<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیلار خانُم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aylar.razzaghi</link>
        <description>چَپَکی‌نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:05:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28900/avatar/ZdPa0J.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیلار خانُم</title>
            <link>https://virgool.io/@aylar.razzaghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور مَرد ایده‌آل را تشخیص دهیم؟ (تجربه واقعی)</title>
                <link>https://virgool.io/@aylar.razzaghi/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B4%D8%AE%DB%8C%D8%B5-%D9%85%D9%8E%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%84-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-lzqjnjk3woo4</link>
                <description>هامفری بوگارت، مَرد ایده‌آلِ سال‌های دورهمه‌چیز از ۱۴ دی‌ماهِ ۱۳۹۸ شروع شد.تا قبل از آن، من یک زن معمولی در یکی از آپارتمان‌های معمولی تهران بودم که تلاش می‌کرد با نگاه‌کردن، اشیا را جابه‌جا کند. اما حالا قدرت‌هایی باورنکردنی دارم و می‌توانم بدون نگاه‌کردن یا حتی فکر‌کردن، چیزها را جابه‌جا کنم. امروز اینجا هستم تا راز این موفقیت را با شما در میان بگذارم.خانم‌ها! شما اینجایید تا زندگی خود را تغییر دهید! لطفاً به افتخار خودتان یک کفِ باشکوه بزنید تا در ادامه سمینار، رازهای تشخیص مَرد ایده‌آل را با شما درمیان بگذارم. [تَـــــــــــــپ‌تَـــــــــــــپ‌تَــــــــــــپ‌، صدای تشویق حضار]مَردهای ایده‌آل کجا هستند؟بگذارید این‌طور شروع کنم و از شما سوالی بپرسم؛ به نظر شما مَردهای ایده‌آل را کجا می‌شود پیدا کرد؟شما که دستتان بالاست، بگویید... کجا؟ کتابخانه؟ هووم... ممکن است... کافه‌های لاکچری بالای شهر؟ عجب... چه گفتید؟ سرِ کار؟ مگر مرد ایده‌آلِ بیکار هم داریم؟ [هــــــــــــــــــــــاهـــــــــــــــــــــــــا، صدای خنده حضار]خانم‌ها! این سمیناری برای تغییر است، پس بیایید سوالمان را تغییر دهیم و بپرسیم که مَردهای ایده‌آل کجا نیستند؟ مثلاً احتمالِ اینکه مَرد ایده‌آل را در قمارخانه پیدا کنید، نزدیک به صفر است. اما می‌دانید چه احتمالی از آن هم کمتر است؟ احتمالِ پیداکردنِ مَرد ایده‌آل در اینستاگرام.بگذارید راز اول را با شما درمیان بگذارم؛ متاسفانه فعالیت مَرد ایده‌آل در شبکه‌های اجتماعی به‌گونه‌ای نیست که موجب شناسایی او شود. او ساده‌پوش است و در شلوغی شبکه‌های اجتماعی، دیده نمی‌شود. اما خبر خوب این است که او کاملاً پذیرای پیشنهادهای شماست. آنقدر ایده‌آل است که هر پیشنهادی برای بهبود سبک زندگی‌اش را می‌پذیرد. می‌دانید اولین باری که مَرد ایده‌آلم را دیدم، چه گفتم؟ به او گفتم که «چهره جذاب تو همچون اثر ونگوگ است که لوله‌اش کرده‌اند و در زیرزمین موزه هنرهای معاصر تهران به کناری انداخته‌اند. این اثر زیبا نیازمند یک قاب باشکوه است تا بدرخشد» و به او پیشنهاد کردم که ریش‌ بگذارد! [هــــــــــــــــــــــاهـــــــــــــــــــــــــا، صدای خنده حضار]پس در سلفی‌های پُرزرق‌وبرق اینستاگرامی دنبال مَرد ایده‌آل نگردید چون...مَرد ایده‌آل کاردُرست است اما سروصدا نمی‌کند.☠️ نکته: زشت‌ترین عکس‌های شما از نظر مَرد ایده‌آل، زیباترین است! پس همیشه به او تاکید کنید که قبل از انتشار عکس‌های دونفره‌تان در اینستاگرام، آنها را با شما چک کند.مَرد ایده‌آل وقت خود را چطور می‌گذراند؟