<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غریبه| doyle</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ayli_ka_0</link>
        <description>“We rise again in the grass. In the flowers. In songs”</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1342157/avatar/9BKg20.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>غریبه| doyle</title>
            <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید کمی عشق می خواهیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-lb9o9olavzai</link>
                <description>چه رسوایی خاموشی‌ست،وقتی نبودن در دل دیگری،به حکم نبودن در خود تبدیل می‌شود.در جهانی که معنا را از نگاه دیگری می‌گیریم،رد شدن از قلب یک انسان،معنایی فراتر از دل‌شکستگی می‌یابد.آن‌گاه که جایی در جان دیگری برای تو ساخته نمی‌شود،انگار که در هستی خودت، ترک برمی‌دارد؛گویی هستی‌ات در چشم‌های او واژگون می‌شودو خودت را با واژه‌ی «بی‌اهمیت» تعریف می‌کنی،نه با آن‌چه واقعاً هستی.«دوست نداشته شدن»نه فقط رد شدن از دایره‌ی میل دیگری‌ست،بلکه واژگون شدن آینه‌ای‌ستکه با آن، سال‌ها تصویر خود را شناخته بودی.محبت، آینه‌ای‌ست که در آن، انسان شکل خود را می‌بیند.وقتی در آن آینه مهر نمی‌تابد،نه‌تنها خود را نمی‌بینی،بلکه باور می‌کنی که ناپدید شده‌ای.دوست نداشته شدن، ترک خوردن تصویر درون آینه نیست؛شکستن آینه‌ست.و انسان بی‌آینه، کور می‌شود… به خود.تو، کم‌کم باور می‌کنی که نادیده ماندن، تقصیر توست.که بی‌مهری، حاصل نقصی‌ست که در تار و پودت دوخته شده.ذهن، به‌جای پذیرش تصادف، به دنبال علت می‌گردد؛و چه علت ساده‌تر از خود؟به‌جای آن‌که بگویی &quot;او نخواست&quot;،باور می‌کنی &quot;من کافی نبودم.&quot;و این باور، با گذر زمان،از اندیشه به استخوان می‌رسد،و تو با آن زندگی می‌کنی،بی‌آن‌که بدانی، بیماری‌ات &quot;خودکم‌بینیِ آموخته&quot;‌ است.و شرم…آرام‌آرام، جای غم را می‌گیرد؛شرمی بی‌زبان، بی‌رو،که در شب‌های بی‌پایان ذهن،چون خوره بر استخوان هویت می‌افتد.این شرم، نه صدایی دارد، نه شکلی.نمی‌توانی به کسی بگویی «از چه خجالت می‌کشم؟»چون خجالت از خود است، نه از کار.خجالت از بودن است، نه از خطا.و این شرم، آرام و بی‌صدا،در تاریک‌ترین گوشه‌ی ذهن لانه می‌کندو از آن‌جا، تو را شکل می‌دهد.ما انسان‌ها، درد را تاب می‌آوریم،ولی شرم را نه.درد، می‌گذرد.اما شرم، می‌ماند؛چون ردِ داغی بر روان،که نام ندارد اما همیشه با توست.درد فریاد دارد، راه دارد، اشک دارد.می‌توانی بگویی &quot;زخم خوردم.&quot;اما شرم، بی‌کلام است،در سکوت رشد می‌کند،و چون زبان ندارد، راه خروج هم ندارد.همیشه با توست، حتی وقتی فراموشش کرده‌ای.در تصمیم‌هایت، در رابطه‌هایت،در صدای خفه‌شده‌ی درونت.و تو، به‌جای طلب مهر،شروع می‌کنی به پنهان کردنِ نیازت.ماسک‌ها می‌سازی، نقش بازی می‌کنی، می‌خندی؛اما در خلوتت، همیشه آن زمزمه هست:«کسی مرا نخواست... پس لابد نباید خواستنی می‌بودم.»بزرگ‌ترین تراژدی این است که انسان،به‌جای جبرانِ فقدان عشق،شروع می‌کند به انکار نیازش به عشق.نقاب‌های قدرت، استقلال، بی‌تفاوتی بر چهره می‌زندو زیرشان، کودک زخمی‌ای پنهان می‌شودکه فقط می‌خواست دیده شود.اما حالا حتی خودش را هم نمی‌بیند.اما حقیقت این است:جهان، معیار ندارد.و دوست داشته نشدن، هیچ معنای مطلقی ندارد.فقط سوءتفاهمی‌ست،که ما آن را با هویت خویش اشتباه می‌گیریم.و شاید، نجات،آنجاست که بپذیری:دوست نداشته شدن،محکومیت تو نیست؛بلکه بخشی‌ست از معمای پیچیده‌ی انسان بودن.</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 00:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سکوت تاریک و چایی داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-aqm3rdmnzzns</link>
                <description>عقربه های ساعت سال های طولانی را نشان می دهند. آخرین نگاه های آن چشم ها مانند رد تیر های رها شده برای همیشه در ذهن حک شده اند. دیگر صدای گریه و فریاد شنیده نمی شود. چه اتفاقی در این خانه افتاده است؟ این صدای نفس های خفه شده به کدام یک از ما تعلق دارند؟. نقاشی های روی دیوار تازه و زنده به نظر می آیند. تو آنها را کشیده ای؟ چرا گلدان های نزدیک پنجره خشک شده اند؟ کسی نبود تا به آنها آب دهد؟ کمی باران؟ کمی نگاه؟ یا حتی کمی عشق؟ کسی در این خانه نبود تا حداقل آن گیاهان کوچک را زنده نگه دارد؟ مرا چه؟ کسی مرا زنده نگه داشت؟...درون چشم های سیاهش، دیگر نه کهکشان سردی بود و نه ستاره های خاموش شده...آنها فقط چشم بودند...بدون هیچ تشبیه شاعرانه ای؛ آنها دیگر فقط چشم بودند. صورتش چین افتاده بود. روی این چهره جوان ناامیدی دیده می شد. دیگر نه خبری از داستان سرایی های خلاقانه بود و نه خبری از پایان خوش.بزرگ شده بود. حالا میتوانست بفهمد. تمام راز های جهان را کشف کرده بود؛ راز های جهان خودش را. میدانست امید توهمی بیش نیست. شاید با کمی چاشنی لبخند می شد چشم ها را روی تاریکی جهان بست. حالا خاکستر ها به سویش حمله ور شده بودند...روی تنش نشستند. روی روحش. روی تمام آرزو هایی که یک روز در قلب خود پرورده بود...خاکستر ها روی زندگی را پوشانده بودند...همین. تمامش همین بود. ایستاده در ایینه و با چشمانی که دیگر هیچ نبودند خیره شده بود به خودش...شاید وقت آن رسیده بود که کمی بنشیند و به منظره نگاه کند...به ستاره های بی معنا، به کوه های تاریک و کمی هم به زمین...همین؛ وقتش رسیده بود که بفهمد واقعا خبری نیست. شاید وقتش رسیده بود که چیزی نخواهد از این دنیا جز یک سکوت تاریک و چایی داغ.</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 00:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات دهنده یا قاتلی در آیینه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-fgx4jnsjd3kp</link>
                <description>مرا ببخش عزیزکم. قسم به مو های سیاهت ، قسم به چشم های غمناکت من دوستت داشتم؛ اما روزگار نشانم داد که چقدر برای دوست داشتن تو ساخته نشده ام. من ترسو تر از آن بودم که به تو عشق بورزم. عزیزکم. مرا خوب میشناسی . من هرگز دروغ نگفتم . هرگز تلاش نکردم زندگی ای غیر واقعی برایت بسازم...آه عزیزم...نه ! تو مرا نمی شناسی. تمام آن رویا های زیبایی که برایت تعریف می کردم دروغی بیش نبودند...من بزرگترین دروغگوی زندگی تو بودم . من به تو امید دادم و سپس شکستم روح لطیفت را. چقدر از خود ، از وجودیتم شرمسارم. چقدر که از خود ، از تمام قول های پوچی که به تو دادم متنفرم. آیا میتوانی مرا ببخشی؟ میتوانی چشم بر روی تمام بدی هایی که در حقت کردم بگذاری و مرا دوباره مانند قبل دوست بداری؟...نه! میدانم جوابت یک &quot;نه!&quot; بزرگ است. میفهمم. من لایق بخشش نبودم و نیستم و هرگز نخواهم بود. من انسان وحشتناکی بودم برایت. اما بگذار برایت تعریف کنم که چه بر من ، بر ما ، گذشت. من در سیاهچالی بی انتها گم شده بودم . با هر قدمی که بر میداشتم ، می شکستم و روحم خونریزی میکرد. چشمانم سال ها میشد که نوری را لمس نکرده بودند. و تنم...و تنم سرد بود؛ سرد ، خسته و بی تمام. من در آن سیاهچاله کوچک و بی انتهای خود میلیون ها بار مرده بودم. جسدم پوسیده و بوی جنگلی سوخته را میداد اما بعد در آیینه غریبه ای را میدیدم که برای نجات من نیامده بود. آن غریبه من میشدم و دوباره مرگی بی پایان را تجربه میکردم. سال ها تلاش کردم در آن تاریکی بی کران زخم هایم را ترمیم کنم؛ اما هر بار چسب زخم می زدم روی روح بی سر ام. عزیزکم من خود خود را از دست داده بودم. من خود را کشته و دفن کرده بودم. خود را در خانه ای پوشالی به آتش کشیده بودم. من خود را در اقیانسی از سیاهی ها غرق کرده بودم. چطور می توانستم تو را نجات دهم؟!...نجات دهنده در آیینه نبود..._نامه ای به خود...یا هر کس دیگری که این را میخواند</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 00:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساساتی که برای من نبودند</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-ez1nmttz5cik</link>
                <description>می گویند گربه ها احساسات صاحبانشان را درک میکنند و سپس این احساسات روی آنها تاثیر می گذارد. نمیدانم ادم نیز اینگونه است یا نه ؛ اما گویی من گربه تو بودم. شبی که روی زمین زانو زدی و از ته دلت برای ابدیت اشک ریختی من صدای غرق شدن خودم در احساساتت را شنیدم. صدای فریاد های غمگینت مرا در هم می شکست. اسمان آن شب دیگر نه ستاره ای داشت و نه ماه تابناکی. آن شب مانند چشم های خالی از احساسات زیبای تو سرد و سیاه بود. نمیدانستم چگونه تسلی ات بدهم. من این هارا بلد نبودم . نمی دانستم چگونه تو را برای همیشه در آغوش بگیرم و چگونه اشک های روی گونه هایت را پاک کنم تا تاابد خشک بمانند. من حرف های زیبا و دلگرم کننده بلد نبودم آن شب. من فقط گذاشتم تا گریه کنی. تا خالی شوی از تمام آن خشم ها و نفرت . کاش می توانستم مانند تویی که صبح روز بعدش لبخند زدی بیخیال شوم ؛ اما نشد. من تاثیر گرفتم و آن احساسات را تا سال ها بعد در قلب کبود خود حمل کردم. من گربه ی تو بودم. گربه ای که آن شب تا ابدیت خود احساساتی را حامل شد که برای او نبودند. برای آن قلب کوچک او زیادی سنگین بودند. اما من هنوز آرزو میکنم ای کاش آن جملات دلگرم کننده را آن شب بلد بودم تا آواز دلداری برایت می سرودم.</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 19:49:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگر می شود تو را رها کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-cpl265eirejj</link>
                <description>دانستم که باید بروم. باید رهایت کنم میان انبود خاطرات چروکیده ام. اما چرا اینقدر ناعادلانه زیبا بودی؟!این احساس مرا در خود ارام ارام میکشد. میبینم که چقدر زیبایی. که چقدر باشکوهی.میخواهم تو را همچون اسمانی که خورشیدش را میخواهد. میخوانم تورا مانند معشوقی که اخرین نامه سربازی را برای بار بینهایت نجوا میکند. اما چقدر ناعادلانه که نمی شود. دلم تو را میخواهد و توانم نمی رسد. چقدر از دور دوست داشتنی هستی...چقدر خواستنی هستی برای این دل کم طاقت من. ان شب من نشستم زیر نور نقره ای ماه و فکر کردم. این بار جدی و منطقی. ان صدا ها و نجوا های دیوانه کننده پس ذهنم را خاموش کرده و فکر کردم. هنگامی که نور طلایی خورشید چهره ام را ازار داد، من دانستم. بعد از ساعت ها فکر کردن؛ ساعت ها و روز ها و سال ها فکر، من فهمیدم که وقتش رسیده تا رهایت کنم. می دانستم که برای من خوب نیستی. میدانستم که داری مرا کم کم نابود میکنی؛ اما چه میشود کرد؟ مگر میشد تو را رها کرد؟ مگر میشد گوشه ای از جان و رویایت را در گوشه ای خلوت جا بگذاری و برای همیشه بروی؟ من نتوانستم. شاید ضعیف بودم؛ شاید هم احساساتی. اما من تو را با تمام وجودم پرستیده بودم. با تک تک اشک هایی که میریختم. با تمام تصور هایی که از تو داشتم؛ تویی که خیلی دور بودی. دور از من و نزدیک به بی نهایت...</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 23:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان من سال ها می شود که گریه نکرده ام!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-vg7kmculffg2</link>
