<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ayE</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ayemiyh</link>
        <description>«شاید روزی از نوشتن برای همیشه منصرف شوم..
 اما امروز هنوز قلم از آنِ من است.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:21:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4424006/avatar/7WDrhb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ayE</title>
            <link>https://virgool.io/@ayemiyh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیه هستم؛ روایت کننده آهویِ سیاه..</title>
                <link>https://virgool.io/@ayemiyh/%D8%A2%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-z5gdr6yafb9f</link>
                <description>وطن، زخمی است که بر جانم نشسته و من، با هر تپشِ قلبم، دردِ آن را حس می‌کنم. این لرزشِ دست‌هایم، نه از سرِ سرما، که از سنگینیِ همین درد است. نفس می‌کشم، اما گویی هوایِ سردِ گور را در ریه‌هایم دارم. در چنین عالمی، ذهنم جز اندیشه‌یِ وطن، واژه‌ای دیگر دریافت نمی‌کند.داستانِ ‘آهویِ سیاه’ سال‌هاست که در سینه‌ام چون رازی نهان، نجوایی می‌کرد. اما حالا، گویی زمانِ فاش شدنش فرا رسیده؛ پیش از آنکه این درد، مرا نیز با خود به سکوتِ ابدی بکشاند. با دستانی لرزان و ذهنی درگیرِ وطن، آن را برایتان روایت می‌کنم، باشد که این روایت، مرهمی باشد بر زخم‌هایِ شما، همانطور که نوشتنِ آن، مرهمی بود بر زخم‌هایِ من..به نام خدا و برای دل آهوی‌سیاه که در تاریکی هنوز می‌تپدشاید در جهانی دیگرمحبوب‌ترین فرزندت باشم،نه اولین قربانی‌ات.شاید سهمم همان نگاه گرمی بودکه هرگز نصیبم نشد،این‌جا...خانه‌ای است که چراغ دوست داشتنت هیچ‌وقت روشن نشد.و من در تاریکی‌اش بزرگ شدم..ساعت ده صبح بود، اما سنگینیِ خوابِ یک‌ساعته بر جانم چنگ انداخته بود. انگار خورشید، نه منبع نور، بلکه خون‌خوارِ جانِ خسته‌ام شده بود؛ حتی بیدارباشِ سحرگاهی‌اش هم جرأتِ برخاستن از تخت را از من می‌گرفت.اتاقم، بازارِ آشوبِ روزهایم بود؛ صحنه‌ای از بی‌نظمی که انرژیِ اندکِ باقی‌مانده‌ام هم توانِ سامان دادنش را نداشت. می‌دانستم فردا، این چرخه دوباره تکرار خواهد شد.برخوردِ آبِ سرد با صورتم، مثل سیلی بود؛ هم آزارنده، هم نوشدارویی موقت. اهمیتی نداشت. تیک زدنِ این کارِ روتین، تنها راهِ مقابله با دردی بود که از قلبم به دندان‌هایم سرایت کرده بود؛ گویی مغزم در میانِ حفره‌های دندانم تقسیم شده بود و هر درد، تمامِ وجودم را به تسخیر درآورده بود.روزمرگی، با همان نظمِ بی‌رحمانه‌اش پیش می‌رفت: شستنِ ظرف‌های چرب، آماده کردنِ صبحانه‌ی بچه‌ها، و پختنِ ناهار برای والدین. دستکش‌های گشادتر از دستانم را به دست کردم و به جنگِ لکه‌ها و چربی‌ها رفتم. ای کاش این ظرف‌ها، هوشِ یادگیری داشتند؛ کاش خودشان را می‌شستند و از پسِ خود برمی‌آمدند. آیا آنقدر زنده می‌ماندم که شاهدِ این معجزه باشم؟«نیما… نیکا… صبحونه حاضره.»تخم‌مرغ‌ها، مثل همیشه، کم‌نمک بودند؛ حداقل برای من. نمک، زهرِ زخم‌های کهنه‌ام بود و بی‌توجهی‌ام به آن، گواه همین زخم‌ها. نیما با هیجان از فوتبال و بازیِ جدیدِش می‌گفت و نیکا از رویاهایش در مدرسه. صداهایشان در فضایِ آشپزخانه می‌پیچید، اما گوشِ من، تنها به زمزمه‌هایِ درونی‌ام، گوش سپارده بود.«الو؟ مامان؟»«جانم؟»«به جز گوشت چرخ‌کرده، چیزی توی یخچال نیست. چی درست کنم؟»«خب، هرچیزی که می‌تونی، با همون درست کن.»«ولی… دیروز کتلت درست کردم!»«مامان جان، هرچیزی شد درست کن. وقت ندارم. نیما و نیکا خوبن؟ غذاشون رو خوردن؟»انگار جایگاهِ من در زندگی‌اش، فراتر از یک زباله‌ی فراموش‌شده نبود؛ این حقیقتِ تلخ، دیگر مرا نمی‌رنجاند. درِ یخچال را باز کردم. رب انار، خیره به من، گویی رازی را در دل داشت. حافظه‌ام جز «کباب ترش» هیچ غذایی را به یاد نمی‌آورد. دو پیاز کافی بود، اما همین پیازها، اشکِ چشمانم را سرازیر کردند؛ گویی حرف‌های ناگفته‌یِ درونم، در تندیِ بوی‌شان خلاصه شده بود.پیازها را با گوشت و ادویه کوبیدم. هر فشارِ مچ دستم بر گوشت، خشمِ سال‌ها را در مشت‌هایم فشرده می‌کرد. زورم به دنیا نمی‌رسید، اما به این توده‌یِ بی‌جان چرا. همین پیروزیِ کوچک، آرامشی گنگ به من می‌داد. اجاق، شعله‌ور شد و برای لحظه‌ای، برقِ زندگی در چشمانم درخشید؛ انگار همین شعله‌یِ کوچک، شمعِ وجودم بود.سفره، رنگین‌تر از همیشه، آماده‌یِ سرو بود. سالاد و ماست، در رقابتی شیرین برای جلبِ توجه، خودنمایی می‌کردند.«دستت درد نکنه بابا، خیلی خوشمزه به نظر میاد.»«دستت طلا آبجی، عالی شده.»«خدا قوت آهو جان، دیگه کدبانویِ خونه شدی!»نگاهم به دست‌هایم افتاد. لاغر، سفید، با رگ‌هایِ برجسته؛ یادآورِ جملاتِ بوکفسکی:من با استعداد بودم. یعنی هستم،بعضی وقت ها به دست هایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم.یا یک چیز دیگر، ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند،چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند…دست هایم را حرام کرده ام.همینطور ذهنم را … این دست ها باید برایِ نواختنِ تارِ ویولن زخم می‌شدند، نه تیغِ چاقوهایِ بی‌رحم. باید عطرِ گواش و آبرنگ می‌دادند، نه بویِ پیازِ داغ. باید از هنرِ انگشتانم بر کاغذ، تحسین می‌شنیدم، نه طعمِ غذا. این دست‌ها، بیش از حد حیف شده بودند. شاید در زندگیِ بعدی… شاید هم نه.با بهانه‌یِ «گرسنم نیست»، به سمتِ اتاقم قدم برداشتم. دانشگاه منتظرم بود، اما پیش از آن، باید نقابِ دروغینم را بر چهره می‌زدم؛ نقابی برایِ پنهان کردنِ درماندگی. آینه، منتظرِ قضاوت بود: «چقدر رنگت پریده!»، «جوش‌ها رویِ گونه‌ات تلنبار شده‌اند!»، «موهایت دیگر مثلِ سابق در باد نمی‌رقصند!»نمی‌دانم این نمایشِ روزانه برایِ آینه لذت‌بخش بود یا نه، اما برایِ من…«فقط این سؤال رو فراموش کردم، به خدا!» صدایش لرزید. «ببین… همه‌ش رو درست نوشتم… فقط این یکی غلطه مامان… چرا… چرا سرم داد می‌زنی؟»و دوباره هق‌هقِ کودکانه. دوباره تکرارِ همان کابوسِ آشنا.برگشتم به گذشته؛ به آن روزِ لعنتی. کلاسِ پنجمِ ابتدایی، خانمِ خیاطی. معلمی که انگار از دلِ تاریک‌ترین افسانه‌ها بیرون آمده بود و انگار از وجودِ منِ همیشه در تلاش، تغذیه می‌کرد. همیشه یک غلط داشتم؛ همیشه مادرم در مدرسه حاضر بود، و این یعنی فریاد، یعنی اشک، یعنی شرمِ بی‌انتها. «فقط یک اشتباهِ کوچک بود! چرا درست‌هایم را نمی‌بینی؟ نیمه‌ی پرِ لیوان کجاست؟» حاضر بودم آبِ پرتقال را به جایِ آب در لیوان بریزم، فقط تا «کسی» نیمه‌ی پرش را ببیند. اما وقتی کسی نمی‌خواست ببیند، چه سودی داشت؟ناگهان از جا پریدم. وقتِ مرورِ خاطراتِ تلخ نبود. آهو، قربانیِ کافی بود. لازم نبود قربانی‌هایِ بعدی بیایند تا «بارانِ رحمت» ببارد. من، آهویِ زخمی، بس بودم.از اتاق بیرون زدم. فریاد کشیدم — بله، من سرِ مادرم فریاد کشیدم. سرِ زنی که نُه ماه، جانش را به جانِ من بافت، و دو سال، شیره‌ی جانش را با میلِ خودش به من هدیه کرد، اما بیست سال، اشک‌هایم به خاطرش جوشید و شادی‌هایم را به بهانه‌یِ «دنیایِ بهتر»، از من دریغ کرد. سال‌ها بود که دل‌شکسته بودم، اما عشق، مثلِ علفی هرز، روزبه‌روز در دلم می‌رویید؛ عشقی که حس می‌کردم حتی آن نُه ماه و دو سال، مرا مدیونِ او نمی‌کرد. مگر من خواسته بودم که او مادرِ من باشد؟ مگر از او خواسته بودم پایم را به این جهانِ پر از درد باز کند؟ نه! و برای همین، غمی که در دلم کاشته بود را نمی‌پذیرفتم.گفت از من متنفر است. از بی‌احترامیَم، از بی‌حرمتی‌ام، از اینکه «آن کسی» که می‌خواست، نبودم. اشتباهی بیش نبودم.اما اشکالی نداشت؛ من به این «نمک» عادت داشتم. نمک گاهی می‌سوزاند، گاهی طعم می‌داد، گاهی شور می‌کرد. اما حرف‌هایِ کسی که تنها عزیزِ توست، جگرت را خاکستر می‌کند.نیکا، گوش‌هایش را گرفته بود و همچنان می‌گریست. نیما، ناراحت از فریادهایِ مادر که چون آواری بر سرِ ما فروریخته بود. شاید هم فقط بر سرِ نیکا. کمتر کسی اهمیت می‌داد که این خانه، این آدم‌ها، چه بلایی سرِ من می‌آورند. آن‌قدر کم… که خودم هم گاهی فراموش می‌کردم احساساتی دارم.ساعت‌ها گذشت، و مثلِ همیشه، همه‌چیز «ختم به خیر» شد. مادر، گونه‌یِ نیکا را بوسید، عذر خواست، مهربان شد… و از او خواست بیشتر درس بخواند تا «مایه‌ی افتخار» باشد. تا بتواند به مادرانِ دیگر «پز» بدهد که کودکش «موفق» است. «موفقِ غمگین».آشنا بود. این همان نقطه‌ای بود که بذرهایِ «ناکافی بودن» در جانم کاشته شد؛ همان لحظه‌ای که سال‌ها بعد، روبه‌رویِ تراپیستت می‌نشینی و با تعجب می‌شنوی: «تو نیازی نداری کاری انجام دهی تا ارزشمند باشی. فقط حضورِ تو کافی‌ست.» و تازه آن روز می‌فهمی، مادرت هرگز تو را «به خاطرِ خودت» دوست نداشته است.مادر خوشحال بود. نیما خوشحال بود. نیکا خوشحال بود.فقط من ماندم، که برایِ هزارمین بار، از رویِ «دل‌رحمی»، بقیه را تشنه‌یِ خونِ خودم کرده بودم.در گوشم، زمزمه‌ای خزید؛ همان صدایِ پیر و لجوج که هر بار دیر می‌فهمیدم، بیدار می‌شد: «باز ساده گذشتی آهو؟ باز خودت را سپرِ بلایِ دیگری کردی؟ چند بار باید بسوزی تا بفهمی این خانه برایِ تو سایه‌ای ندارد؟ آن‌ها تو را نمی‌بینند… فقط وقتی بلند می‌شوی، منتظرند زمینت بزنند.»ده روز از آغازِ آذر گذشته بود، اما آسمان، همچنان تشنه بود. ابرهایِ گریزان، تنها تصویری بودند که خورشیدِ بی‌رحم، با شادیِ غریبی بر زمینِ در حالِ احتضار می‌تاباند.در این شهرِ کوچک، ترافیک، افسانه‌ای بود شنیده نشده. تنها سرگرمیِ من در آن سکوتِ اجباری، ورق زدنِ چهره‌هایِ گذرا بود؛ تا اینکه ناگهان، صدایِ آشنا و گرمِ اِبی، مثلِ موجی از اقیانوسِ خاطرات، در ماشین پیچید:«تو را نگاه می‌کنم، که خفته‌ای کنارِ من…پس از تمامِ اضطراب، عذاب و انتظارِ من…تو را نگاه می‌کنم، که دیدنی‌ترین تویی…و از تو حرف می‌زنم، که گفتنی‌ترین تویی…»غمِ صدای ابی، مثلِ شرابی کهنه، در رگ‌هایم دوید. چطور ممکن بود این گنجینه تا امروز از گوش‌هایم پنهان مانده باشد؟ نگاهی به راننده‌یِ میانسال انداختم؛ مردی حدوداً پنجاه‌ساله، غرق در همان اقیانوسِ موسیقی، درست مثلِ من.کلاویه‌هایِ پیانو، سکوتِ میانِ واژه‌ها را پر می‌کردند. صدایِ ابی همیشه برایم خاص بود؛ انگار نه او بلکه موسیقی، در برابرِ او به زانو در ‌آمده.در دلم، هوسِ حفظ کردنِ کلمات را کردم؛ تا وقتی به خانه رسیدم، تا صبح، با هر نت، اشک بریزم.چرا؟ نمی‌دانم. اما کاش زندگیِ قبلی‌ام، در همان دورانِ طلایی باشد که صدایِ ابی در ایران بود؛ و من، نوجوانی بودم در کافه‌ای دنج، با فنجانی قهوه، که هم‌نوا با او، ترانه‌ها را نجوا می‌کرد.«کاش به شهرِ خوبِ تو مرا همیشه راه بود…راه به تو رسیدنم، همین پلِ نگاه بود…مرا ببر به خوابِ خود، که خسته‌ام از همه‌یِ کَس…که خوابِ بیداریِ من، هر دو شکنجه بود و بس…»ترانه‌یِ ابی به پایان رسید و آهنگِ بعدی، با ریتمی آشنا اما ناآشنا، آغاز شد. صدایِ سوزناک و روشنِ گوگوش، انگار از عمقِ جان برمی‌آمد.