<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بانوی اول</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aylarmya08</link>
        <description>رویا مال قصه هاست؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:56:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2087636/avatar/EzPfTo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بانوی اول</title>
            <link>https://virgool.io/@aylarmya08</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بخاطرخودم اومدی؟یابخاطراینکه گم شدی وجز نشانی من نشانی نمیدونی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D8%B2-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-oitn5g9ztpdz</link>
                <description>قلبم،قلب من درد میکرد..پس تو کجایی؟ تو همدم تنهایی های من ،راز دار خوب و مهربان من ..ای کسی که همیشه در خاطر من ماندی و همیشه همراه ؟همه دلشان برای تو تنگ شده است،جفری بی قرار توست و دیونه تر از قبل شده دیگر نمیتوانم جلوی او را بگیرم ،او پی در پی به کارهایش ادامه میدهد او تو را میخواد که به من آرامش بدهی که من هم به او آرامش بدهم ولی نمیتونم،نمیتوانم خالق خوبی برای او باشم . او میخواهد خوب شود میخواد بخندد میخواد گریه کند میخواد شاد باشد..اما ..تو نیستی ،تو اینجا نیستی و همه ما را محکوم می‌کنی به ادامه دادن بی تو !دیمن نا امید و خسته است او از این موش و گربه بازی ها خسته شده و بی حوصله است جفری او را خسته کرده،همه چیز آن را خسته کرده.همسرش،دخترش،پرونده ناتمامی که حل نمیشد،فرانسیس،امیلی،تو،تو،تو،تو،تو،توتو مرا خسته کردی ،بی طاقتم کردی ،ای کاش نبودی ای کاش هیچ وقت تو را نمی دیدم ای کاش چشمم به چشمان سیاه رنگ و زیبایت نمی افتاد من خودمون رو رها نمیکنممم،عشقی که بهش توجه نکردی و بهش اعتراف کردم هزاران بار را رها نمیکنم ،عشقی که آن را ساده دیدی و عمق آن را درک نکردی رها نمیکنم ،این را من میخواهم،میخواهم خوشحالی تو را ببینم ..ولی میدانم تو با من خوشحال نیستی پس تنها کاری که میکنم گریستن است.هیچ‌ کلمه ای در وصف کردن حالم پیدا نمیکنم شاید کمی غمگین،پر بغض دلتنگ ،بی پناه،ناامید باشم،بیا..من تو را میخواهم.گرمای دستانت را میخواهم.چشمان پر از احساست را میخواهم..قلب پر مهرت را،وجود عزیزت را ‌ دستان نوازشگرت را،ذهن زیبایت را همه و همه میخواهم. پس برگرد به آغوش من بازگرد که همیشه منتظر تو خواهم ماند و همیشه دوستت خواهم داشت مثل همیشه این احمق دوستت داره..</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 22:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسونید به دست جولیان،لطفا</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-o3xqcu5pg9tl</link>
                <description> &quot;ولی من هنوزم بهت فکر میکنم نمیتونم از سرت بیرون کنم فکر میکنم قول های که بهم دادی رو فراموش کردی،هوم؟ در آخر، قول‌ها کلمه‌ای بیش نبودند.و من جهان دیگه ای دارم به نام تو.هرچند که منو ترک کردی،ولی واقعیت اینکه که بهش اهمیت نمیدم.هرگز نمیدم! هنوزم بهت فکر میکنم، هنوزم تو رو کنار خودم تصور می‌کنم و.. این درداوره. میخوام فراموشت کنم اما نمیتونم چطور میتونم همه چیز رو فراموش کنم؟ خاطرم موند و از یادت رفت که من و ‏من تاریک‌ترین قسمتای روحتو دیدم و به جای رفتن، بوسیدمشون... همه آدم‌ها مانند ماه هستند،قسمت تاریکی دارند که هرگز به کسی نشون نمیدن ولی من تاریکی خودمو بهت نشون دادم و تو بازم باهام با مهربونی رفتار کردی پس بهم بگو چی شده؟ چرا ترکم کردی به دلیلت اهمیت نمیدم چون دیگه نمیخوام برگردی با اینکه دلم برات تنگ شده اما.. تو دلت برام تنگ نشده فقط میخوای در دسترس تو باشم و هیچ اهمیت کوفتی بهم نمیدی. من به تو محتاج بودم و تو به من مشتاق و حالا که این اشتیاق از دست رفته... همچی تمام شدهبهم بگو کجاست ؛ حسّ فراموشیِ ته مستی؟دلم تنگ شده برای زمانی که کنارت بودم اما دل تنگ میشدم حداقل اون موقعه... کمی از تو رو داشتم، ولی تو الان بیش از یک ماه که نیستی. باید قبول کنم که ترکم کردی! اما چطور فراموش کنم؟ تو مثل تابلوی شب پر ستاره ونگوگ قشنگی تو مثل یک جوانه تنهای من بودی و حالا رفتی بی هیچ دلیلی و قلبم رو شکستی. دلم برای چندماه پیش تنگ شده که تو هر لحظه پیشم بودی برای وقتای که تازه باهم آشنا شده بودیم ولی ارزو میکردم زمان زودتر بگذره تا بیشتر صمیمی بشیم. جولیان من؛ اینقدر غمگینم که دلم میخواد مثل یه بچه سرمو توی آغوش گرمت فرو کنم و بی هیچ ترسی هق هق کنم و همه چیزو فراموش کنم چرا بهم نگفتی غم داری؟ من بغل داشتم که.. تو اینقدر قشنگ فکر می‌کرد که دلم میخواست مغزتو محکم بغل کنم.. جولیان،جولیان،جولیان اگه میتونستم توی خیال خودم سفر کنم کاخ ها و شب های پر عشق خلق می‌کردم ل خودم سفر کنم کاخ ها و شب های پر عشق خلق می‌کردم با ماه کامل بدون حضور هزار دهنده خورشید و اون وقت آرزو ها و امید هامون رشد می‌کردند و ما دیگر هیچ غمی نداشتیم...! &quot;تا ابد خاطرِ ما خونی و رنگین از توست </description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 20:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بدجنس،عاشقته بیبی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%AC%D9%86%D8%B3%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C-imhhkn4ivhjq</link>