                <description>همه چیز بیهوده است مامانلباس مورد علاقه ام را پوشیدمغذای مورد علاقه ام خوردمبا دوست مورد علاقه ام دقایقی طولانی حرف زدمدرباره موضوع های مورد علاقمان بحث کردیمکتابی که داشتم می‌خواندم را دوست داشتممتن موردعلاقه ام را یادداشت کردم تا هرگز از یادم نروندقهوه را آنطور که باید درست کردمبوی قهوه را دوست دارم مامان چند دانه بيسکوئيت برای مدرسه گذاشتم در کیف خواهرمبوسیدمشپس چرا هنوز زندگی بوی پوچی میدهد؟با شیرین رفتم کتابخانهمرد مسئول کتابخانه که هم صحبت قدیمی ام بود را دیدملاغر تر از قبل روی صندلی قدیمی اش نشسته بود&quot;نگاهش استخوانی تر از شانه هایش &quot;با لبخندی فیک تر از همیشه بهم خوش آمد گفتبه برق خاموش نگاهش چشم دوختمدرد داشت؛ دردش را درک میکردمبه ذوق شیرین بخاطر پیدا کردن کتاب مورد علاقه اش نگاه کردملبخندش مهربان و زیبا بودشروع کرد درباره کتابی که در دستانش گرفته بود برایم گفتنحرف هایش را کامل نمیشنیدماما لبخند زدم؛ اما چرا هنوز پوچم؟چرا نگفته بودی زندگی آن چیزی که همیشه تصور می‌کردم نیست مامان؟چرا نگفته بودی زندگی همین لحظات کوتاه است؟.....خواهرم با هماهنگی بابا از یک قنادی کیک سفارش داده بوددر را که باز کردم بوی شیرین شکلات مستم کردعزیزکم با صدای هیجان زده اش گفتکه با اینکه من نمیخواستم اما او دوست داشت روز تولدم شمع را روی کیک فوت کنمتوضیح داد که دوست داشت برایم کیک بخرد چون وقتی برای تولدش خریده بودیم خوشحال شده بودخواهر کوچکم میخواست من نیز همان احساس را داشته باشمقلبم تند می‌زند که تو کی اینقد بزرگ شدی ؟چقدر دوستت دارمچقدر برای روز های من لازمیچقدر به عشقی که به من می‌دهی محتاجم.........اتاقم را که مرتب میکردم متن های قدیمی ام را پیدا کردمداستانک هایی که چقدر برای نوشتنشان هیجان داشتمساعت ها می نشینم و آن متن هارا می‌خوانمچقدر دلم برای ذهن آیلینی که آنها را نوشته بود تنگ شدهبرای دخترک ۱۰/۱۱ ساله پر از رویایمچقدر دلم آن دخترکی که می‌خواست دنیا را تغییر دهد را می‌خواهد.از صبح تا شب می جنبم و هیچ چیز تغییر نمی‌کندمن باز هم عقبماز همه چیزاز زندگیاز زماناز زنده بودن و جوانی اماز خودماز شعر و اشتیاقاز باور و آرزو هایم عقبم...........این مدت که مجبور بودم در کوتاه مدت پیشرفت کنم باعث شد خیلی چیز ها یادبگیرمیاد گرفتم چطور احساساتم را سرکوب کنمیاد گرفتم چطور شب تا صبح بیدار بمانمیاد گرفتم چطور به تلاش هایم افتخار کنمچطور در این راه نه چندان طولانی خستگی معنایی نداردچطور هر روز بیشتر از قبل تلاش کنمو ناامید نشوم.چیز های زیادی وجود داشتند برای یاد گرفتنیادگرفتمچطور با ماشین لباس شویی کار کنمچطور لامپ را عوض کنمچطور جاروبرقی را تعمیر کنمخرید هارا بسته بندی کنم ، غذا درست کنمیاد گرفتم چطور با بی خوابی هایم کنار بیایممامان من در این مدت کم خیلی چیز ها یاد گرفتمچیز هایی که حتی تو نیز نمیتوانستی به من یاد دهی.....احساس عجیبی دارداما یاد گرفتم که زندگی فرق داردبا آنچه تصورش را میکردماز آن دنیای ساده و رنگین کودکانه ام بیرون آمدمو فهمیدم که زندگی بی رحم تر از همه استبا مرگ کنار آمدمبه شکست عادت کردمغم را جزو بزرگی از زندگی دانستمو یادگرفتم که رویا هایم گاهی برای همیشه رویا می مانندبه این پی بردم که راه طولانی و پر پیچ و خمی پیش رو دارمفهمیدم قرار است با آدم های مختلف آشنا شومو شاید برخی از آنها را دیگر هرگز ملاقات نکنمفهمیدم چطور احساساتم را نادیده بگیرمتا مانعم نشوندهرگز زندگی را این چنین سرد و خاکستری تصور نمیکردماما حالا که فکر میکنممن این سختی هارا دوست دارممن این تلاش مداوم و حتی گاهی نرسیدن هارا دوست دارممن آن آدم هایی که ملاقات میکنم و حتی به من آسیب می‌زنند را دوست دارممن این جریان بی وقفه زندگی را دوست دارم مامان!.....خیلی پیش نمی آیداما گاهی به پسر مورد علاقه ام نیز فکر میکنمبیشتر اوقات نمی توانم چهره اش را تصور کنمنمیتوانم او را دست در دست خود تصور کنمگاهی حتی او را با دختر دیگر تصور می‌کنمبا دوستانمدرد دارد اما هنوز زیباستتصور او حتی در آغوش دختری دیگر هم زیباست مامانشب ها که خوابم نمی برد به چیز های مختلفی فکر میکنمبه آیندهبه درسبه فردا صبحبه اوبه اینکه سیگار چه مزه ای داردبه اینکه دست هایش چه احساسی دارند&quot; دل اش نمی‌خواست خودش را نجات دهد&quot;‌......بهم گفت که مشکلاتی دارمگفت که آسیب زدمبه خودماطرافیانمخانواده امدوستانمبهم گفت این قرص هارا بخورمگفت که باید تلاش کنم بهتر شوممن تلاش کردم مامانمن واقعا تلاش کردماما سخت بودمیدانی این دست من نبودمن میدیدمکه غمگینم، که شکسته امکه در زندانی با احساسات سرد حبس شده امگفتی عیب نداردگفتی درست میشه مامان!گفتی تو نیز درگیریمن دیگر آن دارو هارا مصرف نمیکنمبیشتر اوقات حالم خوش نیستگاهی میخواهم یکی از دوستانم را روبه روی خود بگذارمو برایش بگویم که بر من چه گذشتنمی توانم با تو حرف بزنمتو به حد کافی شکسته اییا شاید اصلا درکم نکنیمن سال هاست دنبال یک گوش شنواماما مزاحمم مامان!تو هنوز از آن قرص ها مصرف میکنیدوزش را یکم بیشتر کردندهنوز میخواهی از درد فرار کنیدرکت میکنمتو نیز اولین بارت است که داری زندگی میکنیاز کجا می‌توانستی بفهمی که سرنوشتت این استمامان بزرگ نیز اینگونه بود؛ مگر نه؟خودت گفتی این یک بیماری ارثی استمن هنوز شک دارم چطور بیماری روانی می‌تواند ارثی باشدشاید فقط داریم از محیط تاثیر میگیریماما چه می شود کردتو هنوز درگیریمن باهاش کنار آمدممن با خیلی چیز های این زندگی کنار آمدمهنوز با من درد و دل میکنیهنوز نمیدانی بعد هر درد و دلت من میشکنمنمیگذاری از واقعیت فرار کنمبرای همین کمی درد داردبیشتر اوقات نمیدانم چه جوابت دهمبیشتر اوقات فقط میخواهم دنیا در سکوت فرو برودبیشتر اوقات میان حرف هایت صدای شکستنی از درون خود میشنومبرای همین گاهی فکر میکنی که به تو اهمیت نمی‌دهماین نیز درد دارد مامان!......در مسیر تراپی تا خانه گریه نکردمدر حال نوشتن احساسات روی کاغذ گریه نکردموقتی پدربزرگ مرد گریه نکردمهنگامی که تن بی روح دنیز را در آغوش پدرش هنگام زار زدن تصور می کردم، گریه نکردمبا شیرین از بدی روزگار حرف زدم و گریه نکردمگلدان مورد علاقه ام افتاد و شکست، گریه نکردم.حتی بعد مردود شدن در برخی درس ها گریه نکردمبعد اینکه پدر مرا زد گریه نکردمهنگامی که با شیرین خداحافظی کردم هم گریه نکردموقتی حتی هیچکس متوجه نبود من نبود، گریه نکردمهنگامی که  هیچکس تولد مرا یادش نبود گریه نکردم، حتی تو مامانهنگامی که کتاب مورد علاقه ام را سوزاندی گریه نکردم مامانمیبینی؟گویی بزرگ شده اممامان من سال ها می‌شود که گریه نکرده ام!من داشتم سعی می‌کردم معنای زندگی را بفهمماما زندگی مگر همین نبود؟زندگی مگر همین لحظه ها که می گذرند نبود؟همین نفس هایی که می کشیمخاطراتی که می سازیمچیز هایی که فراموش شده اندچیز هایی که حرف می زنند؟زندگی مگر فداکاری های تو برای خانواده ات نبود؟اشک هایی که از من پنهان میکردیغم در چشم هایت؟زندگی مگر هیجان خواهرم برای چیز های کوچکتلاش پدرم برای مهربانیلبخند خاله هنگام دیدن مننصیحت های دایی برای آینده امیا آغوش گرم پدربزرگ و عشقی که به من میداد نبود؟زندگی لبخند شیرین و تمایلش برای وقت گذراندن با یکدیگرتلاش های ملیکا برای تغییرتلاش های اسرا برای زندگی ای بهترنبود؟زندگی مگر این جریان آشفته اجباری نیست مامان؟مامان زندگی واقعا چه بود؟الهام از : https://vrgl.ir/uKXcn</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 02:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا یار که هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-k5qgrqpzpgtt</link>
                <description>یادم می آید آن روز به تو قول داده بودم که تا ابد برایت بنویسم. حتی اگر دگر نباشی. تو با لبخندی زیبا و گونه های سرخ شده _ که نمیدانم از خجالتت بود یا از سرمای سوزناک بهمن _   آرام به بازو هایم مشت زدی . دست هایم را در دست های نرم و کوچکت گرفتی و به همان دستان زمخت و چروکیده ام قسم خوردی که هرگز رهایم نکنی. بعد از تو دیگر نتوانستم با آن دست هایی که به آنها قسم خوردی، دست یار دیگری را بگیرم.هندزفری سیمی را از کوله قدیمی ام بیرون آوردم و با همان سیم های کثیف و گره خورده به آهنگ مورد علاقه ات گوش دادیم. &quot; به من بگو بی وفا~حالا یار که هستی~خزان عمرم رسید~نوبهار که هستی؟~میخوام برم دور دورا...&quot;. وقتی سرم را به سویت برگرداندم، با احساساتی دوست داشتنی به من خیره بودی. نگاهت مرا از خود بی خود میکرد. دلم میخواست همانجا تو را ببوسم. امان از خجالت که مجال چشیدن آن لب های سرخت را به من نداد. من بعد رفتنت با آن هندزفری قدیمی که هدیه ای از سوی تو بود، فقط به آن آهنگ توانستم گوش فرا دهم. تنها آن موسیقی زیبا یاد تو را زنده میکرد. و رفتنت را. حالا ای یار قدیمی، نوبهار که هستی؟!موهایت روی شانه هایت پخش بودند. بویی آرامش بخش را میتوانم به یاد آوردم که دیگر هرگز به مشامم نرسید. نرمی آن موهای قهوه ای را هنوز میتوانم در نوک انگشتانم احساس کنم. یاد روز هایی می افتم که روی چهاپایه کوچک می نشستی و من برایت موهای بلند و زیبایت را میبافتم. قول داده بودی هرگز اجازه ندهی کس دیگری آن موها را برایت ببافد جز من. هنوز سر قولت هستی؟ یا حالا انگشتان مرد دیگری دارد میان تار های ابریشمی ات بازی میکند؟ آن کش موی سبز رنگت هنوز دور مچ هایم باقی مانده. هنوز بوی تو را میدند._ نامه به زنی که هرگز از یادم نرفت.</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 23:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبود چشم هایت خاکسترم می کند</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-eefjttsaquku</link>
                <description>میان جاده افکارش پرسه می زد. باد سردی که از میان ساختمان های فرسوده می وزید، با موهایش بازی می کرد. آرام آرام قدم برمی داشت تا این روز کمی دیر تر بگذرد. با اشک هایی که در چشم های قهوه ای رنگش موج می زدند، به سوی مقصد کوچکش رفت. از میان خاطراتی که حالا تکه سنگی بیش نبودند گذشت. اسم ها را که می خواند، چهره هایی لبخند بر لب از جلو چشم هایش می گذشت. لبخند هایی معصوم و پاک. بعد از مدت کوتاهی قدم زدن، ایستاد. سرش را پایین گرفت و نام روی سنگ را خواند. قلبش مچاله شد. نفسش سرد و سنگین روی سینه اش نشسته بود. دست هایش می لرزیدند. این اولین بار نبود که به دیدنش می آمد؛ اما هر دفعه این گونه نبودش به او شوک وارد می کرد.سعی کرد افکارش را فراری دهد از این مخمصه. تلاش می کرد از احساس توخالی و پوچ بودن فرار کند. می خواست واقعیت یک جای خالی در کنارش را انکار کند؛ اما آن سنگ سرد و بزرگ همه چیز را سخت تر از همیشه می کرد...&quot;هنوز دلتنگ آن نگاه زیبایت هستم. آه بله...آن چشم های وحشی و دوست داشتنی. میتوانم مور مور شدن موهایم را هنگامی که با لبخند به من خیره می شدی را احساس کنم. آه عزیزکم چقدر زود مرا ترک کردی. من هنوز گویی یک زندگی کامل پیش رو دارم؛ اما تصور دنیایی بدون تو مرا از خود به خود میکند. در تاریکی افکارم فرو میروم و فقط تو آن جایی. تنها جایی که میتوام دوباره در آغوش بگیرمت. من هنوز دلتنگ آن نگاه های معصومانه ات هستم. نبود تو مرا از هم پاشاند. قدر زیبایی لبخند تو من حالا متروکم. قدر نوازش صدایت من دورم.و اندازه   آرامش آغوشت من بیگانه ام در این جهان. سرنوشت من تبدیل شده به نوشته های آلبر کامو. خالی از زندگی.این تنهایی مرا می ترساند. نه از دلتنگی، نه از تاریکی؛ بلکه من از این درد می ترسم که خاکسترم می کند و معصومیتم را می دزدد.حتی خانه بدون تو دردش می گیرد. سردش است و سکوت گوش خراش تنهایی را می سراید. از چیزی که هر روز جلوی آیینه می بینم خوشم نمی آید. او نجات دهنده نیست. او نقطه ای خاموش در ژرف افکار خاک شده ام است که با نفرت به من زل می زند. حتی اگر هر روز به خود برسم و لباس های خوب و اتو کشیده بپوشم اما این چیزی را تغییر نمی دهد. لباس ها هرگز جای خالی آغوشت را پر نمی کنند. گاهی احساس می کنم باید همه چیز را رها کرده و دوباره شروع کنم. از همین جایی که هستم. از همینجایی که شکستم؛ اما نمی شود. نمی توانم. تمام حرف ها بدون تو مانند یک کوزه توخالی اند. تنها سنگینی دارند. می روم و دوباره برای خود چایی می ریزم. شاید گرمای آن آرامش بوسه هایت را برایم یاد آور باشد.&quot;</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 22:32:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک زیر درخت آلبالو...</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88-jmvcv9wxc3ef</link>
