ظلم بودند. حالا، در این نقطۀ عطف تاریخ، در آزمون بزرگ‌منشی شکست خوردند، همان آزمونی که امام حسین از آن سربلند بیرون آمد. شیعیان ظالم شدند.***مرگ این سه مرد سنی در سال‌های 1383 تا 1386 لرزه‌ای ایجاد کرد که از عراق و لبنان فراتر رفت، حتی از عالم عرب هم فراتر. هر یک نمایندۀ جهان‌بینی سنی متفاوتی بود. حریری تا پاکستان دوست و هوادار داشت. اعدام صدام باعث تظاهرات در سریلانکا و بخش پاکستانیِ کشمیر شد. زرقاوی در محفلی کوچک قهرمان دانسته می‌شد. در کراچی، جنگجویان سنی در آفتاب می‌نشستند و تفنگ روی زانو، چای می‌خوردند و درحالی‌که محافظانشان آزاد می‌چرخیدند، از مظلوم بودن خود شکایت می‌کردند. می‌گفتند ایران دنبالشان افتاده و عربستان منجی آن‌هاست. در کشوری با اکثریت سنی، جایی که مسجدهای شیعه به‌طور منظم منفجر می‌شدند، مردان مسلح سنی به شکلی خود را مظلوم حس می‌کردند-نمونۀ دیگری از گروهی اکثریت که خود را در عین برتری آسیب‌پذیر می‌دانست و نمی‌خواست قدرت را با کسی سهیم شود. واکنش آن‌ها وحشتناک بود، انتقامشان چنان خون‌بار و متحجر شد که جهان اسلام در دوران معاصر مانند آن را به چشم ندیده بود. شکستگی نامحسوس حالا زخمی باز و فرقه‌ای شدن هویت‌ها تثبیت شده بود. در پاکستان، موج انحصار فرهنگی و انتقام سیاسیِ آغازشده در دورۀ ضیا داشت به سطحی جدید و وحشیانه می‌رسید.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 16:33:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>14 شکستگی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/14-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-2-uirodhluhc6r</link>
                <description>دود سیاه از ساختمان بلند شد و در آسمان آبی بیروت شکوفه زد، پنجره‌ها تا چند کیلومتر خرد شد، جسدهای سوخته در گودال ده‌متری درون آسفالت جلوی سن ژرژ پراکنده شد. دویست کیلو مواد منفجره برای کشتن مردی کار گذاشته شده بود که تبلور مثلث عربستان-سوریه-ایران بود: رفیق حریری، جسدی سوخته در آتش. لبنان برای همیشه عوض شد. کمتر تروری چنین تغییر شگرفی در مسیر رویدادهای یک منطقه ایجاد کرده است. ولی آن روز، محور خاورمیانه جابه‌جا شد. آشتی تمام شد. ایران به عربستان اعلام جنگ کرد. ملک فهد و شاهزاده عبدالله مقتول را مثل پسر خودشان می‌دانستند. قاتلانش، بنا به یافته‌های هیئت تحقیق بین‌المللی، عوامل حزب‌الله بودند. مجوز ترور را دمشق، و احتمالاً ایران، صادر کرده بودند.حریری، مردی درشت‌هیکل و سنگین با ریش جوگندمی پر و سبیل کلفت، در ملک‌نشین صحرا به ثروت رسید و با ساخت کاخ‌های مجلل، مراکز همایش و چاپخانه‌هایی که هزار هزار قرآن در مکه چاپ می‌کردند، خواب‌های خانوادۀ سلطنتی را تقریباً یک‌شبه محقق کرد. ثروتش دفترچه تلفنی برایش ساخت که از تمام کرۀ زمین نام در آن بود. با رئیس‌جمهورها و نخست‌وزیرهای همه‌جا رفاقت داشت. با اجازۀ سوریه، حریری برای نخستین بار در سال 1371 نخست‌وزیر لبنان شد، همان سالی که حزب‌الله تصمیم گرفت وارد سیاست شود و برای انتخابات مجلس نامزد معرفی کرد. همان سال، حسن نصرالله، از جوانان شیعه‌ای که در دهۀ 1350 در نجف درس حوزوی خوانده بودند، سردبیر حزب‌الله شد. متحدان ایران و متحدان عربستان، شانه‌به‌شانه در راهروهای مجلس لبنان، و سوریه هم نخست‌وزیر انتخاب می‌کرد- در دهۀ هفتاد هیچ‌چیز غیرممکن به نظر نمی‌رسید. غول ساخت‌وساز سنی با آرزوهای بزرگ خود به ساخت لبنان و زرق‌وبرق مرکز شهر بیروت یاری داد-ولی به کسانی بی‌توجه بود که احساس می‌کردند فراموش شده‌اند و در دوران جنگ داخلی با چوب و چماق به خیابان حمرا و کلاب‌های بیروت هجوم برده بودند.شیعیان هنوز حس می‌کردند نادیده گرفته می‌شوند و مدام از بیرون داخل را تماشا می‌کنند، به‌رغم قدرت و ثروتی که برای شیعیان لبنان بی‌سابقه بود. حزب‌الله مدام به این حس دامن می‌زد، مدام به آن‌ها یادآور می‌شد که بدون تفنگ‌های حزب خدا، شیعیان لبنان دوباره سرکوب خواهند شد. حزب‌الله با فراهم‌سازی تمام خدماتی که دولت ضعیف لبنان توانش را نداشت، چنگال خود را در جامعۀ اهل تشیع فرو کرده بود؛ بیمارستان، مدرسه، فعالیت‌های فوق‌برنامۀ دانش‌آموزی، یارانه برای همسران شهدای جنگ با اسرائیل. ولی آن‌هایی که سعی می‌کردند به حزب پشت کنند آزار می‌دیدند، کتک می‌خوردند و بی‌رحمانه حذف می‌شدند. باقی، مانند پیرو سابق خمینی، سید هانی فحص، خائن نامیده شدند.تغییری که زندگی حریری را تمام کرد با مرگ حافظ اسد در تابستان 1389 شروع شده بود، نگهبان این طرز زیست. پسرش، بشار اسد، ریاست‌جمهوری را به ارث برد ولی به‌هیچ‌وجه مانند پدرش جذبه نداشت. بشارِ لاغر و دراز، با دندان‌های خرگوشی، دنبال راهی بود که خود را نشان دهد، و بسیار تحت تأثیر حزب‌الله و رهبرش نصرالله بود، که توانسته بود کاری را عملی کند که حتی پدرش هم نتوانست. حزب‌الله با کمک‌های شایان ایران توانست به پیروزی‌ای برسد که تمام ارتش اعراب از شکل‌گیری اسرائیل در سال 1327 آرزویش را داشت: آزادسازی قلمروی اعراب.اردیبهشت 1389، خسته از جنگ چریکی حزب‌الله، اسرائیل از جنوب لبنان عقب‌نشینی کرد و به بیش از دو دهه اشغال پایان داد. ایست‌های بازرسی و زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌های خود را برداشتند و همراه با چند صد متحد خود در گروه‌های شبه‌نظامی محلی رفتند. مسلمانان و مسیحیان یک‌صدا از حزب‌الله متشکر بودند؛ در سراسر منطقه برای حزب‌الله جشن گرفتند. درست موقعی که دور دیگری از مذاکرات صلح اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها شکست خورد، نصرالله گفت «این پیروزی عظیم را به ملت مستضعف ما در فلسطین اشغالی تبریک عرض می‌کنم... راه فلسطین از مقاومت و قیام است، مقاومت جدی و قیام واقعی...مانند لبنان. به اعراب و امت اسلام می‌گویم که دورۀ شرم، شکست و تحقیر به سر رسیده است».نصرالله از خمینی، خامنه‌ای و سوریه تقدیر و تشکر کرد. حتی یک کلمه هم از رهبران لبنان نگفت. یک نفر بود که اسم نبرد، ولی عقب‌نشینی اسرائیل را پیروزی خود می‌دانست: قاسم سلیمانی، رئیس سپاه قدس، شاخۀ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مسئول صدور و حفاظت از انقلاب بود. او را به خاطر تمام پیکارهای خط مقدمی که در جنگ با عراق از آن‌ها جان سالم به دربرده بود، شهید زنده می‌نامیدند. همکاری او با حزب‌الله و نصرالله بیش‌ازپیش نزدیک شده بود. نقشه‌های عظیمی در سر داشتند. چشم به آن‌سوی مرز در اسرائیل دوخته و حتی بیت‌المقدس را در دسترس خود می‌دیدند. نصرالله، که زمانی طلبه‌ای هجده‌ساله و شیفتۀ خمینی در نجف بود، حالا برای رهبر معظم و ولایت پیروزی کسب کرده بود. نصرالله قهرمان اعراب هم شده بود، در نظرسنجی‌ها محبوب‌ترین رهبر در خاورمیانه و جایگزین حاکمانی دانسته می‌شد که گوش‌به‌فرمان آمریکا بودند. سال 1389، هنوز می‌شد رهبری شیعه موردستایش جمعیتی سنی قرار بگیرد، ولی این هم خیلی زود ناممکن می‌شد.رهبران شیعه‌ای مانند حسین الحسینی و سید هانی فحص امیدوار بودند که حزب‌الله سربازان خود را مرخص کند و کمی اهل تشیع را راحت بگذارد- بالاخره وظیفه‌اش را انجام داده بود. ولی حزب‌الله سلاح زمین نگذاشت. مهرماه، پنج ماه هم از عقب‌نشینی اسرائیل نگذشته بود که حزب‌الله سه سرباز اسرائیلی را لب مرز گروگان گرفت و در عملیاتی پلیسی، یک تاجر اسرائیلی را دستگیر کرد. سربازها در عملیات کشته‌شده بودند، ولی جسد آن‌ها و تاجر با چهارصد زندانی فلسطینی و سی زندانی لبنانی مبادله شد که سال‌ها در زندان‌های اسرائیل گرفتار بودند. عالم عرب سر از پا نمی‌شناخت: حزب‌الله دوباره گل کاشت- اسرائیل به‌زانو درآمد. ولی بازهم در پس ذهن بسیاری این پرسش وجود داشت که چرا شیعیان این‌همه پیروزی کسب می‌کنند؟ چرا سنی‌ها نه؟ حریری تازه برای بار دوم نخست‌وزیر شده بود، پس از دو سال دوری از قدرت. اقدامات حزب‌الله اعصابش را خرد کرده بود-این آن تصویری نبود که او می‌خواست از لبنان به جهانیان نشان بدهد-ولی دستش بسته بود.حزب‌الله تازه داشت قوت می‌گرفت، و پس از عقب‌نشینی اسرائیل، حالا قلمروی بیشتری در جنوب لبنان در اختیارش بود: کیلومترها تپه‌های چروکیده رو به شمال اسرائیل، روستاها و شهرهایی که مردان سیاه‌پوشش می‌توانستند سوار موتور در آن‌ها گشت بزنند، دیوارهای بیشتری برای چسباندن پوستر شهدا، بام‌های بیشتری برای آویزان کردن پرچم‌های حزب‌الله و علامت‌های عزاداری امام حسین. ریش که زمانی، تحت اشغال اسرائیل، ایجاد شک و شبهه می‌کرد، حالا بلند نگه‌داشته می‌شد و زنان چادری از بیروت می‌آمدند که اقوامی را ببینند که مدت‌ها در روستاهای اشغالی گیر افتاده بودند. حزب‌الله آزادی‌بخش بود، بیشتر شیعه‌ها با حزب‌الله موافق بودند، ولی مسیحی‌ها و سنی‌های مناطق مرزی بااحتیاط برخورد می‌کردند. حزب‌الله که نسبت به اوایل پیدایش خود بالغ‌تر شده بود، تلاش کرد تا رعیت‌های جدید خود را با ظرافت بیشتری جذب کند. دیگر خبری از انتقام و قتل و شکستن شیشه‌های مشروب نبود-هنوز نه.حکومت لبنان، ناتوان از اعمال قدرت در مناطق تحت کنترل حزب‌الله، حضور بسیار اندکی در مناطقی داشت که پس از سال‌ها اشغال به‌شدت نیاز به کمک داشتند. حزب‌الله هرماه میلیون‌ها دلار از ایران و شیعیان ثروتمند خارج‌نشین بودجه می‌گرفت. مدرسه‌های امام خمینی و گروه‌های پیشاهنگی مهدی شکل گرفت؛ حسینیه‌های بیشتری ساخته شد. مراسم عاشورا بزرگ‌تر، پررنگ‌تر و طولانی‌تر شد. حزب‌الله، در تلاش برای تداوم آمادگی پیروان خود، از تعداد فزایندۀ مراسم مذهبی در ایران تقلید کرد. تعداد روزهای مراسم عاشورا بیشتر شد. یکی به دیگری رسید و عاشورا و اربعین به یک دورۀ زاری و سینه‌زنی طولانی تبدیل شد. شیعیانی که از حزب‌الله پیروی نمی‌کردند بیشتر حس بیگانگی کردند و تغییراتی را که در جامعه شاهد بودند ایرانی‌سازی تشیع نامیدند. تمام جنوب لبنان حس کرد در دژ حزب‌الله قرار گرفته، با عکس‌های خمینی و خامنه‌ای روی دیوارهایی که فقط چند کیلومتر با مرز اسرائیل فاصله دارد. شاخۀ بازسازی حزب‌الله، جهاد سازندگی، بیمارستان‌ها را بازسازی و داروخانه‌ها را پر کرد، جاده‌ها را آسفالت و دکل‌های برق را تعمیر کرد. بچه‌ها به‌طور ویژه هدف قرار می‌گرفتند-باورها، شعارها و تصویرهای حزب‌الله از طریق‌ آن‌ها می‌توانست خانه‌ها را، صرف‌نظر از جهت‌گیری سیاسی خانواده‌ها، تسخیر کند. حزب‌الله اردوگاه‌های تابستانی می‌ساخت و بچه‌ها با برچسب‌ها و کلاه‌های لوگوی حزب‌الله برمی‌گشتند. برای بچه‌ها خیلی هیجان داشت. والدین غیرمذهبی یا غیرسیاسی حواسشان بود، ولی خیالشان راحت بود که بالاخره سر بچه‌هایشان در تابستان گرم شده است. کم‌کم درون خانواده‌ها تنش ایجاد شد، نوجوان‌ها می‌خواستند به صف مبارزۀ نظامی بپیوندند یا چادر سر کنند. فروش مشروب ممنوع شد، برخی مغازه‌ها از ترس اطاعت کردند و برخی مقاومت. تخته‌نرد و ورق بد دانسته شد. کافه‌ها تعطیل شدند. هیچ کار فرهنگی وجود نداشت-مگر برنامه‌های حزب‌الله در تمام رسانه‌های موجود. حال‌وهوایی فراگیر و همه‌گیر ایجاد شد-حتی بدیعه فحص هم نتوانست مقاومت کند، چون سال 1365 وقتی تازه از ایران به لبنان برگشته بود، هنوز معلوم نبود که حزب‌الله چه آینده‌ای خواهد داشت، به‌جز این‌که گروهی مسلح در حال مبارزه با اشغالگری اسرائیل است.مهندسان جهاد سازندگی حزب‌الله لبنان، جهاد البنابدیعه باوجود پیشینۀ پدرش در ناامیدی از انقلاب اسلامی و حیرت خودش هنگام بازگشت از ایران در میانۀ دهۀ 1360  از دیدن چادری شدن بعضی زن‌ها در روستایش، جبشیط، خود ردای سیاه را به سر کرد. عاشق یکی از جنگجویان حزب‌الله شده بود و از سرباز حزب‌الله انتظارهایی می‌رفت، پس پیروی کرد. ازدواجش دیری نپایید. برای شکست هر ازدواج دلایل زیادی هست؛ در مورد بدیعه، پدری هم بود که بیشتر و بیشتر از حزب شوهرش انتقاد می‌کرد. در مقام همسر یک حزب‌اللهی، خودی حساب می‌شد، ولی هرگز به‌طور کامل اطاعت نکرد. روش‌های حزب‌الله را خوب بلد بود و مغزش ناخودآگاه طغیان می‌کرد. در مقام مُطَلَقۀ یک حزب‌اللهی، دو برابر موردحمله بود: یک‌بار توسط جامعه‌ای که می‌خواست انتقام کارهای پدر را از دختر بگیرد و یک‌بار توسط دادگاه‌های مذهبی که در لبنان مسائل شخصی را حل می‌کردند و علیه زنان تبعیض قائل می‌شدند. بدیعه همچنان در شهر نباتیه زندگی می‌کردی که زمانی مرکز فرهنگی جبل عامل بود، مرکز تحصیلات شیعیان با سنت شعر پرآوازه، که حالا مرکز حزب‌الله شده بود. نگران پسر نوجوانش بود. وقتی یکی از همسایه‌ها به او گفت که پسرش را دیده که وارد مسجدی شده که از مراکز عضوگیری حزب‌الله است، به پدر خود در بیروت زنگ زد. او هم سریع خود را به نباتیه رساند و خواست که نوه‌اش را به او بدهند. عقاید سیاسی سید مهم نبود، کسی نمی‌توانست به مردی با عمامۀ سیاه نه بگوید. سید فحص پسر نوجوان را به بیروت برد و آنجا نگه داشت، دور از چنگال حزب جنگ ابدی و شهادت. وزن حزب جامعۀ شیعیان را عوض کرده بود و حالا داشت کشور را به زیر می‌کشد.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 12:02:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>14 شکستگی (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/14-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-1-n61noz3n4dtj</link>
                <description>لبنان، عراق 1384-1385از زمان آدم تا به امروز، انسان‌ها مثل دندانه‌های شانه مساوی آفریده‌شده‌اند. عرب بر عجم و سفید بر سیاه فضیلتی ندارد، مگر با نقوی حدیث نبویدوران انتقام در سال 1384 با یک ترور آغاز شد. سپس حملۀ هوایی. و در آخر، به دار آویختن. هر یک مردی بانفوذ را کشت و پیامدهای گسترده داشت. هر سه مرد عرب، سنی و خودساخته بودند. ولی دنیاها و آرمان‌های آن‌ها به‌قدری در واقعیت متفاوت بود که هیچ شباهتی به هم نداشتند. یکی هیچ‌کاره‌ای بود که به تروریستی مشتاق نابودی همه‌چیز تبدیل شد؛ دومی انقلابی‌ای بود که به دیکتاتوری متکبر تبدیل شد و روح ملتش را نابود کرد؛ سومی، پسر سبزی‌فروشی بود که میلیاردها دلار در عربستان پول درآورد و بعد کشورش را از نو ساخت و به مِستر لبنان مشهور شد. ابو مصعب زرقاوی، صدام حسین و رفیق حریری، هر سه به‌نوبۀ خود با اعمال زور کار خود را پیش می‌بردند، ولی با اهداف بسیار متفاوت، زندگی بسیار متفاوتی داشتند. مرگ آن‌ها، ظرف دو سال (به دست قاتلانی بسیار متفاوت)، شکستگی نامحسوسی در روان جمعی عالم اسلام اهل سنت ایجاد کرد-لحظه‌ای دراز و کش‌دار که واقعیت‌ها را وارونه و هویت‌های تاریخی را عوض کرد، وقتی قدرتمندان احساس قربانی بودن و مظلومین شروع به ظلم کردن کردند.ایران از سال 1382 به‌شدت در حال تلاش برای بهره‌برداری از حملۀ آمریکا به عراق بود. صدام، دشمن ایران، از بین رفته و طالبان هم، دشمن دیگر در شرق در افغانستان، دیگر نبود. ایران به فکر گسترش قلمرو خود افتاده بود. متحدان و نایبان تهران از آشوب تغذیه می‌کردند و قلمروهایی که به دست آورده بودند را، از عراق تا لبنان، تثبیت می‌کردند. حذف این سه مرد در این برهۀ زمان به احساس عدم امنیت سنی‌ها افزود، به شکلی که مردم برای جبران این تضعیف قدرت و تحقیر ناشی از شکستِ واقعی یا خیالی، به‌سوی درمانی دهشتناک رفتند: پذیرش، یا تأکید در سکوتِ، شرورانه‌ترین خشونت‌ها.اول ترور آمد، اعلام جنگ در روز ولنتاین سال 1384، کمی بیرون از هتل مشهور سن ژرژ بیروت. هتلی که روزی پاتوق ملکه‌های زیبایی و جاسوس‌ها بود و از استخر روباز آن می‌شد درخشش دریای مدیترانه را دید، حالا ساختمانی متروک و پر از سوراخ شده بود، یکی از جواهراتی که از پایان جنگ داخلی لبنان با صلح‌نامۀ سوریه در سال 1369 بازسازی نشده بود.وقتی سربازان سوری در آن سال کنترل لبنان را (با تأیید ضمنی آمریکا) به دست گرفتند و در عوض، سوریه در عملیات توفان صحرا شرکت کرد، حافظ اسد درواقع معاهدۀ طایف سال 1368 را ادامه می‌داد، تقسیم قوا میان مذاهب مختلف لبنان که با کمک عربستان میسر شده بود. سوریه با چهل هزار سرباز وظیفۀ محافظت از صلح را بر عهده گرفت -یک سرباز سوری در ازای هر صد لبنانی. همۀ نیروهای شبه‌نظامی موظف به خلع سلاح شدند، ولی استثنایی نانوشته برای آن‌هایی وجود داشت که با ادامۀ اشغالگری اسرائیل در جنوب لبنان مبارزه می‌کردند، مقاومتی که مشروع دانسته می‌شد. حزب‌الله، که هنوز سازمانی جوان بود، خیلی سریع از این استثنا استفاده کرد و خود را به‌طور کامل جنبشی مقاومتی جا زد. در آن دوره، تمام رقبای خود را حذف کرده و از باقیماندۀ رقبا هم قوی‌تر شده بود. گروگان‌های غربی هم در اختیار داشت و دنیای خارج نمی‌توانست با فشار آوردن به حزب‌الله جان آن‌ها را به خطر بیندازد. حسین الحسینی، سیاستمدار شیعه و دوست امام موسی صدر، در سال 1364 رئیس مجلس شده بود. او یکی از بانیان معاهدۀ طایف بود. هدفی جز پایان خونریزی نداشت- بیش از صد و پنجاه‌هزار لبنانی و غیر لبنانی کشته شده بودند. همچنان باور داشت که با پایان جنگ داخلی، عجایب المخلوقاتی به اسم حزب‌الله از لبنان و جامعۀ شیعیان محو خواهد شد. ولی او هم، ناخواسته، با این کار بقای حزب‌الله را تضمین کرد.حزب‌الله ابزاری مفید برای اسد شده بود. شیر مکار دمشق خود را درستکار جا زد و با رابطۀ خوبی که با ایران داشت باعث آزادی گروگان‌های غربی شد. واشنگتن را با پذیرش مذاکرات صلح با اسرائیل راضی نگه داشت و درعین‌حال از حزب‌الله برای سیخونک زدن به اسرائیل در مرز لبنان استفاده کرد تا اهرم فشاری در مذاکرات داشته باشد. به ایران فهماند که به حزب‌الله اجازۀ فعالیت در لبنان را داده، ولی رئیس کشور خودش است. اسد با اتحادش با ایران عربستان و کشورهای امیرنشین خلیج‌فارس را مدام می‌ترساند و آن‌ها برای خنثی‌سازی توطئه‌های احتمالی مدام به او یارانه‌های هنگفت می‌دادند. اسد سال‌ها روی مرز باریک نزدیکی با ایران و عدم رویارویی با عربستان حرکت کرد، زیستی غریب که جیب او را پر از پول کرد و به حزب‌الله کمک کرد جای پای خود را در لبنان محکم کند و مهمات و «جامعۀ مقاومت» خود را بسازد- زیستی که در دوران آشتی ایران و عربستان در دهۀ هفتاد رونق گرفت و پسر و جانشین اسد، بشار اسد، آن را حفظ کرد تا بالاخره در 26 بهمن 1383، رأس ساعت 12:55 بعدازظهر، در بین کاروان شش خودرو جلوی هتل سن ژرژ منفجر شد.‌</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Wed, 16 Sep 2020 00:15:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 هابیل و قابیل (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/13-%D9%87%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%84-3-jqkspmjeorhs</link>
                <description>اواخر اسفند 1381، چند روز پس از آغاز عملیات بمباران «شوک و تحیر» آمریکا که پیش‌درآمد اشغال زمینی بود، رژیم صدام فرصت را مغتنم شمرد که ده‌ها زائر کربلا را پیش از عاشورا دستگیر کند. سپس ناگهان مجسمه‌های صدام سرنگون شد و دیکتاتور فرار کرد. اواسط اردیبهشت، صدها هزار شیعه از کربلا به سرتاسر عراق پیاده‌روی کردند تا اربعین، چهلمین روز سوگواری شهادت امام حسین، را برگزار کنند. پایان شهادت خود را جشن می‌گرفتند. در عراق، در سرزمین ایثار امام حسین، آیین‌های محرم همیشه پرشورتر از باقی جهان اسلام برگزار می‌شد. مردان، زنان و کودکان روزها پیاده می‌رفتند و برخی چهاردست‌وپا خود را حرم می‌رساندند. پرچم‌های سبز یا سیاه تکان می‌دادند، آرام و موزون به سینه می‌کوبیدند، دست راست خود را بالا و پایین تاب می‌دادند و کوب. بالا، پایین، کوب. برخی با زنجیر به پشت خود می‌زدند. این آیین خیره‌کننده درعین‌حال بیعتی دوباره با مذهب تشیع و نمایش قدرت شیعیان در عراقِ جدید بود. سال‌به‌سال، کربلا نفرات بیشتری را به خود جذب می‌کرد، میلیون به میلیون، تودۀ انبوهی از جمعیت که به پنج برابر حجاج سالانۀ مکه رسید. درهای نجف و کربلا حالا برای جهانیان باز شده بود، یا دست‌کم برای آن‌هایی که جرئتِ سفر به کشوری را به خود می‌دادند که هنوز تحت اشغال بود و به‌سوی خشونت می‌لغزید. اولین زائران عراقی‌های خارج نشین بودند و بعد ایرانی‌ها. ایرانی‌ها با اتوبوس‌هایی که یک راهنمای رسمی داشت از مرز رد می‌شدند. مردهایشان آن‌قدری سن و سال داشتند که جنگ ایران و عراق را یادشان باشد و سرودی که پانزده سال پیش تا خط مقدم همراهشان بود:از سر و جان بهر فتح نینوا باید گذشت خیز ای رزمنده شیرخانه از دشمن بگیر بهر پیروزی از کربلا باید گذشت [این نوحۀ صادق آهنگران با حذف «آزادی قدس» از زیرنویس در مستندی از شبکۀ پی‌بی‌اس پخش و مرجع نویسندۀ کتاب شده است]حالا، برخی از عراقی‌هایی که مجبور به ترک وطن شده بودند به کربلا و موطن خود برمی‌گشتند که علاوه بر زیارت، به هدفی برسند که در دهۀ شصت می‌خواستند همراه با ایرانیان محقق کنند. آیت‌الله حکیم، رهبر شورای عالی انقلاب اسلامی به نجف برگشته بود. همچنین همکاران رزمندۀ او، هادی الأمیری و سپاه بدر. حکیم گویی نظرات خود را معتدل‌تر کرده بود: به همکاری با آمریکا تن داده بود و توصیه می‌کرد که فعلاً با اشغال کنار بیایند. بالاخره، بازگشت پیروزمندانۀ او بدون آمریکا ممکن نبود. خواستار اتحاد بود.کمی پس از امامت نماز جمعۀ 7 شهریور 1382، آیت‌الله حکیم از مرقد امام علی در نجف خارج و از ایوان صحن جنوبی به خیابان وارد شد. با عبا و عمامۀ سیاه سوار ماشین شد. ناگهان، روز به شب تبدیل شد. مردم شنوایی خود را برای مدتی از دست دادند. از آسمان خون، دمپایی، میوۀ خشک، اعضای بدن، آب‌نبات و تکه‌های آجر بارید.کسی فریاد کشید: «سید مرده. سید را کشتند.»انفجار ماشین به‌قدری قوی و به حکیم نزدیک بود که شاهدان گفتند بدنش به‌کلی در هوا ناپدید شد. گودالی یک متری در زمین ایجاد شد. مرقد آسیب دید. بازارچه‌ای دوطبقه در آن نزدیکی با خاک یکسان شد. نودوپنج نفر کشته و حدود پانصد نفر زخمی شدند. در نزدیک‌ترین بیمارستان بلبشویی بود از اقوام مجروحان که در راهروها و سالن‌های انتظار جمع شده بودند. عده‌ای مرد جوان با پیراهن اتوکشیده، بی‌سیم و کلاشنیکف براق آمدند و مشغول برقراری نظم شدند. رئیس آن‌ها مشخص بود: مردی پنجاه و اندی ساله، با شلوار خاکستری و پیراهن سفید. به پرستارها گفت اگر لوازم کم دارند بگویند، دکترهای مستأصل را دلداری داد. مثل مقامات دولت عراق رفتار می‌کرد. عربی حرف می‌زد، ولی با لهجه‌ای غلیظ: ایرانی بود و مردان جوان از سپاه بدر بودند. برخی از همکارانشان در میان زخمی‌ها بودند، شاید محافظان حکیم بودند. مرد ایرانی فرمانده آن‌ها بود، به‌احتمال‌قوی عضو سپاه پاسداران. به دکتری عراقی دلداری می‌داد که مدام می‌پرسید چرا کسی باید چنین کاری بکند؟مرد ایرانی جواب داد: «نمی‌فهمی؟ بهمان اعلام جنگ کرده‌اند».انگار حس می‌کرد یا می‌دانست که این قتل کار مقتدی یا دیگر شیعیان نیست، کار سنی‌هاست. و نه حکومتی سنی که با اعدام غیرقانونی شیعیان را سرکوب کرده باشد، نه-این کار جنگجویان سنی، قاتلان فرقه‌ای، ضدشیعه‌ها بود....این جنگ بود. همچنین، از حملۀ وهابی‌ها به کربلا در سال 1180، این نخستین بار در عالم عرب بود که مبارزان سنی به‌طور مشخص به‌قصد کشتن شیعه‌ها حمله می‌کردند. در پاکستان، کشتار فرقه‌ای با قتل‌عام 1366 ضیا در مرز افغانستان آغاز شده بود، وقتی دیکتاتور پاکستانی جنگجویان سنی را به روستاهای شیعه فرستاد. از پیشاور تا عراق، نفرت و خشونت فرقه‌ای مرحله‌به‌مرحله خشن‌تر شده بود و در ذهن مردانی جا خوش کرد که هرکدام می‌خواست از استاد خود جلو بزند.حمله‌ای که آیت‌الله حکیم را کشت کار ابو مصعب الزرقاوی بود، دست‌پروردۀ ابو محمد مقدیسی، نظریه‌پرداز اردنی که مدتی در پیشاور بود و رساله‌های ضدعربستان او الهام‌بخش اولین بمب‌گذاری‌های عربستان در دهۀ 1370 شده بود. ابو مصعب الزرقاوی اسم مستعار احمد فضيل الخلايلۀ اردنی بود که از دبیرستان شهر زرقا ترک تحصیل کرده و از لات‌بازی و تولید مشروب خانگی به جبهۀ جنگ افغانستان در اواخر دوران اشغالگری شوروی رسیده بود. سپس در زندان اردن در سال 1371 با مقدیسی آشنا شد و با حمایت او به رهبر و عضوگیر موفقی تبدیل شد. پس از حبس، در سال 1378 به افغانستان برگشت و با سرمایۀ القاعده گروهک تروریستی خود را ایجاد کرد. زرقاوی یاغی بود و اوایل از بیعت با بن‌لادن سر باز زد، ولی القاعده وی را راهی خوب برای نفوذ بالقوه به برخی کشورها یافته بود. پس از یازده سپتامبر و حملۀ آمریکا به طالبان، زرقاوی از ایران به شمال عراق فرار و در تابستان 1381 اردوگاه گروهک خود، انصار الأسلام، یاران اسلام، را برپا کرد. نام زرقاوی را به‌جز برخی تروریست‌ها، هیچ‌کس نشنیده بود. ولی در 16 بهمن 1381 به شهرت جهانی رسید.وزیر خارجۀ آمریکا، کالین پاول، در سازمان ملل مشغول ارائۀ دلیل برای برکناری صدام بود. دولت آمریکا تمام بهانه‌ها و ابزارهای ممکن را برای توجیه جنگ به کار گرفت: سلاح‌های کشتارجمعی عراق، مردم‌سالاری در خاورمیانه، و حالا، ارتباط صدام با القاعده. پاول گفت: «عراق امروز پناهگاه شبکۀ تروریستی مهلکی به رهبری ابو مصعب زرقاوی است، که همکار و متحد اسامه بن‌لادن و فرماندهان القاعده است». چهرۀ ریشوی زرقاوی در نمایشگر بزرگ به نمایش درآمد. پاول مدعی شد که القاعده و صدام از طریق زرقاوی مشغول همکاری هستند. دریکی از سخنرانی‌ها، پاول بیست‌ویک بار نام زرقاوی را آورد. از دیکتاتور سکولاری مانند صدام بعید نبود که از دین یا اسلام‌گراها در راستای اهداف خود استفاده کند، ولی هیچ ارتباط رسمی بین القاعده و رژیم عراق وجود نداشت. زرقاوی به عراق نرفته بود که به صدام کند، بلکه به دنبال اهداف جهادی خود بود. و آمریکایی‌ها تازه تمام موانع راه رسیدن او به بغداد را برایش هموار کرده بودند.ابو معصب الزرقاویبا آغاز کارزار نظامی آمریکا، مردان جوان جلوی سفارت عراق در دمشق، در نزدیکی سفارت آمریکا، صف کشیدند. از الجزایر، اردن و عربستان آمده بودند که شاید بتوانند در تکرار جهاد افغانستان یا چچن شرکت کنند، ولی این بار جهاد علیه بزرگ‌ترین کفار بود- آمریکایی‌ها. سوری‌ها هم آمدند. در سفارت عراق، به همۀ آن‌ها پاسپورت تقلبی دادند که راحت‌تر از مرز عبور کنند. سوار اتوبوس شدند و از مرز عراق گذشتند، آمادۀ جنگ و مرگ. مقامات سوری، ازجمله مفتی اعظم، به‌طور علنی این جهاد را تبلیغ می‌کردند، به امید این‌که آمریکایی‌ها به باتلاقی بیفتند که دیگر وقت برای سرنگونی باقی دیکتاتورها برایشان نماند. عراق بستری مناسب برای مبارزۀ سنی‌ها بود، حتی بیشتر از آنی که زرقاوی رؤیایش را داشت.عراق که تمام دهۀ 1370 را تحریم و جدا از دنیا بود، در خود فرورفت. سرزمین باغ عدن و گهوارۀ تمدن و یکی از عجایب هفت‌گانه، باغ‌های معلق بابل؛ کشور اولین وزیر زن عرب در سال 1338، با برابری حقوق زنان در قانون اساسی سال 1349؛ زادگاه معمار نامی، زها حدید؛ کشوری که هنرمندان آکادمی هنرهای زیبای آن شاهکارهای برهنه می‌کشیدند-آن عراق دیگر وجود نداشت. قحطی، زیرساخت‌های فرسوده، نرخ فزایندۀ مرگ‌ومیر اطفال، هزاران پناه‌جو در خارج- دهۀ 1370 کشور را از تو خالی کرده بود. ناچاری مردم را به‌سوی ایمان می‌برد، و در عراق ملت دسته‌دسته به مسجدها می‌شتافتند و زنان بیشتر و بیشتر محجبه می‌شدند.صدام مُدها را تشویق و کنترل می‌کرد. صدامی که سیگار برگ می‌کشید و مشروب موردعلاقه‌اش شراب ماتئوس روزِی بود، راه‌کارهای مختلفی را برای تظاهر به مسلمانی امتحان کرد. در دهۀ شصت، برای رد اتهام‌های ایران، همایش مردمی اسلامی را با کمک عربستان برگزار کرد. در جنگ کویت سال 1370 و پس‌ازآن، صدام تلاش کرد خود را رئیس‌جمهور معتقدی جلوه دهد که با کفار غربی مبارزه می‌کند. ولی صدام نگران بود: نفوذ سلفی‌ها را حس می‌کرد و از ارتباط برخی از آن‌ها با دشمن جدیدش، عربستان، می‌ترسید. اطلاعات عراق تلاش‌های روحانیت عربستان برای صدور پروپاگاندای وهابی به کشور را ثبت کرده بود. سال 1372، برای آرام کردن مردم و همچنین پیشگیری از گسترش وهابیت در عراق، کارزار ایمان را آغاز کرد که اسلام مورد تأیید حکومت را ترویج کند.دروس دینی در مدرسه‌ها اجباری، الکل ممنوع، قرآن به‌طور گسترده چاپ، و مسجدهای بیشتری احداث شد. با شلوغ‌تر شدن مسجدها، افسران اطلاعاتی مأمور کنترل روحانی‌ها و پیروانشان شدند. اکثر روحانی‌ها سلفی بودند، جریانی که از سال 1357 جلوی چشم صدام مدام در حال رشد بود.صدام در آن سال اعضای گروه موحدون را مدت کوتاهی زندانی کرد، گروه سلفی افراطی که از وهابیت الگو گرفته بودند. برخی از اعضای کلیدی آن‌ ارتشی بودند. با اخراج از ارتش، به زندان ابوغریب افتادند و با اسلام‌گراهای همفکر خود آشنا شدند. در میانۀ دهۀ شصت آزاد شدند و شروع به ترویج و عضوگیری در مسجدهای سرتاسر کشور کردند. کسانی که به شیخ بن باز سعودی «شیخ پدر» می‌گفتند و جهیمان القطیبی را می‌ستودند به حج رفتند و رساله‌های وهابی آوردند. پس از سال 1372، از کارزار ایمان در راستای اهداف خود استفاده کردند. افکار تند خود را مسکوت نگه داشتند و خود را خادم حکومت و آمادۀ کمک به اسلامِ صدام جلوه دادند. کم‌کم بسیاری از افسران ارتش و اعضای حزب بعث، خسته از سال‌ها جنگ، به مسلمانان سفت‌وسخت تبدیل شدند. برای خبرچینی مدام به مسجد می‌رفتند، ولی کم‌کم سلفی‌گری به مغزشان رسوب کرد.برخی موحدون و سلفی‌های عراق فقط به ترویج اسلام مشغول بودند، ولی برخی گرایش‌های خشونت‌طلبانه داشتند. گروهک‌هایی زیرزمینی تشکیل شد که رساله‌های جهاد، مانند نوشته‌های المقدیسی، در آن‌ها می‌چرخید. حوالی سال 1378، صدام از ترس این‌که مُدِ اسلامی‌سازی از دستش خارج نشود، ده‌ها نفر را اعدام و صدها نفر را زندانی کرد. فروشنده‌ها، افسران پلیس و ارتش از روستاها و شهرهای دورافتاده در زندان باهم دوست شدند و شبکۀ سلفی‌گری را گسترش دادند. مهرماه 1381، صدام صدای طبل جنگ را شنید و زندان‌ها را تخلیه کرد. کلکی که تمام دیکتاتورها سوار می‌کنند: خرابکاری پیشدستانه. اگر نمی‌توانست در قدرت بماند، بذر آشوب می‌کاشت که هیچ‌کس دیگر هم نتواند حکومت کند. تروریست‌های سلفی حالا افسار پاره کردند. وقتی زرقاوی به عراق رسید، فکر می‌کرد به کشور کفار سکولار آمده، یا حداقل باید اول به‌زحمت سلفی‌گری را ترویج کند تا بتواند عضوگیری را آغاز کند. ولی به‌جای آن، با کشوری روبه‌رو شد که شبکۀ مفصل سلفی‌ها تا رده‌های بالای حکومت نفوذ کرده بود. کارزار ایمان صدام بستری شد برای هم‌خوابگی سلفی‌گری و ملی‌گرایی، مولود عجیب و غیرمستقیم رقابت ایرانی و عربستان که در سال‌های پس‌ازآن به تشکیل دولت اسلامی عراق و شام کمک می‌کرد.در آشوب پس از سقوط رژیم در سال 1382، سلفی‌های متعصب با سربازان و افسرانی وجه اشتراک پیدا کردند که پس از انحلال ارتش چهارصدهزارنفری عراق توسط آمریکا از کار بیکار شده و ناراضی بودند. بعد، جنگجوهای عربی که با اتوبوس به عراق آمدند هم به آن‌ها اضافه شدند. قیام سنی‌ها برای ضدیت با سربازان آمریکا به راه افتاد. سیاست‌گذاران واشنگتن سال‌ها وقت تلف کردند و بخت بهبودی کوتاه‌مدت عراق پس از دیکتاتوری از میان رفت. بیش از نیم میلیون عراقی کشته شدند. بیش از چهار هزار سرباز آمریکایی کشته و نزدیک به چهل هزار نفر زخمی شدند. انشعاب‌ها و رقابت‌ها شکل گرفت، جنگ‌های خیابانی و ماشین‌های بمب‌گذاری‌شده. بعضی فقط می‌خواستند با اشغالگری مقابله کنند و برخی فرصتی برای تشکیل حکومت اسلامی می‌دیدند-حکومت اسلامی سنی که زخم عمیق قدرت گرفتن شیعیان و ایران در عراقِ پساصدام را التیام بخشد. اخبار از خیزش شیعیان پر شد. جنگجوهای سنی به‌شدت پرشمار شدند. ده‌ها مرد جوان سنی به مبارزه پیوستند، تازه‌ترین نسل «کاروان شهدا» که از عبدالله عزام و بن‌لادن در پیشاور آغاز شده بود.در چند سال اولِ پس از اشغال، بیش از نیمی از جنگجوهای خارجی در عراق زادۀ عربستان بودند و تروریست‌های سعودی بیش از تمام ملیت‌های دیگر عملیات انتحاری انجام دادند. با این‌که رقم سرانه نسبت به جمعیت عربستان ناچیز بود، در نسبت به سایر کشورها به‌قدری زیاد بود که واشنگتن مستأصل شد و به ریاض گله کرد که باعث ناکامی بازسازی عراق شده است. آمریکا عربستان را متهم کرد که نتوانسته جلوی سیل جنگجوها و تأمین مالی گروه‌های مسلح از خاک عربستان را بگیرد. عربستان سفر شهروندان خود به عراق را به‌کلی تکذیب کرد.عربستان به‌طور غیررسمی ناراحت نبود و، مثل همیشه، امکان تکذیب را برای خود باز می‌گذاشت؛ حکومت چیزی را سازمان‌دهی نمی‌کرد. ولی اشخاص سعودی پول اهدا می‌کردند، همان‌طور که در جنگ افغانستان کرده بودند، و کسی به واعظان عصبانی کار نداشت که برادران خود را به جنگ با کفار در عراق می‌خواندند. در سرتاسر عربستان، مردم با هیجان داستان‌هایی را که از خط مقدم شنیده بودند برای هم تعریف می‌کردند. یادبودهای شهدای دلیر در اینترنت موج می‌زد. عربستان برای مدتی چشم‌پوشی کرد؛ بد هم نبود که جوان‌های تندوتیز در این برهه داشتند به عراق می‌رفتند و کشته می‌شدند. آغاز مبارزه در عراق با موج نخست بمب‌گذاری در مجتمع‌های مسکونی ریاض در سال‌های 1382 و 1383 مصادف شده بود. عراق سوپاپ اطمینانی خوب بود.سعودی‌ها به آمریکایی‌ها هشدار داده بودند که عراق را اشغال نکنند، چون به سود هیچ‌کس نیست و باعث خیزش دوبارۀ بنیادگرایی می‌شود و دامن آمریکا و اروپا را خواهد گرفت. گفتند عراق را نباید تخریب کرد، ولی درواقع نگران عراقی بودند که شیعیان در آن حاکم باشند و ایران حرف آخر را بزند. قیام سنی‌ها پادزهری کشنده بود.سوم اسفند 1384، پنج دقیقه به هفت صبح، چند انفجار عظیم سامرا را به لرزه انداخت. دو مسجد مشهور هزارساله در این شهر بود: یکی با منارۀ مخروطی خاص و پلکانی بیرونی که پنجاه متر دور آن بالا می‌رفت، و دیگری با گنبد طلا. سامرا، که فقط یک ساعت از بغداد فاصله و در کرانۀ شرقی دجله قرار دارد، لایه‌لایه تاریخ هزاران سالۀ کل بشریت از دوران بین‌النهرین را در خود داشت. پیش از انتقال به بغداد در سال 271، خلفای عباسی مدت کوتاهی در سامرا پایتخت مجلل خود را ساخته بودند. ولی شهرسازی و معماری سامرا درگذر زمان تغییر نکرد- نمونه‌ای نادر از پایتخت اسلامی قدیم که تا دوران معاصر دست‌نخورده باقی‌مانده بود. پیشینۀ هم‌زیستی فرقه‌های گوناگون نیز به قرن‌ها قبل می‌رسید.منارۀ ملویهمنارۀ ملویه بخشی از مسجد اصلی شهر بود که خلفای عباسی ساخته بودند. منارۀ این مسجد سنی، در شهری با اکثریت اهل سنت، آن صبح هنوز پابرجا بود. ولی درون مسجد عسکری، با گنبد طلا، خاک و آوار همه‌جا را گرفته بود، تیرهای فولادی بیرون زده و آسمان آبی را می‌شد از سوراخ‌های بزرگ ایجاد‌شده در گنبد دید. پیکر امامان دهم و یازدهم شیعیان در این مسجد قرار داشت و جایی بود که آخرین امام، مهدی، به غیبت رفت. میراث معنوی مسجد بیش از هزار سال ادامه داشت و آن را به یکی از مقدس‌ترین مکان‌های شیعیان تبدیل کرده بود. ولی مسجد عسکری بخشی از تجربۀ جمعی شهر بود: روحانیان سنی قرن‌ها از این مسجد مراقبت کرده و سنی‌های سامرا، مثل شیعه‌ها، به آن قسم می‌خوردند. خانواده‌های سنی شجره‌نامۀ خود را باافتخار به امامان شیعه متصل می‌دانستند-تعلق فردی به تشیع یا تسنن با گذر زمان عوض می‌شد، ولی اشتراک هویتی باعث تداوم میراث غنی بود.یکی از این خانواده‌ها، خانوادۀ طبقه متوسط بدری بود. پدر متدین خانواده قرائت قرآن تدریس می‌کرد. بعضی از عموها کارمند حزب بعث بودند. یکی از پسرها، ابراهیم عواد ابراهیم البدری، سرگروه بچه‌های قاری محله بود. البدری در سال 1375 در دانشگاه اسلامی صدام ثبت‌نام کرد و کارشناسی ارشد گرفت. عاشق فوتبال بود ولی تحملش مدام کمتر و تعصب مذهبی‌اش بیشتر می‌شد. پس از اشغال عراق، آمریکایی‌ها او را به زندان انداختند ولی دیدگاه‌های جهادی خود را بروز نداد و سریع آزاد شد. در زندان با جهادی‌های دیگر و افسران نظامی ناراضی بیشتری آشنا شد. سپس به القاعدۀ عراق وصل شد و از این طریق به مأموریت در سوریه فرستاده شد. در دمشق، دکترای مطالعات اسلام گرفت. تمام این‌ها ظرف چند سال، وقتی جایگزین زرقاوی شد، به کارش آمد و بانام مستعار ابوبکر البغدادی مأمور برپایی حکومت اسلامی در عراق شد.ماجراهای غمبار جادویی و افسانه‌ای زادگاه بدری، سامرا، هزاران سال ماندگار شده و از منطقه فراتر رفته است، از کُتّابِ سلیمان در تلمود بابِلی تا انتصاب در سامرای جان اُهارا-از بهترین رمان‌های مدرن زبان انگلیسی- و حکایت نوکر تاجر در نمایشنامۀ سال 1312 سامرست موام، شپی. حکایت سامرا همیشه یکسان است: مردم برای فرار از چنگ مرگ به سامرا می‌روند، ولی می‌بینند که راه فراری از این شهر نیست و مرگ تا سامرا به دنبالشان آمده است.