<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های azam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@azam</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 10:50:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>azam</title>
            <link>https://virgool.io/@azam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@azam/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-tl6npnuueeob</link>
                <description>یک سال پیش، در همین ویرگول، مطلبی خواندم که گفته بود: یا ایهاالذین آمنوا سریال دارک را نبینید. من دیدم و مغزم در حال انفجار است و مدت‌ها طول کشید به زندگی عادی برگردم شما دیگر نبینید به خودتان رحم کنید.همین نهی بیشتر باعث شد به سمت این سریال که تا قبل از آن هیچ چیز از آن نشنیده بودم کشیده شوم. الحق و الانصاف سریال خوبی هم بود. برای منی که خوره‌ی مفاهیم فیزیکیِ فضا و زمانی هستم خیلی جالب بود و پیچیدگی‌هایش عامل اصلی علاقه‌ی من بود. داستان درباره‌ی پسربچه‌ای است که گم می‌شود. شخصی ناشناس، که نمیدانیم کیست و چه می‌خواهد، در خلوت خود می‌گوید: سوال این نیست که این پسر کجاست! سوال این است که در چه زمانی است؟ماجرا پیش می‌رود و متوجه می‌شویم پسرک در زمان سفر کرده و به گذشته رفته. همان جا هم گیر افتاده و نمی‌تواند برگردد. سریال ده قسمت بود و من دو قسمت پایانی فیلم را ندیدم. تا همین دو سه هفته‌ی پیش که اتفاقی فهمیدم فصل دوم آن آمده. این بار تمام فیلم را دیدم و الان بعد یک هفته اینجایم که مغزم را از انبوه حرفهای پیرامون فیلم تخلیه کنم.سریال بسیار پیچیده است و مجال توضیح آن نیست. همیندر بگویم که درباره‌ی مفهوم زمان است. و در نهایت امر متوجه می‌شویم شخصی به نام آدام تمام این وقایع را کنترل می‌کند. او آینده‌ی یکی از کاراکترهای فیلم است که به گذشته سفر کرده و در اوایل قرن بیستم زندگی می‌کند. در بخشی از فیلم سوالی مطرح می‌شود: اول گذشته اتفاق افتاده یا آینده؟سوال بسیار احمقانه‌ای است. معلوم است که اول گذشته اتفاق افتاده و آینده هنوز نیامده. ولی اگر این سریال ببینید احتمالا نظرتان برمی‌گردد و می‌گویید آینده می‌تواند عقب تر باشد. دو سال پیش، دبیر فیزیکم گفت: فرض کنید ماشین زمان هم اختراع شد و به آینده رفتیم. فرضا چیز خوشایندی نبود. وقتی برگشتیم به زمان حال تصمیمات دیگری می‌گیریم که آن آینده رقم نخورد. اگر بتوانیم چنین کاری بکنیم یک جای کار ایراد دارد چون در واقع آن آینده‌ای که دیدیم آِنده‌ی حقیقی نیست. مگر این‌که نتوانیم تصمیماتمان را (در زمان حال) عوض کنیم و همه چیز به نحوی پیش رود که همان آینده، دقیقا همانی که دیدیم، رقم بخورد.ماجرا بسیار پیچیده است. در بخشی از سریال می‌گوید تنها گذشته نیست که بر آینده تاثیر می‌گذارد؛ بلکه آینده نیز می‌تواند بر گذشته تاثیر بگذارد.دایره‌ای را درنظر بگیرید با یک نقطه در محیط آن. نام آن نقطه را ازل بگذاریم. از آنجا راه می‌افتیم به سمت آینده. پیش می‌رویم و پیش می‌رویم تا در نهایت در انتهای مسیر آینده به همان نقطه‌ی ابتدایی می‌رسیم. همه شنیده‌اید که زمان مفهومی خطی نیست. ممکن است برای موجوداتی فراسه بعدی، زمان مانند پستی و بلندی‌های سطح زمین باشد و به همین سادگی آن را درک کنند. حقیقتش را بخواهید فکر می‌کنم زمان حتی دایره هم نیست و به این سادگی‌ها نیست. احتمالا مفهومی به گستردگی یک کُره باشد که من فقط دو بعد آن، یعنی در حد یک دایره،را فهمیده‌ام.احساس می‌کنم خیلی پراکنده و گنگ حرف زدم به بزرگی خودتان ببخشید. اگر هم علاقه‌مند به این دست موضوات هستید سریال دارک را ببینید و کِیف کنید. اما اگر اهل این حرف ها نیستید از اطراف آن هم رد نشوید.</description>