                <description> ایزابلا با ذوق دوان دوان به سمت اتاقش رفت و خودشو پرت کرد رو تخت،خودکار رو برداشت و نزدیک کاغذ بردش و... چیزی به ذهنش نرسید. لب هاش آویزون شد و چیزی به ذهنش نرسید.. یک ساعت و نیم گذشت ولی او هنوز درگیر بود مخش به جایی دیگه قد نمیداد.پوفی کشید و با فکری که به سرش زد دوباره دوان دوان به سمت اتاق خواهرش رفت و در اتاقش رو با شدت باز کرد،ماری که سرش توی کتابش بود سرش رو با شوک بالا آورد و با دیدن ایزابلا روترش کرد و دوباره سرشو کرد توی کتابش ولی ایزابلا بی اهمیت بهش با شوق گفت:_میخوام برام یه نامه بنویسیو ذوق بالا پایین پرید و چشم هاشو بست و ادامه داد:عاشقانه باشه،عارفانه باشه،با احساس باشه.. ام.. ام.. میخوام وقتی می‌خوندش نفسش بند بیاد..میخوام هر نامه ای که دید یاد اون بیوفته میخوام هی توی مغزش_من برات هیچ کوفتی نمینویسم ایزابلا از رویای شیرینش عین کسی که از خواب پریده،بیرون پرید و من من کنان گفت :آخه..چرا؟ماری با حرص پوزخند زد و با صدای بلندی گفت:چررررا؟ ااا الان بهت میگم کی بود رفت خبرچینی منو به مامان کردکه از خونه زدم بیرون؟ _من که عذرخواهی کردم _کی بود که لباس منو به دوستش قرض داد و پاره برش گردوند؟ _اتفاقی بود! _کی بود که باعث شد یه هفته از دبیرستان کوفتی اخراج بشم؟ _تقصیر من نبود_کی بود که بخاطر حسادت رابطه منو با دیوید بهم زد؟ _اینکه طرف تو هول بوده به من چیه؟ ماری عصبی خندید و گفت :خیلی خب،خیلی خب ولی من برات نمی نویسم_اخه چرا؟؟ _واقعا نمیدونی؟؟ ایزابلا سکوت کرد که ماری یه نفس عمیق کشید و ادامه داد:فرض کنیم برات نوشتم،ولی تو فکر میکنی اون واقعا تو رو قبول میکنه؟ ایزابلا اخمی کرد و گفت :چرا نباید قبول کنه؟؟ ماری زد زیر خنده و همونطور که تمسخرآمیز می‌خندید گفت:بیخیال یه نگاه به خودت بنداز کی دلش میخواد با یه دختر بدجنس عقده‌ی که هیچ دوستی نداره، دوست بشه؟؟ ایزابلا ابروش بالا انداخت و گفت :نفرمایید تا وقتی احمق های مثل دیوید با یه این قیافه باهات دوست میشن من که سوفیا لورنمماری با صورت قرمز شده جیغ زد:دختره احمق از اتاقم برو بیرونایزابلا پشت چشمی براش نازک کرد گفت:نمیگفتی هم یه دقیقه دیگه هم توی این اشغال دونی نمیموندمو از اتاق ماری بیرون رفت و با حرص زیر لب گفت :مگه خودم فلجم که میام به این عقده ای میگم؟ و دوباره پرید روی تخت نگاهی به کاغذ سفید انداخت و گفت :خیلی خی بلا فقط باید از احساساتت بگی خودکار رو روی برگه به حرکت درآورد و نوشت:&quot;مایکل عزیز،سلام&quot;و... سلام؟و دست پاچه پیش خودش گفت:حالشم بپرسم؟ سرشو کوبید توی تخت و گفت :نه احمق،احساست&quot;میدونم دوستم داری،میدونم عاشقمی ولی لطفا دیگه اطراف من نچرخ واسم افت داره بدون خز و خیل های مثل تو کنارم برام افت داره. ولی آخ چه کنم که دل رحمم میتونم یواشکی باهم قرار بزاریم یعنی نه اینکه من عاشقت باشم هااااا نه واسه تو میگم تو گناه داری منم که دل رحم اصلا هرچی که میکشم از این دله دل رحممه! تو به شایعه ها گوش نکن من اصلا از خورد کردن بقیه لذت نمی‌برم اصلا من موندم این همه شایعه از کجا میاد؟ اواااا خواهر تو گوز چه ربطی به شقیقه داره؟ ...فکر کنم دوباره عفت کلامم رو از دست دادم! خب بخاطر اینکا دارم با احمقی مثل تو نامه نگاری میکنم!!!ایشششش من اگه عقل داشتم که نمیومدم به آدم سطح پایینی مثل تو نامه بدم میرفتم به جانی دپ نامه میدادم ولی گفتم که هرچی میکشم از این دله دل رحمهپس...ساعت هشت میبنمت. بایییییی! &quot;و یه لحظه با خودش فکر کردم چرا بهش تکست نداده؟ و خودش جواب خودشو داد شمارشو نداره دیگهنگاه دیگه ای به نامه اش کرد و به این هوشش آفرین فرستاد تورا هیچگاه آرزو نخواهم کرد؛
تورا لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی نه با آرزوی من.</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 15:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرد و غبار غم</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%D9%85-zb9opok5u6vn</link>