«دیگه نمی‌گم دوست دارم… می‌خوام اینو خوب بدونی…حالا که همش دروغ می‌گی… دیگه نمی‌خوام بمونی…»گوگوش می‌خواند؛ از تمامِ وجود، اما با لحنی که زنی تنها، در سکوتِ شب، روایت می‌کند. و بعد، جمله‌ای که سادگی و عشق را در هم آمیخت:«تو آسمون ستاره‌مونو کنار هم گذاشتیم…از کشتیِ کار و زندگی، اون روز خبر نداشتیم…»بی‌اختیار، اشک، دست کشید بر گونه ام. هر ناظری، شکستِ عشقی عمیقی را در من می‌دید؛ اما قلبِ من، مدتی بود که دیگر گنجایشی برایِ چنین دردهایی نداشت.«دخترم؟ حالت خوبه؟»صدایِ پیرمرد، مثلِ نجواهایِ آشنایِ دورانِ کودکی، مرا از میانِ رویاهایِ کافه و سال‌هایِ دور، بیرون کشید. عجیب بود… کسی مرا «دخترم» صدا زده بود. کسی که حتی نامم را نمی‌دانست، اما آن یک کلمه، چون آغوشی کوتاه، تمامِ غریبگیِ این مسیر را در هم شکست.با آستینِ لباسم، اشکِ بی‌اجازه‌ام را پاک کردم. «آره… فقط خسته شدم.»پیرمرد، لبخندی از سرِ درک زد. «آدم که خسته باشه، آهنگ‌ها می‌زنن زیرِ پوستش.»این جمله، از هزاران نصیحتِ بی‌فایده، واقعی‌تر بود. نه سؤالی پرسید، نه کنجکاوی کرد؛ فقط صدا را کمی آرام کرد و دوباره به جاده سپرد.شهری که همیشه در سکوتِ معمولی‌اش نفس می‌کشید، حالا در هیاهویِ عجیبِ آن روز، انگار داشت چیزی را فریاد می‌زد که من، از شنیدنش عاجز بودم.ماشین، جلوتر، در میانِ بوق‌هایِ کلافه و چهره‌هایِ پیاده شده، ایستاد. پیرمرد زیر لب گفت: «تصادف شده.»اما من، نه تصادف را می‌دیدم، نه ترافیک را؛ تنها به این می‌اندیشیدم که چطور یک آهنگ، می‌تواند مرا تا مرزِ فروپاشی بکشاند، و چطور یک جمله‌یِ ساده، چون «آدم که خسته باشه، آهنگ‌ها می‌زنن زیرِ پوستش»، می‌تواند دوباره مرا سرِ پا نگه دارد.نگاهم به پسری افتاد که کنارِ خیابان ایستاده بود. موهایِ فرفری و نیمه‌بلندش را نسیمِ پاییزی نوازش می‌کرد. لباسش ساده بود، اما نگاهش… نگاه‌مان تنها دو ثانیه در هم گره خورد؛ کوتاه، بی‌معنی، اما عجیب‌ترین لحظه‌یِ آن روزِ پر از ناگفته بود. نگاهش، نه کنجکاو بود، نه قضاوت‌گر… فقط انگار می‌پرسید:«حالت خوبه؟»ماشین دوباره حرکت کرد. آن نگاه، از پشتِ شیشه‌یِ غبارگرفته، گم شد.زندگی، دوباره همان شیطنتِ همیشگی‌اش را نشان می‌داد: وقتی از هیچ‌کس و هیچ‌چیز انتظاری نداری، یک نگاه، یک آهنگ، یک جمله… می‌تواند بارِ سنگینِ روزگار را کمی سبک کند.ساعت دو بعد از ظهر، زنگِ آغازِ کلاسی عمومی بود؛ بدترین زمان ممکن برایِ مغزی که در حالِ انفجار بود. نگاهم به لب‌هایِ استاد دوخته شده بود؛ حرکاتِ نامفهومِ دهانش، تنها تصویری بود که به ذهنم می‌رسید، بی‌آنکه صدایِ کلامی به گوشم وارد شود. ذهنم، بی‌اجازه، جایِ استاد را گرفته بود و هزاران حرفِ ناگفته را از زبانِ خودش می‌زد. از سویِ دیگر، پژواکِ صدایِ پدر و مادر، در گوشِ دلم می‌پیچید: تلخیِ انتظارهایِ بی‌پایان، حسرتِ کمبودها، و طعمِ گسِ سرپیچی‌ها…در خانه‌یِ ما، همیشه من مقصر بودم. من، آن کسی که باید «کارِ درست» را انجام می‌داد. اما «کارِ درست» چه بود؟ همان کاری که آن‌ها می‌خواستند، بی‌آنکه ذره‌ای به «من» بیندیشند. منظورم از «من»، همین علایقِ سرکوب شده، افکارِ گمشده، سنِ نادیده گرفته شده، تجربه‌هایِ ناگفته، و خواسته‌هایِ دفن شده در این زندگی بود.چه بی‌رحمانه بود که باید در کالبدِ یک «دهه هشتادی»، با ذهن و روحیه‌یِ «دهه پنجاهی‌ها» زندگی می‌کردم!خودکارِ در دستم، بی‌اراده بر رویِ کاغذِ روبرو می‌رقصید؛ خطوطِ ناهمگون، بازتابِ بالا و پایین شدنِ صدایِ ذهنم بودند، گاهی باریک و محو، گاهی ضخیم و پرخاشگر.منطقم، آرام نمی‌گرفت؛ سکوت، جوابِ این همه هیاهو نبود. از اعماقِ وجودم فریاد می‌زدم: «بس کن! بگذار شب، وقتِ سوگواری باشد!» اما فایده‌ای نداشت. انگار باید خودم را از این مغزِ گرفتار، بیرون می‌کشیدم. نگاهم را به هم‌کلاسی‌ها دوختم؛ سعی کردم بفهمم چه می‌گویند. هر حرفی، هرچند بی‌ربط، از صدایِ همیشه درست اما نابجایِ ذهنم، شنیدنی‌تر بود.دختران قرار بود بعد از کلاس، به کافه‌یِ روبه‌رویِ دانشگاه بروند. من هم موافقت کردم. دلم، طبقِ معمول، هوایِ پاستا کرده بود؛ طعمِ پاستا، می‌توانست برایِ لحظاتی کوتاه، مرا در لذتی گمشده غرق کند و یادآوری کند که زندگی، هنوز هم خوشی‌هایِ کوچک و دم‌دستی برایِ ما کنار گذاشته است. به بشقابِ پاستایِ پیشِ رویم خیره ماندم و سعی کردم با صدایِ برخوردِ قاشق و چنگال‌هایِ اطراف، آرامشی نسبی پیدا کنم.سارا، با صدایی که از دلتنگیِ پیام‌هایِ بی‌جواب می‌لرزید، از پسری حرف می‌زد. محدثه، با هیجانِ دختری که انگار از لابه‌لایِ سریال‌هایِ ندیده، بیرون افتاده بود، داستانی تعریف می‌کرد.من، تنها لبخند می‌زدم.لبخندهایی که برایِ بقا لازم بودند؛ لبخندهایی که نه از شادیِ دل، که از نیاز به پنهان کردنِ حالِ امروزِ صبحم می‌آمدند.رستوران، مملو از جمعیت بود و همهمه‌یِ صداها، فرصتی برایِ فکر کردن نمی‌گذاشت. اما همین شلوغی، بهتر از سکوتِ خانه‌ام بود. نمی‌دانم از چه زمانی، اما مدتی است از سکوتِ خانه می‌ترسم؛ از آن لحظه‌هایی که صداهایِ قدیمی، دوباره جان می‌گیرند و حرف‌هایی را تکرار می‌کنند که دیگر توانِ شنیدنش در وجودم نمانده است.محدثه گفت: «آهو؟ شنیدی چی گفتم؟»سرم را بالا آوردم: «آره… گفتی راجع به… چی بود؟»سارا خندید: «ولش کن، معلومه اصلاً اینجا نیستی.»حق با آن‌ها بود. نبودم.ذهنم، مثلِ همیشه، کانال عوض می‌کرد. ADHD، بی‌رحم‌ترین تدوین‌گرِ دنیاست؛ هیچ‌گاه تو را در یک قاب نگه نمی‌دارد.گاهی چنان خاموشم می‌کرد که انگار حضوری نداشتم،و گاهی آن‌قدر سیلِ کلمات را در سرم جاری می‌کرد که خودم هم از سرعتِ آن‌ها جا می‌ماندم.امروز از همان روزهایی بود که دهانم باز می‌شد و سعی می‌کردم با حرف زدن، خودم را آرام کنم.چیزی از خودم گفتم—یک حرفِ بی‌ربط، یک فکرِ ناگهانی—و آن‌ها با آن لبخندهایِ مودبانه‌یِ «فهمیدم»، سر تکان دادند.اما از نگاهشان، از حس‌شان، فهمیدم که ترجیح می‌دادند ساکت باشم. یک‌جور دل‌پیچه‌یِ گرم، پشتِ دنده‌هایم پیچید.همان تضادِ همیشگی:درون، غوغایی از آشوب،بیرون، نقابی از خونسردی.البته، دیگران می‌گفتند این خصلتِ یک «دی ماهی» است؛ که اغلب خونسردترینند. ولی وای به حالِ آن روزی که به یاد آورند ذاتِ خویش را!ذهنم دوباره به دویدن افتاد؛ بینِ آهنگ‌هایِ تاکسی، آن نگاهِ کوتاهِ هفته‌یِ پیش، و جملاتِ نیمه‌تمامِ پدر و مادر. انگار کسی در سرم نشسته بود و با ریموتِ کنترل، مدام صحنه‌ها را عوض می‌کرد.دوباره به محدثه و سارا نگاه کردم؛آن‌ها همان آدم‌هایِ همیشگی بودند: پُر از حرف، پُر از انرژی، غرق در دنیایِ خودشان، بدونِ ذره‌ای تغییر.و من…من همیشه در لبه‌یِ دنیاها زندگی می‌کردم؛نه کاملاً در جمع،نه کاملاً بیرون از آن.تشنه شدم. پاستایِ ادویه‌دار، همیشه مرا به چند جرعه آبِ خنک دعوت می‌کرد. به سمتِ سردکن رفتم، لیوان را پُر کردم و در همان لحظه، چشمم ناخودآگاه به صندوق افتاد. او آن‌جا بود.یادم آمد. نه فقط آن روزِ ترافیک، بلکه در کلاسِ ادبیاتِ عمومی هم، چهره‌اش آشنا به نظر می‌رسید.صورتش را دیدمو برای یک لحظه خیلی کوتاه—نه آن‌قدر که کسی بفهمد—قلبم مثل شخصی که برای اولین بار داشت رنگ های اطراف را میدید خشکش زد.اما کاری نکردم.نه مکثی، نه نگاه اضافه‌ای، نه خشکی، نه دستپاچگی.حتی پلکم هم تندتر نزد.چنان طبیعی سرم را برگرداندم که اگر کسی صحنه را عقب می‌زد، فکر می‌کرد اصلاً ندیدمش.بلند کردم لیوان را؛انگار تمام تمرکزم روی این بود که آب از لبه نریزد.این همان بازی قدیمی من بود:«کاری کن انگار هیچ‌چیز مهم نیست.»او داشت با صندوق‌دار حرف می‌زد.من اما فقط به کفش‌هایم نگاه کردم و برگشتم سمت میز، انگار که فقط برای پر کردن آب رفته بودم و نه چیز دیگری.لیوان آب را گذاشتم کنار پاستا، یک قاشق دیگر خوردم، و تمام تمرکزم را گذاشتم روی اینکه همان آهوى معمولی باشم؛نه کسی که قلبش از یک نگاه کوتاه جا‌به‌جا شده.نه کسی که هنوز به یک تصویر یک‌هفته‌ای فکر می‌کند.نه کسی که دارد خودش را قانع می‌کند چیزی نبوده، چیزی نیست، و چیزی هم قرار نیست باشد.آخر های پاستا بود و کم کم داشتم احساس سیری میکردم که صدای کشیده شدن صندلی از پشت‌سرمان آمد.سارا وسط جمله مکث کرد، محدثه هم یک لحظه نگاهش از گوشی جدا شد.دو پسر آمدند و درست روبه‌روی میز ما نشستند.همان کافه‌ی کوچک همیشگی، همان میزهایی که همیشه خالی بودند—ولی معلوم بود امروز شانس با من یار نیست.اولی نشست.دومی… همان که نمی‌خواستم ببینمش.بدون اینکه حتی سرم کامل بچرخد، از گوشه چشم دیدمش.همان قد، همان مدل نشستن، همان آرامش که انگار همیشه دارد.اما من حتی پلکم هم نپرید.پاستا را زیر و رو کردم، انگار دنبال چیزی گم‌شده می‌گشتم.محدثه دوباره ادامه داد:«بعد بهش گفتم خودت گفتی..»صدای پسرها شروع شد.یکی‌شان خندید.او هم چیزی آهسته گفت که فقط دوستش شنید.اما نگاهش…نگاهش درست لحظه‌ای بالا آمد و با من برخورد کرد.نه طولانی.نه آن‌طور که بشود نامش را &quot;خیره شدن&quot; گذاشت.فقط یک نگاه کوتاه، معمولی…یا شاید وانمود می‌کرد معمولی‌ست.من اما همان نسخه‌ای شدم که سال‌ها تمرینش را کرده‌ام:بی‌تفاوت.آرام.مشغول کار خودم.چنگالم را در بشقاب فرو کردم و لبخند کوچک و آرامی زدم—از همان لبخندهایی که قرار بود نشان دهد همه چیز خوب است و هیچ ضربانی درون سینه‌ام تغییر نکرده.سارا آهسته گفت: «آهو؟ چرا یهو ساکت شدی؟»گفتم:چیزیم نیست. دارم فکر می‌کنم.سارا ادامه حرفم را گرفت:« تازگیا خیلی داری کم حرفی میکنی چرا؟ فکر و خیالت خیلی زیاد شده!»و این هم راست بود، هم دروغ.افکارم داشتند مرا می بلعیدند و فاصله کمی با فروپاشی داشتم. حرف نزدن من هم به چشم همه آمده بود انگار نه انگار من همان دختری بودم که اگر لحظه حرف نمیزد آرام نمیگرفت اما حالا..پسر روبه‌رو باز نیم‌نگاهی انداخت.انگار می‌خواست مطمئن شود درست دیده.ولی من همان‌طور ماندم:صدای آرام بشقاب‌ها، بوی قهوه، بخار پاستا… و یک آهو که وانمود می‌کرد هیچ‌کس، هیچ‌جا، تکانش نمی‌دهد.آهوی درونم آهسته گفت:«خوبه… همین‌جوری.نذار بفهمه مهمه.»من هم جرعه‌ای آب نوشیدم و لبخند زدم.مگه مهمه؟اما ته دلم می‌دانستم اگر همین حالا کسی دستم را بگیرد، لرزشش را حس خواهد کرد.محدثه داشت با ناراحتی راجب تکالیف هفته بعد حرف می‌زد و من سعی می‌کردم حواسم را جمع کنم.سارا قاشقش را داخل لیوان یخ‌چای می‌چرخاند و صدای خفیف برخورد یخ‌ها با دیواره لیوان، مثل یک لالایی تکراری توی گوشم می‌پیچید.محدثه ادامه داد: «بچه‌ها بعد اینجا بریم یه سر کتابخونه؟ یا دیر میشه؟»سارا گفت: «من هستم. آهو؟»خواستم بگویم آره—اما صدای آهو درونم گفت:«آروم. الکی هیجان‌زده نشو. حتی به خودت.»پس فقط گفتم:باشه… میام.و در همان لحظه، از آن‌طرف میز،بی‌صدا…بی‌هیچ دلیلی…او دوباره نگاه کرد.نه بلند.نه واضح.