                <category>azam</category>
                <author>azam</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 13:26:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیست شناس درون من</title>
                <link>https://virgool.io/@azam/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-gahevrwqwvvd</link>
                <description>در مغز من یک زیست شناس زندگی می‌کند. همه چیز و همه کس را از منظر زیستی می‌بیند. اوایل با دیدنش وحشت میکردم. فکرش را بکنید. انسانی بسیار زیبا را مقابل خود می‌بینید. شاید هم محو زیبایی‌اش شوید و واکنش هایی در پی آن. یکهو این وسط مغزتان چهرهٔ یک گوریل را می‌بیند که صورتش بی‌مو است و موهایش را به قاعده کوتاه و منظم کرده. در مرحلهٔ بعدی مغزتان می‌گوید چقدر پست و حقیرید که محو چهره یک شخص شده‌اید. و چه بسا خیال پردازی هایی هم کرده‌اید. بعد همین‌طور عقب و عقب‌تر می‌رود در ماجرای تکامل و اینکه شما هیچ نیستید جز حیوان ناطق.جدیدتر ها با این من درونی به صلح بیشتری رسیده‌ام. سعی کرده‌ام آن را بفهمم. و اکنون که پذیرفته شده بیش از پیش خودنمایی می‌کند. نمی‌دانم کتاب هایی که جدیدا می‌خوانم همگی چنین تعابیری دارند یا باز مغز من است که از دل آن کلمات این تعبیرها را می‌کشد. هر بار مردی از سخن می‌گوید، زیباییش را تحسین می‌کند، حمایتش می‌کند یا هر فعل دیگری، زیست شناس درونم می‌گوید باز این هورمون‌ها و غریزه ناخودآگاه ادامه نسل. به کلمه ناخودآگاه دقت کنید. هیچ کدام ما این جمله را قبول نداریم. غریزه ادامه نسل را می گویم. اما زیست شناس درون من به کدهای ژنتیکی و الل ها و ژن ها باور دارد. باور دارد آن‌ها بدون خودنمایی کار خودشان را می‌کنند. از تبلیغات چیزی میدانید؟ می‌گویند بهترین تبلیغ آنی است که شما را وادار به خرید می‌کند اما شما کاملا فکر می‌کنید انتخاب با شما بوده. کار این ژن ها هم همین است.از دید تکاملی به عکس نگاه کنین. این که انسان چیزی فراتر از این نیست رو میبینین توی تصویر؟ این عکس به اضافه اکسسوری هایی مثل خونه و ماشین و لوازم خونه و آشپزخونه و...زیست شناس درون من همه افعالی که ما آن را انسانی می‌خوانیم مسخره می‌کند. اصطلاح تازه به دوران رسیده را حتما شنیده اید. این موجود درون من باور دارد اگر حیوان ها زبان مشترکی داشته باشند و با یکدیگر حرف بزنند، همین اصطلاح را درمورد انسان ها به کار می‌برند. می‌گویند آن ها موجودات تازه به دوران رسیده و روشن‌فکرنمایی هستند که خود را غرق کرده اند در وجودیت تخیلی خودشان و یادشان رفته از کجا آمده‌اند.آن تازه به دوران رسیده هایی که در شرایط سخت و بحرانی خود واقعی‌شان را نشان می‌دهند. در جنگ و قحطی و فقر، آن‌جایی که آدمیان به جان یکدیگر می‌افتند. که کسی به کسی رحم ندارد نهایت مروتشان برای خانواده‌شان است و تکه نان خشکی که به دهان فرزند بگذارند. جایی در زیست شناسی خوانده بودم که گونه ای از شیرها که گله‌ای زندگی می‌کنند، وقتی جنگ طلبی سر قدرتشان تمام می‌شود و بالاخره یکی از آن نرهای قوی هیکل تاج پادشاهی را بر سر می‌نهد، شروع می‌کند به کشتن بچه های نرهای دیگر. که فقط نسل خودش، ژن خودش، خون خودش بماند. آری ما فرهیخته ایم. انسانِ خردمندیم.اما زیست شناس درون من می‌گوید همان نرینه هایی هستیم که به وقت قحطی حرف‌هایمان ته می‌کشد. پلاکاردهایمان سقف خانه مان می‌شود. و فقط بچه خودمان، آن هم بدون ذره ای از آن تشرفات تازه به دوران رسیدگیِ‌مان، برایمان مهم است. نسل خودمان، ژن خودمان، خون خودمان.پی نوشت: روی اپلیکیشن هر چی گشتم نتونستم جایی برای نوشتن پیدا کنم! اگر چنین جایی داره و بلدین میشه بهم یاد بدین؟پی‌تر نوشت: الان تو کتاب &quot;هیچ دوستی به جز کوهستان&quot; دیدم نوشته: گاهی اوقات عرصه چنان بر آدم تنگ می‌شود که ماهیچه‌های چشم دیگر کار نمی‌کنند و تمام پرده های اخلاق و آداب اجتماعی فرومی‌ریزند. این جا دقیقا اونجاییه که ذهن مدام می‌بیندش. جایی که آدم چیزی به جز خوی حیوانی نیست. یا بهتره بگم میتونه نباشه بستگی به خودمون داره. </description>
