<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیت نتاج</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ayat_nattaj</link>
        <description>پسر غیر آکادمیک</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:57:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/371990/avatar/BBDpqo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیت نتاج</title>
            <link>https://virgool.io/@ayat_nattaj</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از آزادی برام بگو اُلاغ!</title>
                <link>https://virgool.io/@ayat_nattaj/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D9%8F%D9%84%D8%A7%D8%BA-b1w8xpfrolr0</link>
                <description>- آزادی ینی چی؟ بدون قانون که نمی‌شه! الان شما اونور چطوری بی‌قانون زندگی می‌کنید؟ مثلا الاغای دیگه حقتونو نمی‌خورن؟ غذا که می‌رسه چطوری تقسیم می‌کنین؟ الان هم تو سیری، هم اون بچه‌الاغای اونطرف حصار؟ ینی الان هیچ کدوم از الاغای اینجا گشنه‌شون نیست؟- عر.- بابا بیخیال! نمی‌شه که همینطوری هر کی هرکی! الان کی به شما می‌گه چیکار کن، چیکار نکن؟ ینی مثلا تو الان هرچی دلت خواست می‌گی، از هرچی شاکی شدی داد می‌زنی، فحش می‌دی، هرچی دلت خواست می‌پوشی، نمی‌پوشی، هیچکی‌م نمیاد بزنه تو سرت بگه غلط کردی؟ - عر!- نمی‌دونم. سخته یه‌کم باورش آخه. یه‌چی دیگه‌م بپرسم؟ الان اون الاغ سفیده که اونطرف واساده اگه به فلسفه زندگی الاغای قهوه‌ای باور نداشته باشه شما بهتون بر نمی‌خوره؟ ینی کسی نمیاد بزنه تو سرش بگه تنها یه راه درست وجود داره، اون‌م مسیر زندگی الاغای قهوه‌ایه؟- عر!!- می‌شه یه‌کم بیشتر از #آزادی برام بگی؟- عر.- عر....#پسر_غیر_آکادمیک</description>
                <category>آیت نتاج</category>
                <author>آیت نتاج</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 15:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَپّه کُما - ما به هیچ جای طبیعت نیستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ayat_nattaj/%D8%AA%D9%8E%D9%BE%D9%91%D9%87-%DA%A9%D9%8F%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-trwpdermmai0</link>
                <description>مکالمه یه سرباز وظیفه با درختای پادگان که از نظر حفاظت #ارتش مشکل نداره؟ داره؟ یکی از شبایی که نگهبان بودم و به اصطلاحِ سربازها «کُما» زده بودم، داشتم به این فکر می‌کردم که چرا این همه درخت باید تو محیطی سبز بشه که عاری از لطافته؟ تو اگه درخت باشی، چرا باید یه جایی سبز بشی که سایه‌ت زیر سر یه عاشق و معشوق هم نیُفته؟ کجارو داری قشنگ می‌کنی؟ سبز شدن تو جایی که تا حالا کسی به کسی نگفته «دوسِت دارم» چه فایده‌ای داره؟ دلم واسه درختای اونجا می‌سوخت. به یه‌کیشون گفتم: «شاید یه روزی این دیوارا رو جا به جا کردن، تو َم صدای پای دو تا عاشق که دست تو دست، کنارهم قدم می‌زدنو شنیدی» براش تعریف کردم درختای پارک چیتگر چطوری جلو آلاچیقا رو می‌پوشونن تا به دلداده‌ها پناه بدن. براش از درختای پارک ملت و پارک ساعی گفتم. خیلی دلم واسه درختای پادگان می‌سوخت. بعد از درختا، گربه‌های پادگان بودن که باهام هم‌صحبت شدن. آها راستی، مکالمه یه سرباز وظیفه با گربه‌های پادگان که از نظر #حفاظت ارتش مشکل نداره؟ داره؟ یه شب رو یه‌کی از تپه‌های پادگان که به «تپه کُما» معروف بود نشسته بودم و به چراغ‌های روشن خونه‌های شهر نگاه می‌کردم که صدای کیومرثو شنیدم. اومد کنارم، دُمشو داد بالا، یه‌کم بین پاهام گشت. بهش گفتم «کیو تو چرا اینجایی؟ تو که آزادی. پاشو برو یه جایی که آدماش وقتی دیدنت بهت عشق بدن، نه یه جایی که تا دیدنت با پوتین بیُفتن به جونت» در جواب بهم گفت «میو...» دلم واسه گربه‌های اونجا می‌سوخت. چند ماه بعد، بهار شده بود. داشتم راه می‌رفتم و دلم واسه شکوفه‌هایی که زیباییشونو خرج پادگان می‌کردن می‌سوخت، تا اینکه کیومرثو دیدم. با چند تا بچه‌کیومرث دور و برش. یه توله سگ‌ یه‌کمی اونطرف‌تر داشت با مادرش درباره اینکه الان وقت شیر خوردن هست یا نه مذاکره می‌کرد. یهو یه‌کی گفت «جیک»  بالارو نگاه کردم دیدم یه تازه‌گنجشک داره دنبال یه‌ گنجشک دُم‌باریک پرواز می‌کنه و بلند می‌گه «دوسِت دارم» زندگی روان بود، عشق در جریان بود؛ این من بودم که عشق رو به گونۀ جانوری خودمون محدود می‌کردم. من داشتم عشق رو به انسان تقلیل می‌دادم! واسه اون درختا؛ ما آدمایی که دورشون دیوار کشیده بودیم، هیچ اهمیتی نداشتیم. در واقع ما آدما، متوهمای مدعی اشرفیت، از اولش‌م به هیچ جای طبیعت نبودیم. ما با جنگ‌هامون، با عشق و با نفرت‌هامون به هیچ جای طبیعت نیستیم. ما با همه تفکرامون، به هیچ جای طبیعت نخواهیم بود. #پسر_غیر_آکادمیکپی‌نوشت: در صورت صلاح‌دید می‌توانید واژه مرکب «هیچ جا» را با واژه جنسیت‌زدهٔ «تخم» جایگزین کنید.</description>
                <category>آیت نتاج</category>
                <author>آیت نتاج</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 16:21:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من می‌خوام عاشق باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@ayat_nattaj/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-zpzokarc1taf</link>
                <description>۹:۳۰ صبح، یه نویسنده می‌شم، شایدم یه کارگردان، نمی‌دونم. همین کاری که دارم می‌نویسمش می‌ترکه. این نشد بعدیش می‌ترکه. شک ندارم. تا اون موقع احتمالا آزادی رو هم تجربه می‌کنم، می‌کنیم. ۱:۱۵ بعدازظهر، مطمئن نیستم که می‌خوام یه نویسنده باشم. یا یه کارگردان. دلم نمی‌خواد یه کارمند باشم، یا یه سرباز‌. آزادی؟ خیلی دور به نظرم میاد؛ اصلا مطمئن نیستم که دلم بخواد باشم.  ۴:۴۰ بعدازظهر، می‌خوام عاشق باشم. آره عشقو دوست دارم. دوست داشتنو دوست دارم. اون دختر مو مشکیه معرکه‌ست دلم می‌خواد همه‌ زندگی رو باهاش تجربه کنم. ۷:۲۵ بعدازظهر، حس می‌کنم دیگه هیچ تجربه جدیدی نمی‌خوام. یعنی انگار می‌تونم لحظه‌ها رو تو ذهنم تصور کنم و بدون اینکه اونجا باشم تجربه‌ش کنم، بعد ازش خسته شم. چرا هیچی دیگه قشنگ نیست؟ بچه که بودیم همین آفتاب چیز جذابی بود. چرا دیگه هیچی جذاب نیست؟ ۱۰:۴۵ شب، می‌خوام پولدار بشم. مهم نیست راهشو پیدا می‌کنم. بعد سفر می‌کنم می‌رم اون سر دنیا هرچی که ندیدمو می‌بینم. عیب نداره تنهایی آزاد می‌شم. آره این کار جدیده دیگه می‌گیره؛ دو سال نشده هرچی می‌خوامو دارم، بعدش زندگی می‌کنم. ۲:۲۰ صبح، مگه پول داشتن چقدر هیجان‌انگیزه؟ یا مثلا مشهور شدن، یا عاشق شدن. اگه الان مُردم چی؟ دلم نمی‌خواد هیچ کاری بکنم. دلم می‌خواد همینجا توی تخت باشم، هیچ‌جا نرم، هیچکی رو نبینم، همین تخت هم از سر زندگی زیاده، دیگه دوسش ندارم. ۹:۳۰ صبح، می‌خوام یه نویسنده بشم... #پسر_غیر_آکادمیک</description>
