<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اعظم توکلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@azam.tavakoli67</link>
        <description>زنده بودن یعنی یک قلم و دفتر داشتن و جسارتی برای نوشتن  ، سلام  من اعظم توکلی هستم ، کسیکه نوشتن را  راهی می داند  برای آرام کردن قلب و ذهن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:33:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/214772/avatar/xatijk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اعظم توکلی</title>
            <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-wamm7wmnywr7</link>
                <description>شنبه که می شود گویی فرق دارد آن روز با روزهای دیگر.انگار در تقویم روزی است پر از جنجال و حاشیه.ساعتِ کوک شده صدایش که در می آید پوزخندی هم‌ می زند که امروز شنبه است و می خواهد چیزی را یاداوری کند که هفته هاست از گوش زد کردن آن‌خسته شده است.از اتفاقات زندگی که راضی نیستیم، از خودمان که ناراحتیم پناه می بریم به این روز که سرپوش بگذاریم روی همه ی اهمال کاری ها و غفلت ها.همه چیز را موکول می کنیم به شنبه  که وقتی  بیاید همه چیز را از نو شروع می کنم ، دستی به سر و روی حال و احوالم می کشم و نونَوار می کنم این آدم پر از تکرار و روزمرّگی را ، میسازم آن آدمی که سال هاست دلم می خواهد آن شوم .شنبه که می شود هول می شویم که نکند تمام شود و کاری نکرده باشیم برای خودمان و لحظه های جدیدمان که اگر این لحظه ها از دست بروند پشیمانی جای آن می ماند .ولی چه بخواهیم و چه‌ نخواهیم تمام می شود ، خیلی وقت است که این شنبه ها به آخر می رسند ، می آیند و می روند و باز هم ما همان آدم قبلی هستیم که پر است درونمان  از رویا و ارزو و خواستن .آدم اگر بخواهد  کاری بکند که شنبه و روز دیگر نمی شناسد ، هر روز دنبال چیزهای جدید می رود برای تجربه، هر لحظه خود را محک می زند که اگر نیاز به تغییر دارد آستین بالا بزند و شروع کند .سوار مرکب بهانه جویی نمی شود و تاخت نمی کند که الان چنین است و چنان و فردا هم که نمی شود و منتظر می مانم تا هفته ی بعد.همه ی روزها ، تمام لحظه ها تولد است ، تولدی برای ما که دوباره نو شویم و زنده  و زندگی کنیم .همه ی روزها روزی است برای بهتر شدن اگر افسار تنبلی را به دست بگیریم و کنترلش کنیم و فرصتی برای حرکت به آن ندهیم وگرنه همه ی روزها هم که شنبه باشد باز هم  فرقی نمی کند </description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Aug 2020 22:31:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فنجان چایی با طعم گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-sti61ipzkwpr</link>
                <description>عصری بود و یک فنجان چایی داغ که مادر را برد به دوران نوجوانی .دورانی که برایش پر از خاطره های رنگارنگ بود.دستش را زیر چانه اش گذاشت و آهی کشید .انگار منتظر تلنگری بود که قلک خاطراتش را بشکند و وجودش را خالی کند تا کمی حال و هوایش عوض شود  و آن فنجان و گل های زیبایش نقش آن تلنگر را برایش بازی کرد.از چشمانش میشد فهمید که چقدر دلش تنگ است برای آن روزها.روزهایی که وقتی از آن تعریف میکرد گاهی خنده بر لبانش نقش می بست و شوقی در نگاهش  و گاهی هم اخم بر صورتش و سکوتی به دنبال آن.از خانه ای می گفت  با اتاق های به قول خودش طاق چشمه ای  که خنکای آن را هنوز به یاد داشت .دیوارهای کاهگِلی که نم داشت و بوییدن آن نفسی را تازه می کرد.ایوانی که شب ها در آن دور هم جمع می شدند و گپ و گفتی داشتند و میخندیدند.حیاطی خاکی با دو  باغچه ی بزرگ و حوضی در وسط و درختانی با طعم های مختلف ، انار و انگور و توت ،  تعریف که می کرد دهانم آب می افتاد که چه لذتی دارد میوه ای با دستان خود بچینی و طعمش را بچشی.از روزهای سختی که تلفن نبود و دکتری در دسترس برای مداوا ، به مانند الان وسیله در اختیار نداشتند و اگر کسی مریض می شد چقدر سخت بود که او را به دکتر برسانند.از مادرش با دستپختی که داشت و هنوز مزه ی غذاهایش را بر دهانش حس میکرد ‌،مادری که سال ها بود دیگر حضورش را در کنارش حس نمی کرد و حسرتی داشت  برای دیدن دوباره ی خنده هایش و شنیدن صدای دلنشینش‌.از بازی های کودکانه اش در کوچه پس کوچه ها گفت و ریز ریز میخندید به خاطر شیطنتهایی که داشت و چقدر دلش پر می کشید که ای کاش در همان دوران مانده بود .بعضی چیز ها تلنگر اند ،  آدم را  با خود می برند  به لایه های درونی ذهن ، کند و کاوی می کند عمیق ، خاطراتی را یاداوری می کند که خیلی وقت است در گوشه ی ذهن خاک خورده اند ، خاطراتی که گاه شیرین اند مثل قندی کنار  فنجان  مادر  و گاه  تلخ است به مانند همان چایی داغ.گویی این شیرینی و تلخی در قلب مادر  همراه و همپای همیشگی اند  و اگر یکی از آن ها  نباشند پای خاطرات مادر می لنگد که هر وقت از گذشته می گوید به سراغ  هر دو می رود.خلاصه عصری بود با طعم و مزه ی  گذشته که مادر برایم رقم زد</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 21:10:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی برای خود و گاهی با دیگران</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-achqqiq32n1t</link>
                <description>گاهی باید برای خودمان باشیم  ، فراموش کنیم جز خود را ، گوشه ای بنشینیم و فقط  تماشا کنیم و دیگر هیچ . خودمان را از وسط این دنیای پر از  قیل و قال برداریم و برویم به سمت و سویی  تا بتوانیم خلوتی داشته باشیم .و زمانی هم باید  باشیم برای کسانی که وجودشان  خالی است از حسِ خوب.به میدان زندگی بیاییم و دست یک نفر را بگیریم تا بفهمد که تنها نیست ، دستی بر روی شانه اش بگذاریم و بگوییم من هستم ، اینجا،  کنار تو، تا خیالش راحت شود که غصه هایش قصه ای بیش نیست ، کمکی باشیم برایش که کوله بار غم هایش را بر زمین بگذارد و نفسی تازه کند.یک روز می شود که  به دور از همه بود و یک روز  هم در این حوالی باشیم در کنار آدم ها .هر دو را که داشته باشی زنده بوده ای ، بزرگ شده ای و قوی . یک روز باید  به دنیا  گفت : کمی هم تو بمان برای بعد ، امروز می خواهم دیداری با خود داشته باشم ، روزهاست که فکرت مرا دور کرده است از خودم و حال و هوایم ، کمی هم بمانم برای خودم .و روزی دیگر هم اینگونه باید بود : باران باش بر وجود زنگار گرفته ی آدم ها ، آدم هایی که دکّان دلشان بی رونق است و بی فروغ ، بِبار و پاک کن قلب های پر از تیرگی را</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 18:28:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت را روی کاغذ بنویس</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-kfizk6ivhkxn</link>
                <description>من چه کسی هستم ؟سوالی که ما انسان ها باید از خود بپرسیم و جوابی هم برای آن داشته باشیم و اگر نداریم سعی کنیم به دنبال جوابی برای آن باشیم، این باعث می شود که بدانیم در کجای زندگی قرار داریم و به چه چیز قصد داریم برسیم .همه ی ما  ویژگیهایی داریم که باید  در جهت رشد و پیشرفت از آن  استفاده کنیم‌. از همین‌جا شروع کنیم و هر چه در مورد خود میدانیم بنویسیم و به خود نمره دهیم به این شکل میفهمیم کجا برای خود کم گذاشته ایم وبه تلاش بیشتری نیاز داریم و کجا عالی قدم برداشته ایم و پیش رفت خوبی داشته ایم، کجا باید تغییر ایجاد کنیم وچه عادتی از ما خوب بوده و کدام یک‌ بد که باید در زندگی حذف شود.من انسانی هستم دلسوز و مهربان، در زمینه ی کاری بیشتر از انچه که مسئولیت من است انجام وظیفه می کنم ، انسانی نکته سنج که حافظه ی خوبی دارد و بعید است چیزی را فراموش کند .گاهی اوقات این مهربانی به حدی است که بعد از گذشت زمان می بینم که خودم را فدای دیگران کرده ام.احساسات برای من بسیار مورد اهمیت است ،اگر  در انجام کاری حس خوبی داشته  باشم انجامش آسان تر است و برعکس ، کسی که دیدن رنج و سختی دیگران برایش غیر قابل تحمل است ، دوستت دارم کلمه ای است که اگر بگویم یعنی پای تمام حسم در میان بوده است و این برای من یعنی همه چیز .من عاشق هوای ابری و بارانی ام ، هوایی که بوی نم باران بدهد ، بود کردن دیوار کاهگِلی که از بچگی حال و هوای خوبی داشت ،  صدای غرش ابرها به گوشم برسد ، راه رفتن روی برگ های پاییزی و خِش خِش کردن صدای آن برایم‌ لذت بخش است.سفر و طبیعت چیزی است که دوست دارم همیشه آن را تجربه کنم ، دیدن مکان های جدید و آدم های جدید، پا گذاشتن به نا شناخته ها که کمتر کسی آن را لمس کرده است.من آدمی هستم  که خرید برایم یکی از بهترین تفریحات است و اگر یک نفر باشد با او به خرید بروم که هیچ اگر هم نباشد منتظر کسی نمی مانم و تمام کارها و انتخاب هایم  را خودم انجام می دهم و سعی کردم که  اگر کسی را هم  به عنوان همراه ندارم به تنهایی از زندگی لذت ببرم   و به نظرم این استقلال است، چون سعی میکنم روی پای خودم بایستم .من کسی هستم که با نوشتن کیف می کند ، نوشتن را راهی میدانم برای آرامش یافتن و بزرگترین دستاوردِ زندگیم این بود که سبک و سیاقِ خودم را در نویسندگی بعد از یک دوره با مضمون خلق عادت نویسندگی که ۲۱ روز به طول انجامید پیدا کردم  و قطعا بهترین روزهای زندگی برای من همین روزهای است که هدفی را دنبال کردم و با کمک استادی خوب به نتیجه رسیدم و ارزویم این است روزی کتابی چاپ کنم که همه از خواندن آن به وجد بیایند .دلم می خواهد راهنمای دیگران شوم برای پیدا کردن هدف ها یشان ، کمکی باشم که از سردرگمی ها ی زندگی نجات پیداکنند و بتوانند مسیر و راه را پیدا کنند و عمرشان تلف نشود و این رسالت من است در این دنیا که با نوشتن چنین کاری را بتوانم انجام دهم.خودت را مکتوب کن و روی کاغذ بیاور تا برای خودت قابل لمس شوی  و بهتر خودت را بپذیری.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 20:16:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروش یک محصول به شیوه ی عالی</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-ekvjm9uefcex</link>
