<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه عزیزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@azizimarzie95</link>
        <description>خانم حسابدار پرشور و انگیزه :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:24:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1014254/avatar/KMuXU9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرضیه عزیزی</title>
            <link>https://virgool.io/@azizimarzie95</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هدف!</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D9%87%D8%AF%D9%81-oquhmlhikydt</link>
                <description>فقط اومدم ۴ تا کلمه  دلی بگم واسه قول به خودم و برم ! تموم تلاشمو می‌کنم تا تو رو به هدفایی که داری برسونم اینکارو می‌کنم، قبول میشی، کسب و‌کار خودت و می‌زنی و به خیلی آدم ها کمک میکنی مطمئنم دوست دارم </description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 18:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره جنگیدن برای بُردن!</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%86-vplrwyazzgdu</link>
                <description>چند وقت بود داشتم به هدف جدیدم فکر میکردم و مدام توی ذهنم با خودم مرور میکردم که واقعا میتونم این دفعه میتونم انجامش بدم؟ من دو دفعه توی آزمونا شکست خوردم اونم با کلی تلاش و نتیجه ای خیلی بد! چشمم ترسیده، طوریکه می‌دونم توی کارهای عملی عالیم و خیلی سریع همه چیو یاد میگیرم اما انگار اعتماد به نفسمو از دست دادم در رابطه با آزمون ها،  تا امروز که داشتم پادکست سپهر خدابنده از cast box گوش میدادم با موضوع:  &quot;تخریب خودت را رها کن &quot; آقای خدابنده می‌گفت: ما ایرانیا وقتی شکست میخوریم کلا امیدمون و از دست میدیم ممکنه توی کشورای دیگه هم این موضوع مطرح باشه  ولی برای ما این اتفاق انگار پر رنگ تره با مثال قشنگی هم توضیح داد، گفت مثلا توی فوتبال تو داخل لیگ پنجم بازی میکنی حالا بهت میگن بیا برو با لیگ دسته اول بازی کن ما جا میزنیم میگیم چه کاریه من برم مسابقه بدم تهش که قراره شکست بخورم پس مسابقه نمیدم خودمون هم خسته نمیکنیم به همین راحتی و وقتی که تو از همون اول جواب نهایی و گذاشتی روی شکست چطوری انتظار داریم موفق بشی؟!  اگر توی مسیر موفقیت داری تلاش میکنی و یک بار شکست میخوری ، دو بار شکست میخوری هیچ اشکالییی نداره؛ قرار نیست که همه ی نتیجه ها شبیه بهم باشن شاید دفعه ی پنجمی که مسابقه بدی برنده بازی تو باشی! پس خیلی زود نا امید نشو و این برچسب و روی خودت نزن که نمیتونی و باهوش نیستی توی فلان کار افتضاحی و ... فقط تلاش کن، به خودت ایمان داشته باش و از همه مهم تر روی بُردن تمرکز کن. تو باید ببری حالا با هر چند بار شکست بالاخره نتیجه تلاشاتو میبینی هر کدوم از شما خواننده های عزیز که این متنو می‌خونید من به شما و تلاشتون برای رسیدن به هدفاتون ایمان دارم اگر قرار نبود به هدفمون برسیم خدا هیچ وقت توی دلمون نمیزاشت بهش اعتماد کن 🤍پی نوشت: نویسنده تموم این حرفارو می‌نویسه تا جایی و داشته باشه بعدها خیلی خیلی بعد تر که به هدفش رسید بیاد و اینجا پایین همین متن بنویسه که تونستم مرسی که بهم ایمان داشتین، شما هم وقتی به هدفتون رسیدین دوست داشتین بیاین بهم بگین خوشحالم میکنید 😍🤍 ۱۴۰۲/۱۲/۲۶ </description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 22:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنبلی کردن ممنوع!</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-pf7xm2iiszf1</link>
                <description>iam not lazyجالب ترین جمله ای که تا الان در باب تنبلی شنیدم این بوده : &quot;ما آدما ذاتا تنبل افریده شده ایم&quot; این جمله رو یادمه چند سال پیش داخل همایش یکی از اساتیدی که خودم خیلی دوستشون دارم و براشون احترام قاعل هستم شنیدم استاد &quot;علیرضا مطلبی&quot;  وقتی این جمله رو شنیدم باعث شد تنبلی و در واقع یک بخشی از وجود خودم بپذیرم و کمتر خودمو بابت این موضوع سرکوب کنم و در مرحله ی بعد دنبال راه حل هایی باشم که کمک میکنه کمتر تنبلی کنم و سریع تر به کارهایی که میخوام برسم.                                                                         اما اول باید تنبلی و مدل های مختلف اون و بشناسیم تا بعد بدونیم چه راه هایی برای کنترل کردن آن و افزایش عملکرد خودمون پیدا کنیم. تنبلی انواع مختلفی داره طوریکه حتی خودمون هم متوجه این مساله نمیشیم بعنوان مثال من باید یک پروژه رو تا اخر تایم کاری به اتمام برسونم ولی در عوضش میرم کاری و انجام میدم که حتی مرتبط با کار من نیست مثال راحت تری بزنم مثلا اقوام و دعوت میکنم اولین کاری که در اولویت هستش قطعا پختن غذا و بعد تمیز کردن خونه است من چه کاری انجام میدم؟ میرم خودمو با مرتب کردن کمد های اتاق خواب مشغول میکنم اینطوری من ذهنمو دارم گول میزنم! بیشتر این اتفاق برای دوستای کنکوریمون میوفته که خودم هم جزوشون بودم مثلا برای منی که رشتم تجربی بود خوندن درس ریاضی و فیزیک خیلی سخت و مشکل بود حالا در عوض اینکه تایم بیشتری برای درس ریاضی که در اون ضعیف تر بودم بزارم، زیست میخوندم و اینجوری خودم قانع میکردم که من دارم درس میخونم در صورتیکه من داشتم از کار اصلی فرار میکردم و این یک نمونه فرار از کار و تنبلی محسوب میشه. چه راهکارهایی برای کنترل تنبلی انجام بدیم؟ 1_ تعیین هدف و زمان بندی: خیلی از ماها همیشه هدف میزاریم که من باید تا یک ماه آینده 5 کیلو وزن کم کنم خب چه اتفاقی میافته؟ بعد از یک هفته رژیم گرفتن و باشگاه رفتن وقتی مبینیم حتی یک کیلو هم کم نکریدم به خودمون میگیم بیخیال یک هفته به خودم سختی دادم همش 500 گرم کم کردم عمرا تا سه هفته ی دیگه 4 کیلو و نیم کم نمیکنم برای همین بیخیال رژیم میشیم. همونطور که سعدی میگه: &quot;رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود     رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود&quot;                  پس هدفی با تایمی معقول انتخاب کنید که وسط راه انگیزه تون و از دست ندین به قول &quot;سپهر خدابنده&quot; در پادکست صلح درون میگه: خسته بشید ولی بایستید و استراحت کنید و از ادامه ی راه دست نکشین. 2_ تمرکز برکار:  برای کنترل تنبلی باید تمرکز خودمون و روی کاری که داریم انجام میدیم بالا ببریم مثلا من بعنوان یک حسابدار موقع ثبت اسناد باید تمرکز زیادی داشته باشم برای بهبود عملکردم از این رو برای دوری از تنبلی، عواملی که باعث و بانی تنبلی کردن من هستن و تا جای ممکن از خودم دور میکنم، بارزترین این عوامل که هممون میشناسیم موبایل همراه ما هستش. موبایلو از خودم دور میکنم و 60 دقیقه به خودم تایم میدم برای ثبت اسناد و 15مین استراحت اینطوری هم استراحت کردم و هم روی کارم تمرکز کردم. برای بهبود و افزایش تمرکز تمارینی مانند مدیتیشن، تمرکز بر تنفس میتونه برای بهبود تمرکز شما کمک کننده باشه.3_ برای جلوگیری از تنبلی در کار، میتونیم تغییراتی در روتین کاری خود ایجاد کنیم. بعنوان مثال تغییر در محیط کاریمون بدیم( میز کارتو جذاب تر کن! با قرار دادن چند وسیله ای که بهت حس خوبی میده مثل یک گل خوشگل ،خودکارای رنگی و یا هر چیزی که حس و حال بهتری بهت القا میکنه)، تغییر زمان شروع کار اگر که امکانش هست، تغییر رویه ی انجام کار، میتونه باعث انگیزه ی شما برای انجام کار بشه.4_ تنظیم اولویت ها : کتاب قورباغه ات را قورت بده میتونه توی این مورد خیلی راهنمای خوبی باشه اولویت بندی کردن و دسته بندی کردن کارها یکی از مهم ترین و اساسی ترین کارهایی که افراد موفق همیشه انجام میدن کار سختتو و به قول معروف قورباغه ی زشت و بدریختتو همون اول کار قورت بده فرض کن اون کاری که بیشتر از همه بدت میاد و کلی انرژی از تو میگیره همون اول تایم کاریت انجام میدی  چی پیش میاد؟  