خُب... حالا که فهمیدیم مَرد ایده‌آل کجا نیست، بیایید به این موضوع بپردازیم که مَرد ایده‌آل با وقت خود، چه می‌کند؟ از همان آخر، میکروفون را دست‌به‌دست کنید و یکی‌یکی بگویید... چی؟ کتاب می‌خواند؟ عالی است... توسعه فردی؟ بی‌نظیر است! چی؟! در مهمانی‌های شبانه وقت می‌گذراند؟!  [آعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع، صدای تعجب حضار]وقت آن رسیده که راز دوم را با شما در میان بگذارم؛ خانم‌ها! مَردان ایده‌آل، فعالیت‌های متفاوتی دارند اما هیچ‌کدام وقت خود را تلف نمی‌کنند. مَرد ایده‌آل برای هر ثانیه از عمر خود، برنامه‌ریزی می‌کند. نقشه‌های او گاهی هم نقش‌بر‌آب می‌شود اما برایش مهم است که این نقشه را همیشه در ذهن داشته باشد. او حتی در کوچکترین کارهای روزمره نیز به دنبال راهی برای صرفه‌جویی در زمان می‌گردد. شاید عجیب به نظر برسد اما او حتی تحمل دو ثانیه انتظار برای دریافت رمز دوم را هم ندارد! پس راهکاری برای دور زدنِ آن خواهد یافت. به نظر شما، مردی که ارزش ثانیه‌ها را می‌داند، در راه رسیدن به شما، وقت تلف می‌کند؟می‌دانید اولین بار که با موبایل مَرد ایده‌آلم غذا سفارش دادم، چه شد؟ تا بخواهم شماره کارتم را وارد کنم، با یک کلیک و بدون نیاز به هیچ‌گونه اطلاعات بانکی، هزینه را پرداخت کرد! درست است که تی‌شرت ACDC به تن داشت و شلوارک چهارخانه‌ی آبی، اما من احساس کردم که پدرخوانده بود و با یک اشاره، دستور داد که ماموریت انجام شود. پس اگر مَردی برای دیدن شما امروز و فردا می‌کند، فراموشش کنید چون...مَرد ایده‌آل می‌داند چه می‌خواهد پس وقت تلف نمی‌کند.☠️ نکته: قانون صرفه‌جویی در وقت، شامل رفتن به توالت همراه با گوشی نمی‌شود. در این صورت، رفتنِ مَرد ایده‌آل با خودش است و بیرون آمدنش با شما.بزرگترین ضعف یک مَرد از نظر شما چیست؟زیبایی‌ها کم‌کم عادی می‌شود ولی زشتی‌ها هرگز! بگویید ببینم، بزرگترین زشتی و ضعف در مَردان چیست؟این سوال آخر است، از شما می‌خواهم که حسابی مشارکت کنید. لطفاً شما بگویید... چی؟! بینی بزرگ؟ عجب! این که طاس باشد؟ مگر طاس‌بودن چه ایرادی دارد؟ چی؟! چشم‌های غیررنگی؟! شما همانی نبودید که گفتید «مهمانی‌های شبانه»؟ خانم نظراتتان چقدر عجیب است! [چــِـــــــــق، صدای صندلی ناشی از برگشتن حضار و نگاه‌کردن به فردی در انتهای سالن که نظرات عجیب می‌دهد.]خانم‌ها! بگذارید آخرین راز را با شما درمیان بگذارم؛ بزرگترین ضعف یک مرد نه در ظاهر او، بلکه در مسئولیت‌پذیری اوست. بسیاری از خانم‌ها تصور می‌کنند که مَرد ایده‌آل از ابتدا پولدار به دنیا می‌آید و در نوزادی رولکس به گهواره‌اش بسته‌اند. این خانم‌ها با همین استراتژی اشتباه، مَرد ایده‌آل را از گزینه‌هایشان حذف می‌کنند. بگذارید تیر خلاص را پرتاب کنم و این سمینار را به پایان برسانم؛ مَرد ایده‌آل لزوماً پولدار نیست اما قطعاً مسئولیت‌پذیر است، در هر کاری! از کار بزرگی مانند راه‌اندازی یک کسب‌وکار تا انجام کار کوچکی مانند پرداخت به‌موقع قبض آب و برق و گاز.شاید تصور کنید منظورم این است که تمام دخل‌وخرج‌های زندگی با مَرد ایده‌آل است ولی خیر! منظور من خوش‌قولی در انجام وظایفی است که بین خودتان تقسیم کرده‌اید.می‌دانید وقتی برای اولین بار تلاش کردم قبض آب را پرداخت کنم، چه شد؟ مَرد ایده‌آل نگاهم کرد که چمباتمه زده‌ام و شناسه قبض را رقم‌به‌رقم دستی وارد می‌کنم. پس لبخندی زد، قبض را از دستم گرفت و تا امروز که سال پنجم ازدواجمان است، من هرگز رنگ قبض‌ها را ندیدم! [واـــــــــــــــــــــــــــــــع، صدای تعجب حضار]حتماً فکر می‌کنید که مَردِ ایده‌آلِ من، آخر ماه پشت میز می‌نشیند، حساب‌کتاب می‌کند و قبض‌ها را با یک کلیک پرداخت می‌کند اما خیر! او مانند هامفری بوگارت، خوش‌قیافه است اما مانند او کلاسیک نیست. او کاملاً مُدرن است و با نبض زمانه پیش می‌رود. او می‌داند که هربار کلیک برای پرداخت هر قبض یعنی ازدست‌رفتن دقایقی که می‌توانست با من بگذراند. او وقتش را برای من می‌گذارد و پرداخت‌ها را به «پرداخت‌ مستقیم» می‌سپارد. این‌گونه می‌شود که قبض‌ها، قسط‌ها و اشتراک‌ها کاملاً خودکار و با خوش‌قولی پرداخت می‌شوند و هیچ‌وقت عقب نمی‌افتند. یادتان می‌آید ابتدای سمینار به شما گفتم که می‌توانم بدون فکرکردن، چیزها را جابه‌جا کنم؟ من بدون فکرکردن و کلیک‌کردن، می‌توانم مبالغ را بین حساب‌ها جابه‌جا کنم. در حقیقت مَرد ایده‌آلم این کار را می‌کند اما ما یک تیم هستیم و دستاورد او، دستاورد من نیز هست!خانم‌ها! مَردی را انتخاب کنید که از قول‌دادن نمی‌هراسد و سر حرفش می‌ماند چون...مَرد ایده‌آل خوش‌قول است و می‌توانید روی او حساب کنید.☠️ نکته: در قول‌های بزرگ قطعاً می‌توانید روی او حساب کنید اما بی‌خیال قول‌های کوچک شوید و زحمت بیرون‌بردنِ زباله‌ها و روغن‌کاری لولاها را خودتان بکشید.خانم‌ها! مَردی را انتخاب کنید که راز زندگی را می‌داند. راز زندگی یعنی اشتراک لحظه، یعنی در لحظه باهم‌بودن و چه کسی بیشتر از یک مَردِ بی‌سروصدایِ هدفمندِ خوش‌قول، برای شما ایده‌آل است؟ ❤️متشکرم که در این سمینار شرکت کردید. برای تشکر از حضور شما، شرکت #پرداخت_مستقیم_پیمان به شما اشتراک رایگان هدیه می‌دهد. لطفاً هنگام خروج، هدیه‌تان را از روی میز بردارید و به یاد داشته باشید، همان‌طور که انتظار این هدیه را نداشتید، ورود مَرد ایده‌آل به زندگی شما هم غیرمنتظره است! پس دست از جستجوی مداوم بردارید، برای خودتان زندگی کنید، منتظر بمانید و نشانه‌ها را جدی بگیرید. خدانگهدار! [تَـــــــــــــپ‌تَـــــــــــــپ‌تَــــــــــــپ‌، صدای تشویق حضار] </description>
                <category>آیلار خانُم</category>
                <author>آیلار خانُم</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 23:36:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگ آخر دستمال توالت</title>
                <link>https://virgool.io/@aylar.razzaghi/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA-owja21o1ky5z</link>
                <description>یادم نمی‌آید با روانشناسم درباره چه چیزی صحبت کرده بودم. دو هفته می‌گذرد و در این مدت زندگی به تغییر دستخوش‌های بسیاری دچار شد. می‌بینید! حتما کلمات تغییر کرده‌اند و برای نشستن در کنار هم به توافق نمی‌‌رسند!زندگی عجیب است، عجیب‌تر هم خواهد شد! این را با خودم می‌گویم و به سمت فاصله بین دو کوپه قطار می‌روم. آنجا تنها جایی روی کره زمین است که محصور می‌شوی تا رهایی پیدا کنی. راننده قطار گفت نمی‌توانید در قطار سیگار بکشید اما می‌توانید در فاصله جدا کننده دو کوپه سیگار بکشید. انگار که آنجا جزئی از قطار نباشد. راننده قطار گفت: ما معمولا هشدار می‌دهیم اما آنکه به چیزی عادت کرده باشد حتی برای گریز راهی به روی سقف قطار پیدا خواهد کرد! و با گفتنش حسی از ساختن یک جمله خلاقانه برای فرار از تمام ثانیه‌های ملالت‌بارِ راننده یک قطار بودن به صورت من کوبید.راننده قطار! راننده قطار! اصلا به او چه می‌گویند؟ راننده قطار؟ یا مسئول قطار یا سواری دهنده قطار؟ سواری مانند سواری بر اسب‌ها! مانند آنها که 3 ایستگاه قبل‌تر در کنار علفزار دیده بودم. قهوه‌ای، مشکی، سفید! دروغ گفتم هیچ اسب سفیدی آنجا نبود چون اسب سفید فِسانه است. قبل‌ترها پاگنده می‌گفت چرا به افسانه، فِسانه می‌گویی؟ و من می‌گفتم: همینطوری. گویی که من مجبور باشم به هر پدرسوخته‌ای برای هر تصمیم کوچک زندگی جواب پس داده باشم! چرا کارت را عوض می‌کنی؟ چرا برای کارهایت پیج جداگانه نمی‌زنی؟ چرا با کسی اتحاد مزدوج تشکیل نمی‌دهی و با او زیر انتگرال نمی‌روی تا روی یک خط ممتد و بی‌نوسان، 5 سال بعد در مهمانی اعدادِ صحیحِ ملال‌آور از ناتوانی دود کردن یک نخ سیگار کلافه شوی؟بعد من در درونم می‌پرسم پدرسگ‌ها آنوقت برای دود کردن یک نخ سیگار باید به کدام جداکننده کوپه‌ها مراجعه کنم؟ و کسی جوابم را نمی‌دهد چون هیچکس آنجا، درون من نیست.آنجا خالی است مانند جداکننده کوپه‌ها.هرازگاهی کسی برای دود کردن یک نخ سیگار و تزریق سرتونین می‌آید و ته سیگارش را درون من خاموش می‌کند و می‌اندازد و می‌رود. گویی که این درون صاحاب نداشته باشد. خب حقیقتا هم ندارد... کسی آنجا را خیلی وقت است که رها کرده و به بیرون گریخته است. کسی آنجا را رها کرده و به جداکننده کوپه‌ها آمده تا چیزی را بسوزاند. جداکننده کوپه‌ها یک محفظه تاریک و پر از تکان‌های شدید است. آدم مجبور است پاهایش را در دو طرف خط مرزی جداکننده کوپه‌ها بگذارد و هر لحظه احساس کند که دو کوپه در حال از هم گسیختن هستند. در پیچ‌های قطار گاهی یک پا بالا می‌رود و گاهی به سمت دیگر متمایل می‌شود.مسخره‌ترین بخشش آمدن یک رهگذر شاشو است که برای خالی کردن مثانه بی‌مصرفش باید خلوت آدم را برهم زند و از میان جداکننده کوپه‌ها رد بشود. پیرمردی با لباس عربی قهوه‌ای، زنی با چادر سیاه و کسی با پیراهن بلند سفید. دروغ گفتم هیچکسی با پیراهن سفید آنجا نبود چون چنین شخصی فسانه است و این بار هیچ پاگنده‌ای وجود ندارد که مرا بازخواست کند. راننده قطار هم می‌آید و می‌رود و با نگاهش هیچ چیز نمی‌گوید. این اولین بار است که کسی با نگاهش هیچ چیز نمی‌گوید. 30 سال رانندگی قطار نباید زمان کمی باشد، او سال‌هاست به روبرویش چشم دوخته است و حتما این کویرها و دشت‌ها و آبادی‌های دورافتاده پر از کلمات او هستند. کلمه‌های تنهایی که در کنار هم آرام نشسته‌اند و دست هم را گرفته‌اند زیرا کسی صدایشان را نشنیده است و آنها جز یکدیگر کسی را ندارند.باید این سیگار را زودتر تمام کنم چون تحمل یک نگاه دیگر، برایم امکان‌پذیر نیست. زن پیر چادری از کنارم رد می‌شود و نگاهش دنبالم می‌کند. می‌ترسم. به نظرم می‌آید که فهمیده باشد ظهر شنبه می‌خواستم خودم را از پشت‌بام پرت کنم و قبلش بعد از سال‌ها یک نخ سیگار کشیدم و بعد کشیدم و کشیدم و پرت کردن را فراموش کردم و حالا دارم بدهی خود به مرگ را در قسط‌های کوچک ولی مرتب و نخ به نخ می‌پردازم.از جداکننده کوپه‌ها بیرون می‌آیم و به سمت راهرو می‌روم. دستم را به دیوارها می‌گیرم و مانند قایق بادی رنگی‌رنگی بی‌دلیلی که روی موج‌های اقیانوس شناور است، روی ریتم حرکت قطار به صورت مواج به سمت کوپه می‌روم. جلوی پنجره‌ای که روبروی کوپه ماست، می‌ایستم و به علفزار نگاه می‌کنم. درخت‌ها یکی دوتا از من دور می‌شوند و هیچ اسبی آنجا نیست. اسب‌ها وقتی نیستند کجا هستند؟ آیا کسی مراقب اسب‌های آزاد هست؟ اصلا به کسی که مراقب اسب‌های آزاد است چه می‌گویند؟ مراقب اسب؟ سوارکار اسب؟ تربیت‌کننده اسب؟اسب‌ها همه‌شان می‌روند و می‌روند تا اینکه کسی با شلاق آنها را به توقف وادارد. بعد نیچه بیاید آنها را در آغوش بگیرید، برایشان گریه کند و بگوید: آه مادر من احمقم!اما کسی برای قطارها اشک نمی‌ریزد. دوست داشتم دود سیگارم را حلقه کنم و بگویم: رفیق! این ماشینیزه‌ی گه همه‌مان را سوار بر یک مدفوع بزرگ بوگندو به فاضلاب خواهد برد. اما حقیقت ندارد. قطار ماشین است و آنچه ماشین است خود جزئی از سیستم است و آنچه جز سیستم است ماشین است و ماشین برای ماشین اشک نمی‌ریزد.