                <description>چگونه می شود یک محصول را فروخت ؟همه ی ما اپلیکیشن و سایت دیوار را می شناسیم که در آن  محصولات افراد به فروش می رسد و نیازمندیهای یک عده را برطرف می کند  ولی همه فروشی موفق در آن ندارند و به آن چیزی که می خواهند دست پیدا نمی کنند .چه راهی وجود دارد که در فروش محصولات به صورت مجازی پیروز شویم؟ به نظرم با صداقت بودن یکی ازاین راه هاست در مورد محصولی که میخواهیم به فروش برسانیم واقعیت را بگوییم و دو پهلو صحبت نکنیم  و واضح و روشن در مورد  آن کامل توضیح دهیم و اگر تجربه ای در رابطه با استفاده از آن داریم بیان کنیم.به عنوان مثلا من عینکی افتابی  را در دیوار به اشتراک میگذارم تا آن را به فروش برسانم توضیحاتی که در مورد آن به مشتری میدهم باید قابل باور باشد که خریدار آن را درک و باور کند یعنی تعریف های فراتر از واقعیت در مورد آن محصول نداشته باشم. آناهیکمن Ana Hickmannبرند آنا هیکمن از پرفروش ترین خط های تولید فریم های طبی و آفتابی است که در سال 2002 با مفهوم لوکس مناسب به بازار عرضه شد. این  خط تولید عینک با سبک و طراحی معاصر و شیک بودن شناخته می شود که از بهترین مواد تولید شده است. اهیمت دادن به مواد اولیه مرغوب در کنار طرح‌های زیبا عینک‌های Ana Hickman را به عینک‌هایی با کیفیت و زیبا تبدیل کرده‌است.شماره مدل: AH 9219 A01کشور صاحب برند: برزیلرنگ لنز: دودیرنگ فریم: مشکی رنگ دسته: سفید مشکی  با اتصالات فلزی طلایی100% ضد اشعه ماوراءبنفش : استاندارد UV400 ( عملی که مانع ورود اشعه ماوراء بنفش به داخل چشمانمان می شود را استانداردی به نام یو وی ۴۰۰ نامگذاری کردند) اقلام همراه عینک: یک عدد جعبه ی محکم که رنگ روی آن  متشکل از چند رنگ است  کاور پارچه ای  مخصوص  عینک برای طراحی این عینک چیزی جز سلیقه و ظرافت به کار گرفته نشده است ، نوع طراحی آن به گونه ای  است که با چهره ی اکثر افراد تطابق دارد و زیبایی به آن می بخشد ، این عینک معمولی نیست و ضد اشعه ماوراء بنفش است ، همانطور که میدانیم نور آفتاب اشعه هایی از خود تولید می کند که برای چشمانمان و پوست بدنمان بسیار خطر ساز بوده و ممکن است مشکلاتی جبران نشدنی را به بار بیاورداز همه مهمتر قیمت به صرفه ی این محصول است.این عینک برای کسانی است که هم به زیبایی خود اهمیت می دهند و به هم به سلامتی عینکی که حتما مورد پسند خانم ها قرار میگیره. تجربه فروشنده : من این عینک را به مدت ۶ ماه استفاده کردم ، سبک و زیبا هست ، در مقابل نور افتاب قوی عمل میکنه و چشم اذیت نمیشه   شما چه تجربه ای در این زمینه دارید؟به نظر شما نحوه ی فروش محصول و راه و روش آن چیست؟</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 20:10:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-nc6tyoczf7vl</link>
                <description>سلام بر تو ای خدای گناهکاراندرودی  بر تو به عظمت هفت آسمانت و هرچه در آن هاست.والاترین صفات از آنِ توستتو بی نیازی و من نیازمند تو بزرگی و من ناچیز تو &quot;همه&quot; را معنی می کنی و من هیچ را تو خالقی و من مخلوق خداوندا کسی به دیدارت آمده است که از همه نا امید است ، دلش از مهر تو لبریز است ولی زبانش قاصر است از اینکه در برابر شکوه و جلالت حرفی به زبان آورد و شرم دارد از اینکه حتی در حضورت این سکوت را بشکند ،‌چه دارم که بگویم‌ ، بنده ای که  سر تا پا تقصیر است.روسیاهم به خاطر اوقاتی که  تو را از یاد بردم و نادیده گرفتم ولی تو در همه حال به یاد من بودی و هوادار من  و مشتاق به دیدارم.پروردگارا این بنده ی حقیر کجا رود و به چه کسی دردش را بگوید که جز تو کسی درمان نیست و رازم را برای چه کسی فاش کنم که می شنوند ولی حفظش نمی کنند  و جز تو چه کسی هست  که خریدار آبرویم باشد .الها میدانم که اگر به خاطر گناهانم عقوبتم کنی جز حق و عدالت چیزی در میان نیست ولی تو اله العاصینی یعنی خدای گناهکاران و چه امیدبخش است که تو ای مهربان اسمی مخصوص برای بندگان عاصیِ خود داری و به آن ها گفتی بازگردید که شما را خواهم بخشید  و گفتی گنهکاران جز به درگاه من پناهی ندارند و اگر آن را ببندم به کدام سو بروند و به چه کسی پناه آورند.آفریدگارا حتی اگر  میخواهی مرا مجازات کنی لال می شوم و اعتراضی نمیکنم ولی مرا به حال خود وا مگذار که اگر چنین کنی ناله ای سر میدهم که تمام آسمان و زمین آن را بشنوند و از تو بخواهند که من را مورد عفو و رحمت خود قرار دهی.شرمسارم و  با رویی پر از خجالت  از تو درخواست میکنم که بگذری  از بنده ای که چیزی از خود ندارد که اگر او را نبخشی همان بهتر که لحظه ای نباشد که  نگاهت را از او برگردانی.خدایا می شود آغوشت را برای من بگشایی، فقط تو  هستی که می شود سر روی شانه اش گذاشت و گریست و آرام شد.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 22:01:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشمت را قورت نده</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%AE%D8%B4%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D9%87-fblxk6ijjwg9</link>
                <description>یک نفر از این طرف حرف می زد ، یک نفر از آنطرف ،یکی می گفت  من عجله دارم ، آن یکی می گفت من خیلی وقت است منتظرم چرا انقدر طول کشید.تلفن‌  هم  پشت سر هم‌ زنگ می خورد و همدست آن ها شده بود تا من را دِق دهد ، کلافه که هیچ ،  با دیوانه شدن هم فاصله ی چندانی نداشتم .ساعتی گذشت و همکار محترمم را دیدم که  خرامان به طرف من می آید ‌،انگار که نه انگار دیر آمده و من از شدت شلوغی در حال منفجر شدن هستم .در نهایتِ خونسردی سلامی کرد و پشت سیستمش نشست و بدون اینکه حرفی بزند و حتی به خاطر دیرآمدنش عذرخواهی کند شروع به کار کرد .نگاهی به او انداختم ، در دل که هیچ در میان دستانم  غوغا بود ، دلم میخواست از همانجایی که هستم‌ گوشی تلفن را نشانه روم تا در فرق سرش فرود آید.خشم درونم را میخورد و جلو می رفت و من جلودارش نبودم و داشت لب ریز می شد .قلبم‌ از ناراحتی و غضب به درد امده بود و حقش بود که  هرچه ناسزاست به او بگویم.آرامشش را که میدیدم دندان قروچه به سراغم می آمد و این توان را در خودم می دیدم که  خفه اش کنم .خواستم  بلند به او  بگویم به درد نخور ، ولی خودداری کردم ‌.اینجوری نمیشد باید حالش را می گرفتم ، همین که آمدم از کنارش رد شوم صندلیش خودنمایی کرد ، دلم میخواست  دستم را جلو ببرم که آن را به سمت عقب  بکشم که یکدفعه زمین بخورد باز هم بردباری و شکیبایی به خرج دادم و گفتم کار درستی نیست   بیرون رفتم و کلماتی زیر لب غر و لند کردم  که اگر با صدای بلند گفته می شد حتما جنگی آنجا به پا می شد .صورتی داشتم که از حرص قرمز شده بود و حتی یک لیوان آب سرد هم چاره ای برای خاموش شدن این خشم نشد ،کاغذی برداشتم و تمام آنچه که دلم میخواست به او بگویم را روی آن نوشتم ، چند بار مرورش کردم ، احساس کردم کمی آرام شده ام ، بعد از ان پاره اش کردم و  برگشتم و هیچ وقت آن نوشته را به او ندادم.دردی است صعب العلاج این خشم .بروز ندهیم از درون ما را فرسوده و بیمار می کند و ذهن ما را همیشه درگیر نگه می دارد و با گذشت زمان باعث می شود که کینه ای شویم و  این کینه در دل ما جا خوش کند و بماند  که بماند، از طرفی هم اگر  ابراز کنیم نمیدانم که چه پیش می آید و ممکن است پیامدی داشته باشد که مانند آبی که ریخته شده است نتوانیم جمع و جورش کنیم و پشیمانی بزرگی پیش رویمان بگذارد . کنترل خشم راه های بسیاری دارد ولی در عمل به کار گرفتنش سخت است و با تمرین است که میشود بر آن غلبه و آرام آرام کنترلش کرد.به نظرم اورژانسی ترین و دم دست ترین  راه خلاصی از خشم این  است که محیط را ترک کنیم و تا آرام نشدیم بازنگردیم‌ و همه ی کلمات و جملات و خشونت خود را روی یک تکه کاغذ بنویسیم ، آنقدر بنویسیم که خالی شویم .</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 19:25:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستورالعملی برای پیدا کردن یک دوست خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-nzxl2lmyyson</link>