بقیه ی روز رو با خیالی اسوده و با حسی عالی به باقی کارهاتون میپردازین ولی اگر همون کار مهم و بزاریم اخر لیست کاری وقتی روز تموم شد هم انرژی ما کم شده و  هم به احتمال زیاد واگذارش میکنیم برای فردا. پس انجام کارهایی که برای دستیابی به هدفما مهم هستند رو باید در اولویت قرار بدیم.5_تشویق خود: یکی از راه های خیلی عالی که واقعا به ادم انرژی و انگیزه میده همین مساله ی تشویق کردن هستش، من خیلی از ادمارو دیدم که با اینکه از دید من خیلی عملکرد خوبی دارن ولی بازهم همیشه از خودشون نا امیدن و خودشونو همیشه ملامت میکنن گفتگوی ذهنی و نوع برخورد ما با خودمون خیلی میتونه در روند ادامه دادن به این مسیر کمک کننده باشه من خودم به شخصه بعد از هر هدفی که گذاشتم و  ماهی که از نوع عملکرد خودم راضی بودم خودمو تشویق میکنم و برای خودم هدیه میگیرم قرار هم نیست این هدیه همیشه گرون و خیلی خاص باشه میتونه خرید یک کتاب، یک دفتر خوشگل، گل،بستنی حتی و هر چیزه کوچیکی که باعث خوشحالی خودم میشه و انجام میدم و واقعا تاثیرشو توی خودم برای ادامه دادن به مسیرم بارها و بارها دیدم هیچ کسی توی این دنیا به نظرم نمیتونه یک منتقد خوب و یا یک مشوق عالی برای ما باشه به غیر از &quot;خودمون&quot; برای ادامه ی این مسیر چون فقط من میدونم که واقعا بر من چه گذشته ....حرف اخر: خودمون و رویاها و هدفامون و دست کم نگیریم هر هدفی که داشته باشیم هر چند کوچیک مطمعن باشید ارزش جنگیدن و دوری از تنبلی کردن و داره، یک بنده خدایی تعریف میکرد همون لحظه ای که میمیرم با اون ادمی که میشد باشیم مواجه میشیم. میدونی اون لحظه خیلی دردناکه چون نه راه پس داری و نه راه پیش پس طوری زندگی کن دوست من که بعدا شرمنده ی خودمون و استعدادهامون نباشیم.</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 20:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابوی پریودی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF%DB%8C-mzghryx2nlso</link>
                <description>نمیدونم از کجا باید شروع کنم اولش خواستم از این پویش در حمایت از این تابو شکنی چشم پوشی کنم اما بعد گفتم نه شاید بعنوان یک زن کم ترین کاریه که میتونم برای خودمون انجام بدم...ماه پیش که  فصل امتحانات بود هم باید سرکار میرفتم و هم باید واسه امتحانات اماده میشدم فشار زیادی واقعا بهم متحمل میشد واسه همین گاه و بی گاه میزدم زیره گریه طوریکه به خودم گفتم انگار پریودم انقدر گریه میکنم و فردا صبحش پریود شدم و تازه بیشتر متوجه ی خودم شدم وقتی پریود میشم به شدت ادم حساس و زودرنجی میشم و با کوچیک ترین حرفی ممکنه واکنش نشون بدم یا بزنم  زیره گریه و به شدت سر درد میگیرم که فقط با مسکن بر طرف میشه... جداً باید  توی همه ی کشورا روزی که خانما پریود میشن و بدون اینکه خودشون مرخصی بخوان بهشون مرخصی داده بشه چون واقعا توی این تایم دردای به شکلای مختلف درگیر میشیم از دل درد که طبیعی ترین درده و پا درد و کمر درد و سر درد و تازه عصبی شدن و حساس شدنم بهش اضافه کنین شما ببین زنها چه قدرتی دارن که هر ماه با این همه درد مواجه میشن تازه اگر ماهی پریود نشن به جای خوشحال شدن کلی استرس میگیرن و باید دکتر برن و جویای احوال خودشون بشن... یادمه وقتی سنم کمتر بود وانقدری خجالت میکشیدم واسه ی اینکه کسی متوجه نشه پریودم حتی مادر و خواهرم الکی ادای نماز خوندن و در میووردم چمیدونم جا نماز و میزاشتم توی اتاقم یا به هر نحوی نشون میدادم که یعنی پریود نیستم چه قدر استرس همین موضوع میتونه برای دختربچه ی 14.15 ساله سهمگین بوده باشه اگه روزی دختر دار شدم حتما زمانیکه پریود میشه و به پدر و برادراش میگم که بیشتر هوای دختر و خواهرشون و داشته باشن بیشتر از قبل بهش محبت کنن و حتی خودش باید توی این موقعیت بیشتر هوای خودشو داشته باشه به خودش سخت نگیره هر چه قدر که دلش خواست بستنی و شکلات و پیتزا و هر خوراکی که دوست داره بخوره ٬راحت و هر چه قدر که دلش میخواد بخوابه و ....توی نوشتن این متن به قصد از کلمه ی پریود نه حتی عادت ماهانه زیاد استفاده کردم خواستم قبل از هر کسی این کلمه و برای خودم جا بندازم و برام عادی جلوه کنه اولش خواستم شروع کنم به نوشتن این متن واقعا برام سخت بود ما حالا حس بهتری دارم دلم میخواد روزی بیاد که این موضوع امری عادی در همه ی کشورا باشه.    در نهایت ٬ باید به این نکت توجه کنیم که پریودی یک واقعیت طبیعی است و همه زنان از ان باید اگاه باشند و بعنوان یک بخش از زندگی خودشون در نظر بگیرند.با بیشتر شدن اگاهی و شناساندن فضای بازتر برای صحبت کردن در مورد تابوهایی مانند همین موضوع ٬ میتونیم به ایجاد فرهنگی جدید در جامعه کمک کنیم که بر مبنای حمایت از حقوق زنان در جماعه شکل میگیرد. پس بهتر است به جای پنهان کردن چیزی که طبیعی است٬ با اگاهی و اموزش ٬به دیگران کمک کنیم تا درک بهتری از این موضوع قرار بگیرند و احساس راحتی بیشتری در مورد صحبت کردن درباره ی ان داشته باشند. در نهایت ٬ با پذیرش و قبول این واقعیت طبیعی ٬ میتوانیم به خودمان و دیگران کمک کنیم تا از زندگی خود لذت بیشتری ببریم و از تابوهای غیر ضروری آزاد شویم.</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 22:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-pgvrmamrqd9y</link>
                <description>پارت هشت از حرف فرشته ناراحت شدم درسته که نمی میرم چون همین الان هم ی طورایی مردم ولی بازم نمیدونم. شاید این فرشته فرشته جهنمی هاست که انقدر بداخلاقه، سکوت کردم و هیچی نگفتم فرشته رفت سمت اشپزخونه من: ببخشید میشه لطفا بقیه قسمتای خونه رو دوباره مشخص کنید چون من واقعا اینجا احساس زندانی بودن میکنم فرشته: کی گفته که نیستی؟ نمیدونم چرا امروز انقدر بداخالق شده جواب دادم: من کاره اشتباهی انجام دادم ؟فرشته: معلوم نیست؟ تو با اینجا قایم شدنت منو به دردسر انداختی خب میدونی اگه متوجه بشن تو اینجایی چه اتفاقی برای من میوفته؟ جواب دادم: ولی منکه ازتون نخواستم فرشته: اهان یعنی میگی که مشکلی نداری تورو به خدا تحویل بدم راست میگی تو که از من نخواستی پس بریم در یک آن همه چی محو شد و خودمو بین ابرا دیدم و فرشته نبود همونجا نشستم نمیدوسنتم باید چیکار کنم چطوری باید خودمو قایم کنم از اینکه منو کسی نبینه، تقصیره من بود نباید باهاش اینطوری صحبت میکردم داشت کم کم اشکم در میومد ی صداهایی میشنیدم خوب که نگاه کردم دیدم فرشته ان ولی با هم فرق داشتن و با هم داشتن صحبت میکردن و یکی شون که بالای بزرگ تری داشت و نور قهوه ای دورش بود گفت من فرشته ی نگهبانم من باید خوب مراقب میبودم تا کسی فرار نکنه نمیدونم باید چیکار کنم فقط باید هر چه سریع تر اون دختر بچه رو پیدا کنم منظورشون با من بود؟ حتی اینجا هم بهم میگفتن بچه ولی من به زودی بیست و دو سالم میشه و بچه نیستم! اما این موضوع الان مهم نبود من چطوری خودمو قایم کنم چشمامو بستم و توی دلم داد زدم لطفا کمکم کن! چشمامو که باز کردم توی خونه بودم فرشته هم با همون چهره و لباس همیشگیش و لیوان قهوه دستش به اپن تکیه داده بود و پوزخندی روی لبش داشت فرشته: خب چی شد تو که گفتی ازم کمک نخواسته بودی! یک لحظه ی سری خاطرات توی ذهنم اومد داخل ی صف طولانی ایستاده بودم همه ی چهره ها بی تفاوت بود به غیر از من و ی دختر بچه دیگه که داشتیم گریه می‌کردیم شوکه شدم از خاطره ای که یادم اومد چون قبل تر از این فقط صحنه ی تصادف و یادم بود ولی الان به طور ناگهانی روزی که توی صف مرگ ایستاده بودمو به یاد اورده بودم ! پس احتمالا منظورشون با دختر بچه هم من نبودمه ! شاید جواب دادم: معذرت میخوام مطمعنم اون روز هم مثل الان ازت کمک خواسته بودم زانو زدم و اشکام جاری شد اما نه به شدت قبل انگار اشک هامم خسته شدن و ادامه دادم: تو صدامو شنیدی و کمکم کردی ممنونم ازت ممنونمفرشته بدون هیچ تغییری توی چهرش به قهوه خوردن ادامه داد و بعدش رفت. دوباره من بودم و کتاب و تنهایی خوشحالم که همیشه توی خونه تنها میموندم و زیاد بیرون نمیرفتم چون الان راحت میتونم با این تنهایی کنار بیام و شایدم چون یک روحم باعث میشه با این شرایط راحت باشم و حتی فضای بسته حالمو بد نکنه!بعد از اینکه خوب گریه کردم به چیزی که یادم اومده بود فکر کردم ولی هیچ چیزه دیگه یادم نمیومد بعدش چطور من از اونجا فرار کردم و چطور وارد خونه ی فرشته شدم داره چه اتفاقی میوفته دارم دیوونه میشم.</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 14:53:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-vderwchks0ai</link>