                <category>آیت نتاج</category>
                <author>آیت نتاج</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 11:02:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر نمی‌توانم</title>
                <link>https://virgool.io/@ayat_nattaj/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-fegyoca2weyh</link>
                <description>لحظه‌هایم را درک نمی‌کنم. ذهن کوچکم توان اندیشیدن به دغدغه‌هایم را ندارد. دیگر نمی‌توانم. پیش‌تر جرقه‌ای در وجودم بود که مرا به حرکت وامی‌داشت. ذوق؛ اگر با این نام خطابش کنیم. به زندگی می‌اندیشم، به مرگ، به عشق، به خانواده، به رنج، به به دست آوردن، رها کردن، به اینکه آیا قدرت تحمل این رنج‌ها را خواهم داشت؟ وقتی هیچ چیز مرا سر ذوق نمی‌آورد آیا جرأت زندگی کردن دارم؟ بدنم به رعشه می‌افتد. انگشتانم برای بالا کشیدن سیگار تا لبام یاری نمی‌کنند. به دنبال راه فرار می‌گردم، شاید دکمه‌ای که ذهن کوچکم را خاموش کند، تا دیگر دریافت نکند، سؤال نکند، نیاندیشد. راهی جز «مرگ» برای خاموش کردنش می‌یابم. به سینما پناه می‌برم. وقتی نور پرده چشمانم را می‌آزارد گویی دیگر نمی‌اندیشم و به زندگی بازمی‌گردم. همه‌چیز خوب پیش می‌رود. بازیگران با شمشیر یکدیگر را تکه و پاره می‌کنند، زیبارویان چشمانم را می‌آسایند. سرم گرم شده، دیگر نمی‌اندیشم. تا اینکه کلامی همه‌چیز را در هم می‌شکند و اندیشه دوباره هجوم می‌آورد. باد به سلیمان می‌گوید: «چو ذوق از کف بدادی و افسرده گشتی تاج پادشاهی‌ات کج شد» با خود می‌گویم «من تاج پادشاهی ندارم، بادِ بی‌ذوقی مستقیم پیشانی‌ام را نشانه رفته است»#پسر_غیر_آکادمیک</description>
                <category>آیت نتاج</category>
                <author>آیت نتاج</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 16:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه نشه چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ayat_nattaj/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%87-%DA%86%DB%8C-bazxi82jwwbs</link>
                <description>اگه نشه چی؟ (پسر غیر آکادمیک - عکس: مجید حلوایی)- یه چیزی بپرسم؟- بپرس- مرگ از کجا شروع میشه؟__________________________________- مثلا فکر کن یه ماشین داشته باشیم یه دکمه‌شو بزنیم پرواز کنه بعد یه دکمه‌شو بزنیم بره زیر آب. می‌شه؟- اگه بشه چی میشه!___________________________________- مثلا فکر کن یهو صد میلیون پول برنده شیم. بعد واسه شما یه خونه می‌خریم، یه مغازه‌م واسه بابای من که دیگه اجاره نده، یه ماشینم می‌گیریم. از این بزرگا. یه روز دست من باشه یه روز دست تو. یه موتورم واسه سینا می‌گیریم. از اونا که دوست داره عکسشو زده رو دیوار. می‌شه؟