                <category>azam</category>
                <author>azam</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 18:32:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@azam/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-a817c2gsuifn</link>
                <description>1. دو روز پیش داشتم دنبال بلیط میگشتم. دستور تخلیه خوابگاه و بازگشت دانشجوها به شهرشون رو داده بودن. نبود. نه اتوبوس نه هواپیما. به مامان زنگ زدم و تونستن توسط همکارش یه جا برام پیدا کنه. رفتم ترمینال و گفتم فلانی ام گفتند برو تکِ جلو بنشین. اتوبوس پر شد. راه افتادیم. کمک راننده مدام با تلفن حرف می‌زد چند نفر وسط راه سوار کرد. همه روی پله ها نشسته بودند. سکسیسم به نفعم عمل کرده بود و من به جای روی پله روی صندلی وی ای پی نشسته بودم. حالم از خودم به هم خورد. 2. ساعت 8 صبح رسیدم خونه. دیشب خیلی خوب و راحت نخوابیدم. روی کاناپه خوابم برد. مرز رویاپردازی های خودم و خواب های ناخودآگاه یادم نیست. آقای ایکس را دیدم که با هم حرف می‌زنیم. کوثر را دیدم. خانم خیاط را دیدم که می‌گفت لباس هایت برای عید آماده نمی‌شود دختر جان کمی بجنب. خودم را دیدم که را همیشگی دانشگاه را گم کرده بودم و کوچه ها مدام تنگ تر و غریبه تر می‌شدند، هوا هم تاریک تر. می‌دانستم مامان در دانشگاه منتظرم است. این را هم می‌دانستم که با تاریکی هوا نگرانی‌‌اش تصاعدی افزایش می‌یابد. وسط کوچه ها میدویدم به دنبال نشان آشنایی که نبود. بعد وسط خانه خودم را پیدا کردم. مامان و بابا سرکار بودند. خوابم برده بود و ساعت یک و نیم بیدار شدم. دیدم وضعیت خانه (که خانه ما نبود)، نا به سامان است و غذا حاضر نیست. تا نیم ساعت دیگر هردویشان می‌رسیدند. سریع بلند شدم به غذا درست کردن. عجله داشتم و حواسم سرجایش نبود. هر کار را باید چند بار انجام می‌دادم تا به نتیجه دلخواه برسم. مثلا شماره مامان را گرفتم. اشتباه بود. به جای 11 رقم 9 رقم داشت. دوباره گرفتم. دوباره اشتباه بود. بلند برادرم را صدا زدم که بیا و این شماره را بگیر. نیامد. با همان دعوا و سروصدا و عجله دویدم دنبالش. دیدم با پسرِ همسایه مشغول بازی‌ است. دست پسر همسایه را کشیدم بردمش بیرون خانه. تازه فهمیدم خانه آپارتمانی است. برادرم که از حرکات من شوکه بود همانجا صاف ایستاده بود. داد زدم شماره مامان را بگیر و خودم دویدم به ادامه پختن غذا. گوشی موبایلم زنگ خورد. بیدار شدم. فهمیدم تمام آن صحنه های وحشتناک در خواب بوده. خدا را شکر کردم. تلفن را جواب دادم و به مادربزرگ که نگران رسیدن من بود اطمینان خاطر دادم که رسیده‌ام و خوب و سرحالم. به خواب فکر کردم. در ناخودآگاه من چه می گذرد که بر سر برادر ده ساله‌ام فریاد می کشد و دست پسرِ همسایه را می‌گیرد و به بیرون پرت می کند؟ وحشت زده‌ام. بسیار. در من چنین غول ترسناکی وجود دارد؟ خوشحالم که از آن موجود ترسناک آگاه شده‌ام و در روابطم (و انتخاب کلمات در این روابط) محتاط تر. قهوه ای ریخته‌ام تا شاید این سردرد را در خود حل کند. و بعد احتمالا می‌روم سراغ باز و جمع کردن چمدان. خبر رسیده مجلس هم مصوب کرده تا 15 فروردین بمانیم خانه. </description>
                <category>azam</category>
                <author>azam</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 11:12:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق آری یا خیر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@azam/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-dyikvzp58lt8</link>