                <description>انسان ها همیشه خواهان این هستند که یک  نفر را به عنوان دوست و رفیق در کنار خود داشته باشند .هیچ کس از تنها بودن در این دنیای بزرگ‌ راضی و خوشنود نیست .طبیعت آدمی است که از  همنشین بودن با دیگران  لذت ببرد .انسان برای رشد و نمو بیشتر نیاز دارد که از پیله ی تنهایی و تجرد خویش خارج شود و سعی کند با دیگران آشنایی پیدا کند .پیدا کردن یک دوست خوب نعمتی است بزرگ و رحمت و نعمت بزرگتر آن است که بتوانی او را حفظ کنی و همیشه در نزدیکی خود داشته باشی.ولی به راحتی نمی شود کسی را به عنوان دوست برگزید  و هر گزینه ای انتخاب مناسبی نیست.همیشه وقتی قرار است یک نفر را انتخاب کنیم قطعا یک دلبستگی در نگاه اول به او پیدا کرده ایم که تمایل بیشتری برای برقراریِ ارتباط با او داریم ولی این کافی نیست و باید صبر و تحمل بیشتری به خرج دهیم تا از این انتخاب ضربه نخوریم و پشیمان نشویم. ۱ .در ابتدا فاصله را رعایت کنیم.در ابتدای آشنایی نیاز نیست که با شخصی که میخواهیم رفاقت کنیم صمیمی شویم ، باید مقداری با او فاصله داشته باشیم و یک‌ زاویه ی دید مناسب نسبت به او انتخاب کنیم‌ تا بتوانیم او را بسنجیم و تمام جهت های شخصیت او را ببینیم زیرا وقتی بیش از اندازه با او صمیمی شویم به اصطلاح با او یکی می شویم و اثر پذیری ما از او به حدی می شود که  ما  هم او می شویم  و شخصیت او کاملا در ما رخنه می کند  و خوب و بدِ او را یکجا انتخاب می کنیم و خودمان‌ را از یاد میبریم  ۲. صداقت به نظر من مهمترین گزینه در انتخاب یک دوست صداقت اوست ، آیا او در ارتباط با ما صداقت دارد‌؟ به عنوان مثال از او در مورد بعضی از خصوصیات اخلاقیمان سوال کنیم ، همه ی انسان ها  ضعف هایی در خلق و خوی خود دارند ، گاهی عصبانی می شوند ، زود رنجند ، راحت قضاوت می کنند ،او را در مقابله با این خصوصیات قرار دهیم و واکنش او را ببینیم ، ببینیم او برای چاپلوسی یا اینکه ما ناراحت نشویم این خصلت را تایید می کند،  یا نه به ما گوشزد می کند که اشتباه می کنیم و باید درون خود تغییر ایجاد کنیم. ۳. رازداری گزینه بعد برای پیدا کردن و داشتن یک‌ دوست خوب این است که از رازداری او مطمئن شویم .با او در مورد یک مسئله که نمیخواهیم در جایی بازگو شود  صحبت کنیم و ببینیم بعد از مدتی فاش شده است یا نه . ۴. امانت داری ما قرار است لحظاتی از زندگی خود را هرچند کوتاه در کنار یک نفر که عنوان دوستِ ما را دارد سپری کنیم پس باید از امین بودن او اطمینانِ خاطر حاصل کنیم ،کتابی را به او بدهیم و  بگوییم آن‌را بخوان و وقتی تمام شد به من بازگردان ، آیا آن کتاب سالم به دست ما می رسد ؟ اصلا برای او اهمیتی دارد که آن را به ما پس بدهد ؟ ۵ .اهل رشد و پیشرفت باشد بعد از مدتی که با او در رابطه ایم متوجه شویم که آیا او برای خود ارزش قائل است و اهل برنامه و پیشرفت است  ؟ چون اگر اینگونه باشد الگوی مناسبی برای ما خواهد بود . انسان باید از هم نشینی خود منفعت کسب کند نه اینکه ضرر و زیان به دست آورد چون خواه ناخواه دوست و رفیق ما الگوی ما در زندگی است. ۶ . اصالت داشته باشد کنجکاوی کنیم و ببینیم در چه نوع خانواده ای پرورش پیدا کرده است .خانواده ی سالمی از نوع اخلاق و رفتار دارد یا نه  ۷. هم عقیده باشیمبه نظر من برای داشتن یک دوستی پایدار هم فکر بودن ،‌هم عقیده بودن اهمیت بسیاری دارد زیرا ممکن است او از عقاید ما و یا ما از عقاید او خوشمان نیاید و همین باعث کدورت و دلخوری شود ، تا حد امکان  باید در این مورد شبیه به هم باشیم.با او به یک سفر برویم سعی کنیم یک سفر کوتاه ترتیب دهیم و با او معاشرت نزدیک تری داشته باشیم در سفر است که زیر و بم شخص را می توان درآورد و او را شناخت ،عقایدش را ، صبر و تحملش را و ویژگی هایی اخلاقی اش ، پایبندی به دوستی و  در کل اینکه آیا او با روحیاتمان سازگار است یا نه ،من می توانم چنین فردی با چنین ویژگی هایی را در کنار خود تحمل کنم یا نه.اگر کسی که انتخاب میکنیم از فیلتر دوست یابی ما رد شد و نمره ی قبولی در گزینش ما گرفت می شود دوست ما و ما می توانیم به او اعتماد کنیم و او را در کنار خود برای همیشه داشته باشیم و این اول راه است زیرا ما هم وظایفی نسبت به او داریم .همیشه حامی او باشیم و در خوشی ها و سختی ها کنارش بمانیم و هرگز او را  تنها نگذاریم .اگر ناخواسته باعث ازار و اذیت ما شد او را ببخشیم و فراموش کنیم زیرا خوبی هایش سنگین تر و پررنگ تر از بدی هایش بوده است که ما او را برگزیدیم.تمام گزینه هایی که برای انتخابش در نظر گرفتیم خودمان هم داشته باشیم و اگر کم و کاستی درونمان هست آن را برطرف کنیم که او هم از انتخاب ما پشیمان نشود.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 18:49:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوست که معنا می کند ایثار را</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-jj6mtyvmdof8</link>
                <description>دختری را دیدم که رمز صفحه ی  گوشیِ  موبایلش این بود. &quot; مادر&quot;سال ها بود مادرش را از دست داده بود و شاید مرور این اسم کمی از حجم دلتنگیش را کاهش می داد.دلش برای اینکه  یک‌ بارِ دیگر مادرش را در آغوش بگیرد  پَر می کشید.حرکتش عجیب من را به فکر واداشت ، از نظر خیلی ها  چیز چندان تعجب آوری نبود ولی برای من  یاد آور نکته ی مهمی بود ، اینکه برای یک لحظه خودت را در شرایط او و جای او فرض کن ، به نظرت چه می شود و بعد دوباره به جای اصلی خویش بازگرد الان چه  باید بکنی ؟ واقعیت این بود ، هیچ گاه دلم نمی خواست در آن جایگاه باشم .مگر می شود نبودش را حس کرد . تمام آن روز فکرم درگیر شده بود .همیشه حضورش را کنارمان داریم و همین باعث شده است که بودنش برایمان یک عادت شود  ولی وقتی کمی از او فاصله بگیریم تازه میفهمیم که چقدر سخت است دوری از او . لبخند های مادر همان مرهم است بر رنج هایمان که تسکین می دهد دلِ پر غوغا را .همینکه در مورد روزمرگی ها و اتفاقات معمولی با او گپ و گفت داشته باشیم یعنی داشتن همه ی دنیا ، از همه جا برای او حرف بزنیم و او در حال پخت و پز باشد و گوش کند و  نگاهش کنیم خوشبختی آن است که دفترچه ی تلفن را باز کنی و دستخط مادر را به چشم ببینی و خنده بر لبانت نقش ببندد و در دلت قربان صدقه اش بروی .مادر یعنی همه ی نداشته ها که او جای خالیشان را پر می کند . کسی است  که بدون هیچ چشم داشت و توقعی برای همیشه کنارت می ماند . تنها کسی است که حاضر است پا به پایت بیاید و غمخوارت باشد .اوست که همیشه نگرانت می ماند تا آخر دنیا .آنقدر دلسوز است که حاضر نیست یک خار کف پای دلبندش  فرو برود .انگار دنیا به هم ریخته است وقتی کوچکترین ناراحتی برای نورچشمش پیش بیاید .تمام فکر و ذهنش خوشبختی اولادش  است که همیشه خنده بر لب داشته باشد.قهرمان واقعی اوست زیرا از همه چیز میگذرد ، حتی از خود و کجا می شود چنین چیزی را دید که یک‌ نفر خودش را فدای دیگری کند به جز عاشق و او عاشق است که ایثار می کند و ترجیح می دهد  فرزندش را به خود.چه اشتباه بزرگی است که حضورش برایمان عادی شده است مثل بقیه ی داشته ها و شُکرش را به جا نمی آوریم .تا هست جور دیگر به او بنگریم ، هواخواهش باشیم، دلتنگش شویم ، دلمان برای بوسیدن پیشانیش غنج بزند.تنبیه کنیم خود را اگر کوچترین صدای بلندی از ما شنید ، مگر داشتنش در زندگی چند بار اتفاق می افتد.او همه چیز است و بزرگ و احترام چنین عظمتی واجب است.زندگی پر از رخدادهای زیباست که نباید بی دقت از آن ها  گذشت و نباید که سهل انگار بود ، عجله برای چه ، به کجا چنین شتابان در حرکتیم که هیچ چیز را نمیبینیم. کمی سنجیده تر عمل کنیم و کلی نگر نباشیم و به عمق موضوعاتِ زندگی برویم ،   تامل کنیم بر این داشته ها و طعم خوش داشتنِ آن ها  را حس کنیم که شاید روزی یکی از آن ها را نداشته باشیم آونوقت است که حسرت میخوریم و به نظر من چیزی دردناک تر از حسرت خوردن برای یک آدم نیست.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 19:13:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابتدا نقاد خود باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-gd0snng7mein</link>