فقط آنقدر که من بفهمم:یکی این وسط، سعی داشت وانمود ‌کند که هیچ‌چیز مهم نیست—دقیقاً مثل من.ولی گویا موفق نبوده.. به کتاب داخل دستم خیره شدم. زیبای سیاه! فکر کنم ارزش خواندن را داشت.بچه ها کتابخانه را ترک کرده بودند و حتی خود کتابخانه هم نیمه خالی بود.ولی من تصمیم گرفتم تا حد امکان از خانه دوری کنم.کنار پنجره نشستم.صدای باد که در میان شاخه ها میوزید،سکوت کتابخانه را درهم میشکست.کتاب همچون لقمه آماده منتظر بود تا بخوانمش ولی مغزم تصمیم بر بی تمرکزی گرفته بود.از آن روز ها بود که هرچه میخواندم نمیفهمیدم.سرم را بالا گرفتم و چند نفس عمیق کشیدم.ولی چیزی عوض نشد.چشم هایم را بستم و دم... بازدمدوباره دم... بازدمو دوباره.. دوباره _اگه حوصله خوندنشو نداری بدش به من.صدای پسر هودی پوش در ذهنم پیچید و نگاهمان دوباره قفل شد.همان لباس ها تنش بود و انگار .. مرا دنبال کرده بود._سلام!.. دوباره دیدمت..لحنم ساده بود، اما سرشار از آرامشی که نمیدانستم متعلق به چه کسی بود و من از کجا دزدیده بودمش.شاید از خودش! آرامشش ستودنی بود.لبخندی زد، همان لبخند خونسرد همیشگی:–آره، دوباره…از روی صندلی برخواستم و رو به پنجره ی آینه ای مقنعه ام را مرتب کردم._امیدوارم ماشینت توی ترافیک گیر نکرده باشه!لبخندی زد و بدوت اینکه ببینمش حسش کردم:_اوه نه، تو چطور؟«من داشتم تلاش می‌کردم بفهمم دنیا هنوز داره بهم نگاه می‌کنه یا نه!»کمی مکث کرد، بعد لبخندی زد که انگار برای خودش هم خنده‌دار بود:_حالا که این‌طور گفتی… شاید هنوز داره نگاهت می‌کنه.آهو درونم از پشت گوشم صدا زد: «آفرین… خونسرد بمون، حرف اضافی نزن. »پسر کنار میزی که کیفم روی آن بود نشست. بدون آن‌که مستقیم نگاه کند، لب زد:–نمی‌خوای بشینی؟_فک نمیکنم مشکلی داشته باشه.داخل کتابخونه، سکوت مرسوم فضا، اما ذهن من پر از صداهای درونی بود: «چرا این‌قدر ساده نگاه می‌کنه؟»، «چطور می‌تونه هیچ عجله‌ای نداشته باشه؟»، «پس کی می‌خواد بفهمه من چقدر تمرین خونسردی کردم؟»مدتی گذشت و من خود را مشغول خواندن کتاب ها، نشان دادم. او هم کتاب مرا برداشت. آرام ورقش زد ولی طوری که صدای ورق زدنش در همه جای ذهنم پر شد.–چرا این کتابو انتخاب کردی؟–یه چیز قدیمیه… از اون داستان‌هایی که آدم‌ها فراموشش می‌کنن. –آها… پس تو هم مثل من دنبال چیزای فراموش‌شده‌ای؟–اگه فراموش‌نشده‌ها مهم بودن، الان ما اینجا نبودیم.آهوی درونم تحسین کنان گفت: «آفرین، پرحرف شدی، ولی هنوز خونسرد. »و من فقط سرم را تکان دادم، انگار که هیچی اهمیتی ندارد. ولی ته دلم می‌دانستم که نگاهش، حتی در همین سکوت، بیشتر از هر جمله‌ای احساسات مرا لمس کرده.سکوت را به هرچیزی ترجیح داد و منم راه خودش را در پیش گرفتم. انگار سکوت کتابخانه هم نشسته بود روی شانه‌هایمان و نمی‌خواست تکان بخورد. من به صفحه‌ی باز کتاب خیره بودم، اما جمله‌ها مثل مورچه‌های بی‌هدف راه می‌رفتند و هیچ‌کدام حاضر نبودند معنی‌شان را تحویلم دهند.او کتاب را آرام بست و با صدایی که نه بلند بود و نه پچ‌پچ، فقط یک‌جور تناسب عجیب با فضای اطراف داشت، حرفی زد که فهمیدم درک کردنم کار پیچیده ای نبوده:–تو خیلی وقت‌ها داری چیزی رو می‌خونی که نمی‌خوای بخونیش… فقط برای اینکه نخوای با فکر خودت تنها بمونی.چشمم بی‌اختیار بالا رفت.خب… این یکی تیر مستقیم بود.آهو درونم گفت: «نذار بفهمه خوردی تو هدف.»پس فقط شانه بالا انداختم:–خب… بعضی فکرها ارزش تنها موندن رو ندارن.او نیم‌لبخندی زد—از همان‌ها که انگار فقط قرار است یک نفر در دنیا آن را ببیند:–ولی بعضی آدم‌ها ارزش شنیده شدن رو دارن… حتی اگه خودشون ندونن.این یکی… عجیب بود. نه شبیه پیچاندن بود، نه شوخی. یک‌جور نگاه کردن زیر سطح حرف‌هایم. و دروغ چرا حس میکردم این مدل صحبت مخصوص بود ولی حوصله بیراهه را نداشتم پس من هم مقابله ‌به‌مثل کردم.آرام، با همان خونسردی همیشگی:–تو همیشه این‌قدر سریع فلسفی می‌شی، یا مخصوص منه؟او دوباره خندید، این بار بی‌هوا، بدون کنترل.–اگه بگم مخصوص توئه، زیاد عجیب می‌شه؟–نه. عجیبش اینه که داری خیلی راحت اعتراف می‌کنی.برای اولین بار مستقیم نگاهم کرد. نه طولانی، نه خجالتی.یک نگاه کوتاه اما دقیق… از آن‌هایی که انگار واقعاً می‌خواهند ببینند، نه فقط نگاه کنند.–من فکر کردم… شاید یه نفر باید بالاخره راحت باشه.آهو توی گوشم گفت: «نفس… نفس… اینجا جا نزن.»و من آهسته، تقریباً بی‌حس:–خب… راحت باش.او چند لحظه مکث کرد، انگار داشت تصمیم مهمی می‌گرفت. بعد باز پرسید:–تو همیشه تنها می‌مونی تو کتابخونه؟–همیشه نه… امروز آره. –می‌تونم دلیلشو بپرسم؟چشمم را از پنجره گرفتم و برگشتم سمتش.این‌یکی سؤال مستقیم بود.و مستقیم‌ها همیشه برای من سخت‌ترند.–چون… امروز خونه‌م شلوغ‌تر از حد تحملمه. و ذهنم… شلوغ‌تر از خونه.او هیچ نگفت. نه دلسوزی، نه واکنش عجیب، نه نصیحت.فقط همان نگاه آرام را نگه داشت.بعد با لحنی که انگار نتیجه‌ی یک مکالمه طولانی در ذهنش بود، گفت:–اگه خواستی… می‌تونی بعضی از شلوغی‌هاشو بدی من نگه دارم.یک لحظه… واقعاً یک لحظه کم آوردم.هل شده بودم و دعا دعا میکردم از روی ظاهرم متوجه آشفتگی آهوی درونم نشود. و مغزم بدون اینکه از من بخواهد یا فرمان دهد جواب داد..شاید یه روز.او لبخند زد، درست مثل کسی که جواب مثبت شنیده، نه یک تعارف خنثی.بعد بلند شد، کتاب را روی میز گذاشت و گفت:–من تا ساعت چهار همین‌جام. اگه خواستی حرف بزنی… یا حتی فقط کتاب ورق بزنی بدون اینکه بخونی.و قبل از اینکه من چیزی بگویم، رفت سمت قفسه‌ها.نه با عجله.نه با مکث اضافه.فقط آن‌قدر آرام… که معلوم باشد می‌خواهد من فکر کنم که این پیشنهاد هنوز روی میز است.من ماندم و کتابی که هنوز هیچ جمله‌اش را نفهمیده بودم…و فکر اینکه شاید امروز، فقط امروز، دنیا واقعاً داشت از پشت شیشه‌ی پنجره به من نگاه می‌کرد.رفت و آمد با اقوام از کار های موردعلاقم بود، خصوصا زمانی که به خانه باز میگشتیم. اگر آن قسمتش که حرفا و حاضر جوابی هایم در مغزم هی فلش بک میخورد و باعث میشد وجودم پر از حرص شود را حذف کنیم،مهمانی بدی نبود. همیشه آن دختر حاضر جوابی بودم که واقعیت را به صورت بقیه تف میکرد.اما خداروشکر هنوز ذهنم مثل یک اتاق درهم‌ریخته بود و میتوانستم آن بخش حرص درار را درون کمد قایم کنم تا بعدا به حسابش برسم.تمام مسیر برگشت، ذهنم داشت مکالمه‌ای را که عصر داشتیم، بازپخش می‌کرد…مکالمه‌ای که از آن سکوت بی‌هدف کتابخانه شروع شد و رسید به یک تصمیم عجیب:این‌که من تا ساعت چهار با او بمانم.یادم می‌آید بعد از چند دقیقه سکوت، خودش شروع کرد به حرف زدن. نه بلند، نه هیجان‌زده. آرام… از آن آرامش‌هایی که آدم را بی‌دلیل و بی‌هشدار، نرم می‌کند.–راستش… امروز حس کردم باید حرف بزنم. نمی‌دونم چرا. شاید چون تو… گوش می‌دی.سرم را کمی کج کردم و سعی کردم تظاهر کنم این حرف روی من اثر ندارد.ولی داشت. خیلی هم داشت.یعنی معمولاً حرف نمی‌زنی؟لبخند زد، همان لبخند نیمه‌ای که همیشه انگار فقط تا نصفه شکل میگیرد.–نه… معمولاً نه. خیلی وقت‌ها آدم‌ها حرف می‌زنن که شنیده بشن. من… ترجیح می‌دم شنیده نشم.اما امروز تصمیم گرفتی شنیده بشی؟ چرا؟به میز نگاه کرد، انگار دنبال جمله‌ای بود که بین خط‌های چوبی گیر کرده باشد.–نمی‌دونم… شاید چون حست، عجله نداره. آدمایی که عجله ندارن… ترسناک نیستن.آهو درونم آرام گفت: «آروم بمون… این‌یکی خطرناک نیست.»من هم فقط گفتم:می‌فهمم چی می‌گی.او کمی مکث کرد، بعد اضافه کرد:–گاهی وقت‌ها آدم دنبال یه لحظه امنه. حتی اگه بیشتر از یک ساعت طول نکشه.ینی برایش امن بودم؟از چند نگاه در تاکسی و کافه این را حس کرده بود؟چرا حس میکنی اون لحظه امن رو دارم؟نگاهش را از میز برداشت و نگاهم کرد. گویا جواب سوالش روی صورتم نوشته شده بود و داشت تقلب میکرد.-نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه ولی چشات آدم رو نمیترسونه!حرفش تعجل بر انگیز بود.خواستم جوابش را بدهم ولی آهوی درونم فرمان داد که الان بهترین جواب سکوت است.توی ذهنم هزار بار جملۀ «اسمت چیه» را چرخاندم، اما فقط نگاهش کردم.او هم هیچ تلاشی برای گفتنش نکرد.انگار اسمش قرار بود یک راز باقی بماند. رازی که دوست داشت هرچه زودتر توسط من برملا شود.تا ساعت چهار، بیشتر او حرف زد و بیشتر من گوش دادم.و عجیب بود… این بار سکوت من سنگین نبود.نیاز نبود حرف بزنم تا حضورم حس شود.کسی نادیده ام نمیگرفت و شنیدن برایم راحت شده بود. مثل راه رفتن در یک اتاق تاریک، اما با کسی که بلد است کجاها قدم گذاشتن امن‌تر است. وقتی به اتاق برگشتم، همان حسِ بینابینی همراه من بود؛نه وابستگی، نه بی‌تفاوتی..یک «چیزی» که نمی‌شد اسمش را گذاشت علاقه،اما نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.نشستم روی تخت، کش مویم را کندم و به سقف نگاه کردم.گفتم:اسمش رو نگفت… چرا نگفت؟آهو درونم جواب داد: «نگفت چون می‌خواست دوباره ببینتت.»همین جمله کافی بود که آرام‌تر نفس بکشم.گوشی را برداشتم، بی‌هدف .پیام های ناخوانده زیاد داشتم ولی حوصله؟ اصلا..ناگهان…دینگ!یک نوتیفیکیشن از همان ربات ناشناس تلگرامی که مدت‌ها پیش برای خودم ساخته بودم تا آدم ناشناسی به سراغم بیاید.قلبم یک لحظه محکم کوبید.کسی اصلاً آن کد ربات را داشت؟نه.هیچ‌کس.بازش کردم.یک پیام جدید.از یک یوزرنیم ناشناس.فقط یک جمله:امروز… شنیده شدن حس خوبی داشت.گوشی از دستم روی تخت سر خورد، اما صفحه هنوز روشن بود.چشم‌هایم روی همان جمله قفل مانده بود:امروز… شنیده شدن حس خوبی داشت. گلویَم خشکید.خیلی آرام گوشی را برداشتم و دوباره همان پیام کوتاه را خواندم.کانالی که هیچ‌کس جز من و چند نفر از دوستانم کسی از وجودش، خبر نداشت…پس چطور؟آهوی درونم سعی در آرام کردنم داشت:«بذار ببینیم چی می‌شه.»انگشت‌هایم بی‌اختیار کیبورد را آوردند بالا.خیلی ساده، بدون هیچ نقابی:شما؟چند ثانیه طول کشید.خیلی کوتاه، خیلی آرام.انگار او هم مثل من مکث کرده بود.پیام آمد:فکر می‌کنم امروز تو تنها کسی بودی که حرف‌هام رو شنیدی.نفس عمیقی کشیدم.خیالت راحت آهو… هنوز هیچی نگفته. هنوز می‌تونی نجات پیدا کنی.نوشتم:ولی شما کی هستین؟ از کجا فهمیدین اینجا وجود داره؟چند ثانیه طول کشید.انگار روی انتخاب کلمات حساس شده بود.بعد:اسمم رو امروز نگفتم… چون حس کردم شاید هنوز وقتش نیست.دستم یخ زد.این دقیقاً همان چیزی بود که تو کتابخانه حس کرده بودم.او واقعاً تصمیم گرفته بود اسمش را نگوید.و حالا…من نوشتم:خب… الان وقتشه؟این بار فاصله‌ی نوشتنش بیشتر شد.انگار نفسش را بیرون داده باشد، یا انگشتانش زمان را از یاد برده بودند.ولی بعد از چندثانیه:رادمهر هستم.آهو درونم از شدت هیجان نشست روی زمین ذهنم و گفت:خب… اینم از اسمش.من اما چند ثانیه فقط خیره ماندم به صفحه،به آن اسم که انگار یک‌هو وزن گرفت،معنا پیدا کرد، و تمام صحنه‌های عصر را دوباره زنده کرد.بعد نوشتم:خب… آقای رادمهر. چطور کانال منو پیدا کردی؟typing…typing…typing…و بالاخره:نمی‌دونم باید بگم خوش‌شانسی… یا اینکه خیلی بد جایی گوشی‌تو روی میز گذاشته بودی.