- اگه بشه چی میشه!____________________________________- مثلا تو اون مدرسه فوتباله ثبت نام کنیم، با هم بریم تو تیم ملی بعد دوتاییمون بریم تو رئال مادرید. من شماره ۹ می‌پوشم تو ۷.- من ۹ رو می‌خوام.- خب باشه من ۷ می‌پوشم. می‌شه؟- اگه بشه چی میشه!___________________________________________- بزرگ که شدیم من یه سوپراستار می‌شم. بعد تو خیابونا راه می‌ریم همه باهامون عکس می‌گیرن دوسمون دارن. لباسامونم ست می‌کنیم. از این کُت بلندا می‌پوشیم با تی‌شرتای هم‌رنگ. می‌شه؟- نمی‌دونم. اگه بشه چی می‌شه!____________________________________________- مثلا با هم یه کافه بزنیم، صبح تا شب بشینیم توش قهوه بخوریم، کتاب بخونیم. آدما میان می‌رن باهاشون دوست می‌شیم، بازی می‌کنیم. سینارم میاریم. دیگه همه‌ش با همیم. می‌شه؟- نمی‌دونم. شاید بشه.______________________________________________- درسمون که تموم شد یه کار خوب پیدا می‌کنیم، یه خونه اجاره می‌کنیم. بعد غروبا که از سر کار برگشتیم می‌شینیم با هم فیلم می‌بینیم. شاید عاشقم شدیم اون وسط. اونوقت طبقه بالایی رو تو اجاره کن، با هم می‌ریم سر کار با هم بر‌می‌گردیم. می‌شه؟- یه چیزی بگم؟- بگو- اگه نشه چی؟_________________________________________- دقیقا از همینجا شروع میشه؛ اگه نشه چی؟.پسر غیر آکادمیکعکس: مجید حلوایی</description>
                <category>آیت نتاج</category>
                <author>آیت نتاج</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 22:18:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من الان می‌خوام سفید شه</title>
                <link>https://virgool.io/@ayat_nattaj/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D9%87-nvvc7mmsluwe</link>
                <description>- منتظر چی‌ای؟- منتظرم اتفاق بیافته.- که چی بشه؟- که حالم خوب شه.- مثلا چی بشه؟- مثلا قلبش برام بزنه.- الان که نمی‌زنه.- کِی می‌زنه؟- بهش نزدیک شی، بهت نزدیک شه، بشناسَتِت، بشناسیش، نگاش کنی، نگات کنه، بهش بگی قلبت براش می‌زنه، اونوقت شاید قلب اونم بزنه.- می‌خوام الان بزنه.- به موقع‌ش می‌زنه.- اگه به موقع‌ش بزنه که دیگه اتفاق نیست!- ینی چی؟- مثلا الان درو باز کنم ببینم برف اومده همه‌جا سفیده.- که چی بشه؟- که حالم خوب شه.- خب الان که سفید نمی‌شه!- کِی می‌شه؟- زمستون شه، سرد شه، هوا قرمز شه، ابر شه، برف بیاد، هِی بیاد، بخوابی، پاشی، سفید شه.- می‌خوام الان سفید شه.- به موقعش سفید می‌شه.- اگه به موقع‌ش سفید شه که دیگه اتفاق نیست!- آره، نیست.- من الان می‌خوام سفید شه.پسر غیر آکادمیک </description>
                <category>آیت نتاج</category>
                <author>آیت نتاج</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 22:29:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالم خوبه؟ حالم بده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ayat_nattaj/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-eaiiypmlcf9l</link>