                <description>در کوچه ای خاکی ، جایی که حتی ریشه ها هم به استقبالمان نمی آیند، در پایان تاریکی روز میتوانی خانه ام را ببینی. خانه ای با درهایی سیاه و فرسوده و حیاطی که در باغچه اش خاطرات می رویند. میتوانی با بادی که درد را فریاد میکشد هم صحبت شوی. اما مواظب آن درخت کوچک آلبالو باش که زیر آن برگ های کم پشتش، دخترکی با موهای بلند به رنگ چشمان کلاغ های پاییزی، با تنهایی های خود بازی میکند. غم را رو به رویش گذاشته و از خشم سخن می گوید. سرما را به آن مهمانی کودکانه خود دعوت کرده و از فریاد ها می گویند. از فریاد و اشک هایی که مانند ابری بهاری روی خانه کوچکشان میبارد. به سویش قدم بردار و کنارش به درخت تکیه بده. اگر او را آرام در آغوش بگیری، در قلبت زمزمه می کند. از مادری زمزمه میکند که زیر سایه تنهایی و بی توجهی های مرد ، هر روز شکسته و شکسته تر می شود. از زنی برایت می خواند که هر شب کنار فرزند کوچکش می نشیند و اشک میریزد و با نفرت به آن چهره ای که گویی ورژن کوچک پدرش است چشم می دوزد. از زمان هایی که تنها راه چاره ای که میبیند در آغوش گرفتن آن زن شکسته است؛ اما می ترسد که فشار دست های سرد و کوچکش و غم آن چشم های ریز، مادر را برنجاند. اگر آن هنگام مادر را دیدی که دخترکش را برای ناهار صدا میزند، با او به آن خانه برو. اگر بروی میبینی که خانه تهی است. تهی از احساسات. محروم از آرامش و در سکوت گوش خراش محبت دستانت را گرم میکند. حالا به دیوار ها نگاه کن. سفید و خالی از امنیت. میتوانی خالی شدن یک چیز را در آن خانه احساس کنی. چیزی خالی که پدر نام دارد. به مرد بالای سفره نگاهی بینداز. گویی با عشق به خانواده اش نگاه میکند؛ اما تو میتوانی بی قراری را از آن چشم های سبز بخوانی. میخواهد برود و فرار کند. از اجبار محبت به زنی که با تمام وجود پای او ماند و او حتی صدای شکستنش را نشنید ، متنفر است. در آن سکوت طولانی گویی سال ها می گذرد . دختر جوانی با کتاب هایی در دست کنار در منتظرت است. همان دخترک زیر درخت آلبالو. لبخندی روی لب دارد و آرام با تو به سوی کتابخانه قدم میزند. در قد هایش فرار را احساس میکنی. همان خواستار فرار پدر. گویی میخواهد دیگر در آن خانه نباشد. کتابخانه برایش خانه ای امن است. هیچ کتابی او را از عشق محروم نمیکند. مجبور نیست برای تسلی دادن به کتابی از بزرگ ترین قهرمان خود متنفر شود. کتاب ها او را مقصر جلوه نمی دهند. کتاب ها به او احساس کم یا اضافه بودن نمی دهند. دختر جوان کتاب را آرام باز کرده و شروع میکند به خواندن. میخواند و میخواند. این خواندن سال ها طول میکشد. حالا میتوانی در چشمان دخترک خستگی را ببینی. آن دختر کنارت، روی فرش قرمز یک اتاق کوچک زانو میزند، آهنگ مورد علاقه ات را می پرسد. کتابی که بیش از سه بار خوانده ای و به ژرف چشمانت خیره می شود. دستانت را میگیرد و تمام زندگی ات را از دستانت میخواند. به تو عشق و محبت نشان میدهد. حتی درباره رنگ احساساتت از تو می پرسد. سوال هایی جزئی و گویی بی مورد از تو. چون میخواهد تو را به خاطر بسپارت. شاید چون کسی او را به خاطر نسپارده است. میخواهد عشقی را که نمی تواند به خود دهد را نثار تو کند. لطفا دستان او را بگیر و آرام مانند قبل در آغوش خود غرقش کند. به او بگو که زیباست. به او بگو که دوست داشتنی و کافی است. درباره ی زندگی با او صحبت کن. درباره آینده. آرزو و رویا هایش. دلیل اشک ها و خنده هایش. لطفا برای اولین بار به او عشق بده.</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 17:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس شب کریسمس</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%B3-nrpajxqz7jlj</link>
                <description>آواز زیبای رستوران با صدای قدم های پیش خدمتان و گارسون ها می شکست و آخرین نت های پیانو در حال نواخته شدن ، بودند. فضای گرم و آلوده به زیبایی های ظاهری رستوران مرا در خود خفه می کرد . کنار میز کوچکم زوجی جوان با غروری تماشایی نشسته بودند و مرد سیاه پوش با چشم هایی سیاه و پوچ صورت رنگی و افتاده زن را که میان موهای شرابی رنگش می درخشید، تماشا میکرد؛گویی آنها را به اجبار بر یک میز نشانده بودند. نمی خواستم به خود اجازه قضاوت آنها را دهم؛اما روزی ما نیز اینگونه بودیم. مردی تنها با کت و شلواری گران و زینتی،همانند من بر گوشه ای از رستوران کز کرده بود و خود را با الکل به توهمات خویش دعوت می کرد. روبه روی میز من زنی بغض کرده و آرام با غذایش بازی می کرد و شاید به دل شکسته خویش می اندیشید؛ شبیه الهه های باستانی یونانی بود که می توانست با آن صدای شکسته اش، کودکان بی خبر از این جهان نابودگر را به خوابی شیرین و شاید کمی ترادژی ببرد. می دانستم احمقانه است؛اما امشب همه ما در این رستوران شبیه هم بودیم؛ شکسته،درمانده و رها شده . و این موضوع فضای رستوران را برایم غیر قابل تحمل تر می کرد. امشب قرار نبود شب خوبی باشد؛این را می توانستم با تمام وجودم احساس کنم؛اما از چند دقیقه قبل افکارم خاموش شده بودند .درامی که همه ما در حال تجربه آن بودیم دیگر تکراری شده بود و همه ما آخرش را می دانستیم؛اما من پایان این را دوست نداشتم. شعری که زیر لب زمزمه می کردم مرا در میان این مردم آراسته و یاقوتی رنگ، سرگرم نگاه می داشت. احساس میکردم در میان آن ها متفاوت هستم. تفاوت من نه در ظاهرم بود نه در گفتارم؛اما چه بود این غربت که از درون آزارم می داد؟. حدود 10 دقیقه بود که با چهره ای درمانده،منتظرش بودم. بالاخره آمد. با قدم های آرام اما بلند ، در حالی که لباس زیبای سیاهش روی پاهای سفیدش می رقصیدند ، به طرف صندوقدار قدم بر میداشت. سرش را بالا گرفته بود و موهای سیاه و کوتاهش اطراف صورتش تاب بر میداشتند و موج های زیبایی در میان تار های تیره اش، ایجاد می شد. با تمام شکوهش ، وقتی وارد رستوران شد، تنم لرزید؛گویی سرما را با خود آورده بود.چشم هایش میان این جمعیت شبیه به یکدیگر دنبال من بودند و وقتی مرا یافت مانند این اواخر با سردی تمام براندازم کرد. لبخندی کج تحویلش دادم و با دست پاچگی آرام از روی صندلی بلند شدم و صندلی ای را برای او عقب کشیدم.نشسته ام روبه وریش. آرام و پر از استرس. رایحه عطر گران قیمتش تمام فضای اطراف میز را دربرگرفته؛ جوری که دیگر بوی الکل آن مرد تنهای گوشه رستوران ، به مشامم نمی رسد. سایه و خط های سیاه و بنفش رنگ بالای چشم های سرد و رنگ پریده اش با رژلب سرخش، تضاد زیبایی ایجاد کرده بود؛اما نبود لبخند روی آن لب های سرخ کمی مرا می ترساند. شبیه زنی عاشق و قدرتمندی که من می شناختم نیست؛ امشب فقط قدرتمند است. قدرتمند تر از من، از عشق. افکارم شروع به کار می کنند و من دوباره همان احساس ترحم را نسبت به خود پیدا می کنم. در چشم های او چگونه به نظر می آیم؟ نمی دانم؛اما در چشم خودم خوب نیستم؛اصلا خوب نیستم. صدای صاف و بدون لرزشش رشته افکارم را تکه تکه می کند و این صدا دوباره ترس را به جانم می اندازد. صدایش به ویولن نواخت می ماند؛همین قدر ظریف و گاهی_ بر اثر بی احتیاطی_ گوش خراش. کلماتش دیر تر از همیشه به گوشم می رسد؛انگار خودم می خواهم حرف هایش را نشنوم. با هر کلمه اش، سایه های رستوران بزرگ و بزرگتر می شوند و بالاخره سایه ها تمام این مکان را فرا می گیرند. نقطه تاریک و کوچکی میان حاله ای نوری. تمام سایه ها اشک میریزند و فضای گرم رستوران به سردی برف های کنار خیابان می رود. تک تک کلماتش مانند برگ های پاییزی در گوشه از قلب_یا ذهنم_ فرود می آیند و من حتی یک کلمه نیز برای گفتن ندارم. بودم، می شنیدم، تحمل می کردم، صبر می کردم؛ اما نمی توانستم،نمی شد، حتی یک کلمه هم از دهن یا ذهنم بیرون نمی آمد. افسار کلمات رها شده و در جایی از ذهنم گم و محو شده اند. تمام این مدت من فقط سعی داشتم تمام خاطرات و احساساتم را درونم خنثی کنم؛اما مانند این بود که آتش را با نفت خاموش کنم. قلبم از سردی احساساتش، منجمد شده بود و دیگر اسمش را به یاد نداشت. احساس می کردم شش هایم یخ بسته اند و جدایی مانند توده ای از دهان های تاریک،تمام اکسیژن را می کشند و من دوباره نمی توانم نفس بکشم. مشت های کوچک و دردناک کلمات را احساس می کردم که روی سینه و شکمم فرد می آمدند.بعد از تمام آن حرف های شکسته،بی رحمانه و سرد،آرام از روی صندلی بلند شد و مرا با تمام این احساسات که داشتند مرا در خود غرق می کردند،تنها گذاشت. راست بود که عشق همیشه تنهایی را با خود به همراه داشت؛حالا من تنها شده بودم. عشق ما رنگ آبی داشت. آبی که می توانست خیلی حرفه ای سرد باشد. این عشق مانند یک دوستی قدیمی و از هم پاشیده، مانند بستنی قیفی آب شده، یک دروغ آشکار،پشت آدم را خالی می کند؛تنها می گذارد؛ تلخ می کند. این عشق بین ما یک &quot;هستم&quot; یا &quot;می مانم&quot; دروغین بود. از همان هایی که می دانیم پایانش چگونه می رسد؛ چگونه می گذرد.از آن رستوران پر از سایه های تاریک خارج می شوم و در خیابان های برفی این شهر افسرده قدم می زنم. قدم هایم حکم تمام این اشک هایی را داشت که در خود خاموششان کرده بودم. دیگر فرقی ندارد در کدام خیابان قدم بزنم؛ دیگر فرقی ندارد سرما را احساس کنم یا نه؛ دیگر فرقی ندارد که شب زود بخوابم؛ حتی اگر امشب بتوانم بخوابم، فردا صبح چه کسی بیدار می شود؟. با هر قدم صدای پیانو ضعیف و ضعیف تر می شود و تاریکی دامن خود را بر روی وجود تاریک تمام ساکنان این شهر ، می گستراند. باد های سردی که در میان آسمان خراش ها می وزند، با صدای ضعیفی ناله می کنند؛ گویی آن باد ها تمام دردهای آدم های اینجا را میگیرند و با خود به دور ها می برند؛اما در های من جامانده اند؛کسی نیست آنها با خود ببرد؟.سایه ها بر روی دیوار برج ها قد کشیده اند اما حالا من در میان این جمعیت دسته جمعی تنها ،آنقدر را هم به چشم نمی آیم. نه؛ من در میان این شهر تاریک مانند یک نقطه خاموش می مانم؛درست همین قدر بی اهمیت و بی ارزش. وجودم چه برای ماندن و چه برای رفتن بی طاقت بود. رفتن یا ماندن؛کدام یک برای من نوشته شده بود؟. نور های کوچک روی درخت های کاج و سرو ، شهر مارا را تزئین کرده بودند. دیگر نمی توانستم اینجا بمانم؛ این حاله های نوری کوچک مانند یک لبخند تمسخر آمیز، به روحی که دیگر اسم ها، مقصد ها و تمام وجودش را فراموش کرده، خیره شده اند. با قدم هایی سست سوار تاکسی زرد رنگی می شوم که کنار خیابان منظر مسافری سرما زده و تنها است؛ او نیز می داند در این شبی که آدم ها با کسانی که دوستشان دارند،کنار هم جمع می شوند، آدم های زیادی مانند من ، همراه تنهایی هایشان در میان این توهمی به نام جاده، قدم می زنند.مرد پیر راننده بدون دانستن مقصد من راه می افتد. میداند؛می داند که نمی دانم مقصدم کجاست. اصلا آیا مقصدی دارم؟؛نه! پس می روم و هر چقدر می شود از این نور های میان باد های سوزناک دور میشوم. نمی دانم که آیا من قبلا نیز این پایان را پیش بینی کرده بودم یا نه ؛ اما می دانم که دوستش ندارم؛ نمی خواهمش. این درد دارد؛سردی دارد؛ آوازی غمگین دارد؛ نامی قدیمی و آشنا دارد...رفتن؛جدایی؛نبودن؛ قول های بی ثمر و باز هم آوازی غمگین تر...کوچکی غمم شاید برای این شهر هیچ باشد ،اما برای من یک کابوس است. کابوس شب کریسمس...</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 01:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای نسیان</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86-gzzo0d8nmwaa</link>