                <description>کاش میتونستم بهت بگم که چقدر ازت متنفرم و بیشتر از تو از این متنفرم که هیچ کاری نمیتونم بکنمکاش اینقد بی رحم نبودی که مجبور بشم کل شب رو گریه کنم کاش دوستام حالا چه عمدی چه سهوی دلم رو نمیشکستندکاش واقعا به یه ورم بود، ولی لعنتی نیست و همین منو آزار میده بیش از حد اهمیت دادن داره منو میکشه و هیچکی جدی نمیگیره هیچکی واقعا خبر نداره چی بهم میگذره،حتی صمیمی ترین دوستم که تقریبا همه چی رو بهش میگم از این خبر ندارهاین تاریک ترین راز منه،توی عوضی تاریک ترین راز منی. خدایا تو باعث خجالتی کاش هیچ وقت نبودی. کاش.. کاش میتونستم گریه کنم کاش میتونستم تخلیه بشم،ولی همه اشک هام رو چند شب پیش تمام کردم و این خیلی نفرت انگیزه که حتی نمیتونم گریه کنمفقط میتونم ناراحت باشم و غمیگن و جالب اینجاست که هیچکی نمیفهمه و این بزرگترین بدبختی ماعه (بعضی از ما) که هیچ کسسس به چپشم نیست، هیچ کس اهمیت نمیده و من عمیقا دارم زجر میکشم از این توی این مکان سمی ام از همه چی حتی کلمه هام بهم ریخته ان،ذهنم بهم ریخته اس،من بدبخت ترین آدم دنیا نیستم، بدترین رنج رو تحمل نمی‌کنم، بدترین حال دنیارو ندارم، ولی اینی که هست، بدترین منه، ته ظرفیتمه، نمی‌دونم باهاش چیکار کنم. آنقدر باش که خالی کنم از گریه دلی </description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 14:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه متفاوت یا شاید مریض او..</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6-%D8%A7%D9%88-grrpkwhaj2hh</link>
                <description>شارلوت لبخندی زد و رفت جلو به شلدون گفت:واسه جشن تولدم میای دیگه؟جمعه همین هفته اس!_فکر نکنم آمادگی روبرو شدن با مرگ رو داشتم باشم. _چی؟ مثلا جشن تولده هاا_متاسفم! و راهشو کشید و رفت.. ***دکتر میکل با آرامش به شارلوت نگاه کرد و لبخند کمرنگی گفت:خب پس میخوای رازتو به من بگی؟ شارلوت که عین یه توپ توی خودش جمع شده بود آروم سرشو تکون داد و با مکث و تردید گفت:من مرده ها رو میبنم _توی خواب؟ _نه_وقتی که بیداری؟ _بله_کی ها اونا رو میبنی؟ _همیشه،اونا همه جا هستند. خودشون هم نمیدونن که مردن هرچی دلشون میخواد رو میبینن و باور میکنن، ولی بعضی هاشونم که میدونن به کمک نیاز دارن_کمک؟ _بله برای اینکه بخوابن! دکتر میکل به صندلیش تیکه داد با خودش فکر کرد بیماری شارلوت از اون چیزی که فکر میکنه شدیدتره***_هییییی،کسی اونجاسسست؟ شارلوت به اتاقش که منبع صدا بود نگاه کرد و اب گلوش رو قورت داد_من به کمککک نیازز دارم، مامان؟ بابا؟کسی نیست؟ تن صداش خشمگین تر به نظر رسید و اینبار با صدای بلند تری گفت:شاااااارلووووت؟ شارلوت مضطرب چشم هاشو چرخند،نفس هاش تند شد، قلبش تند تر میکوبید، لبشو گاز گرفتن دست هاش میلرزید...ناگهان دختری رو روبروی خودش دید که سرش شکافته شده بود و غرق خون بود دختر با بغض نگاش کرد و داد زد:ببین باهاااام چیکار کرده!شارلوت جیغ زد و دوید به سمت اتاق پدرش و رو به پدرش که پشت کامپیوتر نشسته بود گفت:میشه امشب پیش تو بخوابم بابا؟ پدرش از پشت کامپیوتر بلند شد و رو به روی شارلوت ایستاد و گفت:چی شده؟ شارلوت که دید پدرش فاصله زیادی باهاش نداره خودش رو پرتاپ کرد توی بغل پدرش، پدرش باتعجب به شارلوت نگاه کرد و با مکث بغلش کرد_عزیزم چرا داری میلرزی؟**شارلوت به شلدون نگاه می‌کرد که داشت با ذوق و شوق از روز دوست داشتنی پرهیجانش حرف میزنه. این درست نبود ولی به شلدون حسادت کرد اون با چی ها سروکار داره و شلدون با چی ها، همینطور که با لب های آویزون به شلدون نگاه می‌کرد نگاش به پشت سر شلدون افتاد،دختری هم سن و سال خودش با رنگ پریده و لب های کبود داشت بهش نگاه میکردشارلوت همونطور که به اون خیره بود زیرلب گفت:تو میخوای یه چیزی بهم بگی،اره؟***شارلوت همونطور که توی اون باغ زیبا آروم قدم برمیداشت گفت:_اینجا جای خوبیه برای خوابیدن نه؟ دختری که آروم پشت سرش قدم بر می‌داشت سرشون آروم تکون داد و باصدای آهسته تر مثل یه زمزمه گفت:بلهصداش انگار که از دوردست ها به میرسید.. شارلوت به سمت دختر مجنون رفت و بهش تکیه داد و با لبخند گفت:دیگه اینجا کاری نداری وقتشه بری خونه..دختر اومد نزدیک و آروم سرشو روی پای شارلوت گذاشت متقابلانه لبخندی به شارلوت زد نگاهی به درخت مجنون برای آخرین بار انداخت و چشام هاشو بست.. عزیزم خواهش میکنم با من راحت باش من به دیدن هیولا ها عادت دارم! میدونید بعد مرگ چه اتفاقی میوفته؟ فقط چند ساعت بعد گریه ها فروکش میکنه ، خانوادت سرگرم تدارک غذا دادن به دوستانت میشن ، دوستانی که در خاکسپاری تو ، درباره مسائل دیگه صحبت میکنن ، بعضی از افراد با خانوادت تماس میگیرن که بگن نمیتونن بیان چون یه کاری براشون پیش اومده ، خیلی زود همه افراد به زندگی عادی برمیگردن ، چند وقت‌ بعد موبایلت زنگ میخوره و پشت خط کسیه که هنوز نمیدونه تو مردی ، به سرعت فراموش میشی انگار اصلا وجود‌ نداشتی ، در یک چشم بهم زدن سال ها مثل برق میگذره ، افراد بسیار کمی تورو به یاد میارن ، حالا بهم بگید اگر آدم ها انقدر راحت فراموش میکنن ، پس تو واس کی زندگی میکنی ؟تمام زندگیتو با این فکر میگذرونی که مردم دربارت چه فکری میکنن ، اون ها فکر نمیکنن و نخواهند کرد ، «فقط برای خودت زندگی کن.*این پست رو تقدیم میکنم به دوست عزیزم رضا که اینقدر عاشق این جور چیزاس*</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 21:50:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای من</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-rivnexmya6vu</link>