                <description>یکی از بهترین و شاید بزرگترین لطف هایی که انسان می تواند در حق خود انجام دهد این است که به نقد و بررسی زندگی اش بپردازد .ما همیشه یاد گرفته ایم  که به تقلید و دنباله روی از دیگران  به  راحتی در مورد افراد  اظهار نظر کنیم ، فرقی هم برایمان نمی کند که این نقد و  بررسی در کدام یک از ابعاد زندگیشان است .گاهی آدم ها ذره بین به دست می گیرند و در ریزترین مسائل زندگی دیگران  وارد می شوند و سَرَک می کشند .به نظر من اظهار نظر زمانی باید اتفاق بیفتد که یک نفر از ما درخواست کند که به او کمک کنیم  و او از ما مشورت بخواهد .مثلا فردی لباسی را می خواهد بخرد و از ما در مورد رنگ لباس و مدل آن مشورت می گیرد .یا اینکه برای تعطیلاتش می خواهد  مکانی را  برای تفریح انتخاب کند و نظر ما را در مورد محلی که مناسب باشد میپرسد .این چنین نظر دادن که خودِ شخص درخواست کند خوب است و مشکلی را ایجاد نمی کند و اتفاقا باعث می شود که مهارت ما در این زمینه افزایش پیدا کند  ولی اینکه خود بخواهیم بدون خواسته ی دیگران وارد موضوعات زندگی آن ها بشویم چیزی جز دخالت نیست و ممکن است حتی باعث آزردگی دیگران هم بشود.یکی از بزرگترین ضعفهای سیستم آموزشی این است که هیچ گاه در این زمینه آموزشی نداشته است.اینکه دانش آموزی را تربیت کند که اول خودش را مورد نقد و بررسی قرار دهد و بعد دیگران را . به او نحوه و شیوه ی درستِ اظهار نظر کردن را آموزش بدهد .همین آموزش ها است که وقتی فرد  بزرگ‌ می شود و قدم در جامعه می گذارد می تواند از او انسان موفقی بسازد .به طور مثال یاد میگیرد که چطور در مسائل کاری به مذاکره بپردازد و نظرش را اعلام کند . یادگیری و آموزش باعث می شود که وقتی فردی بخواهد ازدواج کند درست و دقیق به بررسی شخص مقابلش بپردازد  و اظهار نظر درستی انجام دهد و انتخاب کامل تری داشته باشد .خیلی از مواقع ما به علت تمرین نداشتن در این زمینه نمیتوانیم در مورد مسائلی هم که مربوط به خودمان است  اظهار نظر کنیم ،‌میترسیم که دیگران از این کار ناراحت شوند و همین ترس باعث می شود که سکوت کنیم .خجالت می کشیم که دیگران نقد و نظر ما را بشنوند و ما را به خاطر طرز فکرمان مسخره کنند به نظرم باید از خود شروع کنیم ، تمرین کنیم و یاد بگیریم .به نقد خود بپردازیم که بهترین شیوه همین است .باید با خودمان روراست و صادق  باشیم .سعی کنیم بهتر و بیشتر خودمان را بشناسیم ،تمام ابعاد شخصیت خود را  مثل روز برای خودمان روشن کنیم .بررسی کنیم خود را و اگر به  تغییر نیاز داریم دست  بجنبانیم و وارد عمل شویم.هر روز  نگاهی کوتاه به همان روزِ خود بیندازیم و ببینیم چگونه عمل کرده ایم ، آیا راضی بوده ایم یا نه .کجاها از خود خوشحال بوده ایم و کجاها دلگیر و ناراحت .در این  بررسی ها هوای خودمان‌ را نداشته باشیم و جدیت به خرج دهیم تا کم و کاستی خود را در بیاوریم و اگر اصلاحی باید صورت بگیرد انجام دهیم و نقاط ضعفمان‌ را برطرف کنیم و اگر نقطه قوتی داشتیم آن را مرتفع و پررنگ کنیم .به طور مثال من  به نقد و بررسی   امروزم میپردازم و میبینم  در محل کار از همکار خود به دلیل کم کاری عصبانی شده ام  و به او خورده گرفته ام و بعد از کمی فکر کردن  با خود می گویم به نظرم او از اول صبح حال خوبی نداشت ، شاید مشکلی برایش پیش آمده که در کارش تمرکز نداشته است و من نباید عصبانی می شدم به همین ترتیب میبینم کجاها عملکرد خوبی داشته ام و نظرم در مورد خودم مثبت است و کجاها خوب نبوده ام و رضایت چندانی از خود نداشته ام .همین محاسبه ی روزانه و  نظر دادن در مورد موضوعات زندگی باعث می شود که در رابطه با خود بی تفاوت نباشیم و یاد بگیریم  تغییرات بزرگی در نحوه ی پیشبرد آن ایجاد کنیم و به واقع موفق تر خواهیم بود.این هم که همیشه در موضوعات منتظر نظر دیگران باشیم و استقلالی از خود برای تصمیم گیری نداشته باشیم به مرور زمان باعث می شود که اعتماد به نفسی برایمان باقی نماند ، درست ترین راه و روش این است که هم نظر خود را داشته باشیم و هم با مشورت با افرادِ صاحب نظر و با تجربه در نهایت  یک برآوردی بکنیم و  بهترین اقدام را انجام دهیم.اگر نظر دادن در مورد خود را همیشه داشته باشیم تمرینی می شود برای اظهار نظر کردن  درست و به جا در مورد دیگر مسائل که در رابطه با  آن ها موفق عمل کنیم و دست آورد خوبی هم برای خودمان داشته باشیم و هم برای دیگران .</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2020 20:46:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعجابی به نام ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%A7%D8%B9%D8%AC%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-rqn2gyqjme3t</link>
                <description>ایران از نگاه آسمانو هر کجای این خاک که قدم بگذاری در حیرت  خواهی ماند. شگفتیش روشنگر جسم و روح است.چندی است که همسفر شده ام با جاده هایِ سرزمین اعجاب ها.چند قدمی با من بیا و همدوش من در این سفر باش.چهارمحال و بختیاری، جونقان، آبشار کردیتکمی آنطرف تر در نزدیکی جونقان به آبشاری می رسیم که مسیرش سخت و ناهموار است ، گاهی به  جاهایی برخورد میکنی که اگر قدمی  از قدم هایت را نادرست برداری  زیر پایت خالی می شود ،  پر از پستی و بلندی، آبشاری وحشی و دلهره آور   در  عمقِ دره ی  دَرکِش وَرکِشِ استان چهار محال و بختیاری .  چشم که به آن بیفتد محو در زیبایی و هیبتش  می شوی .نامش را کِرِدیت میخوانند ، آبشاری که یکی از عجایب است و  به خاطر ارتفاع زیاد و فشار بیش از حد آب دورتا دور آن مه آلود هست و اسم کردیت به خاطر همین به روی آن گذاشته شده است . به گوشه ای دیگر از این سرزمین راز ها و رمز ها می رویماصفهان، ورزنه ، کویر ورزنهسرزمینی خشک با آفتابی سوزان به نام کویر کویری که دلش به پهنای آسمان بزرگ است .میخواهم از آرامشِ شب هایش  بگویم که خواستنی و روح نواز است ، به مانند نسیمی خنک  که در هوای داغِ تابستان جان را نوازش می کند و زنگارِ مانده بر دل را صیقل  می دهد .اصفهان،کویر ورزنهآسمانی دارد که ستاره هایش نمایشی از زیبایی به راه انداخته اند و اگر دستت را دراز کنی هر ستاره ای که خواستی میتوانی بچینی.دلت را به مانند کویر بساز که اگر ردِپایی رنج آور بر آن گذاشتند و گذشتند با یک وزشِ آرام از خوبی ها  اثری از آن بر دلت باقی نماند.دور تر پا بگذاریم ، با من بیا به پیچ و خم جاده ها تا به دریا برسیم و سری بزن به جزیره ای که  کلمه ی شگفت در حقِ آن کم لطفی است .جزیره ی قشم در دل آب های خلیج فارس .از غذایش نگویم که به هوس می اندازد هر انسانی را از دور و نزدیک ، سمبوسه ماهی ، سمبوسه میگو ، قلیه ماهی  .  جور واجور است و سفره ات را رنگین می کند به طعم های مختلف  که نمی دانی از کدام برداری و لذت کدام یک  را ببری.جزیره قشم ، تنگه چاهکوهزیبایی اش همان است که پا به تنگه ی چاهکوه اش بگذاری و عظمت را به دیدگانت هدیه کنی .سوار بر اتوبوس دریاییش شویم و به جزیره ی هرمز سَرَکی بکشیم و رنگین کمانی از رنگ ها و زیبایی ها را به نظاره بنشینیم.جزیره قشم، ساحل نقره ایساحل نقره ای که گویی پا بر صفحه ای نقره فام نهاده ای ‌. عروسی است با لباسی از نقره که دلربایی می کند از  تماشاچیانش.جزیره قشم، ساحل سرخساحل سرخ، ساحلی  که  گونه هایش از حجب و حیا  قرمز گون  است  و  وقتی نگاهش  میکنی سر به زیر می شود و خجالتی .با من بیا و در خاکی قدم بردار به نام تبریز شهری زنده ، زیبا و پر از هیاهو.تبریز ،‌روستای کندوانکمی دور تر  از آن به روستایی می رسیم به نام کندوان ، روستایی هفت هزارساله و خاص .خاص از ان جهت که اهالی مهربانش خانه های خود را در دل صخره ها و کوه ها کَنده اند.روستای کندوانروستای کندوان که به دلیل گدازه‌ها و مواد مذاب به جا مانده از دل آتشفشان و همچنین دخالت آدم‌ها در طی سال‌ها به این شکل و شمایل درآمده، روستایی مخلوطی شکل است که به خاطر کله قندی بودن و شباهت خانه‌هایش به کندوی عسل به این نام معروف شده.روستایی که خنکای هوایش دلچسب است وحال هر آدمی را خوب می کند.سوار می شویم و از این روستای دلنشین خداحافظی میکنیم و رودخانه ی ارس را دنبال می کنیم و با آن همگام  می شویم تا به شهر جلفا می رسیم ، در نزدیکی شهر جلفا به کلیسای زیبایی برمیخوریم که هوش از سر میپراند ، معماریش همین بس که دلِ ناآرام را آرام کند .گویی آجر روی آجر گذاشتند با نام خداوند که آغوشش بوی خداوند می دهد .تبریز ، جلفا ،کلیسای استفانوس مقدسکلیسای استفانوس مقدس که دومین کلیسای مهم ارمنی‌های ایران است و در قلب کوه ها و در میان طبیعت سبز بنا شده است.مسیری سر بلندی را طی میکنیم و در میان درختان سرسبز آن را می بینیم.به راستی ایران دیاری است عجیب.سفرنامه ای بود کوتاه که مرورش جذابیتی دارد به اندازه ی تجربه کردنش.گاهی باید رفت ، باید سکوت کرد و حرکت ، خودت را برداری و بروی به گوشه ای ، نه منتظر باشی و نه دلتنگ که تنها راه آرام شدن دور شدن است ، دور شدن از همه چیز حتی فکر خودت .</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 23:48:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و درمان عجیبی است گذر زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-xkwanbxf49fc</link>