در آن صبح سوم اسفند 1384، زن عراقی جوانی عزم سفر از بغداد به سامرا را کرد. اطوار بهجت نترس بود، ولی بی‌احتیاط نبود. مرزها را یکی پس از دیگری شکست، آرام ولی قاطع، تا به یکی از سه زن اتاق خبر الجزیره در بغداد بدل شد، جایی که بیش از صد مرد کار می‌کردند. سپس به شبکۀ العربیه رفت. این زن سی‌ساله با لبخند شیرین خود عاشق روسری‌های رنگارنگ و مدر روز بود، که اغلب با گره‌ای بزرگ در کنار سرش می‌بست، مانند رقصنده‌های فلامنکو. دلش پر از شعر بود و از دانشگاه بغداد مدرک ادبیات عربی گرفته بود. با نوشتن در روزنامه‌های عراق در دوران صدام کار خود را آغاز کرده و سپس به تلویزیون دولتی رفته بود. با حملۀ آمریکا آزادی رسانه‌ای به وجود آمد. روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی بین‌المللی برای کار در عراق باید یک مراقب حکومتی می‌داشتند، بنابراین انواع روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی در عراق تأسیس شد. عکاس‌های عروسی به عکاس جنگ تبدیل شدند؛ دانشجوهای زبان انگلیسی مترجم گزارشگرهای خارجی شدند؛ شاعرها چهره‌های آشنای تلویزیون الجزیره شدند. اطوار اول مسئول خبرهای فرهنگی شد و آرام‌آرام ارتباط‌هایش را گسترش داد و از سردبیرها آن‌قدر خواهش کرد تا بالاخره مأموریت‌های مهم به او دادند. جمله‌هایش را با چاشنی اصطلاح‌های تحبیبی رایج عراقی‌ها (و لبنانی‌ها و سوری‌ها و سایر کشورهای منطقه) همراه می‌کرد که به زن، مرد، پیر یا جوان بودن مخاطب بستگی نداشت. «بله عزیزم» «چه می‌خواهی جانم؟» او که در سال 1356 به دنیا آمده، در مدرسه مدام تحت بمباران حزب بعث قرار گرفته و در تحریم دهۀ هفتاد عذاب کشیده بود، حالا مشتاق بود که با گفتن داستان عراق به کشورهای عرب منطقه خدمتی کوچک به کشورش بکند. او نماد زندۀ همزیستی شیعه و سنی هم بود که در بیرون از عرصۀ سیاست و جنگ به‌طور طبیعی رخ می‌داد. پدرش از اهل سنت سامرا و مادرش از اهل تشیع کربلا بود.اطوار بهجتوقتی خبر انفجار سامرا رسید، از سردبیرها خواهش کرد که اجازه دهند به سامرا برود. شهر خودش بود. خطرناک بود ولی از پسش برمی‌آمد. با دو مرد همکارش خود را به سامرا رساند. تنش در شهر بیش‌ازحدی بود که وارد شوند، پس از حومۀ شهر گزارش ضبط کردند. چند بار با میز خبر تماس گرفت. گزارش تلویزیونی را ضبط و به ایستگاه اصلی فرستادند و ساعت شش بعدازظهر پخش شد. گزارش با این جمله‌ها تمام می‌شد: «چه سنی باشید و چه شیعه، چه عرب و چه کُرد، فرقی بین عراقی‌ها نیست که در ترس از آیندۀ این مملکت متحدند. اطوار بهجت، حومۀ سامرا، العربیه».ظرف نیم ساعت، مردان مسلح با وانت سراغش آمدند، تیر هوایی زدند تا جمعیتی را متفرق کنند که برای دیدن ستارۀ تلویزیونی آمده بودند. فریاد کشیدند: «گزارشگر را می‌خواهیم». اطوار و گروهش را گرفتند و بردند. پیکر گلوله‌باران‌شدۀ آن‌ها فردای آن روز پیدا شد. گزارش‌های متناقضی دربارۀ قاتلان شنیده شد: شیعه یا سنی؟ کار القاعده بود، چون از انفجار مقبرۀ شیعیان گزارش گرفته بود؟ یا جیش المهدی بود، چون پدرش سنی بود؟ قاتلان آزاد در کشور می‌چرخیدند و هر که بودند، بی‌شک نه افرادی مانند اطوار را در عراق می‌خواستند و نه آرمان همزیستی را که در وجود او متبلور شده بود.طبقۀ متوسط تحصیل‌کردۀ عراق، روشنفکران، هنرمندان، اندیشمندان پیشرو، زنان توانمند بی‌حجاب و باحجاب، همگی قربانی تصفیه‌ای نظام‌مند شدند. زرقاوی و امثال او چشم‌بسته مردم را منفجر می‌کردند، تا به نهایت مرگ و نابودی برسند. مقتدی جوخه‌های اعدام می‌فرستاد و مردم را در دانشگاه، درمانگاه و خانه شکار می‌کرد.مرگ اطوار در 3 اسفند 1384 را می‌شد از خشم نهفته در اخبار مربوط به انفجار حرم عسکری پیش‌بینی کرد. از کرکوک در شمال تا بصره در جنوب، از نجف تا کربلا و بغداد، شبه‌نظامی‌ها و دسته‌های شیعه شروع به وحشیگری کردند. تا شب، فقط در بغداد 26 مسجد سنی تیرباران شد، آتش گرفت، یا با خمپاره یا رگبار تخریب شد- شصت مسجد در کل کشور. سه روحانی سنی به ضرب گلوله کشته و یک روحانی گروگان گرفته شد. در بصره، شهری با اکثریت شیعه، پلیس ده جنگجوی عرب خارجی را که در قیام سنی‌ها دستگیر شده بودند از سلول زندان بیرون کشید و برای انتقام اعدام کرد.عراق از زمان آغاز حملۀ آمریکا در خشم و خشونت می‌جوشید: قیام سنی‌ها بود و جیش المهدی بود. هر دو بیشتر روی جنگ با آمریکایی‌ها تمرکز داشتند. گاهی همدیگر را هم می‌کشتند. ترور آیت‌الله حکیم به هدف تحریک به رویارویی فرقه‌ها انجام شد ولی هنوز جهنم به پا نکرده بود. با بمب‌گذاری در حرم عسکری در سال 1385، جنگ داخلی تمام‌عیار به راه افتاد. با تعریف دوبارۀ هویت‌ها حول محور فرقۀ مذهبی، وحشی‌گری سال‌ها ادامه پیدا کرد و نفرت شیعه-سنی در فرای مرزهای عراق جا خوش کرد. و تغییرات عظیم‌تری هم در تعریف سنی‌ها و شیعه‌ها از جایگاهشان در عالم عرب و جهان اسلام در حال رخ دادن بود. ایران انتقام رنج و تحقیری را می‌گرفت که در جنگ با صدام متحمل شده بود. و سنی‌ها، به‌نوبۀ خود، در واکنش به این انتقام دست به انتقام می‌زدند.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 20:33:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 هابیل و قابیل (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/13-%D9%87%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%84-2-rwtkh1xih3lr</link>
                <description>آتش‌سوزی میادین نفتی طی اشغال کویتدی‌ماه 1369، جنگ اخراج صدام به رهبری آمریکا و با عملیات هوایی عظیم آغاز شد، و چند هفته بعد، در 26 بهمن، وقتی روشن شد که صدام رویاروی قدرت نظامی آمریکا مترسکی پوشالی بیش نیست، جورج اچ دبلیو بوش عراقی‌ها را به قیام علیه دیکتاتور خواند: «راهی برای پایان این خونریزی وجود ندارد، مگر این‌که ارتش عراق و ملت عراق اختیار مملکت را به دست بگیرند و صدام حسین، دیکتاتور، را وادار به استعفا و پیروی از معاهده‌های سازمان ملل و پیوستن به خانوادۀ کشورهای صلح‌دوست کنند».چند روز نگذشته بود که سعودی‌ها از سیاستمداران عراقی خارج از کشور دعوت کردند که به ریاض بیایند، به امید این‌که دولت آیندۀ عراق را تشکیل دهند. همچنین با گروهی از افسران نظامی کنونی و سابق مذاکره کردند که در حال کشیدن نقشه‌هایی علیه صدام بودند. ولی اقدام‌هایشان سازمان‌یافته نبود و حرف‌هایشان باهم جور درنمی‌آمد. بعضی از سیاست‌مدارهای عراقی یک تماس از عربستان گرفتند و دیگر هیچ خبری نشد. تلاش‌های عربستان به هیچ جا نرسید. ایرانی‌ها هم می‌خواستند از این فرصت استفاده کنند و در عمل موفق‌تر بودند.یکی از عراقی‌های خارج از کشور در ایران بود و آیت‌الله محمدباقر حکیم نام داشت، که در سال 1369، پس از اعدام دوستش، محمدباقر صدر، بنیان‌گذار حزب دعوۀ اسلامی، توسط صدام از کشور خارج شد. حکیم در ایران شورای عالی انقلاب اسلامی در عراق را بنیان گذاشت که گروهی سیاسی و مذهبی بود و شاخۀ مسلح آن سپاه بدر نام داشت. با گذر زمان، رده‌های سپاه بدر با حدود ده هزار شیعه پر شد که از ارتش عراق استعفا داده یا در ایران اسیر و وادار به عضویت شده بودند. سپاه بدر از آغاز تحت سرپرستی و اختیار سپاه پاسداران ایران بود و عملیات کوچک و خرابکاری در داخل عراق انجام می‌داد. تصاویری از یکی از نخستین فرمانده‌های آن، هادی الأمیری، وجود دارد که در خط مقدم از عملیات علیه ارتش عراق و صدام، «دشمن دیوانه»، صحبت می‌کند. وقتی قیام سال 1370 شروع شد، سپاه بدر به‌سرعت وارد عمل شد و از جنوب به عراق نفوذ کرد و با سلول‌های زیرزمینی خود در کشور ارتباط گرفت.قیام مردمی به‌صورت خودجوش در اوایل اسفند با اعتراض‌های و کوچک و خرابکاری آغاز شد. از جنوب شیعه تا شمال کُرد، مردم ستمدیده از ضعف لحظه‌ای دیکتاتوری استفاده کردند. در جادۀ کویت، که پر از تانک‌های سوخته بود، ارتشِ بی‌روحیه و تحقیرشده علیه رهبری طغیان می‌کرد که دوباره آن‌ها را به جنگی باخته فرستاده بود. 12 اسفند، یک فرمانده تانک عراقی به نقاشی عظیم چهرۀ صدام در میدان اصلی بصره گلوله‌ای شلیک کرد. بینندگان و سربازان اطراف کف زدند. دیوار ترس ترک برداشت، و شجاعت مثل آتش‌سوزی به همه‌جا سرایت کرد. 14 اسفند کربلا هم برخاست؛ در نجف، تظاهراتی نزدیکی مرقد امام علی به جنگ مسلحانه تبدیل شد. پنج روز بعد، رژیم صدام انگار فاصلۀ چندانی با سقوط نداشت: کنترل 15 استان از 18 استان عراق را ازدست‌داده بود. درحالی‌که رهبران تشیع در عراق تلاش می‌کردند مردم را سازمان‌دهی کنند و آیت‌الله‌العظمی الخویی خواستار قیام صلح‌آمیز بود، آیت‌الله حکیم از ایران وسط معرکه پرید و نماینده‌ای در بصره اعلام کرد تا به برپایی جمهوری اسلامی کمک کند. عکس خمینی در خیابان‌ها ظاهر شد. با ضد حملۀ نیروهای رژیم، مردان و زنان و کودکان مستأصل در مسجدها پناه گرفتند. اتاق‌های جراحی صحرایی درون مرقد امام علی برپا شد. از کشته‌ها پشته‌ها ساخته شد. جمعیت از ناچاری و ترس فریاد کشید: «ایران کمک ما کن!» و «رهبری نیست الی علی، رهبری خواهیم جعفری» (شیعه).قیام تازه شروع شده بود که آمریکایی‌ها از شرط‌های آتش‌بس با عراق حرف زدند. طی ماجرایی باورنکردنی، فرمانده عملیات نظامی آمریکا، نورمن شوارتزکوپف، قبول کرد که عراقی‌ها با هلی‌کوپتر مقامات نظامی خود را در کشور جابه‌جا کنند تا از خط مقدم دور باشند، چون جاده‌های کشور به‌شدت آسیب دیده بود. همتای عراقی او به‌طور مشخص اجازۀ هلی‌کوپترهای نظامی را گرفت، چون می‌خواستند از آن‌ها فقط برای حمل‌ونقل استفاده کنند. شوارتزکوپف قبول کرد، فقط به این شرط که از محل قرارگیری نیروهای آمریکایی رد نشوند. سپس ژنرال آمریکایی در یادداشت‌های خود چنین نوشت: «در هفته‌های بعد فهمیدیم که قصد واقعی حرامزاده چه بوده: استفاده از هلی‌کوپترهای نظامی برای سرکوب قیام در بصره و شهرهای دیگر». نمی‌توان باور کرد که این ژنرال انتظار این اتفاق را نداشته است. شاید می‌دانسته ولی فقط به فکر امنیت سربازان خود بوده. ولی کمتر آدم عادی عراقی می‌دانست که قربانی خیانتی دیپلماتیک هم شده‌اند: وقتی صدام داشت آوارگان فراری را از هوا گلوله‌باران و مردم را برای اعدام دسته‌جمعی دستگیر می‌کرد، وزرای خارجۀ ایران و عربستان در عمان در حال مذاکرات آشتی بودند. دوم فروردین، سعودی‌ها و ایرانی‌ها اعلام کردند که روابط دیپلماتیک را، که از سال 57 قطع‌شده بود، دوباره برقرار می‌کنند. سپاهیان آیت‌الله حکیم وسایل خود را جمع کردند و به ایران برگشتند. آمریکا و عربستان از فروپاشی عراق طی جنگی داخلی یا-حتی بدتر از آن-شکل‌گیری حکومت اسلامی شیعۀ متعهد به ایران ترسیده بودند. ولی جمهوری اسلامی ایران، مدافع شیعیان جهان، شیعیان عراق را به خاطر مصالح سیاسی رها کرده بود. چهار فروردین، تیتر اول روزنامۀ الحیات فریاد زد آمریکا تصمیم گرفت با هلی‌کوپترهای عراق درگیر نشود.قتل‌عام 1370 بی‌سابقه بود. حکومت صدام پیش‌ازاین به‌طور مشخص فرقه‌ای نبود. صدام فقط وقتی شیعه‌ها را هدف می‌گرفت که مقابلۀ علنی می‌کردند. ولی حالا با عزم راسخ دنبالشان افتاد. با تکبر کامل به مقبره‌های کربلا و نجف موشک زد که انتقام بگیرد. هزاران نفر ناپدید شدند. دو میلیون نفر در جنوب و شمالِ کُرد آواره شدند. جواد جوان پدر و پدربزرگش را دید که از خانه بیرون کشیده می‌شوند و جلوی دوربین تلویزیون به محضر صدام در بغداد برده می‌شوند، آشتی اجباری و نمایشی. خویی‌ها تحت کنترل شبانه‌روزی بودند. نگهبان‌ها بیرون خانه کشیک می‌دادند و همه‌جا تعقیبشان می‌کردند، حتی همراهشان سوار تاکسی می‌شدند. ترس همه‌جا را گرفت: زندگی مردم، رؤیاهایشان، هوایی که نفس می‌کشیدند. سید عبدالمجید در راه لندن بود. جواد را فرستادند خارج. سپس پدرش می‌مرد، بی خداحافظی. آیین‌های شیعیان، مانند عاشورا، ممنوع شد. سال‌ها گذشت و هزاران نفر دیگر هم مردند، در تاریکی سیاه‌چال‌های صدام ناپدید یا در فلاکت کشوری تحریم‌شده و منزوی از باقی جهان ذوب شدند، ملتی را برای دیوانگی رهبرشان تنبیه کردند.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 14:17:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 هابیل و قابیل (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/13-%D9%87%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%84-1-xgzadyajkpqn</link>
                <description>تنها نیستم: بسیاری از فرزندان وطنم نیزبا رنج خویش به ایران فرار کردنددر غربت خویش، خانوادۀ منند، فقدان ما را برادر هم کردهمنم پسر بغداد؛ هر جا که ملاقاتم کنیمنم پسر بغداد، هر جا که مرا بینیابراهیم عودیه یک مهمان در تهران 1330وقتی برای جشن گرفتن نبود. آزادی و اتحادِ دوباره آمد و بعد قتل، سلسله‌ای از اتفاق‌های سرسام‌آور، احساسات شدید و وحشی‌گری تهوع‌آور. سید جواد الخویی، در غربت در ایران، خبر را از خانواده‌اش در عراق شنید، جزئیات خشن قطره‌قطره از وطنش نجف درز می‌کرد، وحشتی فرای حد درک آدمی. در قم نشسته بود و به مفسران خبر عصرگاهی گوش می‌کرد که قتل عمویش در شهر مقدس را پایان درستِ کارِ یک خائن می‌خواندند. تکه‌تکه‌اش کردند و در خیابان رهایش کردند تا جان بدهد. بعد به وی شلیک کردند. حتی عمامۀ سیاه و عبای آخوندی هم نتوانست مرد چهل‌ساله‌ای را نجات دهد که عاقبتی چنین خشن در سایۀ مقدس‌ترین مکان شیعیان بر سرش آمد، در کنار مرقد امام علی.20 فروردین 1382، سربازان اشغالگر آمریکا به بغداد رسیدند. صدام متواری بود. مجسمه‌اش در میدان فردوس را جمعیت سرخوش سرنگون کرده بودند، مست از هجمۀ ناگهانی اکسیژن، انگار آن تکه بتون از سینۀ خودشان برداشته می‌شد، در حجم فرصت‌ها نفس می‌کشیدند و افق‌های تازه‌ای را پس از سی سال دیکتاتوری متصور می‌شدند. 21 فروردین، عموی جواد، سید عبدالمجید الخویی، به دست شیعیان کشته شد. ولی او خائن نبود. چطور آزادی می‌توانست تا این اندازه کشنده و متناقض باشد؟ چطور عموی او توانسته بود از نیرنگ صدام و غم غربت نجات یابد، ولی به‌محض برگشت به عراقِ آزاد به قتل برسد؟از دور، جواد سال‌ها ضربۀ روحی را از نو تجربه می‌کرد. بیست‌وسه سال بیشتر نداشت، ولی چشمان قهوه‌ای تیرۀ او مانند چشمان مردی کهن‌سال بود. با قند بلند و هیکل پر، ریشش را مرتب و کوتاه نگه می‌داشت. پدرش، سید محمدتقی الخویی، در سیزده‌سالگی او را از عراق خارج کرده بود، کمی پس از قیام سال 1360 کردها و شیعه‌ها، تا پسرش را از چنگال صدام نجات دهد. جواد می‌خواست بماند. پیش از رفتن و در تمام دوازده ساعت راه در صحرا تا عَمان گریه کرد. آخرین بار بود که پدرش را می‌دید. جواد در غربت یتیم شد. سال 1373، سید محمدتقی از نماز جمعه در کربلا برمی‌گشت که ماشینش با کامیونی تصادف کرد. ولی تصادفی نبود. ضربۀ اولیه او و دو سرنشین دیگر ماشین را نکشت، ولی آن‌ها را کنار جاده رها کردند. افسرهای حکومت راه را بستند و نگذاشتند کسی کمکشان کند.در آن زمان، جواد در حال تحصیل حوزوی در قم بود، بهترین جا برای این کار پس از نجف. جواد عاشق قم بود؛ در قم احساس امنیت می‌کرد و مشتاق درس‌ها بود. ولی خانه نمی‌شد. همیشه به او حس عرب بودن، غریبه بودن و حتی شیعۀ دسته دوم بودن می‌دادند. از ترکیب مسموم ملی‌گرایی ایرانی و فرقه‌گرایی تند شیعه متنفر بود- ترکیب انحصار و استعمار. درس‌هایش را با فارغ‌التحصیلان حوزۀ نجف و آن روحانیان عراقی انتخاب می‌کرد که به عربی و سنت نجف تدریس می‌کردند. بین حوزۀ نجف و قم تفاوت‌های فراوان نظری و دینی وجود داشت. بزرگ‌ترین شکاف را خمینی ایجاد کرده بود.پدربزرگ جواد، آیت‌الله‌العظمی ابوالقاسم الخویی، از محبوب‌ترین و بزرگ‌ترین رهبران مذهب تشیع در دوران اخیر بود، از زمان رسیدن به مقام آیت‌الله‌العظمی در سال 1349 تا فوت در حصر خانگی در نجف در سال 1371. اگر نجف را هم‌ارز واتیکان برای شیعیان بگیریم، آیت‌الله الخویی معادل پاپ می‌شد. الخویی مقلدان بسیار پرشماری در سرتاسر جهان داشت. مرجع تقلید محل رجوع شیعیان در فراسوی مرزها و اقیانوس‌هاست تا پاسخگوی تمام پرسش‌های روزمرۀ دینی و مسائل اجتماعی و سیاسی آن‌ها باشد. کل یک خاندان ممکن است از یک مرجع پیروی کند و افراد می‌توانند مرجع خود را انتخاب کنند، ولی مرجع بودن منبع قدرت نرم و درآمد مالی فراوان است، از آن نوع که خمینی تلاش کرد با اعلام خود به‌عنوان ولی‌فقیه به سمت خود جذب کند و از شیعیان سرتاسر جهان بیعت بگیرد. خمینی و خامنه‌ای در کسوت مرجع تقلید هرگز به محبوبیت خویی نرسیدند. شاگردان و جانشین او، آیت‌الله‌العظمی سیستانی، اکثر پیروان و محبوبیت او را به ارث بردند. سیستانی که از حکومت صدام جان سالم به دربرده بود، حالا در عراق آزاد باید با تلاش‌های ایران برای هضم نجف در مدار رهبر معظم دست‌وپنجه نرم می‌کرد. سیستانی بااینکه ایرانی بود، همچنان به قرن‌ها سنتِ نجف در استقلال از سیاست پایبند بود.وقتی خمینی نخستین بار در سال 1343 به نجف رفت، الخویی به وظیفۀ بزرگ‌تری خود عمل کرد و یک هفته میزبان او شد. ولی پس از مهمان‌نوازی اولیه، غوغاسالار سیاسی ایرانی با استقبالی سرد در نجف روبه‌رو شد. الخویی و علمای ارشد نجف اعتقادی به مفهوم ولایت‌فقیه فرای قیمومیت بیوگان و یتیمان نداشتند. از آن مهم‌تر، الخویی اعتقاد داشت که در غیاب مهدی، ولایت را یک فقیه به‌تنهایی نمی‌تواند بر عهده بگیرد، چون هیچ فردی این‌قدر عاقل نیست- و خلاف آن را فرض کردن به دیکتاتوری دینی می‌انجامد. او هم مانند امام موسی صدر در لبنان، بی‌درنگ خطر سیاست خمینی را فهمیده بود. پاییز 1356، درحالی‌که ایران می‌خروشید و خمینی در پاریس بود، شهبانوی ایران همراه با صدام از نجف دیدار کرد تا حمایت خویی از شوهرش، شاه، را کسب کند. خویی انگشتری به او داد که روی آن حک شده بود «قدرت خدا از آن‌ها والاتر است». به نظرش ایرانی‌ها دیوانه بودند اگر از دست شاه خلاص می‌شدند. شیعیان عراق گاهی دست به دامن شاه ایران می‌شدند تا از امیال سرکوبگرانۀ صدام نجات پیدا کنند، و از زندگی آیندۀ خود در نبود این دستاویز نگران بودند. خمینی هرگز الخویی را نبخشید، نه به خاطر این کار و نه برای نقد فقهی او که اساس حکومت اسلامی موردنظر خمینی در ایران و فرای آن را به پرسش کشید. و نجف را هم هرگز برای طرد کردن خود نبخشید. دهه‌ها بعد، حملۀ آمریکا راه را برای انتقام هموار کرد.سال 1370، سید عبدالمجید، پسر آیت‌الله‌العظمی و عموی جواد، همراه خانواده‌اش از عراق به لندن گریخت. در آن روزهای متلاطم دو ضرورت وجود داشت: حوزۀ هزارساله باید حفظ می‌شد، پس برخی باید می‌ماندند، ازجمله آیت‌الله کهن‌سال و پسران ارشدش. ولی تداوم خاندان خویی هم باید تضمین می‌شد، و برای همین باقی خانواده باید در خارج پناه می‌گرفتند. جوان‌ترین پسر آیت‌الله خویی در قیام و اتفاق‌های پس‌ازآن ناپدید شده بود، به‌احتمال‌قوی همراه با دویست روحانی شیعه توسط رژیم به قتل رسیده بود. سپس محمدتقی، پسر دیگر او و پدر جواد، از دنیا رفت. صدام سال‌ها به کشتن روحانیان شیعه ادامه داد. در لندن، عبدالمجید، روحانی خندان و خجالتی، با چشمان سبز، بنیاد خیریۀ پدر را اداره می‌کرد. با مددجویی از مذاهب دیگر تلاش کرد تصویر تشیع در غرب را تلطیف کند، تصویری که یک دهه پر شده بود از گروگان‌گیری در تهران، خیز حزب‌الله، و هواپیماربایی. وی همچنین با مقامات غربی دربارۀ روزی صحبت کرده بود که بالاخره بتواند به عراق عاری از صدام بازگردد.عبدالمجید در قیام سال 1370، به دستور پدرش، به جنوب رفت تا با آمریکایی‌هایی که از کویت وارد عراق شده بودند دیدار کند و از آن‌ها بپرسد حالا که مردم عراق را به خیزش علیه دیکتاتور دعوت کرده‌اند، چه کمکی می‌توانند بکنند. ولی دیدار در دقیقۀ آخر لغو شد. آمریکایی‌ها عقب‌نشینی کردند. عبدالمجید درجا فهمید که سرنوشت قیام شکست است. نتوانست به خانه برگردد و به عربستان رفت و بعد خانواده‌اش را خارج کرد. [آمریکایی‌ها] شیعیان را وسط معرکه تنها گذاشتند که از خودشان دفاع کنند-و هزار هزار بمیرند و جسدشان در خیابان طعمۀ سگ‌ها شود. به شیعیان عراق خیانت شد. بیش از ده سال بعد، عبدالمجید یقین داشت که این بار فرق می‌کند و این بوش، بوش پسر، تا آخر خط، تا بغداد خواهد رفت. حس کرد باید از اوایل آنجا باشد، به چندین دلیل. به نظرش قیام 1370 به این دلیل شکست خورد که بین شهرها، گروه‌ها و علمای رقیب هماهنگی وجود نداشت. امیدوار بود با وزنۀ سنگین نام خویی بتواند از نجف قیامی دیگر علیه صدام را به‌طور موازی با کارزار نظامی آمریکا هماهنگ‌سازی کند.دلیل دیگر عبدالمجید برای حضور در عراق نگرانی از خشم و تنفری بود که در جامعۀ شیعیان عراق انباشته‌شده بود، نه‌فقط از صدام و حزب بعث، که از سرکوبی که با کل اهل سنت مترادف شده بود. همچنین نگران بود که شیعیان، که آمریکا پیش‌تر به آن‌ها خیانت کرده بود، حضور آمریکایی‌ها را از همان آغاز رد کنند و درنتیجه در حکومتِ پساصدام جایی پیدا نکنند. می‌خواست همه باهم گفتگو کنند؛ می‌خواست شیعه‌ها با سنی‌ها همکاری کنند و به آن‌ها اجازۀ افتتاح حوزۀ علمیه، حتی در نجف، را بدهند. می‌خواست سنی‌ها افتخار کنند که آزادانه به رئیس‌جمهور خود رأی می‌دهند، چه شیعه باشد و چه سنی. سنی‌های عراق هم از حکومت صدام رنج کشیده بودند؛ زندان‌های او تبعیض قائل نمی‌شدند. ولی درحالی‌که شیعه‌ها حکومت را چیزی جز نهادی فرقه‌ای برای سرکوب آن‌ها توسط صدام نمی‌دانستند، سنی‌ها همچنان به مشروعیت حکومت باور داشتند و احساس خود نسبت به دیکتاتور را از سیاست جدا می‌کردند-و وقتی آمریکایی‌ها عراق را اشغال کردند، حس کردند زمین زیر پایشان خالی شد. باطنشان ترک خورد. این ترک پس از اشتباه‌های بی‌پایان آمریکا خیلی سریع گشاد شد و کشور را از وسط دونیم کرد و از درونش هیولاهای تازه‌ای سر برآوردند.صرف‌نظر از دلایل واهی واشنگتن برای جنگ، ایران فرصتی پیش پایش دید تا نتیجۀ کشمکش ایران-عراق را به سود خود تغییر دهد. عبدالمجید حواسش به نقشه‌های ایران برای وطنش بود، به‌ویژه برای نجف. صدام بسیار تلاش کرده بود تا قدرت حوزۀ نجف را محدود کند، و در سال 1370 اجازۀ دسترسی به نجف را برای بیشتر طلبه‌های شیعۀ خارج از کشور قطع کرده بود. در همان حال، قم به مرکز آموزش دینی شیعه‌ها تبدیل می‌شد. عبدالمجید و سایر علمای نجف امیدوار بودند که در عراقِ آزاد شهر مقدسشان مقام پیشگامی و مرکزیت خود را باز پس بگیرد و حرف خود را در موازنه با تشیع حکومتیِ قم به کرسی بنشاند. تهران به‌جز نقشه برای نجف، روی شبکۀ عراقی‌های ساکن ایران هم شرط بسته بود، اسلام‌گرایانی که حامی سیاست‌های ایران بودند و برخی از آن‌ها هنوز خود را طلیعه‌دار مرحلۀ جدیدی از انقلاب ایران می‌دانستند. عبدالمجید گفته بود: «ولی شیعیان عراق به این نقش راضی نیستند. ما حتی ازنظر فرهنگی هم با آن‌ها فرق داریم، چه برسد به طرز تفکر مذهبی ما که به‌شدت متفاوت است». اعتقاد کامل داشت که روحانیت ربطی به ادارۀ کشور ندارد. خطرات فراوانی در خلأ پس از صدام پدید می‌آمد، ولی عبدالمجید به خانواده‌اش گفت: «باید بروم چون خطرِ نرفتن از رفتن خیلی بیشتر است». 12 فروردین 1382، عبدالمجید با سربازان آمریکایی به شهر جنوبی ناصریه در نزدیکی بصره پرواز کرد.خطری بود که پیش‌بینی نکرده یا کاملاً دست‌کم گرفته بود: رقابت‌های بین خود شیعیان و حماقت آن‌هایی که فکر می‌کردند از بقیه درستکارترند و درست و غلط را بهتر می‌فهمند.15 فروردین دیگر به نزدیکی ولایت خود رسیده و در حومۀ نجف در کارخانه‌ای متروکه ساکن شده و همراه با نیروهای ویژۀ آمریکا به شهر رفت‌وآمد می‌کرد. هر جا می‌رفت، همه درجا می‌شناختندش و ماشینشان را وسط خیابان رها می‌کردند تا با او سلام و علیک کنند، با ناباوری می‌دویدند و عبایش را لمس می‌کردند. زیر عبا جلیقۀ ضدگلوله می‌پوشید، چون بالاخره وسط جنگ بود، ولی می‌گفت: «هیچ‌وقت مثل اینجا احساس امنیت نکرده‌ام». وقتی دست‌آخر به مرقد امام علی رسید، از یکی از دروازه‌های تاریخی به صحن وارد شد و به گنبد طلایی که در آفتاب بهار می‌درخشید نگاه کرد، دو مناره در دو طرف که از آجرهای زرفام هزاران ساله ساخته‌شده بود. جمعیتی از مشتاقان به سمتش هجوم بردند؛ وقتی وارد حرم شد، جمعیت همه‌جا دنبالش رفت و او ضریح نقره‌ای قبر امام علی را می‌بوسید و دعا می‌خواند.وقتی عبدالمجید به صحن برگشت، جمعیتی منتظرش بود. از چند پله بالا رفت و وارد اتاقی بزرگ با تزئینات و جواهرات فراوان شد: آرامگاه خاندان خویی، جایی که پدرش، آیت‌الله‌العظمی، مدفون بود و کنار او برادرش، محمدتقی، قرار داشت. بالاخره توانست کنار آن‌ها بنشیند و برای روحشان فاتحه بخواند. پس از سیزده سال دوری، از تقدس معنوی این مقدس‌ترین مکان شیعیان سیر نمی‌شد، فضای سرشار از رنج‌های کهنه و نو، ولی چنان پر از سکوت منقلب کننده و زیبایی نفس‌گیر، که چند روز بعد، 21 فروردین، کمی پیش از ساعت 9 صبح، به مرقد امام علی برگشت که نماز بخواند.وارد حرم شده و در خیابان از محافظان آمریکایی خود جدا شده بود. کمی پس از نماز ظهر، در دفتر خادم حرم نشسته بود که جمعیتی عصبانی بیرون جمع شدند و شعار دادند: «زنده‌باد صدر! زنده‌باد صدر!» منظورشان امام موسی صدر گمشده نبود، بلکه یکی از عموزاده‌های دور و بسیار رده پایین‌تر او را می‌گفتند. مقتدی صدر جوان کله داغی بود که در سال 1378 پس از ترور پدر محبوبش توسط صدام، در 25 سالگی، ناگهان به مقامی بالا رسیده بود. آیت‌الله صدر روحانی فعالی بود که سخنرانی‌های تند می‌کرد و جمعیتی عظیم را به نماز جمعه‌های حلبی‌آبادهای بغداد می‌کشاند. رژیم کاری به کارش نداشت، چون علیه آمریکا و اسرائیل، دشمنان محبوب صدام، حرف می‌زد. ملی‌گرایی بود که بر هویت عراقی شیعیان هم، در تضاد با شیعیان پارسی، تأکید می‌کرد. ولی وقتی بیش‌ازحد محبوب شد، صدام او و دو پسر بزرگش را کشت.پسر جوان و بازیگوش او، که به خاطر علاقه‌اش به بازی‌های کامپیوتری آیت‌الله آتاری نامیده می‌شد، ناگهان عبای رهبری را به ارث برد و خود را رهبر ده‌ها هزار شیعه دید. عمامۀ سیاه مقتدی تازه بر سرش گذاشته‌شده بود. سبک گفتارش بسیار میان‌مایه بود و از شل دست دادنش می‌شد به خشم درونش پی برد. ولی بلندپرواز بود و ایمان داشت که فقط او حق رهبری شیعه‌های عراق پس از صدام را دارد. برای رسیدن به این هدف، حتی به ملی‌گرایی پدرش هم پشت می‌کرد و اسلحه و آموزش ایرانیان را می‌پذیرفت. پیش از سقوط بغداد، مقتدی کار سازمان‌دهی گروهی شبه‌نظامی را آغاز کرده بود که به جیش المهدی بی‌رحم و رعب‌آور تبدیل شد. سربازهای آمریکایی را می‌کشتند، ولی به هر که از مقتدی اطاعت نمی‌کرد هم رحم نمی‌کردند. همین افراد او بودند که بیرون دفتری فریاد می‌زدند که سید عبدالمجید در آن صبح بهاری در آن نشسته بود.مقتی صدرپنجره‌ای شکسته شد. گلوله‌هایی شلیک شد. همه مسلح بودند-هم جمعیت بیرون و هم افراد درون. یکی از محافظان عبدالمجید از شدت خونریزی ناشی از شلیک به زیر جلیقۀ ضدگلوله جان داد. عبدالمجید عمامه‌اش را درآورد و روی سینه‌اش گرفت و التماس کرد که آرام باشند و رحم کنند. تیراندازی نود دقیقه ادامه پیدا کرد. نارنجکی داخل اتاق انداختند و عبدالمجید زخمی شد. کمی بعد، تیرهای افراد داخل تمام شد و تسلیم شدند. جمعیت دستانشان را بست و به بیرون پرتاب کرد. یکی از افراد بیرون گفت: «می‌بریمتان پیش مقتدی صدر که حکمتان را صادر کند». اسیرها را بیرون چندین بار چاقو زدند و یکی از آن‌ها کشته شد. عبدالمجید به‌شدت خونریزی داشت. او را تا خانۀ مقتدی در نزدیکی حرم روی زمین کشیدند. پیام مقتدی از داخل خانه آمد که «نگذارید جلوی خانه‌ام بنشینند». او را دوباره کشیدند ته خیابان و به او شلیک کردند. از دید مقتدی، عبدالمجید رقیبی با اعتبار واقعی بود که ضعف فکری و دستاوردهای فقهی ناچیز او را به چشم می‌آورد. ولی روحانی جوانی که هرگز عراق را ترک نکرده بود از کسانی که در غربت زندگی می‌کردند هم متنفر بود و آن‌ها را عامل غرب و خائن به وطن می‌خواند، حتی خویی‌ها که برای کشور و دین تا این اندازه ایثار کرده بودند.در قم، جواد برای عمویش گریست و فقدان کشندۀ پدرش را دوباره تجربه کرد. یکی قربانی خشونت دینی شده بود و دیگری قربانی خشونت غیردینی؛ یکی به نام خدا به قتل رسید و دیگری به نام وطن. جواد قصد داشت چند روز بعد به عمویش ملحق شود. ولی در قم ماند و نگران وطنش بود، از یک ترس رها شد ولی به ترسی دیگر فرورفت. مدام یاد اتفاق‌های سال 1370 می‌افتاد. نوجوانی بیش نبود ولی شوق امید را یادش بود، و وحشی‌گری پس‌ازآن را. آزادی بسیار نزدیک بود؛ قیام یک‌قدم تا پیروزی فاصله داشت.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Thu, 03 Sep 2020 01:29:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل سوم: انتقام</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-kjfzxphgy3yu</link>
                <description>13 هابیل و قابیل14 شکستگی15 تسلیم16 ضدانقلاب17 بین داعش و سپاه پاسداران18 پاشنۀ آشیل19 قتل در بوُسفُرتنها نیستم: بسیاری از فرزندان وطنم نیزبا رنج خویش به ایران فرار کردنددر غربت خویش، خانوادۀ منند، فقدان ما را برادر هم کردهمنم پسر بغداد؛ هر جا که ملاقاتم کنیمنم پسر بغداد، هر جا که مرا بینیابراهیم عودیه یک مهمان در تهران 1330</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 11:26:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12 نسل 57 (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/12-%D9%86%D8%B3%D9%84-57-2-qldinoshxmmb</link>
                <description>زنان بیش از همه تحت تأثیر کاهش آزادی اجتماعی پس از سال 57 قرار گرفتند. صدها زن فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های خارجی به‌شدت از زندگی محصور در عربستان عصبانی بودند، در تنها کشور دنیا که به زنان اجازۀ رانندگی نمی‌داد. در 15 آبان 1369، هفتاد زن سعودی در پارکینگ سوپرمارکت سیف‌وی التمیمی در ریاض جمع شدند و در ماشین‌هایشان نشستند. راننده‌هایشان را بیرون کرده، پشت فرمان نشسته و در شهر رانندگی کردند. کاروان ماشین‌های شیک-بیوک، بنز، لینکلن کانتیننتال و غیره-سر هر تقاطع با دخالت پلیس کوچک‌تر می‌شد، تا پس از نیم ساعت به‌کلی از بین رفت. این زن‌ها، که همگی حمایت شوهر یا بستگان مذکر خود را داشتند، مدت کوتاهی بازداشت شده و وادار به امضای تعهد شدند که دیگر این کار را تکرار نمی‌کنند. آن‌هایی که شغل دولتی داشتند (مثلاً استاد دانشگاه) به دستور ملک عفو شدند. جنبۀ پدرانۀ مردسالاری نظام سعودی همین بود، ملک با رعیت‌های زن از لحن لطیف استفاده می‌کرد. ولی افراطی‌ها اهل لطافت نبودند.روحانیان از منبرهای خود این معترضان را «سکولارهای آمریکایی کثیف» و «زنان سقوط‌کرده» خواندند. نام و نشانی آن‌ها را در جزوه‌هایی چاپ و بین مسجدها پخش کردند، در یکی از این جزوه‌ها آن‌ها را متهم به تکذیب اسلام کردند؛ و این اتهام، بالقوه، مساوی با ارتداد و حکم مرگ بود. بن باز طی حکمی رسمی رانندگی زنان را ممنوع کرد، ولی نمی‌توانست آسیب ناشی از تن دادن به آمدن نیم میلیون آمریکایی را جبران کند. جنگ لفظی شروع شد؛ سخنرانی‌های آتشین در سرتاسر کشور به راه افتاد، با وسیله‌ای که هنوز بهترین وسیلۀ پروپاگاندای دوران بود، همان‌که خمینی برای پخش پیام‌های انقلابی استفاده می‌کرد: نوار کاست.دو روحانی سردمدار اعتراض‌ها بودند: سفر الحوالی و سلمان العوده. حوالی مردی چهل‌ساله با ظاهری کم‌رو، چشمان گودرفته و ریش سیاه دراز و دست‌نخورده بود. عوده جوان‌تر و شاداب‌تر بود و ریشش را بلند نمی‌کرد. این دو با جهاد در افغانستان مخالف بودند، با فتوای جهاد علیه شوروی عزام موافق نبودند. ولی نمی‌توانستند با ورود کفار به شبه‌جزیره کنار بیایند. نوارهای آن‌ها بسیار فروش داشت، زیر میزها، پشت دکان‌ها، پس از نماز در مسجدها. تأثیر غرب در کشور را نفی می‌کردند، هشدار می‌دادند که جنگ با عراق و آمدن سربازان کفر به عربستان جزو نقشۀ غرب برای تسلط بر عالم عرب و جهان اسلام است. حوالی در یکی از سخنرانی‌ها می‌گفت: «جهان علیه عراق قرار نگرفته. غرب علیه اسلام قرار دارد. اگر عراق کویت را اشغال کرده، آمریکا هم عربستان را اشغال کرده است. دشمن واقعی عراق نیست. غرب است».سخنرانی‌ها سیاسی‌تر و آتشین‌تر می‌شد، جوانان عربستان را که ناراضی و بیکار بودند، یا پس از بازگشت از جهاد علیه شوروی سرخورده شده بودند، خشمگین می‌کرد. بعضی از آن‌ها حالا درراه جنگ بوسنی و چچن بودند. حوالی و عوده دو نامه هم به ملک نوشتند و خواستار اصلاحات شدند: خواهان تأسیس شورایی که مدت‌ها پیش وعده داده‌شده بود، و تدوین سیاست‌های داخلی و خارجی شدند که به‌طور کامل منطبق با شریعت اسلام باشد. خبری از تقاضای حذف خانوادۀ سلطنتی یا شک به مشروعیت آل سعود نبود. برعکس، فقط خواستار پایبندی حقیقی به ارزش‌های اسلام و رد بردگی غرب بودند. جنبش اصلاحی از درون چارچوب حکومت بود، ولی ملک آن را همچون خیانت رعیت‌هایش دید. سال 1373، حوالی، عوده و ده‌ها تن از پیروان آن‌ها به زندان افتادند و تا 1378 حبس بودند. ولی نوارهای سخنرانی آن‌ها همچنان در جریان بود و دیگرانی هم بودند که سخنرانی می‌کردند و در خارج کشور با فکس پیام آن‌ها را گسترش می‌دادند.آل سعود به دلیل دیگری هم حس می‌کرد خیانت شده است. این دو روحانی وجهی مشترک داشتند: هر دو شاگرد چهره‌های سرشناس متصل به اخوان المسلمین بودند: محمد قطب، برادر سید قطب مصری، و سرور، نویسندۀ سوری کتاب شیعیان به‌مثابه مغ‌ها. قطب و سرور در دهۀ 1350 به عربستان آمدند. قطب در دهۀ شصت در دانشگاه ام‌القری مکه، استاد مشاور الحوالی برای پایان‌نامه‌اش پیرامون سکولاریسم بود. عوده بسیار تحت تأثیر سرور بود که در نزدیکی بُرَیده تدریس و سخنرانی می‌کرد.موج نخست معلم‌های عالم عرب در عربستان در دهه‌های 1310 و 1320 با متون سکولار آمدند: تاریخ انقلاب فرانسه، اشعار شاعران بزرگ عرب، نوشتارهای اصلاح‌طلبانۀ نوزایی عرب. بعد اخوان المسلمین با آموزه‌های مذهبی آمد که، به‌رغم تفاوت‌ها میان اخوان و وهابیت، با نیازهای عربستان سعودی بیشتر منطبق بود. اخوان در آغاز در چارچوب حکومت فعالیت می‌کرد و بر تشکیل الگوی جامعۀ اسلامی محافظه‌کار متمرکز بود. ولی مانند برادران مصری و سوری خود، سیاست در رگ‌هایش جاری بود و در سال 1370 دیگر وهابیت سلفی که به‌طور سنتی مطیع حاکمیت است را به‌طور کامل به سلفی‌‌گری مبارز سیاسی تبدیل کرده بود. برخی، نظرات اخوان را وهابیت قطبی یا سروری می‌خواندند. با تزریق فعالیت سیاسی به نظام سلطنت مطلق، جنبشی اعتراضی علیه سلطنت آزاد. آل سعود هرگز اخوان را نبخشید و تمام افراط‌ها و خشونت‌های پیش رو را به‌راحتی گردن آن‌ها می‌انداخت. ولی خواسته‌های مردم عربستان واقعی بود. سرور، قطب و دیگران فقط ابزار اعتراض را به مردم داده بودند.آل سعود این صحوه، بیداری اسلامی، را نفی کردند؛ وقتی پس از اتفاق‌های 1357 صحوۀ اسلامی را تبلیغ می‌کردند، منظورشان این نبود و فکر می‌کردند به امور مذهبی و آموزشی محدود خواهد ماند، به نماز و خطبه. حقیقت تلخ برای آل سعود این بود که آن‌ها هم مدت‌ها از اخوان المسلمین سوءاستفاده کرده بودند تا به نهادهایی مانند دانشگاه اسلامی مدینه مشروعیت و اعتبار ببخشند.دانشگاه مدینه را ملک فیصل در سال 1340 به‌عنوان هدیه به نهاد وهابیت تأسیس کرد، با رسالتی مشخص: آموزش، تبلیغ و گسترش نفوذ فرامرزی نهاد دینی عربستان. پیش‌ازاین، تمام تلاش‌ها برای فرستادن علمای وهابیت از نجد به عراق و سوریه با تحقیر روبه‌رو شده بود. جذب عالمان غیر سعودی به دانشگاه (به مدد دستمزدهای هنگفت) می‌توانست نشانگر این باشد که دانشگاه منحصر به وهابیت نیست و تلاشی واقعی برای جذب گستردۀ مسلمانان است. درس‌نامه‌ها همچنان بسیار وهابی بود، متمرکز بر آثار ابن عبدالوهاب، ابن تیمیه و مکتب حنبلی. مطالعات تطبیقی بسیار محدودی گنجانده‌شده بود. نایب‌رئیس قدرتمند دانشگاه کسی نبود جز بن باز. مودودی عضو هیئت‌امنا بود. محمد قطب عضو شورای مؤسس دانشگاه بود و رهبر صحوه، حوالی، دانشجوی آن. اخوان المسلمین بر همکاران وهابی خود تأثیر گذاشته و از آن‌ها تأثیر گرفته بود، ولی محصول نهایی ساخته‌وپرداختۀ عربستان سعودی بود. تا سال 1357، حاکمان عربستان این محصول و روحانیت را تحت فرمان و اختیار خود داشتند. پس از 57، علمای وهابیت حاکم شدند.