قطار عزیز کجا می‌روی؟ از این همه رفتن‌های بیهوده خسته نمی‌شوی؟ پاهایت کجاست؟ چه کسی پاهایت را آرام آرام می‌مالد؟علفزار زیباست و نور خورشید شگفت‌انگیز می‌نماید تا اینکه ارتعاش باز شدن درهای کشویی کوپه کناری بیرون به گوش می‌رسد. سری از میان درهای کشویی کوپه کناری بیرون می‌آید و مادامی که سیگاری برلب دارد بدون اینکه تلاشی برای گشودن لب‌ها کرده باشد از لای همان روزنه کوچک باقی ماندۀ لای لب‌ها می‌گوید: لطفا در راهرو سیگار نکشید! سرم را برمی‌گردانم و برای لحظه‌ای روانشناسم را می‌بینم که در هیبت سیاه، درهای کشویی را محکم کشیده و می‌بندد. امتداد نگاهم قطع شده و روی شیشه‌های مات در کوپه ثابت می‌ماند.متاسفانه از نیاوردن او به این سفر ناگزیر بودم و حال می‌بینم که از او ناگریزم!او همه جا با من است، همه جا با من می‌آید و هیچ‌جا دست از سر من برنمی‌دارد. با او در یک کوپه سفر نمی‌کنم و به او اجازه داده‌ام زن زشتش را هم همراه بیاورد. البته من هیچوقت زن او را ندیده‌ام اما می‌دانم که زشت است. مطمئنم که زن یک روانشناس باید زشت باشد. نمی‌شود آدم روانشناس باشد، دردهای آدمی را بفهمد، زندگی‌ها را تیمار کند و همه چیز در زندگیش هم روبراه باشد! پس تاوان این همه خوشبختی را چه کسی ادا کند؟من مطمئنم زن او زشت است و او هر روز از درد زشتی او که هیچ روزی تکراری نمی‌شود و از درد اخلاقیات ساختگی که مانع از رها کردن او می‌شود، به بیمارانش پناه می‌آورد و در هر بیمار به دنبال قطعه‌ای از خودش می‌گردد. بعد شبها قطعه‌ها را می‌برد خانه، شب که زن زشتش می‌خوابد آنها را پاورچین پاورچین به پذیرایی می‌آورد و روی پارکت‌های سرد و ساکت می‌چیند. بعد می‌گوید عه این اشتباه است! این قطعه متعلق به آن دختر موطلایی است! اسمش چه بود؟ به درک! چهارشنبه یواشکی سر جایش می‌گذارم!نور زیاد شده و راهروی تگ و باریک قطار روشن می‌شود. برمی‌گردم، دشت است و سبز است و فراخ و تعدادی روانشناس در بیشه‌زار ایستاده‌اند، دست‌ها را پشت کمر قفل کرده با یکدیگر حرف نمی‌زنند و هرکدام تلاش دارد با سکوت دیگری را قانع کند روانشناس بهتری است. آه خدایا آنها از کون کدام فیل آسمانی افتاده‌اند که هر کدام ژستی جدید ساخته است و حتی هیچکدام نمی‌خواهد بنشیند و دست را زیر چانه بگذارد که مبادا اسپم شود و مجسمه متفکر رودن را بازسازی کند!دلم می‌خواهد با شلاق در صورت روانشناسم بکوبم و بعد خودم را درآغوش بگیرم و گریه کنم و بگویم مادر من احمقم! آری این است سزای روانشناسی که دست خود را تا ماتحت در درونِ تاریک و خالی و متروک یک آدم فرو می‌کند.قطار تکان شدیدی خورده و شیهه می‌کشد.فین فین کرده، برای لحظاتی می‌ایستد. خانواده عرب با عبای قهوه‌ای و چادر مشکی می‌خواهند پیاده شوند و باید از سر راه آنها کنار بروم.اول چپ میروم، بعد خودم را به دیوار راست می‌چسبانم و مرد عرب نچ‌نچچ می‌کند.چرا من هیچوقت نمیدانم به کدام سمت بروم و چرا من راهم را بلد نیستم؟ همیشه می‌روم و می‌روم و کج و چپکی می‌روم. چرا هیچوقت کسی راه را به من نشان نمی‌دهد؟ اصلا به نشان‌دهنده راه به آدمها چه میگویند؟ نشان‌دهنده راه آدمها؟ تربیت‌کننده آدمها؟ روانشناس آدمها؟مرد عرب شکم گنده‌اش را مثلا جمع و جور کرده و در مسیر، خود را در حد غیرقابل اعتراضی به من می‌مالد. چرا ناراحت نمی‌شوم؟ چرا گریه نمی‌کنم؟ گویی همه چیز را از یاد برده باشم. نکند این نامش تعالی باشد و در این قطار روی خط ابدیت به سمت لحظه توحید می‌روم؟زن عرب اخم میکند و حس می‌کنم که فهمیده باشد من نیز خسته ام. از وقتی فهمیده‌ام خسته ام، زندگی برایم راحت‌تر شده است. از هفته گذشته که قبول کردم خسته ام، زندگی....(انگار من بلد نیستم متن‌ها را تمام کنم. انگار راه خوبی برای گریز از حقیقتِ پوچِ واهیِ درونِ خالی و سطحی خودم پیدا کرده باشم. انگار کسی آنجا درون من است که از هم می‌ترسیم...)</description>