                <description>قرار بود آن روز یکدیگر را ببینیم ، هم خوشحال بودم و هم نگران ، مگر می شود هر دو را در یک‌زمان احساس کرد.از شدت اضطراب لب هایم را می جویدم و پاهایم را روی زمین میکوبیدم ، تاکسی آمد و سوار شدم ، چقدر آرام حرکت می کند ،‌تند تر برو رسیدم و ای کاش هیچ وقت آن روز را در زندگی تجربه نمی کردم .رو در رو و چشم در چشم ، سکوتی دلهره آور بین ما برقرار شد .حال عجیبی بود ، تپش های قلبم بودند که این سکوت را می شکستند . زیر لب گفتم‌چه شده ؟نگاهی به من کرد و سرش را به زیر انداخت و بریده بریده و نامفهوم چند کلمه ای حرف زد .دستی روی صورتش کشید و گفت چطور بگویم .صورتش قرمز شده بود و من که نمیدانستم قرار است چه چیزی بشنوم در  تمام وجودم لرزش را احساس می کردم.به او گفتم بگو و خلاص کن من را از این زجری که در این چند دقیقه کشیدم.خودش را جمع و جورد کرد و گفت خانواده ام با ازدواجمان مخالف اند و من هم کاری از دستم بر نمی آید ، تمام تلاشم را کردم ولی نشد . نمی توانم بیش از این به آن ها اصرار کنم ، من را ببخش ، امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی .  رفت و جوری رفت که انگار هیچ گاه وجود نداشته است.من ماندم و  دنیایی که روی سرم خراب شده بود.سر جایم خشکم زد و نمیتوانستم قدم از قدم بردارم .بعد از روزها حرف زدن ، بعد  از کلی نقشه کشیدن برای آینده ، مگر می شود به این راحتی همه چیز را تمام کرد .مگر به این راحتی می شود روی یک نفر  پاگذاشت وقتی ادعای عاشقی میکند.چه پارادوکسی، دوست داشتن و لِه کردن ، نقضی دردآور که نه در دل میگنجد و نه در عقل عقلی که برای احساس جایی  قائل نیست انگشت به دهان مانده بود که نمی شود دوستش بداری و اینچنین لگدمالش کنی  و فقط یک نتیجه میشود گرفت که عشق در این میان هیچ کاره بود و عاشقی ادعایی بیش نبوده است.رنجی است بسیار هواخواه آدمی  بودن که دوست داشتنش را پشت ِ در جا گذاشت و دستِ خالی آمد. بغضی  در گلو  که استخوانی شده بود و چشمانی که بدون اختیار من را همراهی می کردند و غمخوار این دلِ چاک چاک شده بودند  و بارانی برای شستن این غم بر صورتم فروریختند که شاید کم شود این مشقت ولی مگر میشود چنین چیزی.به راه افتادم ، نمیدانم به کجا باید بروم ،‌به کدام سمت ، به که باید بگویم این حال و هوای آشوب را .ساعت ها گذشت ، از این خیابان به آن خیابان  و خودم را روی پل دیدم ، دلم میخواست آنقدر جیغ بکشم که هرچه مرارت و درد در این دلِ درمانده و خسته است به آسمان برسد. همه چیز تمام شده بود،  به راحتی یک لیوان آب خوردن ولی من چگونه به خانه بازگردم ، چه جوابی در آستین دارم که به دیگران بابت این اوضاع به هم ریخته ام بدهم .نمیدانم آن روز چطور گذشت ، کوله باری از محنت و مشقت که روی شانه هایم سنگینی می کرد و سکوت شب که از شدت ناراحتیم چیزی برای گفتن نداشت .با این‌همه ناآرامی مگر می شود صبح چشمانم به این دنیا باز شود ، بعید می دانم که این اتفاق بیفتد .روز های سختی بود ، اشک هایی که سرایز می شدند و من که به اجبار باید خودم را خوب نشان می دادم که دیگران نگران من نشوند .صبح هنگام چشمانم باز می شد و من که ناامید ترین آدم روی این کره ی خاکی بودم نایی برای بلند شدن نداشتم و  سنگینی که روی قفسه سینه ام احساس میشد همه چیز را بدتر می کرد  زمان تسکین دهنده ی خوبی است ، بیرحم است و با کسی شوخی ندارد ولی کارش را خوب انجام می دهد و خاکستری شد بر آتش رنج هایم تا کمی آرام بگیرم.گذشت زمان به من یاد داد که قرار نیست برای از دست دادن هرچیزی بیقرار شوم. به من آموخت تحمل داشته باش، ممکن است چیزی که الان برای آن ضجه میزنی در آینده به دست فراموشی بسپاری  ، پس صبر کن و ببین .زمان با رفتنش نشانم داد که هرآنچه ما طلب می کنیم ممکن است برایمان خوب نباشد و حتما در آن خیر و صلاحی است که باب میلمان پیش نمی رود، شکیبایی به خرج بده تا آن را به چشم ببینی .گذشت و فهمیدم حضورش خیال و گمان ِ دلفریبی  بود ولی با گذر زمان راستی و حقیقت به مانند سنگی در آب فرود آمد و تصور من را از او نقشِ برآب کرد. خدارا شکر که هر آنچه ما  میخواهیم نمی شود و هرآنچه که خدا میخواهد برایمان  رقم می خورد.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 14:19:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه ای برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-uuknvccafvtu</link>
                <description>قلم به دست گرفتم که هر چه به ذهنم می آید بنویسم ، بی وقفه نوشتم ، در آخر دیدم تمامِ دفتر تویی و دیگر هیچ .به یاد می آورم روزی که تو را دیدم و نمی دانم چگونه و چطور در دلم آمدی ولی محال بود که حتی برای یک لحظه جایت را به دیگری بدهم.یواشکی دوست داشتنت ، یواشکی از دور دیدنت ، در دلم میگفتم به دنیا بگو بایستد ، بگذار همه چیز بماند برای بعد ، فرصت را غنیمت بشمار و تا می توانی زُل بزن در چشمانش شاید این‌ نگاه هیچ گاه تکرار نشود.حیران و سرگشته برای لحظه ای تو را نظاره کردن  و همه چیز تو بودی و من وجودی برای خود نمیدیدم ، دلم می خواست قابل بدانی چشمانی را که جز نگاه کردن به تو چیزی برای تماشا ندارد و گاهی همین نگاه زبانی می شد که تمام ناگفته ها را بگوید .دیدارت حربه ای بود که مرا مات و متحیر در همان زمان و مکان برای ابدیت میخکوب کرد.رویای وصالت التیام و مرهمی است برای بیقراریم همانندِ خواب های خوب شبانه .شبانگاه با یاد تو به خواب می روم  ، شاید همان لحظه تو کنار نشستی و برایم لالایی می خوانی که در خواب بی تابِ شنیدنِ صدایت می شوم.گوشه ای آرام با تویی که نیستی خلوت می کنم  ،  حرف هایم را برایت بازگو می کنم، دنج ترین جای دنیا آغوش توست که هیچ اتفاق زیبایی توان برابری با آن را ندارد ، مرا در آغوش بگیر که محتاجِ آنم ، به چشمانم خیره شو و تمام ناگفته هایم را بخوان،‌بگذار با لمسِ دستانت نفسم‌ به شماره افتد ، بگذار به مانند کوره ای آتشین وجودم در وجودت ذوب شود.تو نمیدانی و من برایت می گویم ، لبخندت خالی می کند وجودم را از درد و غم ِ این زمانه حتی اگر کوتاه باشد و مختصر .تو به ستاره ای می مانی که من آرزوی چیدنش را دارم و ای کاش در آسمان قلبت  جایی برای من بود .دلتنگ می شوم و در آرزوی گپ‌ زدن با تو لحظه ها به فکر فرو میروم  که تو سرتاپا گوش باشی و با رغبت و اشتیاق  دستانت را زیر چانه ات بگذاری و درمانده نشوی از پرگوییِ من . همین حوالی باش نه دورتر زیرا وجودت  تنها دلیلِ بودن برای من است‌ و صدایت تنها آوایِ  دلنشین برای جلا دادن جان و تنم .دوست داشتنت به مانندِ نوشیدنی ِ گرمی است که در یک روزِ سرد زمستانی وجودم را گرم می کند و اما دوست داشتن که به راحتیِ گفتنش نیست ، یعنی نفس بکشی به هوای نفس های او و چشم بازکنی به هوای دیدن او  و من سال هاست که اینگونه ام .می گویند عشق یعنی خودت را نبین ، یعنی دیگری را به خود ترجیح دادن و از خود گذشتن و من عاشق ترینم که خودم را در تو دیده ام.همه ی این ها را به زبان آوردم که در نهایت بگویم تو را در گوشه ای از ذهنم پررنگ کرده ام ، هر روز می روم و دستی روی آن می کشم و تو را مرور می کنم ، دلیلش را می دانی ؟ می ترسم روزی فراموشی به سراغم بیاید و تو را هم با خود ببرد  هر چند غیر ممکن است چنین چیزی روی بدهد.کفش هایم به اجبار مرا میبرند به سمت و سویی که تو نیستی ولی بدان که دلم برای همیشه همین حوالی است ، هر جا که توباشی حتی اگر من نباشم.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2020 14:37:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس ما و ماجراهایش</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-kg34wwbkhvfm</link>