                <description>دوباره میخوام برگردم به نوشتنبه روزانه نویسی های بی سر و ته احتمالاامروز داشتم فکر میکردم تمام فالوورهای اینستامو ریمو کنم جدیدا هر چیزی هر چقدر هم که ساده باشه کلوز فرند میذارم.دچار خودسانسوری شدم.اصلا شاید بخاطر همین پناه آوردم به اینجاچون اینجا کسی منو نمیشناسه و میتونم اونچیزی که هستم رو بنویسم‌چند وقتیه ذهنم درگیر عشقهاز وقتی که آقای ایکس بهم ابراز علاقه کرد و من هیچی در جوابش نگفتمگفتم باید فکر کنم و این فکر هنوز بعد از دوماه ادامه دارهآقای ایکس قبل اون روز به تمام استوری های من ریپلای میزد و تقریبا هرروز یه گفتگوی کوتاه داشتیم ولی بعد اون دیگه هیچی نگفتاز طرفی دلم اون شور و هیجان عاشق شدن و عاشق بودن رو میخواداز طرفی میترسمواقعا میترسمنه. ترس از مردم و حرفاشون و خانواده و غیره نهترس از ذات عشقترس از دست دادنتوی کتابی که دیروز تمومش  کردم شخصیت اصلی داستان موزیسین بود، برای یک مدرسه عالی در نیویورک اپلای کرده بود. ولی دوست پرش اینجا بود. و نمی‌دونست باید چیکار کنه. با مامانش که حرف زد مامانش گفت عشق برای سن تو زود بود، هر کدوم رو انتخاب کنی درکت می‌کنم عشق به دوست پسرت یا عشق به موسیقی در هر صورت برنده ای و در هر صورت بازنده عشق خیلی عوضیه. میترسم که سنم مناسب نباشه، که وضعیتم معلوم نیست (البته احتمالا هیچ وقت معلوم نخواهد بود).حتی میترسم که شاید برام کافی نباشه، براش کافی نباشم. شاید آدمی بهتر از اقای ایکس سر راهم قرار بگیره. واقعا عشق خیلی عوضیه</description>
                <category>azam</category>
                <author>azam</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 19:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چجوری زبان یاد بگیریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@azam/%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-dwr7e3rcexx3</link>
                <description>دیشب یه تدتاک شنیدم با عنوان &quot;رازهای یادگیری زبان جدید&quot;من از بچگی عاشق یاد گرفتن زبان بودم. یادمه وقتی هنوز مدرسه نمیرفتم هر وقت میرفتیم خونه‌ی خالم (خالم معلم زبانه) با خودم دفتر و مداد میبردم که بهم سرمشق بده. همیشه دوست داشتم یه روزی برسه که بتونم یه متن بلند بالای انگلیسی رو بخونم یا فیلم زبان اصلی ببینم. هنوزم دقیق نمیدونم که چی شد زبان من انقدر پیشرفت کرد که الان تدتاک بدون زیرنویس گوش میدم یا گاهی فیلم زبان اصلی میخونم یا اینکه شروع کردم به خوندم یه رمان بلند انگلیسی.من از اهنگ انگلیسی گوش کردن بدون این که چیزی ازش بفهمم بدم میومد. هر وقت از یه آهنگ انگلیسی خوشم میومد میرفتم متن و ترجمه‌اش رو نگاه میکردم اسکرین شات میگرفتم و هر وقت اون آهنگ رو میشنیدم خط میبردم. شاید این عامل خوب شدن زبانم بود.بهرحال پارسال تصمیم گرفتم یه زبان جدید بخونم. عاشق اسپانیایی شدم و شروع کردم یادگرفتنش با اپلیکیشن دولینگو. یه مدت بیخیال شدم و گفتم اگه قراره زبانی بخونم بهتره یه زبان پرکاربردتر مثل آلمانی یا فرانسوی باشه. یه مدت هم آلمانی رو شروع کردم ولی در نهایت دو هفته‌ی پیش بعد از صحبت کردن با یه دوست عزیز برگشتم سر اسپانیایی محبوبم.میخوام برداشتم از اون تدتاک رو بگم:سخنران یه خانوم بود که میگفت من عاشق یادگیری زبان بودم و کلی زبان یادگرفتم و مردم از من میپرسیدن چطوری تو این همه زبان میخونی بعد ما ده ساله میخوایم فقط یه زبان یاد بگیریم و نمیتونیم؟ و من(سخنران) میگفتم نمیدونم. ولی این سوالا باعث شد برم دنبال آدمایی مثل خودم و ببینم راز موفقیتمون چیه؟