                <description>زیبایی را برای مدت کوتاهی به تن کرده بود. ماه را از آسمان و اشک را از چشم هایشان قرض گرفته بود. حالا روبه روی آن تاریکی بی افق، بر روی تلنباری از هیچ ها، به روح زندانی خود چشم دوخته بود. نگاه ها پیرش کرده بودند. باقی مانده روحش روی ذهنش سنگینی می کرد. صدای پاهایی خسته از دور به گوش می رسید. نمیدانست دقیقا کجا اما صدای آن قدم ها تاق نسیان بودند. زنگ ها به صدا در آمدند و صدای آنها غم انگیز تر نگاه های او بودند. نسیان، نسیان و نسیان.آرام آرام تمام خاطرات را به فراموشی سپرد. کوتاه و بدون درد.سعی کرد تمام آن احساس محبوس بودن، کلمات خالی و آن صداهای گم گشته و سرگردان درون سرش را فراموش کند؛ اما سخت بود. میدانی سخت!...صدای قدم های سخته و ملال آور نزدیک و نزدیک تر شد. حالا روبه رویش ایستاده بود. آن جسم خسته و زخمی، تجسد حزن بود. میتوانست خیسی روحش از اشک های بی امانش را احساس کند. کوه های روی شانه هایش را می دید. خاموش بود؛ خاموش و لبریز. و درد و غم مسری داشت. جسمی که روبه رویش ایستاده بود چیز جالبی نبود. عاطفه ای نداشت. نوری در چشم های تو خالی و تا ابد تاریکش دیده نمی شد. لبخندش را نمی شد احساس کرد؛ از آن محروم بود. به چشم هایش خیره شد. آن چشم های توخالی و پوچ. مانند وداعی طولانی بود که زمان را در استحاله ی تاریکی پیر می کرد.این داستان در مورد آنها بود؛کسانی که در آن دنیای سرد و سیاه، دنبال دلیلی برای زندگی بودند. آنهایی که فریاد بر آوردند. آنهایی که قوی بودند اما شکننده.</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 19:12:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمتی از سیاهی شب</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-jpikkyikdy2j</link>
                <description>دست هایش صورت نرم و جوان پسرک را سرخ کرد. فریاد هایش مانند پارچه ای سفید دور پسرک را فرا گرفت. تمام پنجره ها با صدای فریاد های او سیاه شدند. تمام گل های خانه پژمرده شدند و انسان ها میان کفن فریاد های مرد، با روزه سکوت مانند جنینی در شکم مادر، خود را در آغوش گرفته بودند. زن در کناری، آرام برای پسرک کوچک و بی پناهش می گریست. برادر بزرگ تر با ظاهری جدی و سرد و روحی در هم شکسته کنار در ایستاده بود تا پدر خستگی اش را با کتک زدن پسرک کوچک و ضعیف، در کند. اشک های پسرک میان دست های کوچک و سرخ شده اش جمع می شدند و صدا ها، صدا های درد و خشم بودند که از آن خانه کوچک و کاه و گلی به گوش می رسیدند. اول صدای فرود آمدن کمربند چرمی پدر بر روی بدن آسیب دیده ی پسرک بود و سپس صدای فریاد های پر از وحشی گری های پدر. و در آخر اینها صداهای دردناک و وحشتزده در هم آمیخته مادر و پسرک بودند. و صدایی که هرگز به گوش نمی رسید، صدای فریاد های برادر بزرگ تر بود. فریادی از سر خشم، شرم و ترس. پسرک کوچک درد را در تک تک سلول های وجودش احساس می کرد. گرمای خونی را که در آن خانه سرد، روی بدن مچاله شده اش جاری می شد را با آن چشم های وحشتزده و بسته اش ، می دید. در آن لحظات دنیا برایش چیزی جز یک اتاق سرد و کوچک و هیولایی که او را گاهی پدر صدا می زد نبود. در میان تمام آن تاریکی ها، درد ها و فریاد ها، ماردش را تصور می کرد که با هر ضربه بر تن پسرکش، قلبش در سینه سنگین و سنگین تر می شد. و برادر بزرگ ترش را تصور کرد که با تمام خونسردی ها و بی رحمی هایش در حال تماشای اوست. سپس پدرش را. آن هیولای وحشتناک و غول پیکر. آن دردی که هر شب عذابش می داد. آن موجودی که هیچ رحمی حتی به پسر کوچک خودش نداشت. و سپس چشم هایش برای لحظه ای کاملا بسته شدند. همه چیز یک دفعه ناپدید شد اما درد هنوز هم احساس می شد. ابری تاریک و بزرگ را که اتاق کوچک او را در بر گرفته بود و بارانی که هر روز و هر لحظه بر روی زندگی اش می بارید. و درد همانند موجودی عظیم و سیاه پر از دهان های تاریک و تو خالی، تمام اکسیژن آنجا را می مکید و در آخر چیزی برای تنفس برایش نماند. هیچ چیز در این جهان برایش نماند؛ هیچ چیز.  و سپس بعد از تمام آن خیال ها صدا ها دیگر نبودند. ضربه ها ایستادند و دنیا سیاه شد. سیاه تر از هر شب. سیاه تر از نگاه پدر. سرما آرام آرام میان وجود پسرک خزید. روحش آرام آرام مچاله و مچاله تر شد. بغضی بزرگ و غول پیکر راه گلویش را سد نکرد؛ بلکه مانع تمام وجودش شد. خون دیگر در رگ هایش جاری نمی شدند. ضربان قلب کوچک و سنگینش را احساس نمی کرد. مغزش درون سرش مانند بمبی بود که هر لحظه امکان داشت بترکد. دست هایش را، پاهایش را و تمام وجودش را دیگر احساس نمی کرد. چشم های خسته اش پشت پلک های خیسش، تو خالی جلوه می کردند. چشم هایش درد را به نمایش گذاشته بودند. و روحش در ته آن چاه سیاه مردمک هایش، چیزی جز نفرت و ترس احساس نمی کرد. نفرت و خشم مانند ماری سیاه و گرسنه، از درون روح پدرش خزید و آرام آرام دور پسر کوچک پیچید و همان لحظه نفسش گرفت. و سپس دیگر او خودش نبود. صدایش ، افکارش و حتی بویش با قبل تفاوت داشت. صدایش دیگر مانند صدای یک پسر بچه نبود. او صدای پدرش را داشت ؛ صدای رعدی که آتش می کشید. افکارش هم مقصد افکار پدرش شده بود. او دیگر بوی یک کودک ساده و مهربان را نمی داد؛ بلکه دیگر بوی نفرت، خشم و فریاد می داد.دیگر روح پسرک بزرگ شده بود؛ آلوده شده بود و دیگر رنگ قبلی خود را نداشت. حالا می توانست صدای ضربان های تند قلبش را احساس کند و که سرمایی نا آشنا را در سراسر بدن کوچکش پخش می کرد. سرما در رگ هایش جریان پیدا کرد و سپس تمام روحش یخ زد.حالا کمی به اعماق داستانمان برویم. کمی به آن خانه، اعضایش و سپس به آن پسرک معصوم بیندیشید. اتفاقاتی که برای شخصیت اصلی داستانمان می افتد یک مقدمه برای بیماری های گوناگون روانی در بزرگسالی و یا حتی در همان خود کودکیست. کودکی معصوم که شاید قرار بود به یک هیولا همچون پدرش یا حتی افراد بدتر، تبدیل شود. کمی به سرنوشت او فکر کنید. آیا می توان آن سرنوشت را تغییر داد؟ بله! این جواب من است. فقط اگر پدر کمی محبت پدرانه ، مادر کمی شجاعت مقابله با پدر را داشتند و برادر بزرگ تر مدافع برادر کوچک ترش بود، شاید آن کودک می توانست یک زندگی عادی و خوب داشته باشد. اگر فقط کمی علم نگهداری و پرورش کودک و فرزند داشتند، شاید همه چیز خیلی بهتر می شد.« این یک داستان خیالی بود؛ اما شما آن را به عنوان یک زندگی نامه بخوانید. زیرا هزاران هزار کودک در خانه هایی متفاوت از یکدیگر و در خانواده هایی مختلف، در خشم و خشونت بزرگ می شوند و سپس این زنجیره خشونت را به نسل های آینده منتقل می کنند. و شاید هرگز هیچکدام نتوانند این زنجیره را پاره کنند. اما بیایید ما این زنجیره خشونت را قطع کنیم. فرقی ندارد چه خشونت علیه کودکان باشد، چه علیه زنان و چه علیه مردان. خشونت خشونت است و هیچکدام از آنها مناسب ما انسان هایی که قدرت تفکر داریم، نیستند. »</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Thu, 25 Aug 2022 16:06:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه ای در میان خرابه های یک خانه...</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-pknqeqwtms1b</link>
                <description>آخرین قطره شب بر آسمان چکید و در قسمت سردی از زمین، کیلومتر ها دور تر از عشق و نفرت و احساسات، در قصری شنی،روحی کوچک و گم شده، خود را در آغوش گرفته بود. کتاب هایش را دورش چیده بود و این بار او برایشان داستان می خواند. یک افسانه که کلمه به کلمه روی قلب و روحش حک شده بود؛ یک افسانه کوتاه. آتش در شومینه با هر کلمه تاب می خورد و با شوق داشت به آن افسانه دردناک و تراژدی اش گوش می سپرد. پنجره برای او اشک می ریخت و آن بیرون، بیرون پنجره می شد احساسات درون آن افسانه را درک کرد؛ همان قدر تاریک، سرد اما زیبا. کلمات میان صفحات زرد و چروک و قدیمی کتاب ها، خود را در آغوش گرفته بودند و در صفی نامرتب با تمام وجود به آن داستان آشنا گوش می دادند. با موهای کوتاهش بازی می کرد و با پلیور قدیمی اش، اشک های چکیده روی گونه های سرخش را پاک می کرد. او همیشه افسانه هارا دوست داشت. چون افسانه یک منبع مشخص نداشتند. آنها را کسی نیافریده بود. آنها صد ها سال زندگی کرده بودند و حالا در دست های سرد و کوچک آدم های آن شهر، بودند. اما این افسانه فرق داشت. افسانه ای همسن او. افسانه ای که هرگز نوشته، خوانده یا تعریف نشده بود.افسانه ای گم شده. شمع روی طاقچه پنجره سوسو می کرد و کوچک و کوچک تر می شد. نورانی و زیبا بود. شب در برابر چشمان سیاه و عمیقش همچون پرنده ای ضعیف و کوچک جلوه می کرد. همانند ناخدایی آرام میان اقیانوسی طوفانی روی قالیچه ای قدیمی در میان کلمات و افکار های در تضاد از هم نشسته بود و داشت افسانه ای را که از قلبش سرچشمه می گرفت را برایشان می خواند. برای هرکس و هرچیزی که آنجا بود. برای رهگذرانی که از آن کوچه سرد و باریک عبور می کردند، برای سربازانی که کیلومتر ها دور تر از آنجا در مرزی خونین، گلوله ها را در آغوش می گرفتند. آسمان ناگهان در میان کلمات آنها، غرید و سپس خاموشی. تمام خانه بوی باروت گرفت. بوی دود و بوی خون، بوی اشک، بوی فریاد و سپس بوی مرگ. خاموشی ای که از قلبش می آمد؛ از مرگش. افسانه میان آن همه دود و فریاد رنگ فراموشی به خود گرفت و دیگر هرگز هیچ کس آن افسانه را به یاد نیاورد. جز آن روح کوچک و سرد، یک شمع، آتشی مجنون، کتاب هایی که سال ها با او زندگی کرده بودند و پنجره ای که خرد و تکه تکه شد. هنگامی که مرگ اورا در آغوش گرفته و با خود می برد، یاد پدربزرگ افتاد. یاد خنده هایش، قول هایش و حرف هایش._افسانه هارا نباید حبس کرد. باید گذاشت افسانه ها تا ابد افسانه باقی بمانند. همیشه باید پس از هر افسانه لبخند زد و فراموش کرد. باید پس از هر افسانه در آغوش مادر آرام گرفت. نباید به افسانه ها فکر کرد. آیا ناپلئون بخاطر قدرت، عشق دزیره را به مقصد بی نهایت ترک کرد؟ اما می گویند عشق ناپلئون و ژوزفین حقیقی بود! عشق و زندگی دزدمونا به شرافت اتللو نمی ارزید؟ اگر اسمرالدو او را میدید آیا او هم عاشقش می شد؟ آیا شکوفه های درخت ساکورا و یوهیرو بوی عشق می دهد؟کلوپاترا و آنتونی چه؟ می گویند &quot;عشق بزرگ به قربانی بزرگی هم نیازمند است.&quot; اگر قیس مجنون نبود آنها با یکدیگر در زندگی خوشبخت می شدند؟ اگر رلجیا به یونان بازنمی گشت نادا لبخند می زد؟آرام افسانه را روی زمین، میان خرابه های خانه اش گذاشت و به کتاب هایش که حالا داشتند می سوختند نگاه کرد. و آتش، آتش هنوز هم با شوق در رقص بود. آرام دست های مرگ را در دست های سوخته و اما سر خود گرفت و با خاطرات در آن کوچه سرد و باریک قدم زدند. آرام زیر لب با خود زمزمه کرد &quot;تمام این سال ها کتاب ها مرا نجات دادند. رمان ها و افسانه ها، شعر ها و ترانه ها؛ اما انسان ها؟ نه!هرگز&quot;.بعد از سال ها لبخندی گرم و زیبا روی صورت سرما دیده اش نمایان شد؛ اما این لبخند رنگ متفاوتی داشت. چیزی که در لبخندش دیده می شد را مرگ در هزاران سال سفر هایش دیده بود. این لبخند چیزی داشت که، در چهره مسیح به صلیب کشیده، در چشمان دزیره، در صدای شارلوت برونته،در ناتوانی جیمز جویس، در خیالات جان کیتس و حالا در لبخند آن روح گم شده و تاریک، دیده می شد. درد تا ابد با آنهاست.صدای مرگ آرام در فضای مرطوب و خنثی از هر نوع احساس کوچه پیچید. &quot; دلت براشون تنگ میشه؟ اونارو می خوای؟&quot;. روح آرام آرام رنگ باران را به خود گرفت.&quot;من اونارو هرگز نداشتم. اما آیا اونارو می خوام؟ نمی دونم. اینو نمی دونم؛ اما از یک چیز مطمئنم، خیال آنها متعلق به من است.&quot;...خیال آنها با من است...و در آخر همه ما تبدیل به افسانه می شویم...افسانه هایی کوتاه...مارسی جای عاشقی نبود، ولی حداقلش ما تلاشمان را کردیم... [نویسنده ناشناس]</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 16:01:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی یک عدالت</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-qjgg9zxgd8zk</link>
                <description>برزخ بیگناهان، رمانی از نویسنده فرانسوی، کارین ژیه بل است. این رمان، هم‌ زمان، ماجرای زندگی شش شخصیت اصلی خود را روایت می‌کند. از یک‌ سو رافائل و ویلیام، از سویی دیگر ساندرا و پاتریک، و سپس جسیکا و اورلی. البته در این میان،به شخصیت‌های فرعی نیز پرداخته می شود.آشکار است که این رمان جنایی، تاریک ترین و ناخوشایند ترین رمان این نویسنده فرانسوی است که او را امروزه به عنوان چهره اصلی ژانر پلیسی‌_جنایی فرانسه، می شناسند. رمان به وجه های تاریک روح هر انسانی اشاره می کند که چگونه اتفاقاتی که در کودکی هر شخص رخ می دهد، باعث بزرگ تر شدن این وجه تاریک و شرور در بزرگسالی افراد، می شود. البته این رمان را نمی توان تنها در ژانر پلیسی_جنایی خلاصه کرد؛ بلکه ردی از ژانر روانشناختی نیز در آن دیده می شود.رمان ترکیبی از سنت های رمان نویسی فرانسوی و آمریکایی است. رمان با سبک رمان و فیلم های جنایی_پلیسی آمریکایی آغاز می شود. سرقت از یک جواهر فروشی و تعقیب و گریز با پلیس شهر و در نهایت تیراندازی و زخمی شدن؛ اما در پایان کتاب که مانند اکثر رمان های جنایی به عدالت پرداخته شده است، ما شاهد سبک فرانسوی ای از عدالت هستیم که چندان هم خوشایند و مورد پسند مخاطبان دوست دار یک پایان خوش و تمیز، نیست.کارین ژیه بل در این رمان معروفش، با توجه زیاد، به جزئیات سادیسمی پرداخته است و دوباره موضوع سوختن تر و خشک با هم را پیش کشیده است. شخصیت های اصلی رمان نقطه ای به یکدیگر می رسند که جنایتکار اصلی رمان، آنها را به اسارت می گیرد. داستان زمانی ناخوشایند تر می شود که راز های کثیف و غیر انسانی زن و شوهر روستایی آشکار می شود. و دوباره به تاثیر کودکی در بزرگسالی پرداخته می شود.قاتل زنجیره ای رمان به صورت کاملی روایت شده است و از نویسنده در پرداخت به این قاتل کوتاهی یا اشتباهی سر نزده است. و تمام وجه های تاریک این قاتل به همراه علت آنان در رمان به خوبی تعریف شده است و نویسنده سوالی را در ذهن خواننده باقی نگذاشته است. این قسمت از توانایی نویسنده بسیار مورد تحسین خواننده ها و منتقدان قرار گرفته است؛ زیرا بسیاری از نویسنده های جنایی_پلیسی، درک درستی از قاتلی که می آفرینند، ندارند و نمی توانند علت و باعث کار ها و اختلال های قاتلان زنجیره ای را به درستی شرح دهند. و گاهی حتی قتل را یک نوع هنر می خوانند و قاتل های زنجیره ای را هنرمند.( مانند فیلم و رمان های سکوت بره ها و عطر ). رمان برزخ بی گناهان یا جهنم گناهکاران در اصل اثری تاریک و کمی ناخوشایند در ژانر های جنایی و روانشناختی است که در زبان های مختلف ترجمه شده است و معروف ترین رمان این نویسنده می باشد.</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 13:24:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازدهمین کوپه قطار کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%88%D9%BE%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-d4hn2mshgq81</link>
                <description>درود بر حضورتان دوستان عزیز.خب گفتم عهههه یه چالش معرفیه کتابه؟ پس چرا من جا بمونم...؟!  خب جا نمی مونم .ممنون از وایولت (روحش شاد عزیز)  و  آیرین عزیز .خوش آمدید به چالش معرفی 12 کتاب :خب پس شروع کنیم-- امیدوارم خوشتون بیاد گایزمی خوام از آخرین کتابی که خوندم شروع کنم.داستان رقص دزد با مرگ 1_ کتاب دزد _مارکوس زوساک                                                                      یک واقعیت کوچک                                                                             تو می میریسال 1939. آلمان نازی. مرگ در تماشای یک کتاب دزد، یک دختر. چند کلمه. یک نوازنده آکاردئون. چند نازی . یک بوکس باز فراری و کلی دزد میوه. کف سرد و خالی کتابخانه یک شهردار. یک پسر مولیموییِ عاشق جسی اوینز. یک زن با مشت آهنین. و کل چیز دیگر... اولین کتابی که بیش از هشت بارباهاش گریه کردم. باهاش خانوادمو از دست دادم.  شاهد مرگ بودم. باهاش سیب و کتاب دزدیدم. باهاش به آکاردئون پدر گوش دادم.  با هیتلر مبارزه کردم.به اسیر ها نان دادم. باهاش عاشق پسری تا ابد مولیمویی شدم . همراه مرگ در سراسر جهان سفر کردم. پاهای قطع شده ی سربازی آلمانی را در روسیه تصور کردم. باهاش برای زندگی اشک ریختم و نوشتم. فراری ای را در آغوش گرفتم و در آخر با مرگ در خیابان های سیدنی قدم زدم...من باهاش در آلمان نازی، مونیخ، خیابان هیمل، خانه شماره 33 ، 1943 ، زندگی کردم.داستانی از زبان مرگ.تاس بر زمین نشست و مستقیم در چشم هایش خیره شد و تنها کلمه ای که می توانست بر زبان آورد:&quot; بدشانسی&quot;... هفتمین روی تاس...کتابی کوچک در این کتاب :در تمام عمرم ترسیده ام، از مرد هایی که بالای سرم ایستاده اند. به گمانم اولین مرد ایستاده بالای سرم پدرم بود. ولی او پیش از آنکه بتوانم به یادش آورم ناپدید شد. وقتی بچه بودم، به دلیلی جنگیدن را دوست داشتم. خیلی می باختم و پسر دیگری، بعضی وقت ها با خونی که از دماغش می چکید، بالای سرم می ایستاد. سالها بعد، نیاز داشتم در جایی پنهان شوم. سعی می کردم نخوابم چون از کسی که احتمال داشت موقع بیدار شدنم بالای سرم ایستاده باشد می ترسیدم.ولی شانس آوردم . همیشه دوستم بالای سرم ایستاده بود. وقتی پنهان شده بودم، در خیال یک آدم بخصوص به سر می بردم. سخت ترین ایام زمانی بود که سفر کردم تا پیدایش کنم.فقط شانس بود و هزاران قدم راه رفتن که باعث شدند موفق شوم. مدتی طولانی آنجا خوابیدم. به من گفتند 3 روز در خواب بودم... وقتی بیدار شدم چه دیدم؟ نه یک مرد، بلکه شخص دیگری بالای سرم ایستاده بود.با گذشت زمان ، من و دختر متوجه شدیم نقاط مشترک زیادی داریم _ قطار ، رویا ها، مشت ها_ . ولی یک چیز عجیب وجود دارد. دختر می گوید من شبیه چیز دیگری هستم.حالا من در زیرزمین زندگی می کنم. رویا های بد هنوز در خوابم زندگی می کنند. یک شب، پس از کابوس همیشگی ام، سایه ای بالای سرم ایستاد. یه من گفت&quot; بگو چه خوابی می دیدی؟&quot; و من گفتم.در مقابل، او هم برایم گفت که رویا هایش از چی درست شده اند. حالا فکر می کنم ما با هم دوستیم، آن دختر و من. روز تولدش او بود که به من هدیه داد. این باعث شد بفهمم بهترین مرد ایستاده بالای سرم، در واقع مرد نبود...و من به شما اطمینان می دهم که درست در همان لحظه، همدیگر را به جا آوردیم. با خود گفتم من تو را می شناسم. یک قطار بود و پسرکی که سرفه می کرد. برف بود و دختری پریشان.با خود گفتم بزرگ شدی، ولی من شناختمت.از بسیاری جهات ، بردن پسری مثل رودی نوعی دزدی بود. این همه زندگی، این همه دلیل برای زنده بودن_ با این حال، یک جوری مطمئنم کیف می کرد اگر ویرانی و آماس کردن وحشتناک آسمان را در شبی که مرد می دید. اگر می توانست کتاب دزد را ببیند که چگونه بر روی دست ها و زانوان، نزدیک بدن بی جانش می خزید، حتما فریاد می کشید، بر می گشت و لبخند می زد. اگر می توانست ببیند که او چگونه لبان خاک آلود و بمب زده اش بوسه ای زد،حتما خوشحال می شد. بله می دانم! در ظلمات قلبم که در تاریکی می تپد، می دانم؛ حتما کیف می کرد. می بینید؟ حتی مرگ هم قلب دارد.فیلم هم دارهنور هایی که هرگز روی خرابه های جنگی پاریس نتابیدند.2_تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم _آنتونی دوئراین رمان عالی در مورد یک دختر نابینای فرانسوی (ماری) و پسری آلمانی، که در فرانسه‌ی اشغال شده هنگامی که هر دو برای زنده ماندن از ویرانی جنگ جهانی دوم تلاش می کنند تا با کمک همدیگر زنده بمانند.دو زندگی متفاوت. دو فرد خاص متفاوت و دو سرنوشت به یکدیگر گره خورده. ماری نابینا و سرباز نازی مخترع.در دو جبهه مختلف...دو دنیای مختلف و با این حال شبیه به یکدیگر.قسمتی از جملات ماندگار این کتاب:_&quot;&quot;به طرز شرم آور آشکار است که چقدر زبان ناکافی است.&quot; -“It’s embarrassingly plain how inadequate language is.”_“We rise again in the grass. In the flowers. In songs.”_اما این شجاعت نیست. من چاره ای ندارم. من از خواب بیدار می شوم و زندگی ام را انجام می دهم. آیا شما هم همین کار را نمی کنید؟»_To shut your eyes is to guess nothing of blindness. Beneath your world of skies and faces and buildings exists a rawer and older world, a place where surface planes disintegrate and sounds ribbon in shoals through the air._Open your eyes and see what you can with them before they close forever._ نمی خوای قبل مرگ زنده بشی؟_“So how, children, does the brain, which lives without a spark of light, build for us a world full of light?”_“All your life you wait, and then it finally comes, and are you ready?”_&quot;الماس واقعی هرگز کامل نیست.&quot;_“Some people are weak in some ways, sir. Others in other ways.”_“Why else do any of this if not to become who we want to be?”_&quot;وفادارانه زندگی کن، شجاعانه بجنگ و با خنده بمیر.&quot;_&quot;برخی غم ها را هرگز نمی توان جبران کرد.&quot;_«زمان چیز لغزنده‌ای است: یک بار آن را از دست بده، و ریسمان آن ممکن است برای همیشه از دستت خارج شود.»