                <description>کلاس زبان فارسی و باز هم‌ بازیگوشی های ِ ردیفِ سمتِ چپ کلاس .زنگ تفریح بود و  قرار شد نقشه ای طراحی کنیم که معلم زبان فارسی از امتحان گرفتن منصرف شود. هرچند اگر امتحان هم می گرفت همه ی ما بیست که هیچ  شاید چهل هم میگرفتیم‌ ، چرا ؟ و اما چراییش .همیشه معلم  یک نفر را انتخاب میکرد  که لغات را دیکته بگوید و ما بنویسم و به این شکل امتحان گرفته می شد .آن روز هم‌ همه  با هم اتفاق نظر کردیم و یک نفر کلمات آن روز را روی تابلو نوشت و بقیه هم وارد برگه کردند که اگر معلم قصد امتحان گرفتن کرد اماده از قبل داشته باشیم و یک نفر هم همان لغات را امتحان بگیرد. .نمی دانم چرا در این کلاس بیشتر از همه وقت بدجنسی و شیطنت به خرج می دادیم ، اصلا حالمان خوب می شد و لذت میبردیم  که آزار و اذیت را به حد برسانیم  و ریز ریز  بخندیم .همه هماهنگ شدیم.معلم وارد شد ،حضور و غیابش طبق معمول صورت گرفت .رو به همه ی ما کرد و گفت امروز امتحان املا نداریم، تا ما قصد کردیم جشنی با سوت و دست و هورا بگیریم پرید وسط ذوق کردن کوتاهمان و گفت امروز میخواهم امتحان میان فصل را بگیرم و نمره اش در کارنامه اثر دارد .همه ی ما با شاخی روی سرمان از تعجب و با قیافه ای آویزان و در هم به هم زُل زدیم   ،  یقینا در دلش جشن گرفته بود که به خیال خودش توانسته  حالِ ما را بگیرد  ، ولی باز هم اگر خدا ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری .نگاهی به ساعتش کرد و گفت  وقت داریم و  ۱۵ دقیقه ای درس جدید را می دهم و بعد امتحان را میگیرم ، از سمت چپ شروع کنید ردیف به ردیف پاراگراف به پاراگراف درس را بخوانید تا به آخرش که رسیدید و تمام شد بعد امتحان را شروع میکنیم و  در این فاصله من باید برگه های کلاس قبل را تصحیح کنم تا به  اطلاع دفتر برسانم  و چند سوال امتحانی هم طراحی کنم.شاخک هایمان به کار افتاد که الان وقتِ نقشه ای جایگزین است ‌. واقعا نظیر نداشتیم . نفر اول شروع کرد پاراگراف اول را خواند ، نفر دوم پاراگراف بعد و تا نفر سوم ادامه داشت .معلم غرق در تصحیح برگه ها بود . نوبت به سه نفر بعد رسید ، چشمکی به هم زدیم و دوباره از پاراگراف اول شروع کردیم به خواندن .شاید باورتان نشود ولی ردیف سمت چپ کلاس که حدودا ۱۲ نفر می شدیم  توانست پیروز میدان شود و کل کلاس را از امتحانی ناجوانمردانه رهایی بخشد،به این شکل که پاراگراف ها را  می خواندیم تا اواسط درس  و دوباره از اول تکرار میکردیم و معلم متوجه نشد که هیچ گاه نگذاشتیم  به پایان درس برسیم‌.نزدیک به یک‌ ساعت طول کشید و کارش تمام شد ، گفت هنوز تمام نشده ما گفتیم نه .باز نگاهی به ساعتش کرد و گفت وقت برای امتحان کم داریم ، چقدر امروز  خواندنِ این درس طول کشید ، مجبورم جلسه ی بعد امتحانِ کلاس شما را بگیرم‌.امروز همان امتحان دیکته را بدهید تا جلسه ی بعد. املا هم تکلیفش معلوم بود ، خوراکی از قبل آماده .زنگ خورد و تمام شد، به محض اینکه معلم پایش را از در بیرون گذاشت میهمانی ما هم شروع شد‌.یک نفر با میز معلم  ضرب گرفت و دیگری آوازش را خواند و چند نفری هم وسط کلاس به چشم میخوردند و بقیه هم در همراهی آواز صدایشان تا دفتر هم می رسید .خلاصه کلاس روی آسمان بود.  خوشحال که  نقشه مان گرفته و پیروز میدان شده ایم‌ ،اگر چاره داشتیم مدال هم به خودمان میدادیم برای این برنده شدن.کیفمان کوک بود که با خوردن  هله هوله  کامل  تر شد و آن روز را قدرتمندانه به پایان رساندیم و در کارنامه ی شرارت هایمان ثبت کردیم‌.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 22:14:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند دقیقه روی موج اصفهان</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-av1rtdscmwm6</link>
                <description>عکس از : اعظم توکلیخَسه شدیم  انقد تو خونه موندیم ، وَخسیم (  پاشدن) بریم بیرون یه تابی بخوریم ( دور زدن ) تا یه بادی به کَلِمون بخوره  ، آ با  این کرونا کوجا بریم همه جام که غُلغُله ( شلوغ ) اما هوا هوای پیاده روی تو چارباغه.لباس پوشیدم و  راه افتادم ، نِزیکِ ( نزدیک) عصر بودا و کوچا (کو چه ها ) خَلوِت ، تو خیابون که قو  نیمیپِرید (  خیلی خلوت بود )  ، به ایستگاه اتوبوس رسیدم ،هرچی نِشِسَم ( نشستم ) اِز اتوبوس خَبِری نبود ، بلخره بعد اِز کلی انتظار تشریفشونو آوردن. باخودم گفتم جَل باش سوار سو ( عجله کن ) وگرنه لا دری اتوبوس گیر میکونی  ، چقد شلوغ ،‌  این همه آدِم تو این کرونا کوجا میخوان برن . یه صندلی پیدا کردمو لَم دادم ، یهو یه خانومه اومِد زِد بِهِمو گفت دختِر جون اِگه میشه برو اونوَرتِر ( آنطرف تر )  تا منم بیشینم ، یدفعه خانومی که کنارم بود گفت اینا جوونَن سرِپا هم وایسن ( ایستاده باشن ) چیزیشون نیمیشه ، ما پیر شدیم و  زانو برامون نمونده  ،نیگا به من کرد و گفت وَخی ( بلندشدن )  تا حج خانوم بیشینه ، با انگشتش زِد تو کمرم و کم مونده بود کمرو سوراخ کونه‌.اومِدم بگم خانوم چرا سُک میزِنی ( اذیت میکنی ) جلو خودمو گرفتم و گفتم  بزرگتِره و احترامِش واجب. بلند شدم رفتم کنار پنجره .اِز شلوغی و همهمه حالم داشت به هم میخورد که خدا بهم رحم کرد و سر چارسوق ( یکی از محله های اصفهان  ) خیلیا ( اکثرن ) ریختند پاین ( پیاده شدن )خلاصه گذِشت و پیاده شدم .یه تیکه راهو گفتم با تاکسی برم  ، راننده داشت با یه مسافرا  بحث میکرد ، اون مسافرم ماشالاش باشه کم نمیاورد ، اِز همه جا تعریف میکردن ، راننده میگفت آخه  چرا همه چی انقد گِرونِس ( گران است ) ،این کرونا هم که بیداد میکونه ، اِلای باعث و بانیش آکِله بگیره و جِز بِزِنه ( یعنی الهی مرض خوره بگیره و ضجه بزنه ).رادیو ماشینم گیرونده بود. یعنی داشتم خُل میشدم.یکی دیگه اِز مسافرا  دراومِد ( برگشت ) به راننده گفت حَجی اِگه زحمِتتون نیس اون رادیو رو خاموشش  کنید ، راننده گفت آ چِرا ،‌من تازه اینا گیروندم ( روشن کردم ) تا اخبارا گوش بدم .  منم که اِز این همه سر و صِدا دِلمالِش گرفته بودم. (یه نوع خاصی از حالات نامساعد شبیه حالت تهوع )  نیمیدونم چرا امروز همه چی گِلی هم بود ( در هم بود  ، قاطی بود ) با خودم گفتم تو دوباره قصد کردی پاتو اِز خونه بزاری بیرون ، خدا بقیِشا (ادامشو ) به خیر کونه‌.. عکس از: اعظم توکلی. اصفهان ،سی و سه پلسر میدون انقلاب پیاده شدم ،وای چه صحنه ای  به به مِگه داریم بِهتِر اِز اینجا.حیفِس ( حیف است ) که اینجا را داشته باشی آ بری( بروی )  برج ایفلا بیبینی .آدِم این سی و سه پل و رودخونه  را که میبینِد جیگِرِش حال میاد. ( حال ادم خوب میشه ) تو پیاده رو داشتم میرفتم که چِشَم (چشمهایم ) افتاد به بستنی فروشی ، دلم بال بال میزِد ( دلم هوس کرده بود  ) واسه بستنی تو این هوای گرم . تو دِلم گفتم اِگه دوستم اینجا بود میگفت  وَعَ اِلای بُپُکی ( الهی بترکی ) ،  توپ تو شیکَمِت بِرِد که انقد میخوری ( در مواقعی که فردی زیاد غذا بخورد بکار میرود) یُخته ( یه کم ) کَمتِر بخور تا لاغِر بشی  ولی خداراشکر  نبودش  آ من هرکاری دلم خواست کردم‌، یه بستنی اِسِدم ( گرفتم ) و  راه افتادم به دید زِدَنِ  مغازه ها .اخه من عاشقی خِرید کردنم ، اصلا با خِریدِس که حال بدما ( بد) فراموش می کونم .اِز سر انقلاب تا دروازه دولِت پیاده رفتم .نمیدونم چقد گذِشت اما تا به خودم اومِدم دیدم یکی دو تا پلاستیک دسَمه ( تو دستمه ) و خِرید کرده بودم.یه ذره دیگه ادامه داده بودم کلی چارباغو بایِد بار میکردم و میبردم.عکس از :اعظم توکلی. اصفهان ،چهارباغ عباسی دیگه نِزیک غروب بود و بَسَم بود ( کافی بود) ، دیر میشد و بایِد خودمو به خونه میرسوندم .اِز خدا پنهون  نیس اِز شومام پنهون نباشه ، من هردفه ( هر از گاهی )  اِز این کارا میکونم تا حالم جا بیاد ( انرژی گرفتن  و خوشحال شدن)به شومام توصیِم اینه خوش باشین ، دنیا دو روزه</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 21:59:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدرنالین در اوج ظهور</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%A2%D8%AF%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-c81usaglcyzf</link>
                <description>خاطره ها خوب یا بد اتفاق افتاده اند و گاهی یکی از آن ها گوشه ای از ذهن ما را از آنِ خود کرده است .هر از گاهی از پَستوی ذهن ما بیرون می آیند و خودی نشان می دهند ، گاه با مرورشان خنده ای ریز میکنیم و گاه اخم هایمان را در گذر از آن ها در هم می کشیم و دوست نداریم که به یاد آن ها بیفتیم . همانند خاطره ی من ، خاطره ای که گهگاهی  هوای بیرون آمدن از ذهنم به سرش می زند و مرا قلقلک می دهد  .جمعه ای دلپذیر  و البته پر از سرخوشی .گروهی برای  آب نوردی .آب نوردی در تنگه ای که لبریز  از آب های درخشان بود و محصور بین صخره های بلند .تنگه یا همان  آبراه که در دل صخره ها عبور می کرد.سکوتی داشت  که خودِ آن هم به یاد ماندنی بود سفری که شاید مثل و مانندی نداشت.جلیقه های نجات به تن و  با  کمترین وسیله آماده برای حرکت .ساعتی در عبور از دشتی که طبیعت زیبایی داشت ، رودی کوچک  که با یک‌ آهنگ ملایم در حرکت بود و ما از وسط آن گذشتیم و به آن طرف دشت رفتیم.به ابتدای تنگه رسیدیم ، صدای آب  به مانند صدای غرش بود ، کمی هم  دلهره آور .آرام و شمرده شمرده وارد آن شدیم ، مسیر  راهِ باریکی بود که باید شنا می کردیم ولی به خاطر سرعت زیادِ آب روی آب دراز کشیدیم و  آب  خودش مارا به جلو حرکت می داد .پشت سر هم  از آنجا رد شدیم ، هیجانی که تا آن زمان در وجودم حس نکرده بودم .