منصور، جوانی که ویدئوفروشی‌ها را آتش زده بود، به دانشگاه مدینه نرفته بود، ولی نوشته‌های سرور و برادران قطب را، که در مدرسه‌ها و دانشگاه‌های عربستان به‌آسانی در دسترس بود، با ولع می‌خواند. فرق منصور این بود که همه‌چیز را به پرسش می‌کشید، حتی وجود خدا را. در آغاز باعث شد به مسیر افراطی‌گری برود. غرقه در شک، با خالق خود عهد بست که همه‌چیزش را بدهد و مانند پیامبر و صحابه در 1400 سال پیش زندگی کند، به شرطی که خدا کمک کند که از شر شک‌هایش خلاص شود. شانزده سالش بود که عضو گروه سلفی تندرویی شد که می‌خواست دوران صدر اسلام را بازسازی کند: زندگی بدون تلویزیون، رادیو، روزنامه یا هرگونه وسیلۀ مدرن. اجتماعی سیصدنفری بود که مدرسۀ خود را داشت و در آن فقط دین آموزش داده می‌شد. منصور ریشش را بلند و با خانواده قطع ارتباط کرد. بعدها گفت که مانند آمیش‌های آمریکا زندگی می‌کرده است. کم‌کم داشت از استادان بنیادگرای خود پیشی می‌گرفت: علیه برگزاری جام جهانی جوانان سال 1368 در عربستان فتوا داد، چون فوتبال حرام است. پنجاه‌وپنج روز به زندان افتاد که دیگر جرئت مخالفت با مسابقات آل سعود را به خود ندهد. منصور و مردانی مثل او از دورویی اطراف خود عصبانی بود، از ریاهای کوچک و بزرگ: چرا نگهبان مسجدین الحرمین کفار را به مملکت آورده بود؟ چرا شیوخ حاکمیت می‌گفتند فیلم‌های غربی ارزش‌های غیر اسلامی را ترویج می‌دهد، ولی فروشش مجاز بود؟ چرا منصور باید برای آتش زدن ویدئوفروشی به زندان برود وقتی دقیقاً همان کاری را کرده بود که طالبان در افغانستان می‌کرد؟سال 1375، دولت عربستان حکومت طالبان و امارت اسلامی افغانستانِ آن را به رسمیت شناخت. آن‌ها هم نوارهای صوتی و تصویری را نابود، موسیقی و ورزش را ممنوع و وقت نماز را اجرا می‌کردند. سعودی‌ها از رشد طالبان حمایت می‌کردند، با این انقلابی‌هایی همذات‌پنداری می‌کردند که اسلام نابی را پذیرا شده بودند که آل سعود شاید آرزوی رسیدن به آن را داشت ولی به‌عنوان کشوری متحد با غرب هرگز امکانش را نداشت. کمیتۀ امربه‌معروف و نهی از منکر عربستان نسخۀ طالبانی پلیس مذهبی را آموزش و یاری داد، و خیریه‌های عربستانی به طالبان «کمک‌های بشردوستانه» می‌فرستادند. طالبان پیرو فرقۀ دیوبندی بود، ولی تا حد ممکن به وهابیت سنتی سعودی نزدیک بود، و عربستان امید داشت که به حکومتی بالغ تبدیل شود، همان‌طور که کشور خودشان زیر شمشیر ملک عبدالعزیز شده بود.افراطی‌ترین جوانان عربستان حتی به حوالی و عوده هم راضی نبودند. نوشته‌های ابو محمد المقدیسی را می‌خواندند، عالم و روشن‌فکر فلسطینیِ وارث فکری جهیمان که کتاب‌های او را در پیشاور چاپ کرده بود. در کتابی در سال 1368 به‌طور خاص پادشاهی عربستان را هدف قرار داد: الكواشف الجلية في كفر الدولة السعودية، برهان‌های قطعی کفر حکومت سعودی. سال 1373، در اردن به زندان افتاد. ولی پیش از حبس، چندین بار با عبدالعزیز معصم دیدار کرد، جوان بیست‌وچهارسالۀ سعودی که مغز متفکر بمب‌گذاری مرکز آموزش گارد ملی در ریاض در آبان ماه 1374 بود.معصم در تلویزیون همراه با همدستانش به بمب‌گذاری اعتراف کرد و ملاقات با مقدیسی و تأثیر نوشته‌هایش را شرح داد. گفت که از بن‌لادن هم الهام گرفته است. سعودی‌ها شوکه شدند. چطور مسلمانان جوان و متدین، که نور جنگ با شوروی از سر و روی بعضی‌هایشان ساطع می‌شد، توانسته بودند به چنین خشونتی در کشور خودشان دست بزنند؟ نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند بپذیرند که این جوانان محصول محیط زندگی خود هستند، عمری که صرف یادگیری دشمنان اسلام و تقدیس مجاهدین شده است. آن‌ها که خطبه می‌گفتند خشم خود را در سخنرانی تخلیه می‌کردند. ولی برای آن‌ها که کوچک‌ترین گرایشی به خشونت داشتند، یا جنگ را آزموده و مرگ را شاهد بوده‌اند، مبارزه پس از بازگشت به وطن ادامه پیدا می‌کرد. به این‌ها هم انگ انحراف زدند، مانند جهیمان. بن‌باز گفت راه مبارزه با این افراط‌ها ترویج و دعوت مسلمین به راه راست حقیقی است.وقتی مقامات سعودی صدها افراطی را پس از بمب‌گذاری سال 1374 به زندان انداختند، صحوۀ سیاسی پایان گرفت. ولی موج خشونت ناشی از آن ادامه یافت و رشد کرد تا به گروه القاعده در شبه‌جزیرۀ عربستان تبدیل شد. منصور هنوز پر از شک و پرسش بود، دربارۀ خدا، دین، و حتی قرآن-آیا واقعاً از ازل وجود داشته یا نوشتۀ دست بشر است؟ این پرسش‌ها مرکز نوشته‌های نصر ابوزید در مصر و معتزله در قرن‌ها پیش بود. ولی در عربستان کسی جرئت چنین پرسش‌هایی را نداشت. منصور در زندان خواهرش را مجبور کرد که کتاب‌های صوفیان را برایش بیاورد که وهابی‌ها کفر می‌خواندند. بعد کتاب‌های فلسفۀ غرب را شروع کرد.منصور که در سلولش منزوی‌شده و به‌تنهایی در سیر فکری و معنوی خود بود، آشتی میان ایران و عربستان، که پس از اشغال کویت توسط عراق در سال 1369 آغازشده بود، ادامه یافت و صحنه‌هایی ساخت که برای برخی باورکردنی نبود. سال 1377؛ رفسنجانی، که دیگر رئیس‌جمهور نبود ولی همچنان در اوج حاکمیت بود، دیداری ده‌روزه از عربستان داشت. ارشدترین مقام ایرانی بود که پس از انقلاب 57 به عربستان می‌رفت. این سفر دیپلماتیکِ فوری یک وزیر خارجه نبود. مراسمی بالا رتبه و مجلل بود. رفسنجانی در بحران حج 1366 خواستار آزادسازی مکه از دست آل سعود شده بود. ایرانی عمل‌گرا حالا با ملک فهد عکس یادگاری گرفت و برای حج عمره به مکه رفت. چطور ممکن بود؟ چطور نگهبان مسجدین حرمین می‌توانست با مغِ مغ‌ها گل بگوید و گل بشنود؟ نمی‌شد بدون محکوم کردن آن را رها کرد. نهاد روحانیت سیاست‌بازی سلطنت را نمی‌پذیرفت. رفسنجانی که در نماز جمعۀ مسجدالنبی در مدینه شرکت می‌کرد، شاهزاده عبدالله کنارش نشسته بود، ولی امام‌جمعۀ مسجدالنبی، شیخ علی الحذیفی با عصبانیت به شیعیان حمله کرد و از کلمۀ توهین‌آمیز رافضه استفاده کرد که به معنی «نپذیرفتن» است-یعنی آن‌ها که خلیفۀ اول، ابوبکر، را نپذیرفتند و به‌جایش از علی پیروی کردند. این اتفاق باعث آبروریزی برای سعودی‌ها شد، و شیخ حذیفی از خطابت مسجدالنبی کنار گذاشته شد (البته فقط برای یک سال).آشتی عربستان و ایران، که با دیدار وزرای خارجۀ دو کشور در نیویورک در سال 1369 آغاز شد، به‌طور مداوم پیش برده می‌شد، چون رفسنجانی عملگرا و شاهزاده عبدالله همیشه خواستار اتحاد مسلمانان و همزیستی بود. بالاخره عبدالله همان فردی بود که در فروردین 1357 انقلاب ایران را به خاطر اسلامی بودنش ستایش کرده بود. پس از پایان جنگ ایران و عراق در سال 1367، رفسنجانی برای خرید به شوروی رفته بود، ولی می‌دانست که با تکیۀ صرف به شوروی از پس مخارج جنگ برنخواهد آمد، که تا آن زمان به یک تریلیون دلار و حدود یک‌میلیون کشتۀ ایرانی رسیده بود. ایران باید بیشتر نفت می‌فروخت و در اوپک نقش مهم‌تری به دست می‌آورد. برای این کار به عربستان نیاز داشت. وقتی صدام کویت را اشغال کرد، ایران به طرز معناداری از کمک‌خواهی عربستان از آمریکا-شیطان بزرگ- انتقاد نکرد.اواخر اسفند 1370، کمی پس از آزادسازی کویت، شیعیان عراق در جنوب و کردها در شمال از ضعف موقت دیکتاتور کشور خود استفاده کردند. بوش پدر آن‌ها را به قیام تشویق کرد و نزدیک بود صدام را سرنگون کنند. صدام باقی ماند. 27 اسفند، وزرای خارجۀ ایران و عربستان دیداری سه‌ساعته در عمان داشتند و سپس بیانیه‌ای شگفت‌انگیز اعلام شد: اختلاف‌نظر دو کشور دربارۀ حج برطرف شده و ظرف 48 ساعت روابط دیپلماتیک دوباره برقرار خواهد شد. عربستان متعهد شد که سهمیۀ حجاج ایرانی را افزایش دهد، نه به‌اندازه‌ای که پیش از جمعۀ خونین سال 1366 بود، ولی از 45000 نفر به 110000 نفر. این آشتی سریع و باورنکردنی در عالم عرب بسیار مورد تشویق قرار گرفت. روزنامۀ کویتی السیاسه 29 اسفند تیتر زد: بازگشتی عادی به روابط عادی. در مقالۀ مربوطه نوشتند که این اتفاق گواه پیوند تمدنی میان ایران و همسایگانش در جنوب خلیج‌فارس است که قرن‌ها قدمت دارد، و بحران کویت باطن حقیقی ایران را نشان داد و ایران طرف حق را گرفته است. تلاش‌های رفسنجانی برای باز کردن درهای ایران به جهآن‌هم داشت نتیجه می‌داد: بانک جهانی نخستین وام پس از 1357 را به ایران اعطا کرد. بریتانیا روابط دیپلماتیک خود را از سر گرفت. فرانسه و آلمان معاملات متنوع خود با تهران را آغاز کرده بودند. ممنوعیت خرید نفت ایران برداشته شد.عربستان و ایران هر دو دلایل خوبی برای این آشتی داشتند، که ثابت می‌کرد اگر منافع مشترک در کار باشد، تفاوت‌های ایدئولوژیک خود را می‌توانند کنار بگذارند-حتی تا جایی که درگیری‌های فقهی و نفرت مذهبی را سرکوب کنند. رفسنجانی بسیار مشتاق بود که تنش میان شیعه و سنی را، که از 1357 افزایش‌یافته بود، خنثی کند. همچنین مصمم بود که به توافقی برسد که به شیعیان اجازه دهد به‌طور منظم به بقایای گورستان جنت الباقی بروند. دسترسی به این زیارتگاه، با ردیف‌های گورهای بی‌نام، بسیار محدود و فقط منحصر به مردان بود. به نظر رفسنجانی، محدود کردن آن باعث تداوم و افزایش خشم شیعیان از آل سعود می‌شد، زخمی چرکین که هرگز خوب نمی‌شد، چون امکان تخلیۀ غم با گریستن بر مزارها ناممکن شده بود. شاهزاده عبدالله در دیدار بعدی رفسنجانی ترتیبی داد که هیئت ایران، زن و مرد، حتماً بتوانند سه روز به زیارت جنت الباقی بروند.دیدار تاریخی رفسنجانی از باغ فدکآشتی چنان موفق بود که باعث نگرانی آمریکایی‌ها شد، چون عبدالله از برادر ناتنی خود، فهد، محافظه‌کارتر و کمتر غرب‌دوست بود. تحصیلاتی کم ولی دیدی وسیع داشت. عربستان و ایران ناگهان در موضوع‌های منطقه‌ای گوناگون هم‌صدا شدند، ازجمله دربارۀ عراق و فرایند صلح خاورمیانه. انگار هیچ‌چیز جلودار این ماه‌عسل نبود-نه آزمایش‌های موشکی ایران، و نه حتی انفجاری دیگر در عربستان با اثرانگشت ایران.خرداد 1375، انفجاری مهیب نمای ساختمان هشت طبقۀ کارکنان نیروی هوایی آمریکا در برج‌های الخبر استان شرقی عربستان را از جا کند. نوزده عضو ارتش آمریکا کشته و بیش از 400 نفر زخمی شدند. مواد منفجره در تانکر کامیون حمل فاضلاب کارگذاری شده بود که برابر با 9 تُن تی‌ان‌تی بود، یعنی قوی‌تر از انفجار پادگان سربازان خارجی در بیروت در سال 1362. مظنون اول القاعده بود. ولی شک خیلی سریع به سمت گروه شیعۀ حزب‌الله الحجاز رفت که با حزب‌الله لبنان ارتباط داشت. عربستان تمایلی به همکاری با تحقیقات اف‌بی‌آی نداشت. حتی پس‌ازاین که در خرداد 1380 نام چند شیعۀ لبنانی و اعضای سعودیِ حزب‌الله الحجاز در حکم دادگاه منتشر شد، باز عربستان علاقه‌ای نداشت مانند دیگران تهران را محکوم کند. اولویت با حفظ آشتی بود. توجیه آل سعود این بود که میان میانه‌روهای عمل‌گرایی که در حال مذاکره هستند-مانند رفسنجانی و رئیس‌جمهور پس از او، خاتمی، که در سال 1376 انتخاب شده بود-و تندروهایی که می‌خواهند مذاکرات را به بیراهه بکشند تفاوت وجود دارد. هیچ‌کس در عربستان یا خلیج‌فارس ایران را دست‌کم نمی‌گرفت. عدم اعتماد آشکار بود، ولی اراده‌ای به حل‌وفصل مشکلات وجود داشت، سعودی‌ها باور داشتند که منافع مشترک به‌مرورزمان بر شور انقلابی غلبه خواهد کرد. پس از مدتی عربستان به این نتیجه می‌رسید که گول خورده و میانه‌روها و تندروها درواقع فرقی باهم ندارند، یا دست‌کم، هماهنگ عمل می‌کنند.ولی نیروهایی فرای آیت‌الله و رفسنجانی متصدی بودند، نیروهایی که هر دو طرف سال‌ها مشغول پرورش آن‌ها بودند. در ایران، این نیروها مذهبی‌هایی بودند که انقلاب خمینی را محافظت می‌کردند، متدینان تندرو و سپاه پاسداران. در لبنان، حزب‌الله در حال تبدیل گروهی شبه‌نظامی به یک حزب سیاسی مجهز به شاخۀ نظامی بود. ایدئولوژی برای ایران ابزار اعمال قدرت حاکمیت بود و متحدان و قدرت‌های نیابتی دست‌پروردۀ تهران مستقیم به رهبر معظم پاسخگو بودند. در سمت عربستان، نیروهای تاریک محصول پول‌های خصوصی و دولتی بود که به جیب مجاهدین افغانستان، حوزه‌های دیوبندی در پاکستان، و حتی الازهر در مصر و صدها روحانی تحصیل‌کرده در عربستان در گوشه و کنار جهان اسلام واریز می‌شد. نیروهای تغذیه‌شده از عربستان، از مبارزۀ مسلحانه گرفته تا تروریسم فکری، در مسیری بی‌برگشت تولید می‌شدند؛ عضو هیچ حکومتی نبودند و کنترلشان ممکن نبود. برخی خودشان میانه‌رو شدند، ولی برخی به هیولایی خشن‌تر از پیش تبدیل شدند.منصور النقیدان به‌خوبی خطر آن‌ها برای وطن و جهان را می‌دانست، ولی هرگز نمی‌توانست مقیاس اتفاق پیش رو را تصور کند. بیرون از زندان، در سر و دل به سفرهای دور رفته بود-بسیار دورتر از ذهن کسانی که در ریاض پای منبرش می‌نشستند؛ بسیار دورتر از چارچوب حکومت عربستان. سال 1378، منصور هنوز پر از پرسش بود. در روزنامه‌ای سعودی نوشت که همه باید حق پرسیدن داشته باشند، حتی بزرگان دین. در مسجد طردش کردند و کسی پشتش نماز نمی‌خواند. به جنوب کشور رفت و به نوشتن دربارۀ ایرادهای روحانیت و تعبیرهای آن‌ها ادامه داد. باز مدتی به زندان افتاد. منصور حالا عضو محفل کوچکی متشکل از جهادی‌های سابق بود که تفکر انتقادی را کشف کرده و سپس هدف حملۀ نهاد قدرتمند روحانیت قرار گرفته بودند. از انگشت‌شمار مردان عربستانی بود که به درجۀ زندانی شدن به خاطر تندروی بیش‌ازحد و سپس آزاداندیشی بیش‌ازحد نائل آمد.20 شهریور 1380، 11 سپتامبر 2001، ساعت 4:46 بعدازظهر به‌وقت عربستان، منصور به بُرَیده رفته بود که والدین خود را ملاقات کند. در هال خانه نشسته و مشغول تماشای الجزیره بود، سی‌ان‌ان اعراب که در سال 1375 در قطر شروع به کار کرده بود. بودجۀ آن را دولت تأمین می‌کرد ولی از اخبار بی‌رمق و دولتی موجود در کشورهای عربی آزادتر بود و خیلی سریع جای خود را باز کرد-دو مصاحبه با اسامه بن‌لادن پخش کرده بود. الجزیره داشت گزارشی از هواپیمایی پخش می‌کرد که به برج شمالی مرکز تجارت جهانی در نیویورک خورده بود. منصور مبهوت وحشتی شد که پیش چشمانش در تصویر پخش می‌شد. هواپیمای دوم سه دقیقه بعد از ساعت 5 به برج جنوبی خورد. مانند اکثریت جهانیان، منصور هم تلاش کرد چیزی که می‌بیند را درک کند، افکار به‌شدت از ذهنش می‌گذشت. با رسیدن خبر برخورد هواپیمایی به پنتاگون و سقوط دیگری در پنسیلوانیا، شکی نمانده بود که به آمریکا حمله شده-و حس بدی به او می‌گفت که ماجرا را به‌دقت می‌فهمد و معنایش را می‌داند. یک روز نگذشته بود که انگشت اتهام به سمت القاعده نشانه رفت. 13 سپتامبر، وزیر خارجۀ آمریکا، کالین پاول، بن‌لادن را مظنون اصلی معرفی کرد. 15 سپتامبر، مشخص شد که بیشتر از ده نفر از تروریست‌ها عربستانی بوده‌اند. 27 سپتامبر، رابرت مولر، رئیس اف‌بی‌آی، چهره و نام تمام حمله‌کنندگان را منتشر کرد.واکنش عربستان چندشخصیتی بود. بسیاری از سعودی‌ها در سکوت به این درک رسیده بودند که فرهنگ سرکوب و جامعۀ بسته‌ای که در آن زندگی می‌کردند به تولید محصولاتی مانند این هواپیمارباها می‌انجامد. می‌دانستند که به‌طور جمعی اجازۀ رشد و گسترش تعصب در پیرامون خود را داده‌اند، و هیچ کاری برای پیشگیری از این اتفاق نکرده‌اند، نه در مقام جامعه و نه در مقام حکومت. ولی از سوی دیگر، تلاش برای تکذیب واقعیت هم وجود داشت، ازجمله در بالاترین سطح: پاپوش غرب یا صهیونیسم برای عربستان سعودی بوده است. حتی یک سال بعد، وزیر کشور، شاهزاده نایف بن عبدالعزیز، همچنان اصرار داشت که امکان ندارد پانزده تبعۀ ‌عربستان در چنین حمله‌ای شرکت کنند-حتماً کار صهیونیست‌هاست. به روزنامۀ کویتی السیاسه گفت: «هنوز از خویش می‌پرسیم که چه کسی از این حملات نفع برده؟ به نظرم آن‌ها [یهودها] نقش اصلی را داشتند».باز هم هواپیمارباها را منحرف و خوارجی خوانند که راه خود را گم‌کرده و نمایندۀ جامعه یا اسلام واقعی نیستند. ولی هواپیمارباهای سعودی مطرود نبودند، حتی در حاشیه هم زندگی نمی‌کردند، نه حتی مانند منصور. به مدرسه رفته و قرآن آموخته بودند، بیشترشان در طبقۀ متوسط بزرگ شده بودند، در خانواده‌هایی بسیار مذهبی، و در دانشگاه حقوق خوانده بودند. بعضی‌هایشان ترک تحصیل کرده بودند؛ فقط یکی از آن‌ها مشکل روانی داشت، که در مسجد به آرامش می‌رسید. امام مسجد محله یا حافظ کل قرآن بودند. بیشتر آن‌ها در سال‌های 1378 یا 1379 مدت کوتاهی به افغانستان، بوسنی یا چچن رفته بودند، ولی فقط چند نفرشان به میدان جنگ رسیده بودند. بوسنی و چچن را مقامات رسمی عربستان جنگ مقدس حساب می‌کردند، مبارزه به نام اسلام، پیکار برای حفاظت از مسلمانانِ درخطر کشتار. شاهزاده سلمان، فرماندار ریاض و ملک آتی، برای بوسنی هم مانند افغانستان پول جمع کرده بود. در میانۀ دهۀ 1370، عربستان که از بی‌عملی غرب در بوسنی ناامید شده بود، بنا به گزارش‌ها 300 میلیون دلار سلاح به دولت مسلمان بوسنی فرستاد، که علاوه بر 500 میلیون دلار کمک بشردوستانۀ عربستان بود. شاید جهاد علیه شوروی تمام شده بود، ولی سیل نیروها به افغانستان ادامه داشت. عربستان یکی از تنها سه کشوری بود که امارت اسلامی طالبان در افغانستان را به رسمیت شناخت، همان حکومتی که حالا پناهگاه بن‌لادن بود. بن‌لادن از زمانی که خواستار حمله به آل سعود شد مورد غضب مقامات عربستان بود، ولی برای بسیاری از سعودی‌ها همچنان قهرمان مردمی حساب می‌شد. تروریست‌های یازده سپتامبر در عربستان استثناء به‌حساب نمی‌آمدند؛ خیلی عادی و معمولی بودند، نمایندۀ مردان متوسط آن نسل، نسل 57، سال سرنوشت‌سازی که بیشترشان حوالی آن به دنیا آمده بودند. انگار متولد و بزرگ‌شده بودند که فقط در گلوله‌ای آتشین بمیرند، شهاب‌سنگی از قربانیان و قاتلان.یکی از سعودی‌هایی که واقعیت را تکذیب نمی‌کرد و با سکوت همدست نبود، منصور بود. چند هفته مشغول موشکافی مسیری بود که آن مردها طی کردند، و حس می‌کرد که ثابت شده که هشدارهایش دربارۀ نظام بسته، سرکوبگر و متعصب درست بوده و جوانان عربستان در محیطی بزرگ می‌شوند که مسجدهای سرتاسر کشور خشمشان را بیشتر و بیشتر می‌کند و هیچ امکانی هم برای تخلیۀ آن وجود ندارد. کم‌کم مقالاتی که برای روزنامه می‌نوشت به‌نقد طرز فکر رایج در عربستان تبدیل شد. تلاش می‌کرد «تعبیر تازه‌ای از آیاتی ارائه دهد که خواستار نفرت میان مسلمانان، مسیحیان و یهودیان بود». این آیات به نظر او به زمان امروز ربطی نداشت و خواستار دوستی تمام مذاهب شد. دوستانش از او دوری کردند، در انجمن‌های اینترنتی حرف‌هایش را کفرآمیز خواندند. بعد، از روزنامه اخراج شد. ولی منصور سست نشد؛ به نوشتن ادامه داد.سال 1382، در ماه‌های اردیبهشت و آذر دو حملۀ‌ بزرگ به مجتمع‌های مسکونی در ریاض رخ داد. پنجاه‌وشش کشته و حدود چهارصد زخمی بر جا ماند، که کودکآن‌هم در بین آن‌ها بودند. تبعه‌های اردن، مصر، لبنان و حتی خود عربستان کشته شدند. نقشۀ صهیونیست‌ها یا حادثه‌ای اسفبار در دوردست‌ها یا حمله به کفار نبود. تروریست‌ها اعضای سعودی القاعده بودند و غیرنظامی‌ها را درون عربستان کشتند-ازجمله مسلمانان را. این نکتۀ آخر بیش از هر چیز باعث توجه سعودی‌ها به خطر تروریسم شد. سرکوبی گسترده علیه تندروها به راه افتاد. بمب‌گذاری اردیبهشت‌ماه را یازده سپتامبر عربستان خواندند. درگذر سال‌ها، پیش‌بینی‌های گوناگونی دربارۀ چگونگی پایان آل سعود وجود داشت، ولی این بار بسیار ملموس بود؛ حس و حال روزهای آخر پادشاهی بر کشور حاکم شد.به نظر منصور، مقامات دنبال مجرمِ اشتباهی رفته بودند و نظرش را در مقاله‌ای در نیویورک‌تایمز با عنوان «گفتن حقیقت، رویارویی با شلاق» نوشت: «بسیار متعجبم از مقامات و مفسرانی که هنوز هم مدعی نوع‌دوستی و صلح‌طلبی جامعۀ عربستان هستند، آن‌هم درحالی‌که واعظان حقوق‌بگیر دولت در بعضی از بزرگ‌ترین مسجدهای ما به لعن و آرزوی نابودی تمام غیرمسلمانان ادامه می‌دهند». منصور پنج روز به زندان افتاد. گناه نبخشودنی وی این بود که نه‌تنها علناً به نهاد روحانیت حمله کرده، بلکه این کار را در روزنامه‌ای غربی هم کرد. سال 1383، مفتی عربستان او را مرتد اعلام کرد.پس از حمله‌های یازده سپتامبر، آمریکا عربستان را مجبور کرد که کنترل بیشتری بر پول‌های مصرف‌شده در خیریه‌ها و ترویج اسلام بکند-بسیاری از این پول‌ها خارج از اختیار دولت بود. سیصد خیریۀ خصوصی عربستانی وجود داشت که سالانه 6 میلیارد دلار به آرمان‌های اسلامی سرتاسر جهان می‌فرستاد. هرروز، ثروتمندان عربستان حدود 1/6 میلیون دلار به خیریه‌ها می‌ریختند و بعضی‌هایشان سر از جاهای بد درمی‌آورد. بنا بر یکی از برآوردها، نزدیک به 60میلیون دلار پول اهدایی به خیریه‌های قانونی در عربستان به مسیر نادرست ختم می‌شد و 2 میلیون دلار در سال فقط به خزانۀ القاعده می‌رسید. سعودی‌ها هیئتی دولتی برای نظارت بر خیریه‌های فعال در خارج تشکیل دادند، که چند خیریه را منحل و بخش امور اسلامی پنج سفارت اصلی در غرب را تعطیل کرد. عربستان با بی‌میلی متعهد شد که برنامۀ درسی مدرسه‌ها را مورد بازبینی قرار دهد، ولی هرگز کار خاصی نکرد-یا به دلیل برخی هم‌فکری‌های آل سعود و روحانیت، یا به خاطر ترس از نهاد روحانیت.جمال خاشقجی، روزنامه‌نگاری که از خط مقدم جنگ افغانستان گزارش‌های پرهیجان می‌فرستاد، به جده برگشته و معاون سردبیر روزنامۀ انگلیسی‌زبان عرب نیوز شده بود. همچنان به اسلام سیاسی باور داشت، ولی هرگز با خشونت موافق نبود و به‌ویژه با قتل مسلمان توسط مسلمان مخالف بود. دودستگی میان جهان اسلام همین بود: آن‌ها که می‌گذاشتند دیگران زنده بمانند و آن‌هایی که نمی‌گذاشتند. اسامه بن‌لادن دوست جمال بود؛ در پیشاور و افغانستان با هم نشست‌وبرخاست داشتند. جمال از نخستین خبرنگارانی بود که با عربستانی قدبلند، لاغر و متمول مصاحبه کرد. سال 1374، خاشقجی در مقام میانجی غیررسمی خانوادۀ بن‌لادن در عربستان، تلاش کرد بن‌لادن را متقاعد کند که به‌طور رسمی کارزار علیه حکومت عربستان را کنار بگذارد و از خشونت درون کشور تبری جوید. ولی صحوۀ خشن تازه شروع شده بود. بن‌لادن، که در آن روزها در سودان زندگی می‌کرد و اردوگاه آموزشی جنگی به راه انداخته بود، نپذیرفت. جمال مستأصل شد و کشور را ترک کرد. پس از یازده سپتامبر، جمال بن‌لادن را فردی وصف کرد که در خیال‌آباد وحشت زندگی می‌کند. در وب‌سایت شخصی‌اش اعتراف‌نامه‌ای نوشت و گفت که عربستان حتی تلاش نمی‌کند که بفهمد چه باعث شد پانزده سعودی هواپیماربا شوند.یک هفته بعد از انفجارهای اردیبهشت 1382، خالد الغنامی، تروریست سابق-مانند دوستش منصور-مقاله‌ای در روزنامۀ پیشرو الوطن نوشت و میراث ابن تیمیه، پدر معنوی وهابیت، را به پرسش کشید. فقیه بنیادگرای صدها سال پیش را منشأ بسیاری از مشکلات عربستان دانست. الغنامی نوشت که حرف‌های ابن تیمیه فاجعۀ واقعی بود که باعث شد مردم به خود حق دهند که دیگران را به راه راست هدایت کنند. حرف و دستورات ابن تیمیه برای سلفی‌ها و وهابی‌ها جای بحث نداشت. خاشقجی تازه دو هفته بود که سردبیر روزنامه شده بود. فوراً اخراج شد.در بین تمام کسانی که تلاش کردند در ادامۀ حملات یازده سپتامبر هم‌وطنان خود را از خطر تعصب و عدم تحمل ناشی از نظام سعودی آگاه کنند، سامی عنقاوی، معمار اهل جده، شجاعانه‌ترین و دیدنی‌ترین روش را انتخاب کرد. در دهۀ پنجم عمر خود بود، ولی همچنان علیه تخریب میراث اسلام در مکه و مدینه حرف می‌زد-از حدود سیصد مکان تاریخی، تنها ده عدد باقی‌مانده بود. سال 1367 از مرکز حج که خود بنیان گذاشته بود استعفا کرد، شاید به خاطر حیثیت و عدم تمایلش به پذیرش این‌که پول، خدای جدیدِ مکه شده بود. دردناک‌ترین اتفاق ناگوار تمام عمر او این بود که نتوانست جلوی بولدوزرها را بگیرد. هر سنگی که حفاری می‌شد، هر ساختمانی که تخریب می‌شد مانند خنجری به قلب او بود. برای سامی، تخریب ساختمان‌ها و میراث اسلامی به وحشت نیویورک ربط داشت؛ ربطش انحصارطلبی در دین توسط آن‌هایی بود که فقط راه خود را درست می‌دانند و باقی چیزها را پاک می‌کنند. مقامات مذهبی با اعلام ممنوعیت تقدس ساختمان‌ها از این تخریب حمایت می‌کردند. سامی کلاس خصوصی کوچکی برای چند دانشجو در خانه‌اش در جده گردآوری کرد، که مدح معماری باستانی مکه، با حیاط‌های اندرونی و باغ‌های معلقش بود. سه عکس در اسلاید‌های این کلاس بود: انفجار مناره‌ای در مقبره‌ای در مدینه توسط عربستان در سال 1381؛ انفجار بوداهای عظیم قرن اول هجری در کوه‌های افغانستان توسط طالبان در اسفند 1379؛ و برج‌های سازمان تجارت جهانی در محاصرۀ آتش در یازده سپتامبر. مقامات عربستان این کلاس را تعمیم دادن بیش‌ازحد موضوع‌ها خواندند.در دهۀ 1370، خاورمیانه شاهد دهه‌ای آرامش بود، که تا حدی مدیون آشتی ایران و عربستان بود، ولی نتیجۀ تک‌قطبی شدن جهان و بی‌رقیب ماندن آمریکا پس از جنگ سرد هم بود. آشتی عربستان و ایران بیش از انتظار همگان محصول داد، ازجمله معاهده‌ای امنیتی. وقتی وزیر دفاع عربستان در اردیبهشت 1378 به تهران رفت، همتای ایرانی‌اش اعلام کرد که «رابطه و همکاری ایران و عربستان نهایت ندارد و تمام قدرت نظامی ایران اسلامی در خدمت برادران مسلمان سعودی ماست». بیل کلینتون در تلألؤ جهان تک‌قطبی حظ می‌برد و آمریکا به‌مثابه کشوری ضروری روبه‌رونق بود. کلینتون در تمام دوران ریاست جمهوری و تا ماه آخر حضورش در قدرت، مشغول تلاش برای صلح اعراب و اسرائیل بود-که فقط توانست اردنی‌ها را راضی کند. زندگی افرادی مانند نصر نابود شده، عراق در تحریم سازمان ملل بود و در عربستان بمب‌گذاری می‌شد، ولی این دهه، دهه‌ای پرامید بود. همه‌چیز در یازده سپتامبر تمام شد. جورج دبلیو بوش به جنگ طالبان رفت، چون به اسامه بن‌لادن پناه داده بود. پس از آزاد کردن افغانستان، آمریکا جنگی جهانی علیه تروریسم اعلام کرد، آزادسازی دیوانه‌وار. بوش تصمیم گرفت کاری که پدرش آغاز کرد را تمام کند-سراغ صدام رفت.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Mon, 17 Aug 2020 14:37:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12 - نسل 57 (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/12-%D9%86%D8%B3%D9%84-57-1-d0n6i4osq4m4</link>
                <description>عربستان1369-1380در دوران تاریک آوازی هم خواهد بود؟ بله، آوازی هم خواهد بود دربارۀ دوران تاریک. برتولت برشت، «شعار اشعار سوندبورگ» 1939منصور النقیدان پیش‌تر هم به خشونت دست زده بود. بیست سال هم نداشت که به خاطر ترویج افکار افراطی چند بار کارش به زندان کشیده بود، افکاری مانند دعوت مردم به نفرستادن فرزندانشان به مدرسه‌های دولتی-چون فقط مدرسۀ دینی قابل‌قبول بود و هر کاری غیرازاین پیروی از کفار حساب می‌شد. سال 1370، در پناه تاریکی، با دوستانش به ویدئوفروشی‌ها و یک مرکز حمایت زنان در شهرشان، بُرَیده، حمله کردند که سه ساعت و نیم از شمال غرب ریاض فاصله داشت. برای این کار نزدیک به دو سال در زندان بود. به نظر خودش، برای هدایت دنیای اطرافش به سمت دنیای مطلوب، بنا به آموزه‌های روحانیت، مجازات می‌شد. این آموزه‌ها را به‌عنوان امام‌جمعۀ مسجدی کوچک به هم‌محلی‌های خود منتقل می‌کرد. آموزه‌های او در عربستان استثنایی نبود، بسیار هم در چارچوب عرف تفکر در این کشور بود. این سلفی متدین، با قد کوتاه، هیکل گرد و چشم‌های قلمبه و ریش بلند، هیچ ربطی به بمبی نداشت که در 22 آبان 1374 در ریاض منفجر شد. ولی بازهم کارش به زندان کشید. مقامات عربستان نمی‌خواستند کوچک‌ترین ریسکی بکنند.منصور النقیداندر آن روز، فقط سه ماه پس از فرار نصر ابوزید و ابتهال یونس از مصر، عربستان فهمید که موج عدم تسامح سختی که در خانۀ خود کاشته و در خارج رواج داده، سراغ خودشان هم آمده است. ساعت 11:40 صبح، ماشینی در پارکینگ بیرون ساختمان مستشاران نظامی آمریکا منفجر شد. انفجار به‌قدری مهیب بود که پایتخت را لرزاند و ساختمان در آتش احاطه شد. دودی سیاهی در شهر به حرکت افتاد. ساختمان فاصلۀ اندکی با منطقۀ پررفت‌وآمد العلیا داشت. شش نفر کشته و شصت نفر زخمی شدند. بیشترشان در اغذیه‌فروشی‌های همکف ساختمان مشغول خوردن ناهار بودند. چهار نفر از پنج آمریکایی کشته‌شده غیرنظامی بودند. به آمریکایی‌ها در بیروت و توریست‌ها در مصر حمله شده بود، در الجزایر ارتش انتخابات را به خاطر پیروزی قاطع جبهۀ رستگاری اسلامی باطل کرد که باعث درگرفتن جنگ داخلی و دوپاره شدن کشور شده بود؛ همۀ این اتفاق‌ها پس از ماجرای جهیمان در سال 1358 رخ داد. ولی این نخستین نمونۀ چنین خشونتی در عربستان بود: حمله به خارجی‌ها با بمب‌گذاری در ماشین.آمریکایی‌ها بنا به عملیاتی درازمدت برای آموزش گارد ملی عربستان آنجا بودند. این حمله هشداری به خانوادۀ سلطنتی بود که ائتلاف با آمریکا همچنان به نظر محافظه‌کارترین بخش جامعۀ عربستان گناه است، همان‌طور که برای جهیمان بود. بهار آن سال به سفارت آمریکا فکس زدند و خواهان خروج «صلیبی‌ها» از «سرزمین اسلام» تا پایان خردادماه شدند. کارکنان سفارت گفتند که فکس‌ها را جدی گرفتند ولی تا آن زمان اسم فرستندۀ پیام‌ها را نشنیده بودند و اطلاعات دیگری درباره‌شان پیدا نکردند. ریموند ای میبِس جونیور، سفیر آمریکا در ریاض، گفت: «کسی فکرش را هم نمی‌کرد این اتفاق‌ها در اینجا بیفتد».ائتلاف بین عربستان و آمریکا از اولین دست دادن روزولت و ملک عبدالعزیز در سال 1324 مدام قوی‌تر شده بود. اما زیاد نشانش نمی‌دادند و از مراکز جمعیتی عربستان دور نگه می‌داشتند: پایگاه نظامی نیروی هوایی آمریکا تا سال 1341 در ظهران، بافاصلۀ فراوان از پایتخت و در استان نفت‌خیز شرق قرار داشت. دفتر مرکزی آرامکو هم همان‌جا بود و مجتمع مسکونی محصور آن پذیرای چند هزار کارمند خارجی و خانواده‌هایشان بود. این اولین مجتمع خارجی‌ها در عربستان بود، دنیایی مستقل که نسخه‌های کوچک‌تر آن در سرتاسر کشور ساخته شد. عربستان از متخصصان خارجی استقبال می‌کرد ولی خارجی‌ها را همه‌جا پشت دیوارها پنهان می‌کرد، به‌ویژه در ریاض.مجتمع‌ها برای خارجی‌ها مانند جزیرۀ زندگی معمولی وسط اقیانوس افراطی عربستان بودند: زنان می‌توانستند کار و رانندگی کنند؛ استخر مختلط، بار و کلاب و موسیقی وجود داشت. مجتمع‌ها برای محافظه‌کارهای عربستان شهرهای پرگناهی بودند که دوست نداشتند زیاد درباره‌شان بشنوند؛ برای افراطیون عربستان تبدیل به هدف حمله شدند. کم‌کم، با میلیونی شدن شمار خارجی‌ها، این مجتمع‌ها فایده‌ای جز تثبیت شکاف میان سعودی‌ها و خارجی‌ها نداشت، شکاف بین آن‌ها که عضو سرزمین اسلام ناب بودند و آن‌هایی که نبودند. بیرون از محافل اشرافی، ارتباط اجتماعی چندانی میان مردم عربستان و خارجی‌ها وجود نداشت. بعضی خانواده‌های پول‌دار عربستان که به‌جای درست هم وصل بودند، در جستجوی رهایی از فضای خفقان‌آور ریاض، به این مجتمع‌ها نفوذ می‌کردند-که درنهایت بهای سنگینی برای این کار پرداختند.ساختمانی که آبان 1374 منفجر شد مجتمع مسکونی نبود؛ حتی پشت دیوار هم نبود. به‌اصطلاح امنیتی، یک هدف نرم بود، از آن نوعی که افراطی‌های عربستان از آن برای ابراز ناراحتی از گسترش چشمگیر و تحریک‌آمیز همکاری نظامی عربستان و آمریکا در چند سال پیش استفاده کردند. سال 1369، وقتی صدام حسین کویت را اشغال کرد، ملک فهد از آمریکا کمک خواست و جورج اچ دبلیو بوش خیلی سریع پاسخ داد. 17 مرداد، فقط شش روز پس از عبور سربازان صدام از مرز امیرنشین کوچک، پانزده هزار سرباز آمریکایی راهی عربستان شدند، همراه با دو ناو هواپیمابر، و هم‌زمان آمریکا شروع به ایجاد ائتلافی بین‌المللی برای بیرون راندن عراق از کویت کرد. ملک طوفان به راه انداخته بود: درخواست کمک از غرب و آوردن کفار بیشتر به زادگاه اسلام هم نشانگر ضعف بود و هم توهین به غرور تمام مسلمین. آل سعود وقتی نیاز به محافظت داشتند عمل‌گرا می‌شدند. در دهۀ 1300 برای تثبیت حاکمیت بر شبه‌جزیره به بریتانیا تکیه کردند، حتی نیروی هوایی سلطنتی انگلیس را برای سرکوب قیام میان جنگجویان خود به عربستان آوردند. در ماجرای یورش به مسجدالحرام در سال 1358 فرانسوی‌ها را آوردند. این بار، تمام قوای آمریکا را برای مقابله با مردی لازم داشتند که می‌دانستند باعث نابودی‌شان خواهد شد. بالاخره خودشان بودند که سال‌ها او را تادندان‌مسلح کردند که با ایران بجنگند.سال 1369، اسامه بن‌لادن در جده بود. بعد از عقب‌نشینی شوروی، فعلاً در افغانستان کاری نداشت. کمک آمریکا در شبه‌جزیرۀ عربستان را نمی‌خواست و فکر می‌کرد شکست صدام با «بسیج گروهان‌های داوطلبان برحق اسلامی» شدنی است. می‌خواست با پادشاه ملاقات کند و نقشه‌اش را ارائه دهد: نقشه‌ای شصت‌صفحه‌ای دربارۀ راهبرد جنگ چریکی. بن‌لادن اصرار داشت که هشتاد هزار جنگجو در اختیار دارد که همگی در میدان جنگ افغانستان امتحان پس داده‌اند. همچنین ادعا می‌کرد که تمام سلاح‌های موردنیاز را خودش دارد. پادشاه به او بار نداد، و وزیر دفاع، شاهزاده سلطان، هم که ملاقات را پذیرفت نقشۀ او را رد کرد: در کویت مثل افغانستان غار برای پنهان شدن وجود نداشت، بن‌لادن نمی‌توانست با ارتش کلاسیک و مجهز به موشک مقابله کند. ولی بن‌لادن اهمیتی نمی‌داد: «با سلاح ایمان می‌جنگیم».آل سعود پیشنهاد او را نپذیرفت، ولی به‌هرحال نقش نگهبانی دین و اماکن مقدسه به چالش کشیده شده بود. 19 دی 1368، صدام دوباره همایش مردمی اسلامی برگزار کرد، همان‌که سال 1362 چهره‌های گوناگون جهان اسلام را گرد هم آورد تا به جنگ با ایران مشروعیت اسلامی ببخشد. این بار، صدام علیه عربستان اعلام جنگ کرد، آن‌ها که «مکۀ مسلمانان و مقبرۀ حضرت محمد را تحت نیزۀ خارجی‌ها قرار داده‌اند». صدام «الله‌اکبر» را به پرچم عراق اضافه کرد.عربستان واکنش نشان داد. همایش مردمی اسلامی خود را هم‌زمان در مکه برگزار کرد. گفتن ندارد که جمعیت بیشتری در آن شرکت کردند و البته که معروف دوالیبی هم به‌جای بغداد در همایش مکه شرکت کرد. ملک فهد به همان مردی هم تکیه کرد که همیشه در شرایط سخت به داد آل سعود می‌رسید: شیخ نابینا، بن باز، همان مردی که جهیمان و گروهش را پرورش داد و بعد استفاده از زور در مسجدالحرام را مشروع اعلام کرد. بن باز، برخلاف پیشنهاد همکاران سعودی خود، دو فتوا صادر کرد، یکی در سال 1369 و دیگری در سال 1370، که نامشروع‌ترین امور را مشروع اعلام کند: گفت در شرایط خاص، حکومت مسلمان می‌تواند از حکومت نامسلمان کمک بگیرد. سپس تمام کسانی که در «جنگ مقدس» با صدام شرکت کنند، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، را مورد مرحمت خداوند خواند، چون صدام «دشمن خدا» شده بود. اواسط بهمن 1370، نیم میلیون سرباز آمریکایی به عربستان آمدند که از میدان‌های نفتی محافظت و عملیات آزادسازی کویت را از خاک عربستان آغاز کنند. سربازان زن کامیون جنگی راه می‌بردند. خبرنگاران خارجی، ازجمله زن‌ها، به کشور سرازیر شدند و در هتل‌ها اقامت کردند، تنها!شهروندان عربستان از این تحولات متحیر شدند: چرا عربستان برای محافظت از خود به کمک خارجی‌ها نیاز داشت؟ چرا ارتش حرفه‌ای خود را برای این کار آماده نکرده بود؟ مردم کاستی‌های حکومت خود را تحمل می‌کردند و حتی وقتی در دهۀ 1360 بودجه‌ها کم شد که نیروهای دفاعی کشور را طی جنگ ایران و عراق تجهیز کنند، فساد آل سعود را تاب آوردند. پس آن‌همه پول کجا رفته بود؟ دو دسته در جامعه به دو سمت متضاد می‌رفتند و کشور زیر فشار جنگ داشت در‌هایش را به‌سوی دنیای خارج باز می‌کرد. یک دسته تحصیل‌کرده و پیشرو بودند، که شرایط را فرصتی خوب برای آن اصلاحات اجتماعی و سیاسی می‌دیدند که پس از سال 1357 بایگانی شده بود. پادشاه در سال 1359 گفته بود که قانون اساسی تدوین شده است، ولی هنوز قانون اساسی در کار نبود؛ شورای انتصابی که در دهۀ 1310 تأسیس شد که به‌جای قانون‌گذاری فقط نقش مشاور داشته باشد، سال‌ها بود که بازنشست شده و دیگر احیا نشده بود. دیگر نمی‌شد تمام محدودیت‌های اجتماعی شهروندان عربستان را، که هرروز سخت‌تر می‌شد و زندگی را تیره‌تر می‌کرد، فقط با فراهم کردن تجمل‌های مدرن و یارانه‌‌های گوناگون برطرف کرد. تعطیلات در خارج از کشور راه آسان فرار بود، ولی مردم، به‌ویژه زنان، بیشتر می‌خواستند.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 01:25:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11 موج سیاه (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/11-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-2-mft17qllgnth</link>