_“Sometimes the eye of a hurricane is the safest place to be.” داستان پیانو ، پیانیست سرباز و یک مرد3_موسیقی یک زندگی_آندره مکینو رسیدیم به رمان مورد علاقه من:&gt;رمان موسیقی یک زندگی،رمانی کوتاه است که به صورت ظریف و با بازی با کلمات استحاله و قربانی‌شدن نوازنده‌ای بااستعداد را به‌واسطه تصفیه بزرگِ استالین در جنگ دوم جهانی به نمایش می‌گذارد.رشد با کلاویه های پیانو. فرار از تمام موسیقی های جهان. پناه بردن بر هویتی دیگر. گذراندن عمر با دروغ در میدان جنگ. خدمت به یک دشمن. دل باختن به پیانیستی تازه کار. شرکت در جشن عروسی آن پیانیست. و سپس سفر در قطار با غریبه ای خسته.قسمتی از کتاب:“As his hands fell upon the keyboard, it was still possible to believe a beautiful harmony had been formed at random, in spite of him. But a second later the music came surging out, the power of it sweeping away all doubts, voices, sounds, wiping away the fixed grins and exchanged glances, pushing back the walls, dispersing the light of the reception room out into the nocturnal immensity of the sky beyond the windows.هنگامی که دستان او روی صفحه کلید می‌افتاد، هنوز هم می‌توان باور داشت که با وجود او، هارمونی زیبایی به‌طور تصادفی شکل گرفته است. اما یک ثانیه بعد موسیقی بلند شد، قدرت آن همه تردیدها، صداها، صداها را از بین برد، پوزخندهای ثابت و نگاه های رد و بدل شده را از بین برد، دیوارها را به عقب راند، نور اتاق پذیرایی را در فضای بیکران شبانه پراکنده کرد. آسمان آن سوی پنجره هاHe did not feel as if he were playing. He was advancing through a night, breathing in its delicate transparency, made up as it was of an infinite number of facets of ice, of leaves, of wind. He no longer felt any pain. No fear about what would happen. No anguish or remorse. The night through which he was advancing expressed this pain, this fear, and the irremediable shattering of the past, but this had all become music and now only existed through its beauty.”او احساس نمی کرد که دارد بازی می کند. او در یک شب پیشروی می کرد و در شفافیت ظریف آن نفس می کشید، همانطور که از تعداد بی نهایت وجه یخ، از برگ و باد تشکیل شده بود. او دیگر دردی را احساس نمی کرد. هیچ ترسی در مورد آنچه اتفاق می افتد وجود ندارد. بدون ناراحتی و پشیمانی. شبی که او در آن پیشروی می کرد، بیانگر این درد، این ترس و درهم شکستن غیرقابل جبران گذشته بود، اما همه اینها تبدیل به موسیقی شده بود و اکنون فقط از طریق زیبایی آن وجود داشت.“their life will be made of the same stuff as this spring afternoon.”دزد های آزادی و خویش4_سه گانه نگهبانان_لیان تنردر شهر جوئل بی صبری گناه است و بی پروایی جرم محسوب می شود. گلدی راث دوازده ساله نیز، مانند تمام کودکان شهر، همه ی عمر با زنجیری حفاظتی به والدینش یا به محافظانی به نام كفيلان مقدس زنجیر بوده و هرگز طعم آزادی و استقلال فردی را نچشیده است... قرار است در روزی خاص به نام روز جدایی، گلدی راث و سایر کودکانی که به دوازده سالگی رسیده اند، از زنجیر حفاظتی آزاد شوند. اما با انفجار بمبی در شهر، مراسم لغو می شود و جدایی شان به تأخیر می افتد. گلدی که دیگر طاقت ندارد، زنجیر را پاره می کند و می گریزد: گلدی پس از فرار، به موزهی شهر پناه می برد، اما موزه جایی نیست که همه تصور می کنند. موزه نه محل حفظ و نمایش آثار عتیقه و قدیمی بلکه محل نگهداری . اسراری ترسناک و ویرانگر است که باید همواره پنهان بمانند، مبادا آن اسرار چون بلایی بر سر شهر نازل شوند...قسمتی از کتاب :حضار قرار داشت، از فرط خشم کبود شده بود.حامی اعظم گفت: این کودکان که پشت سرمن ایستاده‌اند، باید ما را به آینده‌ای درخشان رهنمون شوند.حامی اعظم درنگی کرد. گلدی نگاهی گذرا به هم‌کلاسی‌هایش انداخت: فِیوِر ناخن‌های را می‌جوید؛ فورت لبخند می‌زد، ولی چیزی در بلخندش بود که نشان می‌داد انگار پیش‌تر لبخنده زده و یادش رفته که لبخندش هنوز هم روی لبش است؛ پلاام و گلوری چنان عصبی بودند که رنگشان مثل گچ سفید شده بود، و جوب از فرط بی‌قراری، مرتب این پا و آن پا می‌شد. گلدی صدای هیس و هروآستر را شنید: تو را به هفت ایزد قسم، جوب! یعنی نمی‌‌توانی پنج دقیقه‌ی دیگر ساکت بایستی؟جمعیت با حالتی عصبی خندیدند. حامی اعظم درباره لبخندی زد و گفت: حالا عالی‌جناب فوگلمن، دعای مراسم را می‌خوانند.سکوت بر تالار حاکم شد. هیچ کس تکان نمی‌خورد. گلدی زا مامانش پرسید: فوگلمن کو؟انگار در پاسخ به سؤال گلدی، جنب‌وجوشی در جمعیت پدید آمد. کفیل هوپ فریاد می‌زد: راه بدهید! راه بدهید!خودش را به سکو رساند و با وسواس زیاد، ردایش را با کف دست صاف و کلاهش را مرتب کرد...»خدایان تو این دنیا چندان مهربان نیستند ،مثلا اگه برای زودتر رسیدن انبه ها دعا کنی که هوا کمی گرم تر شود ممکن است گوی آتش از آسمان ببارد.من این رمان سه جلدی رو 12 سالگی خوندم و واقعا انگار باهاش اون زمان ها زندگی کردم. گلدی راث و بقیه اعضای نگهبانان واسه رهایی از قوانین سفت و سخت و مزخرف شهر در حال مبارزه اند . رمان جذابیه و لیان تنر واقعا تو سرگرم کردن خواننده استعداد فوقالعاده ای داره. مطمئنا او خواندنشون لذت می برید :&gt;قسمت هایی از کتاب ها:_&quot;اما چیزهایی وجود دارد، بچه، که باید آنها را بدزدی. که اگر عشق و شهامت کافی در دل دارید باید دزدی کنید. باید آزادی را از دست ستمگر ربود. شما باید زندگی های بیگناه را قبل از نابودی از بین ببرید. شما باید مکان های مخفی و مقدس را پنهان کنید._Don&#x27;t try to push [fear] away,&#x27; he said. &#x27;If you fight it, you make it stronger. You gotta great it politely, like an unwanted cousin. You can&#x27;t make it leave you alone, but you can do what you have to do, in spite of it.”_گلدی چشمانش را بست و سعی کرد به این فکر نکند که چگونه نزدیک بود بمیرد و منتظر بود تا کسی بیاید و او را نجات دهد. او لرزید.  فکر کرد: &quot;من دیگر هرگز این کار را انجام نخواهم داد.&quot; دفعه بعد خودم را نجات خواهم داد.»_Does that mean you&#x27;re a thief too?&#x27;-&#x27;Yep.&#x27;_&#x27;What did you steal?&#x27;-For a moment, she thought he wasn&#x27;t going to answer. Then he said, &#x27;Myself.”کالبدی تهی و پوچ5_بیگانه _آلبر کاموکامو:داستان مردی که متوجه می‌شود چقدر با زندگی خود بیگانه است.فیدیبو:داستان کتاب بیگانه درباره مردی به نام مورسو است. مردی بی‌تفاوت به زندگی که هیچ چیز او را متاثر نمی‌کند. مردی که هیچ موضوعی در زندگی برایش اهمیتی ندارد. مرگ عزیزان یا عشق و نه هیچ چیز دیگری قادر به برانگیختن عواطف او نیست . انسانی که به غایت زندگی را پوچ می بیند و تلاشی هم برای یافتن معنای زندگی نکرده و یا در این مورد تلاشش به جایی نرسیده است . مورسو با این که شخصیت اول داستان است اما یک قهرمان نیست، ضد قهرمان هم نیست و فقط زندگی خود را روایت می کند . زندگی مورسو بدون هیچ جاه طلبی و میلی به پیشرفت یا کمترین علاقه ای به داشتن ارتباطی عاطفی با دیگران تنها به کار کردن در اداره و سیگار کشیدن و خورد و خواب و نوشیدن و گاهی روابطی سطحی با زنان خلاصه می‌شود. گویی مورسو موجودی  است که برای انجام این امور برنامه ریزی شده و نیازی به احساسات انسانی ندارد و قواعد و هنجار های اجتماعی مانند هم دردی با دیگران یا عزاداری برای عزیزان و … برای او مسئله‌ای ناشناخته است. کامو با هنرمندی تمام تصویری از زندگی با دیدگاهی پوچ گرایانه به مخاطب نشان می دهد و در نهایت این مخاطب است که تصمیم می‌گیرد چه برداشتی از داستان داشته باشد . با مورسو هم صدا شود و از پوچی زندگی گلایه کند یا برعکس معتقد شود که زندگی غیر از آن چیزی است که مورسو نشان می‌دهد و اثر بیگانه را انگیزه ای برای یافتن معنای زندگی بداند.و باز هم می رسیم به موضوع جذاب مرگ. زندگی پوچی که مرگ را زیبا جلوه می داد. آنقدر پوچ که انسان به از هیچ کار خلافی باز نمی دارد. کامو با نوشتم این رمان بی نظیر پیامی _ یا بهتر است بگوییم پیام هایی_ را به خواننده می رساند که این پیام در افراد مختلف ، متفاوت نفسیر می شود. پوچی زندگی در تمام وجود بشر، تلاش برای بهتر کردن زندگی، فرار نکردن از نتایج کار خود، بی حد بودن کار هایی که انسان های تو خالی و خسته از زندگی می توانند انجام دهند و ...امروز مادرم مرد. شاید هم دیروز. نمی‌دانم.قسمت هایی از کتاب:_تمام آدم‌های سالم کمابیش مرگ عزیزان‌شان را آرزو می‌کنند._آدم‌هایی بودند که از من بد‌بخت‌تر بودند. به هر حال این طرز فکر مامان بود و اغلب هم آن را تکرار می‌کرد، این‌که آدم به همه چیز عادت می‌کند._همیشه حتی روی نیمکت یک متهم هم جالب است که حرفی درباره‌ی خودت بشنوی._«در واقع می‌دانستم مردن در سی‌سالگی یا در هفتادسالگی فرقی نمی‌کند … در واقع این من بودم که می‌مردم. حالا می‌خواهد الآن باشد یا بیست سال دیگر»._«[کشیش] به من گفت: «آیا هیچ امیدی ندارید و با این فکر دارید زندگی می‌کنید که برای همیشه می‌میرید؟» جواب دادم بله»._برای این‌که همه چیز کامل شود، برای این‌که کمتر خودم را تنها حس کنم، برای‌ام می‌ماند تا آرزو کنم تماشاگران بسیاری در روز اعدام‌ام حضور داشته باشند و با فریادهایی از نفرت به پیشواز من بیایند».صحنه تصادف کامو که موجب مرگش شدمامکم!6_بیچارگان _ فیودور داستایفسکیخلاصه رمان:رمان به صورت روایت نامه ای میان دو تن است. دختری جوان و مرد مسنّی از خویشاندان دخترک که در دو مجتمع در کنار هم زندگی می کنند و ترجیح می دهند به جای دیدار حضوری با هم به جهت شایعات همسایگان از طریق مستخدمه ای با هم نامه نگاری کنند. موضوع داستان روایت فقر است.رمانی بیان گر عمق درد ها و مشکلات افراد فقیر جامعه است و اینکه به رغم تمام تلاش هایشان باز هم مشکلات عمیق آنها به طور کاملی بهبود نمی یابند. نامه هایی که رنگ و بوی درد و فقر و نداری می دهند. خانه های نزدیکی که کیلومتر ها از یکدیگر دورند.قسمت هایی از کتاب:_جهان کینه توز است و مردم بیدادگرند_تهیدستان زودرنج و حساسند و طبعا چنین آفریده شده‌اند!_زندگانی در میان بیگانگان و جلب محبت آنان و اختفای شخصیت و تقید به آداب ناشناخته کاری دردناک و دشوار است7_مردی که می خندد _ ویکتور هوگومردی بی خانمان که بعد از رها شدن توسط خدمه کشتی ای در یک جزیره ، در سرمای زمستان و با پاهایی برهنه و تماشای رقص جسدی بر دار آویخته در دست های باد به سوی سرنوشت پیش بینی ناپذیر خود می دود...ویکتورهوگو:خواسته‌ام از رمان سوءاستفاده کنم و آن را به صورت حماسه درآورمالهام بخش شخصیت جوکر در سری فیلم های بتمن و جوکرL&#039;Homme qui rit سکه های نقره ای ...8_ یک مرگ _استفن کینگیک داستان کوتاه  که پایانش ساده ولی در همان حال جذاب بود.جیم تروسدیل کلبه‌ای در غرب مزرعه لم‌یزرع پدرش داشت و همانجا بود که کلانتر بارکلی و چند نفر از اهالی که سمت معاون کلانتر را داشتند، او را یافتند. تروسدیل با با بالاپوشی کثیف به تن، روی یکی از چوکی‌ها، کنار بخاری خاموش نشسته بود و داشت یک شماره قدیمی روزنامه بلک هیلز پایونیرز را زیر نور چراغ هریکین می‌خواند؛ در هرحال، نگاهش به روزنامه بود.کلانتر بارکلی از در که وارد شد، ایستاد و...