                <category>آیلار خانُم</category>
                <author>آیلار خانُم</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 17:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای بازوی من در یکی از روزهای سرد نوامبر</title>
                <link>https://virgool.io/@aylar.razzaghi/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-gzgooqxfbgct</link>
                <description>حال من خوب نیست. این را در اولین لحظه بوضوح می‌فهمی سَل.من به یک بیماری عفونی وحشتناک مبتلا هستم و به زودی خواهم مرد. ۶ ماه آخر را روی ماشینِ بزرگ ایستاده بودم و هفته گذشته ماشین بازوی مرا کند و بلعید و جای آن بدجوری می‌سوزد رفیق. یک هفته است که خون قطره قطره می‌آید و ریش‌ریش‌های بازویم می‌سوزد و یک تکه استخوان از انحنای انتهای بازوی قطع‌شدۀ من بیرون زده که تمام سرمای نوامبر را یک‌تنه به درون خود می‌مکد.یک بازو را از دست داده‌ام و ۵ انگشت دیگرم ناتوان است. ماشین را رها می‌کنم و از دالان تاریک راه‌پله به پشت‌بام می‌روم. نور چشمم را می‌زند. برف می‌رقصد و آرام‌آرام روی موهای روشن من می‌نشیند. آن دور چند نفر زیر سایبان پلاستیکی حلقه زده، پاکت سیگاری را دست به دست می‌کنند. کلاه کاپشنم را روی سرم می‌کشم و می‌کوشم بدون توجه به راه خود ادامه دهم،-هی جکسون! احوال بازویت چطور است رفیق؟-جکسون برو خانه رفیق! حالت بدجوری خراب است!لبخند می‌زنم و به سمت لبِ بام می‌روم. دست ناتوانم را بر روی سکو می‌گذارم و با آخرین توان خودم را روی سکو بالا می‌کشم و می‌ایستم. کلاه را کمی عقب می‌کشم و از آن روزنه کوچکِ باقی‌مانده به پایین نگاه می‌کنم. خیابان همچون نوعروس هرزه‌ای سفیدپوش است و تن هر رهگذر را بدون توقع در آغوش می‌گیرد. خیابان آرام‌آرام شلوغ می‌شود اما هنوز خبری نیست. رادیو گفته بود که امشب شورش می‌شود، اما من فقط مورچه‌های سیاه را می‌بینم که در حیاط وسایل خود را به اتاقک نگاهبانی تحویل داده و از کلنی بیرون می‌ریزند. آنها کارخانه را برای همیشه ترک می‌کنند. جای پاهاشان میان برف‌ها خاطره‌ای گذرا از یک هم‌خوابی کوتاه در ذهن هرزه خیابان می‌سازد.  موج سوم تعدیل در راه است و آنها مرا نگه نمی‌دارند، می‌دانم...آنها مرا نگه نمی‌دارند، چونان که تو.آنها الیا و لانجین را هم به خانه فرستاندند و حالا نوبت سومین نفر از گروه متصدیان ماشین بزرگ رسیده است. نه اینکه آنها مستقیما عذر مرا خواسته باشند، نه!آنها داناتر از این حرف‌ها هستند، ناراحت می‌شوی اگر بگویم چونان که تو؟صبح بلندگوی حیاط با صدای گوشخراش نام من را صدا کرد و گفت: جکســــــون به دفتر سرپرستی!وارد دفتر سرپرستی شدم و دستم را روی بازو گذاشتم و فشار دادم. آخر درست نیست خون آدم در دفتر سرپرستی بریزد. سرپرست ارشد کارخانه انگار که شوربختانه دوباره یاد درد من افتاده باشد، چند دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشید و به من داد تا روی زخم بگذارم.- چرا مراقب نیستی جکسون؟ این چندمین بار است که بازویت لای دستگاه گیر می‌کند، بنشین، بیا بنشین تا برایت یک لیوان چای بریزم.سپس ادامه داد: حتما می‌دانی که چرا اینجا هستی، همانطور که معلوم است اوضاع کارخانه خوب نیست. قرار است اضافی‌ها را دَک کنیم و این تصمیم هیئت مدیره است.