                <description>چشامو باز می کنم، پنج دیقه مونده تا صدای آلارم گوشیم دربیاد،حالم خوبه.امروز به همه کارام می‌رسم. پتو رو می‌دم کنار، پا می‌شم، یادم میاد به گُلا آب ندادم. حوصله ندارم برم پارچو آب کنم. اون سه تا گلدون وسطیام واسه همین خشک شدن. نگاشون می‌کنم،حالم بده. به زور لباسامو تنم می‌کنم. موهامو درست نمی‌کنم، عطر نمی‌زنم. از در که می‌رم بیرون بارون میاد، دو قطره می‌ریزه رو صورتم، یادم میاد؛شهر زیر پامه، دود سیگارش وسط خنده می‌پره تو گلوش سرفه‌ش می‌گیره. می‌خنده، می‌خندم.حالم خوبه.هندزفریمو می‌ذارم، راه میُفتم. می‌گه «تو بارون که رفتی...»صداش غم داره ها، ولی یه جوری می‌گه غمت نمی‌گیره. باهاش می‌خونم. به خیابون نگاه می‌کنم، به ساختمونا، به آدما، با چتر، بی چتر. امروز حتما همه کارام زود تموم می‌شه، تهشم وقت اضافه میارم میرم دوستامو می‌بینم. می‌ره آهنگ بعدی. مگه این آهنگو پاک نکرده بودم؟! از کجا اومد؟! می‌گه «رنگ آسمون کبود...تو ی تهرون پُرِ دود، دیدی دلم وا نشد، از آخرین باری که گرفته بود...»حوصله ندارم گوشیمو از جیبم در بیارم بزنم آهنگ بعدی، دستام خیس می‌شه. می‌ذارم بقیه‌شم بخونه. حالم بده.به ساعتم نگاه می‌کنم، بیست دیقه وقت دارم که برسم. فکر می‌کنم که اگه برسم دقیقا چی می‌خواد عوض شه؟ نمی‌خوام برسم. اولین کافه‌ای که می‌بینم می‌رم تو. فنجون قهوه و زیر سیگاریمو می‌ذاره رو میز. زمان وامی‌سه.حالم خوبه.هرکاری که قرار بود بکنم دیگه زمانش گذشته. عیب نداره. فردا به همه‌شون می‌رسم. عوضش وقت دارم برم دوستامو ببینم. زنگ می‌زنم بهشون بیان اینجا. نه اصلا دلم یه کم موتور سواری می‌خواد. بارونم که بند اومده. می‌رم خونه موتورو برمی دارم می‌رم دنبالشون.«تاکسی؟»می‌شینم تو ماشین. می‌گه «خیلی وضعیت بده نه؟»چیزی نمی‌گم. کاش حرف نزنه. گوش نمی‌دم ولی صداشو می‌شنوم. سعی کردم نفهمم چی می‌گه ولی وقتی رسیدم جلو درِ خونه حس کردم؛حالم بده. کسی نیست، تلویزیونو روشن می‌کنم، می‌رم تو اتاق. سوییچو پیدا نمی‌کنم. شاید تو جیب اونیکی شلوارمه. نمی دونم. ولش کن. یکی دیگه از گُلام خشک شده. مهم نیست. دراز می‌کشم، صدای تلویزیون میاد، فوتبال داره. پامی‌شم می‌رم تو هال. اگه این بازیو ببریم میریم صدر جدول. حالم خوبه. کتریو می‌ذارم رو گاز، با دو تا ذغال. صدا رو زیاد می‌کنم. تنباکو رو می‌چینم.نیمه اول تموم می‌شه. پونزده دیقه وقت دارم. گوشیمو برمی‌دارم، نوشته «امروز تشریف نیاوردید مشکلی پیش اومده؟»نمی‌خوام جواب بدم. «داداش امشب هستی ببینیمت؟»حالم بده.می‌رم تو اتاق، دراز می‌کشم. نور لامپ بالا سرم چشامو می‌زنه ولی می‌تونم باهاش بخوابم. چشامو می‌بندم؛پسر غیر آکادمیک</description>
                <category>آیت نتاج</category>
                <author>آیت نتاج</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 21:34:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دوچرخه ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@ayat_nattaj/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-pa00mz74giga</link>