                <description>پارت هفت.از زبان فرشته:فکراشو پس زد و توی دلش گفت اون فقط یک خل وضعه واقعیه! از دور همکارشو دید که صداش میکرد آریل بیا اینجا رفت سمتش و لیست کارهای امروز شو بهش داد و گفت سیستم به کل بهم ریخته انگار یکی از روح ها، اریل:اره اره میدونم چه اتفاقی افتاده مگه میشه ندونم من دیگه میرم.  پالتوی مشکی بلندش و برداشت و تن کرد وقتی این کت و میپوشن دیگه مردم نمیتونن ببیننش نفس عمیقی کشید و گفت توی این چند روز برای اینکه اون بجه منو نبینه همش مجبورم توی خونه خودمم این کت تنم باشه کارتای امروزشو شمرد شش تا خیلی خوبه هر چه قدر تجربه ی کاریشون بیشتر میشه تعداد کارت های روزشون کمتر میشه اما سختیش نه... آیهان: باورم نمیشه که توی یک خونه که نه در واقع داخل یک اتاق بزرگ که فقط دور تا دورش دیواره ویک‌سقف بلند داره تا حالا به سقف اینجا توجه نکرده بودم ولی واقعا زیباست با گل های ریزی روی سقف طراحی شده بود,  با یک‌مبل قهوه ای رنگ وسط خونه خودم تنها حبس شدم من همیشه از جاهای بسته میترسیدم و حالم بد میشد ولی اینجا نه انگار احساس امنیت میکنم واقعا عجیبه شروع کرم نوشتن همیشه وقتی اتفاق بدی برام می‌افتاد شروع میکردم نوشتن و ذهنمو روی کاغذ میوردم و برای خودم استدلال های مختلفی و میوردم تا بتونم مشکلمو برطرف کنم یکمی با انگشت نوشتن برام عجیب بود ولی خب مهم نبود من باید از این دنیا خارج بشم من به ارین قول دادم من به دنیای خودم برمیگردم همه چیو روی کاغذ اوردم ولی هیچ چیزی از اون صف لعنتی یادم نمیومد یعنی چه اتفاقی افتاده بود من چطوری پرت شدم توی خونه ی این فرشته نکنه اومدم اینجا قایم بشم آریل: وارد خونه شدم و ایهان و دیدم که داره با خودش حرف میزنه خوبه حداقل دیگه گریه نمیکنه سوال بیجا هم نمیپرسه و زبون درازی هم نمیکنه! رفتم نزدیکش ولی چون کت تنم بود منو نمیبینه دیدم داره به این فکر مکینه که چطور وارد خونه ام شده برای اینکه از این فکرا دورش کنم اشپزخونه رو بهش نشون دادم ایهان: خب من چطوری اینجا اومدم یهو دیدم رو به روم کم کم دیوار داره کنار میره و اشپزخونه مشخص شد به دور و ورم نگاه کردم فکر کردم فرشته اومده ولی نه هیچکس نبود چه قدر عجیب! خواستم برم سمت اشپزخونه و گفتم نکنه برم عصبانی بشه ولی خب شایدم خودش خواسته ولی بازم بدون اجازه اش کار درستی نیست در ضمن منکه گشنه یا تشنه که نمیشم ولی با همه ی اینها دلم برای وقتایی که خوابم میبرد یا گشنم میشد تنگ شده، دلم برای زمان هایی که مامانم غذای مورد عالقه ی من و ارین و درست میکرد و باهم سر غذا دعوا میکردیم تنگ شده حتی برای اون روز که زیرره بارون بستنی میخوردم چه روز غم انگیزی برای من و خانوادم بود ولی من اون روز چه قدر خوشحال بودم زندگی واقعا عجیبه!توی همین فکرا بودم که فرشته یهو ظاهر شد بهش گفتم: شما همیشه یهویی ظاهر میشید؟ قلبمو گرفتم به این معنی که ترسیدم فرشته: ببخشید نمیدونستم باید برای ورود به خونم قبلش ازت اجازه بگیرم! من: خب نه اجازه نگیرید ولی یهویی وارد نشید خب میترسم فرشته: خب مثلا بترسی باعث میشه که بمیری؟ این حرفش نمیدونم چرا ولی باعث شد ناراحت بشم اره درسته که نمی میرم ولی بازم ناراحت شدم... </description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 16:29:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-px89wwzvqkti</link>
                <description>پارت شش.  حداقلش اینکه الان زنده ام ولی فرشته چرا داره بهم کمک میکنه؟ و من چطور میتونم جلوی مرگمو بگیرم؟ داد زدم خدایا من نمیخوام بمیرم من واقعا نمیخوام بمیرم توی همین حین روی زمین نشستم و فکر میکردم که خوابم بردارین عموجان بیا برو خونه چند روزه اینجایی، ارین انگار عمومو نمیدید الان دیگه میدونم که خوابه ولی واقعیه من توی بیمارستانم و داخل بخشه ای سی یو بستریم نزدیک ارین شدم و بهش گفتم ارین ارین برگشت و نگاهم کرد گفت ایهان میدونستم زنده ای میدونستم و محکم بغلم کرد منم بغلش کردم محکم به خودم فشارش دادم انگار که میخواستم این لحظه رو ذخیرش کنم خیلی دلم براش تنگ شده بود ارین همش میگفت تقصیره من بود اجی تقصیره من بود ببخشید از بغلش اومدم بیرون و نگاهش کردم و گفتم هیچی تقصیره تو نبود هیچی اینا همش سرنوشت ما بود تو هم زنگ نمیزدی این اتفاق می‌افتاد پس خودتو سرزنش نکنمطمعن باش برمیگردم ارین به گریه کردنش ادامه داد اشکاشو پاک کردم و گفتم گریه نکن یادت نره که هیچی تقصیره تو نبوده مراقب مامان و بابا باش لطفا شاد باشید تا من برگردم قول میدم که برمیگردم همون جوری که ارین و بغل کرده بودم دیدم وسط پذیرایی ام و فرشته داره نگاهم میکنه دوییدم سمتش و ازش تشکر کردم و گفتم: ممنونم ممنونم که اجازه دادی داداشمو ببینم و توی همین حین گریه میکردم دیگه کم کم به هق هق کردن اقتاده بودم که فرشته گفت: تمومش کن این همه اشک و از کجا آوردی که از وقتی دیدمت داری گریه میکنی و تموم نمیشن هوم؟ مستقیم بهش نگاه کردم چرا انقدر احساس میکردم چهرش برام اشناست و قبلا دیدمش توی دستش نگاه کردم و دیدم برام کتاب و دفتر اورده نمیدونم چرا برای یک لحظه ذوق زده شدمو خندیدم و ازش تشکر کردم فرشته: شما انسان ها واقعا موجودات عجیبی هستین توی یک لحظه انگار بادکنکی بودم که با سوزن ترکوندنش و گفتم ایش و بازم تشکر کردم و رفت. همین هی میاد و میره قبلا دو سه طبقه و چهار تا اتاق میدیدم ولی الان انگار زندانیم اخه چه وضعشه ولی انگار فرشته مهربونه هم بهم اجازه داد برم توی خواب ارین و هم واسم اینارو اورده بود بازم که یاده خانوادم میوفتم دلم میخواد گریه کنم ولی نمیشه دیگه نمیخوام ناراحت باشم میخوام قوی باشمو و تموم تلاشمو کنم که برگردم زمین.عکسی روی کتاب نبود دور تا دورش سفید بود کتاب و که باز کردم جز صفحه ی سفید چیزه دیگه ای ندیدم ی پوزخند گوشه ی لبم نشست و گفتم حتما فرشته مسخرم کرده اومدم کتاب و ببندم که دیدم داره یک سری کلمات روی کتاب جاری میشه اهان پس کتاب های اینجا با دنیای ما فرق داره خب قابل انتظار بود اگه مثل کتاب های ما بود تعجب میکردم. کم کم خط ها نوشته میشدن و تو نمیتونستی متوجه بشی اخر داستان چی هست تا خط به خط داستان و نخونی... داستان جالبی بود راجب فرشته ی مرگ بود که از سن کم وظیفه داشت جون ادم هارو بگیره تقریبا از هشت سالگی شروع به کار کرده بود اول از کوچک ترها شروعشده بود و بعدا هر چه بزرگ تر میشد جون ادم هایی با سن بیشتر کتاب و بستم نمیدونم چند تا کتاب دیگه میتونم اینجا بخونم یا اصلا فرشته کتاب دیگه ای بهم میده؟ ولی خب نمیخوام همه ی کتاب و یک جا بخونم اینطوری مزه اش برام از بین میره. دفتر و برداشتم ولی هیچ خودکار یا قلمی همراهش نبود روی صفحاتش دست کشیدم که دیدم سیاه شد خب گویا از ما پیشرفته تر کار میکنن و نیازی به قلم و جوهر ندارن و دستشون براشون کافیه و میتونن بنویسن سعی کردم برخلاف جهت دستی که روی کاغذ کشیدم دست بکشم که شاید مثل پاک کن عمل کنه و دیدم که درست متوجه شدم و عمل کرد داستان از زبان فرشته: عجب بچه ایه ازم قلم و کاغذ میخواد کتاب میخواد، میرقصه انگار نه انگار داره میمیره چند لحظه مکث کرد و احساس کرد از اینکه با یک نفر داره زندگی میکنه و با همه ی این اتفاقات بازم امید داره احساس خوبی بهش داد، فکراشو پس زد و گفت اون یک خل وضع واقعیه! </description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 16:19:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-sjmlxxgowl6c</link>
