<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های aydin shakoori</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aydinshakoori</link>
        <description>چه زیباست وقتی تنها من می‌مانم و قلبم، و تنهایی که با نوک قلمم بر صفحه‌ی سفید دفتر نقش می‌بندد؛ گویی هر خط، زمزمه‌ای از دلتنگی‌ها و رویاهایم است که جان می‌گیرد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:25:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/576652/avatar/cC7Bg8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>aydin shakoori</title>
            <link>https://virgool.io/@aydinshakoori</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سردرگمی</title>
                <link>https://virgool.io/@aydinshakoori/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-xsne9sk45fyr</link>
                <description>در دنیایی پر از وهم و خیالِ سنگینبه دنبال یک سایه‌ی گنگ می‌روم و می‌روم و می‌رومسایه‌ای که نه صورت دارد، نه صدا، فقط می‌کشدَم جلومی‌روم و می‌روم تا برسم به یک درِ سیاهِ بزرگدر را باز می‌کنم و وارد می‌شوم و می‌شوم و می‌شومدر کنار همان سایه‌ی زیبا می‌ایستم و می‌ایستم و می‌ایستمپاهایم خسته‌اند، ولی نمی‌توانم بنشینمدستم را دراز می‌کنم که لمسش کنم، دستم از او عبور می‌کندمثل دود است، مثل خاطره استبا همان پاهای خسته به عمقِ تاریکی می‌روم و می‌روم و می‌رومهر قدم که برمی‌دارم، خاطره‌های پوسیده بیدار می‌شوندصدای شکستنِ استخوانِ روزگارِ مرده می‌آیدتلخ است، سیاه است، بوی مرگ می‌دهدمی‌ترسم و می‌ترسم و می‌ترسم، ولی عقب نمی‌کشمدر انتهای این راهِ بی‌پایان، ناگهان خودم را می‌بینمیک بچه‌ی کوچک، تنها، نشسته در گوشه‌ی تاریکیبا چشم‌هایی که پر از سوال است و پر از اشکدستم را به طرفش دراز می‌کنم، او هم دستش را دراز می‌کنددستمان به هم نمی‌رسد، فقط هوا را می‌شکافیمبه دنبال یک ذره امید می‌گردم و می‌گردم و می‌گردمامیدی که انگار مرده، خاک شده، زیر پای خودم دفن شدهدیگه چیزی پیدا نمی‌کنم، فقط سکوت و سرماناگهان از دل این خوابِ سیاه می‌پرم و می‌پرم و می‌پرمچشم‌هایم را باز می‌کنم، قلبم تند می‌زندحالا خوابم یا بیدار؟در رویا بودم یا همین الان هم هنوز در رویام؟در راه دیدارِ خودمم یا گم شده‌ام برای همیشه؟زنده‌ام یا فقط یک جسمِ بی‌جان که نفس می‌کشد؟انسانم یا فقط یک حیوانِ بی‌آزار که راه می‌رود؟نمی‌دانم و نمی‌دانم و نمی‌دانمولی باز بلند می‌شوممی‌روم و می‌روم و می‌رومتا بالاخره پیدا کنم و پیدا کنم و پیدا کنمتا بفهمم و بفهمم و بفهممکه من کی‌ام... یا اصلاً هستم؟</description>
                <category>aydin shakoori</category>
                <author>aydin shakoori</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 05:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکسته در آیینه‌ی خویشتن🪞💔</title>
                <link>https://virgool.io/@aydinshakoori/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86%F0%9F%AA%9E-lgdjgtr5v4uc</link>
                <description>به هر جا روم، سایه‌ام با من است غمی خفته در جان خویش همدم من است نگاهم به تصویر خود مات و مبهوت شددل از  دیار خویش بیزار و مجنون شدنه آیینه رحمی به من کرده است نه این دیار کمکی به من کرده است شدم دشمن خویش، بی‌هیچ گناهدر زندان خود مانده‌ام بی‌پناه در دیوان شب‌ها، فقط سایه‌امنمانده‌ست زخمی در این سینه‌امکجای جهانم، من این‌گونه‌ ام؟ که حتی ز خود نیز درمانده ام؟ نه راهی به سوی رهایی مانده است نه مرهمی به جز تاریکی برایم مانده است</description>
                <category>aydin shakoori</category>
                <author>aydin shakoori</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 16:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان شکست و ساختن، جایی برای بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@aydinshakoori/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-qkrne2k9j3jd</link>
                <description>روزگار را می‌توان بخشید، نه به خاطر تمام سختی‌هایی که بر سر راهم گذاشت، نه به خاطر آن تنهایی‌های بی‌انتها و تلاش‌های بی‌ثمر، بلکه به خاطر آرامشی که پس از طوفان‌ها به ارمغان آورد. به خاطر اینکه مرا واداشت خودم را پیدا کنم، راه و رسم شکستن و از نو ساختن را بیاموزم. به خاطر اینکه از انسانی ضعیف، کوهی استوار ساخت؛ راه زندگی را نشانم داد. یادم داد به چه کسانی اعتماد کنم و از چه کسانی فاصله بگیرم؛ به چه کسانی لبخند بزنم و به چه کسانی نه. آموخت که کجا باید دلم را سنگ کنم و کجا نرم. و در نهایت، یادم داد که هر روز به خودم یادآوری کنم که کیستم و در این مسیر، چه می‌کنم... </description>