میگه اولین نفری که دیدم گفت روش من اینه که از روز اول شروع میکنم به صحبت کردن. یه سری عبارت از کتاب های سفر (مثل انگلیسی در سفر) یاد میگرفتم و میرفتم با نیتیواسپیکرها (کسایی که اون زبان، زبان مادریشونه) صحبت میکردم و اهمیتی نمیدادم اگه 200 تا غلط داشتم. چون این روش یادگیریم بود. بر پایه‌ی عکس العملی که میگرفتم.یه پسری رو هم دیدم از برزیل به اسم لوکاس که یه روش باحال برای یادگیری روسی داشت. اون به طور رندوم 100تا نیتیواسپیکر رو روی اسکایپ به دوستانش اضافه کرده بود و بعد با یکیشون شروع به چت کردن میکرد و به روسی میگفت سلام. و اون آدم جواب میداده سلام چطوری؟ لوکاس این پیام رو کپی میکرد و برای یه نفر دیگه میفرستاد و این آدم جواب میداد: خوبم ممنون تو چطوری؟ و این پیام رو دوباره کپی میکرد برای نفر اول.و خیلی زود لوکاس تونسنت خودش بنویسه چون کلی چت این مدلی داشت و دیگه فهمیده بود چت کردن روسی معمولا چجوری شروع میشه.یا یه آدم دیگه که صداها رو تقلید میکرده یا کسایی که 500 کلمه‌ی پرکاربرد یه زبان رو یاد میگرفتن. کسایی که همیشه با گرامر شروع میکردن. میگه که اگه از صد تا آدم چندزبانه این سوال رو بپرسم که چطوری این همه زبان یاد گرفتی صدتا روش مختلف رو میشنیدم. هر کس روش خاص خودش رو داره. تنها اشتراکمون اینه که ما راه هایی رو پیدا کردیم که چجوری از پروسه‌ی یادگیری زبان لذت ببریم. یکی با فلش کارت هایی که خودش ساخته اون یکی با اپلیکیشن یا حتی کسایی که عاشق آشپزی بودن و رسپی غذا رو به زبان دیگه‌ای میخوندن. میگه اینجا بود که فهمیدم خودم چجوری زبان یادگرفتم. وقتی میخواستم اسپانیایی یاد بگیرم خسته میشدم از متن هایی که کتاب ها داشتن. گفتگوهایی که یکی میپرسید از کدوم سمت باید برم استگاه قطار، این خسته کننده بود. من دوست داشتم به جاش هری پاتر بخونم چون کتاب مورد علاقم بود و چندین بار خونده بودمش. بنابراین رفتم ترجمه‌ی اسپانیایی هری پاتر رو گرفتم و شروع کردم به خوندن و تقریبا هیچی ازش نمی فهمیدم ولی باز هم میخوندم چون عاشق این کتاب بودم و آخرای کتاب من میتونستم بدون هیچ مشکلی ادامه‌ش بدم.یا وقتی میخواستم آلمانی یاد بگیرم تصمیم گرفتم سریال فرندز رو به آلمانی ببینم چون سریال مورد علاقم بود و دوباره اول کار همش یه سری صدای بی معنی بود. حتی نمی فهمیدم کی یه کلمه تموم میشه و کلمه‌ی بعدی شروع میشه انگار همش یه کلمه بود. ولی من هرروز نگاه میکردم چون فرندز بود و میتونستم به هر زبونی ببینمش چون عاشقش بودم. و بعد پایان فصل دوم یا سوم کم کم داشتم میفهمیدم. میگه نه باهوشیم نه میانبری بلدیم. فقط بلدم چجوری زبان خوندن رو لذت بخش کنیم. یه کانال یوتیوب یا پادکست باحال پیدا کنین اگه نمیتونین با نیتیواسپیکرها صحبت کنین با خودتون صحبت کنین یه عکس از گالری گوشیتون انتخاب کنین و اون رو توصیف کنین یا برنامه تون واسه آخر هفته رو واسه خودتون توضیح بودین(من همیشه با خودم حرف میزنم و الان چند سالی هست بخش بزرگی از این گفتگوهای من با من به زبان انگلیسیه و خیلی باحاله).آخرم میگه فقط لذت بخش کردن پروسه جواب نیست. شما باید اولا روش های تاثیرگذار رو پیدا کنین اگه یه کلمه رو بخونین چند روز بعد یادتون میره و باید هر چند وقت تکرارش کنین تا بره تو مختون که میتونین از اپلیکیشن هایی مثل memrise استفاده کنین یا خودتون بنویسین. و اگه نمیدونین چه روشی تاثیرگذاره وبسایت ها و کانال های یوتیوب آدمای چندزبانه رو نگاه کنین و از اونا الهام بگیرین. ثانیا باید رو یه سیستمی درس بخونین همینجوری الکی نمیشه. ما همه کلی کار داریم و وقت نداریم یه زبان دیگه یاد بگیریم ولی اگه واقعا بخوایم زمانش پیدا میشه، یه ربع زودتر از خواب بیدار شین و زبان بخونین، تو راه و ترافیک پادکست گوش کنین به اون زمان، زمان صبحونه یه چیزی گوش کنین. باید یه برنامه برای این زبان خوندن داشته باشین. مثلا من دو روز در هفته بیست دقیقه با یه دوستم به اون زبان حرف میزدم. و ثالثا شما باید صبر داشته باشین قرار نیست توی دو ماه یه زبان جدید رو یاد بگیرین ولی قطعا پیشرفت قابل ملاحظه ای رو تو دو ماه میتونین داشته باشین. اون لحظه ای که اولین جک فرندز رو به زبون آلمانی شنیدم خیلی لحظه‌ی خفنی بود و دوس داشتم دو تا اپیزود دیگه هم ببینم.