                <description>پارت پنجمفرشته رفت. پس من وارد خونش شده بودم و ی طورایی میشد گفت مزاحمش شده بودم و من نمردم و از صف مردگان یعنی فرار کردم؟ پس چرا چیزی یادم نمیاد بازم همون طوری روی مبل نشستم بدون هیچ کاره اضافه تری حداقلش این بود که الان میدونستم هنوز زنده ام و خانوادم امید دارن به برگشت من ولی چطور باید برگردم؟ توی همین حین سعی کردم راهی به بیرون پیدا کنم تقریبا الان دیگه میدونستم چطور باید با فرشته رفتار کنم و هم اینکه اون ذهن منو میخونه هر لحظه که به این فکر میکنم توی صف مرگ ایستاده بودم این منو میترسونه من نمیخوام بمیرم من تازه بیست و دو سالم داره میشه و دانشجوی ترم پنج حسابداریم و داخل یک مطب و نمایشگاه عکس که واسه خودمونه کار میکنم کارای حسابداری انجام میدم تایم صبح میرفتم مطب کار میکردم و تایم عصر نمایشگاه میرفتم و طرفای ساعت ده شب یا یازده همیشه خونه بودم و توی دو سه ساعت باقی مونده از شب من گیتار تمرین میکردم و صبح ها هم مینوشتم و درس میخوندم، داخل متمم دوره میدیدم و کتاب میخوندم فلسفه،رمان درسی غیر درسی و جمعه ها رو با خانوادم میگذروندم ما  یخانواده چهار نفره ایم من داداشم ارین و مامان و بابام. ارین میخواد زن بگیره اسم همسرش ستاره است و میخوان بعد عروسیشون از ایران برن همیشه به این فکر میکردم این از ایران بره من باید چیکار کنم نمیدونستم که خودم ممکنه زودتر ازش جداشم چهرش و صداش یک لحظه از خاطرم نمیره ما همیشه هم دیگه رو اذیت میکردیم ولی خیلی همدیگه رو دوست داریم و دو تا دوست صمیمی دارم راضیه و گلشید خواهرای منن! دنبال چی میگردی؟ دوباره ترسیدم و برگشتم من همیشه همین قدر ترسوام و با کوچک ترین صدا میترسم گفتم: سلام, فرشته بدون توجه به من رفت سمت اشپزخونه و دوباره سوالشو پرسید گفتم دنبال چی میگردی رفتم سمتشو روی اپن اشپزخونه لم دادم و گفتم: ی در واسه ی خروج، فرشته: هومم من: میشه به منم قهوه بدین؟ فرشته نه مگه تو گشنته؟ من: نه، نه احساس گرسنگی دارم نه خواب نه تشنگی هیچی فرشته: پس چرا قهوه میخوای، پول قهوه امو تو میدی توی دلم گفتم عجب فرشته ی خسیسی همون موقع حرفمو پس گرفتمو گفتم ببخشید با لبخند فرشته هم بی تفاوت ه خوردن قهوه اش ادامه داد انگار بدش نمیاد ازش بترسیم بلکه خوشش هم میاد میشه لطفا راهنماییم کنی که چطور میتونم از اینجا برم بیرون؟ اوم کسی اینجا دنبال من نمیگرده؟ فرشته جواب داد: چرا میخوای بری؟ خب چون اینجا بین زمین و هوا گیر کردم فرشته: اینجا حداقل زنده ای ولی اگه بری بیرون زنده موندن تو تضمین نمیکنم. ترسیده بودم ترسم بیشتر شد با اینکه روحم ولی بازم تپشه قلبمو احساس میکنم پرسیدم پس باید چیکارکنم؟ فرشته: نمیدونم تصمیم با خودته اینجا بمونی و زنده بمونی و یا بری و بیرون و بمیری پرسیدم: چرا دارید کمکم میکنی؟ فر شته : کمک ؟ من به تو؟ گفتم اره تو الان داری کمکم میکنی که اینجا نگهم داشتی مگه نه !؟! بدون حرفی اومد که بره گفتم میتونم خواهشی ازت داشته باشم؟ فرشته : نه ! گفتم: لطفا میشه بهم کتاب بدی و با دفتر و خودکار فرشته به راهش ادامه داد و از میون دیوارها محو شد چرا من نمیتونم منم روحم ولی خب اینجا موندن فعلا برام بهتره.</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Sep 2022 13:15:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-hsopvzdgccgq</link>
                <description>پارت چهارم به این فکر کردم شاید من واقعا نمرده باشم, شاید هنوز داخل کمام و شاید واقعا مردم ولی با همه ی این اوصاف نمیخواستم تسلیم بشم و به این مدل زندگی کردن تا ابد ادامه بدم شعاره زندگیم همیشه این بود « من جهنمم برم با حال خوبم اونجارو به بهشت تبدیل میکنم» الان واقعا باید به خودم ثابت کنم که همیشه میتونم حالمو خوب کنم حتی اگه توی جهنم باشم بلند شدم و شروع کردم اهنگ خوندن اهنگه:«Ignite alan walker»Fireflies, a million little piecesFeeds the dying light, and brings me back to lifeIn your eyes, I see something to believe inYour hands are like a flame, your palms’ the sweetest painLet the darkness lead us into the lightLet our dreams get lost, feel the temperature riseBaby, tell me one more beautiful lieOne touch and I igniteLike a starship speeding into the nightYou and I get lost in the infinite lightsBaby, tell me one more beautiful lieOne touch and I igniteOne touch and I igniteOne touch and I igniteهمزمان با خوندنش هم میرقصیدم دقیقا هماهنگ با ریتم اهنگ چند سالی بود که دنس کار میکردم کاملا حرفه ای عاشق رقصیدن بودم هر وقت حالم بد بود میخوندم میرقصیدم، گیتار میزدم مینوشتم کتاب میخوندم این چند تا کار جهنمم برام به بهشت تبدیل میکنن توی همین حوالی بودم که چشمامو باز کردم و بالاخره خودشو نشون داد ایستادم و نگاهش کردم نفس نفس میزدم بهش گفتم میدونم که نباید ازت سوال بپرسم ولی بهم بگو ازم چی میخوای؟ لطفا این دفعه غیبت نزنه این دفعه برخلاف  دفعات قبلم با نگاهی اروم و خسته بهش نگاه میکردم شایدم نگاهی اغشته به التماس! اون صدا: هوم خوبه مثل اینکه بچه ی خوبی شدی دیگه عصبانی نیستی دیگه داد نمیزنی و با خشم و تنفر بهم نگاه نمیکنی احساس میکردم لحنش اروم تر شده خودشو معرفی کرد: من فرشته ام میتونی همین فرشته صدام کنی وظیفه من مراقبت از ادمایی که توی دنیای بین مرگ و زندگی گم میشن،وظایف دیگه ای هم دارم که بعدا متوجه میشی، با دقت داشتم به همه ی حرفاش گوش میدادم دوباره نباید از حدم پا فرا تر میزاشتم و باهاش بد رفتاری میکردم فکر کنم تا الان همه ی این اتفاقات به خاطره همین رفتارم بوده و اینجوری تنبیهم میکرد سر تکون دادم گفتم بله به این معنی که متوجه منظورتون شدم و ادامه داد زمانی که داشتی از صفی که وارد دنیای مردگان رد میشدی سقوط کردی و به خونه ی من پرت شدی باورم نمیشد من داشتم میمردم وافتادم توی خونه ی یک فرشته امکان نداره!با چشمای گرد شده داشتم بهش نگاه میکردم ادامه داد: اره داشتی میمردی ولی هنوز نمردی چون اینجا گیر کردی و چطوری میتونی از اینجا دنیای بین مرگ و زندگی نجات پیدا کنی همش به خودت بستگی داره! میتونم به دنیای زنده ها برگردم؟ این و همراه با بغض میگفتم چون من واقعا هنوز سنم کم بود تازه ماه بعد بیست و دو سالم میشد و دلم نمیخواست بمیرم اون صدا که الان میدونستم فرشته است جواب داد: نمیدونم، من دانشم محدوده این شما ادم هایین که میتونید همه چیو تغیر بدین با تصمیم هاتون با افکارتون تو باید چند روز پیش میمردی و االن داخل بهشت یا جهنم میبودی ولی همین طور که میبینی االن توی خونه ی منی چطور؟ نمیدونم!منم نمیدونم ببخشید، فرشته با تعجب بهم نگاه کرد بهش نگاه کردم و گفتم ببخشید که سرت داد میزدم ولی من واقعا ترسیده بودم و نمیدوسنتم باید چطوری رفتار کنم عذرخواهی میکنم انگار اون نگاه سردش و بی روحش کمی نرم تر شد شایدم من اینطوری فکر میکردم نمیدونم، فرشته: خواهش میکنم داشت میرفت بهش گفتم خداحافظ و بدون حرفی بیشتر دوباره اونجارو ترک کرد.!</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 21:51:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-bfjuuglfrew4</link>