                <description>فرج فوده، پرسروصداترین روشن‌فکر سکولار مصر، خیلی پیش از ابتهال پیش‌بینی این وضع را کرده بود. نصر بحث دربارۀ بنیادگرایی اسلامی را از زاویۀ تاریخ، فقه و زبانشناسی آغاز کرد، ولی فوده مهندس کشاورزی بود، دانشمندی که با رویکردی روشمند از حکومت سکولار علیه خیزش بنیادگرایی در جامعۀ‌ مصر دفاع می‌کرد. یک دهه قبل، در سال 1354، در کتابی پرفروش، پیش از سقوط، که مقالۀ سیاسی تند و کوتاه بود، به زیبایی چکیده‌ای از روندهایی را ارائه کرد که به تب اسلام‌گرایی در جامعۀ ‌مصر دامن می‌زدند، جامعه‌ای که پس از شکست‌های متوالی و دردناک اعراب در رویارویی با اسرائیل، به دنبال چاره می‌گشت.فرج فودهفوده اسلام‌گرایی در مصر را به سه روند اصلی تقسیم کرد. نخست روند سنتی سیاسی اخوان المسلمین بود که در مصر ریشۀ تاریخی داشت-به نظر فوده ضعیف‌ترین ولی عمل‌گراترین روند بود. پس‌ازآن اسلام انقلابی بود که از ایران الهام گرفته بود، روندی که خواستار سرنگونی کلیت نظام‌ها بود، روند ناجح ابراهیم، عبدالسلام فرج و سایر جوانان مصری در دهۀ 1350. به نظر فوده، این روند از همه خطرناک‌تر بود ولی وابستگی آن به گروه مشخصی از جامعه (جوانانی که سرشان داغ بود) باعث گسترش بسیار اندک آن می‌شد. و در آخر، روندی بود که فوده آن را اسلام پولدار، اسلام ثروتمندان نامید-اسلام دلارهای نفتی.این روند سوم از همه قوی‌تر بود چون، به نظر فوده، ظاهرش امروزی و مدرن بود ولی درواقع حیله‌گر بود و به‌آرامی به تمام جنبه‌های جامعه نفوذ می‌کرد. خشونت را می‌شد خاموش و جنگجویان را زندانی کرد، ولی وقتی ذهن مردم دست‌خوش تغییر شود، جبران خسارت نسل‌ها طول خواهد کشید. اسلام پول‌دار ثروت خود را به رخ می‌کشید تا راه جدید و مثلاً نیک‌تر خود را تبلیغ کند: بانکداری اسلامی به راه می‌انداخت و بعد، از کارمندان زن می‌خواست که حجاب داشته باشند؛ انتشارات تأسیس می‌کرد و پول‌های هنگفت به نویسنده‌ها می‌داد، ولی فقط به آن‌هایی که از دیدگاه مشخصی بنویسند، درکی خاص و انحصاری از دین؛ یا روزنامه‌نگارهایی را استخدام می‌کرد که برای نشریاتی بنویسند که عربستان تأمینشان می‌کرد و در سرتاسر عالم عرب منتشر می‌شدند، مانند الشرق الاوسط. نویسنده‌ای که به‌طور منظم برای این نشریات می‌نوشت تا 3000 دلار در ماه حقوق می‌گرفت، بیشتر از حقوق یک سال همین شغل در نشریات مصری. ولی این دستمزد با خطوط قرمز سیاسی، سانسور فکری و خودسانسوری همراه بود، از آن نوعی که ذهنیت جوامع پرنشاط را زایل می‌کند. به نظر فوده، راهبرد این روند وابسته کردن مردم به دلارهای نفتی بود، گذاشتن امنیت مالی در گروی خدمت به نسخۀ سعودی اجتماع و سیاست.سال 1369، نزار قبانی، شاعر سوری، در غربت در لندن، شعری شجاعانه و پیش‌گویانه نوشت، ابوجهل خیابان فلیت را می‌خرد، که نقد ثروتمندان شبه‌جزیرۀ عربستان بود که با عبای سفید به لندن آمده و انگار داشتند شهر را صاحب می‌شدند. ابوجهل در عربی یعنی پدر نادانی، و عنوان شعر قبانی اشاره‌ای به یکی از هم‌عصران پیامبر بود که مشرک بود و در مخالفت با اسلام به جنگ با پیامبر رفت.قبانی در شعر خود می‌پرسید: «انگلیس پایتخت خلیفۀ اسلام شده؟ و نفت مثل شاهان در خیابان فلیت راه می‌رود؟» این شعر، بیشتر، هشداری به روزنامه‌نگاران و روشن‌فکران عرب بود که بردۀ اربابان بی‌فرهنگ نشوند. روشن‌فکران چپ‌گرا «به لنین پشت کرده و سوار شتر شده»، هرکه می‌خواهد سردبیری موفق باشد «باید شب و روز زانوی شاهزاده را ببوسد». قبانی از حاکمی ناشناس می‌خواست که هر چه را می‌خواهد بگیرد ولی کلام و نوشتار را رها کند:ای کهن مرد، بشکه‌ بشکه قلم می‌خری، هیچ از تو نخواهیم، پس هر طور می‌خواهی به گاییدن کنیزانت ادامه بده، و هر جور می‌خواهی به کشتن رعیتت ادامه بده، و دور مملکت آتش و آهن بکش... کسی نمی‌خواهد عبای خلافتت را بدزد، پس به نوشیدن می نفتت ادامه بده، ولی فرهنگ و ادب ما را برای خودمان بگذار.فوده به‌شدت از استعمار فرهنگی عربستان در منطقه نگران بود. ولی امواجی که می‌دید جدا از یکدیگر عمل نمی‌کردند، موازی یکدیگر بودند. یکدیگر را تقویت می‌کردند: رفتارها و پندارهای محلی از عوامل جدیدی تغذیه می‌شدند که جریان‌های منطقه‌ای محرک آن‌ها بودند. اعضای اخوان المسلمین از عربستان برمی‌گشتند و برای تغییر نظام و جامعه از درون تلاش می‌کردند، که لایۀ دیگری به درک دین و مناسک دینی در وطن هرکدامشان می‌افزود. جماعت اسلامی و جهاد اسلامی محصول عوامل محلی بودند، یأس از برخورد نرم با قدرتمندان-ولی آن‌ها معتقد به خشونت بودند؛ به افغانستان رفته بودند که بجنگند، همان‌جایی که پول و نفوذ عربستان هم حاکم بود، و حالا بعضی‌هایشان به کشور خود برمی‌گشتند. آن دو روند، اسلام پولی و انقلابی، حالا در مصر باهم ترکیب می‌شدند.فوده در حمله به انواع مختلف اسلام‌گرایی کوتاه نمی‌آمد. مرد درشت‌هیکل با صدای رسا و تسبیح کوچک در دست، برایشان رجز می‌خواند و مسخره‌شان می‌کرد، استدلال‌هایشان را قدم‌به‌قدم شکست می‌داد. در بحث تبحر داشت و همیشه آماده بود که آن‌ها را در مصاحبه‌ها و نقدهای بُرَنده شکست دهد. 8 ژانویۀ 1992، درملأعام جلوی پانزده هزار نفر این کار را کرد-نقطۀ عطفی مهلک.بیست و چهارمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب قاهره مناظره‌ای با حضور فوده و سه سخنران دیگر ترتیب داده بود: محمد خلف‌الله، که مانند فوده سکولار بود، و دو اسلام‌گرا. یکی محمد الغزالی، اندیشمند اسلامی مهم و فارغ‌التحصیل الازهر، که واعظی پرجذبه بود که در دهۀ شصت در دانشگاه‌های اسلامی مکه و دوحه و الجزایر تدریس کرده بود. دومی، مأمون الهضیبی، در دهه‌های 1350 و 1360 در عربستان زندگی کرده بود. پسر دومین مرشد عام اخوان المسلمین، حسن الهضیبی، بود و روزی خودش به این مقام می‌رسید.حتی بر سر عنوان مناظره هم به‌شدت بحث شده بود: اسلام‌گراها عنوان «مصر، حکومت سکولار یا اسلامی؟» را ترجیح می‌دادند. می‌خواستند طرف مقابل را منکر خدا جلوه دهند. نمایشگاه کتاب عنوان دیگری انتخاب کرد: «مصر:حکومت مدنی یا حکومت دینی؟» هرگز در مصر دربارۀ این موضوع مناظره نشده بود. جو سالن پرتنش بود و مردان و زنان حاضر هیجان‌زده. شعار «الله‌اکبر! والجهاد سبیلنا» داده می‌شد. سالن از جمعیت پر بود و مجبور شدند درهای نمایشگاه را ببندند. داخل دیگر جای نشستن نبود و مردم کنار دیوار و حتی پشت بلندگوها ایستاده بودند. هیچ‌کس به فکر امنیت نبود.غزالی و هضیبی در دفاع ازآنچه مردم‌سالاری اسلامی می‌خواندند استدلال آوردند، حاکمیت تحت شریعت اسلام و در تضاد با استعمار فرهنگی غرب. فوده از مسلمان بودن خود دفاع کرد: «توهین به کمونیسم را می‌توانم بپذیرم، توهین به سوسیالیسم را می‌توانم بپذیرم، ولی توهین به اسلام را نمی‌توانم بپذیرم». پرسید الگوی حکومت اسلامی طرف مقابل کدام است؟ نمونۀ موفقی که وجود ندارد؛ ایران، عربستان و سودان همگی شکست خورده‌اند. در ادامه پرسید: این شیفتگی ناگهانی برای داشتن حکومت اسلامی یعنی چه؟ «سیزده قرن [از قرن اول پس از پیامبر] فقط یک درصد مردم حامی حکومت دینی بوده و نودونه درصد حامی همینی بوده‌اند که ما می‌خواهیم، که حکومت مدنی است». حتی آن دوران آرمانی و افضل آغاز اسلام هم بی‌نقص نبود، پر از خشونت و دعوا بود. سه نفر از خلفای اول، یاران نزدیک پیامبر که خلفای راشدین (خلفای درست هدایت‌شده) خوانده می‌شوند، به قتل رسیدند.آن زمان، فوده یک دهه بود که خار چشم اسلام‌گرایان شده بود، از زمانی که با نوشتن پیش از سقوط سرخط خبرها شد. در حال تشکیل حزب سیاسی سکولاری به اسم المستقبل، به معنی آینده، بود که ائتلاف مسلمانان و مسیحیان بود. حالا فوده داشت جلوی چشم عموم مردم مشروعیت اسلام‌گراها را جروواجر می‌کرد. وقتش رسیده بود که از شرش خلاص شوند.حتی جرئت نکردند از روبه‌رو او را بکشند. عصر دوشنبه 18 خرداد 1371 بود، شش ماه پس از مناظرۀ نمایشگاه کتاب. داشت با پسر و یکی از دوستانش از دفترش در حومۀ مسکونی قاهره خارج می‌شد. دو مرد بی‌سواد که هیچ‌وقت با او صحبت نکرده و کتاب‌هایش را نخوانده بودند با موتور از کنارش رد شدند و هفت گلوله به پشتش شلیک کردند. پسر پانزده‌سالۀ او را هم زخمی کردند. فقط از دستور اطاعت می‌کردند. صفوت عبدالغنی پیامی را به وکیل‌هایش منتقل کرده بود که دو قاتل استخدام کنند، همان کسی که در ماجرای ترور سادات دستگیر ولی هرگز تفهیم اتهام نشده بود.مصر خشونت سیاسی و ترور دیده بود، ولی این بی‌سابقه بود: تروریسم فکری. مصر را به لرزه انداخت و عالم عرب را شوکه کرد. حالا تاریخ به پیش و پس از فوده تقسیم می‌شد. عدالت‌خواه و روشن‌فکر شجاع در روزنامه‌ها به شهید ملت تبدیل شد. هزاران مصری در تشیع جنازه‌اش شرکت کردند. حسنی مبارک نماینده فرستاد؛ وزرا، فرمانداران، مفتیِ مصر، روشن‌فکران و سفرا همگی در راه‌پیمایی در قاهره شرکت کردند. عزاداران تابوت را با پارچۀ سبز با گلدوزیِ آیات قرآن در خیابان حمل می‌کردند و به‌آرامی سرود ملی را می‌خواندند: «وطنم! وطنم! دل و عشق خویش را به تو اهدا می‌کنم». غم خیلی سریع جای خود را به خشم داد و راهپیماییِ عزا به تظاهرات علیه تروریسم تبدیل شد. شعار دادند: «نه به جهاد و اخوان»، «زنده‌باد هلال، زنده‌باد صلیب».کشور دوپاره شد. خواهر فوده پیش از همه در سخنرانی پس از مراسم غمناک از ته دل فریاد کشید: «چرا کشتنش؟ مسلمان بود! چطور تونستن بهش بگن کافر و از دینش جداش کنن؟ کی بهشون حق داد ما رو به مسلمان و کافر تقسیم کنن؟» دقیقاً همین اتفاق در حال وقوع بود. اسلام‌گرایان تندرو سنی دیگر در حال تفکیک مردم به مسلمان و نامسلمان، یا شیعه و سنی، نبودند، که تا همان‌جای کار جان بسیاری را گرفته و اجتماع‌های کوچک را با خشونت فرقه‌ای از هم پاره کرده بود. حالا سراغ مردمِ خود آمده و می‌پرسیدند: مسلمان خوبی هستی؟اسلام‌گرایان صلح‌طلب، یا سیاسی، پس از قتل فوده از خود سلب مسئولیت کردند. اخوان المسلمین ادعا کرد که بخشی از بار بر دوش حکومت است، چون به فوده تریبون داده که «به قلب اسلام خنجر بزند...در دورانی که کل دنیا با جنگ دنبال مسلمانان افتاده، احساسات مسلمانان را تحریک کند». الازهر قتل او را فوری محکوم کرد، ولی پیش‌تر، از برنامۀ فوده برای تشکیل حزب سکولار انتقاد کرده و آن حرکت را خطری برای امت اسلام خوانده و سکولارهای مانند او را به دشمنی با «هر چه اسلامی است» متهم کرده بود. قاتل‌های او بعدها گفتند که الازهر حرفش را زده بود و آن‌ها هم عمل کردند. بالاترین مقام دینی اهل سنت به‌وضوح نشان داد که چطور کلمات می‌توانند دعوت به قتل باشند.از آن وحشتناک‌تر حضور فقیه الازهر در مقام شاهد در دادگاه بود که برای دفاع از قاتلان فوده در تیر 1373 به محکمه آمد. محمد الغزالی، که با فوده در نمایشگاه کتاب قاهره بحث کرده و الهام‌بخش هزاران اسلام‌گرا در الجزایر شده بود، از قتل فوده حمایت کرد. استدلال‌های او را می‌شد تا حدی در نظر رئیس الازهر در مورد رشدی هم دید: اجرای حکم اعدام فرد مرتد بر عهدۀ دولت است و باید پس از برگزاری محاکمه انجام شود، ولی چون دولت جلوی فوده را نگرفته بود، حکم را هر مسلمان مؤمنی می‌توانست اجرا کند. غزالی بی‌رحمانه اعلام کرد که مسلمانی که برای اجرای این وظیفۀ مرگبار پا پیش بگذارد مستحق هیچ مجازاتی نخواهد بود. غزالی در سال 1368 جایزۀ ملک فیصل را دریافت کرد، جایزه‌ای که نخستین بار به مودودی، بنیان‌گذار جماعت اسلامی پاکستان، اهدا شده بود.حکومت مصر تلاش می‌کرد که اسلام خشن را از اسلام سیاسی میانه‌رو متمایز کند، جنگجویان را از واعظان، آن‌هایی را که می‌خواستند نظام را سرنگون کنند از آن‌هایی که از درون کار می‌کردند، مانند الازهر. ولی خود فوده هشدار داده بود که تلاش حکومت برای آرام کردن تندروها-مثلاً با دادن تریبون بیشتر به آن‌هایی که به نظر میانه‌رو می‌آمدند-عدم تسامح و بازی کردن با آتش را تغذیه می‌کند.از اواسط دهۀ 1370، الازهر تحت کنترل امام اکبر الازهر، جاد الحق، درزمینۀ ترویج اسلام محافظه‌کار و پس زدن ارزش‌های سکولار بسیار فعال‌تر شده بود. پیش‌تر هم کتاب‌هایی را ممنوع اعلام کرده بود، مانند رمان سال 1345 نویسندۀ برندۀ جایزۀ‌ نوبل، نجیب محفوظ، به نام شناور در نیل؛ ولی حالا مشغول سانسور ادبیات و فیلم و تمام آثار فرهنگی شد. فتواهایی در حمایت از بانکداری اسلامی و ختنۀ زنان و ممنوعیت اهدای عضو و لنز چشم رنگی و بی‌حجابی صادر کرد.مدام دربارۀ نفوذ عربستان در این موج جدید گمانه‌زنی و شایعه‌پراکنی می‌شد. رابطۀ عربستان و مصر پر از تناقض بود. دانشگاه الازهر هر چهار مکتب فقه را آموزش می‌داد و اهمیتشان را یکسان می‌دانست. بسیاری از استادان و دانشجویان و حتی امام جماعت‌ها از فرقه‌های صوفی بودند. الازهر هنوز هم وهابیت را انحراف از اسلام واقعی می‌دانست، ولی امام اکبر الازهر به عربستان نزدیک بود. او هم جایزۀ بین‌المللی ملک فیصل را دریافت کرد. افراد پول‌دار از کشورهای حاشیۀ خلیج‌فارس به الازهر پول اهدا می‌کردند و بسیاری از واعظان و پژوهشگران الازهر در مکه تحصیل کرده یا دوره دیده بودند. نفوذ عربستان نامحسوس ولی فراگیر بود. ولی مصری‌های وطن‌پرست بازهم نفوذ عربستان در کشور خود را تکذیب می‌کردند و تأکید داشتند که در این رابطه مصر نقش آموزگار را دارد، در همۀ سطوح، از جهاد تا اسلام سیاسی، اما همچنان از فساد نشئت‌گرفته از عربستان در مصر شاکی بودند. عربستان با ثروتی که تازه به دست آورده بود در حال غلبه و متقاعد ساختن دیگران بود. عربستان-زادگاه اسلام-از نعمت نفت هم برخوردار بود: پس شکی نبود که خدا به این کشور لطف دارد؛ بی‌شک اسلام آن‌ها اسلام حقیقی است.چنین فکرهایی در ذهن میلیون‌ها کارگر مهاجری بود که در دهۀ شصت از مصر، پاکستان، سوریه و سایر کشورهای اسلامی به این پادشاهی جوان و روبه رشد می‌رفتند تا شغلی پیدا کنند. در سال 1347، ده هزار مصری در عربستان بودند؛ در سال 1364، این رقم به 1.2 میلیون رسیده بود. بیشترشان از طبقه‌های پایین و متوسط روبه پایین بودند و از ثروت اربابان سعودی دهانشان بازمی‌ماند. کارگران ساختمانی، رانندگان، فروشندگان، باغبانان و کارگرانِ فصلی در عمل در حال گرداندن کشور بودند و وقتی برای دیدار یا اقامت دائمی به کشور خود برمی‌گشتند پول و عرف جدید با خود می‌آوردند. پولشان به خریدن چیزهایی می‌رسید که قبلاً در دسترس نبود، از تلویزیون گرفته تا ماشین و خانه. پس از فرورفتن در سبک زندگی و جهان‌بینی سعودی، بسیاری از آن‌ها عادت‌های جدید خود را ترک نکردند-عبای سفید، نقاب زنان، نماز سفت‌وسخت، نفی صوفیان و شیعیان و شفاعت قدیسان. در روستاهای پاکستان، شهرستان‌های سوریه یا دهکده‌های مصر، کارگران مهاجر که در شبه‌جزیرۀ عربستان به پول رسیده بودند مسجد می‌ساختند که ثروت و ایمان جدید خود را به رخ بکشند، همراه با انتصاب واعظانی که در عربستان تعلیم‌دیده بودند. غرق شدن در سبک زندگی سعودی همه‌چیز را پوشش می‌داد، ازجمله زنان.جامعۀ مصر همیشه محافظه‌کار و سنتی بود، ولی حجاب همه‌گیر نبود و باعث تنش یا بحث هم نمی‌شد؛ حکومت نه آن را منع می‌کرد و نه اجبار. جماعت اسلامی توانسته بود در تبلیغ حجاب در دانشگاه‌ها اندکی موفقیت کسب کند، ولی سال 1357 بود که‌موج واقعی حجاب را درست کرد و زنان در پیروی از نمونۀ نیروبخش ایران حجاب به سر کردند تا به‌صورت نمادین استعمار و غرب را نفی کنند. در دهۀ‌1370، موج دوم آمد، که از پول و موعظه‌های عربستان تغذیه می‌کرد و به‌طور خاص طبقۀ متوسط را هدف قرار می‌داد. در دهۀ 1350، سی درصد زنان مصر روسری سیاه داشتند؛ در میانه‌های دهۀ 1370 این رقم به 65 درصد رسید.حجاب مد شد؛ نشانۀ جایگاه اجتماعی شد. درگذشته مصری‌های طبقۀ متوسط و پول‌دار از اروپا مدهای جدید را می‌گرفتند. حالا چشمشان به عربستان بود و علاوه بر روسری حتی نقاب هم می‌گذاشتند، که در مصر پدیده‌ای بی‌سابقه بود.برجسته‌ترین نمود بصری سقوط موج سیاه بر سر مصر حجاب بر سر ده‌ها بازیگر زن محبوب و زیبایی بود که نسل‌ها مایۀ خوشحالی مصری و عرب بودند. یکی پس از دیگری اعلام کردند که به اسلام گرویده‌اند. اول‌ازهمه شمس البارودی بود، که نقش زن کارگر را بازی کرد که به دنبال عشقش به استرالیا رفت. بارودی در سال 1361 به حج رفت و وقتی برگشت محجبه بود. به اسلام برگشتنِ او پس از تجربه‌ای بسیار معنوی، استثنا بود. ولی بارودی به‌شدت دیگران را تشویق می‌کرد که توبه کنند و دوران پرگناه بازیگری خود را کنار بگذارند.شمس البارودییک سال بعد، ده‌ها بازیگر مشهور روسری یا نقاب داشتند و آشکارا پیام خود را در سخنرانی‌های مذهبی هفتگی پخش می‌کردند، که سالن اسلامی نامیده و در خانۀ نخبگان قاهره برگزار می‌شد. با این سخنرانی‌ها زنان دیگر را، که اطلاعات مذهبی چندانی نداشتند، تحت تأثیر قرار می‌دادند و به حجاب توصیه می‌کردند و بین آن‌ها جزوه‌هایی پخش می‌کردند که بعضی از آن‌ها در ریاض چاپ می‌شد. برخی از شرکت‌کنندگان تحت تأثیر ایمان و دستورات آن‌ها در جا حجاب به سر می‌کردند. با گذر زمان صدها زن در این سالن‌ها شرکت کردند و بیشترشان پیام را بیشتر و بیشتر گسترش دادند. بازیگران «تواب» بسیار آشکار و علنی به ترویج دین مشغول بودند. موردی عجیب بودند، ولی الگوی خوبی برای دیگران شدند.اثبات نفوذ پول عربستان دشوار بود ولی همه حرفش را می‌زدند. چندین ستارۀ‌ مصری، ازجمله فاتن حمامۀ ظریف که در فیلم مهم مصر به نام راه‌حل می‌خواهم بازی کرده بود، گفتند که بهشان پیشنهاد شد که بازیگری را ترک کنند و حجاب سر کنند و در ازای آن پول‌های هنگفت بگیرند، ولی قبول نکردند: یکی از آن‌ها گفت که از بیشترین پیشنهادها یک‌میلیون دلار و حقوق ماهانۀ 150000 دلاری بود که مردی مطرح کرد که به ظاهرش می‌خورد اهل یکی از کشورهای حاشیۀ خلیج‌فارس باشد.بازیگران محجبه به‌شدت دریافت پول را تکذیب می‌کردند. ولی با عربستان ارتباط داشتند. بارودی مدتی در جده زندگی کرد و بازیگری دیگر که به تجارت پوشاک اسلامی مشغول بود، هم‌زمان در مصر و جده زندگی می‌کرد. برخی درازای دریافت دستمزدهای بالا دربارۀ تجربۀ بازگشت به دین و تولد دوبارۀ خود در عربستان سخنرانی می‌کردند. برخی هم از سر ناچاری و برای حفظ شغل خود به دستوراتشان عمل می‌کردند: عربستانی‌ها تلویزیون‌های ماهواره‌ای و شرکت‌های سینمایی می‌ساختند، بودجۀ فیلم‌ها و سریال‌ها را می‌دادند، و دلشان نمی‌خواست زیاد لخت کسی دیده شود. بعضی از این بازیگران تواب شغل خود را به‌کلی کنار گذاشتند، ولی باقی محجبه شدند که بتوانند به بازیگری ادامه دهند. عربستان مشتری مهمی برای سینمای مصر بود، و بااینکه در دهه‌های 1340 و 1350 سعودی‌ها از تماشای بازیگران زن با دامن کوتاه و موهای افشان لذت می‌بردند، جو و بازار عربستان پس از سال 1357 عوض شده بود. گمانه‌زنی تمامی نداشت، شواهد متناقض پیدا و به هم ربط داده می‌شد- ولی هیچ مدرک مستندی وجود نداشت. هیچ‌یک از بازیگران ارتباط با عربستان را به‌طورقطع تکذیب یا تأیید نکرد. ولی احتمال نقش عربستان در تأمین مالی این موج جدید سرچشمۀ جوک‌های فراوان بود:ردۀ دوم بیشترین حقوق دریافتی زنان مصر کدام است؟ رقاص‌های عربی، چون توریست‌های عربستانی اسکناس صددلاری به پایشان می‌ریزند. ردۀ‌ اول کیست؟ رقاص‌های عربی که مسلمان شده‌اند، چون اگر دیگر نرقصند شیخ‌های عربستانی چک هزار دلاری به حسابشان می‌ریزند.فیلم‌ساز مشهور مصر، یوسف شاهین، اعتقاد داشت که بنیادگرایی دینی در ذات مصر نیست و آن را «موجی سیاه» می‌دانست که از خلیج‌فارس آمده: «مصری‌ها همیشه خیلی مذهبی بوده‌اند، ولی درعین‌حال عاشق زندگی پر از هنر و موسیقی و تئاتر». اطمینان داشت که هم‌وطنانش توازن میان مدرنیتۀ سکولار و مذهب سنتی را پیدا خواهند کرد.پیدا نکردند.ترور فوده نقطۀ آغاز محاصرۀ روشن‌فکری مصر بود. تا سال‌ها پس‌ازآن، نویسندگان و متفکران سکولار، لیبرال و پیشرو تحت تعقیب، ممنوعیت، آزار و قتل بودند. فهرستی طولانی که شامل روزنامه‌نگاران، روشن‌فکران و جراح‌های پلاستیک بود. حتی برندۀ جایزۀ نوبل، محفوظ، که سمبل ملی مصر بود و در مصری بودن از رود نیل کم نداشت هم موردحمله قرار گرفت- در مهرماه 1373 دو نفر به او حمله کردند و چاقویی را در گردنش فروکردند. زنده ماند، ولی دستی که با آن می‌نوشت به‌شدت آسیب دید.خیلی سریع، دین به همه‌چیز غالب شد. سال 1364، کمتر از 4 درصد از کتاب‌های چاپ‌شده در مصر مذهبی بود. در سال 1373، این رقم به 25 درصد رسید و در سال 1374، 85 درصد از کتاب‌های فروخته‌شده در نمایشگاه کتاب قاهره مذهبی بود. در میانۀ‌ دهۀ شصت، درازای هر 6031 نفر مصری یک مسجد وجود داشت؛ در میانۀ دهۀ هشتاد، یک مسجد درازای هر 745 نفر. راننده تاکسی‌ها کمتر ام‌کلثوم و بیشتر قرآن پخش می‌کردند. عکس‌های خانوادگی از دیوار و طاقچه برداشته و داخل کمد گذاشته شد، به‌خصوص عکس مادربزرگ‌هایی که آستین‌کوتاه و یقۀ باز پوشیده بودند، یا موهای بزرگ مدل دهۀ‌ شصت میلادی داشتند. حیا عرف جدید شد و عکس‌ها ممکن بود باعث شرک شود. متعصب‌ترین تعریف از شرک و «الشرک الاصغر»، همان‌که سفانه دحلان در کودکی در جده یاد گرفته بود، به خودآگاه مصری‌ها رسوب کرد، به‌رغم تناقضی که با قرن‌ها سنت و هنر و فرهنگ مصر داشت. طراحی از مدل برهنه در کلاس دانشگاه هنر دیگر مال قدیمی‌ها بود. حالا همه‌چیز یا حلال بود یا حرام. هر ثانیۀ زندگی مردم با دستورات مذهبی اداره می‌شد، تا رستگاری اخروی حاصل شود. اعتقاد و کردار اسلام‌گراها، که زمانی در حاشیه بود، به جریان اصلی تبدیل شد.دهه‌ها بعد، وقتی مرجع فرهنگی و مذهبی جدید در جامعه جا افتاد، سخنرانی رئیس‌جمهور ناصر در سال 1344 در بزرگداشت پیروزی مصر در بحران کانال سوئز دوباره منتشر و بین مردم دست‌به‌دست می‌شد، و مردم از خود می‌پرسیدند: «چه بر سرمان آمد؟»-چون در بخشی از این سخنرانی ناصر باخشم از حجاب صحبت کرده بود. ناصر بزرگ‌ترین سخنران عالم عرب بود و سخنرانی‌هایش-که از رادیو پخش می‌شد-شنوندگان را در سرتاسر عالم عرب میخ‌کوب می‌کرد، با آن خط سیر نرم از دلگرمی دادن‌های حکیمانه تا توضیحات جدی و تا شوخی، همگی به شیوه‌ای آسان‌فهم و مردمی. ناصر استاد داستان‌گویی بود.طبق معمول جلوی جمعیت عظیم طرفداران ایستاده بود، مردان با کت‌وشلوار و زنان با دامن‌های آویزان نشسته و به تک‌تک کلماتش به‌دقت گوش می‌کردند. به موضوع ضدیت با اخوان المسلمین رسید. بعضی از اعضای اخوان تلاش کرده بودند او را به قتل برسانند و برای همین به‌شدت سرکوبشان کرده بود. تعریف کرد که چطور در سال 1332 با حسن الهضیبی، رهبر اخوان المسلمین، دیدار کرده بود. هضیبی چند درخواست مطرح کرد، ازجمله اجباری کردن حجاب. حضار، زن و مرد، از خنده ترکیدند که چه ایدۀ مسخره‌ای. کسی در جمعیت فریاد کشید که «بذار خودش سرش کنه» که باعث خنده و تشویق بیشتر شد. ناصر گفت به هضیبی توضیح داده که حجاب انتخاب فردی است ولی هضیبی اصرار داشته که ناصر رهبر کشور است و او باید الگو تعیین کند. ناصر ادامه داد: «بهش گفتم، دختری داری که در دانشکدۀ پزشکی درس می‌خواند، او حجاب ندارد، چرا؟ اگر نمی‌توانی یک زن را، دختر خودت را، مجبور به حجاب کنی، چطور از من می‌خواهی به خیابان‌ها بروم و ده میلیون زن را مجبور کنم حجاب سر کنند؟» به اینجا که رسید، دیگر ناصر هم همراه جمعیتِ خوشحال به خنده افتاده بود.میراث ناصر و سرکوب اخوان المسلمین جریانی به راه انداخت که دهه‌ها بعد نقشی تعیین‌کننده در ترکیب بنیادگرایی، سلفی‌گری و وهابی‌گری در مصر و خارج داشت. ناصر مدرن‌‌سازی ملی‌گرا بود که درعین‌حال مسلمانی متدین بود و دو بار به حج رفت- هیچ‌کس نمی‌توانست ادعا کند که نظرات او دچار فسادِ غرب‌زدگی شده. نظرات او شاید نمود تربیت شهری و نگاه بالا به پایینِ طبقۀ متوسط شهری به طبقۀ روستایی مصر بود، که هنوز جلبیه، لباس بلند سنتی روستاها، را می‌پوشیدند و زنانشان را مجبور به حجاب کامل یا خانه‌نشینی می‌کردند. آن‌ها که به شهر می‌آمدند آن پوشش را عقب‌ماندگی دهاتی می‌یافتند و به‌جای آن پذیرای مدرنیته می‌شدند. اسلام‌گراها ادعا می‌کردند این نشانۀ فساد و نفوذ غرب است که زنان را به بی‌حجابی تشویق می‌کند. ولی این ادعا ناشی از کتمان این واقعیت بود که نماد استقلال مصر از غرب مجسمۀ مشهور زن روستایی بود که به ابوالهول افسانه‌ای تکیه کرده و روسری خود را برمی‌داشت. این مجسمه که محمود مختار در سال 1299 ساخت تبدیل به استعاره‌ای از استقلال ملی مصر شد و هنوز در کنارۀ نیل، در نزدیکی دانشگاه قاهره، پابرجاست.روشنفکری مصر تاریخی طولانی داشت که به آن‌ها که در دوران تاریک دهۀ 1370 می‌زیستند امید روزهای بهتر می‌داد. آخرین جملۀ فوده در کتاب پیش از سقوط فراخوانی خطاب به سایر روشنفکران بود، که یقین داشت اگر افراد میانه‌رو بیشتری سکوت خود را بشکنند مصر به راه درست بازخواهد گشت. این کار پیش‌تر جواب گرفته بود. «گفت‌وگو تنها راه خروج از این بحران است، چون گاهی کلمه می‌تواند جلوی گلوله را بگیرد، چون معلوم است که کلمه قوی‌تر است و به قطع ماندگارتر». فوده در تحلیل موشکافانۀ خود میزان تغییر شکل اجتماع اطراف خود را درست برآورد نکرد. باورش به مصر و قلم نتوانست نجاتش دهد.در چنین جوی بود که نصرِ پژوهشگر در سال 1373، فقط چند سال پیش از مرگ فوده، برای بقای خود و ازدواجش می‌جنگید. نتوانست تکلیف خودش را به‌طور کامل با مصری که عاشقش بود روشن کند، چون می‌دانست که این مصر آن مصری نیست که در جوانی می‌شناخت. غربی‌ها نصر و امثال او را که رویاروی اسلام‌گراها ایستاده بودند افرادی مثل خودشان می‌دیدند، استثناهایی که ارزش‌هایشان با غرب مشترک بود. نصر از این طرز تفکر بدش آمد-غربی‌ها عمق مصری بودن او را درک نمی‌کردند. قصۀ نصر داستان نخبۀ مصری سکولار و غربی نبود که راه و روش روستایی‌ها را کنار گذاشته است. نصر روستازاده بود، مردمی و مصری؛ آب نیل در رگ‌هایش جاری بود.در روستاهای کوچکی مانند زادگاه نصر، قُحافه در شهرستان طنطا، هنوز امکان مدارا وجود داشت. مردم روستا همه متدین بودند، چه مسلمان و چه مسیحی. مدارا کردن برای آن‌ها اکتسابی نبود، شیوۀ زندگی‌شان بود. پدر نصر دوستی عجیب در روستایی دیگر داشت، یک مسیحی قبطی که برای کار به قحافه آمده بود. سال‌ها مهمان خانوادۀ نصر بود و پس از مرگ در قبرستان خانوادگی آن‌ها دفن شد. برای کسی مهم نبود که مسیحی است.در قحافه مدرنیته امکان حضور در کنار دین را داشت. پدر نصر که بقال بود پسرش را به مدرسۀ روستا فرستاد که خواندن و نوشتن، جبر و قرآن بیاموزد. نصر در هشت‌سالگی قرآن را حفظ بود. پدرش برای پسر ارشد خود آرزوهای بزرگ داشت: می‌خواست نصر تعلیمات دینی را ادامه دهد و شیخی مانند محمد عبده شود، که در قرن 19 میلادی تفکر مدرن اسلامی مصر را بنیان گذاشت. ولی نصر خیلی زود شیفتۀ متفکر اصلاح‌طلب دیگری شد: طاها حسین، اثرگذارترین روشن‌فکر آن نسل و طلیعه‌دار نوزایی فکری مصر، رئیس نابینای دانشگاه ادبیات عربی. طاها حسین در روستایی در شمال مصر بزرگ‌شده بود و توانست به استادی کلاس‌های الازهر و سپس سوربن پاریس برسد، جایی که با زنی فرانسوی ازدواج کرد و به مصر برگشت. حسین هم بر این عقیده بود که قرآن سرشار از استعاره و تمثیل است، و بااینکه پر از واقعیت‌های تاریخی هم هست نباید آن را تحت‌اللفظی تعبیر کرد. حسین هم به ارتداد متهم شد. بحث میان تفسیر مدرنیست یا تحت‌اللفظی اتفاق تازه‌ای نبود-فرقش در آخرش بود.حسین برعکس فوده و نصر بارها رودرروی اسلام‌گراها ایستاده و پیروز شده بود، همیشه. وقتی در سال 1308 زنان توانستند حق ورود به دانشگاه را بگیرند، چند سال بعد «متحجرهای مذهبی تلاش کردند آن‌ها را بیرون کنند، ولی مردهای دانشگاهی مقابله کردند و تظاهرکنندگانی که به دانشکده یورش برده بودند را پراکنده کردند». حسین دانشجوها را برای حمایت از تحصیل زنان بسیج کرده بود، مانند فرماندهی نظامی که در دفاع از «آرمان عدالت» به جنگ می‌رفت و مانند «دریای خروشان» بود که «با انداختن چند ریگ در آن» نمی‌شد جلواش را گرفت.وقتی به حسین اتهام ارتداد زدند، مجبور شد چند سال دانشگاه را ترک کند، ولی وقتی برگشت دانشجوهایش تا دفترش او را روی شانه‌هایشان بردند. دست‌آخر در دهۀ 1330 وزیر آموزش و حتی نامزد جایزۀ نوبل ادبیات شد. هنگام مرگ در سال 1352 وی را چهرۀ مهم نوزایی فکری کشور خواندند.نصر که تمام این سال‌ها آرزو داشت جا پای حسین بگذارد، شاید امید داشت که مثل حسین دست‌آخر معلوم شود که حق با اوست. ولی موج عظیم بنیادگرایی آمده بود و پناهگاهی برای نصر وجود نداشت. نصر بعدها دربارۀ این دوره گفت: «طاها را افراد بیرون دانشگاه به ارتداد متهم کردند و دانشگاه از او دفاع کرد. ولی من از داخل دانشگاه به ارتداد متهم شدم، و بعضی‌ها بیرون دانشگاه از من دفاع می‌کنند. هیچ‌وقت به طاها حسین نگفتند کافر. به‌خوبی می‌توانیم ببینیم که مفهوم ارتداد و کفر چطور به داخل دانشگاه منتقل‌شده است».بهار سال 1374، ابتهال و نصر دیگر خسته شده بودند. اکثر مواقع در آپارتمان حبس بودند و افسرهای مسلح بیرون نگهبانی می‌دادند. ابتهال انگار ده سال پیر شده بود؛ چشم‌هایش پف کرده بود. گردنبندی با عکس نصر به گردن داشت. دیگر برایش فرقی نمی‌کرد اگر اسلام‌گراهای تندرو آن‌ها را می‌کشتند، چیزی درونش مرده بود.تیرماه آن سال ملغمه‌ای از تناقض‌ها و شکست‌ها بود. دانشگاه قاهره به‌رغم جنجال‌ها نصر را به استاد تمام ارتقا داد. همۀ حس‌های خوب کوتاه بود. 24 خرداد، دادگاه تجدیدنظر قاهره حکم داد که نوشته‌های نصر به معنی ارتداد اوست و درنتیجه ازدواج او با ابتهال باطل است. اسلام‌گراها توانستند از رویۀ حقوقی سوءاستفاده کنند. میدان جنگ را از مسجد به دادگاه بردند و اولین پروندۀ بزرگ خود را پیروز شدند. مصر نخستین نمونه برای پیروی دیگران را ایجاد کرد.شیخ یوسف البدری از وکلای اسلام‌گرایی بود که از نصر شکایت کردند. او هم مانند شاهین واعظ مسجد بود، ولی در مسجدی کوچک در یک محلۀ معمولی. با نهایت خشم دربارۀ این پژوهشگر حرف می‌زد: «این دین یک‌سوم جمعیت جهان است! چطور می‌شود به اسلام حمله کرد و ادعای مسلمانی داشت؟» مؤمنین، که به صد نفر هم نمی‌رسیدند، به خطبه گوش می‌کردند و البدری فردای اعلام حکم از عصبانیت داشت منفجر می‌شد. این حکم کافی نبود، نصر مرتد بود و جزای ارتداد مرگ است. بدتر از آن، ایمن الظواهری از سودان، جایی که با بن‌لادن مشغول بود، ناگهان سروکله‌اش پیدا شد و فَتوا داد که کشتن نصر وظیفۀ تمام مسلمین است.اول مرداد 1374، ابتهال و نصر با هواپیما وطن خود را ترک کردند و به اسپانیا و سپس به لایدن در هلند رفتند، دانشگاه لایدن به او پیشنهاد کرسی مطالعات اسلام و عرب داده بود. ظرف چند ماه، کتاب‌هایش از دانشگاه قاهره حذف شد. در غربت، نصر و نوشته‌هایش کم‌کم از ذهن مصری‌ها خارج شد، مانند نام و میراث فرج فوده، محمود مختار، طاها حسین، محمد عبده و بسیاری دیگر که نمایندۀ دورانی بودند که قاهره و مصر مرکز فرهنگ اعراب بود و آن‌ها رهبر نوزایی فکری منطقه محسوب می‌شدند. سال‌ها نصر در فراق وطن سوخت. خواب مصر را می‌دید. ولی بیش از یک دهه طول کشید تا دوباره رود نیل را به چشم ببیند.شهریور 1372، وزیر کشور مصر، حسن الأفی، از عملیات قتلِ جهاد اسلامی جان سالم به دربرد. هدف بلندپایه و شیوۀ این عملیات باعث شد به سرخط مهم خبرها تبدیل شود. ظواهری سلاح جدیدی را تصویب کرده بود: انتحاری. فقه اهل سنت درزمینۀ خودکشی از شیعیان هم سخت‌گیرتر است. ولی همان‌طور که انقلاب ایران به بنیادگراهای سنی ایده‌های جدید داده بود، اقدامات گروه‌هایی مانند حزب‌الله لبنان هم باعث رقابتی مرگبار شده بود. حملۀ انتحاری به پادگان نیروهای دریایی آمریکا در سال 1362 هدفی کلیدی را محقق کرده بود: سربازان آمریکایی لبنان را ترک کردند. فلسطینیان در سال 1366 در غزه و کرانۀ باختری قیام کردند، پس از بیست سال اشغالگری اسرائیل، دستگیری بی‌دلیل و مصادرۀ زمین‌هایشان. نه امیدی به آزادی بود و نه صلح. انتفاضۀ نخست فلسطین جنبش مردمی و خودجوشی بود که پس از شش سال اعتراض دسته‌جمعی نتوانست به‌جایی برسد. مذاکرات صلح که در سال 1370 در مادرید و سپس اسلو آغازشده بود فقط اندکی پیشرفتِ بسیار کُند و نامحسوس در پی داشت. بدین ترتیب بود که، چند ماه قبل از فتوای ظواهری و ترور الأفی، مبارزان فلسطینی در کرانۀ باختری حملۀ انتحاری را امتحان و رستورانی در شهرک یهودیان میهولا را منفجر کردند. آن حمله زیاد در اخبار منعکس نشد. ولی فلسطینی‌ها به عملیات انتحاری بی‌شمار علیه اسرائیلی‌های نظامی و غیرنظامی در اراضی اشغالی و داخل اسرائیل ادامه دادند. اما جدا از مبارزه با اشغالگری، فتوای ظواهری در جایز دانستن حملۀ انتحاری راه بسیار خطرناکی را باز کرد. به ده سال نکشید که ظواهری و بن‌لادن به نوزده انتحاری مأموریت دادند که چند هواپیما را بدزدند و در آمریکا به چند ساختمان بکوبند.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 16:49:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11 موج سیاه (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/2-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-1-rupttshpkfki</link>