به صخره هایی رسیدیم که پستی و بلندی داشت و با نهایت صبر و حوصله آن را به اتمام رساندیم ‌ بلند تکرار می کردم خدای من عجب جایی ،  جایی که موبایل برای شش ساعت‌ همراه من نبود و گویی به دنیایی دیگر پا گذاشته‌ بودم ،  شش ساعت فراموشی و شش ساعت بودن ، آن هم  به طور کامل در لحظه ی حال ، نه حسرت  خوردن برای گذشته در کار بود و نه پای آینده ای  که  هنوز نیامده به میان آمده بود . حال بود و لحظه هایش و استفاده ی تمام از آن فرصت ها حوالی ظهر شد و آفتاب همه جارا پوشاند  و ما که توقفی کوتاه داشتیم در پهنای آفتاب برای خوردن ناهار ،ناهاری که در کوله های ضد آب گذاشته بودیم و خوردن چنین غذایی ساده و سبک و البته در بعضی مواردِ مشاهده شده  کمی هم خیس و نَم دار  در آن شرایط در نوع خود دیدنی بود .استراحتی کوتاه و آماده شدن برای طی کردن  مسیرِ آبی دیگر  تا به خط  پایان برسیم .راهی که تنها برای گذشتن از آن باید از روی صخره میپریدیم و اختیار آنجا معنایی نداشت .اجبار بود و تنها راه چاره، ولی لذتش پر زورتر از  ترس داشتن از آن بود . پرشی جانانه و ترشح آدرنالین که به معنای واقعی درک می شد .در بعضی مسیر ها صخره های اطراف  آنقدر سر به فلک کشیده بودند که تنها گوشه ای از آبیِ آسمان به چشم می خورد و همین زیبایی مسیرِ آبی را برایمان چند برابر کرده بود .از دالانی گذشتیم و از تنگه خارج شدیم و به خط پایان رسیدیم .شش الی هفت ساعت در آب بودیم و با آب زندگی کردیم .آن روز خاطره ای شد که هیچ گاه به دست فراموشی سپرده نشد و قدرت فراموشی روی آن تاثیری نداشت و یادآوریش بیان کننده ی حس هایی بود که شاید تا آن روز تا این حد امکان بروز برایشان میسر نشده بود.حس هایی مثل لذت ، انرژی ، ترس و دلهره ، هیجان  و به مانند اینها .خاطره ها همان حس های خوب یا بد در گذشته اند که ممکن است  یک جایی یقه ی ما را بگیرند و خودشان را به روی ما بیاورند ، یا حالمان را خوب می کنند یا چهره ی عبوس از ما می سازند  خاطرات خوب باید همیشه میهمان دل هایمان باشند و در عوض به خاطرات بدمان فرصتی برای  عرض اندام ندهیم و سعی کنیم با کم محلی به آن ها  آرام آرام فراموششان کنیم.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 19:30:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمون و خطایی به نام تجربه</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-ldtqaty8hnaf</link>
                <description>امروز اولین حضور من در کلاسی بود که  باید مقابل دیدگانِ همه حرف میزدم  و با صدای بلند خودم را معرفی میکردم.اولین جلسه ی  کلاسِ فن بیان و سخنرانی . نفرات کلاس حدودا بیست و پنج  نفر بودند قرار شد در ابتدای امر  صحبتی کوتاه در مورد خود داشته باشیم.همه استرس داشتند،هیجان را به صورت زنده و به تعداد افراد کلاس می دیدم . یک‌ به یک‌ شروع به صحبت کردن در برابر جمع کردیم و من که در سر تا پای وجودم تپش های قلبم را حس می کردم چند دقیقه جملات را در ذهنم مرور کردم  و در نهایت  نوبت به من  رسید از صندلیِ من تا مکان سخنرانی فقط چند ثانیه بود ولی به قدم هایم نگاه می کردم که نکند  اشتباه برداشته شود و به زمین بخورم و آبرویم برود .مقابل همه ایستادم ، لحظه ای مکث کردم ، این تعداد چشم تا به امروز به من نگاه نکرده بودند ، چطور شروع کنم ، خدایا تپق نزنم ، لرزشی در تمام  وجودم احساس میکردم ،‌ پاهایم را محکم روی  زمین گذاشتم  و صاف ایستادم ،  با صدای بلند به مدت دو دقیقه خودم را معرفی کردم .نمیدانم چه شد و چه کردم فقط میخواستم تمام شود .هرچه بود گذشت  و من انجامش دادم .روش کلاس این بود که هر کسی صحبت می کرد بقیه باید نظراتشان را در مورد سخنرانیِ او می نوشتند و به او می دادند .برای من هم همین اتفاق افتاد.یک‌ نفر نوشته بود: لرزش در صدایتان احساس می شود.دیگری نوشته بود : صدای رسایی داشتید و نفرات بعد که هر کدام نظرشان را گفتند.آن روز با همه ی اضطراب ‌و ترس و دلهره اش سپری شد.دوره ای که هم ترس داشت  و هم خنده ، ترس و نگرانی به خاطر چیزهایی که پیش بینی نشده اند و نمیدانی که چه چیزی  در پیش رو داری و خنده به خاطر پیدا کردن دوستانی که با آن ها برای چند ساعت می توانستی خوش بگذرانی و چیزهای زیادی از آن ها یاد بگیری .و اما تمرینات من.به خاطر قوی شدن در سخنرانی هر روز  باید تمرین  انجام می دادم .هر روز یک مطلب جدید می نوشتم و همان مطلب را به شکل جلسه ی سخنرانی جلوی دوربین  اجرا و ضبط می کردم ،شاید چند بار این تمرین انجام می شد که به اصطلاح یک چیز به درد بخور از آب درآید و بعد در گروه به اشتراک می گذاشتم و سر انجام مورد نقد و بررسی قرار میگرفت.هر هفته یک‌جلسه ی حضوری داشتیم و مثل جلسه ی اول باید سخنرانی ارائه میدادیم با مطالب و موضوعات جدید.به مرور زمان اوضاع  بهتر شد ، اعتماد به نفس بیشتری برای صحبت کردن در میان جمع پیدا کردم و پیشرفت خوبی داشتم ،  به نظر دوستانِ حاضر در جلسه  آینده ی خوبی در این زمینه در انتظارم بود.در هر جلسه مطالب و آموزش های تازه و هر جلسه تجربه ای جدید  .تجربه ای که راحت به دست نیامد ،  لحظه هایم را برایش صرف کردم و گاهی وقت ها  به خاطر  تمرین های پی در پی تصمیم میگرفتم که روز بعد هیچ کاری نکنم و تمرینی نداشته باشم  ولی باز هم انجامش میدادم هم لذت داشت و هم خستگی  ولی وقتی به سرانجامش فکر میکردم انرژی مضاعفی در وجودم حس می کردم و مصمم که آن را به پایان برسانم .آدمی باید برای پیدا کردن چیزهای جدید از حصاری که به دور خودش کشیده است و یک منطقه ی امن برای خودش درست کرده خارج شود ، خطر کند ، حتی  دلهره و ترس  را به جان بخرد  تا تجربه های جدید بدست آورد و زندگیش را از یکنواختی خارج کند و مهم تر از همه هیجان را احساس کند .دوستی می گفت تجربه آزمون و خطایی است در بستر زندگی .یعنی باید ریسک کنی و در قلب انجام کاری بروی تا یاد بگیری ، خطا کنی و باز بیشتر شناخت پیدا کنی و در نهایت یا پیروز میدان می شوی یا نه ،   که اگر پیروز باشی شیرینیش را حس می کنی و محرکی می شود برای ادامه دادن  و اگر موفق هم  نشدی خود را نباید شکست خورده  ببینی  و همه چیز را تمام شده بدانی بلکه باید از آن تجربه استفاده کنی برای رفتن به پله های بعد و داشتن یک‌ صعود موفقیت آمیز .</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 18:52:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالقوه هایی در انتظار بالفعل شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%82%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B9%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%86-b67bdvbxvzd6</link>
                <description>همه ی آدم ها یک زمانی و  در یک جایی از همه چیز خسته می شوند ، از شنیدن ها ، گفتن ها و حتی  آدم ها .دنبال یک راهی می گردند که از آن بگذرند و با یک چیز نو روبه رو شوند و بگویند وای چه عالی ،  که کمی حال و احوالشان  عوض شود.گویا علایق همان چیز شگفت انگیز و به قول خودمان حال خوب کن باشد.مثل دارویی تجویز شده برای یک‌ بیمار که علاوه بر تسکین کوتاه مدت علاجی برای بلند مدتش باشد .آدمی در طول زندگی و در پستی و بلندی هایش می تواند از علاقه ی خود با خبر شود ، وقت هایی که با موانع زندگی رو به رو می شود و  جرقه ای در ذهنش می خورد که چرا من اینجایم و اینجاست که در درون خودش به فکر فرو می رود  و به دنبال جواب برای علامت سوال های فکرش ماجراجویانه جست و جو می کند و سرانجام به این می رسد که اگر پشت دیوار بلند موانع گیر کرده است و توانی برای عبور از آن ندارد  به خاطر این است که آن  مسیر و مقصد را دوست نداشته است و از آن حلاوتی  هر چند کوتاه نچشیده است ،‌به خاطر همین راه حلی  برای عبور از آن دیوارها ندارد .علاقه بالقوه می ماند و بالفعل نمی شود مگر با حرکت .اگر یک جا بمانیم همان مردابی می شویم که اتفاقی در  درونش نمی افتد و همیشه یکسان و ثابت است و البته خسته کننده  .وقتی حرکتی نداشته باشیم چطور می توانیم دوس داشتنی های خود را بشناسیم .به نظرم فراتر برویم ، فراتر از حرکت ،  گاهی از این‌شاخه به شاخه بپریم ، همین پریدن ها ممکن است زمان را از ما بخرد  ولی اگر زرنگ باشیم در عوض چیز لذت بخشی به نام شناختِ علاقه  را به ما می دهد . به مانند علاقه ی من.یعنی طبیعت .به دنبال پیدا کردن چیزی بودم  که شفایی باشد برای روح و تنم ، جایی باشد که بتوانم کمی شلوغی و همهمه  را رها کنم و به آن پناه ببرم و آن آغوش طبیعت بود.کار سختی نبود یکبار امتحانش کردم و دیدم وجه مشترکش با من روی ترازو سنگینی می کند .در دلش آرام می شوم ، همه چیز را فراموش می کنم و تنها خود را میبینم و زیبایی هایش .لبخند بر لبانم می نشاند حتی اگر مسیرهای سخت جلوی رویم بگذارد ، حتی اگر مرا با چیزهایی رو در رو کند که از آن ترس دارم ولی  باعث می شود که بر این ترس غلبه کنم و این توانایی از چیزی  بر نمی آید مگر آنکه آن را دوست داشته باشیم.دوستانی به من داد که نام و  شهرتشان  را در همان شهر جا می گذاشتند و فقط خودشان را می آوردند و این برای من شیرین  بود. باعث و بانی کسب ِ تجربه هایی می شود که ناب اند و  فقط با تحمل  به دست می آید و جای دیگری نمیشود  پیدایشان کرد.طبیعت نوازنده ی خوبی است ، آهنگی می نوازد که گویی از دل  بلند می شود ، او می زند  و من می شنوم و قراری میگیرم به مانند همان  خواب های خوب شبانه.علاقه چیزی است که از بدو  تولد درون ما قرار داده شد و این لطفِ خالق به مخلوقش بود و زیباییش این است که در وجود همه یکسان نیست ، همین تنوعش باعث می شود که زندگی از یکنواختی بیرون رود و آن را زیبا کند . حتی باید ذربین به دست بگیریم  و تا دیر نشده است دوست داشتنی هایمان را بشناسیم تا لذتی دوچندان  در وجودمان احساس کنیم.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 19:32:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش هایت را می شناسی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ipuzuonwvc2b</link>