                <description>پارت سوم:توی هیمن فکرا بودم که چشمام سنگین شد یک صداهایی میشنیدم یکی از این صداها اشنا بود ارین بود: تروخدا خواهرمو نجات بدین همش تقصیره منه ایهان چشماتو باز کن لطفااا همون موقع چشمامو باز کردم ولی هنوز همون جای قبلی بودم یعنی چی چطور ممکنه؟ من مطمعنم الان صدای ارین و شنیدم من توی بیمارستان بودم دیگه نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم واسه ی همین بلند شدم تا اون کسی که نمیدونم اصلا چی هست کی هست و حتی اسمش چیه رو پیدا کنم باید بهم یک توضیحی میداد طبقه ی اول و کامل گشتم نبود داشتم میرفتم طبقه ی دوم که یهو همون صدا گفت دنبال من می گردی برگشتم عقب با تعجب گفتم تو تو چطور الان اینجایی؟ من که همه ی طبقه ی اول و گشتم به پشت سرش نگاه کردم هیچ چیزی نبود نه اتاقی نه دری دوباره همون پوزخند روی مخه همیشگیش صدا: دوباره یادت رفت اینجا، من : اره اره میدونم اینجا فقط تو سوال میپرسی احساس کردم کمی جا خورد ادامه دادم من خوابم برد توی بیمارستان بودم صدای برادرمو میشنیدم گفت چشماتو باز کن به محضه اینکه چشامو باز کردم دوباره اینجا بودم لطفا برام ی توضیحی بده داره چه اتفاقی میافته؟ همه ی اینارو با صدای به نسبت بلندی میگفتم هم عصبانی بودم و هم ترسیده بودم ولی نمیخواستم ترسمو بروز بدم نمیدونم چرا ولی اصلا نمیخواستم خودمو ضعیف نشون بدم، صدا: واقعا عجیبن این بچه های دوره زمونه سری تکون داد و رفت سمت اشپزخونه باورم نمیشد این اشپزخونه از همون اول اینجا بود و من ندیدم ولی مطمعنم نبود. حداقل دوبار من تا الان اینجارو گشتم اروم اروم سمت اشپزخونه رفتم احتمالا الان دو روزی هستم که خوابم ولی هیچ احساس گرسنگی ندارم پس اگر روحم چطور خوابم برد؟ داشت برای خودش قهوه میریخت با تعجب داشتم بهش نگاه میکردم پس روح نیست چون داره قهوه میخوره فقط بهش نگاه میکردم بدون هیچ حرف اضافه تر تا خودش صحبت کنه بدون توجه به من از کنارم رد شد و رفت روی همون مبل نشست و شروع کرد کتاب خوندن وای حتی االانم جذابه نباید برام جذاب باشه ولی هست. صدا: اره میدونم من جذابم من: چی؟ صدا: صداتو شنیدم, ولی من که حرفی نزدم و به کتاب خوندنش ادامه داد و من همچنان فقط بهش نگاه میکردم نمیدونم چه قدر گذشت کتاب و کنار گذاشت و بهم نگاه کرد و گفت: خودت پیدا کن که چرا اینجایی و توی خونه ی منی، بلند شد و رفت سمت بالا اومدم همراهش برم تا متوجه بشم منظورش چیه همه ی طبقات ناپدید شدن حتی اشپزخونه حالا فقط من بودم و مبل وسط پذیرایی و یک عالمه فکر و سوال ولی واقعا من از کجا بفهمم که اینجا چیکار میکنم؟ هر لحظه فقط به صدای ارین فکر میکردم الان حال خانوادم چطور میتونه باشه مادرجونم فوت کرده و من توی این وضعیت گیر کردم مطمعنم الان اصلا حالشون خوب نیست من الان باید کنار بابام میبودم تا ارومشون کنم نه اینکه الان... هعی نمیدونم باید چیکار کنم تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که دوباره بخوابم چشامو بستم ولی خوابم نبرد ی مدت طولانی چشامو بسته بودم بلکه خوابم ببره اما خوابم نبرد نمیدونم جرا شاید چون خسته نبودم دراز کشیدنم هم بی فایده بود بلند شدم همه جا هم که بسته بود دور تا دورم دیواره سفید بود و ی مبل چرم قهوه ای رنگ وسط پذیرایی دلم میخواست گریه کنم، دلم واسه خانوادم تنگ شده بود مدام صدای ارین توی گوشم بود تقصیره من بود ولی واقعا اینطور نیست کاشکی میتونستم بهش بگم تا خودشو سرزنش نکنه صدا: خب برو بگو. یهو جا خوردم برگشتم نگاهش کردم گفتم همیشه یهویی میای؟ گفت ببخشید باید قبلش در میزدم؟ من:میشه لطفا ذهنمو نخونی؟ صدا: نمیخونم من:نمیخونی؟ صدا: نه فقط میشنوم من: خب همون نشنو، گوش نده به حرفام یک قدم به سمتش برداشتم و توی باغ بودم صدای گریه میومد یکمی جلوتر رفتم الان میتونستم واضح تر بشنوم اره اره صدای گریه ی ارین سمتش برداشتم و توی باغ بودم صدای گریه میومد یکمی جلوتر رفتم الان میتونستم واضح تر بشنوم اره اره صدای گریه ی ارین بود دوییدم سمتش و صدا کردم ارین همون موقع توی باتالقی افتادم و مدام داد میزدم ارین ارین ولی انگار حرف نمیزدم و هیچکس صدامو نمیشنید ولی من بازم داشتم صدای گریه ی ارین و میشنیدم بیشتر تقال کردم هر چی بیشتر تقلا میکردم بیشتر پایین میرفتم برای دفعه ی اخر بلند صدا زدم کمک و از ی جایی پرت شدم پایین توی زانو هام احساس درد میکردم نگاه کردم دیدم از روی مبل افتادم خواب بود نه اون اون با من اینکار و کرد بلند شدم اطرافمو نگاه کردم بازم نبودش داد زدم کجایی؟ چرا نزاشتی ارین و ببینم چرا نزاشتی باهاش صحبت کنم؟ شروع کردم گریه کردن داشتم دیوونه میشدم من اینجا چیکار میکنم؟ چرا خودم باید متوجه بشم که اینجا چیکار میکنم انگار معما بود و باید این معمارو حل میکردم بعد از اینکه خوب گریه کردم بلند شدم و رفتم روی مبل نشستم دوباره خوابم برد چشامو باز کردم روی تخت دراز کشیده بودم به اتاق نگاه که کردم متوجه شدم توی اتاق خودمم پس همه ی اینا خواب بود باورم نمیشه با خوشحالی از اتاق زدم بیرون به محضه خارج شدن از در دیدم یک عالمه ادم توی خونمونه و همه لباس مشکی پوشیدن و دارن گریه میکنن احتمالا بخاطره مادربزرگمه منم کم کم اشکام جاری شد و جلوتر که رفتم عکس خودمو روی دیوار دیدم و ی ربان مشکی دورش قرار گرفته بود من مُرده بودم! شوکه شده بودم و داشتم به عکسه خودم نگاه میکردم ربانی که دورش بود من مردم همون موقع دیدم همه سمت یکی جمع شدن رفتم سمت جمعیت دیدم مامانم بیهوش شده رفتم سمتش و داد زدم مامان مامان منم ایهان بیدارشو با چند قطره اب که عمم روی صورت مامانم ریخت بیدار شد و دوباره شروع کرد گریه کردن منم اروم میگفتم مامان گریه نکن من اینجام و اشکاشو پاک میکردم همه بودن عمه هام خاله هام و حتی بعضی ها هم نمیشناختم اروم اروم از جمعیت جدا شدم و سمت حیاط رفتم ارین نشسته بود جلوی در روی پله ها توی همین مدت کم انگار چهل سال پیرتر شده بود چند تاره موی سفید در اورده بود کامال پژمرده شده بودم احساس کردم قلبم داره تیر میکشه ارین من ارین من که همیشه سرحال و قبراق بود و همیشه همرو به خنده مینداخت االن،االن توی چه وضعیتیه همشم به خاطره من، فکر کردم شاید این خوابه و میتونم بهش بگم که اون مقصر نبوده جلو رفتم دستمو گذاشتم روی شونش سرشو برگردوند گفتم ارین منو میبینی ولی برگشته بود تا بابامو ببینه جفتشون همدیگرو بغل کرده بودن گریه میکردن منم همراه با اونا گریه میکردم چشامو بستم باز که کردم بازم همونجا بودم داشتم دیوونه میشدم داره چه اتفاقی میافته من مردم من واقعا مردم؟ داد زدم بیااا بیرون واسه من توضیح بده داره چه اتفاقی میوفته من دارم دیوونه میشم دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه...   یک روز, دو روز نمیدونم چند روز گذشت.  نمیدونستم بیرون شبه یا روزه ولی من نه میخوابیدم نه گشنم میشد نه هیچی مغزم کاملا خالی بود و به هیچ چیزی نمیتونستم فکر کنم من مرده بودم و الان اینجا نمیدونم کجاست و حتی اون فرد عجیب هم نیستش اگر اینجا جهنمه واقعا دردناکه!</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 19:18:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-p8vzymcv3j9y</link>