چشم‌هایم باز شد.یک لحظه یادم افتاد وقتی کنارم نشسته بود…گوشی‌ام صفحه‌اش روشن مانده بود.چیزی نمایش داده می‌شد؟شاید لینک کانال؟شاید یک نوتیفیکیشن؟یا شاید… اسم کانال را دیده بود.آهو درونم گفت:خب، آهو… خیلی هم بی‌دلیل نبود که گاهی ازت نگاه میگرفت.نفسم را آهسته بیرون دادم و نوشتم:پس امروز… فقط کتاب نمی‌خوندی، نه؟چند ثانیه سکوت.بعد:نه. داشتم سعی می‌کردم بفهمم چرا کنار یه آدم غریبه… این‌قدر حرف زدن آسون بود.و من…برای اولین بار آن شب،احساس کردم تمام خستگی روز، آرام روی شانه‌هایم ذوب شد. -گفتی چه شکلیه؟_قدش چی قدش بلنده؟_ینی از همون موقع تو کافه، ازت خوشش میومده؟کارم شده بود جواب دادن به سوالات محدثه و سارا بعد از گفتن (اون پسره هودی پوش بهم پیام داده). اما خودم برای جواب دادن به سوالاتشان کمی ذوق داشتم و انگار خودم هم راضی به این سوال پیچ شدن بودم. حتی سوالاتشان به گونه ای بود که باید چندثانیه در ذهنم تجسمش میکردم و بعد پاسخ میدادم. اما هنوز کلی سوال در ذهنم بود که جوابی برایش نداشتم و دوست داشتم هرچه زودتر آن هارا بفهمم. اکوی صدای قدم های محکمی در راهرو پیچید و این نشان از آمدن استاد میداد. با نگاهی مهربان ولی جدی به همه سلام داد و از همان دور نیم نگاهی به ماکت ها انداخت.همه پشت میزهایمان نشسته بودیم و من محو ماکتی که پنج روز برایش زمان گذاشته بودم، شدم. ترکیب رنگ صورتی و آبی همانقدر که کودکانه به نظر میرسید، دل انگیز بود.با قدم های محکم و استوار به ماکتم نزدیک شد.پلانم را پسندید ولی ایرادات ماکتم را نادیده نگرفت. با کمی تغییرات ماکتم را اصلاح کرد و رفت سراغ بعدی..صدای توضیحات استاد و پچ پچ آقایان مانع شنیدن صدای گوشیم نشد. عجیب دوس داشتم خودش باشد و بعد از گفتن شب بخیرش، اولین پیام را بدهد اما..«ایرانسلی عزیز....»بالاخره یک روزی از ایرانسل شکایت خواهم کرد.. با دخترها گلایه وار از دانشگاه خارج شدیم. استاد زیادی به طرح ها ایراد گرفته بود و نه فقط بچه ها، حتی من هم کمی دلخور بودم اما خب معماری یعنی همین! یعنی تولد ده هزار ایده و در نهایت یافتن یک ایده برنده! من ماکت به دست در انتظار تاکسی ایستاده بودم که.._بچه ها روز مادر فرداست چی گرفتین برای مامانتون؟محدثه آغازکننده این بحث و سارا ادامه دهنده این بحث بود .. و من؟من هیچ کجای این صحبت ها نبودم. من هم دلم میخواست مادری داشته باشم که منت کارهایی که وظیفۀ هرمادریست را بر سرم سنگین نکند. روزی ده بار مرا نفرین نکند و دوستم داشته باشد. به زبان بیاورد که از داشتن دختری مثل من خوشحال است. بگوید که ممنون است از خدا به خاطر فرزندی مثل من که دارد وظایف اورا انجام میدهد و..ولی نه! من نمیتوانستم مثل محدثه برای مادرم گردنبند بخرم و از او ممنون باشم به خاطر مادری کردنش. یا مثل سارا دسته گلی به زیبایی مادرم به خودش هدیه دهم. من نمیتوانستم از او ممنون باشم به خاطر مادری کردنش. بحث نخواستن نبود! بحث نتوانستن بود و من ..فکر کنم دیگر نمیتوانستم دوستش داشته باشم..سه هفته گذشت.از آن روز کتابخانه…از آن «شب بخیر» عجیبی که رادمهر گفتنه ساده، نه معمولی.آخرین پیامش این بود:برای امروز… ممنون.شبت آروم، آهو.بدون هیچ توضیح خاصی.. فقط همان لحن خونسرد، آرام، و کمی هم… عجیب.و بعدش؟هیچ.در این سه هفته حتی یک پیام.نه سلامنه احوال‌پرسینه حتی آن سه نقطه‌یِ  typing…و حالا رسیده بودیم به فرجه امتحانات.همه مشغول جزوه‌ها، همه خسته، همه توی کتابخانه ولو شده.من هم مثل بقیه، توی بخش خانم‌ها، با چشم‌های نیمه‌سوخته از بی‌خوابی، خیره به صفحه جزوه‌ بودم. کلمات در دیده من با یکدیگر بازی میکردند و نمی گذاشتند تمرکز کنم.سرم روی میز بود، انگار خیال میکردم اگر سرم را =روی کتاب ها بگذارم، کلمات به مغزم راه پیدا میکنند ولی به این سادگی نبود. ذهنم جای دیگری سیر میکرد.گاهی ناخودآگاه به گوشی نگاه می‌کردم.نه برای پیام…برای اینکه حداقل چیزی تمام نشده باشد.که اگر دوباره برگشت،بداند که من هنوز هستم.اما هیچی نبود.هیچ خبری.آهو درونم غر می‌زد:«چیشد؟ مُرد؟ رفت؟ قهر کرد؟ پشیمون شد؟»بعد مغزم غرید:«پس چی؟چرا حس کردی پسری که فقط چند بار نگات کرده برای مدت زمان طولانی روت حساب باز میکنه؟»من اما فقط جزوه را فشار دادم و سعی کردم تمرکز کنم.ولی مگر می‌شد؟هوا گرفته بود، کتابخانه شلوغ بود اما ساکت،و یک جایی در دل فرجه‌ها…جای خالی یک نفر بیشتر از همیشه حس می‌شد.مغز و دلم، درونم را تکه تکه میکردند. اما حق با مغز بود هرچه بود او یک پسر بود. پسر ها در این دوره زمانه به عشق اعتقاد نداشتند چه برسد به حس های کوچکی که میتواند سرنوشت را به یک باره تغییر دهد.میز مربع شکل چوبی در حال لق زدن بود و کمتر کسی به آن توجه داشت چون یا همه مثل دوستانم در حال حرف زدن بودند یا مثل من به موزیک در حال پخش گوش سپرده بودند..ای چراغ هر بهانهاز تو روشن از تو روشنای که حرفای قشنگتمنو آشتی داده با من بامنهر سه آن ها مشغول حرفایی بودند که من هیچ جای آن بحث نبودم و وقتی هم حرف میزدم کسی پی آن را نمیگرفت انگار که بودن و نبودنم تفاوتی با یکدیگر نداشت و غم همه ی وجودم را در آغوش کشیده بود. اما این حس تازه نبود من همیشه این احساس را داشتم. با همه مهربان بودم و به حرف همه ارزش میگذاشتم ولی دیگران؟ نه..کسی برای حرف های من تره هم خورد نمیکرد. روزهای زیادی را باهم سپری کرده بودیم، کلی اطلاعات از آن ا داشتم و راجبشان میدانستم. از تک تک تروماهای کودکی تا علایقشان را من میدانستم ولی آن ها؟نمیدانم شاید حرف هایم بی صدا بود. بازهم نمیدانم..من در کنارشان کمرنگ ترین هم نبودم.بی رنگه بی رنگ بودم و این همان حسی بود که نمی گذاشت از در کنارشان بودن لذت ببرم. حتی همکلاسی های دانشگاهم متوجه شده بودند که من مثل سابق نیستم. کمتر حرف میزنم، غذا کم میخورم و وزن کم کرده ام. حتی شوق سابق، در درشتی چشمانم گم شده بود.صدای سوت آهنگ در گوشم پیچید و انگار او صدای سکوتم را شنیده بود.فهمیده بود که من الان باید میخندیدم از ته دل ولی الان یک تلخند روی لب هایم جا خوش کرده..داره از ابر سیاه خون میچکهجمعه ها خون جای بارون میچکهو سوت..  حالم مثل همان ابرها بود که اشکی در دست نداشتند و میخواستند خون ببارند.من هم همانند آن ها، سیاه بودم: آهوی سیاه..آهویی در دشت بودم که از گله دور افتاده بود. دلیلش همان سیاهی بود. آهو در دنیای واقعی هم دور انداخته شده بود، نه چون پوستش سیاه بود، چون سوخته بود به خاطر همه سازگاری ها و حالا خسته بود و نمیخواست سازگاری کند.پاستای رو به رویم سرد شده بود و غذای بقیه بچه ها تقریبا تمام شده ولی من به غذا لب نمیزدم. دست بغض دور گلویم گره خورده بود و نمیذاشت حتی نفسم برود و بیاید تا زنده بمانم. بطری آب را سر کشیدم ولی بدتر شد،انگار همه چیز دور گلویم داشت سفت تر میشد. چشمانم را بستم و دست به روی سینه سعی کردم چند نفس عمیق بکشم.هوا را بلعیدم و .. یک.. دو.. سه.. بازدمدوباره..دوباره و دوبارهبهتر بودم ولی میخواستم بروم. بعد از مدت ها هوا تر شده بود و حس میکردم تمیز است.عطر خاک بلند شده بود و باد را در رقص همراهی میکرد. انگار باران جسمم و بوی خاک، روحم را نوازش میکرد. اما دختر ها میخواستند بیشتر بمانند و حرف بزنند چرا که حرفایشان تمامی نداشت.نگاه از نامزد و کلکسیون گل هایش میگفت. گل هایی به زیبایی خودش که واقعا نگاه کردنی بودند نه دیدنی. به چهره اش خیره شدم؛ چه عجیب بود این عشق و دوست داشتن که حتی برق چشم های زیبایش موقع غر زدن پشت سر نامزدش، خاموش نمیشد. او واقعا عاشقش شده بود و این را کمتر کسی میفهمید. حتی زمانی که توسط عسل و میترا مسخره میشد میخندید و سعی در پنهان کردن چشم های عاشقش داشت؛ ولی آن شوقِ چشم های کشیده اش، از دیده چشم های درشتم دور نماند.میترا و عسل همچون دوقلو ها مثل هم دیالوگ میگفتند و به اکسپلور هایشان میخندیدند.حتی گه گاهی خودشان از شباهتشان به یکدیگر متعجب میشدند و من..دوستشان داشتم. حسادت میکردم به کسانی که به دلایلی به دیگران عشق می ورزیدند. چون من بی دلیل دوستشان داشتم. لازم نبود در گریه هایم همراهی ام کنند یا به دغدغه های دلم گوش بدهند. من دوستشان داشتم آنقدر که میدانستم هیچکدامشان مرا آنقدر دوست نداشتند. شاید به این دنیا آمده بودم که عشق بورزم. خوبی های دیگران را ببینم و همچون یادآور، زیبایی هارا یادآوری و خطاهایشان را به آن ها گوشزد کنم. گاهی هم مثل کسی که دردی ندارد پا به پای دردشان بنشینم و زار بزنم.شاید هم بقیه میدیدند. می دیدند که حتی پدر و مادرم خالصانه دوستم ندارند. شاید حس میکردند که من طعم واقعی دوست داشتن را نچشیدم پس به همین دلیل، نیازی به دوست داشته شدن ندارم.نمیدانم.. وقتی برگشتم به خانه، دوش گرفتم و نشستم پای کتاب‌ها.گوشی را گذاشتم کنارم،بی‌هدف.بی‌انتظار.با خودم گفتم: «اگه می‌خواست پیام بده، تا حالا داده بود.»ساعت نزدیک ۱۱ شب بود که…دینگ.قلبم یهو بالا پرید.انگار به جای ضربان، جهید.نگاه نکردم.ترسیدم.ترسیدم که اشتباه باشد.ترسیدم که نباشد.ترسیدم که خیلی باشد.بعد گوشی را برداشتم.بازش کردم.یک پیام جدید از تک ناشناسی که برایم آشنا بود.فقط یک جمله:امروز کتابخونه خیلی شلوغ بود… تو خسته به نظر می‌رسیدی.انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد.انگار صدای نفس‌هایم از دور شنیده می‌شد.من… امروز…کتابخانه…شلوغ…و من خسته.آهو درونم با شوک گفت:صبر کن… یعنی امروز… دیده‌ت؟کی؟کجا؟چطور؟پس چرا نیومد؟دست‌هایم لرزید.نمی‌دانستم چه بنویسم.اما بالاخره نوشتم:تو… اونجا بودی؟سه نقطه‌ی typing ظاهر شد.آرام.آرام‌تر از همیشه.بعد پیام آمد:فقط یه لحظه. نمی‌خواستم مزاحمت بشم. فقط …دیدم که هنوز داری تلاش می‌کنی. و قلبم…درست وسط شب‌های فرجه،در سکوت خسته کتاب‌ها،در میان بی‌خوابی و استرس…یک‌هو گرم شد.سه هفته سکوت…و حالا این.برای چند ثانیه فقط خیره شدم به پیامش.انگار هیچ کلمه‌ای پیدا نمی‌شد که حال واقعی‌ام را توضیح بدهد.خستگی، ناراحتی، دلخوری…و از همه بدتر، همان حس بی‌پاسخ ماندن.بالاخره تایپ کردم:اگه بودی، چرا هیچی نگفتی؟ چرا نیومدی؟چند لحظه سکوت بود.نه سکوت معمولی.سکوتی که معلوم بود طرف پشت صفحه، نفسش گیر کرده.بعد typing ظاهر شد.فکر کردم شاید نمی‌خوای ببینیم. داشتی درس می‌خوندی. مزاحمت نمی‌شدم.من جواب ندادم.عمداً.بگذار بفهمد.بعد از یک دقیقه، دوباره پیام داد:به نظر میاد از دستم ناراحتی.من، بدون اینکه زیاد فکر کنم نوشتم:نه. فقط یاد گرفتم توقع نداشته باشم.سه نقطه‌ی typing…سریع‌تر از قبل.انگار دستپاچه شده باشد.من نیومدم چون فکر کردم فاصله بهتره. به‌خصوص وقتی دیدم شبی که پیام دادم… گیجت ‌کرد.چشم‌هایم روی صفحه ثابت ماند.گیجم ‌کرده بود؟واقعاً این بود فکرش؟نوشتم:خب. دو هفته سکوت هم قطعا همه‌چیزو بهتر کرد.این بار بیشتر منتظر ماندم.می‌دانستم این جمله می‌نشیند.می‌دانستم راه فراری ازش ندارد.