من با دردی که امانم را بریده فکر می‌کنم که او آن سال‌ها که سرپرست نبود، باز هم کسی را دَک می‌کرد؟ رشتۀ حرف‌های او از دستم در می‌رود و من به چند سال پیش سفر می‌کنم و در جملات آخرِ او به خودم سقوط می‌کنم.-آره جکسون... خلاصه هیئت مدیره تصمیم گرفته تو را نگه دارد. تو خیلی خوبی، تو بازوی کارخانه هستی. حتی همین که بازویت کنده شده نشان‌دهنده تعهد و وفاداری تو نسبت به کارخانه است. این هم قرارداد توست جکسون. فقط باید شرایط را به تو بگویم چون از قبل گفتنش جلوی قانون‌شکنی را می‌گیرد. باید این را بدانی که اِلیا و لانجین رفته‌اند و کار تو سه برابر می‌شود. ضمن اینکه بازوی چپ تو هم کنده شده و تا دوباره دربیاید باید به بازوی دیگرت فشار بیاوری. حقوقت نیز طبق روال سابقِ ۶ ماه حقوق معوقه‌ات پرداخت خواهد شد. بهرحال اینجا بزرگ‌ترین کارخانه ایالت است و تمام ما زیر سایه نام کارخانه است که اعتبار داریم. اگر کارخانه نبود، ما هم نبودیم. البته در تمام کارخانه‌های دیگر هم اوضاع همین است. هیئت مدیره به من دستور داده پیشنهاد را مطرح کنم و نظر تو را بخواهم. حالا چکار می‌کنی جکسون؟ امضا می‌کنی؟ تصمیمت را بگیر، تا صدای سوت کارخانه فرصت داری.۲به تو گفتم که من مبتلا به یک بیماری عفونی هستم و به زودی می‌میرم؟دکترِ کارخانه گفت که نام آن عفونت ماشین است و یک بیماری شایع در میان کارگران است. او گفت که ویروس این بیماری فقط به سراغ کارگران خیلی احمق می‌رود و در بدن بی‌ارزش آنها لانه می‌کند. البته او نگفت که من به زودی می‌میرم، اما من لبِ بام ایستاده‌ام و فکر می‌کنم که به زودی خواهم مرد. حالِ من هیچوقت اینقدر خراب نبوده است. من امروز از جهان تعدیل خواهم شد.می‌دانی... درد من از تعدیل شدن نیست. اگر دیروز از من می‌پرسیدی به تو می‌گفتم که دیگر هیچ چیزِ جهان مرا به تعجب وانمی‌دارد. البته اگر اِلیا اینجا بود می‌خندید و می‌گفت:-چرند نگو رفیق! من می‌دانم که چطور هر چیز کوچک روزمره تو را به هیجان می‌آورد! هفته گذشته نبود که تلالو آفتاب بر شیشه سس گوجه در قاب سفره سبز چهارخانه تو را به شگفتی واداشته بود؟!خب البته الیا راست می‌گوید. خوشبخانه تو مرا نمی‌شناسی وگرنه در گرداب دوستی من برای ابد گرفتار می‌آمدی. چون شناختن یعنی از دیوار بلند و قطورِ من بالا آمدن و آنکه این راه را می‌پیماید، از بالای دیوار به سمت من سقوط می‌کند و به گرداب می‌افتد چون این طرف دیوار فقط گرداب است.گردابی از حسِ خواستنِ تمام لحظه‌های کوتاه روزمره.من در شگفتم که چطور هر لحظۀ روزمره زندگی به یک سکانس در ذهن من منبسط می‌شود و چرا نیازمند میزانسن است؟ آن لحظه که از من پرسیدی ساده بودن یعنی چه، من دنبال آن مرد با کت و شلوار آبی نفتی دمپا گشاد و کتانی در قطار راه افتاده بودم و نمی‌دانستم تماشای او چه شمعی را در من روشن نگاه می‌دارد؟می‌دانی...هر لحظه چیزی در من در حال تولد است و هر ادراکی از من انتظار زایمانی زودرس دارد و اِلیا نگران است که این تن نحیف چگونه این همه زایمان‌های روزمره را تاب می‌آورد؟اگر دیروز از من می‌پرسیدی به تو می‌گفتم که من همیشه در شگفتم...اما امروز نه رفیق!امروز همه چیز تمام می‌شود. امروز من از همه جا تعدیل می‌شوم و من امروز تصمیم گرفته‌ام زندگی را تمام کنم. نه اینکه خودم را از این بالا پرتاب کنم، نه! این یک پایان آرتیستیک نخواهد بود. من از پس یک مواجهه مستقیم و زمخت برنمی‌آیم. اصلا این کار من نیست رفیق! من می‌خواهم که کانسپتی را در فرمی ابهام‌آمیز پنهان کنم و تصمیم گرفته‌ام از زندگی کردن دست بکشم و همه چیز را در یک اِستَندبای ابدی نگاه دارم. می‌دانی چه کسی در یک روز برفی برای زندگی تصمیم می‌گیرد؟ فقط یک احمق!من احمقم و روی پشت بام نشسته‌ام و برای این زندگیِ نکرده‌، تصمیم می‌گیرم... دستم را روی بازوی چپ می‌گذارم و استخوان بیرون‌زده را می‌پوشانم. زخم آن بدجوری می‌سوزد رفیق! راستی آنجا در شهر بی‌دفاع چطور از آدم‌های بی‌دفاع مراقبت می‌کنند؟ آیا پماد خاصی برای آنها که بازوهایشان لای ماشین گیر می‌کند وجود دارد؟ آیا می‌شود از تو خواهش کنم یکی از آنها را خریده، برای من بفرستی؟ شماره‌ام را که داری؟ برایت فرستادم تا به من بگویی چطور خودم را از این زندان رها کنم و تو آن را گرفتی تا ببینی از شهر بی‌دفاع تا زیر پیراهن من، راه چقدر است؟با سوت کارخانه من برای بار دوم در یک روز تعدیل خواهم شد چون این قرارداد ناعادلانه را برنمی‌تابم.و قبل از آن، از تو تعدیل شدم چون قراردادِ بی‌توقع و بی‌تعهدت را برنتابیدم.Provare!Provare!اگر اِلیا اینجا بود می‌گفت:-چرند نگو رفیق! از این آدم‌های عجیب زیاد است! یادت نیست در شب جشن سال نو مردک سرش را از ماشین بیرون آورده، پیشنهادی عجیب داد؟ ولمان کن رفیق! از این آدم‌های عجیب زیاد است.یاد شب سال نو می‌افتم. مثل امروز برف می‌بارید. مردکِ خوش‌قیافه با بوی عطر مسحور کننده‌اش، شیشه ماشین را پایین کشید و گفت: عصر بخیر خانم‌ها! آیا تمایل دارید با 50 دلار با من بخوابید؟الیا عصبانی شد و لگد زد و لانجین روی ماشین او تف انداخت. مردک با چشمانی گرد از تعجب، سری به تاسف تکان داد و گفت: برایتان متاسفم، فقط یک سوال پرسیدم و گازش را گرفت و رفت...بعدها و در روزهایی که حال من مثل حالا خراب نبود، با اِلیا و لانجین در انجمن برادری‌مان تصویب کردیم که این آدم‌ها را در دسته‌بندی آدم‌های عجیب بگذاریم و از آنها گذر کنیم.آدم‌های عجیب یعنی آنها که نمی‌شود درباره‌شان تصمیمی نهایی گرفت. آیا او یک پزشک بود؟ آیا در انتظار فرزند بود؟ آیا هیچوقت در تحصن‌های دانشکده شرکت کرده است؟اِلیا و لانجین سر قولمان ایستادند و آدم‌های عجیب را شب‌ها در سطل زباله می‌ریزند. آنها بر پیشنهادهای عجیب نمی‌شورند و زندگی را آسان‌ می‌پندارند.من اما نتوانستم...به تو گفتم که من متعهدم اما دروغ می‌گفتم. من به انجمن وفادار نبودم. من از هیچ آدمِ عجیبِ زندگی عبور نکرده‌ام و همچنان آدم‌های عجیبِ زندگی مرا به یک سفر خیال‌انگیز می‌برند و فکر می‌کنم که آیا در آغوش یک لکاته مو بلوند فرنگی لمیده‌ بودی و به ارائه یک پیشنهاد ناقص فکر می‌کردی؟اگر لانجین اینجا بود حتما مثل همیشه به آسمان زل می‌زد و می‌گفت:رفیق این مردها همشان مثل همند و پیشنهادهاشان یک مشت چرند و پرند ناقص است، همچون جنینی نارس در چاه دستشویی کارخانه.لانجین علاقه عجیبی به یادآوری آن حادثه برای من دارد و می‌فهمم که سعی می‌کند...(ظهر شنبه بود، همه دوستانم تعدیل شدند، یک نفر از آن سر دنیا پیشنهادی بی‌شرمانه فرستاد و بانک‌ها آتش گرفتند. بین پرت کردن خودم از پشت‌بام تا رفتن به پشت کامپیوتر فقط 30 ثانیه زمان باقی مانده بود... نمی‌توانم بگویم ادبیات ما را نجات خواهد داد چون مرا نجات نداد!ظهر شنبه بود، بعد از نوشتنِ این داستان نیمه‌کاره‌ی دَری وَری دوباره به پشت‌بام بازگشتم و روی لبِ بام ایستادم...از ادامه دادن داستانم عاجزم چون نویسنده خوبی نیستم. کار من نوشتن نیست، کار من این است که همیشه لب بام بایستم تا بالاخره یک روز اتفاق بیفتد)</description>
                <category>آیلار خانُم</category>
                <author>آیلار خانُم</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 15:11:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>