می تونین از سایت مجله نبشت بخونینش یا می تونین از سایت کتابخانه وحشت دانلودش کنید.خواستم بین همه این رمانای طولانی یک داستان کوتاه هم معرفی کنم. پایانش مثل بیشتر داستانای جنایی گمراه کننده نیست یا مثلا آخرش یه کارآگاه نمیاد و همه چیزو بر عکس چیزی که عموم تصورش کردن شرح بده. فقط یه داستان ساده و قشنگه از نظرم که ارزش خوندنو داره. کلماتی برای تعریف لمیدگی9_آبلوموف_ایوان گنچاروفاین رمان مفهوم جدیدی به فرهنگ و دنیای ادب اضافه کرده است: آبلومویسمآبلومویسم واژه‌ای برای بیان ویژگی‌های روانی شخصیتی مبتلا به بی‌دردی درمان‌ناپذیر و بی‌ارادگی و ضعف نفس است. این ویژگی‌ها ممکن است در جامعه‌ای به صورت بیماری مزمن و همه‌گیر درآید، چنان که از خصوصیات ملی آن جامعه شود.داستان این کتاب درباره ایلیا ایلیچ آبلوموف است. مردی است:مردی بود سی و دو سه ساله و میان‌بالا، که چشمان خاکستری تیره و صورت ظاهر مطبوعی داشت، اما هیچ اثری از اندیشه‌ای مشخص و تمرکز حواس در سیمایش پیدا نبود. اندیشه همچون پرنده‌ای آزاد در چهره‌اش پرواز می‌کرد، در چشمانش پرپر می‌زد و بر لب‌های نیم‌بازمانده‌اش می‌نشست و میان چین‌های پیشانی‌اش پنهان می‌شد و سپس پاک از میان می‌رفت و آن وقت چهره‌اش از پرتو یکدست بی‌خیالی روشن می‌شد و بی‌خیالی از صورتش به اطوار اندامش و حتی به چین‌های لباسش سرایت می‌کرد.قسمتی از کتاب: لمیدگی برای ایلیا ایلیچ نه به علت ناچاری بود، چنان‌که برای بیمار یا کسی که بخواهد بخوابد، و نه وضعی گذرا چنان‌که برای رفع خستگی، نه حالتی لذتبخش، چنان‌که برای تن آسایان. لمیدگی حالت طبیعی او بود. وقتی در خانه بود، یعنی تقریبا همیشه، پیوسته لمیده بود و همیشه هم در یک اتاق، همان اتاقی که ما او را در آن یافتیم، و هم اتاق خوابش بود، هم کار و هم پذیرایی. سه اتاق دیگر هم داشت، اما به ندرت نگاهی به درون آنها می‌انداخت.شتولتس با سرسختی تکرار کرد:– نه، این زندگی نیست!– خوب. به عقده تو اگر این زندگی نیست، چیست؟شتولتس کمی فکر کرد که ببیند اسم این زندگی را چه می‌شود گذاشت و بعد گفت:– این… می‌شود گفت… آبلومویسم است.ایلیا ایلیچ، در حیرت از این واژه عجیب، آهسته گفت:– آب… لومویسم!و بعد دوباره آن را بخش بخش تکرار کرد:– آب… لو… مویسم…با نگاهی تعجب‌زده به شتولتس خیره ماند و بی‌رغبت و با خجالت پرسید:– پس آرمان زندگی برای تو چیست؟ چیست که آبلومویسم نباشد؟و بعد با جسارت افزود:– مگر همه در پی همان چیزی نیستند که من در خیال می‌بینم؟ آخر تصدقت، مگر هدف همه تلاش‌ها و سوادها و جنگ‌ها، همه فعالیت‌های تجارتی شما و زحمات سیاستمداران حصول همین آرامش و آسودگی نیست؟ مگر شما همه نمی‌خواهید این بهشت از دست رفته را به دست آورید؟رمان حول محور فردی تنبل می گردد که زندگی خود را در رخت خواب و کاناپه کهنه ی خود تعریف می کند. دوستی وفادار سعی در کمک به او دارد ولی او تنبل تر از این حرف هاست که تکانی به خود دهد.این یکی از مورد علاقه همی منه. چون بیشتر از بیشتر رمان ها، واقعیه. همه ما مطمنئا یه زمانی آبلوموف بودیم. و همه ما یه آبلوموف کوچک در درونمان داریم.رازی پشت مذهب ها10_رمز داوینچی_ دن براونخلاصه رمان:ماجرای داستان حول یک تئوری خاص در مورد تاریخ مسیحیت می‌گردد که پیش از این کتاب نیز در موردش صحبت شده است و تاریخ‌دانانی با آن موافقند. کتاب «خون مقدس، جام مقدس» منبع اصلی براون برای این تئوری‌ها بوده است. طبق این تئوری عیسی مسیح با مریم مجدلیه ازدواج کرده است و صاحب فرزند شده است و کلیسای کاتولیک و واتیکان با اطلاع از این قضایا قصد در پنهان کردن آن‌ها داشته‌اند. در ضمن «جام مقدس» نه یک شیئی بلکه خود مریم مجدلیه است.من قبلا فیلمشو دیده بود و عالی بود و  صد البته کتابش هم عالیه. فرار از مرگ...از ناامیدی11_تولستوی و مبل بنفش_ینا سنکویچپشت جلد کتاب:مردم کتاب‌هایی را که دوست دارند به اشتراک می‌گذارند. آن‌ها می‌خواهند حس خوبی که موقع خواندن کتاب‌ها احساس کرده‌اند یا ایده‌هایی را که در صفحات کتاب‌ها یافته‌اند، با دوستان و خانواده سهیم شوند. خواننده کتاب با به اشتراک گذاشتن یک کتابِ محبوب سعی می‌کند همان شور، شادی، لذت و هیجانی را که خودش تجربه کرده است با دیگران سهیم شود. چرا؟ سهیم شدن عشق به کتاب‌ها و یک کتاب بخصوص با دیگران کار خوبی است. اما از طرفی هم، برای هر دو طرف تمرین دشواری است. درست است که اهداکننده کتاب روحش را برای نگاهی رایگان آشکار نمی‌کند، اما وقتی کتابی را با این اعتراف که یکی از کتاب‌های مورد علاقه‌اش است هدیه می‌کند، انگار که روحش را عریان کرده است. ما همان چیزی هستیم که دوست داریم بخوانیم. وقتی اعتراف می‌کنیم کتابی را دوست داریم، انگار داریم اعتراف می‌کنیم که آن کتاب جنبه‌هایی از وجودمان را به خوبی نشان می‌دهد، حتی اگر آن جنبه‌ها معلوم کند که ما هلاک خواندن رمان‌های عاشقانه‌ایم، یا دلمان لک زده برای داستان‌های ماجراجویانه، یا اینکه در خفا عاشق کتاب‌های جنایی هستیم.نینا سنکویچ در رمان تولستوی و مبل بنفش از روزهاى سختِ از دست دادن مى‌نویسد، از درد جانکاهِ فراق، از روزهایى که امید و یاس به هم گره خورده‌اند و زندگى بوى برگ‌هاى خشکیده را مى‌دهد. رمان درباره زنده بودن در قسمت وحشتناکی از زندگی است که در آن جایگاه باید همواره در حال فرار باشیم؛ فرار از مرگ، از درد و از تمام ناامیدی ها.داستان کتاب کمی کند پیش میره و ممکنه آدمو خسته کنه ولی به غیر از این ها کتاب جالبه.جملاتی از کتاب:همیشه راه حلى براى ناامیدى هست و آن، وعده‌ى زیبایى‌هایى‌ست که در آینده در انتظار است.کل دنیا باید براى هر مرگى به لرزه دربیاید، اما اگر این طور مى‌شد، ما دیگر هرگز نمى‌توانستیم رنگ آرامش را ببینیم. در حقیقت جهان با مرگ و اندوه به لرزه در مى‌آمد.بخشیدن شکل والایى از پذیرش است؛ پذیرش اینکه زندگى عادلانه نیست.یک کتاب مشترک مثل فرار با یک همراه است.تنفری از تمام آن ابزار ها12_اتحادیه ابلهان_جان کندی تولویکی پدیا:داستان اتحادیه ابلهان در دهه شصت میلادی در نیواورلئان رقم می‌خورد. رمان داستان مردی مجرد، جوان و تحصیل کرده‌است. او از متخصصان ادبیات قرون وسطی نیز به‌شمار می‌آید و با مادرش زندگی می‌کند، در پی بروز مشکل بزرگی در زندگی‌اش مجبور به خروج از خانه می‌شود و این ماجرا برای او ماجراهایی را رقم می‌زند. شخصیت اصلی رمان اتحادیه ابلهان فردی است که با وجود بهره‌مندی از مواهب دنیای مدرن تمام امکانات موجود در آن را نیز به سخره گرفته و از آنها ابراز تنفر می‌کندرمان زیبا و واقعا جذابیه که شاید واسه بعضیا کمی خسته کننده باشه.</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 14:12:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او بوی خانه را می‌داد، بوی پایان را.</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-bxz98duss4hi</link>
                <description>چشم هایم با تاریکی انس گرفته اند و تنم زیر سنگینی این خروار ها خوابیده است. سکوتی تاریک تمام محوطه آتش گرفته مرا در بر گرفته و فقط صدای زوزه و زبانه کشیدن های آتش است که به گوش می رسد. هنوز منتظر یک صدای متفاوت از جهان بیرون، اینجا دراز کشیده ام؛صدای فریاد یک انسان زنده یا حتی صدای جیغ لاستیک های یک ماشین. صدای ریتم تپش قلبم را می شنوم که رو به نیستی می رود. آرام می شود و آرام و سپس آرام تر. شاید هنوز نشانه هایی از من زنده در وجودم پیدا باشد؛ چون نمی خواهم اینگونه و اینجا چشم هایم را روی هم بگذارم.چه وحشتناک است که اینجا، در این نقطه از زندگی ام تمام شوم!نمی خواهم آخرین کلمات این کتاب باشم. نمی خواهم روح شکسته ام را دست دست های سرد مرگ ببینم. باد از میان شعله های سرخ آتش می گذرد و آرام روی زخم هایم می نشیند. خون روی دست هایم به سوی تاریکی می خزد و این آخرین نشانه از من است چون قلبم هنوز می تپد. دارم کم کم مانند یک ستاره محو می شوم؛ مانند یک رویا؛و باران مرا می شوید و با خود به آغازی دوباره می برد. سایه ام با آتش در رقص است و قلب آرامم خون را از بدنم تبعید می کند. می خواهم دوباره خود را زنده ببینم. می توانی نا امیدی را زیر این خروار ها، میان آتش های وحشی، احساس کنی؟ مرا احساس می کنی؟! دارم به یک آتلانتیس تبدیل می شوم.آتلانتیس  زیر دریا.هیولا ها میان تک تک سلول های وجودم فریاد می کشند و ناامیدی را به رگ های کم خونم تزریق می کنند. نمی خواهی کمی عمیق تر شیرجه بزنی و این آتلانتیس فراموش شده را پیدا کنی ؟! نمی خواهی بیایی و این خاکستر هارا از روی تن کم جانم پاک کنی؟! نمی خواهی مرا به خانه ببری؟! هنوز آن خانه آنجاست. هنوز خانه ای دارم.&quot;Querencia&quot;.قطرات باران آرام از روی دست هایم ، همراه خون جاری می شوند و این قرار است زیبا ترین مرگ برای من باشد؟! یک مرگ دردناک در یک شب زیبای بارانی در جاده ای جنگلی؟نه!نه! من نمی خواهم اینگونه تمام شوم.من هنوز می خواهم زنده بمانم.شب دارد برایم گریه می کند و تو هنوز اینجا نیستی.می توانم صدای مرگ را بشنوم که دارد از درونم فریاد استقبال می کشد؛ اما من می خواهم زنده بمانم.هنوز می خواهم زندگی کنم.برای آخرین بار خانواده ام را در آغوش بگیرم، دوستانم را بخندانم و سپس برای اولین و آخرین بار خود را دوست بدارم.می خواهم قبل از مرگ زنده باشم.&quot; دفعه بعد خودم را نجات خواهم داد&quot;.احساس می کنم سایه ام دارد به گور نزدیک می شود و من در میان این تاریکی دست هایم را به امید پیدا کردن نقطه اتکایی ،دیوانه وار پرواز می دهم. و سپس در میان تاریکی این سرنوشت،دستی بزرگ و سرد، دستم را می گیرد و مرا آرام به سوی خود می کشد. سنگینی از روی تنم دور می شود و تاریکی آرام آرام میان موهایم می خزد.حالا دیگر نه گرمای خون را روی دست هایم احساس می کنم و نه خاکستری را روی تنم می بینم؛اما روحم...روحم تا بیکران ویران است؛و آن دست های سرد و مهربان داشتند ویرانه ی روحم را دوباره سراپا می کردند. روحم را آرام در آغوشش گرفت و بلندم کرد. آغوشش بوی آشنایی داشت. قلبم آرام آرام ایستاد و من دست هایم را دور بازو های لاغرش انداختم و سرم را به سینه های استخوانی اش فشردم و با تمام انرژی که برای این روح خسته مانده بود، بوی پر از آرامش وجودش را به مشام کشیدم. بود سکوت میداد. بوی آشنا، بوی خانه را می داد. بوی تو را ، بوی آن جنگل سوخته و سپس فهمیدم که بیشتر از همه این ها، بوی پایان می داد. مرا روی زانو های سرد و غریبش نشاند و بالای آن جاده خاکی ، به صحنه ای گرم و سرخ رنگ که تنم آرام آنجا ، میان آتش دراز کشیده بود ، به تماشا نشستیم. هوا ابری بود و باران مانند آخرین قطرات اشک یک کودک بهانه گیر، از روی شانه های نحیفش فرو می ریخت. سرم را آرام بلند کردم و به چهره اش خیره شدم.صدای آرامش را شنیدم&quot; من تو را می شناسم؛ بزرگ شدی اما هنوز تو را می شناسم&quot; . لبخندی کوچک همچون بریده ای از لب هایش، زد و دست های سرد روحم را در دست های خیس خود گرفت و با هم در آن جاده خاکی خیس ، قدم زدیم و به سوی پایان آن جاده ای که خاطرات تمام می شدند، رفتیم.پایان جاده ای که خاطرات تمام می شدند...پ.ن: قبلا قسمتی از نوشته با نام &quot;آتلانتیس زیر دریا&quot;  آپلود شده بود.</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 01:07:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صداهایشان تاقِ غروب بودند...</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%90-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-knbgb1xtkiki</link>