                <description>پارت دوم:چشامو باز کردم توی خونه بودم ولی خونه اصلا برام اشنا نبود هیچ وقت تا حالا همچین جایی نبودم نکنه دزدیدنم ولی اخه به همچین جای باکلاسی؟ خونه حدودا سه طبقه بود معماری عجیبی هم داشت انگار برای دوران چوسان قدیم بود من فیلم کره ای زیاد نگاه میکنم برای همین به معماری ها و طراحی های خونشون به مقدار کمی اشنایی دارم ببخشید کسی اینجا نیست؟! داشتم میرفتم طبقه ی بالا که ی صدایی توی جام میخکوبم کرد، صدا: کجا؟ نمیدونم چرا انقدر ترسیدم رو مو برگردوندم ی پسر خیلی جذابی بود پوستش سفید بود حتی زیادی سفید چشمای درشت لبای قرمز موهای لخت مشکی پرکلاغی که چند تارش روی چشماش ریخته بود و پیرهن سفید و شلوار مشکی تنش بود، صدا: انالیزت تموم شد؟ همون موقع به خودم اومدم من کجام ؟ اخرین چیزی که یادم اومد صدای ارین بود مادرجون فوت کرده دوباره اشکام جاری شدن؛ اقا من کجام؟ من الان باید توی مراسم مادربزرگم باشم شما کی هستین؟ داشتم تند تند سوال میپرسیدمو گریه میکردم روی زمین نشستم و تا جایی که میشد گریه میکردم من مادرجونمو خیلی دوست داشتم واین اتفاق خیلی برام سخت بود نمیدونم چرا از اینکه جایی بودم که نمیشناختم و ادمی بود رو به روم که تا به حال توی عمرم ندیده بودم ولی بازم زیاد نمیترسیدم بعد از اینکه خوب گریه کردم اون صدا : خب تموم شد؟ سرمو بلند کردم دستمال جلوم گرفته بود ازش گرفتم و بدون توجه بهش صورتمو پاک کردم. بلند شدم و ازشون پرسیدم من اینجا چیکار میکنم؟ شما کی هستین؟ صدا: اینجا فقط من سوال میپرسم، من : اوه جدا؟ اون وقت شما کی هستین که فقط سوال میپرسید؟ صدا: فکر نمیکنی این جملت هم سوالی بود؟ این چرا با من غیر رسمی صحبت میکنه به نظر نمیاد خیلی ازم بزرگ تر باشه بی ادب دیدم صدا، ی پوزخند گوشه ی لبش نشست بیخیال ازش رفتم دنبال در بگردم تا خودمو از اینجا نجات بدم و حداقل به مراسم مادرجونم برسم طبقه ی اول و کامل نگاه کردم هیچ در یا پنجره ای که رو به بیرون باشه وجود نداشت طبقه ی دوم همین طور حدودا توی هر طبقه 6 تا اتاق بود ولی همشون خالی بودن و هیچ دری برای خروج از خونه وجود نداشت کم کم داشتم میترسیدم صدای نفسام بلند تر شده بودن من واقعا کجا بودم؟ صدا: خودتو اذیت نکن تا وقتی من نخوام تو نمیتونی از اینجا بری بیرون داشتم عصبی میشد و این دفعه داد زدم و گفتم تو کی هستی و من اینجا چیکار میکنم؟؟ هیچ ریکشنی نشون نداد واقعا دیگه این دفعه به خاطره خودم داشت اشکم در میومد صدا: واقعا هیچی یادت نمیاد؟ نه هیچی یادم نمیاد رفتم کافی نتی بعد آرین تماس گرفت که مادرجونم فوت کرده بعد اون پیرمرده و بعد چند ثانیه سکوت کردم تازه همه چی یادم اومده بود من من تصادف کرده بودم... صدا: اره افرین تو تصادف کردی؛ این دفعه فقط بهش نگاه کردم بدون هیچ کلامی اضافه تر خودش گفته بود اونی که اینجا سوال میپرسه فقط خودشه صدا : تو تصادف کردی و الان اینجایی! بازم سکوت کردم خیلی سخت بود که نخوام سوالی بپرسم خب بعد تصادفم چطوری اومدم اینجا و اینجا اصلا کجاست ؟دزدیدیم؟ یا اینجا دوزخه ؟ ( جایی بین دنیای مرگ و زندگی) ولی بازم سکوت کردم صدا هم بدون هیچ حرف اضافه تری داشت میرفت طبقه ی بالا میخواستم بگم کجا میرید؟ ولی بازم سکوت کرد دوباره میخواستم گریه کنم ولی چون واسه خودم بود جلوشون و گرفتم حق نداشتم گریه کنم برای خودم نباید نشون بدم که ضعیفم! نشستم روی مبلی که وسط پذیرایی بود دوباره از اول به همه چی فکر کردم صدای زمزمه ی ادما هنوز توی گوشم بود،من تصادف کردم وقتی بهوش اومدم اینجا بودم معلوم نیست من روحم یا انسانم! این فرد انسانه یا فرشته؟ و یا هر موجود دیگه ای انقدر فیلم های تخیلی دیده بودم که که ذهنم احتمال هر چیزی و میداد ولی اینجا دقیقا کجاست اگر دزدیدنم پس چرا هیچ دری اینجا نیست ولی اگر اینجا دوزخه پس چرا این شکلیه توی کتاب های دینی که طور دیگه ای توصیف شده بود ی طورایی اینجا منو یاده کتابخانه نیمه شب می انداخت نکنه بین دنیاهای موازی گیر کردم؟!!نویسنده: ممنون میشم نظرتون و بهم بگید برام با ارزش هست متچکرم ?❤️</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 14:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-bf1l3pfhlxvi</link>
                <description>زندگی خیلی عجیبه, عجیب تر از اونی که فکرشو بکنیم ...هوا بارونی بود باید میرفتم کافی نت تا جزوه های درس حسابرسی و چاپ کنم امتحان پایانی مون بود من باید این امتحان و با نمره خوب پاس میکردم، باید روی رضا محمدی و کم میکردم بهم گفته بود فکر میکردم درستون خوبه خانم پارسیان فر ولی انگار اشتباه میکردم ! به حدی همین جملش عصبانیم کرد که وقتی باره اول اعتراف کرد ازم خوشش میاد عصبانی نشدم( البته دلیلی هم واسه عصبانیت وجود نداشت ، کی بدش میاد کسی عاشقش باشه) دلم میخواست بلاکش کنم پسره ی... خلاصه که مطمعن بودم امتحانمو خوب میدم همیشه همین طور بود همیشه درسم خوب بود و با کمی تمرین کردن میتونستم جز شاگرد خوبای کلاس باشم...هودیمو پوشیدم و نیم بوت هامو پا کردم طبق معمول با خودم چتر نبردم اهواز خیلی کم بارون میاد واقعا حیفه همون تعداد دفعاتی هم که بارون میاد با چتر خودتو از بارون قایم کنی،کافی نتی دقیقا دو تا کوچه بالاتر از خونه ما بود وارد که شدم صاحب کافی نتی از پایین به بالا نگاهم کرد میتونستم متوجه بشم الانه که از شدت عصبانیت خودشو بکشه (یا منو بکشه) کاملا درکش میکردم وقتی کسی گِلی وارد مغازه یا مطبمون میشه به همین حد عصبی میشم یا وقتی توی شرکت دومی که کار میکردم وقتی طی میکشیدم دیگه کسی جرات نداشت راه بره حتی مدیرمون. برای همین از همون دمه در براشون جزوه رو واتساپ کردم و تا زمانی که اماده بشه بیرون منتظر موندم درسته سرد بود ولی ادب و انسانیت حکم میکرد، البته بیشتر بخاطره تجربه و درکی که به دست اورده بودم بود، واقعا ازار دهنده است وقتی همه ی کاشی هارو تمیز کردی یکی با پای گلی نابود کنه همه جارو بعد از چند دقیقه اقای مرادی یا همون صاحب کافی نتی که الان فامیلیشون و بلد بودم برام جزوه مو اورد و بابت اینکه بیرون منتظر موندم هم کلی عذرخواهی کرد و هم کلی تشکر و گفتن که امروز خیلی کمرشون درد میکرده وبا اینحال همه با کفشای گلی و بدون توجه وارد مغازه میشدن البته کاری از دستشون بر نمیومد چیکار کنن همه که نمیتونن بیرون منتظر بمونن به خاطر همین بهم تخفیف هم دادن. فکر کنم امروز روز خوش شانسیمه ، هوا که خوبه ، به یک نفر حس و حال خوب دادم، جزوه هامم گرفتم خب تا تهش مطمعنم خوب پیش میره توی مسیر که داشتم میرفتم ی بستنی شکلاتی گرفتم ی بچه از کنارم داشت رد میشد به مامانش گفت: ماامان این دختره حالش خوب نیست توی این هوا داره بستنی میخوره! عجب دوره زمونه ای شده ها بچه ها هم بچه های قدیم! ولی خب من عادت داشتم همیشه از بچه گیم زیره بارون توی سرمای زمستون بستنی میخوردم مثلا ساعت هفت صبح توی مدرسه سر صف همه داشتن از سرما یخ میزدن من با بستنی وارد مدرسه میشدم و بچه ها هم کلی تعجب می کردن ولی لذت بخشه ، بستنی داخل سرما، چایی داخل گرما بعضی وقت ها همین چیزای عجیب هستن که لذت به ادما یا جهان القا میکنن....همین طور که به مسیر داشتم ادامه میدادم دوباره بارون گرفت این دفعه انگار شدتش بیشتر شده بود گوشیم زنگ خورد ی نگاه به صفحه ی گوشیم انداختم آرین بود داداشم جواب دادم  آرین: سلام آیهان خوبی کجایی؟ سلام عزیزم مرسی خوبم تو راه خونه ارین: ایهان مادرجون فوت کرده حواست باشه بابا متوجه نشه واسه قلبش خطرناکه تا خودم بیام بهش بگم من شوکه شده بودم نمیدونستم باید چی بگم اما تنها چیزی که گفتم: شوخی میکنی! ارین: نه چه شوخی،مراقب بابا و گوشی هاشون باش کسی بهشون تماس میگیره تا من بیام حواست باشهااا گریه نکنی و بعد صدای بوق قطع کرد. ذهن نویسنده: مثل اینکه اونقدرا هم روز خوبی نیست همونجا نشستم و گریه میکردم احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم قلبم درد گرفته بود بارون مثل گریه های من شدتش بیشتر و بیشتر میشد که یک دفعه دیدم سایه ای بالای سرمه و بارونی روی سرم نمیریزه سرمو بلند کردم و دیدم یک پیرمرد بالای سرم ایستاده و یک لبخند خیلی مزخرف و مضحکی روی لبشه گفت حالت خوبه دخترم؟ بدون توجه بهش بلند شدم و به راهم ادامه دادم اینم شانس ماست همیشه اینجور مواقع اتفاقات رمانتیک تری میوفته فکرامو پس زدم و تلو تلو خوران از کوچه اومدم که رد بشم صدای پیرمرد و شنیدم دختر جون مراقب باش تا اومدم رومو برگردونم ببینم چی میگه ... ماشین بهم زد اخرین چیزایی که یادمه صدای مردم بود و چهره های محو که داشتن میگفتن اخه ی دختره ی بیچاره یکی دیگه هم میگفت سریع زنگ بزنید آمبولانس....قسمت اول نویسنده: ممنون میشم نظرتون و بهم بگید برام ارزشمند ممنونم ?❤️</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 23:22:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتیاط زیاد = خطر ‼️</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%EF%B8%8F-xcwm8bx5ax5i</link>
