<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد دیابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@axarinbuse</link>
        <description>اینجا محل درج حرف هایی است که درکش برهمگان اجبار نیست:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3513147/avatar/754Cfl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد دیابی</title>
            <link>https://virgool.io/@axarinbuse</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک ماه دیگه سربازی، ولی انگار هیچ چیزی سر جاش نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@axarinbuse/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kfxyyjfmevwg</link>
                <description>۲۴ سالمه. یک ماه دیگه میرم سربازی. این جمله رو چند روزیه هی تکرار می‌کنم، انگار که با گفتنش قراره خودم رو آماده کنم برای چیزی که قرارِ بیفته. ولی حقیقتش رو بخوای، هیچ چیزی مثل این نیست که فکر می‌کردم.شاید فکر کنی که همه‌چیز درست میشه، من هم همینطور فکر می‌کردم. شاید این یه گذر موقته که هر کسی توی زندگی می‌گذره، اما نه، الان حس می‌کنم یه چیزی داره درست نمیره. هر کاری می‌کنم، انگار همه چیز بهم می‌ریزه. می‌خواستم قبل از رفتن، یه سری کارا رو درست و حسابی تموم کنم، ولی هر چیزی که شروع می‌کنم، یه جوری گره می‌خوره.صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شم، یه حس عجیب دارم. مثل کسی که یک سال یا حتی بیشتر، منتظر بوده که یه تغییر یا اتفاق بزرگ بیفته، اما نه تنها اون اتفاق نیفتاده، بلکه حس می‌کنه از جایی اشتباه گرفته شده. خودم رو می‌بینم که برای رسیدن به یه نقطه خاص، هر روز بیشتر از قبل دویدم و هنوزم توی همون نقطه‌ای که بودم.به خودم می‌گم: «چرا هیچ چیزی درست نمی‌شه؟» خب، شاید زندگی همیشه نمی‌خواد که همه‌چیز توی زمان خودش بیفته. شاید یه جور آزمون و خطاست که باید توش باشیم تا یاد بگیریم، یا شاید زندگی می‌خواد فقط بهمون یاد بده که گاهی نمی‌شه همه چیز رو تحت کنترل خودمون در بیاریم.سربازی سخت هست یا نه؟ نمی‌دونم. به احتمال زیاد، نه، ولی از وقتی که دارم به این موضوع فکر می‌کنم، خیلی از نگرانی‌ها و دغدغه‌هایی که داشتم بیشتر شده. مثلا، توی این مدت، هیچ چیزی مثل روزهای قبلم به من آرامش نمیده. می‌خواستم قبل از سربازی به یه سری از چیزایی که براشون وقت نزاشته بودم برسم، ولی انگار نه وقتی هست، نه انرژی.خودم رو می‌بینم که حتی وقتی توی خیابون قدم میزنم، همه‌چیز عجیب به نظر میاد. اصلاً نمی‌دونم چرا خیلی از چیزایی که قبلاً برام مهم بودن، الان هیچ اثری توی ذهنم ندارن. انگار همه چیز توی این چند وقت، یه نوع آزمون از طرف زندگی شده که باید ازش عبور کنم.ولی می‌خوام بگم که اگر یه روزی مثل من حس کردی، تنها نیستی. من هم همینطورم. توی شرایطی که همه‌چیز به هم ریخته، هیچ چیزی سر جاش نیست، ولی به هر حال باید راهی پیدا کنیم. زندگی همیشه به راحتی نمیره، اما شاید توی این شرایط باشه که بیشتر خودمون رو بشناسیم.ما ممکنه هیچ وقت نتونیم همه‌چیز رو توی لحظه درست کنیم، ولی حداقل می‌تونیم سعی کنیم که از تجربه‌ها درس بگیریم. شاید اونجوری روزهای سخت تبدیل بشن به بهترین یادگاری‌ها.این روزها، با تمام سختی‌ها و بدبیاری‌هاش، هنوز هم فرصتی دارم برای فکر کردن، برای آماده شدن. برای اینکه وقتی سربازی تموم شد، بدونم که هنوز هم می‌شه از این سختی‌ها یه چیزی یاد گرفت.پ.ن: شاید اون موقع من دیگه زنده نباشم.</description>
                <category>محمد دیابی</category>