و بالاخره جواب آمد:می‌دونم بد شد. می‌دونم باید یه چیزی می‌گفتم. ولی راستش… ترسیدم زیادی نزدیک شده باشم.هیچ‌چیز ننوشتم.انگار سکوت من هم شده بود بخشی از مکالمه.خودش باز ادامه داد:اون شب… اون شب بعد شب بخیرت… نمی‌دونم چرا حس کردم بهتره کم بشم. شاید چون حس کردم زیادی راحت شدم. زیادی حرف زدم. و تو… چیزی نگفتی.چشم‌هایم تنگ شد.نوشتم:اگه قرار بود غیب بزنی، می‌تونستی یک کلمه بگی. همین.چند ثانیه بعد:حق داری. گفتم که… خرابش کردم. ولی امروز که دیدمت… نمی‌تونستم پیام ندم. حتی اگه از دور. حتی اگه فقط چند لحظه.سکوت.بعد دوباره:آهو… حرف بزن. نذار این‌جوری بمونه.نفس کشیدم.نه از سر آرامش،از سر همان دل‌چرکیِ جمع شده.نوشتم:تو دو هفته چیزی نگفتی. ولی انتظار داری الان حرف بزنم؟سه نقطه…قطع شدسه نقطه…باز ظاهر شدانگار نمی‌دانست چه بگوید.بعد بالاخره نوشت:باشه. توضیح می‌دم. از اول. بدون اینکه چیزی قایم کنم.ریتم تایپش آرام‌تر شد، سنگین‌تر.اون شب که پیام دادم… حس کردم زیادی درگیر شدم. نه اینکه نخوام. فقط… نمی‌دونستم تو هم همین حد درگیر هستی یا نه..بعدش ترسیدم خودمو مسخره کنم. یا بهت فشار بیارم. گفتم شاید لازمه عقب برم تا… تا اگه تو هم خواستی، یه روز برگردی.لحظه‌ای مکث.بعد:ولی وقتی امروز دیدمت… فهمیدم اشتباه کردم. چون تو… خسته‌تر از اونی بودی که می‌شد بهت توضیح داد من چرا رفتم.من دستم را روی صفحه نگه داشتم، اما نوشتن سخت شد.ناراحتی هنوز بود.ولی چیزی در لحنش…کمی نرم کرده بود مرا.و او انگار حس کرده بود هنوز جواب لازم دارد:اگه اجازه بدی… این‌بار نمی‌رم. نه بی‌خبر. نه بی‌صدا.پیام بعدی‌اش، آرام‌تر و کوتاه‌تر بود:فقط بگو باید چی کار کنم تا درستش کنم؟ هفته‌های امتحان همیشه مثل یک تونل تاریک‌اند.روزها شبیه به هم،چهره‌ها خوابآلود و خسته اند و راهروها بوی استرس می‌دهند.و در تمام این مدت، رادمهر را چندبار دیده بودمش.نه زیاد، نه خیلی واضح…فقط همان لحظه‌های کوتاهی که از جلسه‌ی امتحان بیرون می‌آمدیم و جمعیت از درها بیرون می‌ریخت.او همیشه چند قدم آن‌طرف‌تر می‌ایستاد.نه جلو می‌آمد، نه صدا می‌زد.فقط یک نگاه کوتاه…نگاهی که انگار مطمئن نبود باید بایستد یا برود.و من؟من هم همیشه وانمود می‌کردم ندیدمش.چشمم را می‌دزدیدم، یا با دوست‌هایم در مورد سوال‌ها حرف می‌زدم.گاهی هم گوشی‌ام را خیلی تابلو بالا می‌آوردم و مثلا مشغول می‌شدم.نه از روی لجبازی…از روی زخمی که هنوز التیام پیدا نکرده بود.هر بار که رد می‌شد، انگار یک چیزی در گلویش می‌لرزید.انگار حرف داشت، اما نمی‌توانست بگوید.و هر بار من تصمیم می‌گرفتم هنوز وقتش نیست.که زود است.که باید بفهمد رفتن، اثر دارد.و حالا…آخرین امتحان.هوا روشن‌تر بود، جمعیت سبک‌تر.همه بعد از جلسه مثل سربازهایی که از جنگ برگشته‌اند، نفسشان باز شده بود.من همراه دخترها از ساختمان بیرون آمدیم؛ گرم حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم، از سوال‌هایی که خراب کرده بودیم جوک می‌ساختیم.قرار بود جشن کوچکی بگیریم.یک نفس راحت.یک «بلاخره تموم شد.»به کافه‌ی دنجی رفتیم؛ همان که همیشه خلوت است، همان با صندلی‌های چوبی و نور زرد که روی میزها می‌ریزد.پیتزا سفارش دادیم، با نوشابه مشکی، یک کم خنده‌ی بی‌دلیل.من سعی می‌کردم واقعا خوشحال باشم.واقعا.ولی گوشه‌ی ذهنم هنوز…یک نفر چشم انتظارم،نشسته بود.داشتم به دوستم می‌گفتم: «خدا کنه نمره‌هارو زود بدن، اعصابم نمی‌کشه…»که ناگهاندرِ کافه باز شد.اول نفهمیدم.بعد صدای خنده‌ی چند دانشجو آمد.و بعد…قدم‌هایی که انگار در گوشم آشنا شده بودند.رادمهر وارد شد.دل من؟یک ضربه عجیب خورد.نه از آن‌ها که درد دارد.از آن‌ها که تن را گرم می‌کند.اما وانمود کردم نمی‌بینمش.محدثه گفت: «آهو؟ حواست کجاست؟»گفتم: «همینجاست..»اما او من را دید.نگاهش لحظه‌ای مکث کرد.کمی جا خورد.انگار فکرش را نمی‌کرد این‌جا باشم.یا شاید…امیدوار بود.گوشه‌ی کافه نشست.تنها.یک میز آن‌طرف‌تر.اما فاصله‌اش…از آن فاصله‌هایی بود که عجیب حس می‌شود.نه نزدیک، نه دور.نمی‌دانستم نگاه کنم؟ نکنم؟دل کندم.خندیدم.با بچه‌ها حرف زدم.اما حقیقت این بود:گوش من، چشم من، تمام وجودم…متوجه او بود.  او به میز ما نگاه نمی‌کرد.دستش روی لیوانش بود و آرام می‌چرخاندش.کتاب کوچکی هم جلویش بود که وانمود می‌کرد مشغول خواندنش است.اما انگشت‌هایش…هیچ‌جورِ انگشتِ آدمی که تمرکز دارد نبود.یک بار نگاه کوتاهی به من انداخت.کوتاه.اما من به‌موقع برگرداندم.نگین به او اشاره کرد:«اون پسره… آهو؟ میشناسیش؟ از اول که اومد نگاهش رو تو قفله.»سارا و محدثه اورا میشناختند و قطعا زودتر از من حتی متوجه نگاه او شده بودند.ولی با جواب من سکوت را انتخاب کردند.«نه! ولش کن»اما خودم می‌دانستم.دیگر نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.وجودش، این‌بار…کنار ما بود.نه در راهرو.نه در کتابخانه.اینجا.در آخرین روز امتحان‌ها. حرف های دخترا راجب رابطه یکی از دانشجو ها با استاد برایم تازه جالب شده بود که دینگ گوشیم حواسم را پرت کرد.نگاهش کردم؛ خودش بود.میتونیم چند دقیقه حرف بزنیم؟نگاهش برایم سنگین بود.میدانستم میخواست که نگاهش کنم و با چشم هایم جوابش را بدهم ولی من شمشیر را از رو بسته بودم.گوشی سایلنت شده را در کیفم گذاشتم و به بحث برگشتم.ناراحت شده بود.حسش میکردم اما ناراحتیم با ناراحتی او برطرف نمیشد و بعد از چند دقیقه، انگار خودش را جمع کرد.کتاب را بست.نفسش را آرام بیرون داد.بلند شد.و مستقیم…به سمت میز ما آمد.نه عجول، نه خجول.آرام… اما با تصمیم.قلبم فرو رفت.دوست‌هایم نگاهشان بین من و او رفت‌وبرگشت.هیچی نگفتم.رسید کنار میزمان.ایستاد.نه لبخند.نه بازی.فقط یک نگاه.بعد، خیلی آرام گفت:«آهو… میشه یه دقیقه؟ فقط یه دقیقه. اگه نخوای هم… همین الان می‌رم.»سکوت.همه نگاهم کردند.من هم…حس کردم زمان دوباره ایستاد.آهوی درونم چه میگفت؟مغزم چی؟چرا سکوت کرده بودند؟پا می‌شدم؟نمی‌شدم؟در چشم هایش نگاه میکردم؟یا نه! هنوز زخمم تازه بود؟برای چند ثانیه همه‌چیز یخ زده بود.نه من حرفی زدم، نه او تکان خورد، نه دوستانم جرئت کردند چیزی بپرسند.چشم‌های رادمهر، آرام اما جدی، خیره بود به من.نه التماس، نه توقع…فقط یک جور «لطفاً اجازه بده حرف بزنم» توی نگاهش بود.نفس گیر کرده بود.انگار اگر جواب نمی‌دادم، همان‌جا خون در رگ‌هایش می‌ایستاد.بالاخره گفتم:«فقط دو دقیقه..»و بلند شدم.پاهایم سبک نبودند.سنگین برداشته می‌شدند، مثل وقت‌هایی که آدم نمی‌داند روبه‌رویش آرامش است یا زخم دیگری.رادمهر کمی کنار میز صبر کرد تا من از آن جمع فاصله بگیرم، بعد چند قدم جلوتر رفت.نه زیاد، فقط تا میز کوچک دو نفره‌ای کنار پنجره—همان جایی که نور عصر رویش می‌نشست.نشستیم.میز بین ما باریک بود، اما فاصله…فاصله هنوز آن‌قدری بود که قلبم بوم بوم بزند.او اولین کسی نبود که سکوت را شکست، من بودم.با سردترین، کوتاه‌ترین لحن ممکن:«خب؟ بگو.»رادمهر دست‌هایش را روی میز گذاشته بود.انگار نمی‌دانست با انگشت‌هایش چه کند.تنش کمی منقبض بود، اما نگاهش محکم.«آهو… من نمی‌خوام دوباره همه‌چیزو از اول توضیح بدم. می‌دونم اشتباه کردم. می‌دونم بد موقع رفتم. می‌دونم سکوت‌هام اذیتت کرد.»چشم‌هایم را تنگ کردم.گفتم:«ادامه بده.»او نفسش را آرام بیرون داد، به‌طوری که حس کردم این جمله را مدت‌ها نگه داشته بوده.«امروز… دوباره وقتی دیدمت، فهمیدم همه‌ی این چند هفته فقط داشتم خودمو قانع می‌کردم که فاصله خوبه. ولی… نبود. نه برای من.»سرد پرسیدم:«خب برای من چی؟ فکر کردی برای آدم دیگه هم همین‌قدر راحت می‌گذره؟»چشمش لرزید.نه از ترس.از چیزی شبیه پشیمانی واقعی.«نه. می‌دونم آسون نبود. برای همین این‌جام.»چیزی نگفتم.صبر کردم ببینم آخر چه میشد.او کمی جلوتر آمد—نه جسور، فقط صادق.«آهو… اون روز تو کتابخونه که دیدمت… خسته بودی، گرفته بودی… نمی‌دونی چقدر دلم خواست بیام جلو. فقط… ترسیدم. چون حس کردم شاید بازم مزاحم باشم.»زیر لب گفتم:«تو فقط فکر کردی.هیچ‌وقت نپرسیدی من چی می‌خوام.»لحظه‌ای سرش پایین افتاد.این‌بار انگار ضربه خورده بود.بعد گفت:«حق داری… کاملاً حق داری. برای همین نمی‌خوام بگم ببخش یا هرچیز دیگه‌ای. فقط می‌خوام بدونی… من فرار نکردم چون بی‌تفاوت بودم. چون زیادی اهمیت دادی ترسیدم. چون خودم زیادی اهمیت دادم… بیشتر.»قلبم فشرده شد.اما نمی‌خواستم نشان بدهم.آرام پرسیدم:«الان چی می‌خوای؟ اومدی چی بگی؟»مکث کرد.نه از تردید… از انتخاب دقیق کلمات.«می‌خوام بگی هنوز یه ذره ازت فرصت دارم.اگه نه، همین‌جا می‌رم و دیگه هم مزاحمت نمی‌شم.ولی اگه آره…اگه فقط یه ذره…من این‌بار دیگه عقب نمی‌رم.»نگاهش مستقیم خورد به چشم‌هایم.صادق.کمی آسیب‌پذیر.کمی پر از چیزی که ماه‌ها زیر پوست نگه داشته بود.دلم لرزید.نه به اندازه‌ای که بشکند،نه به اندازه‌ای که تسلیم شود.فقط… لرزید.گفتم:«من هنوز ناراحتم.»لحنم پر از بغض و کمی کودکانه بود.چشمانش برقی زد انگار که دنیا از آن او شده بود.«می‌دونم. و نمی‌خوام ازت بخوام همین‌جوری از بین ببریش.»چند ثانیه سکوت شد.صدای همهمه‌ی کافه، خنده‌ی آرام دوست‌هام، بوی پیتزای تازه…همه محو شده بود.فقط ما بودیم.اوو منو میز کوچکی که حقیقت‌ها را بین‌مان نگه داشته بود.رادمهر آرام گفت:«آهو… اگه بذاری… من می‌مونم.اما این‌بار نه از دور.نه پنهونی.نه نصف و نیمه .»نفسم را آهسته بیرون دادم.کمی از تلخی درونم آب شد.نه کامل.اما شروعش حس شد.خسته بودم از اینهمه غیر مستقیم حرف زدن و میخواستم بگوید.بگوید که از جانم چه میخواهد..شاید.. چون خودم جرعت گفتنش را نداشتم.به آرامی گفتم:«من هنوز مطمئن نیستم که تو دقیقا چی میخوای»لبخند کوچکی، نه از شادی—از سبک شدن—روی لبش نشست:«ولی من مطمئنم و بهت این اطمینان خاطرو میدم.»دستم تکان خورد، ناآگاهانه.نگاهش رفت روی انگشت‌هایم،ولی هیچ حرکتی نکرد.بعد آرام‌تر گفت:«اگه اجازه بدی… تا وقتی خودت مطمئن بشی… این‌بار کنارتم.»چیزی که گفت، شاید کوچک بود،اما برای من نشانه ای از اطمینان خاطر بود…به چشمانش نگاه کردم و گفتم:«ببینیم.»همین.نه بله.نه نه.و او…همان لحظه حس کردم نفسش برگشت.انگار بعد از هفته‌ها بالاخره توانست نفس عمیق بکشد.لبخند خیلی خیلی خفیفی زد و گفت:«میبینی آهو… هر طور تو بگی.»و همان‌طور آرام که آمده بود، از جا بلند شد.نه فشار آورد،نه خواست بیشتر حرف بزند.فقط گفت:«امیدوارم امتحانت خوب شده باشه.»و رفت.من ماندم و میز کوچک.و قلبی که…یک جایش دوباره گرم شده بود.نه مثل قبل.اما گرم.خانه شلوغ بود.نه از نظر صدا…از نظر نگاه‌ها، از نظر انتظارات، از نظر «چرا این‌جوری‌ای؟»‌هایی که بی‌صدا توی چشم‌ها موج می‌زد.میز شام مثل همیشه آماده بود.بوی برنج تازه‌دم، صدای قاشق‌چنگال‌ها، حرف‌های تکراری.من هم، مثل هر شب، بین‌شان نشسته بودم؛اما انگار هیچ‌جا نبودم.مادر خیلی ساده پرسید:«امتحانت چطور شد؟»خواستم بگویم: خوب… بد… نمی‌دانم.اما قبل از اینکه جواب بدهم، پدر گفت:«امتحان خوبم باشه وقتی آینده‌ت معلوم نیست فایده چی داره؟ معماریا همین‌طوری‌ان… نصفشون بیکار می‌مونن.»مادر تأیید کرد:«آره. یکم بیشتر بجنب آیه. این‌همه درس خوندی که آخرشم معلوم نباشه چی می‌خوای؟»من… سکوت.مثل همیشه.پدرم زیر لب گفت:« تو باید منطقی‌تر باشی، این‌قدر حساس نباش. این روزا همه سختی می‌کشن. یه دختر باید بتونه خودش رو کنترل کنه.»حرفش خورد وسط سینه‌ام.حتی نگاهش نکردم.به آرامی گفتم:«خسته‌ام… فقط همین.»اما پدر بدون اینکه غم صدایم را بشنود ادامه داد:«این همه خستگی واسه چیته؟ هی خستم خستم! چهارتا ظرف و یه ناهار و پنج شیش صفحه تست و نقاشی چه خستگی داره؟» ناهار… شام… صبحانه…هر وعده همین بود.هروعده به من یادآوری میشد که آینده ام تباهیست. اضطرابم از همینجا می آمد. اینکه حس میکردم دیر شده و من از قافله عقب ماندم در حالی که فقط 20 سال سن داشتم.من لقمه‌ام را آرام جویدم.هیچ‌چیز نگفتم.فقط مثل همیشههمه‌چیز را هضم کردم.نه اینکه ناراحت نشوم.نه اینکه دل‌چرک نشوم.نه اینکه دلم نخواهد از جا بلند شوم و بگویم:«من دارم تمام تلاشم را می‌کنم…چرا هیچ‌کس نمی‌بیند؟»اما…گفتم؟نه.فقط سرم را انداختم پایین و آرام‌تر شدم.آرام‌تر از چیزی که واقعاً بودم.برنج ته بشقابم مانده بود، سرد شده بود،امّا من دیگر اشتهایی برای گرم کردنش نداشتم.وقتی شام تمام شد،ظاهراً همه‌چیز عادی بود.مثل هر شب.اما من… توی دلم انگار یک چیزی لرزید.نه گریه.نه خشم.فقط یک جور خالی‌شدنِ آرام.برخورد آب با دست های زخم دارم،کمی دستم را سوزاند ولی مانع شستن ظرف ها نشد.رفتم اتاق.در را بستم.چراغ را روشن نکردم؛فقط روی تخت نشستم و نفس کشیدم.سنگین.کُند.به آن حدی که صدای خانواده‌ام پشت در،تبدیل شد به یک همهمه‌ی دور و گنگ.گوشی را برداشتم.۷ اعلان بی‌اهمیت.یکی‌اش پیام دوست.یکی‌اش گروه کلاس.بقیه هیچ.خواستم بگذارمش کنار…که ناگهان یک نوتیفیکیشن ظاهر شد.Radmehr … wants to follow you.قلبم کمی بالا پرید.نه زیاد اما درست همان‌جایی که چند ساعت پیش سرد شد…حالا یک گرمای کوچک نشست.ریکوئست.از او.انگار سکوتِ کافه بین‌مان،حالا یک قدم کوچک داشت جلو می‌آمد.بازش کردم.همان عکس آرامش‌بخشی که حدس می‌زدم.نه ژست‌دار،نه عجیب.فقط خودش.دست‌هایم بی‌اختیار گرم شد.چند ثانیه خیره ماندم.هیچ کاری نکردم.نه قبول.نه رد.فقط…نگاه کردم.بعد پیام آمد.قبل از اینکه قبول کنی… فقط بگم:نمی‌خوام مزاحم بشم.اما دوست دارم بیشتر بشنومت.هر وقت خواستی، فقط تأیید کن.نگاهم روی صفحه خشک شد.خانواده بیرون هنوز حرف می‌زدند.درباره آینده، درباره توقعات، درباره باید و نباید.امابرای اولین‌بار بعد از مدت‌هایک نفر بیرون از آن دیوارها…داشت با منبا خودِ واقعی‌امآرامو بدون فشارحرف می‌زد.آروم گذاشتم گوشی را روی پام.نفس عمیقی کشیدم.و…Acceptصدای کلیک خیلی خیلی آرام از صفحه آمد،اما درونممثل باز شدن یک پنجره‌ی کوچک بود—آهستهاما واقعی.. بعد از اینکه قبولش کردم، برای چند دقیقه هیچ پیامی نیامد.انگار او هم مثل من مکث کرده بود؛نه از تردید…از احترام.بالاخره صفحه روشن شد و یک نوتیفیکیشن آرام افتاد وسط سکوت اتاق:radmehr… sent you a messageقلبم یک ضربه‌ی اضافه زد.پیام را باز کردم.ممنون که قبول کردی. می‌دونم شاید وقت خوبی نباشه، اما… خوبی؟برای چند ثانیه فقط خیره ماندم.چقدر ساده نوشته بود.چقدر واقعی.اما جواب دادن… سخت بود.انگشت‌هام را گذاشتم روی کیبورد؛حس کردم هر کلمه‌ زیادی سبک یا زیادی سنگین است.بالاخره نوشتم:آره… خوبم.چند ثانیه بعد:راستشو بگی خوشحال‌تر می‌شم.آهی کشیدم.دست‌هام یخ کرده بود.نوشتن سخت بود، اما فرار کردن سخت‌تر.امشب یه‌کم… سنگین بود.سه نقطه‌ی typing با مکث‌های کوتاه ظاهر شد.انگار داشت قبل از نوشتن فکر می‌کرد—همانطور که همیشه می‌کرد.از همون حرفاییه که گفتی از نقطه تحملت خیلی بالاتره؟چشم‌هایم تنگ شد.نه از ناراحتی.از اینکه دقیق فهمیده بود.خب… آره. همیشه هست.+چیز خاصی گفتن؟نمی‌دانستم چطور بگویم.آخر چه فایده داشت که توضیح بدهم؟چه فایده داشت بگویم گاهی آنقدر فشار می‌شود که آدم حتی بلد نیست ناراحت باشد؟بنابراین نوشتم:نه! چیزی که مهم باشه نبود.اما او… این جواب را قورت نداد.آهو… تو وقتی می‌گی «مهم نیست»، یعنی دردش اندازه‌ای هست که نتونی بازش کنی.انگار یک‌جای درونم گیر کرد.ساکت ماندم.گوشی روی زانو، نور صفحه روی دست‌هایم.بعد از چند دقیقه نوشتم:فقط خستم.+از خودت یا از فشارا؟مکث.خیلی مکث.و بعد آرام نوشتم:از این‌که هیچ‌وقت کافی نیستم.پیام را که فرستادم، دلم ریخت.حرفی بود که حتی با خودم هم نمی‌گفتم؛ولی برای او…آمد.بی‌برنامه.بی‌اجازه.سه نقطه‌ی تایپ طولانی ظاهر شد.خیلی طولانی.انگار داشت هر کلمه را وزن می‌کرد.بالاخره پیامش آمد:تو خیلی بیشتر از کافیی… فقط توی محیط اشتباهی داری می‌جنگی و این چیزیه که منم دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم.چیزی در سینه‌ام منقبض شد.قبل از اینکه جواب بدهم، پیام بعدی آمد:آهو خیلی داری به خودت سخت میگیری اونم به خاطر مسائلی که خودت مقصر نیستی.نفس کشیدم.سنگین.آرام.اما عمیق‌تر از قبل.نوشتم:الان نمی‌تونم حرف بزنم.+باشه هرموقع بگی حرف میزنیم.پیام بعدی کوتاه‌تر بود، اما عجیب‌تر، عمیق‌تر:تو همیشه وانمود می‌کنی قوی‌ای… ولی امشب حست یه‌جوریه که انگار یه‌ذره نقابت کمرنگ شده.انگشت‌هام لرزید.نوشتم:تو از کجا می‌فهمی؟+فقط حست میکنم.مکث کردم.چیزی در لحنش باعث شد نفس‌های کوتاهِ تندم آرام شود.پیام بعدی‌اش آهسته آمد:آهو… الان اون‌قدری بهت نزدیک نیستم که بخوام بپرسم چی اذیتت کرد.ولی اون‌قدری هستم که بفهمم امشب یه‌جور خاصی دلت گرفته.چند لحظه فقط نگاه کردم.بعد نوشتم:شاید… شاید درست می‌گی.+می‌خوای کمی حرف بزنیم؟ نه درباره ناراحتی. درباره هرچیزی که ذهنتو کمی سبک کنه.فکر کردم.ذهنم خسته بود.قلبم گرفته بود.اما…عجیب بود—گفت‌وگو با او سبک می‌کرد.نه با شادی،با یک جور آرامش.بنابراین نوشتم:باشه… درباره چی؟و او نوشت:مثلاً… چی اولین چیزی بود که بعد از رسیدن به خونه دلت خواست؟نگاهم پایین افتاد.لبم بی‌اختیار لرزید.آرامش.چند ثانیه بعد:اگه بتونم، دوست دارم یه‌ذره از اون آرامشو بهت بدم.گلویم گیر کرد.نوشتم:تو اصلاً چرا این‌قدر تلاش می‌کنی؟و جوابش…آرام،صادق،و عمیق بود:چون سه هفته پیش فکر کردم  فاصله گرفتن ازت کار درستیه…و امشب فهمیدمهیچ‌چیز اندازه‌ی بودن کنار تودرست نیست.اتاق ساکت بود.خانواده هنوز پایین حرف می‌زدند.اما من…برای اولین‌بار آن شبیک‌ذره نفس کشیدم.روز نسبتا گرگ و میش بود، نور آفتاب که در امتداد غروب بود، از پنجره‌های اتاق روی دفتر آبرنگم می‌ریخت. قلم‌مو برای دستان خسته ام زیادی سنگین بودند، اما رنگ‌ها به دست های سفید بی روحم، زندگی بخشیده بودند. اما این ها یه طرف و لذت این دو هفته یک طرف دیگر بود.دو هفته از آن حرفا گذشته بود و رادمهر لحظه به لحظه از من یاد میکرد. پیام میداد به بهانه های مختلف و من هربار قند در دلم سابیده میشد.نگاه حس خوبی از رادمهر گرفته بود و او هم مثل ما مشتاق ادامه دار شدن این رابطه بود.قلمو را کمی نم دار کردم و آسمان خلق شد. اما هنوز در عجب حرف های ذهنم بودم. این اولین باری بود که از یک بلاتکلیفی، عصبی نبودم؛ این خوب بود یا بد؟ نمیدانم..شیرینی حرف های این دو هفته موجب لبخند کمرنگی کنج لبانم شد. حرف‌هایی که نه خیلی ساده بودند نه خیلی سنگین، فقط واقعی و آرام. حس می‌کردم کم‌کم دارم او را می‌شناسم؛ نه فقط پسر آرام و جدیِ کافه، نه فقط کسی که گاهی در پیام‌ها شوخ‌طبعی می‌کرد، بلکه کسی که وقتی حرف می‌زند، انگار گوش می‌دهد، حتی وقتی خودم صدایم را نمی‌شنوم.صدای دینگ گوشی، لرزه به دستان بیجانم انداخت:همه چی خوب پیش میره؟لحظه ای کوتاه، خوشی قلبم را درهم فشرد. جواب دادم:آره! باید منتظر نتیجه نقاشیم باشی! آب و رنگ و کاغذ… یه جور حس خوب دارن وقتی یه کاری فقط مال خودت باشه، می‌دونی؟سه نقطه‌ی تایپ طولانی ظاهر شد.معلومه که میدونم! من کل این دوهفته رو با این حس زندگی زندگی کردم!لبخند تلخی زدم، بی‌صدا. بله! دو هفته… دو هفته‌ی چت‌هایی که آرام آرام یک گوشه از دلم را باز کرده بودند. اما هنوز نگرانی‌ها و دغدغه‌هایم را پنهان می‌کردم. خانواده، درس، فشار روزمرگی… همه روی شانه‌هام سنگینی می‌کردند، اما نمیخواستم ببیند فرو ریختنم را.سکوتم را پر کرد:نمره‌هات چطور شد؟نگاه کردم به دفترم، برگه‌ها را روی هم گذاشتم. آرام نوشتم:معدل الف با موفقیت گرفته شد..سه نقطه‌ی تایپ دوباره. بعد:خب… این عالیه. واقعاً عالیه. باید یه جور جشن کوچیک بگیریم…   صبح فردا که آفتاب از لای پرده‌ها وارد اتاق شد، هنوز خواب‌آلود بودم. انگار شب به اندازه کافی طولانی بود که مغزم فرصتی برای استراحت پیدا کند. با اینکه یک قسمت از ذهنم هنوز درگیر خواب بود، قسمت دیگری از وجودم داشت آماده می‌شد تا با یک آدم دیگر صبحی جدید بسازد. آدمی که دو هفته از طریق پیام و صحبت‌های آرام، یک گوشه از دلم را به خودش اختصاص داده بود. به همراه شک و تردید های دل و ذهنم که دکمه ای برای بیصدا کردنشان نداشتم..نگاهی به ساعت انداختم، هنوز وقت کافی داشتم. گوشی‌ام روی میز کنار تخت خوابیده بود. چند پیام جدید از رادمهر آمده بود.اولی: «صبحت بخیر بیدار شدی؟!» و دیگری که بدون توضیح زیادی فرستاده بود: «اگه خواب موندی بگو یکم دیرتر بریم، مثلا ساعت ده.»چند لحظه به صفحه نگاه کردم، حس می‌کردم همزمان که در گیر و دار این پیام‌ها و احوالات بودم، هنوز باید به هزار تا فکر دیگر هم پاسخ می‌دادم. زندگی‌ام مثل یک لیست بی‌پایان از کارهای انجام نشده بود. درس‌ها، فشار خانواده، نگرانی‌ها... ولی به کافه فکر کردم، به آن مکالمات آرام، به صدای رادمهر که همیشه آرامش را برایم می‌آورد.با خودم گفتم: «اینبار امروز، روزِ متفاوتی خواهد بود. شاید باید به خودم یک فرصت برای نفس کشیدن بدهم.» از تخت برخاستم و به سمت حمام رفتم. در حالی که زیر دوش ایستاده بودم، فکر اینکه آیا این ملاقات هم مثل بقیه ملاقات‌های «یک روز و یک لحظه»‌های زندگی‌ام خواهد بود؟ یا اینکه رادمهر چیزی متفاوت برایم خواهد داشت؟ داشت مغزم را مثل موریانه میخورد.موهای فرم را بعد ازمدت ها حالت دادم. با کانسیلر سعی کردم جوش هایم را قایم کنم . توانستم اما به سختی. جلوی آینه ایستادم، به چشم‌هایم نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم، همان نفس‌هایی که هم آرام بودند هم پر از انتظار و دلشوره.لباس‌هایم را پوشیدم، راحت اما مرتب. کیفم را برداشتم، کفش‌هایم را پوشیدم و قبل از خروج، یک نگاه به گوشی انداختم. پیامش دوباره آمد: منتظرت می‌مونم، عجله نکن.. قلبم یک لحظه ایستاد، بعد با تپش‌های سریع، دوباره شروع کرد.پیاده‌روی کوتاه تا کافه، حس عجیبی داشت؛ حس اینکه هر قدم می‌تواند فاصله‌ها را کم یا زیاد کند. هر چند متر، قلبم سبک و سنگین می‌شد. افکارم مثل موج‌های آب درهم پیچیده بودند: خوشحالی از اینکه قرار بود ب‌بینمش، اضطراب از اینکه چقدر می‌توانم آرام باشم، و کمی ترس که اگر چیزی درست پیش نرود، باز همان سکوت و فاصله‌ی دو هفته‌ای دوباره تکرار شود.