                <description>مصر1371-1374این ابلهان که در جهل مانده‌اند خود را از تمام بشر عاقل‌تر می‌دادند و هر که مانند خودشان خر نباشد را کافر می‌خوانند. ترجمۀ فیتزجرالد از رباعیات خیام، 156 [مترجم: متن اصلی رباعی را نتوانستم پیدا کنم]نصر ابوزید هیچ‌وقت نمی‌خواست سلمان رشدیِ مصر باشد. هرگز نمی‌خواست که «علیه اسلام جلوه کند. برعکس». از ترس‌های بزرگ زندگی‌اش این بود که غربی‌ها او را منتقد اسلام بدانند. او اصلاً چنین آدمی نبود. این استاد مطالعات اسلام و زبان عربی در دانشگاه قاهره، مسلمان به دنیا آمده و مسلمان بزرگ شده بود و، چنان‌که بارها گفته بود، انشالله مسلمان هم از دنیا می‌رفت. فقط می‌خواست دینش در دنیای امروز بیشتر قابل‌درک باشد، با نرمی بیشتر و اصولگرایی کمتر.وقتی نصر در مصر به ارتداد متهم شد، چند سال پس از فتوای رُشدی، رسانه‌های غربی هنگام گزارش دربارۀ این کشور خارجی خیلی سریع به یاد آن نویسندۀ هندی-انگلیسی افتادند. ولی طرفداران نصر در مصر ترجیح می‌دادند وی را با فیزیکدان و ستاره‌شناس ایتالیایی، گالیله، مقایسه کنند. 350 سال قبل، کلیسای کاتولیک گالیله را به خاطر اصرار بر چرخش زمین به دور خورشید در دادگاه تفتیش عقاید روم به ارتداد محکوم کرد. گالیله مجبور شد از اکتشاف خود توبه کند، که تا آخر عمر باعث عذاب روحش شد. کلیسا با گذر سال‌ها این اتهام را پس گرفت و در اکتبر 1992 پاپ تحقیقات ده‌ساله در این زمینه را مختومه اعلام و بیانیه‌ای رسمی در پذیرش اشتباه نهاد کلیسا منتشر کرد. دردسر نصر تقریباً هم‌زمان با این بیانیه آغاز شد، و او هم مانند گالیله به علم و عقل باور داشت، اصرار داشت که به «تلاش برای حمایت از اسلام با سلاح استدلال علمی و روش‌های منسجم» ادامه دهد.منتقدان نصر وی را مردی ساکت و خپل و بی‌ثمر می‌خواندند، نویسندۀ «کوچولو»ی سکولار و کافر. این حرف طرفداران او را به تعجب می‌انداختند: نصر گالیلۀ آن‌ها بود، تنها فرقش این بود که واتیکان از خردمند ایتالیایی معذرت‌خواهی کرد، ولی «بعضی از دانشگاهی‌های ما هنوز فکر می‌کنند زمین حرکت نمی‌کند». ترس اندیشمندان پیشروی مصر همین بود، که تاریکی فزاینده‌ای که در خارج وجود داشت، «تروریسم در لوای مذهب»، حالا به دیوارهای دانشگاه‌ها نفوذ کند و آنجا را به دادگاه تفتیش عقاید تبدیل کند. عقل و ایمان، علم و خرافه-دست بر گلوی هم در قاهره. روشن‌فکران مصر برای مدتی مقاومت می‌کردند، چنین چالشی به آن‌ها جسارت و نیرو داده بود. محمد سعید العشماوی، قاضی بلندپایه و پیشرو دادگاه تجدیدنظر، اعلام کرد: «لیبرالیسم تا پیروزی یا شهادت».مرگ‌های فراوانی در راه بود.برای نصر همه‌چیز از سال 1371 شروع شد، با درخواستی ساده برای ارتقا به درجۀ استاد تمام در بخش زبان عربی دانشگاه قاهره. هیئت تصمیم‌گیرنده پروندۀ او، و همۀ مطالبی که منتشر کرده بود، را برای ارزیابی به سه استاد فرستادند. یکی از آن‌ها دکتر عبدالصبور شاهین بود که واعظ بنیادگرای مسجد عمر ابن العاص قاهره بود، مسجد قرن اول هجری و اولین مسجد قاهره. شاهین از نوشته‌های نصر خوشش نیامد.تفسیر متنی و نقد قرآن در سنت اسلام جایی ندارد و مسلمانان سنتی مانند شاهین قرآن را کلام مستقیم، ابدی و بی‌نقص خدا می‌دانند. ولی نصر نویسندۀ کتاب‌هایی به نام نقد گفتمان اسلامی و عقل‌گرایی در تفسیر: بررسی مشکل استعاره در آثار معتزله بود.این پژوهشگر کم‌رو و عینکی، آزاد فکر می‌کرد و سنت‌های خشک اسلام را به چالش می‌کشید و بحثش این بود که قرآن را باید استعاری و در بستر تاریخی آن معنا کرد. همگام با زمانه‌اش بود و می‌خواست به مسلمانان کمک کند که آموزه‌های قرآن را در دنیای امروزی پیاده کنند. برای این کار، به نظرش، «جنبۀ انسانی قرآن را باید از نو بررسی کنیم». پس بااینکه قرآن کلام خداست، به زبان عربی، و حتی لهجه‌ای محلی از این زبان، به پیامبر وحی‌شده که ریشه در بستری خاص دارد: زبان عربیِ شبه‌جزیرۀ عربستان در قرن هفتم پس از میلاد. اگر کلام خداوند به زبان بشر متبلور نمی‌شد، هیچ‌کس نمی‌توانست آن را بفهمد.نصر از صفر شروع نکرده بود: میراث عظیمی را ادامه می‌داد که به قرن دوم اسلام برمی‌گشت. رسالۀ کارشناسی ارشد او دربارۀ معتزله بود، جنبش عقل‌گرایی اسلامی که وامدار فلسفۀ یونان بود و در کمتر از دو قرن پس از پیدایش اسلام بحثی شدید پیرامون عقل یا سنت به راه انداخت.معتزله نخستین بار در بصره در جنوب عراق امروزی ظهور کرد. به اعتقاد این مکتب کلام خدا ساختۀ بشر نبود و به پیامبر وحی‌شده بود، ولی نوشتن قرآن پدیده‌ای زمینی بود: کلمه، جوهر، کاغذ. به‌علاوه، نوشتن آن مدت‌ها پس از وحی و فوت پیامبر اتفاق افتاده بود. معتزله از استدلال‌های عقلی برای مطالعۀ کتاب مقدس استفاده می‌کرد و به اختیار معتقد بود. این جنبش بازتاب روزگاری بود که در آن می‌زیستند- دورۀ عباسی دوران طلایی اسلام بود، عصر علم و فلسفه، عصر شعر شهوانی ابو نواس دربارۀ عشق و می، هزار و یک‌شب شهرزاد، هارون‌الرشید خلیفۀ عباسی. کتابخانۀ مشهور بغداد، بیت الحکمت، مخزن علم جهانیان شد، سرشار از آثار عربی و ترجمه. هم‌زمان در بغداد، تحت حکومت همان خلفا، احمد ابن حنبل هم بود که مکتب حنبلی فقه اسلامی را بنیان گذاشت: به‌شدت سنت‌گرا، اصولی و مخالف تفکر معتزله، که تفکر حکومت شده بود. مخالفت‌هایش کارش را به زندان کشید، که باعث افزایش پیروانش شد. به باور حنبلی‌ها، مسلمانان راه خود را گم‌کرده بودند، و با زوال سلسلۀ عباسی، پیروان ابن حنبل سازمان‌یافته‌تر شدند و سردمدار مبارزه با عقل‌گرایی و هر چیزی شدند که از راه راستین و نخستین فاصله داشت، ازجمله موسیقی. حنبلی‌‌ها «درواقع نوعی «تفتیش عقاید سنی» به راه انداختند».با تثبیت چهار مکتب اصلی فقه، تعصب آغاز شد. برخی رهبران مذهبی اهل سنت گفتند که اکثر مسائل دینی برطرف شده و دروازه‌های اجتهاد باید محدود شود، تفکر مستقل را کم کردند و به تقلید اولویت دادند. مطالعه، درک و توضیح قرآن باید متکی به دانشی می‌بود که تا آن زمان انباشته شده بود-که به معنی پایان گرفتن دوران معتزله بود. حنبلی‌ها سپس بازهم بیشتر قدرت گرفتند و به ایران و اطراف فلسطین هم گسترش یافتند، جایی که ابن تیمیه به بزرگ این مکتب تبدیل شد. ولی در دوران عثمانی بار سخت‌گیری و عدم تسامح این مکتب دوش خودشان را شکست و دوباره ضعیف شدند. نفوذ جغرافیایی آن‌ها کم‌کم به داخل شبه‌جزیرۀ عربستان و فلات بایر نجد محدود شد-زادگاه نخستین حاکم آل سعود و محل تکامل این طرز فکر به قلم محمد ابن عبدالوهاب.عبدالصبور شاهیندوازده قرن بعد، نصر داشتن پایش را به آن دروازۀ اجتهاد می‌کوبید. شاهین پاسخی بسیار تند نوشت و نصر را به «تضعیف وجدان دینی» محکوم کرد، به‌جای بررسی آثار نصر، ایمانش را قضاوت کرد. شاهین وی را کافر و مرتدی خواند که «برای نابودی مارکسی-سکولار جامعۀ مسلمان مصر تلاش می‌کند». همچنین ابراز امیدواری کرد که «برای کار خیر بنده علیه استاد دانشگاهی که از راه راست خارج شد، خدا برای این‌جانب جایگاهی در بهشت خواهد ساخت». آرزوی پاداش الهی برای نشان دادنِ راه اسلام راستین به دیگران در سال‌های پس‌ازآن مدام در حمله‌های کلامی و فیزیکی به متفکران پیشرو و هر که، به هر دلیلی، مرتد خواند می‌شد تکرار شد. در پاکستان، همین حرف توجیهی برای مسلمان کردن هندوها و مسیحی‌ها به‌زور شد.اواخر سال 1372، دانشگاه به فشار تن داد و درخواست ارتقا نصر را رد کرد. جمعه 13 فروردین، شاهین از منبر مسجد عمر ابن العاص، پیروزمندانه نصر را مرتد اعلام کرد. واژۀ «مرتد» مثل توپ فوتبال بین منارۀ مسجدهای قاهره پاس‌کاری شد و جمعۀ بعد، خطبه‌های نماز جمعه‌های مصر همگی علیه نصر بود-حتی در روستای زادگاهش. بنا به قانون اسلام، وی به‌عنوان مرتد حق زندگی و-شاید مهم‌تر از آن برای او که تازه ازدواج کرده بود- ازدواج با مسلمانان را نداشت. همسر او ابتهال یونس بود، دانشجوی ادبیات فرانسه که در سال 1360 در سکوت از ترور سادات راضی بود.داستان زندگی این دو ماجرای عشقی نامتعارف در جامعه‌ای سنتی بود، طغیان در دورۀ همرنگی با جماعت، سکوت در عصر جوش و خروش. زوجی با تفاوت‌های فراوان. ابتهال حالا استادیار ادبیات فرانسه در دانشگاه قاهره بود. نصر تمام فکرش مطالعات اسلام و قرآن بود. نصر روستا‌زاده‌ای فقیر و ابتهال از طبقۀ ثروتمند مصر؛ پدر نصر بقال بود و پدر ابتهال دیپلمات؛ ابتهال جثه‌ای ریز داشت و نصر چاق بود. ابتهال پرشور بود و در سی‌سالگی در جامعۀ مصر ترشیده حساب می‌شد؛ نصر پانزده سال بزرگ‌تر و مطلقه بود، که در جامعۀ محافظه‌کار هنوز ننگ حساب می‌شد.ابتهال یونس و نصر ابوزیدابتهال برایش مهم نبود. باهم فرق داشتند ولی هم‌زبان بودند و رؤیاهایشان یکی بود. رفاقت این دو به عشق تبدیل شد و موقع عروسی، درست قبل از شروع شدن دردسرها، نصر حس کرد که زندگی‌اش بالاخره معنی پیدا کرده و دست‌آخر به مقصد راه رسیده است. ناگهان، بنیادگراهایی که آن‌ها را نمی‌شناختند و از عشقشان خبردار نبودند داشتند آن‌ها را از یکدیگر جدا می‌کردند. اتهام ارتداد در قانون مصر وجود هم نداشت، پس حکم طلاق نصر در دادگاه خانواده با استفاده از حسبۀ اسلامی صادر شد، که یعنی امری واقع شده بود که اسلام را به خطر می‌انداخت و هر مسلمان حق شکایت داشت-سوراخی که اسلام‌گرایان تازه در قانون کشف کرده بودند و سال‌ها به سوءاستفاده از آن ادامه دادند. بنا به قانون اسلام، زن مسلمان نمی‌تواند با مرد غیرمسلمان ازدواج کند، و نصر حالا مرتد حساب می‌شد، که یعنی ابتهال باید از کافر جدا شود.دعوای حقوقی دو سال کش پیدا کرد. چنین بحث‌های فقهی در دادگاه بی‌سابقه بود. نقطۀ عطفی برای مصر و اسلام‌گرایان بود و جهان اسلام نظاره می‌کرد. هم‌زمان در قاهره، تمام نوشته‌های نصر پرفروش شد. سرخط خبرها دربارۀ نصر بود، ولی ابتهال هم به‌شدت ضربه خورده بود. حس می‌کرد به اخلاقیات او تجاوز شده و به ابزاری بی‌جان تبدیل‌شده که اسلام‌گراها از آن برای ضربه زدن به نصر استفاده می‌کنند، شیئی که دوباره به بازار آمده: شاهین پیشنهاد کرده بود که برایش شوهر جدید پیدا کند.تعهد ابتهال هرگز متزلزل نشد. اصرار می‌کرد که شوهر او کاری جز خدمت به اسلام نمی‌کند. هردوی آن‌ها مسلمان متدین بودند، پس این آدم‌ها چطور جرئت می‌کنند آن‌ها را مرتد بنامند، چه‌کاره‌اند که بگویند چه کسی مسلمان خوب است و چه کسی نیست؟ «این آدم‌ها»، شاید، بخشی از همان جنبشی بودند که راه را برای ترور سادات هموار کردند. حالا می‌فهمید فلسطین هیچ‌وقت مطرح نبود. قتل سادات ترور مذهبی در لباس اقدامی سیاسی بود، و حالا ابتهال قربانی همان جوی می‌‌شد که آن قتل آزاد کرد و همان موج بنیادگرایی که در دهۀ 1370 مصر را دربرگرفت.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2020 22:19:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 جنگ فرهنگ‌ها (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/10-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A7-2-metsxm2codpl</link>
                <description>وقتی ضیا الحق در تابستان 1367 مرد، جنگ ایران و عراق تازه تمام شده بود. در تابستان نیروهای مسلح ایران به‌شدت ضعیف شده بودند. صدام جهنمی به پا کرده بود، علاوه بر سلاح‌های شیمایی که روی شهرهای ایران می‌ریخت. زمستان قبل، تهران را موشک‌باران کرد و یک‌چهارم سکنه شهر را ترک کردند. صبح روز یکشنبه، سوم جولای، ناو جنگی وینسنس آمریکا پرواز مسافری 655 ایران را روی تنگۀ هرمز، پیش از رسیدن به دوبی، منفجر کرد. 290 نفر غیرنظامی در هواپیما بودند، ازجمله 66 کودک و نوزاد. هیچ‌کس زنده نماند. بدن بی‌جانشان لابه‌لای تکه‌های هواپیما در آب غوطه می‌خورد.سخنگوی ناوگان آمریکا گفت که ناو وینسنس ایرباس اِی‌300 را با اف14 اشتباه گرفته است. یک ساعت قبل از حادثه، یکی از هلی‌کوپترهای ناو که روی تنگه پرواز می‌کرد مورد حملۀ یک قایق ایرانی قرار گرفته بود. آمریکایی پاسخ دادند و دو قایق ایران را غرق کردند. رئیس‌جمهور آمریکا، رونالد ریگان، گفت هیچ‌کس نمی‌تواند از وحشتناکی این حادثه کم کند و آن را «تراژدی عظیم» ولی «اتفاقی قابل درک» خواند. در سازمان ملل، ایران خواستار محکومیت شد. به‌جایی نرسید. معذرت‌خواهی هم در کار نبود. دیپلمات‌های ایرانی سرنگونی هواپیما را «تهاجمی برنامه‌ریزی‌شده و کشتار بی‌رحمانه» خواندند. ایران اعلام کرد که حتماً انتقام خواهد گرفت. چند تظاهرات ضدآمریکایی در کشور برگزار شد، ولی درکل واکنش خفیف بود. ایرانی‌ها حتی برای تظاهرات هم انرژی کافی نداشتند، ولی بیشتر از آن از عدم همدلی بین‌المللی برای این فاجعه سرخورده شدند، انگار این هم فقط هزینۀ جنگیدن بود، هزینۀ ایرانی بودن. کشور دیگر نمی‌توانست بیشتر تحمل کند. انفجار هواپیما نقطۀ عطفی برای رهبران ایران بود، ازجمله برای خمینی. ماه‌ها بود که نزدیک‌ترین افراد به وی، ازجمله پسرش، با وی بحث می‌کردند که وقت قبول کردن آتش‌بس رسیده است. می‌گفتند که پیروزی بر صدام سال‌ها خونریزی و خرج لازم دارد. حالا شاهدی آمده بود که دنیای بیرون اهمیتی نمی‌دهد چند ایرانی دیگر جانشان را از دست بدهند، چه در جنگ و چه در سقوط هواپیما. بقای رژیم و خود انقلاب درخطر بود.خمینی در بیانیه‌ای رادیویی در 29 تير از آتش‌بس با عراق حمایت کرد. «خوشا به حال آن‌ها که به شهادت رفتند. خوشا به حال آن‌ها که جان در مسیر نور دادند. بدا به حال من که هنوز مانده‌ام و جام زهرآلود را سر کشیده‌ام». افتضاح مرگبار مکه و ناکامی مکرر خمینی در بسیج عالم اسلام برای بین‌المللی کردن اماکن مقدسۀ اسلام هنوز بر خاطرش سنگینی می‌کرد. آیت‌الله ابزار دیگری برای احیای شور انقلابی لازم داشت.جنگی دیگر به آخر می‌رسید، در افغانستان. شوروی هم از جنگی که نه می‌توانست ببرد و نه می‌توانست ببازد خسته شده بود. به ته خط رسیده بودند، برابر پول و سلاحی که آمریکا، پاکستان و عربستان به میدان می‌ریختند کم آورده بودند. موشک‌های استینگر که توان ساقط کردن هواپیما را داشت تازه‌ترین سلاحی بود که در اختیار مجاهدین قرار گرفته بود، که توازن قوا را به هم می‌ریخت. پس از کشته شدن پانزده هزار سرباز، چند صد هزار زخمی و ده‌ها هزار مرگ ناشی از بیماری، رئیس‌جمهور میخاییل گورباچف دنبال راه خروج بود. کسی هنوز نمی‌دانست، ولی فروپاشی شوروی به راه افتاده بود.ضیا پیش از منفجرشدن در آسمان در 26 فروردین 1367به معاهدۀ ژنو پیوسته بود، که به معنی خاتمۀ دخالت شوروی در افغانستان و بازگشت 150،000 سرباز شوروی در بهمن 1367 بود. 26 بهمن، پس از هفته‌ها کاهش تدریجی نیروها، آخرین سرباز شوروی از پل تِرمِذ و رود آمودریا گذشت، در جهت عکس دی 1358-بیرون از افغانستان و درون جمهوری ازبکستان شوروی.پایگاه سازمان سیا در اسلام‌آباد به دفتر مرکزی پیام فرستاد: «پیروز شدیم!» در دفتر مرکزی شامپاین باز کردند. در سفارت آمریکا در پاکستان جشن گرفتند. سعودی‌ها هم خود را پیروز می‌دانستند. شامپاین باز نکردند، فقط در سکوت از انجام شدن کارشان خوشحال شدند. خمینی ناراضی بود. می‌خواست در آیندۀ افغانستان حرفی برای گفتن داشته باشد. دو روز پیش از خروج آخرین سرباز شوروی، تیتر روزنامۀ پان عرب الشرق الاوسط چنین بود: ایران مجاهدین را تهدید کرد و طرف شیعیان را گرفت. شیعیان تنها 15درصد جمعیت افغانستان بودند، ولی ایران در مذاکرات تشکیل دولتِ در تبعید و شورای مشاور در پیشاور خواستار سهم بیشتر برای شیعیان شد. ایران هم از گروه‌هایی از مجاهدین حمایت کرده بود، که بیشترشان هزاره‌های شیعه بودند، ولی چندان در مبارزه شرکت نکرده بودند. این نمایش مال عربستان بود و تلاش سعودی‌ها در گذر سال‌ها داشت نتیجه می‌داد، پول و سلاحی که به جیب مجاهدین وفادار افغان ریخته بودند. گروه‌های اسلام‌گرای افراطی سنی دست بالا را داشتند. گروه‌های تحت حمایت تهران مذاکرات را ترک کردند و ایران دست‌خالی ماند. خمینی بازهم کوتاه نیامد. روز پیش از گذر شوروی‌ها از پل خروجی افغانستان، دیروزِ پیروزی آرام عربستان، خمینی جنگی فرهنگی را آغاز کرد که عالم اسلام را تا دهه‌ها تحت‌الشعاع خود قرار داد.روز ولنتاین 1989 (25 بهمن 1367)، درست قبل از اخبار ساعت 14، مجری خبر رادیو تهران پیام خمینی را قرائت کرد: «به اطلاع امت شریف اسلام می‌رسانم که نویسندۀ آیات شیطانی، که علیه اسلام، پیامبر و قرآن است، و تمامی کسانی که دستی در انتشار آن داشته و از محتویات آن آگاه بوده‌اند، به مرگ محکوم هستند. از تمام مسلمانان می‌خواهم که هرکجا آن‌ها را پیدا کردند اعدام کنند». خمینی افزود که هر مسلمانی که در این کار کشته شود شهید محسوب خواهد شد.هرگز معلوم نخواهد شد که آیا خمینی این حرکت را با دقت زیرکانه‌ای طوری انتخاب کرد که روی تیتر عقب‌نشینی شوروی در 26 بهمن و پیروزی عربستان سایه بیندازد، یا فرصت را به‌محض رؤیت به دست گرفت. جالب این بود که خمینی کاری را تمام کرد که درواقع عربستان و دوستانش آغاز کرده بودند.نویسندۀ آیات شیطانی، نویسندۀ هندی-انگلیسی، سلمان رشدی، جایزۀ مهم بوکر را در سال 1360 برنده‌شده بود. آیات شیطانی چهارمین کتاب او بود که در شهریور 1367منتشرشده و دربارۀ دو مهاجر مسلمان هندی بود که به انگلیس مهاجرت می‌کنند ولی هواپیمایشان گروگان گرفته و روی کانال انگلیس منفجر می‌شود. به زمین سقوط می‌کنند و به طرز معجزه‌آسایی به نماد زندۀ خیر و شر تبدیل می‌شوند. داستان این دو با داستان پیامبری به نام محنود در مکانی به نام جاهلیه گره زده می‌شود. رشدی کتاب را اثری دربارۀ «مهاجرت، دگردیسی، نفس دوپاره، عشق، مرگ، لندن و بمبئی» می‌دانست. مسلمانان آن را اشاره به پیامبرشان محمد و زنان او می‌دانستند، که نامشان بر فاحشه‌های کتاب گذاشته‌شده بود. فتوای خمینی به قتل رشدی در عرصۀ ادبیات و نشر مانند موج انفجار عمل کرد. همان شب، رشدی تحت محافظت پلیس قرار گرفت و مخفی شد. خمینی سخنگوی مسلمانانی شد که احساس تحقیر و سرکوب‌شدگی می‌کردند، حتی آن‌هایی که کتاب را نخوانده بودند. کتاب شش‌صدصفحه‌ای و دویست و پنجاه‌هزار کلمه‌ای می‌توانست شاهکار محسوب شود، ولی بسیار پیچیده بود. اما کسی در هند، وطن رشدی، با دقت آن را مطالعه کرد. و در کمتر از یک ماه پس از انتشار آیات شیطانی، در پاییز 1367، به دوستی در لستر انگلیس زنگ زده و گفته بود که کارزاری برای ممنوعیت کتاب در هند آغازشده و به او اصرار کرد که خواست خدا را در انگلیس هم اجرا کند.در لستر، فیاض‌الدین احمد، جوان خوش‌رو، دست‌به‌کار شد، بخش‌هایی از کتاب را فتوکپی کرد و به سازمان‌های اسلامی و سفارت‌های 45 کشور مسلمان در بریتانیا فرستاد. احمد که تازه به انگلیس آمده بود، پیش‌تر در شرق پاکستان و عربستان در مقام سردبیر ارشد روزنامه‌ها کار کرده بود، و حالا در بنیاد اسلامی لستر، دفتر محلی جماعت اسلامی پاکستان، مشغول بود که از عربستان بودجه می‌گرفت. احمد، که با انجمن جهانی جوانان مسلمان هم در ارتباط بود، در اکتبر به جده رفت تا به اعضای سازمان همکاری‌های اسلامی گزارش دهد. در سفارت عربستان در لندن، دبیر بخش امور اسلامی، مغرم الغامدی، نقشی مهم در برپایی هیئت اقدام بریتانیا در امور اسلامی ایفا کرد تا علیه کتاب تبلیغ کنند و آن را ممنوع سازند. تنها چند کشور مسلمان به فراخوان پاسخ دادند. ولی با رسیدن دی‌ماه، مسلمانان بریتانیا اعتراض کردند و نسخه‌ای از کتاب را در حال تظاهرات در شهر کوچک بولتون به آتش کشیدند. رقابت دیوبندی‌ها و بَریلوی‌ها در شبه‌قارۀ هند در جامعۀ مسلمانان بریتانیا هم ادامه داشت، که رقابت در برگزاری بزرگ‌ترین تظاهرات را باعث شد. یک ماه بعد، دی‌ماه 1367، تظاهراتی بزرگ‌تر در بردفورد برگزار شد که فقط یک ساعت با بولتون فاصله داشت. موج خشم به شبه‌قاره برگشت. جماعت اسلامی برای اینکه کم نیاورد تظاهرات خود را در 23 بهمن در اسلام‌آباد برگزار کرد، که جمعیتی عظیم را جلوی مرکز فرهنگی آمریکا آورد. بیش از هشتاد نفر زخمی شدند و پنج نفر براثر شلیک گلوله کشته شدند. می‌گویند که خمینی آن شب داشت اخبار را نگاه می‌کرد و مرگ جوانان پاکستانی وی را به‌قدری تحت تأثیر قرار داد که فتوای خود را صادر کرد. کتاب به فارسی ترجمه شده بود و در تهران فروخته می‌شد-گویا به هیچ‌کس برنخورده بود تا اینکه خمینی اعتراض کرد.تظاهرات و آتش زدن آیات شیطانی در بردفورد انگلیسعربستان نمی‌توانست بی‌خیال بایستد. از راه قانونی اقدام کردند. شیخ بن باز اعلام کرد که رشدی باید به‌صورت غیابی محاکمه شود تا ارتداد کتابش اثبات شود. شیخ جاد الحق، رئیس بالاترین مقام مذهبی مصر، الازهر، به فتوای خمینی اعتراض کرد. ولی آن‌ها طرف آزادی بیان و نوشتار نبودند، نه-نظر الازهر فقط این بود که هیچ‌کس را نمی‌توان پیش از محاکمۀ عادلانه برای تعیین ارتداد به اعدام محکوم کرد. در چنین مواردی حکم را فقط رئیس حکومت حق دارد بدهد.رشدی محاکمه نشد، و از تهدیدها جان سالم به در برد. ولی مترجمان ژاپنی و ترکی کتاب او، و ناشر نسخۀ نروژی، همگی به خاطر همکاری با رشدی ترور شدند. بعضی آدم‌هایی هم که هیچ ربطی به رشدی نداشتند، از مصر تا پاکستان، ضربه خوردند یا زندگی‌شان به خاطر اتهام به ارتداد نابود شد. حکم قتل به خاطر ارتداد حالا به دلیل ماجرای عجیبی در رقابت ایران و عربستان برای رسیدن به علمداری اسلام جهانی، به جهان اسلام تزریق شد. ولی نقش عربستان در این ماجرا به فراموشی سپرده و فتوا علیه رشدی به ماجرایی منحصر به ایران تبدیل شد.13 خرداد 1368، خمینی در هشتادوشش‌سالگی و بیماری براثر ایست قلبی درگذشت. در وصیت‌نامۀ خود تیر خداحافظی را به سعودی‌ها شلیک کرد. وصیت بیست و نه‌صفحه‌ای را علی خامنه‌ای، رئیس‌جمهور و رهبر آینده خواند: «مسلمانان باید بر مستکبرین لعنت بفرستند، ازجمله خانوادۀ سلطنتی عربستان، این خائنین به حرم مقدس خداوند، لعنت خدا و پیامبران و فرشتگان بر آن‌ها باد... ملک فهد ثروت هنگفت ملت‌ها را هرسال خرج باورهای ضد قرآنی بی‌اساس خرافی وهابیت می‌کند. از اسلام و قرآن کریم سوءاستفاده می‌کند».مرگ خمینی درواقع راه را برای آشتی میان عربستان و ایران باز کرد. رئیس‌جمهور، علی خامنه‌ای، رهبر شد؛ رئیس مجلس، علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی، به ریاست جمهوری برگزیده شد. علی‌رغم بدگویی رفسنجانی از عربستان در بحران حج 1366، وی فردی عمل‌گرا بود و مشتاق بازسازی اقتصاد کشور پس از جنگ با عراق. در مرداد 1369، دشمن ایران، صدام حسین، کویت را اشغال و به عراق ضمیمه کرد؛ سربازانش لب مرز عربستان بودند. ایرانیان و سعودی‌ها ناگهان خود را در ترس از یک دیوانه متحد می‌دیدند. شهریورماه، وزرای خارجۀ دو کشور در نیویورک، در حاشیۀ مجمع عمومی سازمان ملل، با یکدیگر گفتگو کردند.اشغال کویت تغییر ژئوپولتیک دیگری را در خاورمیانه رقم زد. رئیس‌جمهور آمریکا، جورج اچ دبلیو بوش، که مشغول جمع‌کردن بزرگ‌ترین اتحاد نظامی ممکن بود، آمادۀ دعوت بیشترین تعداد ممکن از کشورهای عرب شد، حتی سوریه. حافظ اسد مشارکت را پذیرفت. در ازای آن، در بده بستانی که هرگز به‌طور رسمی اعلام نشد، آمریکا از اشغال نواحی مسیحی‌نشین لبنان توسط سربازان سوریه در 21مهر 1369 چشم‌پوشی کرد.تانک‌های سوری تفنگ‌های همه را خفه و حاکمیت سوریه را در این نواحی برپا کردند که هرگز تحت فرمان لبنان نیامده بود. سوریه چندین بار آنجا را اشغال کرده و بخش‌های مسلمان‌نشین کشور و غرب بیروت را در اختیار داشت. سازمان آزادی‌بخش فلسطین دیگر نبود؛ پناهندگان فلسطینی ولی هنوز بودند. مسیحی‌ها یکدیگر را قتل‌عام می‌کردند. اسرائیل هنوز بخش‌های زیادی از جنوب لبنان را تحت اشغال خود داشت. رشد حزب‌الله ادامه داشت، و تلاش بی‌رحمانه‌اش برای حذف رقبای فکری به بیروت رسیده بود، و جان نویسندگان و روزنامه‌نگاران مشهور را می‌گرفت. از مشهورترین آن‌ها حسین مروه بود که در بستر بیماری در خانه‌اش به ضرب گلوله کشته شد. حزب‌الله توان مقابله با قدرت فکر را نداشت. ولی منتقدان خاموش نمی‌شدند. هرگز خاموش نمانده‌اند. درست عین پاکستان، که ضیا مجبور بود مدام و بارها منتقدان را با خشونت سرکوب کند تا در قدرت بماند، حزب‌الله هم باید مدام مخالفانش سرکوب می‌کرد. تیرماه 1369، فقط چند ماه پیش از پایان رسمی جنگ در لبنان، هزاران نفر در صور تظاهرات کردند. شعار دادند: «حقیقت را می‌خواهیم بگوییم! ایرانی نمی‌خواهیم ببینیم!». روحانیان شیعۀ لبنان خواستار پایان «اشغالگری ایران» و خروج سپاه پاسداران شدند که پس از اشغالگری اسرائیل در سال 1361 به درۀ بقاع آمدند و هنوز حضور داشتند. ولی سپاه درواقع می‌توانست دیگر برود؛ حزب‌الله، شعبۀ محلی آن‌ها شکل‌گرفته بود. و آمریکا با دادن اجازه به اسد برای فرستادن سرباز به لبنان، ناخواسته راه را برای متحد او، ایران، باز کرد که در مدیترانه مستقر شود. موج سیاهی که از ایران می‌آمد سرِ عقب نشستن نداشت. موج سیاه دیگر، از عربستان، در امتداد نیل پیش می‌رفت.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 02:56:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 جنگ فرهنگ‌ها (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/10-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A7-1-qzfyx32ayf2v</link>
                <description>پاکستان، افغانستان، ایران، لبنان1367-1369وقتی برنده می‌شوی چه می‌شود؟ وقتی دشمنانت در اختیار تواند آن موقع چطور عمل می‌کنی؟ مصالحه  وسوسه‌ای است که سراغ ضعیف‌ها می‌آید؛ این آزمایشی است برای قوی‌ها. سلمان رشدی، آیات شیطانی26 مرداد 1367، هواپیمای چهارموتورۀ سی130 حامل ضیا الحق سقوط کرد. ساعت چهار و نیم بعدازظهر بود، تنها چند دقیقه پس از بلند شدن از بهاولپور در استان پنجاب پاکستان در نزدیکی مرز هند. تمام سی مسافر از میان رفتند و جسم پاره‌پاره‌شان‌ در‌ دشت خاکی‌ وسیع در نزدیکی فرودگاه پراکنده شد. بعضی‌ها از گلوله‌ای آتشین می‌گفتند که پیش از سقوط هواپیما را در برگرفته بود. خرابکاری بود؟ موشک زده بودند؟ مشکل فنی؟ خرابکاری محتمل‌ترین بود، ولی نگذاشتند تحقیقات به نتیجه برسد. فقط از یک‌چیز می‌شد مطمئن بود: دیکتاتور مُرد.مجری سابق تلویزیون، مهتاب رشدی، در خانه‌اش در کراچی، حتی از این موضوع هم مطمئن نبود. اول باور نمی‌کرد که ضیا، مردی که زنان پاکستان را خفه و به کشور تجاوز کرده بود، واقعاً رفته باشد. زنی که هنوز به نه گفتن مشهور بود سال‌ها منتظر چنین خبری بود. نمی‌دانست کشور کی و چگونه از این دلقک شرور خلاص می‌شود، ولی منتظر بود. حالا کانال‌های رادیو و تلویزیون قرآن پخش می‌کردند. اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کرد. ولی هنوز جرئت هم نداشت احساس خوشحالی بکند. خیابان‌ها ساکت بود، قلبش آرام بود. عصر که شد، دوباره توانست نفسی به‌راحتی بکشد، پس از سال‌ها. حس می‌کرد بار عظیمی از دوش او و کل کشور برداشته شده است. ضیا واقعاً رفته بود.سیل تسلیت‌ها سرازیر شد، حتی از هند. وزیر خارجۀ آمریکا، جورج پی شولتز، ضیا را «مبارز بزرگ آزادی» خواند. معاون رئیس‌جمهور، جورج اچ دبلیو بوش وی را «دوست خیلی خوب» و مرگش را مصیبت خواند. ولی در پاکستان اصلاً احساس مصیبتی در کار نبود- شاید فقط نگرانی از اتفاقات بد در آینده. بسیاری از پاکستانی‌ها درون خانه‌هایشان آرام جشن گرفتند و بعضی‌ها حتی مشروب دست‌ساز نوشیدند. در مرز افغانستان، در استان خرم، خانۀ روحانی شیعۀ مقتول، عارف حسینی، و زادگاه غمبار کشتارهای فرقه‌ای امروزی، شیعیان با سروصدای فراوان جشن گرفتند، با شلیک موشک و گلوله به آسمان، که باعث خشم همسایه‌های سنی شد که ضیا را قهرمان و مدافع حقوق خود می‌دانستند. درگیری فرقه‌ای درگرفت و دوازده نفر کشته شدند. مغازه‌های شیعه‌ها را سوزاندند و غارت کردند.به نظر بیشتر پاکستانی‌ها، دیکتاتور چیزی نصیبش شد که حقش بود. او مبارز راه آزادی نبود. مهتاب با خود فکر کرد که این خشم خداست. مردی که همه چیز بود در یک‌لحظه به تلی از خاکستر بدل شد.اولین واکنش بی‌نظیر بوتو به شنیدن خبر مرگ کسی که پدرش را اعدام کرد این بود که «من از مرگ ضیا افسوس نمی‌خورم». دو سال بود که در پاکستان زندگی می‌کرد، پس از بازگشت غرورآمیز از تبعید در فروردین 1365. ضیا اعلام کرد که بالاخره می‌خواهد انتخابات برگزار کند، و به بی‌نظیر اجازۀ برگشت داده بود، انتظار جمعیت صدها هزارنفری برای استقبال او و شعار «ضیا سگ» را نداشت. دیکتاتور تصمیم گرفت که بر سر راه بوتو مانع ایجاد کند. ممنوعیت فعالیت احزاب سیاسی را ادامه داد، که یعنی بوتو و حزب خلق پاکستان نمی‌توانستند در انتخابات حضور داشته باشند، به‌رغم رأی دیوان عالی که اجازه را صادر کرد. ضیا تاریخ انتخابات را 25 آبان 1367 گذاشت که چند روز پیش از زایمان نخستین فرزند بی‌نظیر می‌شد. ولی حالا که دیکتاتور مرده بود، بی‌نظیر در عمل بی‌رقیب بود. مهتاب مدام به خود می‌گفت که سرنوشت بالاخره عدالت را برقرار کرد.چند هفته بعد، از دفتر مرکزی تلویزیون پاکستان در اسلام‌آباد به مجری سابق زنگ زدند. می‌خواهد انتخابات را پوشش دهد؟ پرسید:«می‌خواهید ظاهرم چطور باشد؟» سؤالش را با خنده جواب دادند: «هر طور که می‌خواهی». دیگر زنان مجبور نبودند دوپته سر کنند. قبول کرد. این پیروزی او بر تاریکی بود، بر مردی که فکر می‌کرد مسلمان‌تر از اوست. اولین حضورش در تلویزیون پس از هشت سال، نشانۀ رسیدن تغییر بود. حزب بی‌نظیر بوتو، حزب خلق پاکستان، کرسی‌های کافی برای تشکیل دولت را به دست آورد.پنج روز در خیابان‌های پاکستان رقص و موسیقی برپا بود، فوران شادمانی پس از سال‌ها ترس، گرامیداشت زندگی پس از دورانی که همه‌چیز ممنوع بود به‌جز دین. آیا مردم اولین انتخابات دمکراتیک پس از بیش از یک دهه را جشن می‌گرفتند، یا جشن با تأخیر برای مرگ ضیا بود؟ شاید هر دو. ولی دیکتاتوریِ دیگری داشت بر کشور حاکم می‌شد که سیال‌تر از پیش بود، از بذری می‌رویید که ضیا کاشته بود، با کمک فراوان عربستان و آمریکا.بی‌نظیر حالا نخست‌وزیر بود، نخستین زن مسلمان در جهان که حاکمیت کشوری را به دست می‌گرفت-و از اندک زنان حاکم در عرصۀ جهانی، که هنوز بسیار کم شمار بودند. ولی از آن روز دیگر هرگز در ملأ عام-در پاکستان و خارج-بی‌حجاب ظاهر نشد، آن روسری سفید مشهور که شل می‌بست. تلاش می‌کرد که اسلامی‌سازی ضیا را معکوس کند و رؤیای پدرش را به‌پیش برد که کشوری پیشرو و عاری از تبعیض جنسیتی، نژادی و مذهبی می‌خواست. ولی شکست خورد، مورد هجوم نهادهای مذهبی و امنیتی قرار گرفت که حالا دیگر جاافتاده بودند و از حاکمیت یک زن و سکولاریسم او به‌شدت خشمگین بودند. با حمایت روحانیت عربستان، حتی فتواهایی علیه نامزدی وی در انتخابات صادر شد.مرداد 1369 وی را از قدرت برکنار کردند، نتوانست بر تحرکات ارتش علیه دولتش غلبه کند، که در منجلاب فساد گیر افتاده بود. بیشتر مردم پاکستان امیدوار بودند که به قدرت رسیدن او زندگی را به حالت عادی برگرداند، به دوران پیش از ضیا، که روحانیان فریاد نمی‌کشیدند و مردان مسلح-مذهبی یا خلافکار-بر خیابان‌ها حاکمیت نمی‌کردند. چشم‌انتظار بازگشت کامل حاکمیت مدنی بودند. ولی ارتش پاکستان که از قدیم قدرتمند بود، حالا به‌قدری در سیاست ریشه دوانده بود که حتی بدون داشتن ژنرالی در مقام رئیس‌جمهور هم می‌توانست بر کشور حکومت کند. به‌جای بوتو، شاگرد ضیا و دوست عربستان، نواز شریف، حاکم شد، که مرد ملایم چهل‌ساله‌ای بود با صورت گرد و موهای کم‌پشت. شریف به نظر آدمی خنثی و عادی می‌آمد، ولی در عمل سیاستمدار بی‌رحم و حیله‌گری بود که سه دهه بر سیاست پاکستان احاطه یافت، بیرون و درون قدرت، حتی از تبعید در عربستان هم مدام برای تداوم اسلامی‌سازی ضیا و ایجاد تفرقۀ اقلیتی در کشور تلاش می‌کرد.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 19:31:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>9 مکه مال من است (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/9-%D9%85%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-2-ixrvtdtopnss</link>
                <description>حالا آل سعود دوباره آزمایش می‌شد. آنچه سامی از هلی‌کوپتر بر فراز شهر می‌دید تکرار داستان جهیمان نبود؛ تبلور رقابت عربستان و ایران در رهبری مسلمانان جهان بود که در مقدس‌ترین مکان اسلام اجرا می‌شد. سال هفتم جنگ ایران و عراق بود، و عربستان همچنان با دست‌ودل‌بازی خرج صدام را می‌داد، میلیون‌ها دلار منابع نظامی و غیرنظامی: ده میلیارد دلار تا دی‌ماه 1360 و 20 تا 27 میلیارد (همراه کویت) تا دی 1361. خود عربستان هم داشت وارد درگیری می‌شد. ایران می‌خواست جلوی تانکرهای نفت عراق را در تنگۀ هرمز بگیرد. یک نفت‌کش عربستانی را هدف قرار داده و جنگنده‌های ایران و عربستان در آسمان رودرروی یکدیگر قرار گرفته بودند.عراق به‌رغم تمام منابعی که دریافت کرده بود، نمی‌توانست در جنگ پیروز شود. ایران که تقریباً هیچ دوستی نداشت و در خندق‌ها گیر کرده بود، محکم ایستاده بود و به آتش‌بس تن نمی‌داد. هر بار که ایرانی‌ها از حالت دفاعی بیرون می‌آمدند یا برتری اندکی در میدان نبرد کسب می‌کردند، سعودی‌ها به تکاپوی آتش‌بس می‌افتادند. یک‌بار به ایران پیشنهاد 25 میلیارد دلار غرامت جنگی دادند. اول مذاکرۀ محرمانه را امتحان کردند و سپس مذاکرات علنی. در سال 1364، وزیر خارجۀ عربستان، سعود الفیصل، حتی به تهران هم سفر کرد. همتای ایرانی او، علی‌اکبر ولایتی، به ریاض رفت. بهمن 1364، وقتی ایران بندر نفتی مهم فاو در عراق را تسخیر کرد، عربستان دیوانه‌وار برای رسیدن به آتش‌بس تلاش کرد و با مذاکرات پشت پرده خواست به هر قیمتی شده جلوی پیروزی ایران را بگیرد. ولی خمینی و نوچه‌های تندروی او به چیزی کمتر از اخراج فوری صدام راضی نبودند. مذاکره با این شرط ناممکن بود. حتی از آن غیرممکن‌تر برای عربستان، درخواست ایران برای داشتن «حق نظارت» بر مکه و مدینه بود. چنین حرف‌هایی همیشه سعودی‌ها را به‌شدت به وحشت می‌انداخت. سریع 4 میلیارد دلار وام دیگر به عراق را تصویب کردند.از بهمن 57 که خمینی بر شاه پیروز شد، چشمش به مکان‌های مقدس اسلام بود- آل سعود را غاصب و نگهبان بی‌لیاقت می‌دانست، همان «شترچران»هایی که دهه‌ها پیش نوشته بود. مکه، خانۀ خدا، دروازۀ بهشت برای مسلمانان، افزون بر اهمیت مذهبی، اهمیت سیاسی و اقتصادی هم داشت. قرن‌ها بود که مکه در مرکز اسلام ولی در حاشیۀ قدرت قرار داشت. پس‌ازاینکه بنیان‌گذار سلسلۀ اموی، معاویه ابن ابوسفیان، دمشق را در قرن اول هجری پایتخت خود قرار داد و برنامۀ تبدیل کلیسایی باستانی به مسجدی عظیم و همتای مسجدالحرام را داشت، هیچ خلیفه‌ای مکه یا مدینه را مرکز فرمانروایی خود قرار نداده بود. مسجد اموی به‌جای کعبه به نشان یوحنای مقدس مشهور بود. منطقۀ حجاز کم‌کم استقلال بیشتری پیدا کرد و «امارت» مستقلی شد که تحت فرمان یک «شریف» اداره می‌شد، که همیشه یا باید از اهالی مکه می‌بود یا از نوادگان پیامبر و نوۀ وی، حسن، برادر حسین. مکه، دور از سیاست و نقشه‌های خلفا و درگیری‌های خون‌بار، به شهری عرفانی و آسمانی بدل شد. طی قرن‌ها، شریفِ مکه خود را خادم خلفا می‌دانست و مشروعیت خود را از اماکن مقدس و درآمد خود را از عوارض گرفتن از حجاج به دست می‌آورد.خمینی حج را فرصتی منحصربه‌فرد برای مخاطب قرار دادن میلیون‌ها مسلمان و ترویج انقلاب خود می‌دید. سال‌ها بود ذره‌ذره ولی منسجم در تلاش بود. سال 1360، درگیری‌های خشنی میان پلیس عربستان و حجاجی ایرانی درگیر گرفت که عکس خمینی را پخش می‌کردند و شعار «الله‌اکبر، خمینی رهبر» می‌دادند. خمینی می‌خواست هویت حج را عوض کند، اتفاقی معنوی را به اعتراض سیاسی برای تضعیف آل سعود بدل کند. سال 1363 خمینی سازمان حج، اوقاف و امور خیریه را تأسیس کرد که زیر نظر مستقیم خودش اداره می‌شد. راهنماهای کاروان‌های حجاج ایرانی تعلیمات ایدئولوژیک مفصل می‌گرفتند و مسئول انتشار پیام رهبر معظم از طریق جزوه‌هایی به زبان‌های گوناگون و برگزاری نشست با حجاج غیر ایرانی و مقامات خارجی می‌شدند. هدف تنها پخش پیام انقلاب نبود، بلکه ترویج و ترغیب حجاج به تشیع بود. ظرف دو سال، ایرانی‌ها، یا دست‌کم جناح تندروی حاکمیت، از نقشه‌های خود برای مکه بسیار مطمئن شدند. سال 1365، 113 زائر ایرانی و لیبیایی به‌محض ورود به جده دستگیر شدند، به اتهام حمل مقدار انبوهی مواد منفجره. زائران ایرانی به عضویت در سپاه هم متهم شدند. سعودی‌ها مطمئن بودند که نقشۀ آن‌ها تسخیر مسجدالحرام بوده است.ملک فهد دیگر تحمل نداشت که مشروعیت آل سعود در مقام نگهبان مکه و مدینه مدام به چالش کشیده شود. مهرماه 1365، ملک فهد در سخنرانی برای جمعی از درباریان و علما، روی صندلی مجلسی و طلایی‌رنگ خود نشست و اعلام کرد که ازاین‌پس عنوان رسمی خود را از «اعلیحضرت ملک» به «خادم حرمین شریفین» تغییر می‌دهد. این عنوان، که نخستین بار توسط صلاح‌الدین ایوبی در جنگ‌های صلیبی استفاده اختراع شده بود، تا آن زمان هرگز در عربستان به‌طور رسمی استفاده نشده بود؛ ولی ملک فهد-با شهرتی که به قماربازی و زن‌بارگی داشت- بیش از پیشینیان خود نیازمند تلألؤ این عنوان بود. ولی هیچ عنوانی نمی‌توانست جلوی پیام‌آوران خمینی را بگیرد. پیش از آغاز حج سال 1366، خمینی به حجاج ایرانی نهیب زد که حج را به «میدان جنگ» تبدیل کنند، «باشکوه‌ترین تظاهرات را در حج برگزار کنند» و «نفرت خود از دشمنان خدا و بشریت را ابراز» کنند. ایران به ته توان نظامی خود رسیده و در جنگ در حال افول بود. عربستان تازه بازار نفت را با تولید بیش‌ازحد به سقوط کشانده و قیمت هر بشکه را از سی دلار به سیزده دلار رسانده بود، که اقتصاد ایران را ویران‌تر از پیش می‌کرد. خمینی دنبال چیزی بود که امت را جان دوباره ببخشد.در 9 مرداد 1366، فقط چند روز پیش از آغاز رسمی مناسک حج، حجاج ایرانی که از اقامۀ نماز در مسجدالحرام خارج می‌شدند، برای تظاهرات جمع شدند. شنیده بودند که توافقی ضمنی وجود دارد و پلیس عربستان با تظاهرات مسالمت‌آمیز و بدون شعار سیاسی کاری نخواهد داشت. رئیس اطلاعات، شاهزاده ترکی الفیصل، که مسئول امنیت حج بود، چنین توافقی را از اساس تکذیب کرد. به‌هرروی، تظاهرکنندگان با دسته‌ای از پلیس‌های عربستان که می‌خواستند جلوی تظاهرات را بگیرند درگیر شدند. ساعت شش و نیم بعدازظهر، معترضان پرچم آمریکا را آتش زدند. کمی پیش از هفت، دعوایی درگرفت. پلیس گاز اشک‌آور زد که معترضان را وادار به عقب‌نشینی کند. جمعیت شصت‌هزارنفری عقب رفتند، ولی کوچه‌های خروجی بسته بود. شاهدان گفتند که زائران با چاقو به پلیس‌ها حمله کردند. شاهزاده فیصل گفت زائران چماق و قمه‌های بزرگی داشتند که زیر لباس سفید احرام پنهان کرده و آمادۀ حمله به پلیس بودند. ایرانیان گفتند که پلیس بی‌دلیل و بیش‌ازحد لازم خشونت به خرج داده بود. عربستان شلیک به جمعیت را هرگز نپذیرفت، ولی شاهدان از آثار شلیک به سینه، بازو و ران مردم می‌گفتند: «صدای تیر بلند و واضح بود» و «در خیابان اصلی خشاب دیده می‌شد». ماجرا تا ساعت هشت دیگر تمام شده بود. به گفتۀ مقامات سعودی چهارصد نفر کشته شدند، که 275 نفرشان ایرانی بودند. ایران چهارصد کشتۀ ایرانی و چهار هزار زخمی اعلام کرد.اتفاقی که درجایی افتاد که قرار بود مأمن صلح باشد، دوباره سامی را خرد کرد. سیاست در این مکان جایی نداشت-نه سیاست ایران و نه هیچ کشور دیگر. سه روز رسانه‌های رسمی دولت عربستان هیچ نگفتند-مثل همیشه. حتی روزنامۀ پان عرب الشرق الاوسط، که هزاران خواننده در سرتاسر منطقه داشت، از حج موفق و آرام گزارش می‌داد و در تیترهایش خبری از این حادثۀ ناگوار نبود. در روز 11 مرداد، به‌طور گذرا اشاره شده بود که پلیس هشدار داده هیچ‌گونه تظاهراتی مجاز نیست، چون ایرانی‌ها مزاحمتی جزئی ایجاد کرده بودند. سپس، ناگهان، گزارش‌هایی حاکی از حمایت عالم عرب و جهان اسلام از عربستان در رویارویی با «اوباش ایرانی» منتشر شد. ولی پنهان کردن درگیری خونین از سرخط خبرهای جهان ممکن نبود و ماجرا در چهار گوشۀ دنیا توسط ده‌ها هزار زائری روایت می‌شد که یا از نزدیک شاهد ماجرا بودند یا خبرش را شنیده بودند. لکه‌ای دیگر بر پیشینۀ آل سعود در مقام نگهبان اماکن مقدس.