شاید خیلیاتون بگین اوکی اینایی که گفتی خیلی قشنگه ولی ما انقدرا باهوش نیستیم باید بگم لوکاس 10سال تو مدرسه انگلیسی خوند و هیچی نفهمید. دوستاش مسخرش میکردن و بهش یه کتاب به زبان روسی دادن که بهش بخندن. ولی لوکاس شروع کرد به پیدا کردن روش خودش و بعد 10سال میتونه به 11زبان صحبت کنه!!!من خودم از دو هفته پیش دوباره یادگیری اسپانیاییم رو شروع کردم با دولینگو و ظهر وقتی میام خونه و منتظرم غذا آماده بشه دولینگو رو باز میکنم و دو تا درسشو میگذرونم بعدش از یه پادکست یادگیری زبان اسپانیایی (coffee break spanish) یه اپیزود گوش میکنم. امیدوارم خیلی زودتر از پروسه یادگیری انگلیسی بتونم اسپانیایی رو یاد بگیرم و برم سراغ زبان بعدی. (پادکستی که گفتم فرانسوی و آلمانی رو هم ازشون دیدم شاید زبان های بیشتری هم داشته باشه coffee break german و coffee break french).اول متن گفتم برداشتم از تدتاک رو میگم ولی اینی که گفتم بیشتر ترجمش بود تا برداشت خودم:))</description>
                <category>azam</category>
                <author>azam</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jan 2019 11:33:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه آدم 20 ساله باید کجا باشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@azam/%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-20-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-hnupkrp8mbgu</link>
                <description>دیروز یکی از محبوب های من در اینستاگرام استوری ای گذاشته بود با این مضمون که سوالی دارین بپرسین؟یکی پرسیده بود به نظرت یه ادم 20 ساله باید تو چه وضعیتی باشه و چیکار کنه؟ نسیم جواب داده بود به نظر من باید تو یه دانشگاه عالی درس بخونه و در کنارش یه نرم افزار تخصصی یاد بگیره و زبان بخونه اینکه به نظرش 20تا30سالگی سال های طلایی زبان خوندنه و باید وقتتون رو با زبان خوندن و کلاس زبان رفتن پر کنید.فاطمه هم این استوری و جوابش رو در استوری خودش گذاشته بود و گفته بود به نظرتون یه ادم 20ساله باید چیکار کنه؟جواب ها همش خلاصه میشد به آموزش و علاقه و هدف... یکی از جواب ها این بود که باید در اولین قدم این &quot;باید&quot; ها رو کنار گذاشت یه دفتر برداشت و اهداف و ارزوها رو نوشت و هر وقت گامی برداشتیم در جهت اون هدف بنویسیمش که ما یه بار زندگی میکنیم و زبان یاد گرفتن یا فروغ خوندن یک &quot;باید&quot; نیست یک مزیته که میتونه کمک کنه ولی باید ها همون آرزو ها هستن.یکی گفته بود ارزش ها متفاوته و نمیشه برای همه یه نسخه پیچید ولی باید دغدغه مند بود چه از نظر اجتماعی چه فردی. باید عقایدش رو تفکیک و تثبیت کنه با دلیل. بین سنت و مدرنیته گیر نکنه و بتونه زندگی مورد علاقشو بسازه.خیلی ها گفته بودن باید به خودشناسی برسه و علایقش رو بشناسه. مسیر رو پیدا کنه و شروع کنه به ساختن. به چالش کشیدن خودش و اشنا شدن با ادم های جدید. و عده ی زیادی که گفته بودن باید عاشق بشه. باید اشتباه کنه شیطنت کنه هیجان و خنده های از ته دل و عشق رو تجربه کنه و در یک کلمه زندگی کنه.و یه جواب خیلی قشنگ که گفته بود  20سالگی یه فرد در دامنه کوه محسوب میشه.20 تا 30 سالگی رو باید از این قله بالا رفت و بعدش با خاطر آسوده و بدون ترس از اینده ازش پایین اومد.کمتر از یک هفته ی دیگه تولد نوزده سالگی منه و این حرف ها خیلی فکرم رو مشغول کرد که این یک سال اخر دهه ی دوم زندگی رو باید چطوری سپری کرد، که اون 20سالگی ارزشمند که از راه رسید باید کجا بود و بعدش به کجا رسید؟؟؟خوشحال میشم نظرات شما رو هم در مورد این قضیه بخونم، شاید به نتایج درست و البته قابل اجرایی برسم.پی نوشت:انتخاب عنوان از سخت ترین کارهای دنیاست.</description>