                <category>aydin shakoori</category>
                <author>aydin shakoori</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 23:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر بی انتها در قطار تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@aydinshakoori/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-zhsr89sdez0r</link>
                <description>من یک مسافرم، با کوله‌باری که هر روز از این سو به آن سو می‌کشم. وقتی سوار قطاری می‌شوم که مسیری بی‌حد و مرز پیش رویش گسترده است، نگاهم به بیرون خیره می‌ماند؛ به بیابان‌های وسیع و شن‌هایی که با هر نسیم به رقص درمی‌آیند، جایی که تنهایی معنای واقعی خود را پیدا می‌کند. حرف‌هایی که در سینه‌ام گره خورده‌اند، در این خلوتی بی‌انتها زمزمه می‌شوند و زبانم را خشک می‌کنند. اینجا، در این سکوت، خود واقعی‌ام را می‌بینم؛ یک مسافر، در مسیری که از روشنایی به دل تاریکی بی‌انتها می‌رسد، از میان غم و شکست عبور می‌کند. سفری که هیچ اعتماد و هیچ هم‌سفری در آن نیست؛ تنها من هستم و سایه‌ام. آری، من معتاد به تنهایی خود شده‌ام.</description>
                <category>aydin shakoori</category>
                <author>aydin shakoori</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 11:38:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در گرداب تکرار</title>
                <link>https://virgool.io/@aydinshakoori/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-xoy8nb7hm8mc</link>
                <description>صبح‌ها که بیدار می‌شوم، با چشمانی نیمه‌باز به بیرون پنجره خیره می‌شوم؛ جایی که سکوتی سنگین حکم‌فرماست، و دنیا در حال دم و بازدمی است، انگار که برای لحظه‌ای دارد از خواب بیدار می‌شود. آری، روزی تازه آغاز شده، اما چه تفاوتی دارد؟ باز هم همان روزهای تکراری، همان کارهای تکراری، نگاه‌های بی‌روح و چشمان خسته مردمی که مثل سایه‌های بی‌جان در خیابان‌ها رفت‌وآمد می‌کنند. انگار همگی به ماشین‌هایی بی‌احساس بدل شده‌ایم، به امید اینکه شاید این بار چرخ زندگی بچرخد؛ اما چه فایده؟ هر چقدر هم که تلاش کنیم، گویی در گردابی از تکرار بی‌پایان گرفتار شده‌ایم، جایی که زمان ایستاده و تنها چیزی که باقی مانده، تکرار و تکرار و تکرار است...</description>
                <category>aydin shakoori</category>
                <author>aydin shakoori</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 01:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته‌ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@aydinshakoori/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-xjeujwnn8aeb</link>
                <description>خسته‌ام از قضاوت‌های بی‌رحم  از اینکه همیشه خودم بودم، اما نادیده  خسته‌ام از دلِ مهربونم  که هر زخمی رو با لبخند پنهون کرد.  رفیقایی که رفاقتِ سال‌ها رو گذاشتن کنار  انگار که هیچ نبود، انگار خاطره‌ای نیست  من موندم و کیسه بوکسِ خالی  من موندم و مشتی که پر از درد و حسرت. زمزمه‌هاشون حالا تیر به قلبمه  هر حرفی، هر قضاوتی منو می‌شکنه  این کلمات منو می‌بلعه، از درون می‌خورم  و هر لحظه، به تاریکی نزدیک‌ترم. خسته‌ام از اینکه دوستی‌ها رنگ باختن  از اینکه هر نگاهی، زخمی شد روی روحم  خسته‌ام از اینکه هیچ‌کس نفهمید  این خستگی که هر روز عمیق‌تر توی سینمه. رفیقایی که بودن، سال‌ها، کنارم  حالا فراموش کردن، دور شدن، و قضاوت کردن  من موندم و مشتایی که حسرت می‌کوبن  من موندم و این دل، که حالا بیشتر از همیشه خسته‌ست. من و خاطراتی که سنگین‌تر از دردن  من و تاریکی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شه  و من موندم، با خودم و این تنهایی  که هر روز عمیق‌تر فرو می‌ره تو وجودم...</description>
                <category>aydin shakoori</category>
                <author>aydin shakoori</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 01:37:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>