وقتی وارد کافه شدم، هنوز خلوت بود. نور صبحگاهی از پنجره‌ها ریخته بود روی میزها با تکان های پرده روی میز ها نور را میرقصاند. رادمهر همان‌جا، کنار پنجره ایستاده بود، منتظر، آرام و بدون هیچ عجله‌ای. نگاهش مستقیم به من بود، نه التماس، نه فشار. فقط آن نگاه آرام، گرم و صادق که طی دو هفته‌ی گذشته با پیام‌ها حس کرده بودم.وقتی به او نزدیک شدم، نگاهش مهربان تر شد، سلام داد و با یک دست صندلی را عقب کشید و با نگاهش خواست که بنشینم.نگاهش کردم. هیچ صدایی از اطراف نمی‌آمد. انگار فقط ما دو نفر بودیم و یک صبح کوچک برای تجربه‌ی آرامش.رادمهر: خوبی؟ چشات خواب داره هنوز؟آهو: آره خوبم فقط هنوز خواب‌آلودم.رادمهر: خب، پس قهوه لازمت می‌شه…تاییدش کردم و بعد از سفارش غذا، طرح‌هایم را به او نشان دادم. طرح‌هایم را در دست گرفت و نگاهشان کرد.و من هم او را نگاه کردم. بی‌اختیار!چشم‌هایم،جزئیات دست‌هایش، انگشت‌های بلند و محکم‌ش را دیدند که طرح‌های من را گرفته بود. از دیدنش خوشحال بودم، انگار تمام جزئیات کوچک زندگی را همین‌طور کنار هم ‌چیده بودم.رادمهر: این‌ها خیلی خوبن. دقیق و زیبا.لبخند زد، اما چیزی در نگاهش بود که باعث شد قلبم کمی تندتر بزند. انگار این لحظه، یک چیزی فراتر از یک مکالمه ساده بود. همانطور که دستش از روی طرح‌ها عبور می‌کرد، حواسم به هیچ‌چیز جز صدای آرامش‌بخش او نبود.آهو: ممنون… می‌خواستم خیلی دقیق باشم. اما همیشه یه جوری… شلوغ می‌شه.رادمهر: آره، منم فکر می‌کنم همین‌طور میشه. ولی شاید شلوغی توی نقاشی یعنی چیزی بیشتر از اون چیزی که باید باشه.چشمانم را به او دوختم. همیشه به خاطر جملاتش بی‌پاسخ می‌ماندم. به نظر می‌رسید رادمهر همیشه می‌داند چه بگوید، همیشه چیزی در ذهنش داشت که دقیقاً همان لحظه را می‌ساخت.آهو: شاید…رادمهر: ، باید بهم نشون بدی کجاها رو دوست داری تغییر بدی.البته بعد صبحانه چون من خیلی گرسنمه. تو چطور؟+من نه خیلی! من آدم صبح و صبحونه نیستم.. بخار گرم غذا هنوز بالا می‌آمد و فضا را پر کرده بود. قاشق را برداشتم، مزه کردم؛ تند بود، همان‌قدر که دوست داشتم، همان‌قدر که حس می‌کردم به تنم می‌نشیند.رادمهر آرام شروع به خوردن کرد. نه عجله داشت، نه شوقِ اغراق‌شده. فقط می‌خورد.چند لقمه نگذشته بود که مکثش را دیدم. خیلی کوتاه، خیلی کنترل‌شده. انگار نمی‌خواست حتی بدنش هم چیزی را لو بدهد.چشم‌هایش کمی برق افتاده بود و لب‌هایش خشک‌تر از قبل. اوهومی کرد و با زبان لب هایش را تر کرد..خوبه!گفت، اما صدایش با نگاهش همخوانی نداشت.نگاهش کردم؛ نه مستقیم، از همان نگاه‌هایی که آدم وقتی می‌فهمد، اما هنوز مطمئن نیست، استفاده می‌کند.پرسیدم:تنده؟سرش را خیلی آرام تکان داد. حرکتی بین بله و نه.-می‌گذره.لبخند نزد. و همین نزدن، همه‌چیز را واضح‌تر کرد. ولی من لبخند زدم..قاشقم را زمین گذاشتم. صدای برخورد فلز با بشقاب کوتاه بود، اما انگار چیزی را قطع کرد.تو از اونایی هستی که اذیت می‌شن، ولی صداشون در نمیاد. مگه نه؟این بار نگاهم کرد. مستقیم. بدون حاشیه.نگاهی که نه دفاع داشت، نه انکار.–شاید.سکوت افتاد.نه سنگین، نه معذب. از آن سکوت‌هایی که انگار جا باز می‌کنند.با دست به خواستم به گارسون اشاره کنم؛می‌تونم بگم عوضش کنن واست… اینجوری اذیت میشی. مکث کرد. طولانی‌تر از قبل.بعد آهسته گفت:نه. می‌خوام بفهمم چرا تو دوستش داری. قلبم جمع شد.نه از سؤال؛ از نیتی که پشتش بود.این سؤال برای رد کردن غذا نبود، برای نزدیک شدن بود.نگاهش کردم. این بار بی‌پرده.چون تندی، حواستو از چیزای دیگه پرت می‌کنه.سرش را پایین انداخت.لقمه‌ی بعدی را آهسته‌تر خورد.پس واسه تو، تند بودن… یه جور فراره؟جواب ندادم.نه چون جواب نداشتم، چون بعضی جواب‌ها وقتی گفته می‌شوند، زیادی عریان می‌شوند.او هم منتظر نماند.انگار همین که پرسیده بود، کافی بود.چند لحظه بعد، دستش را برد سمت لیوان آب، اما قبل از اینکه بنوشد، مکث کرد و دوباره نگاهم کرد.–تو معمولاً حرفاتو این‌جوری می‌گی؟غیرمستقیم؟لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لبم نشست.وقتی مستقیم بگم،  سنگین میشه و کسی دوس نداره بشنوه.نگاهش نرم شد.نه لبخند، نه تعارف. فقط فهم.می‌تونی این‌جا سنگین باشی،من دوسش دارم.این جمله را آرام گفت. آن‌قدر آرام که انگار فقط برای من بود.نفسم را آهسته بیرون دادم. بحث بین گفتن و نبودن بود. نمیدانستم تارف کرد یا جدی گفت ولی با این حال خواستم مرا بشنود..همیشه فکر می‌کردم اگه زیاد حرف بزنم، خسته‌کننده می‌شم.مکث کردم.بعضی وقتا هم خسته می‌شم از اینکه نگاه گنگ آدما رو حلاجی کنم. از اون نگاه‌ها که می‌خوان بفهمن، ولی نمی‌تونن.سرم را کمی پایین انداختم.مردم از افکار نامرتب خوششون نمیاد… مخصوصاً وقتی خودشون هم پر از مسئله‌ان.سرش را کمی تکان داد.من… ترجیح می‌دم بدونم تو سرت چی می‌گذره، حتی اگه نامرتب باشه.دستم ناخودآگاه روی لبه‌ی میز ماند.برای اولین بار، حس نکردم باید جمع‌وجور باشم.و همین جدید بودن حس یک ضربه آرامی به تنم زد.بیرون، نور صبح روی شیشه‌ها پخش شده بود.داخل، چیزی آرام آرام داشت جا باز می‌کرد.نه اسم داشت، نه عجله.فقط یک حس کوچک، امن. لیوان آب را بالاخره برداشت، یک جرعه‌ی کوتاه نوشید، نه برای خاموش کردن تندی، بیشتر برای خریدنِ چند ثانیه.بعد لیوان را آرام روی میز گذاشت.می‌تونم یه سؤال بپرسم؟نگاهش کردم.از آن سؤال‌ها نبود که آدم را غافلگیر کند؛از آن‌هایی بود که قبل از گفتن، دل را آماده می‌کند.آره.مکث کرد.نه از تردید، از دقت.چرا همیشه قبل از اینکه بقیه چیزی بگن، خودتو توضیح می‌دی؟سؤالش ساده بود.اما درست وسط جایی نشست که سال‌ها سعی کرده بودم دورش بزنم.لبخند محوی زدم، بیشتر شبیه عادت.نمی‌دونم… شاید چون اگه خودم نگم، بقیه جور بدتری قضاوتم می‌کنن.قاشقش را آرام کنار بشقاب گذاشت.دیگر نمی‌خورد.گوش می‌داد.این از کی باهات اومده؟شانه بالا انداختم.قدیم.از وقتی فهمیدم اگه سکوت کنم، بقیه تصمیم می‌گیرن من چی‌ام.همون حکایت که میبُرَن و میدوزن و به زور تنت میکنند.جمله از دهانم که بیرون آمد، خودم هم جا خوردم.قرار نبود این‌قدر واضح باشد.نگاهش نرم‌تر شد، اما جلو نیامد.فشار نیاورد.و الان؟الان هم همونه؟نفسم را آرام بیرون دادم.الان…مکث کردم.الان فقط خسته‌ام از توضیح دادن.ولی هنوز بلدمش.چیزی نگفت.همین نگفتنش، بدجوری امن بود.چند ثانیه بعد، خیلی آرام گفت:می‌تونی این‌جا توضیح ندی.حتی اگه نصفه‌نیمه باشه، من می‌فهمم. اگه نفهمم هم تو برام توضیح بده تا بفهممت باشه؟ سرم را پایین انداختم.به لبه‌ی میز نگاه کردم.به دست‌های خودم.قول نمی‌دم بلد باشم. لبخندش این بار خیلی کوتاه بود.نه برای قشنگی، برای اطمینان.من هم قول نمی‌دم عجله نکنم. لبخند زدم، از اطمینان خاطری که حس واقعی بودن می داد. انگار دلش میخواست اینجا باشد نه اینکه تظاهر کند میفهمد مرا تا در زندگی اش حضور داشته باشم.نور صبح کمی جابه‌جا شده بود.بخار غذا خوابیده بود.اما چیزی بین ما هنوز گرم بود.نه شبیه هیجان.نه شبیه وعده.شبیه این‌که برای اولین‌بار، لازم نبود حواسم به جمع‌وجور بودنِ خودم باشد.هوا برعکس صبح، ابری شده بود و آماده بارش. خیره به آسمان بودم.آسمان به دو تکه تقسیم شده بود.بالای سرم ابری و رعد دار،آن سمت که دستم به آن نمیرسید آبی بود؛ آبیه آبی!صدای در و قدم های رادمهر که مثل من از کافه خارج شده بود به گوشم رسید. و همزمان گوشی‌ام لرزید، صدای زنگش تیز نبود، اما یک لحظه قلبم را جمع کرد. پدر بود.سلام بابا آره… آره دانشگاهمنه مشکلی نیست… فقط کلاس‌ها…صدایم کوتاه و پر از حواس‌پرتی بود، انگار ذهنم هنوز بین خواب و بیداری گیر کرده بود. . بعد از قطع تماس نگاهش کردم.رادمهر کنارم بود، نگاهش آرام و فهمیده. حتی یک کلمه نگفت، اما همه چیز را فهمید.–می‌خوای با هم بریم؟صدایش بدون فشار بود، ساده و صادق. انگار هیچ چیزی به جز حال و هوای این صبح برایش مهم نبود.باشه…گفتم، و لحظه‌ای بعد قدم‌هایمان با هم یکی شدند، باران آرام روی شیشه‌ی ماشین می‌ریخت و روی شیشه‌ها اثر انگشت باران نقش می‌بست.سکوت کوتاهی افتاد، نه سنگین، نه خسته‌کننده. فقط مثل نفس‌های مشترک که از دو آدم عبور می‌کند و بدون هیچ کلمه‌ای همه چیز را می‌فهمد. بعد از زنگ بابا، کمی سکوت اختیار کرده بودم و فک کنم این سکوت برای رادمهر کمی موذب کننده بود.رادمهر سرش را کمی چرخاند، نگاهش از جاده گذشت و بعد آهسته گفت:آهو… بعضی وقتا آدم‌ها سعی می‌کنن همه چیز رو کنترل کنن، حتی وقتی هیچ کنترلی ندارن…بی مقدمه حرف زدن همیشه غافلگیرم میکرد.چی؟ادامه داد: مثلاً فشارها، خانواده، کار، درس… هرچی که حس می‌کنن باید باشه تا زندگی درست پیش بره…نگاهش کردم، نگاهم به نگاهش گره خورد.–ولی آدم گاهی باید فقط اجازه بده جریان باشه، بدون اینکه بخواد همه چیز رو بسنجه یا وزن کنه…نفسم را کشیدم، صدای باران روی شیشه‌ها گوشم را پر کرده بود. حس کردم قلبم آرام‌تر می‌زند.ینی می‌خوای بگی خودت هم همچین چیزی رو تجربه کردی؟شانه ای بالا انداخت:شاید…لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست، همان لبخند همه چیز را می‌گفت اما با این حال حس کرد باید ادامه دهد:فقط… بعضی وقتا بهتره آدم خودش رو تو فشارها غرق نکنه، حتی اگه بیرون همه چیز فشرده باشه…دستانم روی زانو قفل شده بود، بی‌اختیار، ولی حس خوبی بود. حس کردم می‌توانم در همین لحظه، همین سکوت را کنار کسی که می‌فهمد، راحت باشم.بازهم ادامه داد..همیشه لازم نیست همه چیز جدی باشه… حتی وقتی به نظر میاد همه چیز جدیه.باران کم‌کم شدیدتر شد و شیشه‌ها تیره‌تر شدند. صدای باران و نفس‌های ما، تنها چیزی بود که می‌شنیدیم.می‌دونی…  آهسته گفت: گاهی فقط بودن کنار یه نفر که می‌فهمه، خودش کافیه… بدون اینکه بخواد چیزی رو درست کنه یا تغییر بده…سرم را پایین انداختم و لبخند زدم.همین حس را داشتم. شاید او هم همینطور بود، او داشت میگفت کنار من راحت است و لازم نیست غصه بخورم. لازم نبود کنارش نقش بازی کنم و او انگار همین منه پر از مشکلات را مطلبید.ماشین آرام جلو می‌رفت، جاده خیس و خالی، باران و سکوت فهمیده. هیچ عجله‌ای نبود، هیچ حرف اضافه‌ای نبود، فقط دو آدم کنار هم و یه حس کوچک امن.آیه:رمان تا اینجا آشنای نگاهتان بود و به علت قطعی اینترنت و دسترسی نداشتنم به این دنیای امن، نتونستم پارت های آخر رو آپلود کنم،امیدوارم پارت های پایانی رای شما نیز در تاریکیِ شب‌هایتان، نوری کوچک بیافریند و شما نیز، چون من، عاشقِ آن شوید..سه روز بعد…هوا گرگ و میش بود و نورِ کم‌جانِ خورشید به سختی از لابه‌لای ابرهای خاکستریِ آسمانِ پاییز عبور می‌کرد. سه روز از آن گفتگویِ پرالتهاب در ماشین گذشته بود؛ سه روزی که هر کدامش به اندازه یک عمر، سنگین و طولانی طی شده بود. آهو در اتاقش، کنار پنجره ایستاده بود و به قطراتِ بارانی که روی شیشه سر می‌خوردند، خیره شده بود. ذهنش اما جای دیگری سیر می‌کرد؛ جای خالیِ رادمهر. انگار کسی دستی کشیده بود و تمامِ ردپاهای او را از زندگی‌اش پاک کرده بود.