                <description>مارگارت اخم آلود نگاش رو از پنجره به بیرون انداخت.استفن کلافه نگاش کرد و با لحن آرومی که سعی می‌کرد آرومش کنه گفت:_میشه همین امروز رو بیخیال بشی؟ امروز روز تاج گذاریه‌ همه اعضای سلطنتی باید اونجا باشن. _برام اهمیتی نداره من نمیخوام اونجا باشم من به اون جمع تعلق ندارم،اینجا احساس خونه بودن به من نمیده استفن چشم هاشو بست و زیر لب غرید:خدای من_گوش کن مارگارت بزار باهات روراست باشم متنفرم که اینو بهت میگم ولی این اصلا مهم نیست که تو چی میخوای دنیا برای خواسته تو صبر نمیکنه حتی براش مهم نیست چی به سرت میاد تو برای هیچ کس مهم نیستی نمیخوام دلتو بشکونم ولی این یه حقیقته همه به فکر منافع خودشونن پس نظرت چیه اون لباس لعنتی رو بپوشی و بیای پایینمارگارت که حالا چشم هاش پر از اشک شده بود چشم هاشو بی تاب چرخند و آهسته گفت:ولی من نمیخوام.. من.. فقط.. چرا درک نمیکنی من فقط دلم نمیخواد کاری که رو نمیخوام انجام بدم من هیچ تعلقی به اینجا ندارم مهم نیست کجا بدنیا اومده باشم مهم نیست که توی چه خانواده ای به دنیا اومده باشم من متعلق به خودمم متعلق به موردعلاقه هامم خواهش میکنم دست از سرم بردار و بزار اینجا بمونم،اینقدر سخته؟_اینقدر سخته که اون لباس لعنتی رو بپوشی رو بیای پایین؟ _اره همینقدر سخته کاری رو بکنم که دوست ندارم استفن لبخند عصبی زد وگفت :خیلی خب پس کارو می‌سپارم به دست پاتریشیا _چی؟ خدای نمیتونی اینقدر بی درک.. با بسته شدن در حرفش نیمه تمام موند.                سرخورد ولی روی زمین نشست لباشو یه وری کرد و فقط فکر کرد که چرا درکش اینقدر برای اطرافیانش سخته؟ اون به اینجا تعلق نداشت به مهمونی های مجلل،جواهرات گرون قیمت و سنگین،لباس های سنگین تعلق نداشت     اون عاشق ساده پوشی بود عاشق حیوانات، عاشق مردم ساده رعیت ولی در عوض باید بین یه مشت اشرافی از خودراضی میموند و تظاهر می‌کرد شبیه اوناس اصلا تا کی باید همرنگ اونا باشه؟ یا اصلا چه رنگی اونا صدها رنگ داشتند پر از تظاهر و دورویی بود و اون فقط میخواست خودش باشه ولی بقیه ازش تظاهر داشتند شبیه کسی رفتار کنه که خودش نیست و وقتی که مردم با حسرت نگاش می‌کردند و زیر لب می‌گفتند :که کاش جای تو بودماون فقط اینطوری بود که :خدایا تو نمیدونی که چقدر بدون بین این جماعت سخت و نفرت انگیز اصلا میدونی خودت بودن چه حس خوبی داره؟ نه، نمیتونی درک کنی چون تو همیشه خودت بودی هیچ کس ازت انتظار نداشته خودت نباشی پدرت، مادرت، خواهرت، و همه کسای که میشناسی انتظار نداشتند تو خودت نباشی. اگه میخوای جای من باشی باید هزینه اش رو بپردازی باید همه اینا رو به جون بخری، حتی ازدواجت هم دست خودت نیست نمیتونی انتخاب کنی چی بپوشی آزادی بیان هم که... ازش نگم بهتره اگه بخوای با تمام میل میتونم قبول کنم که جای من باشی پس عزیزم بهم بگو بهاش رو میپردازی؟ بوسه‌ای بر پیشانی غمغمِ نبودنت مثل بختک به جونم افتاده.معجزه وار تابیدی به تاریکی های قلب من.</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 00:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از تعاریف جهنم..</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-zkrykizgt3rz</link>
                <description>جیم با بهت گفت:معلومه که برام مهمی،معلومه که دوست دارمجولیت با عصبانیت چشم هاشو برای لحظه ای بست و دندون هاشو فشرد روی هم_د اخه چرا تو اینقدر دورغ میگی،من میدونم که برات مهم نیست این فراتر از یه لوس بازیه بچگانس،اگه دوستم داشتی از رفتنم ناراحت میشدی ولی ولی نه تو برات مهم نبود اصلا باورم نمیشد که تو فقط یه واکنش خیلی ساده نشون بدی،ولی خب حداقل بهم فهموندی که دوستم نداری و تمام اون دوستت دارم هات فیک و دورغیه. ‏میدونی مشکل از خودمه میدونم که همه میرن، می دانم که همه می میرن و می دانم که غمگین شدن چیزی را تغییر نمی ده، اما نمی توانم از رفتن ها و مرگ ها غمگین نشوم. دونستن الزامی برای تونستن نیست.و خب الان فقط میخوام حضورت رو کمتر کنم نمیخوام برای اومدنت ذوق و شوق داشته باشم نمیخوام دیگه مثل قبل بهت اهمیت بدم چون بهم حالی کردی که دوستم نداری با زبونت بهم گفتی داری ولی با کارهات فقط عکسش رو نشون دادی،نمیدونم فقط منو واسه چی میخوای؟ گمونم سرگرمی! آره فکر کنم خودش باشه از حق نگذریم منم سرگرمی خوبی بودم و با اینحال از آشنایت خوشحال شدم. و در آخر فقط کمی مرد باش و دوستت دارم های دورغین به کسی نگو چون امیدوار کردن آدما اصلا چیز خوبی نیست. امید چیز  خطرناکیه‌، امید آدم ها رو زنده میداره ما زندگی می‌کنیم چون امید داریم به اینکه وای اره همچی درست میشه درحالی که هیچی درست نمیشه همچی فقط بدتر و بدتر میشه و وقتی که امیدتو از دست بدی خیلی چیزهای دیگه هم همراهش از دست میدی،مثل ایمانت.. رسیدن به حالتی که از هرگونه امیدی دست بشویی، یکی از تعاریف جهنم است.</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 22:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دختر خاص عزیزم،لیز</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%B2-mnmf2hit0xdy</link>