                <description>امروز از همون روز خوباست. با اولین زنگ ساعت از خواب پا شدم. صورتمو که شستم، حتی قبل اینکه شروع کنم با موهام ور برم تصمیمو گرفته بودم. این دفعه دیگه می‌تونم. اون عوضیِ قدبلندم واسم مهم نیست. دیروز خیلی بهش نزدیک شدم. حتی وقتی از جلوی در کافه رد می‌شدم سرعتمو کم کردم تا از پشت پنجره ببینمش. قسم می‌خورم که دیدمش. همیشه رو همون صندلی کنار پنجره می‌شینه، موهاشم از پشت می‌بنده. با یه کشِ صورتی روشن. همیشه بهش می‌گفتم کشِ صورتی به موهای بِلوندش نمیاد. اونم عصبانی می‌شد و سیمِ بوق دوچرخه‌مو از ته می‌کَند. همیشه یه مشت سیم اضافه تو کشوم داشتم. هرروز بعدازظهر وقتی از مدرسه برمی‌گشت تا خونه دنبالش می‌کردم. وقتی می‌رسید می‌پیچیدم جلوش و از لباساش ایراد می‌گرفتم، مسخرش می‌کردم. یه بار بهش گفتم پیرهنی که تنش کرده خیلی دهاتیه. پسر خیلی عصبانی شد. می‌دونستم الان حرصشو سر دوچرخه‌م خالی می‌کنه. آخه می‌دونست خیلی دوچرخه‌مو دوست دارم. بهم نگاه کرد، چشماش از عصبانیت داشت از حدقه می‌زد بیرون. دوید سمتم. منم شروع کردم رکاب زدن و انگار که ازش ترسیده باشم فرار کردم. دنبالم اومد. پسر خیلی نفس داشت. کُلِّ راهو تا باغ عمو سام دنبالم اومد. راستش خودم دیگه خسته شده بودم. گفتم بذار بیاد، فوقش یه سیم دیگه از دوچرخه‌م می‌کنه، شب درستش می‌کنم. وقتی وایسادم دیدم خورده زمین لباسش گیر کرده به حصارای دورِ باغ. رفتم کمکش کردم. خب آخه وقتی لباسش گیر کرده باشه که نمی‌تونه دنبالم کنه. نمی‌دونم چرا خیلی ترسیده بود. نفس نفس می‌زد. شاید فکر می‌کرد گم شده. بهش گفتم نترس من راهو بلدم. دستشو گرفتم، بلندش کردم، نشوندمش رو میله وسط دوچرخه‌م. اولاش حرف نمی‌زد. هنوز داشت از ترس می‌لرزید. وقتی نرده‌های سفید حیاط خونه‌شونو از دور دید تازه ترسش ریخت. بهم گفت رنگ دوچرخه‌م خیلی مسخره‌ست. گفت کدوم احمقی دسته فرمون دوچرخه‌شو صورتی می‌کنه! هنوز کُلّی راه مونده بود برسیم که پرید پایین. گفت اگه صاحب اون باغه بفهمه دستشو گرفتم می‌کُشتَم. گفت وقتی دنبالش می‌کنم حواسم باشه عمو سام نبینتَم. وقتی داشت می‌رفت بهش گفتم «مگه دسته فرمون دوچرخه خودت چه رنگیه؟»گفت «من دوچرخه ندارم»وقتی می‌دوید باد تو پیرهنش می‌پیچید. دکمه‌های پشتش‌م تا پایین کمرش اومده بود. پیرهنه براش گشاد بود. آخه کدوم مادری همچین پیرهنی تنِ بچه‌ش می‌کنه.فکر کنم دیگه آماده‌م. همیشه از مو درست کردن بدم میومد. هیچوقت اونجوری که می‌خوای وانمیسته. ولی من نمی‌ذارم چندتا تار موی لعنتی روزمو خراب کنه. امروز دیگه روز منه. امروز دیگه هیچی نمی‌تونه جلومو بگیره. خیلی دوست دارم اون کفشمو که تو نور برق میزنه بپوشم. ولی حیفه، وقتی طولانی رو دوچرخه رکاب بزنی کفشت داغون می‌شه. می‌ذارمش تو کیفم جلو کافه عوضش می‌کنم. آخ پسر داشت یادم می‌رفت قلم مورو بردارم. همیشه وقتی شبا می‌ذارمش گوشه پنجره که خشک شه یادم می‌ره صبح برش دارم. از همون اولم که خریدمش هردفعه یادم می‌رفت برش دارم. یادمه یه دفعه تا جلوی مدرسه‌ش رفتم ولی این قلم موی لعنتی یادم رفته بود. مجبور شدم برگردم خونه برش دارم. همیشه یه کمی زودتر می‌رفتم و از مغازه رنگ‌فروشی پشت مدرسه یه قوطی رنگ می‌خریدم، دسته فرمون دوچرخه‌مو قبل از اینکه بیاد بیرون رنگ می‌کردم، وامیسادم خشک شه. مدرسه که تعطیل می‌شد میومد جلوی همون مغازه رنگ‌فروشی، سوارش می‌کردم می‌بردمش سمت خونه‌شون. همیشه از اینکه رنگ دسته فرمون دوچرخم خشک نشده بود غُر می‌زد. خب آخه نمی‌تونستم زودتر از اون برم اونجا بدم رنگش کنن. باید تا ظهر تو باغ عمو سام میوه می‌چیدم تا پول رنگ خریدنو بهم بده. تازه اگه زودترم می‌رفتم اصلا اون رنگ‌فروشیه باز نمی‌کرد. یارو تنبل‌تر از این حرفا بود، شکم سیری کار می‌کرد. وقتی نزدیک خونه‌شون می‌شدیم مثل همیشه می‌پرید پایین، ازش می‌پرسیدم نظرش درباره رنگ جدید دسته فرمونم چیه، اونم همونطور که داشت می‌دوید داد می‌زد می‌گفت «هنوز به نظرم احمقانست!»