ایرانی‌ها از کوره دررفتند. جمعیتی بالغ‌بر یک‌میلیون نفر دو روز بعد در تهران جمع شدند و شعار «انتقام» و «مرگ بر حکام سعودی» سر دادند. رئیس مجلس، آیت‌الله اکبر هاشمی رفسنجانی از تمامی مؤمنان خواست که انتقام خون شهدا را بگیرند، «حاکمان سعودی را ریشه‌کن کنند» و «اختیار حرمین شریفین را از وجود منحوس وهابی‌های لات تصفیه کنند». وی گفت: «انتقام حقیقی، گرفتن ثروت عظمی و ارزشمند متعلق به جهان اسلام که زیر خاک شبه‌جزیرۀ عربستان خوابیده...از دست مجرمان» و استفاده از آن برای مبارزه با «کفر، شرک و تکبر» است. عده‌ای سفارت‌های عربستان، کویت، فرانسه و عراق در تهران را غارت کردند. یک دیپلمات سعودی کشته شد.ماه‌ها ایران و عربستان تلاش کردند که نظر جهان اسلام را به سمت خود جذب کنند، پیام خود را از رسانه‌ها و همایش‌های متقابل فریاد کشیدند. سعودی‌ها شش‌صد حامی خود را از 134 کشور در همایشی جمع کردند که سازمان کشورهای عرب در مکه ترتیب داد. هزینۀ آن 400 میلیون دلار شد. ایرانی‌ها همایش خود را تحت عنوان «کنگرۀ بین‌المللی حفاظت از تقدس و امنیت مسجدالحرام» برگزار کردند، که در آن سیصد شرکت‌کننده از 35 کشور حضور داشتند. اتهام‌هایی که به سعودی‌ها زده شد نشانگر مسائل تاریخی داشت که در دوران اتحاد و دوستی ایران و عربستان، در زمان شاه، مسکوت گذاشته شده بود. رفسنجانی خواستار «آزادسازی» مکه شد و روحانی دیگری آل سعود را متهم کرد که «مشتی عامل انگلیسی اهل نجد هستند که هیچ احترامی برای خانۀ خدا و حجاج که مهمان خدا هستند قائل نیستند». این جمله به اتکای بنیان‌گذار حکومت عربستان به بریتانیا در بیرون راندن رقیب خود، شریف حسین، از مکه اشاره داشت.وقتی ملک عبدالعزیز بن سعود نخستین حمله‌ها برای بازپس‌گیری سرزمین اجداد خود در نجد را در اواخر قرن پیش آغاز کرد، به باقی شبه‌جزیره نیز چشم دوخته بود، به‌ویژه به مکه و مدینه که تقدس آن‌ها می‌توانست شکوه اسلامی را به تاج‌وتخت او بیفزاید. این دو شهر همچنان تحت فرمان شریف حسین بود که از نوادگان پیامبر و متحد قدیمی بریتانیایی‌ها بود. در سال 1295، با سست شدن پایه‌های امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول، شریف حسین خود را پادشاه حجاز اعلام کرد. بریتانیا و فرانسه رضایت دادند. ولی عبدالعزیز هم داشت خود را به بریتانیایی‌ها نزدیک می‌کرد و امیدوار بود که به آن‌ها نشان دهد که او گزینۀ بهتری برای حاکمیت نه‌تنها حجاز، بلکه کل شبه‌جزیرۀ عربستان است. با جنگجویان خود قلمروهای بسیاری را تسخیر کرده و سلسلۀ رقیب خود، آل رشید، را شکست داده بود که نزدیک به صدسال بر بخش بزرگی از شبه‌جزیره حاکم بود. در اسفند 1303، پس از سقوط امپراتوری عثمانی، بنیان‌گذار سکولار ترکیه، مصطفی کمال آتاتورک، خلیفۀ اسلامی را منحل و آخرین خلیفۀ سلسلۀ عثمانی، عبدالمجید دوم، را تبعید کرد. شریف حسین مدت کوتاهی ادعای خلافت کرد ولی خیلی سریع بریتانیا حمایت خود از وی را قطع کرد (یکی از پسران او پادشاه عراق شد و پسر دیگرش سلسله‌ای را بنیان گذاشت که هنوز در اردن حکومت می‌کند). عبدالعزیز نیروهای خود را به فتح حجاز فرستاد و این کار را با کشتاری خشن در طائف آغاز کرد. وقتی آل سعود در آذر 1303 به شهرهای مقدس رسیدند، تندروهای وهابی گورستان جنت الباقی در مدینه را نابود کردند، که آرامگاه بسیاری از اقوام و صحابۀ پیامبر بود، ازجمله دختران و زنان او. چنین خرابی و هتک حرمتی باعث حیرت جهان اسلام شد، ولی شیعیان بسیار خشمگین شدند. از تمام مسلمانان جهان خواستند که جمع شوند و آل سعود را از حجاز بیرون کنند.عبدالعزیز سریع دست‌به‌کار شد. برای تحقیق دربارۀ میزان خسارت‌ها هیئت‌هایی را از ایران دعوت کرد. یکی از هیئت‌ها گزارش داد که مکه نسبت به دوران شریف حسین وضعیت بهتری دارد. هیئت دیگر مدینه را با افسوس از تخریبی که مشاهده کرده بود ترک کرد. هیئتی دیگر از هند آمده بود و خواستار انتقال کنترل این دو شهر به گروهی متشکل از تمام کشورهای اسلامی شد. عبدالعزیز درجا آن‌ها را اخراج کرد. مسافران از آسیب وحشتناک در مکانی حرف می‌زدند که به‌قدری پر از «آثار قدیسان بزرگ بود که اهمیت یکی دو تای آن‌ها در کل گم می‌شد ولی هرکدام آن‌ها به‌تنهایی برای تبرک بخشیدن به هر بلاد اسلامی کافی بود».جنگجویان تندرو می‌خواستند کاری کنند که گورستان و گنبدهایش هرگز قابل‌بازسازی نباشد- بار دومی بود که نیروهای وهابیت برای نابودی آن تلاش می‌کردند. موج اول تخریب حدود دویست سال پیش بود، هنگامی‌که نوادگان محمد ابن سعود، بنیان‌گذار اصلی سلسلۀ آل سعود، شروع به تسخیر قلمروهایی فرای امارت نجد کرده بودند. حمله‌های خون‌باری در نواحی قطیف و بحرین، که وابستۀ ایران بودند، و عراق کردند، که تحت فرمان عثمانی بود. در سال 1180، کربلا را غارت کردند که از فجیع‌ترین کشتارهای تاریخ اسلام بود و دو هزار نفر کشته داد (بنا به نوشتۀ خود آل سعود). شهر را غارت و حرم امام حسین را از جواهرات و پارچه‌های گوهردوز و مرواریددوز خالی کردند. سال 1182، برای انتقام این اهانت، یکی از سعودها در مسجدی در درعیه، زادگاه آل سعود، به قتل رسید. دو قرن بعد، وقتی از آل سعود دربارۀ تاریخ خون‌بار اجدادشان و غارت کربلا می‌پرسیدند، فوری می‌گفتند که درواقع ماجرا از بحثی دربارۀ مسیرهای تجاری شروع شده و اول عراقی‌ها حمله کردند و «300 وهابی را کشتند». شمار کمی از تاریخ‌نگاران این اتفاق را ثبت کرده‌اند، ولی تاریخ‌نگاران سعودی به آن اشاره‌کرده‌اند و آل سعود ناراحت می‌شوند که این روایتِ عدالت‌خواهی اجدادشان نادیده گرفته می‌شود. به‌هرحال جای کتمان نیست که غارت کربلا متناسب با حملۀ اولیۀ ادعایی آن‌ها نیست. غنیمت‌های آن جنگ باعث به وجود آمدن کارزار آل سعود برای فتح مکه و مدینه شد، که مدت کوتاهی دوام داشت ولی با غارت آرامگاه پیامبر و تخریب گورستان جنت الباقی همراه بود. جهان اسلام متحیر شد. اهالی مکه آن‌ها را افراطیون خطرناک می‌دانستند، کافرانی که لباس مسلمانی به تن کرده بودند. سال 1189، عثمانی‌ها دیگر نتوانستند وهابی‌ها را تحمل کنند و ارتش خود را برای سرکوب آن‌ها فرستادند. درعیه با خاک یکسان شد. عبدالله ابن سعود، نوادۀ بنیان‌گذار سلسله، را اسیر کردند و به قسطنطنیه بردند که سرش را قطع کنند. فقیه و عالمی مشهور در دمشق، محمدامین ابن عابدین، که صوفی و مفتی مکتب حنفی بود، «پیروان عبدالوهاب» را فقط سزاوار تحقیر می‌دانست. در رسالۀ مهم خود، ردّالمحتار علی‌ الدر المختار (هدایت سردرگمان در باب گوهر ظریف)، از زوال کسانی نوشت که فکر می‌کردند فقط خودشان مسلمان واقعی هستند، سایر مسلمانان و علما را کشتند تا «خدا بالاخره آن‌ها را خنثی و کشورشان را نابود کرد».در نیمۀ دوم قرن 13 شمسی، احمد ابن زَينی دَحلان،‎مفتی شافعی مکه، نوشته‌های مفصلی دربارۀ وهابی‌های فتنه‌گر نوشت و شرح داد که چطور مصر خبر دستگیری عبدالله ابن سعود را با هزار شلیک توپ و تزئین شهرها و هفت روز پای‌کوبی جشن گرفت. دحلان ابن عبدالوهاب و پیروان او را حیله‌گر می‌دانست. دو کتاب در رد وهابیت نوشت: یکی دربارۀ داستان زوال آن‌ها و دیگری در رد افکارشان، با عنوان الدرر السَنِيَّة فى الرد على الوهابية، گوهران درخشان در رد وهابیت. دحلان بسیار نگران بود که وحدت نظر و عملی که ابن عبدالوهاب اشاعه داده بود باعث از هم گسیختن امت اسلام شود.تأسیس کشور عربستان سعودی لابد برای آل سعود و همدستان آن‌ها از طایفۀ آل شیخ با طعم شیرین انتقام همراه بوده است. پس از دو قرن تحقیر، قتل‌عام توسط عثمانیان و تبعید به کویت، دوباره برگشتند و با کمک بریتانیا جیب‌هایشان هم پر از پول بود. می‌توانستند همه را ساکت کنند.سال 1366،سفانه دهلان سر کلاس هنر در مدرسۀ راهنمایی در جدّه نشسته بود و خط سیاهی وسط گردن نقاشی‌اش می‌کشید-دراصل داشت گلوی نقاشی‌اش را می‌برید. این دختر ده‌ساله تمایلی به خشونت نداشت. فقط داشت کاری را می‌کرد که معلمش گفته بود. باید تمام صورت‌هایی که در کتابش بود را هم سیاه می‌کرد. در مدرسه‌های عربستان خلاقیت هرروز کشته می‌شد. سفانه از نوادگان مفتی دهلان بود، کسی که پیش‌بینی‌اش درست از آب درآمده بود.دخترک ازیک‌طرف با میراث آموزه‌های بنیادگرای ابن عبدالوهاب بزرگ می‌شد و از طرف دیگر با رأفت و غریب‌نوازی جد خود، مفتی دهلان. سفانه در مدرسه تمام جنبه‌های انحصارگرا و افراطی اسلام سلفی حنبلیِ موردنظر وهابیت را یاد می‌گرفت. والدینش به او می‌گفتند آن درس‌ها را فقط برای امتحان یاد بگیرد و بعد فراموش کند- فقط چیزهایی را در ذهن نگه دارد که معلم خصوصی مکتب شافعی یادش می‌داد. در مدرسه به او می‌گفتند که نمی‌تواند با مسیحیان و یهودیان دوست شود؛ در خانه و مسافرت، والدینش با همه‌جوره غیرمسلمان رابطه داشتند. در مدرسه یاد می‌دادند که تمام تصویرهای انسان‌نما گناه است، حتی عکس که شرک الاصغر نامیده می‌شد. ولی در خانه، عکس‌های خانوادگی و نقاشی به دیوار بود. ذهن کودکانۀ او نمی‌توانست این تناقض‌ها را بفهمد یا با آن‌ها کنار بیاید. جوان‌تر از آن بود که این جدایی امور خصوصی و عمومی را بفهمد، ولی باعث تنشی شدید درون او می‌شد. دست‌آخر روزی می‌رسید که از این سردرگمی درمی‌آمد و نظام پیرامون خود را به چالش می‌کشید و نخستین وکیل زن در عربستان می‌شد. ولی آموزه‌ای که هرگز فراموش نکرد، آنکه زخمش همیشه تازه بود، حرام بودن موسیقی بود. شش سال بیشتر نداشت که معلمش گفت: «اگر موسیقی گوش کنی، روز آخرت آهن داغ در گوشت می‌ریزند». هیچ‌وقت نتوانست آن تصویر وحشتناک را از ذهن خود بیرون کند. هر بار که موسیقی به گوشش می‌خورد از جا می‌پرید، حتی وقتی وکیلی سخنور شد که در جهان سفر می‌کرد، حتی وقتی زنی بالغ و چهل‌ساله شد، وقتی شاهزاده‌ای جوان در عمل حاکم عربستان شده بود و با افتتاح سالن کنسرت و آوردن جان تراولتا و سیرک دوسولی او را بیش‌ازپیش متعجب کرد.سفانه دحلانیک دهه بعدازآنکه آسمان به زمین آمد، پس از انقلاب‌ها و قیام‌ها، مجموعۀ جدیدی از اتفاق‌های عجیب در راه بود، که دهه‌ای جدید را آغاز و عرصه را برای مرحلۀ بعدی رقابت ایران و عربستان مهیا می‌کرد. جنگ‌ها تمام می‌شد و دیکتاتورها می‌مردند، ولی این صلح جدید نتوانست تغییرات عمیقی را به عقب برگرداند که در دهۀ شصت به روان ملت‌ها و کشورها ریشه کرده بود.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 23:49:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>9 مکه مال من است (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/9-%D9%85%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-1-wsynxnq3qah9</link>
                <description>عربستان1366ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید  معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید  گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید  مولانا، دیوان شمس، 648مکه تغییر کرده بود. نه‌فقط شهر، بلکه خود مسجدالحرام. مقدس‌ترین مکان تمام مسلمین، سریر خدا روی زمین، دیگر آنی نبود که سامی عنقاوی در کودکی دیده بود و اصلاً آن مقصدی نبود که پدرش در دوران مطوف بودن حجاج را به آن می‌برد. آل سعود مسجدالحرام را سرچشمۀ قدرت و رهبری خویش بر جهان اسلام می‌دید. هدفش جذب هر چه بیشتر حجاج بود. برای این کار، نیازمند جاده‌های بیشتر، هتل‌های بیشتر، و فضای بیشتر درون مسجد بود. سامی فکر می‌کرد که کل شهر باید مقدس باشد، ولی آل سعود برای ابرشهری واقعی دور کعبه نقشه می‌کشید.سامی با عمامۀ حجازی خود هنوز هم مانند سال 1357 در کشوری با قواعد پوشش ناگفته به چشم می‌آمد. در این روزِ 9 مرداد، با هلی‌کوپتر بر فراز مکه پرواز می‌کرد که عکس هوایی بگیرد و تغییرات شهر را ثبت کند. با عکس‌هایی که به‌مرورزمان می‌گرفت سیر حجاج را دنبال می‌کرد تا چگونگی گسترش دسترسی به مسجدالحرام و بهبود آیین‌های حج درون و بیرون مسجد را مشخص کند. از آن بالا می‌توانست انبوه جمعیت را ببیند که در یک کیلومتری مسجد متراکم می‌شدند. در سال‌های پس از فوران شر و خشونت در حریم مقدس مسجدالحرام در آبان 1358، سامی مدام با ترس از فوران دوبارۀ خشونت روزهایش را می‌گذراند. آیا آنچه زیر پایش می‌گذشت همین فوران دوباره بود؟ مشخص بود که دردسری جدی پیش آمده است. شاید حتی خونریزی. دلش به درد آمد. بیش از یک‌میلیون زائر درراه مکه بودند. به آغاز رسمی حج چند روز بیشتر نمانده بود.سامی دلش برای مکۀ قدیم تنگ شده بود، زمانی که رسیدن به «میزان»، توازن، مدرنیته و سنت و حفظ آن آسان‌تر بود. جستجوی ابدی او برای رسیدن به ثبات معنوی را جرثقیل‌ها، بولدوزرها، ژنراتورها و بلندگوها مدام به هم‌ریختند. سامی به تکامل همراه با تداوم ایمان داشت، ولی ارتباط مکه با گذشته تکه‌تکه حذف فیزیکی می‌شد. آیندۀ مقدس‌ترین مکان اسلام درخطر بود. هدف مرکز تحقیقاتی او توسعۀ مسجدالحرام و محوطۀ پیرامون آن به شیوه‌ای بود که با تاریخ هماهنگ باشد و به سنت‌ها احترام گذاشته شود. آب در هاون کوبیدن بود.هر پادشاه کشور تلاش می‌کرد امضای خود را روی شهر و مسجدالحرام بگذارد؛ بعضی مخرب‌تر از دیگری. ملک فیصل اهل اسراف نبود و می‌شد این وجه شخصیت او را در عملیات توسعه‌اش هم دید-معقول و شمرده، بی‌هیچ تجمل. حاکم کنونی، ملک فهد، ولخرج بود و از هر چه قدیمی بود بدش می‌آمد. عاشق زرق‌وبرق و طلا بود. محله‌های قدیمی تخریب و معماری اسلامی کلاسیک مکه به‌سرعت ناپدید می‌شد. ساختمان‌های بی‌ریخت مدرن قد علم می‌کردند و هتل‌های زنجیره‌ای بیشتری برای اِسکان حجاج ساخته می‌شد، که مدام تعدادشان افزایش می‌یافت. سامی مخالف مدرن کردن شهر نبود، ولی آیا لازم بود تاریخ شهر هم تخریب شود؟ دردناک‌تر از همه برای این معمار، بی‌توجهی مداوم به مکان‌های تاریخی اسلامی بود، حتی آن‌هایی که به دوران پیامبر برمی‌گشتند. آل سعود درکی از تاریخ نداشتند و روحانیت، که سرکوب بت‌پرستی وسواسش بود، برای هر تخریب هورا می‌کشید. تازه‌ترین دل‌شکستگی سامی وقتی بود که نتوانست جلوی تخریب خانۀ ابوبکر، صحابه و پدرزن پیامبر و خلیفۀ اول، را بگیرد. جای آن خانه یک هتل هیلتون ساختند. بیتی از شعر سوگنامه‌ای برای یک راهبۀ ویلیام فاکنر هست که «گذشته هرگز نمرده است. گذشته حتی نگذشته». ولی در مملکت آل سعود و نوادگان محمد ابن عبدالوهاب، گذشته اصلاً وجود نداشت؛ تاریخ مرده و آثارش هم مدفون شده بود.شمار زائرانی که برای حج سالانه و حج عمره، که در هر فصل ممکن است، به مسجدالحرام می‌آمدند مدام بیشتر می‌شد. سال 1366، 8/1 میلیون زائر به حج رفتند، 232971 نفر بیشتر از سال 1333. رقمی که هشت برابر شده بود، درحالی‌که جمعیت جهان در همین مدت فقط دو‌ و نیم‌ برابر شده بود. عربستان توسعۀ مسجدالحرام و تعریض جاده‌ها را رها نمی‌کرد تا حجاج بیشتری بتوانند به مکه بیایند، شهری که در آن نسخۀ واحدی از اسلام به آن‌ها ارائه می‌شد، عاری از هرگونه تزئین، رسوب، تنوع فکری. حتی قرآن مناسب این کار را هم داشتند: اوایل آبان 1363، ملک فهد مجتمع چاپ قرآن مجید ملک فهد را افتتاح کرد. از بزرگ‌ترین چاپخانه‌های جهان بود و گنجایش چاپ هشت میلیون نسخه قرآن و تولید سی هزار نوار صوتی و تصویری تلاوت قرآن در سال را داشت. این مجتمع را رفیق حریری ساخت، پیمانکار لبنانی که در دهۀ‌ شصت ثروت هنگفتی در عربستان به دست آورد، با آل سعود دوست شد، و به کشور خود برگشت تا پس از پایان جنگ داخلی نخست‌وزیر شود. هیئتی از عالمان ماه‌ها کار کردند تا قرآنی «بی‌نقص»، با حواشی و تفسیر کاملاً درست، تولید کنند. تمام نسخه‌های دیگر جمع‌آوری و نسخۀ «بی‌نقص» به‌جای آن‌ها توزیع شد. هیئتی دیگر مشغول ترجمۀ آن به زبان انگلیسی شد. میلیون‌ها نسخه را به حجاج دادند و از مسیرهای گوناگون به خارج از کشور فرستادند، ازجمله در بخش امور اسلامی سفارت‌ها، که جایگزین بخش فرهنگی هیئت‌های دیپلماتیک عربستان در بسیاری از شهرهای مهم شده بود.ترجمه‌های تأییدشدۀ عربستان با تغییرات یا پاورقی‌های فاحش همراه بود، که کتاب را به جدل‌نامه‌ای علیه یهودیان و مسیحیان تبدیل می‌کرد. قرآنی که گسترده‌ترین توزیع را در سال 1364 داشت به‌شدت متکی به تفسیرهای متفکران قرون‌وسطی مانند ابن تیمیه بود و حتی برخی تفسیرها را وارد متن اصلی آیات کرده بودند. در آیه‌ای از سورۀ «فاتحه»، آغازگر قرآن، واژه‌های «یهودیان» و «مسیحیان» را در پرانتز اضافه کرده بودند تا هدف نفرت قرار بگیرند: «ما را به راه راست هدایت کن، راه کسانی که به آن‌ها رحمت فرموده‌ای، نه (راه) کسانی که خشم تو را برانگیخته‌اند (مانند یهودیان) و نه آن‌ها که منحرف‌شده‌اند (مانند مسیحیان)». سیاست معاصر هم به این نسخۀ قرآن تزریق شده بود، با افزودن واژۀ «فلسطین» به آیه‌ای دربارۀ سرزمین مقدس؛ برای مثال: آیۀ «امت من! به سرزمین مقدسی که خداوند برایتان تعیین کرده وارد شوید» تبدیل شده بود به «امت من! به سرزمین مقدس، فلسطین، وارد شوید». نسخه‌های تأییدشدۀ عربستان هنوز هم رایج‌ترین هستند، روایتی بسیار مشخص و یک‌طرفه از اسلام برای کسانی که عربی نمی‌دانند و بدون دانش زبان عربی به چالش کشیدن آن بسیار دشوار خواهد بود. این تفسیرهای خشک، جدلی و قرون‌وسطایی از آیات قرآن اساس تحصیلات مذهبی به زبان عربی نیز شد و کسانی همچون بن باز آن را بهترین خوانش قرآن می‌خواندند. اگر این خوانش در کنار خوانش‌های مختلف ارائه می‌شد نکات آموزندۀ بسیاری به وجود می‌آمد، ولی به رخ کشیدن آن به‌عنوان تنها نسخۀ قابل‌پذیرش مسئله داشت.سامی از بسته شدن ذهن اطرافیان خود در عذاب بود. به خودش می‌گفت که ذهن‌ها را همیشه می‌شود از نو تربیت کرد، دل‌ها را دوباره به دست آورد؛ ولی تاریخی که در حریم داخلی مسجدالحرام نابود شد را هرگز نمی‌شود بازسازی کرد. دروازۀ ورودی که باب السلام، دروازۀ صلح، نام داشت و پیامبر از زیر آن می‌گذشت تا رو به کعبه نماز بخواند، خیلی وقت پیش برداشته شده بود. حتی قاب مرمر سیاهی که در سنگ‌های کف کار گذاشته شده بود تا جای آن را نشان دهد هم برداشته‌شده بود. مطف، فضای باز و گردی که حجاج در آن دور کعبه طواف می‌کنند، بارها و بارها بزرگ‌تر شده و با مرمر سفید پوشانده شده بود که گرما را منعکس می‌کرد. برای این عملیات توسعه، منبرهای قدیمی، دروازه‌های باستانی و همه‌چیز نابود شده بود، ازجمله سازه‌ای که روی چشمۀ معجزه‌آسای زمزم قرار داشت، چشمه‌ای که تشنگی هاجر، صیغۀ ابراهیم، و پسرش اسماعیل را برطرف کرده بود. آب چشمه به زیر زمین هدایت شده و چاه اصلی را پوشانده و جای آن را با دایره‌ای سیاه روی مرمر سفید علامت گذاشته بودند. ساختمان‌های دور مسجدالحرام بلندتر می‌شدند، چشم‌انداز تپه‌های اطراف مکه دیگر از کعبه قابل‌رؤیت نبود و کم‌کم داشت به‌کلی با برج‌ها پوشانده می‌شد. سامی مدام به حدیثی فکر می‌کرد که انگار دربارۀ همین ماجرا گفته‌شده بود: «اگر دیدید ساختمان‌ها از کوه‌ها[ی مکه] پیشی گرفتند، آگاه باشید که آخرالزمان نزدیک است». در روایت‌های گوناگون بعضی کلمه‌ها فرق داشت، ولی در همۀ روایت‌ها از نزدیکی روز قیامت خبر صحبت شده بود.هر سوراخی که در بستر زمین ایجاد می‌شد، هر حرکت بولدوزرها، مانند خنجری به قلب سامی بود، انگار بدن خودش را داشتند تکه‌تکه می‌کردند. با خود فکر می‌کرد: «خواست خدا چنین نیست. آزمایش الهی است».</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 22:33:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>8 شیعه کافر (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/8-%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%B1-3-uyjfpnznfpn9</link>
                <description>از بین تمام شهرهایی که تحت تأثیر سال 1357 تغییر کردند و در ترس و تاریکی غرق شدند، پیشاور بیشترین رنج را کشید، و زودتر از همه متأثر شد: سیل پناهنده، سلاح و نفرت. اسلامی‌سازی ضیا که شهر را شخم زد، شور و تلاش برای شهادتِ مجاهدین افغان که در پیشاور ساکن شده بودند، غرور مبارزان عرب که طوری می‌گشتند که انگار شهر مال خودشان است. لحن خطبه‌های نماز جمعه مدام عصبانی‌تر می‌شد. امام‌جمعه‌ها فریاد می‌کشیدند: «به نام خدا بکشید. به نام خدا جهاد کنید». سمی که از بلندگوی مسجدها ترشح می‌شد در تمام شهر می‌پیچید، از پنجره و لای در وارد خانۀ مردم می‌شد و خودآگاهشان را تسخیر می‌کرد. علامه حسینی هنوز در مسجد پیشاور وعظ می‌کرد، حوزۀ علمیه‌اش محبوب بود و پر از پیروان خمینی. دو دنیای متفاوت در حال تصادم بودند، ابتدا فقط در کلام. از بلندگوی مسجدهای سنی پیشاور حرف‌هایی درمی‌آمد که مردم تابه‌حال نشنیده بودند، اگر هم شنیده بودند فقط یواشکی بود: واعظان فریاد می‌زدند که «شیعه کافر» «شیعه کافر».جمال خاشقجی قبلاً شبیه این حرف‌ها را شنیده بود، نه‌فقط برای اینکه در عربستان بزرگ شده بود، بلکه چون در آذرماه سال 1361 قبول کرده بود کتابی ضد شیعی و ضد ایرانی را در نمایشگاه کتاب انجمن جوانان مسلمان عرب عرضه کند که به برگزاری آن در اسپرینگ‌فیلد ایلینوی یاری داده بود. یک نفر سراغش آمده بود و چند نسخه از کتابی تازه به زبان عربی را به او داده بود. در این کتاب، و اکنون نوبت مغ رسیده است، انقلاب ایران فقط نقشه‌ای بود برای تسخیر خاورمیانه توسط شیعیان. نویسنده هشدار می‌داد که ایرانیان در حقیقت مسلمان نیستند و زرتشتی هستند (مغ یعنی روحانی زرتشتی) و از همان دورانِ پس از فوت پیامبر به اسلام نفوذ کرده‌اند. بنابراین، خطر واقعی برای وحدت امت اسلام ایرانیان هستند. این رساله پر از اطلاعات تاریخی و فقهی نادرست بود، ولی کسانی که نگران ایران انقلابی بودند به این چیزها اهمیت نمی‌دادند. دانشجویان مصری علیه فروش چنین کتاب تفرقه‌انگیزی در نمایشگاه کتاب تظاهرات کردند. خاشقجی بسیار به این موضوع فکر کرده بود ولی دست‌آخر تصمیم گرفت این کار را انجام دهد-بین ارزش‌ها و منافع باید یکی را انتخاب می‌کرد. در سال 1360، عالم عرب یک سال بود که مشغول جنگ ایران و عراق شده و حس خوب اهل سنت جهان از دیدن پیروزی خمینی در به قدرت رساندن تئوکراسی دیگر فروکش کرده بود. حالا سیاست منطقه‌ای نهایت تلاش برای تضعیف ایران را ایجاب می‌کرد. درست است که صدام ایران را اشغال و جنگ را آغاز کرده بود، ولی اعراب خمینی را متهاجم می‌دانستند.نویسندۀ این رسالۀ‌ ضد شیعی اول در اواخر سال 1358 تلاش کرده بود که کتاب خود را چاپ کند، ولی هیچ ناشری در عالم عرب قبول ‌نمی‌کرد، هیچ‌کس نمی‌خواست سمت این سخنان تفرقه‌انگیز برود. نوشته‌های ضد شیعه در عالم اسلام همیشه وجود داشت، ولی مخاطب آن‌ها همیشه اندک بود و اکثریت مسلمانان از پیامشان-که از حاشیه‌های بنیادگرایی نشئت می‌گرفت- دوری می‌کردند. شکاف تاریخی و دینی بین سنی و شیعه  در زندگی روزمرۀ مردم جایی نداشت. درواقع، نویسندۀ این کتاب به‌قدری از بازخوردها می‌ترسید که کتاب را بانام مستعار نوشته بود. ولی در شهریور 1359، وقتی جنگ ایران و عراق تازه شروع شده بود، بالاخره ناشر و عالی‌ترین حامی را پیدا کرد: بن باز. نایب‌رئیس دانشگاه مدینه حالا رئیس شورای علمای ارشد عربستان شده بود. بن باز از هیئتی خواست که کتاب را بررسی کنند و خودش درجا هوادار کتاب شد: سه هزار نسخه از آن را سفارش داد و به تبلیغات آن کمک کرد. چیزی نگذشت که صدوبیست هزار نسخه چاپ و در عربستان، کویت و سایر کشورهای عربی توزیع شد. پخش گستردۀ کتاب مغ نقطۀ عطفی بود که راه را برای سیل نشریات ضد شیعه در دهۀ 1360 باز کرد. نویسندۀ کتاب دو دهه بعد هویت خود را افشا کرد: محمد زین‌العابدین سرور، از اعضای اخوان المسلمین سوریه، که پیش از اقامت در کویت مدت کوتاهی هم در عربستان زندگی کرده بود. نظرات ضد شیعۀ او ریشه در نفرت او نسبت به حافظ اسد و اتحادش با ایران داشت. نوشته‌ها و تأثیر سرور دهه‌ها جاری بود، خوراک موج مبارزان متحجر که دست‌آخر با حکومت عربستان هم درگیر شدند. ولی در آن سال‌ها، کتاب سرور در راستای اهداف راهبردی بود.دیگر نویسندۀ ضد شیعه که عربستان با اشتیاق رواج داد شاگرد ممتاز بن باز بود، احسان الهی ظهیر پاکستانی، که بیشترین تأثیر را در تشدید تنش‌های شیعه-سنی و خشونت در جنوب آسیا داشت. او که از سال 1342 تا 1347 در دانشگاه اسلامی تازه‌تأسیس مدینه تحصیل می‌کرد، با درجۀ عالی فارغ‌التحصیل شد و با تشویق بن باز شروع به انتشار نظرات خود کرد. حتی قبل از انقلاب ایران، نوشته‌های تندی علیه شیعیان می‌نوشت. ظهیر پیرو مکتب اهل حدیث بود که تشیع را نفی می‌کرد. لابد سال‌هایی که در عربستان بود باعث تثبیت این نظرها شد و وقوع انقلاب هم نفت روی آن آتش ریخت. ظهیر، که بعدها حزب سیاسی جمعیت اهل حدیث را بنیان گذاشت، امیال حامیان سعودی خود را به‌خوبی برآورده ساخت و چهارده کتاب ضد شیعه منتشر کرد، با استقبالی گسترده. بسیاری از آن‌ها را به عربی نوشت و بعد به اردو ترجمه کرد. مغز کلام او شبیه سرور بود، منهای بخش سیاسی آن: شیعیان مسلمان واقعی نیستند و یهودیان، زرتشتیان و دیگران به آن‌ها نفوذ کرده‌اند. و همانند کتاب سرور، به زبانی جدید بیان شده بود، مناظرۀ فقهی نبود، حمله‌ای علیه مردم شیعه بود. روحانیون میانه‌روی جریان غالب خواستند با سیر قهقرایی این رویکرد بی‌نهایت خشک مقابله کنند، ولی صداهای تندرو بلندتر و بلندتر ‌می‌شد. کتاب‌هایی با عنوان‌هایی مانند قیام شیعیان علیه قرآن یا شیعیان علیه اسلام می‌شورندبیشتر و بیشتر چاپ می‌شد. سعودی‌ها نه‌تنها این تحریکات را تشویق می‌کردند، که به ترجمۀ آن‌ها به چندین زبان و پخش آن‌ها در سرتاسر عالم اسلام کمک هم می‌کردند. سفارت‌های عربستان از اسلام‌آباد تا واشنگتن همیشه نسخه‌های این کتاب‌ها را آماده داشتند که پخش کنند. دیگر بحث متقاعد کردن خوانندگان مطرح نبود، مسئله محکوم کردنِ سیاسی بود.احسان الهی ظهیرظهیر در نوشته‌های خود چندان به سیاست وارد نمی‌شد، ولی نقش خود را در جذب مؤمنان در سال سوم جنگ ایران و عراق ایفا کرد. پروپاگاندای ایران دولت عراق را کافر می‌خواند و صدام محتاج حمایت عالم اسلام شده بود. صدام که بعثی و سکولار بود، تجربۀ چندانی در کار با سازمان‌های اسلامی نداشت، پس سراغ عربستان رفت. سعودی‌ها عامل محبوب خود را فرستادند: معروف دوالیبی. مشاور سوری شاه عربستان، که رئیس کنگرۀ مسلمین جهان هم شده بود، نقشی کلیدی در جمع‌کردن شخصیت‌های گوناگون اسلامی برای همایش مردمی اسلامی در فروردین 1362 داشت: 280 عالِم اسلامی و فعال سیاسی از پنجاه کشور شرکت کردند. هیئت پاکستان از همه بزرگ‌تر بود. اسلام‌گرایانی که اوایل امید به حمایت خمینی از انقلاب اسلامی خود داشتند؛ عضو اخوان مسلمین سوریه، سعید حوا؛ آن‌هایی که ضد ایران شده بودند چون خمینی را تهدیدی علیه اعراب می‌دانستند؛ نزدیکان به آل سعود؛ آن‌ها که ایرانیان را چیزی جز مشتی مغ کافِر نمی‌دانستند؛ همه جمع بودند. منظرۀ عجیبی بود: جمعیتی با عمامه‌ و عبا در تالار همایش نشسته و ردیف اول سکولارهای حزب بعث بالباس نظامی بودند.ظهیر که به خاطر کتاب‌های خود حالا دیگر در عالم عرب پیروان فراوان داشت، بر ضد ایران سخنرانی کرد و مسلمانان جهان را به ایستادگی پشت صدام فراخواند: «این‌ها فقط زبان شمشیر سرشان می‌شود، این‌ها باید شمشیر بالای سرشان باشد، و نه‌فقط شمشیر صدام و قهرمانان او». ظهیر که با عربی سلیس و بدون متنِ از پیش آماده‌شده سخن می‌گفت، ایرانیان را شیاطینی خواند که با سایر رهبران شرور متحد شده‌اند، مانند رئیس‌جمهور سوریه و رئیس‌جمهور لیبی. ظهیر مشتش را تکان می‌داد و در اواخر سخنرانی دیگر داشت فریاد می‌کشید و اصرار می‌کرد که توطئۀ آن‌ها شکست خواهد خورد. صدام در ردیف اول خونسرد نشسته و گوش می‌کرد. پس از پایان سخنرانی، ایستاد و با ظهیر دستی طولانی داد.پس از رساله‌ها و کتاب‌ها و همایش‌ها، نوبت فتواها و گروه‌های شبه‌نظامی رسید. سال 1364، سپاه صحابۀ پاکستان در پنجاب با تأیید ضمنی ضیا و وزارت اطلاعات پاکستان تأسیس شد. تنها هدف این گروه شبه‌نظامی نفی و حمله به شیعیان بود، نخستین گروه شبه‌نظامی فرقه‌ای در عالم اسلام، با شعار ترسناک «کافر، کافر، شیعه کافر». در سال 1365، سلسله فتواهایی پخش شد که اهل سنت را از خوردن غذا یا حضور در مراسم تدفین شیعیان منع می‌کرد. بعد فتواهای دیگری صادر شد که به‌وضوح شیعیان را کافر اعلام می‌کرد-خونشان حلال بود. کافر دانستن افراد غیر سنی در پاکستان یا عالم اسلام بی‌سابقه نبود-اقلیت‌های کوچک مسلمان را چنین کرده بودند-ولی حالا سکۀ رایج علیه شیعیان شده بود، اقلیت چندمیلیونی پاکستان.آنچه بعد از این‌ها اتفاق افتاد اجتناب‌ناپذیر بود. سال 1365، سم فرقه‌گرایی که ضیا و عربستان به پاکستان تزریق می‌کردند با جهاد افغانستان تلاقی کرد، در زمین‌بازی علامه حسینی، منطقۀ خرم در مرز افغانستان. قبیلۀ شیعۀ حسینی، توری، از سیل پناهندگان افغان کلافه شده بودند و دوست نداشتند منطقۀ خود را سکوی پرتاب حمله به درون خاک افغانستان و گذرگاه انتقال جنگجو و سلاح ببینند. هدف حمله‌های تلافی‌جویانه از داخل افغانستان هم شده بودند. قبیله‌های محلی پس شنیدن شایعاتی دربارۀ تصمیم دولت به تبدیل خرم به پایگاه دائمی مجاهدین، جمع شدند که جلوی جنگجویان را بگیرند و خلع سلاحشان کنند. ضیا نمی‌توانست تحمل کند که کسی سر راه جهادش بایستد، این تجارت پرسود که اقتصاد ضیا را زنده و وی را در قدرت نگه‌داشته بود. سال 1365 درگیری‌های پراکنده در جریان بود، تا اینکه در تیرماه 1366 ضیا شبه‌نظامیان سنی افغان و پاکستانی را به حمله به روستاهای شیعۀ توری فرستاد. مبارزه دو هفته ادامه داشت؛ شیعیان مقاومت کردند: 52 شیعه و 120 سنی کشته شدند، و 14 روستا تخریب شد. سرچشمۀ خون‌ریزی فرقه‌ای در دوران معاصر چنین شکل گرفت، نخستین نمونۀ امروزی. فرقه‌گرایی تبدیل به ابزار جنگ شد.سپس نوبت ترور رسید. صبح 3 فروردین 1366، ظهیر در سالن پر از جمعیت برای جوانان حزب خود در لاهور سخنرانی می‌کرد. وسط سخنرانی بمبی کوچک که دم پایش کار گذاشته‌شده بود منفجر شد. هشت نفر درجا کشته شدند و ظهیر به‌شدت زخمی شد. صدام و ملک فهد پیشنهاد امداد پزشکی فرستادند. آل سعود هواپیمای ویژۀ پزشکی را آمادۀ پرواز کرد و همراه با پدرش وی را برای معالجه به ریاض برد. ولی با طلوع صبح دهم فروردین در بیمارستان ملک فیصل از دنیا رفت. دو افتخار بزرگ به وی اعطا شد: نماز میت را هزاران نفر پشت شیخ بن باز برایش خواندند، و در مدینه دفن شد. در پاکستان مرگ او باعث تظاهرات شد؛ هزاران نفر در لاهور به خیابان ریختند، با پلیس درگیر شدند و ماشین‌ها را آتش زدند، شعار دادند «خون در برابر خون» و «ضیا قاتل». ظهیر با ضیا اختلاف‌نظر داشت-به‌نظرش ژنرال از دین برای ماندن در قدرت استفاده می‌کرد. مانند بسیاری از بنیادگرایان، حس می‌کرد ضیا با تن دادن به خواست شیعیان در موضوع زکات باعث تضعیف هویت و جهان‌بینی پاکستان شده است. آیا ضیا خود را از شر روحانی قدرتمندی خلاص کرد که داشت مزاحمش می‌شد؟ یا شیعیان کسی را خفه کردند که علیه‌شان نفرت‌پراکنی می‌کرد؟ بن‌ باز به‌شخصه تلاش کرد پیگیر موضوع شود و خواهان تحقیقات بیشتر شد. هیچ‌کس برای قتل ظهیر دستگیر نشد، نخستین بار بود که شخصیتی مذهبی و بلندپایه در پاکستان ترور می‌شد. ولی در سال‌های بعد، کسی شک نداشت که شیعیان مقصر بوده‌اند، آن کافران زرتشتی.تازه یک سال گذشته بود که در 14 مرداد 1368 چندین فرد مسلح به مدرسۀ حسینی در لاهور حمله و به وی تیراندازی کردند. درجا کشته شد. محافظ شخصی‌اش خواست خودش را بکشد که نتوانست از حسینی محافظت کند. حسینی نیز پس از مرگ دو افتخار کسب کرد: ایران هیئتی فرستاد و نمایندۀ خمینی مراسم وفات را برگزار کرد. بعدها ایران تمبری هم به یادبود او منتشر کرد. ضیا هم به مراسم آمد و با شعار «ضیا قاتل! ضیا قاتل!» روبه‌رو شد. این بار قاتل‌ها درواقع توسط فرماندار استان، ژنرال فاضل حق، استخدام شده بودند که از چهره‌های مهم دوران ضیا بود و با یکی از اعضای گروه امنیتی ضیا در اجرای این نقشه همکاری کرده بود. چندین نفر از کسانی که در نقشه شرکت کرده بودند به زندان افتادند. فاضل حق هم بعدها ترور شد. دخالت مستقیم رئیس‌جمهور هرگز اثبات نشد.ظهیر و حسینی در عین تفاوت شبیه هم بودند: مرگ خشونت‌بارشان، تلاش‌هایشان برای به افراط کشیدن اجتماعشان، و نقش مهمی که هر یک در جنگ نیابتی عربستان و ایران بازی کردند. پاکستان حالا شاهد دو ترور نخستی در تاریخ معاصر بود که انگیزۀ فرقه‌ای داشتند.ضیا بازی خطرناک سیاست فرقه‌ای را بدون شعله‌ور شدن جنگ داخلی در کشور خود انجام می‌داد. همچنین روی مرز نازک میان ایران، کشور همسایه‌اش، و عربستان، حامی دست‌ودل‌بازش، قدم می‌گذاشت. در اوایل دهۀ شصت، وقتی روشن شد که جنگ ایران و عراق به این زودی‌ها تمام بشو نیست، پاکستان نزدیک به یازده هزار سرباز به عربستان فرستاد، ازجمله یک گروهان درجه‌یک و بسیار منسجم تانک و خلبان‌های متخصص جت جنگنده. هدف، کمک به امنیت داخلی عربستان و خانوادۀ سلطنتی بود. سعودی‌ها تجربۀ جنگ متعارف با تسلیحات امروزی را نداشتند، ولی پول داشتند و پاکستان سربازان خوبی داشت. سال 1366، عربستان نگران سربازان شیعۀ پاکستانی شد و به وفاداری آن‌ها شک کرد. از ضیا خواستند که فقط سرباز سنی بفرستد. هیچ مقام عربستان هرگز این موضوع را به‌طور علنی تأیید نکرد، و هیچ مقام نظامی یا دولتی پاکستان پاسخ سرراستی به این پرسش نداد- فقط می‌گفتند که اگر از ضیا چنین درخواستی می‌شد، ضیا می‌دانست ادارۀ ارتش پاکستان بر اساس فرقۀ سربازان نتیجه‌ای جز جنگ داخلی نخواهد داشت. روایت رسمی این بود که مدت قرارداد تمام شد و سربازان پاکستان به خانه برگشتند.دو رویداد کلیدی در دوازده ماه منتهی به این اتفاق باعث وحشت عربستان شده بود: جنگ ایران و عراق در حال رسیدن به فوران بی‌سابقۀ خشونت بود، ایران در حال تدارک عملیات تهاجمی عظیمی بود با شش‌صد هزار سرباز در مرز عراق در تابستان 1365 و هشدار حمله به کشورهای دیگر. ولی از این خطرناک‌تر برای عربستان کشتاری بود که در قلمرو خودشان اتفاق افتاد، در مکه در 9 مرداد 1366. حجاج ایرانی با پلیس عربستان درگیر و چهارصد نفر کشته شدند. سعودی‌ها می‌ترسیدند که این نقشه‌ای برای تسخیر کشور بوده است. خمینی حالا داشت به مسلمان فراخوانِ جنگ با آل سعود می‌داد و سفارت عربستان در تهران غارت شده بود.سعودی‌ها می‌خواستند حفاظت از تاج‌وتخت خود و رهبری مسلمین را دوچندان کنند. برای این کار نیاز به همبستگی بیشتر اعراب و مسلمانان داشتند. آبان 1366، در نشست کشورهای عرب در اردن، عربستان بیانیه‌ای تند علیه ایران را مطرح کرد. روزنامه‌ها نوشتند که چنین لحنی تا آن زمان فقط برای اسرائیل به کار می‌رفت. عربستان حتی از این فرصت برای برقراری دوبارۀ روابط با مصر استفاده کرد، که از نشست کشورهای عرب در فروردین 1358 در بغداد طرد شده بود.ولی خشونت در زادگاه اسلام، و در خانۀ خدا، همیشه نشان از توفان تغییرات بود. دست‌کم سامی عنقاوی، معمار عربستانی، به این موضوع یقین کامل داشت. رئیس مرکز تحقیقات حج، که شاهد محاصرۀ مسجدالحرام در آبان 1358 بود، دوباره در مکه بود که صدها زائر در جمعۀ خونین کشته شدند.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 15:52:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>8 شیعه کافر (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/8-%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%B1-2-buu12nkbf6vj</link>