                <description>من حتی داخل خوندن کتاب هم احتیاط میکنم موقع خرید کتاب کلی پرس و جو میکنم و بیشتر وقت ها با نظر اطرافیانم کتاب و انتخاب میکنم که یک وقت خدایی ناکرده کتاب مدنظر بَد از آب در نیاد، وقت و پولم هدر نرفته باشه کتاب الکی خریده باشم، یک وقت فقط از جلد کتاب خوشم نیومده باشه و بعد بفهمم اشتباه کرده باشم گیرم که اشتباه کردی، خب بعدش چی؟؟ یعنی همون کتابی که فقط از جلدش خوشت اومده بود هیچی برای یاد دادن به تو نداشت؟ حتی در حد یک جمله؟ همون جلد خوشگل کتاب برای دقیقه ای حالتو خوب نکرده بود؟ برای چی انقدر همه چی و به خودمون سخت میگیرم چرا انقدر برای انتخاب هر چیزی انقدر فیلتر برای خودمون میزاریم ، چرا انقدر کمال گرا شدیم؟؟؟؟ مگه من مرضیه تا چه قدر دیگه زنده ام که برای هر چیزی و هر آدمی انقدر وسواس به خرج میدم کمی اشتباه کنید کمی با اشتباهات تون هم که شده حال کنید، ازشون درس بگیرید و دیگه اون اشتباه و تکرار نکنید اما کمی با خودمون مهربون تر باشیم و انقدر با *احتیاط* زندگی نکنیم چون همین احتیاط های زیاد خطرات زندگی مارو برامون رقم میزنن.?❤️?</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 15:20:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح !!!</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%B1%D9%88%D8%AD-mwacslatfspy</link>
                <description>ماهور: به چی فکر می‌کنی ؟! دفتر مرضیه روی نیمکت بود و بزرگ نوشته شده بود                                                روح ! ماهور: روح؟! روحی داره اذیتت می‌کنه؟ شبا خواب های ترسناک میبینی؟! مرضیه: با لبخندی کجکی و دردی که بهش تحمیل شده بود گفت، روح منو اذیت کنه؟! یادت رفته ؟ قبل از اینکه این جسم، این کالبد نمادین مسخره وجود داشته باشه  ما روح بودیم... نمی‌دونم توی اون دنیا( قبل از تولد) چه خطایی مرتکب شدیم که تنبیهمون شده روی زمین اومدن ... و یا چه پاداش بزرگی خدا قرار بوده بهمون بده که قبول کردیم اینجوری روحمون و عذاب بدیم روحی که انقدر بلند پروازه، راحت می‌تونه همه جا بره، هر چی میخواست و میتونست داشته باشه ... الان برای روی زمین بودن قبول کرده این بدن، این جسم این زندان و به جون بخره، روحی که بدون هیچ محدودیتی هستش و جسمی که از محدودیت ساخته شده ، جسمی که به خواب محدوده، به غذا، به هوا،  به آدما، به زمان، به مرگ و حتی به درون خوده جسم محدوده ...ماهور: ما به دنیا اومدیم که این روح و رشدش بدیم نه اینکه بُکشیمش حتی با همه ی این محدودیت هامرضیه: چطور، چطور اینکار و کنم؟! روح من میخواد همه چی داشته باشه هر چیزی که دوست داره و تجربه کنه      من چطور میتونم اینکار و براش انجام بدم؟!!ماهور : کی گفته اگه همه ی مسیر هارو امتحان کنی به رشد میرسه، و یا حتی کی گفته اگه به چند تا رشته علاقه داشته باشی همه ی اون ها روح تورو به کمال میرسونن! مرضیه: من چطور باید بفهمم که روح من در کدوم مسیر به کمال میرسه؟؟؟ نویسنده: هنوز به نتیجه ای براش نرسیدم اگه توی این مسئله شما جوابی داشتید با من به اشتراک بزارید و راهنماییم کنید واقعا ممنون میشم ??پ ن: شاید باید مسیر به کمال رسیدن و رها کنیم تا جهان بتونه مسیر درست و بهمون نشون بده! </description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 16:46:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفاً جا نزن❗</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D9%86-lfv43tgj0vps</link>
                <description>اگه چند تا کار و امتحان کردی و موفق نشدی جا نزن          هیچ آدمی توی این دنیا نیست که هیچ استعدادی نداشته باشه، استعدادتو پیدا کن و                                 با تموم وجود براش بجنگ و یاد بگیر وقتی خسته شدی ازت خواهش میکنم جا نزنی، استراحت کن، گریه کن ولی دوباره شروع کن حتی اگه از دفعه ی قبل هم انرژیت کمتره ولی شروع کن و جا نزن هیچ آدمی توی این دنیا نیست که بدون هدفی بدنیا اومده باشه... انقدر برای هدفت تلاش کن تا برنده ی نهایی تو باشی ... روزي خبرنگار جواني از اديسون پرسيد: آقاي اديسون شنيدم براي اختراع لامپ تلاش هاي زيادي کرده اي، اما موفق نشده اي، چرا؟ پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعاليت خود ادامه مي دهي؟ اديسون با خونسردي جواب مي دهد:«ببخشيد آقا من ۹۹۹ بار شکست نخورده ام، بلکه ۹۹۹ روش ياد گرفته ام که لامپ چگونه ساخته نمي شود.»برای هدفات تلاش کن و جا نزن دوست من و این و بدون هر انسانی قطعا برای هدفی به این دنیا اومده ?</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 13:50:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترِ ۲۱ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%90-%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-uwkhzujmhnbu</link>
                <description>سرنوشت از اون چیزی که فکر میکنیم خیلی نامعلوم تره وقتی یک بازی و شروع میکنیم مراحلش برامون نامعلومه اما می‌دونیم که مرحله به مرحله سخت تر میشه و مزه ی بُرد هر بار شیرین تر !...یک سری اوقات وارد مرحله ای میشی که خیلی سخته و حتی از اون مرحله متنفری ولی چون می‌دونی اگه این مرحله رو ببری وارد مرحله ی جدیدی میشی تموم تلاشتو می‌کنی برای برنده شدن. یک بار  دو بار  سه بار... تکرار پشت تکرار مرحله سخته؟! خیلی ! استرس داره نه؟! خیلی زیاد !!! اما مزه ی بُرد توی بازی سخت خیلی شیرین تر از مزه ی برد توی بازی آسونه مگه نه؟!و من الان دقیقا داخل یکی از مراحل سخت یکی از این بازی هامجالبیش اینجاست که تا الان کلی از این مرحله های سخت و پشت سر گذاشتم و توی بعضی از این نبردا بردم، توی بعضیاشون به نوعی باختم که فقط ظاهرش باخت بوده ...ولی می‌دونم این مرحله هم پشت سر میزارم ?، با همه ی دوست نداشتن هام، با همه ی استرساش، با همه ی سختی هاش، با همه ی اشک هایی که ریختم و با دست خودم پاک کردم. این مرحله هم پشت سر میزارم و رشد میکنم و قوی تر میشم برای مراحل سخت تر ما زنده به آنیم که آرام نگیریم                                 موجیم که آسودگی ما عدم ماست </description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 14:31:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت پرواز ⁦?️⁩?</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%EF%B8%8F-hkdtzrsokfep</link>