                <author>محمد دیابی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 15:15:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامـه‌ای به فرزند هرگز به دنیا نیامده‌ام:</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%80%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-vgucyzijeppc</link>
                <description>سلام جانِ من؛ امیدوارم در پستوهایِ رحم مادرت احوالات خوشی را با خواهر و برادرانت طِی کنی جانِ دلم. پدرت چند ماهی می‌شد که برایت نامه نمی‌نوشت. حقیقتش خوب نبود، امشب یکهو یادش آمد که تو در دلش جا داری. مِن بعد برایت زود به زود نامه می‌نویسم چرا که می‌دانم آنها که رفته‌اند و نیستند چشم انتظارِ نامه‌ها می‌مانند. حقیقتش دلتنگِ پدرانگی کردن برایت شده‌ام اما نه اعصاب دارم و نه حوصله. می‌نویسم تا یادم بماند که چرا تو هرگز به دنیا نیامدی و چرا من در دنیایی که بدان پینه شده‌ام همیشه تنهایی را انتخاب می‌کنم. عزیزکم؛ آدم‌ها غیر قابل اعتماد و منفعت طلب شده‌اند. می‌ترسم روزی به دنیا بی‌آیی و حتی من، در تو به دنبالِ رویاهایِ خاموش شده‌یِ خود باشم. حتی منی که  پدرت هستم هم در خوشیِ تو منفعتِ خود را می‌بینم. جانَکَم، عزیزِ کوچکِ من، من نیز مانند تو چشم انتظارم. چشم انتظارِ یک غذایِ خوش‌طعم، یک بوسه‌یِ سینه‌سوز، یک رقصِ بی‌واهمه میانه‌یِ میدان، یک مستیِ بی‌سابقه و یک آغوشِ آرامش‌بخش…چشم انتظار چیزهایِ کوچکی که، مانده‌ام، سخت مانده‌ام، با ترس مانده‌ام، با اشک مانده‌ام تا روزی لمسشان کنم. عزیزترینم، آنچه از اعماق قلبم می‌خواهم با تو در میان بگذارم این است که مادرت، آن فرشته‌ی بی‌همتا که همیشه همراه و پشت‌پناه ما بوده، این روزها دردمند و خسته است. من خوب می‌دانم چه بر او گذشته؛ او با تمام عشق و اراده‌اش می‌کوشد تا به آرزوهایش برسد؛ چه در رشته‌ای که قلبش برای پذیرفته شدن در آن می‌تپد، و چه در درسی که با شور و عشق بی‌پایان به آن دل سپرده است. جان پدر، به خوابش برو و آرامش را به دل خسته‌اش بازگردان. نگذار غم بر چهره‌اش سایه اندازد، نگذار اشک‌هایش سرازیر شود و اندوه در نگاهش بنشیند. اگر به دیدارش شتافتی، از جانب من بوسه‌ای از جنس عشق و آغوشی از جنس مهر نثارش کن.راستش را بخواهی پدرت حال و روز خوبی ندارد. او در دریای زندگی اش گم شده و نمی داند با آن چه باید بکند. خسته است، دلش میخواهد از این دنیا رها شود ولی تو را چه کند؟ نمی خواهد دست به خودکشی بزند اما آرزو میکند کاش میتوانست آدم موفقی باشد تا روزی تو به بودنش افتخار کنی.فرزندم از ته دل از تو عذر میخواهم من آن پدری نشدم که تو به بودنش افتخار کنی؛ همیشه مایه ننگ و شرمساری ات بوده ام. بارها تو را شرمنده کردم و برای همه ی اینها عذر میخواهم من را ببخش پدرت همیشه هدف تمسخر دیگران بود و تنها کاری که توانست بکند، سکوت بود.عزیزکِ پدر، لمسِ خوشی آنقدر که فکر می‌کنی عجیب نیست. گاهی یک شکلات و گاهی یک نگاه، اعماقت را لمس می‌کنند. اگر لمس کنند، روحت آرام می‌گیرد، گویی زنده شده‌ای؛ اما اگر از لمس شدن باز بمانی؛ آن روز، روزِ مرگِ توست.پدرت بر خلافِ تو بارها مُرده، مُرده مانده، زنده شده و باز مُرده. آری، هنوز مُرده‌است این پدر چشم به راه اما مانده تا زنده شود. حتی دلش تنگِ لمسِ چیزیست که هرگز نبوده، چیزی مانند تو._آخرین بوســـه</description>
                <category>محمد دیابی</category>
                <author>محمد دیابی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 16:25:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>