                <category>azam</category>
                <author>azam</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jan 2019 01:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریسمان ذهنی من: قیامت شاید همین باشه.</title>
                <link>https://virgool.io/@azam/%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-gazixyycwj5t</link>
                <description>داستان اینه که ذهن ما باید خالی بشه تا بتونه تمرکز کنه. من این روزا به خاطر کنکور شدیدا به تمرکز احتیاج دارم و خب فکر کنم همه میدونین موقع درس خوندن همه چیز خیلی جالب میشه. بنابراین لازم دارم یه جایی همه چیزو بنویسم که ذهنم خالی تر بشه و بتونم تمرکز کنم. یعنی میخوام بگم همه ی مطالبِ در ادامه صرفا نشخوارهای ذهنی نویسنده است و هیچ ارزش دیگه ای نداره.یکی از چالش های بزرگ واسه من مسئله‌ی دینه. من درست یا غلط همیشه معتقد بودم و هستم که دین اسلام کامله. ولی خب خیلی چیزها این وسط هست که نمی فهمم و تا الان خودمو با جمله &quot;هو قادر علی کل شی&quot; قانع میکردم. ولی الان صرفا با این جمله مغزم قانع میشه و دارم به هر چیزی چنگ میزنم تا قانعش کنم. من به اینا میگم ریسمان های ذهنی.اقا معلم دینی ما همیشه تاکید داشت که روز قیامت یه سری کاغذ که توش نوشته شما چیکار کردین نمیدن دستتون، و شما عین عمل رو میبینین. این جمله یکی از غیر قابل درک ترین جملات بود واسه من. حالا میخوام از یکی از اون ریسمان ها که گفتم بگم براتون.چند هفته پیش شب که که دراز کشیده بودم بخوابم همینجوری از پنجره زل زده بودم به آسمون و ستاره هاش. طبق معمول داشتم به این فکر میکردم که این ستاره ها الان در چه وضعی هستن؟ شاید اصلا مرده باشن؟ شاید کلی ستاره جدید متولد شده باشه که چون فاصله‌ش با ما زیاده هنوز نورش به ما نرسیده و ما نمی بینیمش ولی هست؟! کهکشان راه شیریبعد یهو این فکر به ذهنم رسید که اگه ما بتونیم بریم روی یه سیاره‌‌ای که حول یکی از اون ستاره ها میچرخه و از اونجا به زمین نگاه کنیم (به خاطر همون بحث فاصله و اینکه چند صد سال نوری دورتر از زمین قرار داریم و در نتیجه نوری که میبینیم مال چند صد سال پیشه) میتونیم اجداد خودمونو ببینم که دارن تو زمین هاشون کشاورزی میکنن. اصلا میتونیم کل گذشته‌ی زمین رو ببینیم. حتی میتونیم دایناسورها رو هم ببینیم اگه به اندازه ی کافی دور بشیم (یعنی یه چیزی حدود 65 میلیون سال نوری).بعد گفتم اصلا این مقوله‌ی قیامت و دیدن اعمالمون شاید همینجوری باشه. شاید ما رو ببرن یه سیاره‌ی دیگه و یه تلسکوپ قوی بدن بهمون که بتونیم باهاش ادمای روی زمین و در نتیجه خودمون رو ببینیم که داریم چیکار میکنیم(یا در واقع داشتیم چیکار میکردیم).میدونین نور همیشه هست، از بین نمیره. و این یعنی هر چی ما فاصلمون رو از یک چیز بیشتر کنیم میتونیم گذشته‌ی دورتری از اون چیز(مثلا زمین) رو ببینیم (البته که همه‌ی اینا اول مستلزم اینه که سرعت ما از سرعت نور بیشتر باشه وگرنه که نور سریعتر از ما رسیده). شاید شنیده باشین تو فیزیک میگن &quot;هر لحظه تا ابد ادامه داره&quot;. من فکر میکنم منظورشون دقیقا همینه. همین که این نوره همیشه هست و همیشه ما داریم این کارو انجام میدیم. یه میلیون سال دیگه شاید یکی از نوادگان خود من بره روی یه سیاره بشینه و منو ببینه که اینجا نشستم و دارم تایپ میکنم.