                <description>اوایل ذره‌ذره آمدند، ولی بی‌درنگ خود را نشان دادند. اواسط دهۀ 1360، بعضی محله‌ها را به‌کل گرفته و ده‌ها خانه را در خیابان‌های شهرک دانشگاهی اجاره کرده بودند، بخش ساکتی از شهر پیشاور با ردیف نخل‌های کنار خیابان و اندکی فاصله تا باروهای ارگ 200سالۀ شهر، که پولدارنشین بود و پر از ویلاهای سفید یک طبقه و شکوفه‌های گل کاغذی. خیریه و حوزۀ علمیه برپا می‌کردند، زن‌ها و بچه‌هایشان را همراه آورده بودند، و بچه‌هایشان بیشتر هم می‌شدند. همۀ آن‌ها وهابی نبودند، همۀ آن‌ها سعودی نبودند، ولی مردانی مانند حسینی و خمینی اصطلاح «وهابی» را به‌صورت منفی استفاده می‌کردند تا پیروان خود را علیه این سنی‌هایی بشورانند که از مدل سعودی اسلام پیروی می‌کردند. پیشاور برای جنگجویان عرب بهترین پایگاه بود- فقط یک ساعت و نیم تا افغانستان فاصله داشت، از دروازۀ تورخم رد می‌شدند و بعد از گذرگاه خیبر می‌گذشتند، که با شعر «چکامۀ شوخی شاه» رادیارد کپلینگ بسیار مشهور شده بود:هنگامۀ بهار که چمنِ بیابان را جان می‌بخشد، قافله‌های ما از گذر خیبر می‌رخشد. شترها لاغر، ولی سبدها چاق، کیف‌ها سبک، ولی بارها قبراق. مثل تجارت همیشه‌برفی شمال که به میدان بازار پیشاور می‌آید.سرنوشت پیشاور بود که در مسیر جادۀ گرند ترانک جای بگیرد، قدیمی‌ترین و درازترین گذرگاه آسیا. از اسکندر کبیر که به هند می‌تاخت تا استعمارگران بریتانیا که آن را مرکز ادارۀ استان قرار دادند، از کاروان‌های تاجران جادۀ ابریشم تا هیپی‌هایی که در دهۀ‌1340 به هند سفر می‌کردند، پیشاور برای هر کس معنای خاص خود را داشت: در زبان سانسکریت باستانی پوروشاپورا به معنی «شهر مردمان» بود. این شهر متنوع گذشته‌ای چندلایه داشت که در آن سیک‌ها و هندوها پیش از استقلال هند، در میان قبیله‌های پشتون می‌زیستند. این شهرِ پر از گل هنوز هم زیبا بود، باغ‌های رنگارنگ کنار دروازه‌اش یادگار امپراتوری‌های موگال و بریتانیا بود. شهر و منطقه‌ای بود محافظه‌کار ولی پذیرای همگان. سرزمین جنگجویان مشهور پشتون که دو کتاب را از بربودند: قرآن مجید و دیوان شاعر صوفی پیشاوری، رحمان بابا. هرروز صدها زائر به مقبرۀ این شاعر می‌رفتند و مادربزرگ‌ها بچه‌ها را با خواندن شعرهای عاشقانه و صلح‌جوی رحمان بابا می‌خواباندند.خارجی‌ها پیشاور را از قدیم اشتباه فهمیده بودند. کپلینگ و سایر روزنامه‌نگاران و نویسندگان مستشرق پیشاور را به «شهر چهره‌های شرور» کاسته و داستان‌های نادرست از «چشمان سرد سیاه» تعریف می‌کردند که از «کوچه‌های تنگ به بیرون خیره شده» و قبیله‌های جنگجوی ترسناکی که معلوم نبود چه می‌گویند و به‌جای حرف زدن از روش باستانی پیشاوری استفاده می‌کنند (که به قول این نویسندگان، شلیک تفنگ بود). درست است که در بازارهای پیشاور همیشه سلاح و مواد مخدر فروخته می‌شد، ولی در دهۀ 1360 بود که «شهر چهره‌های شرور» بالاخره همانی شد که کپلینگ گفته بود. پیشاوری‌ها اوایل متوجه این اتفاق نشدند. بی‌آنکه کسی از آن‌ها بپرسد، شهرشان بوتۀ آزمایش‌های ایدئولوژیکی شد که بعدها به انفجار نفرت در آن‌طرف دنیا ختم می‌شد. ولی پیش از آن، پیشاوری‌ها قربانی اول این ماجرا بودند. سرنوشت پیشاور این هم بود که مقر اصلی فرماندهان مجاهدین افغان در بیرون از افغانستان باشد، خانۀ چند صد هزار پناهندۀ افغان و صدها کارمند غربی سازمان‌های امدادرسانی، خیریه‌ها و ادارات مختلف سازمان ملل-و شمار روزافزونی فعال اسلام‌گرا، جنگجو و روزنامه‌نگار عرب که مدهوش آوای جهاد و هیجان مبارزه شده بودند.بزرگ‌ترین دستۀ عرب‌ها مصری‌ بودند. دکتر ایمن ظواهری بود که پس از ترور سادات از زندان آزاد شده و حالا رهبر جهاد اسلامی مصر شده بود؛ چند سال بعد به نفر دوم القاعده بدل می‌شد. محمد اسلامبولی، برادر کسی که سادات را ترور کرد، نیز از زندان آزاد شده و پس از قتل «دشمن نزدیک» توسط برادرش به پیشاور آمده بود تا جهاد کند. وی نقشی کلیدی در انتقال جنگجویان به پیشاور داشت و بعدها تلاش کرد که حسنی مبارک، رئیس‌جمهور مصر، را ترور کند. عصام برقاوی، ملقب به ابومحمد المقدیسی، فلسطینیِ بزرگ‌شدۀ کویت، سال 1364 به پیشاور آمد. در مدینه درس خوانده بود، جایی که با بن باز آشنا شد و از دسترسی به کتاب‌های وهابیت بسیار لذت برد. برادرزن مقدیسی، عبدالطیف الدِرباس، بود که همکار جهیمان القطیبی بود و به چاپ جزوه‌های تند جهیمان در کویت در سال 1356 یاری کرده بود. مقدیسی جهیمان را بسیار می‌ستود و در پیشاور کتابی نوشت که نظرات جهیمان را چند پله تندتر هم کرد، حکومت عربستان را به باد انتقاد گرفت و الهام‌بخش نسل جدید افراطیون شد. ولی فعلاً زیر سایۀ کسانی همچون اسامه بن‌لادن قرارگرفته بود. بن‌لادن که در آغاز حضور در پیشاور هنوز جوان و خجالتی بود، جیبی پرپول داشت، چون وارث خاندانی ثروتمند بود که شرکت ساختمانی عظیمی داشتند و با آل سعود در رابطۀ نزدیک بودند. اوایل فقط از جده به پیشاور رفت‌وآمد می‌کرد، ولی دست‌آخر در میانۀ دهۀ شصت با خانواده‌اش در پیشاور ساکن شد.عرب‌ها در محله‌های خود سرشان به کار خودشان بود؛ خوب اجاره می‌دادند. بسیاری از پیشاوری‌ها از آن‌ها و غرورشان متنفر بودند، ولی نه گفتن به آن‌همه پول سخت بود. کم‌کم در آن منطقه تابلوهایی به زبان عربی ظاهر شد و مشتری‌های خوبی هم بودند، برای همین فروشنده‌ها به نیازهایشان نه نمی‌گفتند. با ماشین‌های شیشه دودی می‌چرخیدند، مدرسه و مسجد اداره می‌کردند، و کتاب‌هایی به زبان عربی چاپ می‌کردند که خوراک چند نسل مبارز خشن می‌شد. داشتند وسط پاکستان یک عربستان کوچک برپا می‌کردند (عین ایرانیان که در بعلبک تهران کوچک می‌ساختند).جمال خاشقجی، فارغ‌التحصیل جوان دانشگاه ایندیانای آمریکا، نیز آنجا بود. حالا روزنامه‌نگاری شده بود که برای نشریات عربستان می‌نوشت، و از خط مقدم گزارش‌های پرشور دربارۀ زندگی روزمره و پیروزی‌های جنگجویان عرب می‌نوشت، کسانی که به نظر او نماد وحدت امت اسلام بودند-این جنگ افغانستان جنگ خوب بود، جنگ مؤمنان علیه کفار. همچنین جنگی بود که برای همه سود داشت: سعودی‌ها که نیاز به احیای حیثیت خود پس از افتضاح مکه داشتند، آمریکایی‌ها که می‌خواستند برای شوروی جنگ ویتنام بسازند، و ضیا که از جنگ برای حفظ قدرت خویش استفاده می‌کرد.جمال خاشقجی (دوم از راست) در یکی از گزارش‌هایش از افغانستانتا اوایل دهۀ 1360، انقلابی‌ها و جنگجوهای اسلام‌گرا همچنان روی مبارزه علیه حکومت خود تمرکز داشتند، در چارچوب مرزهای کشوری مانند سوریه یا مصر عمل می‌کردند. هدف‌های به نسبت مشترک داشتند-برپایی حکومت اسلامی در کشور خود-ولی آرمانی بزرگ‌تر و متحدکننده برای آن‌ها وجود نداشت. (سابقه داشت که جنگجویان عرب به سازمان آزادی‌بخش فلسطین ملحق شده بودند، ولی هرگز ارتش فراملی واقعی شکل نگرفته بود). پیروزی انقلاب ایران را مشاهده کرده و از قدرت کلام و توانایی اسلام در به خیابان آوردن میلیون‌ها نفر شگفت‌زده شده بودند. با جنگ علیه شوروی در افغانستان، میدان جنگ را کشف کردند-و همچنین چیزی دیگر را. جهادگران اسلام‌گرا از هر کشور و آیین گرد هم جمع شدند و نشئۀ قدرت شدند.اگر بیروت بازار مکارۀ چپ در دهۀ 1350 بود، جایی که مارکسیست‌ها، کمونیست‌ها، مصری‌ها، عراقی‌ها و تمام گروه‌های فلسطینی به بحث و نظریه‌پردازی، انتشار، و نوشیدن و مجادله در بارها و سپس جنگیدن در خیابان مشغول بودند، حالا پیشاور بازار مکارۀ اسلام‌گرایی در دهۀ‌1360 شده بود، منهای نوشیدن: اینجا بحث‌ها بر سر احکام اسلام، فتوا‌ها، جنگ مؤمنان، وحدت امت اسلام و نیازهای بشردوستانۀ پناهندگان افغان بود.در پاکستانِ ضیا درواقع الکل پیدا می‌شد، به‌صورت خانگی یا قاچاق تولید و در میخانه‌های مخفی یا هتل‌ها سرو می‌شد، ازجمله در پیشاور که همیشه از اختیار کامل دولت فرار می‌کرد و جاسوسان، روزنامه‌نگاران و مددکاران غربی در آن دنبال اندکی فراقت از جدل‌های قهوه‌خانه‌ها بودند. بعضی بارها فقط خارجی‌ها را راه می‌دادند، مانند کلوب آمریکایی‌ها که در سال 1364 افتتاح شد و مشروب و چیزبرگر می‌فروخت و کلاس ایروبیک برگزار می‌کرد. بن‌لادن مشهورترین همسایۀ آن بود. هتل اینترکانتیننتال، با نمای رو به زمین گلف هجده سوراخ نیروهای مسلح پاکستان، که در سال 1356 افتتاح شده بود، جایی بود که رهبران مجاهدین، روزنامه‌نگاران و غربی‌ها همگی، با اکراه، از کنار یکدیگر رد می‌شدند. جمال در یکی از مأموریت‌های خبرنگاری خود در پاکستان در باغ هتل اینترکانتیننتال با مجاهدین نشست و دربارۀ اتفاق‌های روزمره و برنامه‌هایشان صحبت کرد، و با تنفر به غربی‌های پشت بار نگاه کرد. یکی از مبارزها گارسون را صدا زد و گفت: «پرده را بکش! نمی‌خواهیم آن‌ها را ازاینجا ببینیم». خشونتی در کار نبود، نه به بارها حمله می‌شد و نه به غربی‌ها، هنوز نه. بار هتل تا میانه‌های دهۀ شصت توانست به فروش الکل ادامه دهد، ولی تنش رو به افزایش بود. جمال جوان بود و تعلق به آرمانی بزرگ برایش هیجان‌انگیز بود. با کلاشنیکف عکس می‌انداخت و روزها، و گاهی هفته‌ها، با جنگجویان عرب وقت می‌گذراند، به آن‌ها بسیار نزدیک می‌شد و از ته دل گزارش می‌نوشت. ولی در آن لحظۀ کوتاه در آن باغ، تکبر جنگجویان عرب را حس کرد، اصطکاک میان دنیاها و فرهنگ‌های متفاوت. یکی از دوستان اسلام‌گرایش از او انتقاد کرده بود که چرا به یکی از سازمان‌های امدادرسان اروپایی کمک کرده که محموله‌ای را برای پناهندگان افغان تخلیه کنند-چرا جمال به کفار کمک کرده بود؟ جمال پاسخ داده بود: «چون این کفار میلیون‌ها دلار جنس به پناهندگان افغان می‌دهند. تو چه کرده‌ای؟»عرب‌هایی که به پیشاور می‌آمدند مخلوط عجیبی بودند: خائنانی که حکومتشان طردشان کرده بود، مؤمنان واقعی که دنبال عدالت بودند، ماجراجوهایی که به تعطیلات جهادی آمده بودند، پزشکانی که مجاهدین زخمی را مداوا می‌کردند. ترکیبی از مبارزان جنگ مقدس، داوطلبان محافظ صلح و نسخۀ اسلامی تیپ‌های بین‌المللی کمونیست در جنگ داخلی اسپانیا. الهام‌بخش تمام آن‌ها، یا دست‌کم اکثرشان، عبدالله عزام بود. عزام، فلسطینی کاریزماتیک اهل کرانۀ باختری با ریش خاصش که دو نوار سفید داشت، از نخستین مبارزان عرب بود که به پاکستان آمد و بنیان‌های نظری و عملی آمدن دیگران را فراهم کرد.عبدللّه عزامعزام که از جوانی متدین بود، تجربۀ جنگ همراه با سازمان آزادی‌بخش فلسطین علیه اسرائیل در اردن را داشت. از دانشگاه الازهر مصر فارغ‌التحصیل شد و در جده تدریس می‌کرد، جایی که اشتیاقش به جهاد باعث نزدیکی او به جنگ افغانستان و آمدنش به پاکستان شد، جایی که در سال 1360 شروع به تدریس زبان عربی و قرآن در دانشگاه اسلامی اسلام‌آباد کرد. مسجد تازه‌تأسیس ملک فیصل و دانشگاه، هر دو توسط عربستان تأمین می‌شدند. عزام خیلی سریع در پیشاور ساکن شد و بن‌لادن را، که در جده دیده بود، متقاعد کرد که به پاکستان بیاید. این دو می‌خواستند فلکۀ جنگجویان عرب را که در سال 1359 اندکی باز شده بود، تا ته باز کنند. بن‌لادن پول را فراهم می‌کرد و عزام مسئول فراخوان بود. بن‌لادن با جمع‌آوری مبلغی هنگفت در جده در سال 1363 آغاز کرد، نزدیک به 10میلیون دلار که از اقوام و شاهزاده‌های سعودی گرفت. اعلام کرد که بلیت هواپیما، مسکن و هزینۀ زندگی تمام عرب‌هایی که به مبارزه بپیوندند (و خانوادۀ‌ خودش) را می‌دهد. سپس عزام فتوایی صادر کرد که سنت معاصر اسلام را وارونه ساخت: جهاد در افغانستان را واجب عینی اعلام کرد، یعنی وظیفۀ تک‌تک مسلمان است.این کار بی‌سابقه بود؛ واجب عینی بیشتر به نماز و روزه مربوط بود که از ارکان اسلام‌اند. واجب عینی می‌توانست شامل مبارزه با حاکم سرزمین خود نیز باشد، مانند فتوای فرج علیه سادات در مصر. ولی عزام دفاع از سرزمین اسلامی غیرخودی علیه غیرمسلمانان را بر تمام مسلمین واجب کرد. چنین هدف‌های بزرگ‌تری را معمولاً واجب کفایی می‌دانستند، وظیفه‌ای که بر عهدۀ کل اجتماع گذاشته می‌شد و برای تک‌تک افراد واجب نبود. روحانیان فتوای عزام را به سخره گرفتند. بن باز از اظهارنظر دقیق طفره رفت و خواستار حمایت مالی و معنوی شد. به‌تدریج مرزبندی‌ها محو شد و وقتی روحانیان پاسخ مبارزان به دعوت عزام را دیدند، خنده‌هایشان فروکش کرد.نزدیکی‌های سال 1364، عزام و بن‌لادن مکتب الخدمات را در پیشاور برپا کردند: خانه‌ای یک طبقه در باغی بزرگ در شهرک دانشگاهی که نیمی مهمان‌خانه و نیمی اداره بود و به مرکز شبکۀ جهاد اعراب تبدیل شد. از این دایرۀ خدمات برای جمع‌آوری پول و انتقال آن به پناهندگان، استخدام و جابه‌جایی نیروهای مجاهدین، و توزیع سلاح استفاده می‌کردند. بن‌لادن ماهانه 25000 دلار برای آن خرج می‌کرد. در سال‌های بعد این دو مرد به خاطر اختلاف بر سر تصمیم بن‌لادن به جهانی‌سازی جهاد از هم جدا شدند؛ عزام در سال 1368 در پیشاور کشته و مکتب الخدمات به هستۀ مرکزی القاعده بدل شد.بیشتر مبارزه با شوروی را افغان‌ها انجام می‌دادند، دویست و پنجاه‌هزار مبارز نیمه‌وقت یا تمام‌وقت در طول جنگ مشغول مبارزه بودند.آمریکا به‌صورت رسمی و مخفی از آن‌ها حمایت می‌کرد، ظرف هشت سال سه میلیارد دلار هزینه شد، عربستان هم دلار به دلار همین مبلغ را هزینه کرد. جنگجویان عرب، یا به‌قول‌معروف افغان‌های عرب، اقلیت بودند، تعدادشان در هر بازۀ زمانی از چند هزار فراتر نمی‌رفت و در کل جنگ به حدود 35000 نفر می‌رسید. هزاران نفر دیگر در کسوت‌های گوناگون آمدند، ازجمله به‌عنوان پزشک، نه برای چشیدن هیجان جنگ، که برای تجربه کردن جو پرنشاط پیشاور و پیوستن به این جهاد فراملی نوظهور. هیچ دولتی به‌صورت نظام‌مند افغان‌های عرب را تأمین یا سازمان‌دهی نکرد؛ به‌صورت خصوصی پول جمع می‌کردند و خودشان سازمان‌دهندۀ خود بودند. به شکل غیررسمی، این یک پروژۀ آزمایشی عربستان بود، آرمانی ملی. رئیس اطلاعات عربستان، شاهزاده ترکی الفیصل، پسر پادشاه فقید، به‌طور منظم از پیشاور دیدار می‌کرد. همچنین رئیس دفترش، که با چمدان‌های پرپول برای مجاهدین می‌آمد. در نظام سلطنتی مطلق، مرزی میان امور حکومتی و غیرحکومتی وجود نداشت. خطوط هوایی عربستان تخفیف‌های فراوان برای بلیت‌های پیشاور می‌دادند. حقوق عزام را اتحادیۀ کشورهای عرب می‌داد. اتحادیه دفتری هم در پیشاور داشت که پوششی بود برای انتقال پول و نیرو گرفتن. در قاهره، دفتر شرکت ساختمانی خانوادۀ بن‌لادن، که کارگران ماهر محلی را برای ساخت‌وساز در عربستان استخدام می‌کرد، مسیر انتقال کسانی شد که می‌خواستند به جنگ بروند. شهروندان عربستان به روش‌های مختلف و مبالغ گوناگون پول جمع کرده و واریز می‌کردند: تاجران چک‌های میلیونی می‌نوشتند، زنان جواهرات می‌بخشیدند. فرماندۀ ریاض، شاهزاده سلمان، پادشاه آیندۀ عربستان، مسئول جمع‌آوری سرمایه‌های خصوصی برای مجاهدین بود و میلیون‌ها دلار منتقل کرد. خیریه‌هایی مانند هلال‌احمر عربستان و صندوق بین‌المللی اسلام، که همگی به دولت وصل بودند، در پیشاور دفتر زدند و با گروه‌های مجاهدینی همکاری نزدیک داشتند که توسط عربستان تأمین شده و اردوگاه‌های پناهندگان را اداره می‌کردند. جمال نگران خرج‌های عربستان بود. پول‌ها به گروه‌های فرقه‌ای حاشیه‌ای می‌رسید که اکثر مردم افغانستان از آن‌ها دل خوشی نداشتند ولی نظراتشان دربارۀ اسلام به دیدگاه آل سعود نزدیک‌تر بود. بن باز به گفتۀ برخی، وقتی اوایل کار شنید که برخی می‌خواهند از یکی از مبارزان افغان که گرایش‌های صوفیانه دارد حمایت کنند تا به مقامات ارشد مجاهدین برسد، به‌شدت عصبانی شد و اعتراض کرد. جمال فکر می‌کرد که حمایت از گروه‌های فرقه‌گرا و افراطی افغان عاقبت خوشی نخواهد داشت، و نظرش را به شاهزاده سلمان ابراز کرد.در سال 1359، بیش از یک‌میلیون پناهندۀ افغان در پاکستان بود، در کشوری با 80 میلیون جمعیت. ده سال بعد، شمار پناهندگان افغان ثبت‌شده به 3.27 میلیون رسید. در آن سال‌های نخست، پناهندگان در پاکستان باید در یکی از هفت حزب رسمی مجاهدین ثبت می‌شدند تا بتوانند غذا و سایر منابع را دریافت کنند. این «هفت پیشاوری» همگی توسط عربستان تأمین می‌شدند و جیره‌خوار شدن مساوی با وفاداری بود. اردوگاه‌های پناهندگان به مرکز استخدام پیاده‌نظام جهاد تبدیل شد و حوزه‌های علمیه جهان‌بینی جدید را به جوانان تلقین می‌کردند.خیریه‌های سعودی با تأیید ضیا صدها مدرسه، حوزۀ‌ علمیه، در مرز افغانستان ساختند، و تعالیم مکتب‌های بنیادگرای اسلام شبه‌قاره را ترویج دادند که به مکتب انحصارگرای عربستان نزدیک بود- مانند دیوبندی و اهل حدیثِ علامه ظاهری. بیشتر کلاس‌ها را طلاب افغان پر می‌کردند، ولی تعداد طلبه‌های پاکستانی هم روبه افزایش بود. در سرتاسر کشور، به‌ویژه در مرز غربی پاکستان با ایران و افغانستان، سرمایۀ جمع شده از زکات و پول‌های عربستان به ظهور سیلی از حوزه‌های علمیه انجامید. شمار فارغ‌التحصیلان در دهۀ 1360 را سه برابر نرخ افزایش جمعیت پاکستان تخمین می‌زنند. کیفیت آموزش نتوانست به همین میزان رشد کند و ماهیت حوزه‌ها عوض شد: دیگر دانش عالی دینی مطرح نبود و تلقین و بسیج نیروها حرف اول را می‌زد، تولید مبارزان مسلح برای جنگ یا کارمندان اسلامی برای تداوم اسلامی‌سازی کشور. واژۀ مدرسه که در عربی به هرگونه مدرسۀ دینی و غیردینی و مسیحی و مسلمان اطلاق می‌شود، در این شرایط معنایی تاریک و مسموم به خود گرفت. برخی از فارغ‌التحصیلان این مدرسه‌ها بنیان‌گذار جنبش طالبان شدند، که وحشت را در دهۀ 1370 بر افغانستان حاکم کرد. حمایت عربستان از افغان‌های عرب به پیدایش القاعده انجامید. ایراد صادرات فرهنگی و غیرۀ عربستان این بود که مدیران بد سر کار بودند. اکثر اوقات محصولات آن‌ها از کنترلشان خارج می‌شد-و بعد ابراز بی‌اطلاعی یا بی‌گناهی می‌کردند.اکثر اوقات، رسانه‌های غربی روی افراط چند نفر در حوزه‌های علمیه تمرکز می‌کردند و مشکل بزرگ‌تر را نمی‌دیدند: حتی ذهن کسانی که طرفدار خشونت نبودند هم داشت بسته می‌شد، اصولی‌تر و مکتبی‌تر می‌شدند، طرز فکرشان نسبت به نسل قبل خشک‌تر می‌شد. تعصب در مدرسه‌های عادی پاکستان هم در حال ریشه کردن بود. روش تدریس در حال تغییر بود و دین را در کتاب‌های تمام درس‌ها وارد کردند. تاریخ را عوض کردند که جهان‌بینی کنونی را در آن جای دهند. ملت پاکستان به‌طور انحصاری مسلمان تعریف می‌شد و اقلیت‌ها رفته‌رفته از مادون انسان خطاب می‌شدند. عربستان به خلق جَوی یاری می‌کرد که در آن پندار و کردار افراطی بود. آل سعود پیامد مخلوق خود را نمی‌دید چون عدم سازشِ ایدئولوژی خود را نمی‌پذیرفت.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 20:19:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۸ شیعه کافر (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/%DB%B8-%D8%B4%DB%8C%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%B1-%DB%B1-awgslcwluhxp</link>
                <description>پاکستان  ۱۳۵۹-۱۳۶۷به غرب رفتم، اسلام بود و مسلمان نبود؛ به شرق بازگشتم، مسلمان بود و اسلام نبود. محمد عبده، فقیه مدرنیست قرن ۱۹ میلادیتابستان سال ۱۳۶۶، سنی‌های پاکستانی به نواحی قبیله‌نشین مرز افغانستان رفتند و هم‌وطنان شیعۀ خود را کشتند. بعد شیعه‌ها سنی‌ها را کشتند. حدود دویست نفر کشته شدند. خشونت‌ها پیامد شورش مردمی یا دعوای قبیله‌ای نبود. پیامد جنگ بین ملت‌ها هم نبود، مانند آنچه بین ایران و عراق در جریان بود. آن دو همسایه حالا هفت سال بود که با یکدیگر در جنگ بودند، ولی شیعیان عراق وفادارانه زیر پرچم کشور خود علیه ایران مبارزه می‌کردند، و ماجرای تنش بین ایرانیان و اعراب تازه جنبۀ فرقه‌ای پیداکرده بود. نه، خونریزی در پاکستان نخستین حملۀ برنامه‌ریزی‌شده، تحت حمایت حکومت، توسط یک گروه شبه‌نظامی فرقه‌ای علیه فرقه‌ای دیگر بود، نخستین بار در تاریخ امروزی جهان اسلام. قتل‌های فرقه‌ای از بذر انقلاب ایران و برخورد آن با وهابیت سعودی زاده شد، باکمی تحریک متعصبانۀ ضیا الحق، که به مدد همه‌پرسی سال ۱۳۶۴ همچنان تحت عنوان نگهبان دین کشور، در قدرت مانده بود.هر دو طرف پیاده‌نظام خود را داشتند. ولی پیش از خونریزی و شبه‌نظامی‌های شیعه و سنی، واعظان بودند: دو علامۀ پاکستانی با دیدگاه‌های متضاد، یکی همسو با ایران و دیگری همسو با عربستان. این دو فقط یک‌بار یکدیگر را ملاقات کردند، ولی مسیر موازی زندگی آن‌ها همان داستان جنگ نیابتی آل سعود و خمینی است که در دهۀ ۱۳۶۰ در پاکستان به جریان افتاد. گفته‌های این دو تبلور افراطی شدن اجتماع‌های شیعه و سنی است، و مرگ خشونت‌بار هر دو آغاز خشونت شیعه-سنی در دوران معاصر است که پیش از گسترش به‌ کل خاورمیانه، سرتاسر پاکستان را دربرگرفت. این دو در دو دنیای مجزا زندگی می‌کردند، انگار در کشوری به‌کل متفاوت ازآنچه مهتابِ مجری تلویزیون در آن زندگی می‌کرد؛ ولی به‌تدریج، پاکستانِ آن‌ها بر پاکستانِ او چیره شد.علامه احسان الهی ظهیر در دانشگاه اسلامی مدینه تحصیل کرده و شاگرد نایب‌رئیس قدرتمند آن، شیخ نابینای سعودی، بن باز، بود. علامه عارف حسینی در نجف تحصیل کرده و از اولین دانشجویان دینی پاکستانی بود که پیرو آیت‌الله خمینی شد، در غربت به نماز عصر و خطبه‌های او می‌رفت و به سایر طلبه‌های پاکستانی اصرار می‌کرد که از متحجر ایرانی حمایت کنند.علامه حسینی بلندقد بود و به چشم می‌آمد، عبای روحانیان به تن می‌کرد و عمامۀ سیاهش نشان سید بودن و نسب پیامبر بود. سخنرانی‌هایش تند بود، ولی بدون عصبانیت. هر دو در زبان عربی استاد بودند، حسینی با لهجۀ لطیف ایرانی و ظهیر با لهجۀ سفت و گلویی که در جنوب خلیج‌فارس آموخته بود.علامه عارف حسینیظهیر و حسینی یک سال اختلاف سن داشتند. در دو سوی کشور به دنیا آمده بودند، کمی پس از تقسیم هندوستان و پیدایش پاکستان در سال ۱۳۲۶. حسینی از روستای کوچک پایور، در منطقۀ خرم در قبیله‌نشین‌های مرز افغانستان بود-تنها منطقه‌ای که اقلیت شیعۀ بزرگ، نزدیک به چهل درصد جمعیت، داشت. از قبیلۀ شیعۀ توری بود؛ باقی قبیله‌ها، مانند بنگش، مخلوط شیعه و سنی بودند. ظهیر اهل پنجاب بود، جایی که زمین‌داران ثروتمند اغلب شیعه بودند و کارگرها سنی.شیعیان پاکستان بزرگ‌ترین اقلیت کشور بودند، بیشترین جمعیت شیعۀ جهان خارج ایران؛ ولی برعکس شیعیان عالم عرب، هرگز احساس نمی‌کردند که سرکوب‌شده‌اند. احساسات ضد شیعه در شبه‌قارۀ هند وجود داشت، حتی پیش از تقسیم هندوستان، ولی مانند باقی جهان اسلام تا آن زمان، تنها عدۀ معدودی روحانی و پیروانشان چنین احساساتی بروز می‌دادند، طرز فکری بود که میان عموم مردم رواج نداشت و ثبات هیچ کشوری را تهدید نمی‌کرد. خشونت قبیله‌ای گاه‌وبیگاه فوران می‌کرد، به‌ویژه در مناسبت‌های مذهبی. گاهی سر دعواهای ناچیز، مانند بحث بر سر ارتفاع یک مناره یا مسیر مراسم عزاداری، یا سر مسائل جدی (ولی مسالمت‌آمیز) مانند دعوا سر مالکیت زمین. رهبران اهل تشیع خواستار گرفتن حق تمام پاکستانی‌ها بودند ولی خواسته‌های مربوط به اجتماع اقلیت آن‌ها نیز شنیده می‌شد.شیعیان پاکستان در کنار پدر ملت، محمدعلی جناح، که خود شیعه بود، نقشی کلیدی در تأسیس کشور داشتند. پاکستان قرار نبود فقط خانهٔ سنیان باشد، بلکه وطن تمام مسلمانان بود. و در دهۀ نخست پیدایش، فرقۀ رهبران کشور اهمیتی نداشت. شیعیان زمین‌داران ثروتمند در پنجاب بودند، ولی فرمانده ارتش و سیاستمدار مهم می‌توانستند بشوند. ذوالفقار علی بوتو با یک زن شیعۀ ایرانی ازدواج کرد. در استفاده از نمادهای شیعیان اکراه نداشت-اسم او، ذوالفقار، اسم شمشیر دو دم امام علی بود.ولی ضیا با نظام اسلامی خود در حال خاتمه بخشیدن به ملی‌گرایی فراگیر مسلمانان بود. وقتی در بهمن ۱۳۵۷ قوانین جدیدش را حاکم کرد، وعدۀ برپایی صندوق زکات دولتی را هم تا پیش از پایان سال میلادی داد. زکات، از ارکان اسلام، اختصاص ۲.۵ درصد از درآمد سالانه به امور خیر است، که دستور خداست ولی حکومت‌ها به‌ندرت مسئول آن می‌شوند (به‌جز چند استثنای انگشت‌شمار، مانند عربستان سعودی). ضیا با سرمایۀ ۲۲۵ میلیون دلاری عربستان، امارات و دولت پاکستان، داشت برای برداشت اجباری از حساب‌های شخصی و تجاری همۀ مسلمانان کشور نقشه می‌کشید. گفت این کار به کاهش فقر و گدایی کمک می‌کند و پاکستان را جامعه‌ای عادل‌تر از پیش خواهد کرد. پاکستانی‌ها از شنیدن این خبر بسیار متحیر شدند. برخی پول‌هایشان را از بانک‌ها بیرون کشیدند تا از این مالیات اضافی فرار کنند؛ سایرین از تقوای زورکی شاکی بودند، می‌گفتند لابد حالا حکومت کارت پانچ بین مردم پخش می‌کند که مردم ثابت کنند پنج بار در روز به مسجد رفته و نماز خوانده‌اند. پاکستانی‌ها کم‌کم به مالیات زکات  «مالیات ضیا» گفتند، و به شوخی می‌گفتند که این پول به جیب گدای گداها واریز می‌شود.ولی برای شیعیان پاکستان نقشۀ زکات اجباری شوخی نبود؛ نشانۀ این بود که ضیا فقط مشغول اسلامی کردن کشور نیست و در حال  «سنی سازی» کشور است. احکام اسلامی شیعه و سنی در بعضی موارد متفاوت است، و با تحمیل شریعت اسلام به این روش، ضیا تعبیر اهل سنت از احکام اسلام را اجباری می‌کرد. اهل تشیع، از زمانی که یاران امام علی تصمیم گرفتند با خلیفۀ اول بیعت نکرده و زکات ندهند، زکات را امری اختیاری می‌دانستند، حکومت هرگز نمی‌توانست آن را دریافت کند. تفاوت‌های کوچک در تعبیر احکام اسلامی، که طی دهه‌ها همزیستی هرگز مشکلی ایجاد نمی‌کرد، ناگهان باعث شکافی عظیم در جامعۀ پاکستان شد. روشن نیست که آل سعود یا فرستاده‌شان، دوالیبی، برایشان فرقی نمی‌کرد که کشوری با جمعیت عظیم شیعه چه عکس‌العملی نشان خواهد داد، یا این‌که به شیعیان اصلاً فکر نکرده بودند.در همان روز بهمن‌ماه که ضیا اجرای احکام اسلام را اعلام کرد، چند دسته از اهل سنت در کراچی تظاهرات کرده و خواستار اجرای فوری احکام مکتب حنفی اسلام در سرتاسر پاکستان و انتصاب قاضی‌های سنی در تمام دادگاه‌های اسلامی شدند. روحانیت شیعه تصمیم گرفت که متحد شود، نگران بودند که این تازه شروع کارزاری علیه شیعیان باشد. در ۲۳ و ۲۴ فروردین ۱۳۵۸،هزاران شیعه از سازمان‌های گوناگون در شهر بهکر پنجاب گرد هم آمدند. تحریک نفاذ فقه جعفریه، به معنی جنبش اجرای احکام (شیعۀ) جعفری، را تشکیل دادند. این جنبش نمی‌خواست احکام شیعه در کل پاکستان اجرا شود، ولی ازجملۀ خواسته‌هایش به رسمیت شناخته شدن در دادگاه‌ها و انتصاب قضات شیعۀ بیشتر در شورای ایدئولوژی اسلامی بود. ضیا زکات را اجرا نکرد. ماه‌ها گذشت.۳۰ خرداد ۱۳۵۹، ضیا بالاخره اعلام کرد که قانون زکات به‌طور رسمی اجرا می‌شود. فردای آن روز، بانک‌های سرتاسر کشور تعطیل شد تا ۲.۵ درصد مالیات از تمام حساب‌ها کسر شود. شیعیان که از بی‌توجهی ضیا به حقوق خود خشمگین بودند، از سرتاسر کشور به اسلام‌آباد آمدند. دو هفته بعد، جنبش جعفری، سازمان‌های دانشجویی شیعه و روحانیان افراطی جمعیتی صدهزارنفری را بسیج کردند که ساختمان‌های دولت را محاصره کنند. سه روز در برابر طوفان، اشک‌آور و کتک‌های پلیس ایستادگی کردند. اولین بار بود که شیعیان پاکستان متحد می‌شدند یا اصلاً احساس نیاز به چنین حرکتی داشتند. ضیا که تازه به قدرت شیعیان در خیابان پی برده بود، ظرف چند روز عقب‌نشینی کرد و شیعیان را از زکات اجباری معاف کرد. فعالان شیعه خیلی خوشحال بودند: نخستین گروه در پاکستان بودند که با موفقیت علیه دیکتاتور و حکومت‌نظامی‌اش طغیان کردند. اعتراض‌های آن‌ها همچنین دستاوردی داشت که مخصوص اجتماع خودشان بود. ولی روحانیون و فعالان سنی خیلی عصبانی بودند: ضیا با تسلیم برابر شیعیان، پاکستانی که اهل سنت می‌خواستند مدینۀ فاضلۀ اسلام باشد را به خطر انداخته بود. مرزبندی‌هایی در جامعۀ پاکستان شکل گرفت: کسانی که زکات می‌دادند و کسانی که نمی‌دادند، سنی‌ها و شیعه‌ها- سنی‌ها و مسلمانانِ «دیگر».شیعیان با محاصره در اسلام‌آباد، حرکت دیگری هم کردند که بی‌سابقه بود: به‌صورت جمعی از خارج درخواست کمک کردند. و خمینی هم پاسخ داده بود، به ضیا هشدار داد که اگر به آزار شیعیان پاکستان ادامه دهد، با همان سرنوشت شاه روبه‌رو خواهد شد. ایران و پاکستان امروزی رابطه‌ای دوستانه داشتند. پاکستان به‌عنوان کشوری جوان، در تدوین قانون اساسی خود ایران را الگوی خود قرار داده بود. به مناسبت دیدار شاه از پاکستان در سال ۱۳۲۹ بود که مجبور شد باعجله سرود ملی خود را بسازد. شاه خود را خیرخواهِ همسایۀ جوانش اعلام کرده بود، هرچند که گاهی به پاکستان زورگویی می‌کرد و باعث رنجش مردم پاکستان می‌شد. ولی این دو کشور هرگز در امور یکدیگر دخالت نکرده بودند.ولی ایران انقلابی برخوردی متفاوت داشت- حالا ایران خود را محافظ تمام شیعیان جهان می‌دانست. خمینی شیعیان را علاوه بر دروازۀ صدور انقلاب-مانند لبنان و گروه‌هایی مثل حزب‌الله- امتِ ولایت‌فقیه بی‌مرز خود نیز می‌دانست. سازمان دانشجویی امامیۀ شیعه به نهادی انقلابی تبدیل شد که نظرات و برنامه‌های خمینی را در پاکستان تبلیغ می‌کرد. طی چند سال، این سازمان به‌طور مستقیم به بیت رهبری متصل شده بود. عکس‌های خمینی در دفاتر آن نصب شد؛ دانشجویان جوان پوسترهای او را در خوابگاه به دیوار می‌زدند. به‌شدت روی طلبه‌ها کار می‌شد: در گذشته پاکستانی‌ها برای تحصیل حوزوی بیشتر به نجف می‌رفتند، ولی فقط یک سال پس از انقلاب، چهار هزار طلبه از دولت ایران بورسیۀ تحصیل یک‌ساله در قم دریافت کردند. وقتی به کشور خود برگشتند، بسیاری از آن‌ها به‌طور کامل ولایت‌فقیه را پذیرفته و به سایر پاکستانی‌ها تدریس می‌کردند.نمی‌توان گفت که اگر ضیا شیعیان پاکستان را تحریک نمی‌کرد، آن‌ها پیام انقلابی خمینی را چقدر می‌پذیرفتند، ولی این تحریک برای روحانیانی همچون حسینی ابزار بسیار خوبی بود. علامه حسینی از ته قلب انقلابی بود، غوغاسالاری که وقتی در نجف زندگی می‌کرد، با اعتراض به سرکوب شیعیان عراقی‌ها را می‌آزرد. وقتی در قم بود، به شاه نامه‌های اعتراض‌آمیز می‌نوشت. هنگام اعتراض‌های زکات در سال ۱۳۵۹، هزاران داوطلب را از محل زندگی‌اش، خرم، به اسلام‌آباد آورد. در آن روزها، حسینی در بیرون از خرم شخصیت شناخته‌شده‌ای نبود، ولی سال ۱۳۶۳، این روحانی سی‌وهفت‌ساله رئیس جنبش جعفریه شده بود. به دیدار خمینی رفت تا حمایت رسمی او را بگیرد. حسینی پیش از آن مقام نماینده یا «وکیل» خمینی را کسب کرده بود، ولی حمایت رسمی بار بیشتری داشت. همچنین به معنی این بود که حسینی می‌تواند خمس بگیرد، مالیات دینی شیعه، که بخشی از آن برای شیعیان پاکستان بود و بخشی به خمینی ارسال می‌شد. رهبر معظم ایران مرجع تقلید هم بود، الگوی تقلید پیروان. بیشتر روحانیون ارشد که مرجعیت داشتند در عراق و ایران بودند، و نمایندگان آن‌ها در سرتاسر عالم اسلام بخشی از خمس مؤمنان را از طرف مراجع گردآوری می‌کردند. در دهۀ ۱۳۶۰، پاکستان به منبع عظیم این درآمد برای ایران تبدیل شد.حسینی آیت‌الله را می‌پرستید. به نظرش خمینی نظرکردۀ خدا بود، نمایندۀ واقعی امام غایب روی زمین، تنها کسی که توان شکستن غلبۀ ابرقدرت‌ها –هم آمریکا و هم شوروی- بر کشورهای دیگر، ازجمله پاکستان، را دارد. حسینی برای کپی‌برداری از ایران، در سال ۱۳۶۳ تلاش کرد مراسم روز قدس را در پاکستان اجرا کند؛ بعد روز «مرگ بر آمریکا» را ساخت. برای حسینی، فقط یک انقلاب اسلامی از روی الگوی انقلاب ایران می‌توانست مصائب پاکستان را حل کند، ولی همیشه مراقب بود که طوری جلوه نکند که انگار می‌خواهد رژیم را با خشونت سرنگون کند. درست است که ضیا می‌توانست «دشمن نزدیک» حسینی باشد، ولی او «دشمنان دور» هم داشت، همان‌هایی که خمینی از آن‌ها به‌شدت متنفر بود: عربستان و وهابیت. دربارۀ آن‌ها با نفرت حرف می‌زد، آن «وهابی‌ها که پرچم اسلام را دور خود پیچیده‌اند»، و دربارۀ آل سعود سخنان تندی داشت و مدام به نقطه‌ضعف آل سعود حمله می‌کرد: تکه کلام خمینی را تکرار می‌کرد، که آل سعود نگهبان خوبی برای مکه و مدینه نیست. حسینی اصرار داشت که این وظیفه را باید هیئتی از کشورهای اسلامی بر عهده بگیرند. صعود حسینی باعث افزایش شکاف‌ها در اجتماع شد؛ روحانیونی که از سنت‌های مسالمت‌آمیز پیروی می‌کردند با تلاش حسینی برای ایرانی کردن شیعیان پاکستان موافق نبودند.هر چه حسینی و جنبش جعفریه بیشتر تحریک می‌کردند و قدرت جدید خود را بیشتر به رخ می‌کشیدند، گروه‌های سنی بیشتر نگران می‌شدند-رقابتی محلی که بازتاب واکنش‌های خصمانه و گاهی خشن عربستان به صدور انقلاب توسط ایران بود. حسینی آن روزها یک حوزۀ علمیه در پیشاور برپا کرده بود، و حرف‌های خمینی را ترویج می‌کرد. ولی او تنها کسی نبود که در پیشاور مستقر شده بود. آن «وهابی‌هایی که پرچم اسلام را دور خود پیچیده‌اند» نیز حالا به آنجا آمده بودند. جنگجویان عرب درراه جنگ با شوروی در پیشاور جمع می‌شدند. ماشین‌های گنده سوار می‌شدند، تفنگ‌های گنده حمل می‌کردند، و پول‌های گنده این‌طرف و آن‌طرف می‌ریختند.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 00:41:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7 کربلا در بیروت (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/7-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AA-2-dfpqrlnsfpwl</link>