لعنتی انگار هیچ رنگیو دوست نداشت!خوب شد این قلم مو رو یادم نرفت. از این جا تا شهر کُلی راهه، نمی‌تونستم دیگه برگردم برش دارم. اون موقع که مدرسه می‌رفت من کارم راحت‌تر بود؛ کافی بود باغ عمو سامو رد کنم، بپیچم به چپ، از جلوی مدرسه رد شم و تو کوچه پشتش منتظر بمونم. الان وقتی این باغو رد می‌کنم تازه اول راهه! از وقتی دانشگاه قبول شده حصارای دور باغ درختای عمو سام‌م برداشتن. هر دفعه که از اونجا رد می‌شم حس می‌کنم درختاشم کم شده! شایدم از وقتی اون ماشین زرده که همیشه وسط همین باغه بود زد به دوچرخه‌م و نیم متر پرت شدم تو هوا عقلمو از دست دادم! مامانم می‌گه دیگه از به هوش اومدنم ناامید شده بودن. می‌گه وقتی بعدِ شیش سال به هوش اومدم، هرروز تو اتاقم رنگارو ترکیب می‌کردم و رنگای جدید می‌ساختم. اونام به حال خودم ولم کرده بودن. می‌گفتن «همین که زنده مونده باید خدارو شکر کرد. حالا عقلش یه کم پاره سنگ برداشته مهم نیست حتما یه حکمتی توش هست»از اون کارا که خدا می‌کنه و هیچکی‌م نمی‌دونه چرا. لابد خودش می‌دونه. آخه اون همیشه می‌دونه چیکار داره می‌کنه. شک دارم حواسش نبوده باشه و اون روز که جلو رنگ‌فروشی منتظر بودم ترمز ماشین عمو سام اتفاقی بریده باشه. حتما حواسش بوده. اون می‌دونه چیکار داره می‌کنه.خب دیگه دارم می‌رسم. این رنگه رو تازه ساختم. طلایی رو با صورتی کم‌رنگ قاطی کردم. یه کمی تینر ریختم و همش زدم. هر چند دیقه یه بار باید همش بزنی که ته‌نشین نشه. یه ساعت دیگه از تو کافه میاد بیرون. اگه الان شروع کنم رنگ بزنم تا اون موقع خشک می‌شه.امروز دیگه می‌رم جلو بهش سلام می‌کنم. می‌گم نظرش درباره رنگ جدید دسته فرمون دوچرخه‌م چیه. من از اون عوضی نمی‌ترسم، هرچقدرم که قدش مثِ درختای باغش بلند باشه. چیکار می‌خواد بکنه؟ واقعا که نمی‌کُشَتَم. تازه اون که نمی‌دونه من دست کَتیو گرفتم. اصلا اگه بَده چرا خودش دستشو می‌گیره؟ خودم اون روز دیدم تو کافه نشسته بودن دستشو گرفته بود. تازه وقتی‌م از کافه میان بیرون دستشو می‌ندازه دور کمرش. اصلا واسه چی باید از اون عوضی دراز بترسم؟ واقعا که نمی‌کُشَتَم. تازه اون که ندیده من دست کتیو گرفتم. اگرم دیده باشه می‌گم داشتم کمکش می‌کردم. دروغ که نمی‌گم. وقتی یکی می‌خوره زمین پیرهنش گیر می‌کنه به حصار کمکش می‌کنی دیگه.پسر چه رنگ مزخرفی. به نظر خودم‌م احمقانه شده. گفتم نباید زیاد از اون طلاییه بریزم. کدوم احمقی دسته فرمون دوچرخه‌شو صورتی می‌کنه؟ بهتره برگردم، فردا یه رنگ بهتر درست می‌کنم.پسر غیر آکادمیک</description>
                <category>آیت نتاج</category>
                <author>آیت نتاج</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:33:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>