                <description>الیزابت با تعجب به نامه ای که از طرف ادوارد بود نگاه می‌کرد.متوجه نمیشد چرا وقتی خودش میتونست به دیدنش بیادبراش نامه فرستاده. با این حال توجهی نکرد و بی تفاوت مشغول باز کردن پاکت نامه شد. &quot;لیز عزیزم،سلاماصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم و بگم برات چطوری حالم رو برات شرح بدم چطوری بهت بگم که چقدر برای نوشتن این نامه با خودم کلنجار رفتم ولی دیگه تحمل نداشتم لیز نمیتونستم،نمیتونستم زجر بکشم و هیچ کاری نکنملیز من دوستت دارم با تمام وجودم ولی مجبور به ترکتم،برای خودت. احمق که نیستم میبینم بی محبتی هاتو،بی تفاوتی هاتو،بی حس بودن هاتو...پس تصمیم گرفتم که رهات کنم.                 تابیشتر از این زجر نکشی از بامن بودن.           نگران جریان اسکات هم نباشه به کسی چیزی نمیگم. کاری که در تاریکی انجام می‌شه، باید در همان تاریکی فراموش بشه. دیگه روز نباید حرفش را زد.حالا که دارم میرم. فقط... حس میکنم،قلبم داره مچاله میشه چشام تر میشه موهام آشفته تر و سفید تر میشه.بی تو،بدون تو دیگه نگران سفید شدن موهام نیستم که بدت بیاد نگران بدخلقی هام نیستم تا که یه وقت قلب کوچیک زیبات رو برنجونه‌ نگران این نیستم که اگه مرتب و تمیز نباشم تو جلویی بقیه خجالت زده بشی و...بدنم بی تو با خیال آسوده تری گرد و چاق تر میشه فکر کنی بی تو بودن به این معنیه که از من بی مهری میکشی.نه!زیبای من ؛ تو هرگز از من بی مهری نخواهی کشید.بیش از اینها به اعماقِ روح من متصل شده ای. اگه روزی بیای بگی منو میخوای اون وقت هرجا هیچ وقت معطل نمیکنم فقط کافیه بگی!      و اون وقت مثل الان تا همیشه دوستت خواهم داشت،همه وجودم مال تو خواهد بود و هیچ وقت رهات نمیکنم،قلبم از شکوفه های ریزی که حتی اونا هم به زیبای تو نیستند پر میشه و اون شکوفه ها هرگز تا وقتی که با منی رهام نمی‌کنند!گمونم وقت خدافظیه عزیزم                             پس.. به امید دیدار عشق مندوستدار تو ادوارد&#x27;&#x27; من آزمودم مدتی،بی تو ندارد لذتی. </description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 17:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقاید یک،فارغ از دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%D8%B9%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-e8nhtm7vnlna</link>
                <description>پاول بیخیال نگاهشو به خواهرش دوخته بود که با تمام توان داشت براش توضیح می‌داد که این مسابقه براش مهمه و ازش میخواد کمکش کنه،همینطوری سرش رو الکی تکون میداد ولی اصلا حتی براش مهم نبود که آریانا چی داره میگه_درسته که اونو خراب کردم ولی شاید بتونم توی این مسابقه برنده باشم نه؟پاول ربات وار سرش رو تکون داد و گفت:آره،ارهآریانا همینطور که نگاش با هیجان به این طرف و آن طرف میچرخید گفت :من باید برنده بشم؟یعنی،یعنی،نمیخوام غر بزنم ها ولی معلوم بود تقلب کردن،برنده اون مسابقه بی شک من بودم اصلا مگه میشه آدمی با استعداد تر من وجود داشته باشه؟نه معلومه که میدونم میخواستی همینو بگی ولی جوابشو خودم میدونم! پس‌ بنظرت توی این مسابقه موفق میشم؟نگاهی به جای خالی پاول انداخت و با تعجب صداش کرد:پاول؟پاول همینطور که راه خودشو در پیش گرفته هدفونش رو روی گوشش گذاشته بود و توی دنیای خودش غرق شد،پاول صادقانه اعتراف می‌کرد که سلیقه افتضاحی توی موسیقی داشت موسیقی هاش گوش خراش و پر از جیغ و فریاد بود،با پاپ هم که اصلا حال نمی‌کرد ولی خب حداقل خودش بود. نقش بازی کردن رو دوست نداشت بیشتر از حد انرژی ازش می‌گرفت و خب پاول حتی اگه بخواد که نقش بازی کنه وسط اش جا میزنه و همه چی رو خراب میکنه،موقعیت اش هم براش مهم نیست.پاول توی زمان حال زندگی نمیکنه،توی گذشته هم زندگی نمیکنه،توی آینده هم زندگی نمیکنه! به عبارت دیگه ای اون اصلا زندگی نمیکنه! بسیاری از مردم تنها زندگی می‌کنند، چه ازدواج کرده باشند و چه مجرد باشند. بدون هیچ یافتنی، همیشه در جستجو بوده‌اند.دستی روی شونه اش نشست و با شدت به عقب کشیدنش،پاول با شدت به عقب کشیده شد و هم‌کلاسیش اسکات رو دید هدفونش رو برداشت  نفس بریده رو به اسکات گفت :مرد تو چه مرگته؟ اسکات با تمسخر گفت:تو چه مرگته عجیب و غریب؟ پاول بی حوصله نگاهش کرد و فقط نگاش کرد _ببینم پسر، بیماری روحی و روانی که نداری؟ آخه بدجوری شبیه اونایی! پاول سرس رو به نشونه (اره،تو راست میگی) تکون داد و تنه ای به اسکات زد و از کنارش گذاشت. اسکات با عصبانیت داد زد :با توهم عوضیپاول انگار که اطرافش در حال وز وز کردن باشه دستش رو تکون داد و رفت.. زندگی خسته کند گر همه یکسان گذرد.</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 23:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باورهای یک،فارغ از دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-pnedxpmyifcg</link>