                <description>شیخ صبخی طفیلی و سید حسن نصراللهوقتی شیخ صبحی طفیلی خبر گذشتن تانک‌های اسرائیلی از مرز لبنان را در آن صبح خردادماه شنید، نه ترسید و نه حس کرد اتفاق بزرگ‌تری در پیش است-فقط هیجان‌زده شد. در فرودگاه دمشق منتظر پروازش به مقصد تهران بود تا در همایشی که سپاه پاسداران و دفتر جنبش‌های آزادی‌بخش سپاه ترتیب داده بودند شرکت کند. طفیلی به فرصت‌هایی فکر می‌کرد که این حمله فراهم می‌کند. طفیلی مردی چهارشانه در میانۀ دهۀ سوم عمر، با ظاهری جدی، لبان کلفت و عمامۀ سفید بود و در روستای کوچک بریتال در نزدیکی بعلبک به دنیا آمده بود، در این منطقۀ مشهور به پرورش حشیش، همیشه قانون‌گریز، قبیله‌ای و یاغیانه عمل می‌کرد. نزدیک به یک دهه در نجف شاگرد محمدباقر صدر بود، بنیان‌گذار حزب دعوت شیعیان عراق، همان روحانی عراقی که از ولایت‌فقیه خمینی حمایت کرده بود و در سال 1359 اعدام شد. طفیلی همزمان با خمینی در نجف بود، در کنار سید علا موسوی و شیخ محمد یزبک، روحانیانی که از منطقۀ بقاع لبنان آمده بودند. یکی دیگر از آن شاگردان حسن نصرالله هجده‌ساله بود که روزی به رهبری مبارز تبدیل می‌شد. شیفتۀ آیت‌الله و «حضور نورانی» او بود، کسی که در کنار او «زمان و مکان دیگر وجود نداشت». از زمان بازگشت به لبنان در حوالی انقلاب ایران، روحانیان ارشد در حال گفتگو با ایرانیان دربارۀ ایجاد نوعی مقاومت اسلامی علیه اسرائیل بودند. چندین بار تلاش کرده بودند ولی هیچ نتیجۀ ملموسی به دست نیامده بود. جنگ با عراق خزانۀ ایران را خالی کرده و چیزی برای ماجراجویی‌های دیگر نمانده بود. علاوه بر این، بین مدرنیست‌های ملی‌گرا که بر ایران متمرکز بودند و تندروهای طرفدار خمینی که به انقلاب فرامرزی اعتقاد داشتند کشمکش داخلی هم به وجود آمده بود. ولی در سال 1361 تندروها دیگر پیروز شده بودند: بازرگان‌ها و یزدی‌ها و چمران‌ها همگی یا مرده بودند یا از قدرت بیرون رانده‌شده بودند. و در آن سال، ایران پیروزی‌هایی علیه عراق به دست آورده بود. طفیلی با خود گفت فرصت مهیا شده است-و اسرائیلی‌ها هم با حمله‌شان اجبار ایجاد کرده‌اند. در همایش، همراه با روحانیان دیگری که با وی هم‌عقیده بودند درخواست کمک کرد.شش روز بعد، سربازان ایرانی در فرودگاه دمشق فرود آمدند، به امید این‌که خود را به خط مقدم در لبنان برسانند. کسی که برای استقبالشان آمد سفیر ایران در سوریه، علی‌اکبر محتشمی پور بود، از شاگردان وفادار خمینی که در نجف شاگرد او بود و از معدود روحانیانی بود که همراه او به نوفل‌لوشاتو رفته بودند. در کل، پنج هزار سرباز ایرانی به سوریه پرواز کردند. آخرسر هم به جنگ با اسرائیل در بیروت یا جنوب لبنان نرفتند: اکثرشان به خانه‌هایشان برگشتند یا به خط مقدم جنگ با عراق. ولی 1500 پاسدار سپاه از دفتر جنبش‌های آزادی‌بخش ماندند و پایگاه عملیات در مرز سوریه و لبنان را تأسیس کردند. ازآنجا، ابتدا به وادی البقاع رفت‌وآمد و خانه‌هایی در بعلبک و حومه اجاره می‌کردند؛ سپس پادگان‌های منطقه‌ای ارتش لبنان را تسخیر کردند و هتلی شیک را اشغال و به مقر فرماندهی خود بدل کردند. یکی از این پاسدارها محمود احمدی‌نژاد بود که بعدها رئیس‌جمهور ایران شد.سپاه پاسداران لباس نظامی داشت ولی جنگیدنی در کار نبود: فرستاده‌هایی بودند که انقلاب اسلامی خمینی را به مدیترانه آورده بودند. بسیاری از اهالی بعلبک که دنیا را مثل شیخ طفیلی نمی‌دیدند حس می‌کردند خارجی‌ها کشورشان را اشغال کرده‌اند. باقی اهالی این افراد سپاه را تغییری خوب نسبت به شبه‌نظامیان یاغی می‌دانستند که تقریباً در همه‌جای لبنان قانون‌های دلخواه خودشان را پیاده می‌کردند. مهم‌ترین چیز این بود که ایرانی‌ها درجاهایی خدمات‌رسانی کردند که دولت لبنان شکست‌خورده بود، نه از زمان آغاز جنگ، که انگار از اول خلقت. دهه‌ها بعد، آن‌هایی که آمدن سپاه را شاهد بودند هنوز از یادشان نرفته بود که چطور شهرهای کوچکشان یک‌شبه عوض شد. بعلبک، شهری مرکب از شیعیان، سنیان و مسیحیان، به تهران کوچک تبدیل شد، تهران خمینی. فستیوال بین‌المللی بعلبک با آغاز جنگ داخلی لبنان متوقف‌شده بود، ولی حالا موسیقی به‌کلی ممنوع شد، همچنین مراسم عروسی. ایستگاه رادیویی جدیدی به نام صدای انقلاب ایران شروع به پخش موعظه، سرودهای مذهبی و مصاحبه با هواداران کرد. مجسمۀ جمال عبدالناصر که در دروازۀ شهر بود را منفجر کردند و پوسترهای خمینی را به دیوارها چسباندند. پرچم ایران بر چراغ‌های خیابان برافراشته شد. دیوارها پر شد از شعارهایی دربارۀ امام حسین، بیت‌المقدس و شهادت. اسقف اعظم شهر را دزدیدند و دو روز بعد رها کردند، ولی پیامشان روشن بود. مسیحیان منطقه را ترک کردند. الکل ممنوع شد. زنان دسته‌دسته محجبه می‌شدند، یا به‌اجبار یا به انتخاب خودشان یا از روی احتیاط: بی‌حجاب بیرون رفتن مساوی دردسر بود. چادر سیاه ایرانی، پارچۀ سیاهی که روی سر و بدن می‌اندازند، ناگهان ظاهر شد. بنا به برخی گزارش‌ها، اگر دختران خانواده‌ای حجاب می‌گذاشتند، خانواده صد تا صد و پنجاه دلار جایزه دریافت می‌کرد-مبلغی که در آن شهرهای فقیر بسیار هنگفت بود. ایرانیان با جیب پر آمده بودند: در زمستان‌های سخت گازوئیل ارزان پخش می‌کردند، بیمارستان احداث کردند (بیمارستان امام خمینی)، مدرسه‌ها را به دست گرفتند و بورسیۀ تحصیل در ایران دادند. کلاس‌های قرآن و اسلام سبک خمینی برگزار می‌کردند. آرام و روشمند بودند، در سکوت، شهر و اطرافش را غرق می‌کردند. ایده‌ها و تصویرهای نو مردم را احاطه می‌کرد، به ذهنشان رسوب می‌کرد و کم‌کم در خودآگاهشان تثبیت می‌شد.آموزش نظامی هم بود. ایرانیان هرگز علیه اسرائیلی‌ها نجنگیدند، ولی جوانان شیعۀ درۀ بقاع را جذب و سازمان‌دهی کردند. افراطی‌ها که هنوز در اقلیت بودند را به خود جذب می‌کردند: آن‌های که خمینی را می‌پرستیدند یا حس می‌کردند جنبش امل بیش‌ازحد میانه‌روست و از آن جدا شده و امل اسلامی را تأسیس کرده بودند. بعضی از آن‌ها در کنار فلسطینیان آموزش نظامی دیده بودند ولی از سکولار بودن آن‌ها خسته شده بودند، مانند عماد مغنیه، جوان بیست‌ویک‌سالۀ لاغر، با چشمان نافذ، متدین، شوخ‌طبع، و عضو نیروی ویژۀ عرفات که نیروی 17 نام داشت. بسیاری از این شیعیان جوان اهل درۀ بقاع بودند و باقی در زاغه‌های جنوب بیروت بزرگ‌شده بودند، مانند مغنیه، در این کمربندی فقیر که پر بود از پناهندگانی که از حمله‌های اسرائیل در جنوب لبنان به اینجا پناه آوردند. معجون فقر و بدبختی و بی‌عدالتی عمیقِ اشغالگری اسرائیل برای نقشه‌های ایرانی‌ها بسیار مغتنم بود. پس از ترور سادات در مصر دیگر هیچ انقلاب اسلامی دیگری رخ نداده بود. در عراق، شیعیان برای سرنگونی صدام قیام نکردند، و قیام‌های شیعیان در استان شرقی عربستان خیلی سریع سرکوب شد. در سوریه، خمینی دلیلی برای حمایت از قیام علیه اسد نداشت. ولی در لبنان، در آشوب جنگ، در گوشۀ فراموش‌شده‌ای از کشور، انقلاب اسلامی در حال ریشه دواندن بود و کسی هم نبود که جلوی آن بایستد.در اردوگاه آموزشی که سپاه نزدیکی بعلبک برپا کرده بود، جوانان از روحانیانی مانند طفیلی و موسوی دستور مذهبی می‌گرفتند که حالا زیر عبایشان لباس نظامی می‌پوشیدند. یاد می‌گرفتند چطور با کلاشنیکف و خمپاره‌انداز کار کنند، جنگ تن‌به‌تن و هنر استتار یاد می‌گرفتند. در همان درۀ بقاعی که تا همان چند سال پیش چریک‌های فلسطینی به انقلابی‌های ایران آموزش داده بودند، ایرانی‌ها حالا به شیعیان لبنانی آموزش می‌دادند، جنبشی را به وجود می‌آوردند که جامعۀ شیعۀ لبنان و رابطۀ آمریکا با خاورمیانه را تا ابد عوض می‌کرد. چیزی نگذشت که لبنانی‌ها خودشان ادارۀ این اردوگاه‌ها را به دست گرفتند. این جنبش هنوز قوام نگرفته بود و تا چند سال بعد اسمی نداشت. ولی این‌طور بود که حزب‌الله لبنان، حزب خدا، از روی الگوی حزب‌الله ایران بنیان گذاشته شد، و موفق‌ترین صادرات انقلاب شد. جنبش که هنوز تثبیت نشده بود، حول چند شعار واضح جمع شدند: اسلام برنامۀ کامل برای زندگی بهتر است. همین می‌توانست بنیان‌های ذهنی، مذهبی، ایدئولوژیک و کاربردی جنبشی تازه باشد. مقاومت علیه اسرائیل اولویت اصلی و نابودی کامل آن هدف نهایی بود. از همه مهم‌تر، جنبش از ولایت‌فقیه، خمینی، اطاعت می‌کرد. حزب‌الله در مانیفست خود که به‌صورت نامه‌ای سرگشاده در چهل‌وهشت صفحه در سال 1364 منتشر کرد، به‌روشنی اعلام کرد که خواهان حکومت اسلامی در لبنان است، حکومتی شیعی درست مانند آنچه ایران داشت. ولی حواسشان بود که به‌طور مستقیم مقابل حکومت لبنان قرار نگیرند. به اعتقادشان جامعه، حتی جامعۀ مسیحیت، خودبه‌خود آن را می‌پذیرد چون راه راست است.در دهه‌های بعد قصۀ پیدایش حزب‌الله را بیشتر به حملۀ اسرائیل و اشغال لبنان در سال 1361 ربط دادند. پس از گلبرگ‌‌ها گلوله‌ها آمدند و بمب‌های کار گذاشته‌شده در ماشین‌ها. این قصه نادرست نیست. بدون اشغال و حملۀ اسرائیل حزب‌الله نمی‌توانست در لبنان ریشه کند. ولی تمام واقعیت هم نیست. شیخ طفیلی در فرودگاه دمشق فرصت را دید، پیش از آنکه خشم ناشی از اشغالگری اسرائیل جان بگیرد. حتی پیش از سال 1357 هم شاگردان خمینی لبنان را بستری مناسب برای پروژه‌های انقلابی خود می‌دانستند.مصطفی چمران و نهضت آزادی ایران تنها کسانی نبودند که لبنان را بوتۀ‌ آزمایش فعالیت‌های ضد شاه کرده بودند. چپ‌ها و مارکسیست‌های ایرانی هم آنجا بودند، پیش از سرنگونی سلطنت با سازمان آزادی‌بخش فلسطین آموزش می‌دیدند. ولی گروه دیگری از ایرانیان که در دهه‌های پیش از انقلاب با لبنان آشنا شده بودند تندروهای طرفدار خمینی بودند، کسانی که اغلب با نهضت آزادی دچار تنش می‌شدند. محتشمی پور یکی از آن‌ها بود. در بیروت با فلسطینی‌ها آموزش دیده و مدتی را در بقاع گذرانده بود، پس زمین‌بازی را می‌شناخت. در کسوت سفیر ایران در دمشق، محتشمی پور نقشی حیاتی در تشکیل حزب‌الله و برپایی مسیر انتقال سلاح به لبنان از راه سوریه ایفا کرد.دیگر طرفدار خمینی محمد منتظری بود، طلبه‌ای جوان، خشن و تفنگ‌باز که به رینگو معروف بود و پیش از انقلاب در اردوگاه‌های فتح در لبنان آموزش دیده بود. پسر نزدیک‌ترین شاگرد خمینی بود، آیت‌الله‌ی که نقشی کلیدی در تدوین و اجرای قانون اساسی اسلامی جدید ایفا کرده بود. منتظری نمونۀ رایج تندروهایی بود که بین‌المللی فکر می‌کردند، در دهۀ 1350 با جنبش‌های آزادی‌خواه مسلمان از فیلیپین گرفته تا غرب صحرای آفریقا ارتباط گرفته بود. آذر 1358، یک هفته پس از گروگان‌گیری سفارت آمریکا در تهران، سیصد داوطلب را برای سفر به لبنان جمع کرد. بعضی از این داوطلبان نوجوان بودند، برخی به‌ظاهر سی و خرده‌ای سن داشتند. برخی لباس نظامی داشتند و برخی لباس عادی. پانزده نفرشان زن بودند. به طرز عجیبی، نه پول نقد همراهشان بود و نه بلیت‌هایشان معتبر بود. در فرودگاه مهرآباد منتظر پیدا کردن پروازی بودند که بتوانند سوار شوند، شعار می‌دادند «درود بر خمینی، درود بر عرفات». فریاد الله‌اکبر آن‌ها در پایانۀ خروجی طنین‌انداز بود. سلاحی همراه نداشتند، ولی می‌خواستند به لبنان بروند که در کنار سازمان آزادی‌بخش علیه اسرائیل بجنگند. حداقل، قصدشان این بود. بازهم شعار دادند: «امروز ایران، فردا فلسطین».با رسیدن خبر این کمکِ ناخواسته به لبنان، دولت لبنان حریم هوایی خود را برای تمام هواپیماهای ایرانی بست و به کنسولگری‌های خود در کشورهای دیگر دستور داد که تمام درخواست‌های ویزای افراد ایرانی را مستقیم به بیروت گزارش دهند. رئیس‌جمهور از سوریه قول گرفت که هیچ فرد ایرانی اجازۀ گذشتن از مرزهای زمینی را نخواهد داشت. در بیروت، حسینی اعلام کرد که منتظری مشکل ذهنی دارد. دانشمندی شیعه به آیت‌الله شریعتمداری در قم نوشت که شیعیان لبنان داوطلبان منتظری را نمی‌خواهند چون آمدن آن‌ها تنها باعث پیشروی بیشتر اسرائیل و امضای حکم قتل شیعیان لبنان خواهد شد. منتظری به لبنانی‌ها و شیعیان اهمیتی نمی‌داد. با صد نفر از پیروان خود در وزارت خارجۀ ایران تحصن و اعتصاب غذا کرد و خواستار دریافت مبلغ پرواز شد. بالاخره به طریقی در دی‌ماه وارد لبنان شد، لابد به‌صورت قاچاقی از سوریه. در کل، دویست ایرانی به لبنان رسیدند. منتظری در نشست خبری در بیروت اعلام کرد که صدها داوطلب ایرانی دیگر درراه‌اند. مقامات امنیتی لبنان تهدید کردند که اگر منتظری بماند استعفا خواهند داد. این تلاش‌های آغازین تندروهای ایرانی، و ارتباط‌هایی که با محلی‌ها برقرار کردند، مقدمات اساسی برای تشکیل حزب‌الله بود. از درۀ بقاع تا حومۀ جنوب بیروت و جنوب لبنان، جنبش حزب‌الله در حال گسترش بود.درحالی‌که ایران در حال بررسی جنگ بود، عربستان صلح را بررسی می‌کرد. پاییز 1360، شاهزادۀ عربستان، فهد، نقشۀ صلح عرب-فلسطینی با هشت بند مطرح کرده بود. در نقشه بحثی از سازش با اسرائیل یا پذیرش کشور اسرائیل نبود، ولی به معنی امکان‌پذیری مذاکره با اسرائیلی‌ها بود. در تهران، هزاران نفر به خیابان‌ها ریختند و مرگ بر فهد گفتند. روی پرچم‌هایشان نوشتند فهد دشمن اسلام است. ایران حالا خود را مدافع مطلق فلسطین و وطن اعراب می‌خواند، و در حال ساختن جنبش مقاومت اسلامی علیه دشمن بود.با خشونتی خیره‌کننده آغاز شد، با ستون دود، آهن‌قراضه و تکه‌های بدن. آبان 1361، سفارت آمریکا در بیروت منفجر شد: شصت‌وسه نفر کشته شدند. مهرماه سال بعد، پادگان سربازهای آمریکایی و فرانسوی منفجر شد. سربازان آمریکا و فرانسه عضو نیروی چندملیتی محافظ صلح بودند که پس از عقب‌نشینی اسرائیل مستقر شدند. بیش از سیصد نفر کشته شدند، 241 سرباز آمریکایی، مرگبارترین فاجعه برای آمریکا پس از جنگ ویتنام و خون‌بارترین روز در تاریخ نیروی دریایی آمریکا از عملیات ایوو جیما در جنگ جهانی دوم. هردوی این انفجارها را رانندۀ جوانی سوار بر کامیونِ پر از مواد منفجره انجام داد که با سرعت ماشین را به ساختمان می‌کوبید: نخستین بمب‌گذاری انتحاری در خاورمیانه، صلاحی بی‌سابقه و کشنده. ترکیب دو تکنیک بود: بمب‌گذاری در ماشین که خود اسرائیل در اوایل 1357 در لبنان استفاده کرده بود، و جنگجوهای کامیکازی ژاپن رویاروی آمریکا در جنگ جهانی دوم. این انتحاری‌ها را شیعیان معتقد انجام داده بودند، کسانی که حکومت و اسرائیل تحقیرشان کرده بود و شور شهادت الهام‌بخششان شده بود. ولی کسانی که آن‌ها را به کار گرفته بودند آدم‌های زرنگی مثل مغنیه بودند. عماد مغنیه، عضو سابق نیروی ویژۀ عرفات، ایدۀ بمب‌گذاری انتحاری علیه اسرائیل را در صور داده بود. باقی مبارزان این ایده را مسخره می‌دانستند: چه کسی آن‌قدر دیوانه است که خودش را منفجر کند؟ ولی او یکی را پیدا کرد-دوست دوران بچگی-و او را به کشتن داد. مغنیه شیطانی‌ترین مغز متفکر نظامی حزب‌الله شد. با برادرزن خود، مصطفی بدرالدین، تمام دهۀ 60 را به آدم‌ربایی و گروگان‌گیری پرداختند و شاخۀ نظامی حزب‌الله را توسعه دادند و، با کمک‌های فراوان ایران، به نیروی شبه‌نظامی بسیار کارآمد و پیچیده تبدیل کردند. حزب‌الله به‌طور رسمی همیشه مسئولیت این بمب‌گذاری‌ها علیه آمریکا و فرانسه در لبنان را تکذیب کرد، همچنین تمام غربی‌هایی که در دهۀ 1360 و اوایل 1370 در لبنان گروگان گرفته شدند، با این ادعا که تا سال 1362 اصلاً حزب‌الله تشکیل نشده بود. گروهی به نام جهاد اسلامی مسئولیت را بر عهده گرفت. ولی کسانی مانند شیخ طفیلی بعدها باافتخار گفتند که اعضای هستۀ اولیۀ حزب‌الله مسئول واقعی بودند.پس از نخستین بمبگذاری انتحاری تاریخ خاورمیانهاوایل سال 1362، نفوذ حزب‌الله از درۀ بقاع به زاغه‌نشین‌های بیروت رسیده بود-موج پناهندگان شیعۀ فراری از جنوب آمده و در پایین‌شهر، نزدیک فرودگاه، ساکن شده بودند و دسته‌دسته خانواده‌ها و گروه‌های روستاییان به این محله‌ها سرازیر می‌شدند. بسته به این‌که کدام محله مقصد نهایی آن‌ها می‌شد، تحت نفوذ گروه متفاوتی قرار می‌گرفتند: جنبش امل میانه‌رو یا حزب‌الله اسلام‌گرا؛ روحانیان سازش‌پذیر یا جنگ‌طلبان محافظه‌کار. خانواده‌ها به قطب‌های مخالف کشیده می‌شدند و سال‌ها بعد می‌دیدند که یک‌طرف چادری و ریشو شده، طرف دیگر مشروب‌خوار و کراواتی. سال 1363، تقسیم بیروت به دو بخش شرقی و غربی دیگر تکمیل شده بود، ارتش لبنان تقسیم شد و تیپ مسلمان مسئولیت برقراری نظم در بخش غربی را بر عهده گرفت. ولی قدرت مقابله با مردان مسلحی را نداشتند که در خیابان‌ها ول می‌گشتند، شیعیان جوانی که انتقام سال‌ها تبعیض و انزوا را با اعمال زور در خیابان‌های بیروت غربی می‌گرفتند. پرچم‌های سیاه عزاداری در خیابان‌هایی برافراشته شد که فیض و حاوی در آن قدم زده بودند، پرچم‌هایی که جوانان را به قربانی کردن خود در جنگ با اسرائیل دعوت می‌کردند. در خیابان حمرا چادر سیاه ظاهر شد. وقتی مردم رأس البیروت نخستین بار کلمۀ حزب‌الله را شنیدند، بسیار خنده‌شان گرفت. حازم صاغیه، روزنامه‌نگار و روشن‌فکر عالی‌مرتبۀ چپ لبنان، پرسید: «حزب خدا؟ دبیرش کیست؟ خود خدا؟» او که مسیحی ارتدکس یونانی بود، از انقلاب ایران و وعدۀ عدالت آن به‌شدت حمایت کرده بود، ولی خیلی سریع از آن هیجان نجات پیدا کرد.خندۀ مردم خیلی سریع تمام شد. روی دیوارهای ترکش‌خوردۀ شهر شعار کلّما خمینی نوشتند، یعنی همۀ ما خمینی هستیم. هر شب در بارها و مغازه‌های مشروب‌فروشی در غرب بیروت انفجار رخ می‌داد، در خیابان حمرا و خیابان فنیقیه که مرکز زندگی شبانۀ بیروت بودند، همان‌جا که کلاب‌ها و بارها دهه‌های 1340 و 1350 را به پای‌کوبی گذرانده بودند. یک‌شب، صد زن چادری به خیابان فنیقیه ریختند و بطری‌ها و میز و صندلی‌های رستوران‌ها و بارها را شکستند. مردان مسلح به هتل‌ها ریختند و تک‌تک شیشه‌های مشروب پشت بار را به گلوله بستند. مردان ریشو اطراف دانشگاه آمریکایی بیروت مزاحم زنان می‌شدند و توصیه به حجاب می‌کردند. روی دیوارها و درخت‌ها پوسترهایی پدیدار شد، با چند خط نوشتۀ سیاه، فراخوان به پیوستن به آرمان مقدس و وعدۀ پاداش دنیوی. «آپارتمان بزرگ، ماشین تندرو، زن مطیع». مذهب خشک ایران خمینی داشت شور زندگی بیروت را نابود می‌کرد. حزب‌الله در میان شیعیان جا باز می‌کرد و با موعظه و استخدام نیرو چیزی را می‌ساخت که«جامعۀ مقاومت» می‌نامید؛ و البته با زور و اجبار شیعیان به شکلی که هویت اجتماع را عوض می‌کرد، کارزاری مداوم و روشمند که وقتی به چشم آمد که دیگر خیلی دیر شده بود. حزب‌الله را تبلور خواست خدا بر زمین می‌دانستند، حزب خدا بنا به متن قرآن، در مقابل حزب شیطان، بیش از آنکه حزب سیاسی باشد یک جنبش بود-و هرکه ایمان داشت می‌توانست عضو شود. در ایران، رهبران به جمعیت می‌گفتند «ای حزب‌الله». حزب‌الله در پروپاگاندا و لوگوهای خود این آیۀ قرآن را استفاده می‌کرد: «و هر آنکه الله و رسولش را، و آنانی که ایمان آورده‌اند را، به دوستی بپذیرد-حزب‌الله-بی‌شک پیروزی از آنان است». حزب‌الله نشان سپاه پاسداران را با اندکی تغییر به نماد خود بدل کرد: مشتی گره‌کرده با کلاشنیکف.درحالی‌که حزب‌الله در حال نفوذ به اجتماع‌های لبنان بود، مقاومت مسلحانه علیه اشغالگری اسرائیل در جنوب کشور همچنان توسط اتحاد شبه‌نظامیان چپ و کمونیست‌ها انجام می‌شد، به‌علاوۀ امل که در جنوب سابقۀ حضور داشت. حتی پس از بمب‌گذاری‌های انتحاری 61 و 62، اسلام‌گرایان همچنان غالب نشده بودند. جبهۀ مقاومت ملی لبنان دوشادوش فلسطینیان با حمله و اشغال اسرائیل جنگیده بود، ولی حالا تنها بود و حمله‌های کوچک علیه اسرائیل در بخش جنوبی لبنان انجام می‌داد. حمله‌های انتحاری بازهم رخ داد، موجی حمله در سال 1364. نه شیعیانی که درراه خدا کشته می‌شدند، بلکه ملی‌گرایان سکولار که برای ملت می‌مردند، ازجمله دختری هفده‌ساله از غرب بیروت، سنا محیدلی، که با پژو ایست بازرسی اسرائیلی‌ها را منفجر کرد. زنی کمونیست هم بود که چمدان مواد منفجره را در ایست بازرسی منفجر کرد؛ چپ‌های مسیحی و کمونیست‌های سنی هم بودند. و برعکس گروه جهاد اسلامی که فرانسوی‌ها و آمریکایی‌ها را منفجر کرد ولی پشت پرده پنهان‌شده بود، این انتحاری‌ها اعتبار و منزلت بیمارگونه شهادت را طلبمی‌کردند. می‌خواستند نشان دهند که به‌اندازۀ تندروهای مذهبی-یا حتی بیشتر از آن‌ها-شجاعت دارند. و بدین ترتیب پدیده‌ای نو به دنیای جنگ چریکی و بمب‌گذاری انتحاری معرفی کردند: پیام خداحافظی خود را فیلم‌برداری می‌کردند و پس از مرگ ظاهر می‌شدند. بعد از مدرسه، سنای جوان در فروشگاهی کار می‌کرد که نوار وی‌اچ‌اس می‌فروخت، و به انتحاری دیگری کمک کرده بود که پیام خداحافظی ضبط کند. عروس جنوب، لقبی که پس از مرگ به وی دادند، پیش از عملیات پیام خود را ضبط کرد: «شهید آینده خواهم بود. باکمال آرامش تصمیمی که برای روح خود گرفته‌ام را عملی خواهم کرد. وظیفۀ خود را برای عشق به مردم و وطنم انجام می‌دهم».سنا محیدلیدر مجلۀ فرانسوی پاریس مچ مقالۀ دوصفحه‌ای تمام‌رنگی دربارۀ او، با تیتر «لو کامیکازی» منتشر شد. نشریات سرتاسر خاورمیانه تصویر صورت شیرین و خندان او را چاپ کردند، با موهای بلند و سیاه و کلاه بره سرخ بر سر. به نظر یکی از سیاستمداران وقت، هدف اثبات این واقعیت بود که مقاومت ملی سکولار علیه اشغالگری اسرائیل جایگزین مناسبی برای جهاد افراطی مذهبی است. حزب‌الله جنون موقتی است، پدیده‌ای عجیب در میان آشوب ناشی از جنگ. ولی دست‌آخر، چپ‌ها یارای مقابله با شور مذهبی حزب‌الله در جنگیدن را نداشتند، نه‌فقط جنگ با اسرائیل، که جنگ با تمام رقیبان داخلی خودشان. جنبش چپ در لبنان خیلی زود بی‌رحمانه نابود می‌شد، درست عین ایران.حزب‌الله به‌نوبۀ خود از روش بمب‌گذاری انتحاری بسیار به‌ندرت بهره می‌گرفت-نمی‌خواست مردان تندرست خود را هدر دهد. خودکشی هم که در اسلام حرام بود، ولی ایثار مطلق در جنگ و به شهادت رسیدن آرزویی شد که نیروهای حزب‌الله با تمام وجود می‌خواستند. خمینی چنان شور متعالی و وسواس شهادتی به پا کرد که مذهب شیعه را در ایران و لبنان دگرگون ساخت. چهار سال پس از آغاز جنگ ایران و عراق، ایران پسران جوان را بی‌سلاح فوج فوج به دهان مگر می‌فرستاد. با سربند قرمز و مسلح به تنها یک کلید که قرار بود در بهشت را باز کند، هزاران نوجوان پا به میدان مین می‌گذاشتند که راه تانک‌ها را باز کنند، و بدن‌های کوچک بود که منفجر می‌شد و به هوا می‌رفت. این موج‌های انسانی، صرف‌نظر از داوطلب یا مجبور بودنشان، خط دشمن را می‌شکستند. شور مذهبی در بین سربازان ایرانی و نیروهای بسیج موج می‌زد، داوطلبانی که آمادۀ مردن برای ملت، خمینی و امام حسین بودند. با تثبیت تعهدات ایدئولوژیک و مطلوب شدن شهادت، عاشورا هرروز و هر دقیقه بود-دست‌کم برای خمینی که اصرار داشت جنگ تا پیروزی. این درک از مذهب شیعه را حسینی نمی‌توانست بفهمد، امام موسی صدر هم‌چنین حرف‌هایی نزده بود. به گفتۀ نخست‌وزیر بازرگان در نامۀ سرگشادۀ معروفی که در سال 1365 در مخالفت با تبدیل شهادت به هدف نوشته بود، خمینی حتی شهادت امام حسین را هم خراب کرد.بازرگان از قدرت طرد شد، ولی در ایران ماند و تا سال 1363 عضو مجلس بود. به مبارزه برای ایرانی متفاوت، ایرانی با دموکراسی بیشتر و تئوکراسی کمتر، ادامه داد. البته موفق نشد، ولی در نامه‌اش خمینی را با پرسش‌های جدی سیاسی و فقهی روبه‌رو کرد. فؤاد عجمی در کتاب کاخ رؤیایی اعراب، در بررسی سقوط و شکست نسل حاوی، به این نامه می‌پردازد و مفصل توضیح می‌دهد که بازرگان چگونه به خمینی یادآور شد که امام حسین قصد نداشت به‌سوی مرگ حتمی برود. درواقع، امام حسینِ بازرگان، همانند روایت موسی صدر، مردی خردمند بود که به‌محض این‌که فهمید آن‌هایی که به جنگ با یزید دعوتش کرده بودند دعوت خود را پس گرفته‌اند، تصمیم به برگشت گرفت. تلاش کرد با دشمنان خود درگیر نشود، ولی دیر شده بود. بنابراین، جنگ امام حسین جنگی دفاعی بود، نه جنگ به هدف شهادت. پس، نمی‌شود از کربلا برای توجیه «جنگ جنگ تا پیروزی» علیه عراق یا دیگران استفاده کرد. بازرگان گفت که خمینی از «واقعیت‌های معقول و درس‌های امامان و پیروانشان» منحرف شده است.آن نامه فراموش شد، پیام میانه‌روی آن در بحبوحۀ جنگ با عراق بی‌معنی بود و در میان آن‌همه شستشوی مغزی نظام‌مند گم شد، در میان شور دیوانه‌وار کسانی که شهادت در میدان نبرد می‌خواستند و ذکر نام امام حسین، همان شوری که بر شیعیان لبنان فرود می‌آمد.در سال 1364، اسرائیل از اکثر قلمروی که از سال 1361 اشغال کرده بود عقب‌نشینی کرد، ازجمله شهرهای بزرگ صیدا و صور. منطقۀ حائلی به پهنای چند کیلومتر در مرز خود ایجاد کرد. ده‌ها هزار لبنانی مسلمان و مسیحی پانزده سال دیگر هم تحت اشغال اسرائیل زندگی کردند. در روستاهایی که دیگر سربازهای اسرائیل در آن نبودند، حزب‌الله دست‌به‌کار شد. همان الگوی بعلبک را اجرا می‌کردند، ولی با خشونت و گستردگی بیشتر: حمله به مغازه‌هایی که مشروب می‌فروختند، تعطیلی کافه‌ها، ممنوعیت موسیقی، ممنوعیت تمام حزب‌های سیاسی دیگر. حزب‌الله قانون خود را پیاده می‌کرد و قتل‌های سیاسی شروع می‌شد، و ترس بر مردم غلبه می‌کرد. منتقدان و رقیبان، به‌ویژه چپ‌ها و کمونیست‌ها، بی‌رحمانه حذف می‌شدند. قتل‌ها پیگیری نمی‌شد؛ هیچ‌کس دستگیر نمی‌شد. ولی همه می‌دانستند. حزب‌الله نیرو می‌گرفت و سازمان‌دهی می‌کرد: بسیاری باعلاقه عضو شدند، باقی بازور. هر چه مردان بیشتری در جنگ علیه اسرائیل می‌جنگیدند، خانواده‌های بیشتری به نظام حمایت از بیوه‌ها و یتیم‌های جنگ وابسته می‌شدند، و وفاداری به حزب‌الله بیشتر می‌شد. پوسترهای مرگ کسانی که در مبارزه با اشغال کشته‌شده بودند تغییر شکل داده شد: چهرۀ خندان زنان جوان یا مردان بدون ریش و خط ریش دراز که برای وطن مردند دیگر دیده نمی‌شد. حالا جنگ به نام اسلام انجام می‌شد؛ مردها ریش داشتند و از رنگ سیاه به نماد عزا و رنگ سبز به نشان اسلام استفاده می‌شد-امضای پای همه هم «مقاومت اسلامی» بود. بسیاری از پوسترها عین به‌عین پوسترهای روی دیوارهای ایران بود-با کمک طراحانی ساخته می‌شدند که فقط برای این از تهران آمدند که به هنرمندان بومی تولید اعلامیه‌های وفات مناسب پروپاگاندا را آموزش دهند.در سال 1365، تاریکی خفقان‌آور و بی‌رحم ایران جان خانوادۀ فحص را به لبشان رساند و تصمیم به ترک تهران گرفتند. مولود رؤیاهای سید فحص باری شده بود که تحملش ناممکن بود. هیچ‌چیز عوض نشده بود؛ همه‌چیز بدتر شد: از حمایت خمینی از آرمان فلسطین هیچ موفقیتی به دست نیامد؛ یک گروه شبه‌نظامی تندرو در کشورش در حال قدرت گرفتن بود، و دوستانش در ایران یکی‌یکی اعدام می‌شدند. عملیات پاک‌سازی که در آغاز چپ‌های سکولار و سایر دشمنان خمینی را هدف گرفته بود حالا گسترش یافته و انقلابیون متعهد سابق را خفه می‌کرد. موج تازۀ اعدام‌ها در حال اجرا بود. رفتن آسان و جدایی کامل نبود. سید فحص چند سال می‌رفت و می‌آمد، تا بالاخره در سال 1367 تمام روابط خود با ایران را قطع کرد. درست مثل قطع ارتباط با کسی که عاشقش باشی، فرایند رهایی دشوار و کش‌دار است، آدم به ذره‌ای امید به تغییر در دیگری چنگ می‌زند. در مورد رژیم ایران، همیشه امید آن می‌رفت که شاید خمینیِ زاهد از سو استفاده‌هایی که از نامش می‌شود هیچ خبری ندارد. ولی چنین نبود.فحص تا عمق وجودش منقلب شد وقتی دید دوستان نزدیکش خلع لباس، زندانی، به‌شدت شکنجه و سپس اعدام می‌شوند. فرای جزئیات وحشتناک، رؤیای عظیمی بود که درهم‌می‌شکست. فحص رؤیای امت اسلامی بدون مرز داشت، و به ایران رفته بود چون فکر می‌کرد این موج از ایران شروع می‌شود. به‌جای آن، فرقه‌گرایی شیعه و ملی‌گرایی ایرانی یافته بود. ترکیبی مسموم. هویت خود را از نو کشف کرد، حس تعلقش به اعراب، لبنانی بودنش را. در تهران که نشسته بود، به فیروز که گوش می‌کرد، می‌گریست. خانوادۀ فحص به لبنان که برگشتند، تازه فهمیدند که تاریکی زودتر از آن‌ها رسیده است. در روستایشان، جبشیط، تنها زنی که در دهۀ 1350 چادر به سر می‌کرد همسر فحص بود، چون از همسر یک روحانی انتظار می‌رفت. حالا چادر همه‌جا بود. اقوامی که هرگز حجاب نداشتند موهایشان را می‌پوشاندند. دخترش، بدیعه، حس کرد که در غیاب آن‌ها کودتایی رخ داده، تسخیر یک‌شبه. از ایرانی آمده بود که باوجود خطرات، همچنان هرروز بر ضد رژیم طغیان‌هایی انجام می‌گرفت. به خانه‌ای برگشته بود که روستاییان نظرات خمینی را به‌طور کامل جذب کرده بودند. بافاصلۀ بسیار از مرکز انقلاب، بی‌خبر از اتفاق‌های ترسناک، مردم روستا می‌خواستند کمی از درخشش آن را به هر قیمتی داشته باشند. منفعت داشت. حزب‌الله با بودجه‌های هنگفتی که از ایران می‌گرفت در حال ساختن کپی نظام ایران در لبنان بود: مدارس، خیریه‌ها، بنیاد شهدا، پیشاهنگان مهدی، حوزه‌های علمیۀ متصل به قم به‌جای نجف. و مداحان هم بودند. کسانی که شغلشان مدح امام حسین و دیگران را گفتن بود از ایران آمده بودند که سبک خاص خود را به شیعیان لبنان آموزش و ترویج دهند.بدیعه وقتی اولین بار صدای نوحه را از بلندگوی روی سقف ماشینی شنید که در روستا می‌چرخید، باورش نمی‌شد. ضربی، پشت‌ سر هم، خلسه‌آور. ولی تابه‌حال در لبنان چنین چیزی نشنیده بود. در ایران چرا، ولی اینجا نه. بدیعه یک سال در حوزۀ علمیۀ بانوان قم درس خوانده بود ولی نتوانست عبادت وسواس گونه را تحمل کند. بیش‌ازحد قصه و غرور ایرانی در درس‌هایشان بود. به حوزۀ دیگری رفت که برای عرب‌ها ساخته شده بود. محیط آنجا بدتر بود، پر از دانشجوهایی که همه‌چیز را ول کرده بودند که به مدینۀ فاضلۀ اسلامی بپیوندند. ارتباطشان با واقعیت قطع‌شده و در افراط غرق‌شده بودند، که برگشت به وطن را برایشان سخت می‌کرد. آنجا را هم ترک کرد.در لبنان، عاشورا همیشه موقع شعر خواندن و روایت داستان امام حسین بود. مردان کف حسینیه می‌نشستند و گریه می‌کردند و دستانشان را، در حالت باز، به نرمی به سینه می‌زدند. این نماد عزاداری و خودزنی لطمیه نامیده می‌شد. در گوشه و کنار جهان شیعیانی بودند که لطمیه‌های پرقدرت و حتی خون‌بار داشتند، با زنجیر خود را می‌زدند، فرق سرشان را تیغ می‌زدند و با دست می‌کوبیدند تا خون جاری شود-درست مانند دسته‌های عید پاک که از رژه در روستاهای ایتالیا تا به صلیب کشیدن واقعی در فیلیپین را شامل می‌شود. لبنانی‌ها جزو آرام‌ترها بودند. ولی حالا عاشورا، و هر مراسم تدفین جنگجوهای حزب‌الله، مناسبتی برای بسیج کردن، مغزشویی و سینه‌زنی پرقدرت بود.مداحی مشهور از ناحیۀ عرب اهواز در ایران به لبنان آمده بود تا لطمیۀ سبک ایرانی را ترویج کند. او که به عسکری معروف بود، مداحی‌های ضربی و رژه‌مانند خود را از بلندگوی ماشین‌ها در روستاها پخش می‌کرد-موسیقی متن جدید زندگی. در حسینیه‌ها می‌ایستاد و مردانی با ریش بلند و لباس نظامی کنارش می‌ایستادند و جمعیت را رهبری می‌کردند و حرکت‌ها را نشان می‌دادند: بازوها را بالای سر تاب می‌دادند، از روی سینه می‌گذراندند، و با کف‌های باز روی قلب می‌کوبیدند. عسکری به عربی می‌خواند:ای عاشق جهاد ای عاشق جهادتاب، گذر، کوب. تاب، گذر، کوب. «حالا همه! همه با هم!» بعضی‌ها گیج شده بودند و دست می‌زدند. بعضی‌ها فقط یک دست را استفاده می‌کردند و به آرامی سینه می‌زدند، همان‌طور که تمام عمر کرده بودند. آن‌ها که شورشان بیشتر بود، جوانان ردیف اول بودند، که بازوهایشان را پرقدرت تکان می‌دادند.ای عاشق جهاد، ای عاشق جهاد روح‌الله خمینی، روح‌الله خمینی در میدان جهاد ای عاشق جهاد، ای عاشق جهاد سلاح به دست گیر، سلاح به دست گیر برویم به میدان، حزب‌الله تو را می‌خواند حزب‌الله تو را می‌خواند، که فتنه‌ها را نابود کنی با دشمن بجنگیحتی موسیقی متن انقلاب هم عوض شده بود. چپ‌ها آهنگ‌های دیگری می‌خواندند و گیتار می‌زدند. شاعر انقلابیِ آن‌ها مارسل خلیفه، آهنگساز و عودنواز لبنانی بود، ساز زهی گلابی‌شکلی که مهم‌ترین ساز موسیقی عربی است. خلیفه شعرهای مشهورترین شاعر فلسطین، محمود درویش، را می‌خواند.میان من و ریتا تفنگی است و آن‌ها که ریتا را می‌شناسند تعظیم می‌کنند و به عنبر چشمانش نماز می‌خوانندخلیفه همچنان می‌خواند، ولی دیگر نمی‌توانست استادیوم‌ها را از تماشاچی پر کند. مخاطبان او هدف اسلام‌گراها شده بودند، کارزاری برای ساکت کردن هرکه می‌توانست نظری جایگزین شیعیان داشته باشد: خشونت شیعه علیه شیعه، درگیری جهان‌بینی‌های متفاوت.در پاکستان، نوبت به پدیدۀ جدیدی رسیده بود که در تاریخ معاصر سابقه نداشت: کشتار نظام‌مند شیعه به دست سنی.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 01:45:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7 کربلا در بیروت (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@awa.ghavvas/7-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AA-1-wxjvbwmlaf5h</link>
                <description>لبنان1361-1367اهل بیروتیم، افسوس، زاده شدیمبا صورت‌های قرضی وذهن‌های قرضی افکارمان در بازار روسپیان زاده می‌شوند و عمرشان را در تظاهر به باکرگی می‌گذرانند خلیل حاوی، رود خاکستردر تابستان 1361، بیروت شاهد اشغال، قتل‌عام و تخلیه بود. ایده‌ها و ایدئولوژی‌ها مردند. و سپس موجی سیاه آمد. ولی پیش از آن، بیروت قدیم باید از میان می‌رفت. فیض آن تابستان، قبل از این‌که مجبور به رفتن شود، شعری برای خداحافظی از شهری نوشت که پنج سال او را از خشم ضیا محافظت کرده بود. شاعر پاکستانی در سال 1357 به لبنانی رسیده بود که سه سال از آغاز جنگ داخلی‌اش می‌گذشت. ولی بازهم بهتر از تاریکی خفقان‌آوری بود که روی وطنش فرود می‌آمد. تاریکی در بیروت بیشتر ناشی از تیراندازی و قطع برق بود، و فقط باعث ایجاد وقفه در قدم زدن‌های صبحگاهی در بلوار کنار دریا یا شب‌های قهوه و سیگار در کافه‌های خیابان حمرا، در بخش غربی رأس البیروت می‌شد-که یعنی سر بیروت، که وارد دریا می‌شود. این خیابان، که اغلب با شانزلیزۀ پاریس مقایسه می‌شود، بیشتر شبیه محلۀ گرینویچ ویلجِ نیویورک بود، کانون تجربه‌های روشنفکری و هنری از دهۀ 1330 تاکنون، که در آن هر مُدِ سیاسی و هنری کافۀ خودش را داشت.با رسیدن جنگ‌های نیابتیِ جنگ سرد به ساحل شام، شکاف‌های داخلی لبنان دهان باز کرد و بیروت کم‌کم چندپاره می‌شد، مرکزِ شهرِ جنگ‌زده به دو بخش شرقی و غربی، مسلمان و مسیحی، تقسیم می‌شد. جدا از آتش‌بازی‌های مرگ‌آورِ هرروزه، شهر همچنان جایگاه خود در مقام پایتخت مدرنیتۀ عربی را حفظ کرده بود، پناهگاهی برای تبعیدیان و مهاجرانی مانند فیض، بستری برای مناظره و گفتگو. در خیابان حمرا، روزنامه‌فروشی‌ها هنوز روزنامه‌ها و مجله‌های تمام حزب‌ها و نحله‌های فکری منطقه را می‌فروختند: هواداران عراق، هواداران سوریه، هواداران جمال عبدالناصر، منکران وجود خدا، هواداران خمینی، کمونیست‌ها، هواداران آمریکا. ویترین آن‌ها گواه عالم عربی بود که هنوز ایده‌ها و رؤیاهایی از آن می‌جوشید، در شهری که آزادیِ اندیشیدن به رؤیاها را فراهم می‌کرد و در دوراهی مدرنیته و سنت، نور آگاهی می‌افکند. در منطقه‌ای که حالا خراب‌آباد خودکامگی شده بود، بیروت حتی در میانۀ جنگ هم آزادی و خوراک فکری روشنفکرانی را می‌داد که از مصر تا پاکستان می‌آمدند. فیض به‌شدت درگیر سیاست جهان‌سومی و انقلابی بود، و خود را در آرمان فلسطین غرق کرد، شعرهایی در مدح چریک‌های فلسطینی می‌نوشت و یکی از آخرین دفترهای شعرش را به شخص یاسر عرفات تقدیم کرد، کسی که سربازان آزادی‌خواهش به نظر آمریکا و اسرائیل و دیگران تروریست و قاتل بودند. فیض در بیروت سردبیر مجلۀ لوتوس شد که فصلنامۀ ادبیاتی سه زبانه‌ای بود که بودجۀ آن را شوروی، مصر، آلمان شرقی و سازمان آزادی‌بخش فلسطین تأمین می‌کردند. فیض با مدرک زبان عربی که داشت توانست نخستین سردبیر غیرعرب مجله شود. به همراه همسر ماجراجوی انگلیسی خود، الیس، در شهری مقیم شدند که به آن‌ها اجازه می‌داد از راه دور با ضیا مقابله کنند. لبنان دهه‌ها افزون بر انقلابی‌ها، شاعران، نظریه‌پردازان، هنرمندان و هرگونه فعال مخالف را به خود جذب کرده بود. دولت ضعیف، هم رحمت بود و هم زحمت. در بیروت، دیکتاتوری نبود که نظرات را خفه کند-یا تفنگ‌ها را. جنگ این کشور کوچک مدیترانه‌ای را بیش‌ازپیش به پناهگاه بدل کرده بود، زمین تمرین زنده همراه با کازینوها و رستوران‌هایی که در دوره‌های آتش‌بس حتی ماهی سالمون دودی و خاویار هم سرو می‌کردند. صف نان و مشکلات اقتصادی هم بود، قتل‌عام و همایش‌های ادبیاتی هم بود. همۀ سازمان‌های جاسوسی دنیا در شهر بودند: سیا، کا‌گ‌ب، موساد.عرفات، افرادش، و انواع گروهک‌های فلسطینی هنوز چنان آزاد می‌چرخیدند که انگار مالک نصف کشورند، شاخک‌های حضورشان بسیار فراتر از پایگاه‌های مرز اسرائیل در جنوب بود. طرفداران لبنانیِ آن‌ها به نقض حاکمیت ملی کشور خود توجهی نداشتند. دشمنانشان پرشمار و بی‌رحم بودند و با کشتار و خونریزی‌های خشن می‌خواستند پرچم فلسطین را از لبنان حذف کنند.اما پیش از آن، در ساعت 10:30 آن شب 17 خرداد، یکی از بزرگ‌ترین شاعران لبنان، خلیل حاوی، تفنگ شکاری را برداشت و به سر خود شلیک کرد، در بالکن خانه‌اش در غرب بیروت، نزدیک فضای سبز دراز دانشگاه آمریکایی بیروت، همان‌جا که در آن تدریس می‌کرد. در هیاهوی جنگ، هیچ‌کس صدای شلیک را نشنید. او که از مسیحیان ارتدکس یونانی و متولد سال 1298 بود، در روستای کوچکی در لبنان به نام شویر به دنیا آمد. حاوی در شعرهایش از عشق می‌نوشت، ولی بیش از آن، آرزوی تغییر سیاسی و فرهنگی در منطقه‌ای را می‌سرود که به‌شدت در جستجوی راه فرار از شکست و غصه بود. نوزایی فرهنگی و سیاسی اعراب در قرن‌های 19 و 20 میلادی انگار مال گذشته‌های بسیار دور بود. این نوزایی عربی یا النهضت، که واکنشی به رکود فکری دوران عثمانی و طلب اصلاح در رویارویی با برتری نظامی اروپا بود، بی‌نهایت ادبیات و شعر، سینما و موسیقی، رسانه، رویکردهای آموزشی جدید، متفکران مدرنیست، و دانشمندان سکولار و مذهبی تولید کرده بود، همچون سلفی‌های مدرن، مثل محمد عبده. درخشش فکری در نیمۀ دوم قرن بیست میلادی از قاهره به بیروت رفت. ولی هیچ نظم نوین و بهتری ظهور نکرد. دلیل‌های فراوانی برای ناکام ماندن این دوران روشنگری وجود داشت، ازجمله سرکوب استعمارگران و کودتاهای مکرر آمریکا که حاکمان ظالم را در سرتاسر خاورمیانه به قدرت رساند. بلوغ سیاسی و فرهنگی منطقه متوقف شد. نسل شخصیت‌های برجستۀ نهضت، مانند حاوی، همچنان به پل زدن به نسل جوان امید داشتند تا بتوانند راهی به‌پیش پیدا کنند. حاوی در شعری در سال 1336 به نام «پل» نوشت:صبحگاهان شادمان از پل می‌گذرند دنده‌هایم چو پلی مستحکم برایشان کشیده شده از غارهای شرق، از باتلاق‌های شرق به شرق نو دنده‌هایم چو پلی مستحکم برایشان کشیده شده.ولی در آن شب شهریور، با تانک‌های اسرائیلی که به سمت بیروت می‌خزیدند، حاوی یا به این نتیجه رسید که نمی‌تواند آن پل باشد یا پذیرفت که شرق نویی وجود ندارد. مردی بسیار حساس و متفکر، سوختۀ شعر خویش، ملی‌گرایی عرب را با آغوش باز پذیرا شده بود و از ناکامی‌های آن به‌شدت در عذاب بود. آرزوهای بزرگ عرب که نافرجام ماند و رنجی که وطنش را می‌خورد، حاوی را پیرتر و ساکت‌تر کرده بود. در شصت‌ودوسالگی، شانه‌های افتاده‌اش دیگر نمی‌توانست بار سنگین بی‌عملی و ناتوانی رهبران عرب در رویارویی با اشغالگری اسرائیل را تاب بیاورد. صبح همان روز در دانشگاه از همکارانش پرسیده بود: «اعراب کجایند؟ لکۀ ننگ را چه کسی از پیشانیم پاک خواهد کرد؟» صبح فردا جسد او را در بالکن یافتند.خلیل حاویحاوی به آسمان‌ها رفت و فیض و الیس تصمیم به برگشت به جهنم دیکتاتوری ضیا گرفتند، انگار می‌دانستند این اشغال به زایش چیزی خواهد انجامید که از هر آنچه تاکنون دیده بودند بیگانه‌تر خواهد بود. فیض و الیس همان تابستان از شهرِ محاصره‌شده فرار کردند و از خود نامه‌ای عاشقانه خطاب به بیروت به‌جا گذاشتند:بیروت، گوهر جهان آسمانی مجازی روی زمین! وقتی آینۀ چشمان خندان کودکان تکه‌تکه شد این ستاره‌های کوچک حالا شب‌های شهر را چراغان می‌کنند و سرزمین لبنان را روشنی می‌بخشند. بیروت، گوهر جهان... این شهر از ازل اینجا بوده، و تا ابد خواهد ماند بیروت، گوهر جهان آسمانی مجازی روی زمین!بیروت آن تابستان جهنم روی زمین بود. فیض عنوان شعرش را «شعری برای کربلا در بیروت» گذاشت، به یاد شهری که به‌ناحق شهید شد. فیض بسیار سکولار بود، ولی خدا را باور داشت. رابطه‌ای روحانی با دین داشت؛ نمادها و تمثیل‌های اسلامی در نوشته‌هایش فراوان دیده می‌شد. ندانسته، اشاره‌اش به کربلا در بیروت پیشگوییِ آمدن فرقۀ شهادت و عزاداری ابدی برای امام حسین شد. برخی فکر می‌کردند این پاسخی است به پرسش حاوی دربارۀ این‌که چه کسی ننگ را از پیشانی‌اش پاک خواهد کرد.</description>
                <category>آوا غواص</category>
                <author>آوا غواص</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 03:21:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>