چند بار اسمش را در دلش صدا زد.“رادمهر…”اما هیچ پژواکی، هیچ جوابی. نه از گوشی‌اش، نه از پیام‌هایش، نه حتی از خاطراتِ چندروز. انگار می آمد حالش را کمی خوش میکرد و میرفت.. حسِ غریبی بود؛ حسی شبیه به گُم کردنِ یک شیءِ مهم که همیشه دمِ دستت بوده، اما این بار، گُم شدنِ یک بودن بود. یک نبودنِ محض.دستش ناخودآگاه به سمتِ گوشیِ روی میز دراز شد. باید به او پیام می‌داد. فقط برای اینکه مطمئن شود. فقط برای اینکه بشنود صدایش را، حتی اگر در حدِ چند حرفِ تایپ شده باشد. صفحه نمایش را روشن کرد. اسمش را در لیستِ مخاطبین جستجو کرد. “رادمهر”. بالاخره پیدایش کرد. انگشتش را که روی اسمش برد تا صفحه چت باز شود، ناگهان انگار برقِ سردی از تنش گذشت.هیچِ هیچ بود.نه سابقه چتی. نه پیامِ ارسال شده‌ای. نه حتی یک تماسِ از دست رفته. انگار هیچ‌وقت رادمهری در لیستِ مخاطبینش نبوده. انگار هیچ‌وقت با او حرف نزده بود. بغضی که از صبح در گلویش سنگینی می‌کرد، حالا دیگر داشت خفه‌اش می‌کرد. چشمانش پُر شد از اشک‌هایی که نمی‌دانست چرا می‌ریزند. آیا داشت دیوانه می‌شد؟ این حسِ آشنا بود… حسِ تکرارِ یک کابوسِ تاریک، جایی که مرزِ واقعیت و خیال درهم می‌شکست و او را در خلائی بی‌انتها رها می‌کرد. انگار قبلاً هم این حسِ گسستِ واقعیت را تجربه کرده بود، اما قادر به به خاطر آوردنِ جزئیاتش نبود. فقط یک ترسِ عمیق و فلج‌کننده باقی مانده بود.ناگهان پیام های ربات ناشناس یادش افتاد،تلگرام را باز کرد و وارد چت شد و.. پیام ها کجا بودند؟ قول ها و وعده ها به کجا گریخته بودند؟ناامید نشد،با نفسی گیر کرده در گلو به اینستاگرام رفت، دایرکت هارا باز کرد اما.. هیچ پیامی از سمت رادمهر نبود،گویا مرا بلاک کرده باشد! اما چرا باید بلاکم میکرد؟ این فاصله ی دوباره از کجا نشعت گرفته بود؟نمیفهمیدم..نفس‌نفس‌زنان، سعی کرد خودش را جمع و جور کند. باید به دانشگاه می‌رفت. شاید… شاید دوستانش چیزی می‌دانستند. شاید او تنها کسی نبود که این ارتباطِ عجیب را تجربه کرده بود. با دست‌هایی که کمی می‌لرزیدند، لباسش را پوشید و از خانه خارج شد. هوایِ سردِ بیرون، به صورتِ بی‌حسش سیلی زد.در دانشگاه، کلاسِ “نظریه‌های معماری معاصر” مثل همیشه شلوغ بود، اما آهو احساس می‌کرد در میانِ جمعیت، کاملاً تنهاست. وقتی استاد برای لحظه‌ای برای برداشتنِ جزوه‌اش رفت، آهو رو به نگین، که کنارش نشسته بود، خم شد.«نگین… تو امروز رادمهر رو ندیدی؟ تو کلاس نبود؟» صدایش کمی گرفته بود، انگار که مدت‌ها بود حرف نزده باشد.نگین، با ابروهایِ گره‌خورده، سرش را چرخاند و با نگاهی متعجب به آهو خیره شد. «رادمهر؟ کی رو می‌گی؟ اسمش آشنا نیست.»آهو، با ناباوری، کمی عقب رفت. «جدی می‌گی؟ همون که… همون که هفته پیش توی کلاسِ ادبیات کنارم می‌نشست؟ با هم حرف می‌زدیم…»نگین خنده‌ی کوتاهی کرد، خنده‌ای که بیشتر شبیه پوزخند بود. «آیه، حالت خوبه؟ هفته پیش که ادبیات برگزار نشد! تازه، مگه تو نبودی که گفتی از استادش خوشت نمیاد و می‌خوای انتقالی بگیری؟ بعدشم، کی کنارِ دستت می‌نشست؟ تو که همیشه تنهایی می‌شینی.»کلماتِ نگین مثل پتک بر سرِ آهو فرود می‌آمدند. هر کدام از حرف‌هایش، تیشه‌ای بود که بر پیکرِ رو به فروپاشیِ ذهنش نواخته می‌شد. حسِ دیوانگی شدت گرفت. نگاهش را در چهره‌ی نگین چرخاند، به دنبالِ ذره‌ای آشنایی، ذره‌ای درک، اما جز سکوت و گیجیِ دوستانه چیزی نیافت. حسِ گسستِ واقعیت، حالا دیگر به اوج رسیده بود. انگار در یک فیلمِ سورئال گیر افتاده بود که خودش هم نقشی نامعلوم در آن داشت.چند صندلی آن‌طرف‌تر، سارا و محدثه هم مشغولِ صحبت بودند. آهو با آخرین امید، به سمتشان رفت.«دخترا رادمهر رو امروز ندیدید؟ با حتی دیروز که نیومدم؟ همون مو فرفری که تو ادبیات و کافه دیدیمش»سارا با تعجب به محدثه نگاه کرد و بعد رو به آهو گفت: «رادمهر؟ نه والا… اسمش به گوشم نخورده. مطمئنی اسمش همینه؟ شاید اشتباه شنیدی..»محدثه سرش را تکان داد: «آره، شاید… شاید اشتباه شده. ما که کسی رو به این اسم نمی‌شناسیم.»سکوتِ سردی که بر آهو سایه افکند، سنگین‌تر از هر فریادی بود. دنیای بیرون، با تمامِ هیاهویِ عادی‌اش، در مقابلِ غوغایِ درونِ او هیچ بود. چرا هیچکس او را به یاد نمی‌آورد؟ چرا انگار هیچ‌وقت وجود نداشته؟ این فراموشیِ جمعی، این نادیده گرفتنِ حضوری که برای آهو اینقدر واقعی بود، او را تا مرزِ جنون می‌کشاند. حسِ آشنایِ ترس، مثلِ ماری سرد در تنش می‌پیچید. ترس از اینکه نکند تمامِ این‌ها توهم باشد. ترس از اینکه نکند او واقعاً در حالِ از دست دادنِ عقلش باشد.کلاس با تمامِ سرعتش به پایان رسید. آهو، مثلِ کسی که از خوابی کابوس‌وار پریده باشد، از جا برخاست. پاهایش او را به سمتِ بیرونِ دانشگاه کشاندند. در هوایِ دم‌کرده‌یِ حیاط، با دست‌هایی که هنوز می‌لرزیدند، گوشی‌اش را برداشت. شماره‌ی رادمهر را پیدا کرد. باید با او حرف می‌زد. باید می‌فهمید چه اتفاقی دارد می‌افتد. شاید او می‌توانست توضیحی بدهد، یا حداقل، حضورش می‌توانست بخشی از این حسِ گسستگی را التیام بخشد. آهو تمامِ این مدت، در تلاش بود تا با کمکِ رادمهر، روحِ خسته‌ و افسرده‌اش را ترمیم کند، و حالا که همه چیز داشت از هم می‌پاشید، تنها امیدش همین بود.نفس عمیقی کشید و دکمه‌ی تماس را فشرد. صدایِ زنگِ گوشی، در گوشش اکو می‌شد. هر زنگ، ضربانِ قلبِ او را تندتر می‌کرد. امید در دلش جوانه زده بود؛ امیدی واهی، اما قوی. بالاخره صدایِ آشنایی از پشتِ خط آمد: “آیه جان؟ خودتی؟ خیلی وقته خبری ازت نبود… چطوری؟”اما… این صدایِ رادمهر نبود!آهو میخکوب شد. صدایی که شنید، متعلق به تراپیستش بود؛ همان تراپیستِ مهربان و خوش‌صدایی که مدت‌ها بود او را ملاقات نکرده بود. حیرت و گیجی تمام وجودش را فرا گرفت. چطور ممکن بود؟ چطور شماره‌ی رادمهر، گوشیِ تراپیستش را بالا آورده بود؟ آیا او اشتباه گرفته بود؟ اما شماره دقیقاً همان شماره‌ای بود که خودش ذخیره کرده بود. این گیجی، این حسِ آشنایِ فرو ریختنِ واقعیت، دوباره و این بار با شدتی وصف‌ناپذیر به سراغش آمد. انگار تمامِ تلاش‌هایش برای بازسازیِ خودش، او را به چاهی عمیق‌تر از قبل پرتاب کرده بود.«الو؟ آیه؟ صدامو داری؟» صدایِ تراپیست، کمی نگران، او را از سکوتِ وهم‌آلودش بیرون کشید.آهو، با صدایی که به سختی از گلویش خارج می‌شد، به لرزه افتاد. «خانم دکتر… من… من…» کلمات در دهانش قفل شده بودند. دیگر نمی‌دانست چه کسی است، کجا هست، و با چه کسی حرف می‌زند. فقط می‌دانست که در یک هزارتویِ تاریک از ابهام و ترس گرفتار شده است، و هرچه بیشتر تلاش می‌کند، بیشتر در آن فرو می‌رود.هوا نه فقط سرد، که گزنده بود. انگار هر نسیمِ بارانی، سوزِ سرما را تا عمقِ استخوان‌هایِ آهو می‌کشاند. آسمان، پتویِ سنگین و چرکینِ خود را بر شهر انداخته بود و تنها نورِ ضعیفِ گرگ و میش، بر سنگِ سرد و نمناکِ قبرِ “رادمهر” می‌تابید. قطراتِ درشتِ باران، بی‌وقفه بر چهره‌اش می‌ریختند؛ نه چون اشک، که چون ضربه‌هایِ ممتدِ پتک بر شقیقه‌اش. هر قطره، یادآورِ ضربه‌ای بود که حقیقت به او وارد کرده بود.آهو، در سکوتِ وهم‌آورِ قبرستان، تنها صدایِ برخوردِ باران به سنگ‌ها و شاید، تنها صدایِ نفس‌هایِ لرزانِ خودش را می‌شنید.ملاقاتش با دکتر برایش گران تمام شده بود. حرف‌هایِ دکتر، آن کلماتِ سرد و علمی، حالا در ذهنش پژواک می‌شدند، نه با صدایِ دکتر، بلکه با صدایی شبیه به صدایِ خودِ رادمهر – صدایی که هرگز وجود نداشت:«خانم دکتر… من… نمی‌دونم از کجا شروع کنم. همه چیز… همه چیز داره از هم می‌پاشه.»و بعد، تمامِ ماجرا را تعریف کردم. از دیدارمان در کافه، از پیام‌هایِ پاک شده، از خاطراتِ گنگ، از حسِ آشناییِ وهم‌آلود، از دانشگاه، از دوستانم که رادمهری را نمی‌شناختند، و از آن تماسِ عجیب که منتظر صدای آرامش بخش رادمهر بودم، اما صدای دکتر به گوشم رسیده بود. هرچه می‌گفتم، بغضم بیشتر می‌شد و اشک‌هایم بی‌اختیار رویِ گونه‌هایم می‌غلتیدند.خانوم دکترگوش شده بود تا مرا بشنود. وقتی سکوتم را شنید، لب هایش از هم وا شد و حرفایی را گفت که باعث شد به اینجا بیایم..«بذار یه چیزی رو بهت بگم آهو. اون جایی که تو فکر می‌کنی کافه بوده و با رادمهر ملاقات کردی، در واقعیت… قبرستانِ شهر بوده.همون بلوک کنار پل که قبلا یه کاروانسرا بوده مگه نه؟» به سنگِ سرد خیره شدم. سردی‌اش به دستانم سرایت کردند. انگار تمامِ وجودم داشت یخ می‌زد. آیا این سردی، همان تنهاییِ مطلق بود؟ تنهایی‌ای که مثلِ یک مرضِ لاعلاج، در رگ‌هایم دویده بود؟ آیا رادمهر، آن ناجیِ خیالی، آن آرامشِ گمشده، چیزی جز ماسکی نبود که من بر چهره‌یِ ترسِ از تنهاییِ خودم زده بودم؟«رادمهر، به شکلی که تو در ذهنت ساختی و بهش دل بستی، شاید وجود نداشته. اما رادمهر، اون مردِ جوانِ رویِ قبر، واقعی بود. و احساساتی که تو تجربه کردی، هرچند که با واقعیتِ بیرونی تطابق نداشتن، برایِ تو واقعی بودن. بخشی از وجودِ تو، بخشی از رنجِ تو… و حالا وقتشه که با این رنج روبرو بشی، نه با ساختنِ توهم، بلکه با پذیرشِ حقیقت.»آسمان نعره ای کشید و انگار درد من به او سرایت کرده بود.“تو… تو وجود نداری، نه؟” صدایم، خش‌دار و شکسته، در فضایِ خفقان‌آورِ قبرستان گم شد. “تو فقط یه بهونه‌ بودی… برایِ اینکه من، اینقدر تنها نمونم؟”اشک‌ها دیگر بر صورتم نمی‌ریختند، بلکه از درونِ چشمانم فواره می‌زدند؛ داغ، سوزان، و بی‌اختیار. انگار تمامِ خاطراتِ نداشته، تمامِ لحظاتِ ساخته شده، حالا با هم فرو می‌ریختند و آهو را در میانِ ویرانه‌هایِ ذهنش تنها می‌گذاشتند. دیگر باران مهم نبود، دیگر سرما بی‌معنی بود. تنها چیزی که حس می‌کرد، حفره‌یِ عظیمی بود که در سینه‌اش دهان باز کرده بود؛ حفره‌ای پر از پوچی.«گاهی وقت‌ها، وقتی فرد تحتِ فشارِ روحیِ شدیدی قرار می‌گیره، یا خاطره‌یِ دردناکی رو تجربه می‌کنه که قادر به پردازشش نیست، ذهن شروع به بازسازیِ واقعیت می‌کنه. ممکنه در ناخودآگاهت، با فردی که شباهت‌هایی به رادمهر داشته، یا حتی در مکانی که با رادمهر اشتباه گرفتی، مواجه شده باشی و ذهنت این تجربه‌ها رو به رادمهری که دوست داری و بهش وابسته شدی، نسبت داده باشه. این پدیده‌ای به نامِ توهمِ خاطره یا تشدیدِ خاطره هست که در شرایطِ استرسِ شدید یا اضطرابِ بالا اتفاق می‌افته.»حرف های دکتر در سرم اکو میشد و رفته رفته گنگ..نمیدانم چقدر ولی بعد از مدتی روی پاهایم که نمیدانستم الان کجا بودند ایستادم. دیگر دنبالِ تسکین نبودم. حس می‌کردم که حتی توانِ درد کشیدن هم ندارم. فقط، گویی وجودم در حالِ محو شدن بود، در دلِ شبنمِ سردِ باران و خفقانِ سکوتِ قبرستان..</description>
                <category>ayE</category>
                <author>ayE</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>