                <description>سر چهارراه یکدفعه روی ترمز زد و ایستاد.داد کشید و گفت : آهای ، مگر نمیبینی چراغ سبز  است ، اصلا تو آدمی ، اگر بلد نیستی رانندگی کنی ماشینت را بفروش و در خانه بمان. این ها کلماتی بود که از زبان دوست من خطاب به اتومبیلی که جلوش ناگهانی ایستاد زده شد .تعجب کردم که از چنین جملاتی استفاده کرد ، به نظرم از او بعید بود .به او گفتم چقدر زود واکنش نشان دادی ، پیاده شدم و به سراغ اتومبیل جلویی رفتم ، راننده پیرمردی بود که عرق روی پیشانیش نشسته بود ، دست روی قلبش گذاشت و آرام گفت نفسم بالا نمی آید ، آمبولانس آمد و او به بیمارستان منتقل شد .به نظرم در انتخاب دوست اشتباه کرده بودم  ، کسی که به سرعت و بدون لحظه ای تامل تصمیم بگیرد و اقدام کند  نمی تواند همراه خوبی باشد .کمی صبر در تصمیم و بعد اقدام بد نیست ، گاهی همین باعث می شود اشتباهی صورت نگیرد. ارزش های آدمی خط قرمز اویند ، این ارزش ها از نان شب هم برای هر انسانی واجب تر است چون برگرفته از شخصیت اوست و در ادمه ی زندگی قادر است آن را قوی تر کند .مگر می شود بدون داشتن عقیده زندگی کرد. عقیده به مانند مرهمی است بر دلواپسی های هر انسان که آدمی دلش را به آن خوش می کند یک نفر وقتی در شب به آسمان نگاه می کند و ماه  و ستاره ها را به نظاره مینشیند ، قلبش آرام می گیرد و این برای او عقیده است که وقتی به آسمان نگاه کند چنین اتفاقی برایش می افتد . نقاب بر چهره نداشته باشد می شود ارزش .هرکسی باید خودش باشد ، خوب یا بد ، نیازی نیست برچسب به خود زد و خود را بهترین جلوه داد برای به دست آوردن کسی یا چیزی.آدمی رنگین کمان نیست که رنگا رنگ باشد و طیفی از شخصیت ها را بر چهره داشته باشد ،یک رنگ که باشی بر دل مینشینی.ارزش برای من دعای خیر پدر و مادری است که سر سجاده ی نماز زیر لب برای من زمزمه می کنند که اگر  نباشد یک جای زندگی  لنگ می زند .گفتن الهی شکر موقع خواب است که ناشکرِ نعمت و رحمانیت خدا نباشم و حتی اگر بنده ی خوبی هم برایش نیستم بداند که فراموشش نکردم.به نام خدایی است که صبح هنگام می گویم ، که وقتی اسمش بر زبان جاری می شود دنیا در برابرم زانو می زند و می گوید جانم چه می خواهی .راستی و درستی در کار است ، کم فروشی که همیشه برای بقالی سر کوچه نیست ،‌همینکه بتوانم درست کارم را انجام دهم  و در آن صداقت داشته باشم و کم نگذارم می شود درستی ، حتی اگر فراتر از وظیفه ام باشد باز هم اشکال ندارد ،  قلبم راضی است که حقی بر گردنم نمانده است.حرف زدن با خدایی است  که می گوید بنده ام اگر می دانستی چقدر تو را دوست دارم از شدت آن تاب نمی آوردی و مدهوش می شدی ، خدایی که اگر تمام  درها به رویم بسته باشد به مانند مادری عاشق  آغوشش همیشه برای من باز است و به گناهِ من نظری نمی کند فقط می خواهد که من آرام شوم و آسوده.ارزش برای من همان نگاه درست است بدون لحظه ای قضاوت ، عادلانه نیست که بر تخت قضاوت بنشینیم و بدون شناخت کلمه ای بر زبان جاری کنیم  که  خداوند اگر قاضی است از رگ گردن به بنده اش نزدیک تر است ، با چشم او می بیند و با گوش او می شنود.اگر کسی ارزش هایش و عقایدش را نشناسد عمری پوچ را خواهد گذراند زیرا دستاویزی ندارد که به آن چنگ زند و از گمراهی ها ، سرگردانی ها و خستگی ها و رنج هایش نجات یابد.آدمی بدون داشتن عقیده تاب نمی آورد که غم هایش را تحمل کند .باید  خود را شناخت  و قدم برداشت به عمق وجود ، تا بفهمیم چه چیزی برایمان مهم است و پر رنگ،  آنوقت همان می شود عقیده و ارزش .باید برای خود وقت بگذاریم ، کمی از هیاهوی زندگی دور شویم و ببینیم ارزش های زندگیمان درست است یا نه ، ببینیم اصلا عقایدی در زندگی داریم یا نه.ارزش ها می تواند تو را در  مسیر رسیدن به  اهدافت کمک کند ، در مسیری که نمی دانی چه پیچ و خم هایی دارد و همین ارزش همراهی می شود که کم نیاوری و دلت قرص شود که تنها نیستی و باید به راهت ادامه دهی.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 21:09:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشناس تا انگیزه ات شود برای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@azam.tavakoli67/%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xye53mgnhvrh</link>
                <description>و باز امروز مدرسه کلافه به سمت در کلاس رفت، کلاس حسابان ، زیر لب گفت : این هم شد درس ، مگر با  فرمول و عدد هم میشود هیجان داشت.هیچ وقت شور و شوقی برای این درس نداشت ، عقربه های ساعت که دیگر هیچ ،  لنگ زنان و آهسته قدم برمی داشتند و او را عصبانی میکردند تنها انگیزه اش برای رفتن به  چنین کلاس هایی شیطنت های سر کلاس بود که باعث میشد عقربه های ساعت دست از سر او بردارند و زودتر حرکت کنند .زنگ های بعد فیزیک و ...هر روز تقریبا به همین شکل می گذشت و دخترکی که به قول معلم های سالهای قبلش فوق العاده بود تبدیل شده بود به یک رباطی که فقط روزهای تکراریش را از سر میگذراند.تنها دلخوشی روزهای مدرسه همان پفکی بود که با دوستانش  تا ایستگاه اتوبوس میخوردند  و چیزی به نام  لذت  در برنامه ی روزهایش  به چشم نمی خورد.اوج ذوقش روزی بود که فراموش کرده بود امتحان دینی دارد و بدون اینکه خود را آماده کند در جلسه امتحان حاضر شد و نمره ی عالی گرفت ، به قول خودش حرف نداشت.همیشه حضور یک پشتیبان ، یک محرک در کنارش خالی بود ،کسی که  او را از این ورطه ی گمراهی بیرون بکشد ، دستش را بگیرد و راه درست را از نادرست به اون نشان دهد .دبیرستان گذشت و او هیچ گاه نفهمید که در چه چیزی استعداد دارد و علاقه اش به کدام سمت و سوست .اگر همان  سال های گذشته یک مربی خوب داشت قطعا  امروز جای دیگری ایستاده بود و این مطلب  انگیزه ای بود که در این زمینه بتواند رشد کند و به دیگران در پیدا کردن مسیر زندگیشان کمک کند و سعی کند دیگران هم استعدادشان را بشناسند و شکوفا کنند تا مثل او عمری را از دست ندهند. یک روز اتفاقی قلم به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد .دیگران تحسینش کردند و همین در دلش نوری ایجاد کرد که واقعا من در این کار خوبم ؟ادامه داد و باز هم واکنش خوب دیگران ، جدای از آن  از  نوشتن هم لذت میبرد  و وقتی مینوشت گذر زمان برایش حس نمی شد .وقتی در مورد موضوعی فکر می کرد که آن را مکتوب کند  شاید نزدیک چند ساعت غرق در افکارش می شد و این یعنی علاقه ، یعنی پیدا کردن نقطه ی مشترک بین او و نوشتن که  هر دو را به هم پیوند می زد،  که اگر در زمان نوجوانی پیدایش کرده بود  عمری در دالان های پر و پیچ خم سردرگمی ها سرگردان و حیران نمانده بود.همین شناخت انگیزه اش شد برای زندگی ، لحظه هایش را ملموس کرد  و این همان معنای واقعیِ بودن بود. تصمیم گرفت هر روز که می نویسد به خودش یک جایزه بدهد تا فراموش نکند روزهایش چگونه تمام شدند و چه چیزی او را برای زندگی آماده میکرد.شب ها قبل از خواب دفترش را چک می کرد و اگر در آن روز مطلبی نوشته بود به خودش میگفت تو فوق العاده ای و در نوع خود بینظیر ،هر شب یک کلمه یا یک هدیه.این کار را می کرد که هیچ گاه یادش نرود زندگی با تمام فراز و نشیبش مثل یک‌ سرعت گیر توان‌ و انرژی اش را برای کارهایی که دوست دارد کم می کند و باید صندوقچه ای  داشته باشد که هر شب یک هدیه برای خودش در آن قرار دهد که وقتی به سراغش می رود خنده بر لبانش نقش ببندد و انگیزه ای شود برای ادامه ی راهش. ولی باز هم آرام و قرار نداشت ،وقتی فارغ از تمام دنیا گوشه ای پناه میگرفت  با خودش میگفت باید با فکرم و نوشته هایم کمک کنم به کسانی که نمیدانند از زندگی چه می خواهند و آن ها را در این مسیر یاری کنم .و شاید  رسالت زندگیش  همین بود.</description>
                <category>اعظم توکلی</category>
                <author>اعظم توکلی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 15:35:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>