حالا میدونین بخش جالب ترش چیه؟؟ فضا مسطح نیست. فضا خودش یه کره ی خیلی بزرگه. و این یعنی اگه ما همینجا هم بشینیم میلیاردها میلیارد سال دیگه این نوری که الان از ما بازتاب شده و باعث شده بقیه همین الان بتونن مارو ببینن کل این فضا رو دور میزنه و برمیگرده همینجا.این یه دیاگرامه که ناسا منتشر کرده و میگه فضا مثل شکل پایینی مسطح نیست بلکه مثل شکل اون بالا کروی شکله.یه نقطه‌ی خیلی کوچیک از اون کره‌ی بالا منظومه‌ی شمسی ما و کره‌ی زمینمونه. حالا نور یه روزی کل این فضا رو دور میزنه و دوباره میرسه همینجا و اگه اون روز زنده باشیم(که قطعا نیستیم) میتونیم خودمونو ببینیم.من نه فیزیک دانم و نه چیزی از فیزیک میفهمم. اینا هم گفتم صرفا یه سری نشخوار ذهنی بود، یکی از اون ریسمان هایی که گرفتمش تا بفهمم قیامت میتونه وجود داشته باشه. ما میتونیم عین عملمون رو ببینیم. شاید همه‌ی اینایی که گفتم چرت و پرت باشه و کاملا از نظر علمی رد بشه شاید نور یه جایی از بین بره شاید نورها در قطب های این کره‌ی فضا بهم برسن و دیگه جلوتر نرن و خیلی شاید های دیگه. ولی خب برای من ثبت کردنش ارزشمند بود. خوندنش برای شما رو نمیدونم!!</description>
                <category>azam</category>
                <author>azam</author>
                <pubDate>Thu, 27 Dec 2018 10:58:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامفورت زون، درون یا بیرون؟</title>
                <link>https://virgool.io/@azam/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-dzdrqa2ierfi</link>
                <description>چند وقتیه عبارت &quot;کامفورت زون&quot; رو اینور اونور و مخصوصا در فضای اینستاگرام زیاد میشنویم. در ادامه هم با جمله‌ی &quot;از کامفورت زونتون بیاین بیرون&quot; مواجه میشیم.معنی لغوی کامفورت زون میشه &quot;نقطه‌ی امن&quot;. خب ما چرا باید از جایی که امنه بیایم بیرون؟ اصلا نقطه‌ی امن ینی چی؟به نظر من انسان دو تا نقطه‌ی امن داره. یکی نقطه‌ی امن عقل، یکی هم نقطه‌ی امن دل. نقطه‌ی امن عقل یعنی تضمین رفع نیازهای اولیه. یعنی غذاتو داشته باشی، جای خوابت رو داشته باشی. خلاصه نون و آبت به راه باشه. مثلا زندگی کارمندی یه نقطه‌ی امنه. حقوقت رو (حالا کم یا زیاد) سر ماه داری. ولی اگه نقاش بشی، اگه بازیگر تئاتر بشی، اگه کوله گرد بشی و خیلی اگه های دیگه، حداقل اول قضیه هیچ تضمینی وجود نداره. ولی همه‌ی اون اگه های بالا جاییه که دلت آرومه. نقطه‌ی امن دلت اونجاست. جایی که توش احساس آرامش و راحتی داری. جایی که میتونی بگی آخیش.کلا ذهن دنبال راحتیه. هی میگه حالا یکم استراحت کن، انجام میشه بابا بیخیال، یکم دیگه بخواب، فعلا یه چیزی بخور. خلاصه ذهن آدمی تنبله.جمله‌ی درست تر شاید این باشه که: از کامفورت زون &quot;ذهنت&quot; بیا بیرون. برو دنبال کامفورت زون دلت. جایی که دلت آروم و قرار داره. اینم یادمون باشه که علایق انسان تغییر میکنه. معتاد زندگیمون نشیم. یه جا نشینیم. نشستن و استراحت همون کامفورت زون ذهنه. بریم دنبال جاهای امن جدید دلمون. و مدام موقعیتمونو عوض کنیم.این اولین نوشته‌ی پابلیک منه. نه فقط در ویرگول، بلکه در فضای مجازی. و راه درازی در پیشه برای یادگیری وبلاگ نویسی. الان حس کمال گرایی درونم میگه این نوشته مزخرفه و زیبایی شناختیش افتضاحه و باید بینش عکس بذاری و خوشگلش کنی ولی خب همینجوری پستش میکنم.به امید روزی که یه وبلاگ نویس نسبتا خوب بشم.</description>
                <category>azam</category>
                <author>azam</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 15:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>