                <description>مانند شمع هایی بی رنگ و خاموش روی تپه های که با گلبرگ هایی سرخ تزئین شده اند،دراز کشیده و به آسمان،_ مقصد بی نهایتشان_ خیره شده اند. و در میان بادی که از جنوب می وزد، رویای های دیرینه اشان در پروازند. و در مقصدی دیگر، کیلومتر ها دور تر از تپه های غروب، میان بلوک های بتنی،چشم هایی همیشه خیس و افکاری در هم آمیخته، در رویای آینده ای روشن تر از آیینه های خسته و پیر خانه های بی روح، در انتظار خبری از قلب های دور افتاده اشان هستند. اما چه بد که هنوز سرخی تپه ها زیر خورشید مانند چشم های خیس آن کودک چهار ساله، می درخشند. آسمان در آن لحظه ای که کوچه های شهر سیاه شدند، خانه ها افسرده تر، و مردمان... و مردمان مرگ را مهمان کردند، رو به نیستی وزید...فواره های سرخ همچون غربی بی طلوع، در آسمان کوچک کودکان در حال فوران بودند. خورشید گویی دیگر آسمان را روشن نمی کرد. شهر را و تمام کشور ها را دیگر روشن نمی ساخت. باد ها دیگر فقط از میان خاکستر های آتش می وزیدند. باران در آن لحظه مرگ بلند مدتش را تجربه می کرد. داشت می مرد و هنوز داشت می مرد... نمی دانم دیگر از چه بگویم؛ از که بگویم. از آن کودکان رها شده در کوچه پس کوچه های تاریک و سرد این شهر. کوچه هایی که به سردی مرگ می مانستند. از آغوش هایی تا ابد خالی. از قلب هایی که دیگر راه خانه را گم کرده بودند. از موهایی سپید که دیگر تاب آن درد هارا نداشتند. از تمام آن قرص های آرامبخش... ضربان های تند و گاهی کند ؛ کندِ کند؛ مانند صدای قدم های مرگ. از تمام آن رویا هایی که همقدم مرگ و خاموشی شده اند.از سیگار های خاکی. از آن لحظاتی که در اعماق تاریکی گم می شدند.  از گلوله هایی که وحشیانه در رقص بودند. از ریشه هایی که از آنها خون سرخی می چکید. از ملحفه ای سفید که روی آسمان کشیده اند. از کدام یک برایت بگویم تا بدانی که آنها لیاقتشان بیشتر و فراتر از آن مرگ غروب کرده پشت آن تپه ها بود. آنها محکوم بودند: محکوم گلوله ها...</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 03:51:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهی برای آرام آرام ترک کردن ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-olj6dwgdks64</link>
                <description>بار دیگری که او را دیدم آسمان شکلاتی رنگ بود. زمین را نارنجی و زردی برگ های پاییزی در بر گرفته بودند . در آغوش باد و در تسلط کامل اشک و اندوهش بر روی قلب پاییز قدم می گذاشت . تصویر درختان در چشم هایش درهم و مغشوش بودند. رنگ ها از نظم خود خارج شده و در میان پلک هایش در رقص بودند. صدا ها آرام بودند و گویی تمام جهان در چاهی عمیق فرو رفته بود و فقط روح آرام و کوچک او در آغوش بی جانش به خوابی شیرین رفته بود. اشک ها میان لب هایش جمع شده بودند و آرام آرام در حال چکیدن روی این برگ های خشک و شکننده ی پهن شده روی خیابان ها بودند. اما چه بد ،چه بد که زمانی نبود. دیر شده بود و ساعت دیگر انتظار ما را نمی کشید. کوچک و بی دردسر، در آغوش مچاله شده و حالا داشت کم کم توسط این جهان به فراموشی مطلق سپرده می شد. نگاه تارش را از تن کوچک و مچاله در آغوشش گرفت و به آسمان پر ستاره بالای جنگل پاییزی انداخت . من بهت یک ستاره هدیه داده ام،آنجا منتظرت می مانم. با تلنباری از هیچ ها به سوی سکوی قطار حرکت کرد. در اسارت گذشته ای ابدی و جاودانه چشم هایش مادر را نظاره می کردند که بالای سر تن نحیف فرزند فراموش شده اش غم را در آغوش گرفته بود _ یا غم او را در آغوشش گرفته بود؟_ و مانند یک خاطره و غمی متحرک از یاد فرزند کوچکش به سوی کوپه سرد و ویرانه اش قدم بر می داشت. آفتاب دم صبح بر روی چهره تاریک مادر نور افکند و حالا سایه ها آن چهره خسته را در بر گرفته بودند. خورشید در حال طلوع بود. روز در حال شروع. ستاره ها ناپدید.و او هنوز امیدوار. امیدورا بود که تا فردا شب  ستاره مقصد را در یادش نگه دارد. آخرین رسوایی ستاره ای نیز به اتمام رسید و حالا زمان آن بود که تمام درد و رنج های شب گذشته را همانجا زیر نور ستاره ها جا گذاشته و در انتطار یک پایان دیگر دور از آغوش مادر به سوی خانه ای تازه و نا آشنا قدم بر دارد. اما بعد از آن شب بی پایان فقط هیچ بود. و بعد از هیچ ،یک ابدیت تاریک وجود داشت. ابدیتی که تنهایی و فروپاشی آن شب تاریخ ساز را برای آن کودک ده ساله یادآوری می کرد...و هنوز درد و اندوه و عشق مغلوب خستگی بودند...سلام دوستای عزیز من :)دل دوئل براتون کلی تنگ شده بود. چند وقته ننوشته بودم؟؟ فک کنم یه یه ماهی میشه ؛ نه؟. کلا فعالیتی هم تو ویرگول نداشتم . نه تنها تو ویرگول بلکه تو هیچ قسمت دیگه ای از زندگیم هیچ فعالیت خاصی نداشتم. بودم و بودم و بودم بدون اینکه فرد خاصی حتی تو زندگی خودم باشم. آسمون این روزا شکلاتی رنگ بود. بعد یه ماه تصمیم گرفتم بیام و سعی کنم خودمو بسازم. اینکه می گم &quot; بسازم&quot; چیز مسخره ای نیست. واقعا می خوام بسازم خودمو. می خوام تموم عادتای مزخرفمو دور بریزم و بشم کسی که سال ها می خواستم. دوباره بعد مدتی رفتم کتابخونه و تا جایی که جا داشت کتاب گرفتم از اکانت( نمی دونم بهش چی می گم واقعا!) خودم و داییم و خالم و هرکسی که عضوه تو کتابخونه:&gt;خیلی وقته همه چی رو گذاشته بودم کنار کلا نه حوصله کار خاصی رو داشتم و نه حتی حوصله چیزای عادی و روزمره...ولی خب همین دیگه...تموم این چند وقتو تو بدترین حالت ممکن بودم. کسی که تجربه کرده خیلی خوب می دونه چی می گم . زمان خاصی نداره. مکان خاصی نداره ولی فقط یه تلنگر یه نشونه کافیه تا همه چی دوباره بازم از هم بپاشه. فقط یه حرف، یه نگاه کافیه تا آدم از خودش، از وجودش و از تموم چیزی که تا الان بوده متنفر شه. نمی دونم این چیزا تو این سن عادیه یا من زیادی ضعیفم. نمی خوام چسناله کنم. ولی خب این یه چیز جدیه . مخصوصا تو دوره نوجوونی به نظرم باید بهش رسیدگی بشه. و چه بهتر که از طرف خود فرد رسیدگی بشه. نمی تونم چیز متخصصانه ای دربارش بگم چون متخصص نیستم ولی خب وقتی این اتفاق براتون میوفته بهترین کار اینه که خودتو بزاری جلوت و یه بار هم که شده جدی با خودت حرف بزنی ببینی واقعا یه مرگته یا یه چیز سطحیه_ از لحاظ روحی_ ؟ببینی چی خوشحالت می کنه؟ چی ناراحتت می کنه؟ چته؟جوری که این انیمه رو دوست دارم:)همین دیگه دوستان عزیز و گل:]تا همینجا حرف زدن صمیمانه برای کسی که هوش هیجانیش زیر صفره زیادی شد. بمونه برای دفعه بعدی :)چنتا عکس قشنگ که دلم نیومد نزارم:به قول میا جوووجووووووو پیشییییعه گاو :)</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 01:50:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فسون سرد آیینه؛ ساعت ها در انتظارند .</title>
                <link>https://virgool.io/@ayli_ka_0/%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-asrvmxbm5e9n</link>
                <description>در درونم،گلوله ای آزاد شد. شخصی به دار آویخته شد و خون فرد دیگری در رگ هایم جاری شد. دست های زمان ایستادند. ساعت خراب شده بود. زمان هم متوقف شده بود؟. جلادی در درونم اشک ریخت. شاعری کتاب شعرش را به آتش کشاند. عاشقی رها کرد. آدم برفی ای آتش گرفت و خاکستر شد. شب تا ابد ادامه داشت. قطاری تمام جهان را پیمود. مناظر بر او اثر نمی کردند. تنهایی ها را تقطیر   کردند. گاهی گروهی و گاهی تکی تنها شدیم. مانند یک زخم سطحی که درد داشت. مانند آخرین قطره اشک که هرگز مهم نبوده. مانند دور ترین و کم سو ترین ستاره شب. مانند حصار کوتاه کنار باغ لیمو. مانند کرم کوچکی روی کوچک ترین برگ درخت. مانند مداد شکسته ای که هیچ کس تراشش نکرد. مانند تمام آیینه های دروغین. تصویر ها در ذهنم مغشوش بودند. عطری از گذشته روی تمام خاطراتم جا مانده بودند. کودکی در درونم فریاد سر میداد :&quot; من زنده نیستم!&quot;. مرده ای جا مانده در درونم. در استحاله ی زمان آوار شده بودم. غصه مرا ندیده بلعیده بود. در میان مرگی که باد با خود می آورد. ناتوان از گریستن. ناتوان از گریختن. ناتوان از نشان دادن خویش. ناتوان از فریاد هایی که در خواب سر می دادم. دست هایی که از درون دیوار به سویم دراز می شدند و آرام چشم هایم را برای انبوهی از اشک ها می بستند. سرمایی که تمام اتاقک بی حفره قلبم را در بر گرفته بود . درختی که در درونم رشد می کرد و نوری که از انتهای کوچه ذهنم بر روی موها یی ابریشمی می تابید. قلب هایی که باید می تپیدند. چشم هایی که هیچ احساس را نچشیده بودند. قلبی که خیلی وقت بود تپشی از عشق احساس نکرده بود... و باز هم چشم هایی که تا ابد تاریک بودند...تاریک تر از هر شبی که تا به حال دیده بودم...https://www.youtube.com/watch?v=ZNjuhF1gumQ (پیانو و گیتار الکتریکی خداست...)https://www.youtube.com/watch?v=hCrtcVDgCGwhttps://www.youtube.com/watch?v=IEPomqor2A8بعد از چند سال انتظار...</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 15:49:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم هایت؛ صلب سکوت؛در دادگاه تفتیش خلاء ها...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D9%84%D8%A8-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%81%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%A1-%D9%87%D8%A7-c8odh7rbbcd9</link>
                <description>خیلی از اوقات در تنهایی از چشم هایت نوشتم. چشم هایت. چشم هایت . چشم هایت ؛ آن ستاره های دور از من. خیلی خیلی دور. آنقدر که از سرمای نبودشان ، روحم در آغوش تنم آرام می لرزد و کم کم  بدون تو، فرو می ریزد و سال هاست که  در عمق این سیاهی ها گم شده است. چشم هایت؛ آن رویای تلخی که هنوز طعم محبوبش زیر زبان ام مانده است . رویایی که سقف اتاقم را همچو آسمان شب می کرد. رویایی که تاریک بود. تاریک و تاریک . حتی با وجود آن ستاره های درخشان آن رویا برایم ظلمتی جدا شد از شب بود. چشم هایت؛ دری برای ورود به آخرین پاییز جهان . پاییزی که تا ابد ادامه دارد. پاییزی که تا ابد برگ ها در آن فرو می ریزند و باد در میان آتش این طبیعت خطوطمان را قطع می کند. چشم هایت؛ به تلخی قهوه ای که سال قبل در یکی از کافه های مارسی ، شهری که عاشقی که هرگز به عشقش نرسید ، نوشیدم. چشم هایت؛ شاید دریایی که امواجش میان زلف هایت تاب می خورند. دریایی که این دریانورد تازه کار را در خود غرق کرده است. چشم هایت؛ نقاشی حرفه ای از خواب هایم. سازی از نجواهای بی پروایانه ام. دکلمه ای از زیباترین شعر تاریخ .چشم هایت؛ کوچه ای از بهشت. آهنگی از رنج های این جهان . غمی که در آن چشم ها می دیدم زیبایی جهان را همچو خاکستر در دست باد پرواز می داد و لحظه ای بعد دیگر نبودند. غمی که ناگاه از ناخودآگاهت سرچشمه می گرفت . چشم هایت؛ انعکاسی از فراموش شده ها. خاطرات رفته. مهربانی غم دیده ها.زاده اضطراب جهان . تلنباری از پوچی های دردناک. چشم هایت؛ چشم هایت و آن دو کهکشان پر از ستاره های سرد...چشم هایت..._AYLI</description>
                <category>غریبه| doyle</category>
                <author>غریبه| doyle</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 22:41:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>