                <description>_شنیدم عقب مونده اس_چیییی؟ نیازی نبود کنجکاوی کند قطعا منظورشون با او بود هر روز یک شایعه جدید از اون به گوش می‌رسد که اصلا معلوم نبود از کجا میاد! به هرحال اون کار های مهمتری داشت تا گوش کردن حرف های یکسری خاله زنک! پس چشم هاش رو توی حدقه چرخوند و بی حوصله دنبال هدفونش گشت_سم میگفت خونوادش توی آتیش سوزی مردنندچشمای پاول گرد شد و زیر لب گفت:یا عیسی مسیحو بالاخره هدفونش و پیدا کرد_فکر میکردم توی یتیم خونه زندگی میکنه! اهنگ مورد نظرشو انتخاب کرد _مثل اینکه بی جنس گرا هم هست اخه تا حالا ندیدم ک... و بالاخره صداشون رو نشینید لبخند پهنی زد و راه خروج از این مدرسه لعنتی رو در پیش گرفت بار اول که اومده بود به این مدرسه سعی کرد حداقل یه دوست برای خودش پیدا کند(چی؟)، اوه ببخشید نه اون دقیقا اینو نگفت پاول گفت{شد شد، نشد صدای آهنگو زیاد میکنم}و خب فکر کنم دیگه تا الان فهمیدید که کدومش شد و کدومش نشد. پاول چشم هاشو بست و با خودش فکر کرد کاش یه دنیا وجود داشت به اسم دنیای موسیقی واردش میشیدی خودتو با آهنگایی که دوست داشتی خفه میکردی مهم نیست چه نوع موسیقی باشه پاپ یا راک، هیچ بیشعوری هم نبود بگه اینا چیه گوش میدی؟ هیچ احمقی هم سراغت رو نمی‌گرفت، تنهایِ تنها حتی نیاز به ایرپاد یا هدفون هم برا فرار کردن از دیگران نداشتی، فقط خودت و خودت و آهنگایی که عاشقشونی“موسیقی به جهان روح،به ذهن بال،به تخیل پرواز و به هر چیزی زندگی میبخشد”با برداشته شدن هدفونش با تعجب سر برگردوند که خواهرش مواجه شد. نگاهش به ریز حرکات بود و با تعجب پرسید:چیزی شده؟ آریانا سرشو تند تند تکون داد و گفت:استرس دارم_برای چی؟ _مسابقه دیگه میدونی چند نفر شرکت کردند؟ هیچ شانسی برای بردن ندارم چشماش گرد شد و با ترس گفت:اگه نبرم همه... همه مسخرم میکنند_ولی جوابش برای یک ماه دیگه میاد نباید همش فکر گذشته و آینده باشی، بد نیست که از گذشته درس بگیری و برای آینده برنامه ریزی کنی، اما از زمانِ حال غافل نشو، تو زمانِ حال زندگی کن و ازش لذت ببر، بعدشم با بیخیالی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:کی به حرف های مردم اهمیت میده؟ آریانا سرشو انداخت پایین آروم گفت:باشه،مرسیو راهشو کشید و رفت... پاول به تعجب به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت :خب مگه دروغ میگم؟ اصلا چرا این بچه ها اینقدر رقابتی شدن نه که رقابتی بودن بد باشه هاا نه ولی نه در این حد اینطوری فقط به خودشون استرس و اضطراب وارد میکردننیه مشت احمق اسم خودشونو گذاشتن انسان</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 16:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات مغزم(3)</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%853-uxjgpo026vw2</link>
                <description>ترور با اخم به منظره روبروش نگاه می کرد درخت های سرسبز و گل های مختلف زیبا درست مثل اولین باری که ناخواسته پا به اینجا  گذاشته بود.امیدوار بود اینبار دیر نکند چون خانم فالکون اینبار بی برو برگشت سرش رو میکند_تروررترور آروم برگشت و با لبخند محوی گفت:بله_امشب بیشتر میمونی؟ ترور دستاش رو توی جیب های سویشرتش فرو کرد و گفت:میدونی که نمیشهکاترین با ناراحتی لب هاش رو داخل دهنش کشید و آهسته گفت‌:تو دور به دور میای زود به زود هم میریترور پشت به کاترین کرد و بی توجه بهش شروع به قدم زدن کرد کاترین با اخم و دلخور از این بی توجهی گفت:هی با توهم ترور بیخیال همونطور که آهسته آهسته راه می‌رفت بی حوصله گفت:خب چیکار کنم مگه تایم بیرون اومدنم دست خودمه کاترین؟حداقل غر نمیزنم و وقت رو تلف نمیکنمکاترین با دو خودشو به ترور رسوند و دستشو دور بازوش حلقه کرد و گفت:غرهم نزنم؟ نمیشه یکم بیشتر بمونی؟ _بیا دعا کنیم خانم فالکون اینبار دیرتر برسهکاترین چشم هاشو ریز کرد و با حرص گفت:عجوزه پیر،انگار فقط برای عذاب دادن من ساخته شده اززززشش بدم میاد مکثی کرد و گفت:اون فقط یه خدمتکار شخصیه فکر نکنم مشکلی باشه دیرتر بری هااترور ایستاد و با عصبانیت گفت:فکر کردی اگه دست خودم بود برمیگشتم به اون خونه؟من مجبورم میفهمی؟ درکش آنقدر سخته؟ کاترین با بهت گفت:با منی؟ و بعد با تته پته و چشم های که کم مونده بود خیس بشه گفت:فقط میخواستم یکم بیشتر باهم وقت بگزونیمترور پوفی کشید و سعی کرد درست فکر کنه. مثل همیشه اول از همه قلبش اظهار نظر کرد(تو چه ادم بی احساسی هستی دختره فقط میخواد باهات وقت بگذرونه اینه جواب تمام خوبی هاش؟ اینه جواب اون مدت که پیش خودت بی چشم داشت نگهت می‌داشت بعدشم خب راست میگه دیگه باید به این خدمه ها نشون بدی که ریس کیه اینقدر ماست بازی در آوردی که کسی که حقوق بگیره پدره توعه برای تو تعیین تکلیف میکنه! ) مغزش سریع گفت(به اسکول گوش نکن دفعه قبل گوش کردی چیشد؟ به باد فنا رفتی درمورد نشون داد حد موافقم ولی نه اینطوری، اینطوری فقط پدرت از دستت عصبانی تر میشه تو که اینو نمیخوای ) ترور با خودش گفت :این دفعه دیگه حق با توعهقلب از اینکه این دفعه ترور مغز رو انتخاب کرده بود حرصش گرفت و با تمسخر گفت:آره به حرف کسی گوش کن هیچی از احساسات حالیش نمیشه! مغز با حس خودبرتری که پیدا کرده بود گفت:آدم های احساساتی مثلا به کجا رسیدن؟ ولی هر وقت ناراحت بودی بیا باهم غصه بخوریم._میمونی؟ ترور نگاهشو به کاترین داد و با اطمینان گفت:نه، ولی دفعه بعد که اومدم خیلی بیشتر میمونمکاترین لب برچید و تردید گفت :قول میدی؟ مطمعن باشم؟ ترور لبخند زد و دستشو توی موهای کاترین فرو برد و شروع به بهم ریختشون کرد و روی صورتش هم خم شد و با اطمینان به چشم هاش زل زد و گفت :قول میدم تو یه مجموعه از همه قشنگیای دنیایی. </description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 19:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال احساسات(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA2-qlqjvcbuxwdi</link>
                <description>ترور آروم آروم قدم برمی‌داشت تا توجه اهالی نفرت انگیز خونه رو به خودش جلب نکنه،دیگه تحمل این همه خفت و رو نداشت همش تحقیر همش تمسخر! قلبش با ذوق میگفت:(اره پسرجون همینه همین راه درسته اخه منم یه شخصیتی واسه خودم دارم نمیتونم واقعا این همه تحقیر رو تحمل کنم هی چپ میرن راست میرن یه تیکه به منو تو میدازن باعث تمام بدبختی هاشون هم که ماییم پس بریم که راحتشون کنیم دیگه) ولی مغزش ساز مخالف میزد (ترور،پسر این راهش نیست اصلا الان موقعش نیست بابا تو مگه چندسالته اصلا؟بگو ببینم درآمدی داری؟ ) ترور که دیگه از در خونه بیرون زده بود و خیالش راحت شده بود با خوش خیالی گفت:(نه داداش تو که اوضاعی منو بهتر از من میدونی) مغزش با انزجار گفت‌:(ای مردشور خودتو اون اوضاعتو ببرن وقتی درآمدی نداری غلط میکنی واسه من از خونه میزنی بیرون بدبخت مگه کسی تو رو بدون اونا آدم هم حساب میکنه؟) قلبش زود گارد گرفت وبا تمسخر گفت:(تو لازم نکرده نظر بدی که همین آینده نگری های تو بدبختمون کرده واسه هرچیزی استرس میگیری هر اتفاقی که میوفته احتمالات بد رو درنظر میگیری هراتفاق بدی هم که میوفته بار ها و بارها ما رو سرزنش کردی!  بدون نظر سنگین تری بخدا) دقت کردی توی جهان همه چیز بی نهایته؟ مثلا تعداد ستاره ها یا وُسعت جهان یا بی نهایت بودن اعداد، و همینطور جدال بین منو توترور همینطور که راهی که نمی‌دونست به کجا ختم میشه رو در پیش گرفته بود بی توجه به جدال بین مغز و قلبش به زندگیش فکر می‌کرد به بزرگ ترین شانسی که میتونست داشته باشه اما نداشت:خونواده خوب... _هی پسر جونترور سرشو برگردوند و به دختری که سگ کوچولوی دستش بود نگاه کرد _اینجا یه ملک شخصیه ورودت غیر قانونیهترور با چشم های درشت به اطرافش نگاهی انداخت و با تته پته گفت:_شرمنده من اینقدر فکرم درگیر بود که نفهمیدم کجا دارم میرمدختر بی اهمیت شونه ای بالا انداخت و گفت: اشکالی نداره مهم نیستو کنجکاوانه پرسید: این وقت شب چرا بیرونی؟ ترور مکثی کرد و گفت:گمونم از خونه فرار کردمدختر با چشم های درشت آروم زمزمه کرد:فرارسرشو کج کرد و... ۷ میلیارد آدم روی زمین ، ولی تو از همه زشت تری داداش.</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 23:34:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلید احساسات (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-1-gyuds1dx7l5w</link>
                <description>ترور بی میل به میز پر ملات روبروش نگاه کرد خانم فالکون بااخم گفت:-غذاتو بخورترور پوزخندی زد و بلند شد خانم فالکون اینبار با صدایی بلندتری گفت:بشینولی خب ترور اهمیتی نداد اون لحظه فقط داشت به این فکر می‌کرد که مردم این خونه چقدر بی احساس و.. و.. و چقدر بهش احساس پوچی میدن، البته این فقط نظر ترور بود! بقیه ظاهرا از وضعیت فعلی شون راضی بودن... ترور به اسمون پر ستاره نگاه کرد و با خودش گفت:میتونم یه روز خلاص بشم؟ فقط و فقط در اون لحظه به این فکر می‌کرد که چرا زمان اینقدر دیر میگذره و خب محض رضای خدا اون فقط یه تینجره لعنتی بود و مثل بقیه نوجوان ها و مخ ولی توی اون لحظه احساس می‌کرد که باید فرار کنه ولی عقلش بهش هشدار میداد که‌(ترور میخوای کجا بری؟ اصلا جایی رو داری؟نه! پس نظرت چیه بتمرگی و صبر کنی) ولی ترور بی حوصله جواب میداد:من خسته شدم زندگیم بی معنیه بی هیجان،تو راه حلی داری پسر؟ مغزش هم با تمسخر میگفت(زندگی همه نوجوان ها همینه،ببینم نکنه میخوای بری و کارتون خواب بشی؟آره خوبه لیاقتش رو داری احمق) ترور لب برچید و نگاهش رو از آسمون برداشت با خودش گفت:ولی من فقط یکم هیجان میخوام!با صدای که شنید کنجکاوانه سر برگردوند و.. کاش از من برای خلق کردنم اجازه میگرفتی.</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 19:51:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا ببر آنجا که بودنت تمام نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-pmjyze5jyrod</link>
                <description>باشه، قبول من ابراز احساسات بلد نیستم. ولی، ولی میتونم پیشت باشم وقتی که همه فراموشت کردن و تو داری توی دریای غم خودت غرق میشی میتونم باهات همدردی کنم و حداقلش بگم که...من کنارتممیتونم ساعت ها بشینم و به اینکه چی خوردی،چی پوشیدی، چی خریدی،روزمرگی هات، دلیل خنده هات،ناراحتی هات گوش کنم بدون اینکه خسته بشم یا از صدات سیر بشم (آخرش هم میتونم همه رو برات تعریف کنم یکم زمانم میبره ولی حداقلش اینکه متوجه میشی که من داشتم بهت توجه میکردم و خب.. به حرف هات گوش میدادم) میتونم خود واقعیم رو برات بزارم بهترین ورژن خودم رو فقط به تو نشون بدم. میتونم برای تو قابل اعتماد باشم و توی هرحالتی کنار تو باشم و دوستت داشته باشم خشم،شادیباشه، من ابراز احساسات بلد نیستم نمیتونم به زبون بیارم... ولی میتونم ثابتش کنم..میانِ جهانی پر شده از تاریکی، تو آن مسیرِ روشنی.خب دیگه چطوری بهت نشون بدم که دوستت دارم.. </description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 17:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نباید یادت بره که تو مثل گرمای نور خورشید توی هوای سرد، زیبایی.</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yuuzz59nmvv6</link>
                <description>میدونم که این روزا چقدر کلنجار میری،با زندگی،با مشکلات،باخوردت، باترس هات،با آدم های مضخرفی که ازشون خوشت نمیادمیدونم که...این اواخر اوضاع بر وقف مرادت نیست. خسته ای،ناامیدی،غمگینی،احساس پوچی میکنی میدونم کلی تلاش کردی و آخرش همش پوچ شد میفهممت عزیزم میری توی سوشال مدیا و هیچکی منتظرت نیست،میبینی که...هیچ دلیلی برای خوب بودن حالت پیدا نمیکنی...،هیچ انگیزه ای نداری. میدونم آدم های موردعلاقت رو از دست دادی. میدونم خیلی چیزا میخوای که نمیتونی داشته باشی(البته فعلا) همشون رو میدونم... فقط خواستم بگم که حواسم بهت هست!درکت میکنم و میفهممت و همیشه به یادتم، هروقت حالت خوب نبود و تنها بودی بیا پیشم تا حرف بزنیم تا بهت یادآوری کنم که چقدر معجزه آسایی که چقدر فوق العاده ای که چقدر زیبایی که چقدر خوشحال و خوش شانسم که که تو رو دارم رفیق که بهت یادآوری کنم که تو بهترین دوست منی که تو رو با هر گرایشی با هر جنسیتی دوست خواهم داشتدوستیم دیگه؟قول؟ دبرای همیشه؟ روی قولت حساب کنم دیگه؟ </description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 00:02:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترخاطرات‌‌‌‌دیانا</title>
                <link>https://virgool.io/@aylarmya08/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7-wbgiagept98m</link>
                <description>جولای 11چرا اتفاق های سخت همیشه برای من می افته؟ واقعا درک نمیکنم حس میکنم من یه بد شانس عوضی ام،همه رویاهام توی یه شب متلاشی شدن و فقط... حس بدی دارم نمیدونم باید چیکار کنمجولای29ترس چیز عجیبه،ضمنا نمیتونه از چیز های رعب انگیر باشه،میتونه آینده باشه آینده ای که معلوم نیست برایمون چه اتفاقی می افته اصلا شاید تمام دلشوره هام بی جاس ولی نمیتونم کنترلش کنم من فقط نگرانم..تنهام...دوستی ندارم آوریل1من دلم یه پارتنر میخواد.. کسی نیست نه؟ راستش این بهم حس بدی میده همسن و سال های من کلی دوست پسر دارن ولی من همون یکیش هم ندارم دوست دارم کسی باشه که غم هام رو بتونم باهاش شریک بشمتنها چیزی که میخوام یه خیال راحته..و یه شریک احساسیآوریل8دفتر عزیزم،دوست عزیزم،دفتر حسرت های بی اندازه من باید منو ببخشی ولی بازم چیز های خوبی برات نیوردم،هیچ وقت چیز های خوبی قرار نیست برات بیارم... در حقیقت فقط وقتی که ناراحتم به سراغت میاممیشه بغلم کنی و بگی همیشه پیشم میمونی؟آخه من خیلی تنهام ولی من حداقل تو رو دارم،دفتر عزیزم رو دارم ردِ دستانِ گرمت روی قلبم می‌درخشد...آخه میدونی جان دلم کسی خریدار غم های من نیست هیچ کس سنگ صبورم نیست اصلا مگه آدمی هم هست که به دنبال غم باشه؟ ... گمونم هست.. من یکی از اونهام.. شایددلم برات تنگ شده</description>
                <category>بانوی اول</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 01:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>