                <description>به خدا گفتم:چرا منو لبه پرتگاه زندگیم رسوندی؟!.. خدا گفت:آخه میدونستم تو قدرت پرواز داری‌?️⁩?ای نام تو بهترین سر آغاز  بی نام تو نامه کی کنم باز. روزی روزگاری توی جنگلی تاریک دخترکی زندگی میکرد به نام تنها، تنهای ما عاشق جست و جو کردن بود، دوست داشت همه چی جنگل را کشف کند و در پس هر اتفاق نشانه ای میدید، گویا با زبان طبیعت آشنایی پیدا کرده بود. به عنوان مثال دو عقابی که در آسمان شرق با یکدیگر به رقابت برخواسته بودن خبر از جنگی میداد میان قبایل... کرم های شب تاب و پروانه های زیبا را همیشه دنبال میکرد می‌دانست کرم های شب تاب راهنمایش هستند و پروانه های زیبا نشان از اتفاق خوب.!  با همه ی این ها تنهای قصه ی ما به دنبال هدفی میگشت گویا در دلش می‌دانست برای رسالتی به دنیا آمده و باید به آن برسد تا بتواند برای همیشه خوشبخت و شاد زندگی کند... اما نمی‌دانست که باید در جست و جوی چه باشد؟! خودش را به دست طبیعت سپرد و گذاشت مثل تمام این ۲۱ سالی که گذشت و طبیعت بزرگش کرد و راه درست را نشانش میداد این بار هم این لطف را در حقش کنند و او را به سر انجامی خوش برسانند.شبی تنها در خواب دید در جنگل که بسیار هم تاریک بود کرم های شب تاب را دنبال میکند که ناگهان پایش به لبه ی درختی گیر می‌کند و پس از آن روشنایی... و ناگهان چشم هایش را باز میکند و از خواب بیدار میشود.قلبش تند تند میزد،کمی از خواب عجیبی که دیده بود ترسیده بود اما بعد از چند نفسی عمیق خوابش را به فراموشی سپرد و خوابید.چند شب به طوره متوالی این خواب برایش تکرار میشد اما هیچ وقت نمیتوانست ببیند پس از آن روشنایی با چه چیزی رو به رو میشود اما در دلش حس بدی نداشت...چند سال پیش که برای خرید آذوقه به دشت می‌رفت، شنیده بود جادوگری هست که خواب تعبیر میکند هوا  هنوز گرگ و میش بود، وسایلش را جمع کرد و به سمت دشت شروع به حرکت کرد... وقتی به دشت رسید از خانم های میان سال درباره‌ی جادوگر پرسید و ازشون خواست تا خانه ی زن جادوگر را به او نشان بدهند.به خانه ی جادوگر رسید کمی تامل کرد( گویا از جادوگر ها میترسید حق داشت همیشه از جادوگر ها بد گفته بودن) اما چاره ای نداشت، این همه راه آمده بود و باید متوجه ی تعبیر خواب هایش میشد، بعد از مکثی کوتاه چند نفس عمیق کشید و بعد وارد شد بر خلاف چیزی که در ذهن داشت جادوگر بسیار زیبا بود و هیچ شباهتی به جادوگری که تصور کرده بود نداشت، دختری زیبا و تقریبا همسن خودش بود، ناخودآگاه لبخندی به روی لبش آمد و خوابش را کامل برای جادوگر که الان اسمش را می‌دانست و اسمش ماعده بود تعریف کرد، ماعده لبخندی به روی تنها زد و گفت: به زودی با کرم های شب تابی رو به رو میشوی دنبالشان کن و سر انجام خودت اتفاق های بعد از روشنایی را میبینی... پارت یکاین داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 16:26:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زودی زود</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AF-wq9etn2ixmfz</link>
                <description>گل گلی  علاقهبهگل یکی بود،یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبوددختری بود با موهای بلند که همیشه با گلهای صحرا موهای زیبایش را میبافت و بعد از اینکه موهایش در هم گره میخوردند و راه فرار ز یکدیگر را گم می کردند  ، بازشان میکرد و به دل باد می سِپُرد، آخ که چه لذتی دارد این دیوانگی در دل صحرا، اسم دختر زیبای مو مشکی ما جیران بود، جیران چشم آهوی ما عاشق نواختن بود، روزی که موهای زیبایش را باز کرده بود و به دورش ریخته بود و با اون لباس زیبای گل گلی زردش در میان صحرا دلبری میکرد و با موسیقی دلنوازی که مینواخت همه را مجنون میکرد، غزالی را دید که در دل صحرا میدوید، جیران نگاهش را به غزال دوخت. شیری، روباهی و یا گرگی دنبالش نمیکرد پس چرا با این سرعت می‌دود؟! به دنبال چیست؟ با نگاهش غزال را دنبال کرد، غزال به سمت غاری رفت و وارد آن شد و پس از آن سیهی پدیدار شد و هیچ چیزی با قدرت چشم آن هم چشم انسان قابل دیدار نبود، جیران قصه ی ما بسیار کنجکاو شده بود، سازش را گوشه ای گذاشت و به سمت غار شروع به حرکت کرد  در تمام  مسیر، چشمش به غار بود و به هیچ چیزه دیگر توجه نمی‌کرد، تا به غار رسید؛ میخواست وارد غار شود اما میترسید، نگاهی به پشت سرش انداخت میتوان گفت مسیری طولانی طی کرده بود اما چرا خبری از غزال نبود ؟! و یا بچه های فرضی که در ذهن جیران بود که شاید غزال با این عجله آمده است به بچه هایش غذا دهد، اما گویا هیچ نشونه ای از غزال ها نبود، این موضوع باعث شد جیران هم ترسش بیشتر شود و هم شدت کنجکاویش، خلاصه دل به دریا سپرد و وارد غار شد، همه جا تاریک بود، تا چشم هایش به تاریکی عادت کند کمی طول کشید، میخواست برگردد، اما نوری به چشم هایش خورد رویش را برگرداند ، چیزی را که داشت میدید باور نمی‌کرد! فرشته ای بود با بال های سفید و زیبا ، قلبش به تپش افتاده بود فرشته شروع به سخن کرد: سلام بر جیران دختر زیبای صحراجیران سکوت کرد، هنوز گویا نتوانسته بود این اتفاق را هضم کندفرشته از جیران سوالی پرسید: در طی مسیر که می آمدی چه دیدی؟! جیران این بار به خودش آمد و با لکنت و همراه با کمی ترس گفت: اِه،اِمم سلام چیزه خاصی ندیدم، همان صحرای همیشگی!!! فرشته پرسید آن پروانه هایی که از ۱۲ رنگ مختلف تشکیل شده بودن و دقیقا در رو به روی تو به رقص در آمده بودن را دیدی؟! جیران سکوت کرد باورش نمیشد همچین چیزی بوده باشد و ندیده باشدش.فرشته پرسید آن پری دریایی که در چشمه شنا میکرد و موسیقی میخواند آن را چطور دیدی؟! جیران اصلا باور نمی‌کرد چیزی به نام پری دریایی وجود داشته باشد...  و فقط با چشم های درشت شده از تعجب به فرشته نگاه میکرد! جیران به زبان آمد و گفت: همه ی اینهارا همین امروز در مسیرم قرار دادین چرا که من در طی این سال ها هیچ کدام از این هارا ندیده بودم و من فقط به غار چشم دوخته بودم برای همین هیچ کدام از اینهارا ندیدم.فرشته لبخندی زد و گفت: سال هاست این پری دریایی در این چشمه زندگی میکند و هر روز گل های زیبایی در صحرا می‌روید و پروانه ها به دوره این گل ها به رقص در می آیند، اما تو در طی زندگیت،  زمان هایی که به صحرا می‌آمدی تمام حواست به موهای زیبا و سازت بود، و از این همه شگفتی که در اطرافت وجود داشت لذت نبردی و همیشه در دل گله مند بودی چرا دختر شهر نیستی تا بتوانی زیبایی های بیشتری ببینی و غافل از اینکه در نزدیکیت پری دریایی زندگی میکند و از چشمه عسل جاری می‌شود و در دل کوه طلا القصه زمان آن رسیده من تو را با خود ببرم، چرا که زمان زندگیت در دل صحرا تمام شده است.جیران به حرف آمد و از چشم هایش اشک جاری شد و از فرشته خواست فقط یک شانس دیگر به او دهدفرشته گفت: در تمام ۲۱ سال زندگیت هر روز برایت یک شانس بوده و تو نادیده اش گرفتی، وقتت تمام شده و تو فرصت هایت را از دست داده ای.جیران خاموش ماند از این همه جِهالَت و ندیدن، فقط کافی بود دو قدم حرکت کند تا بتواند زیبایی های بیشتری را ببیند و از این همه زیبایی بیشتر لذت ببرد. گاهی وقت ها زندگی ما به همین منوال میگذره، تمام توجهمون و روی یک موضوع میزاریم و خیلی از فرصت ها و نعمت های زندگی رو نمیبینیم و به خودمون که میایم خیلی زود دیر میشه و تایم زندگیمون خاطمه پیدا میکنه. </description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Feb 2022 12:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس خوب ارتباط برقرار کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-lqt95dsqnpdj</link>
                <description>وقتی سره کار بودم برای اینکه ارتباط بهتری با آدم ها داشته باشم، و بتونم درکشون کنم و همین طور ارومشون کنم، تصمیم گرفتم کلاس فن بیان شرکت کنم. شرط شروع کلاس، این بود که یک نفر دیگه هم با خودم بیارم تا بتونیم کلاس و شروع کنیم، اولین نفری که به ذهنم اومد و مطعن بودم این کلاس براش کاربرد داره، دوستم زهرا بود بهش زنگ زدم و گفتم: زهرا کلاس فن بیان هست، استادش حبیب فاتح (دوستمون ‌ و استادمون) میای بریم؟! زهرا هم با کلی اشتیاق قبول کرد و با همسرش (مصطفی که همکارمم بود) ماجرای کلاس و در میون گذاشت که اتفاقا مصطفی هم گفت منم توی کلاس شرکت میکنم، خیلی خوب بود جمع چهار نفره ای که کاملا همدیگرو می‌شناختیم، کلاس واقعا برامون خیلی لذت بخش بود.تا تمرین های اصلی مون شروع شد! هر جلسه یک چالش جدید! یک بار باید چشامون و میبستیم و خودمون و به مدت پنج دقیقه معرفی میکردیم البته همراه با یک آهنگ بی کلام یادمه اخره معرفیم فقط کم مونده بود بخورم توی دیوار?? چالش هایی و با هم پشت سر گذاشتیم که قبلاً نداشتیم، از خنده ریسه رفتیم، با صورت اداهای مختلف در آوردیم?، جلوی هم گریه کردیم ( البته بیشتر من??) یاد گرفتم خودم و سانسور نکنم و راحت تر احساساتمو به آدم ها نشون بدم.یادمه جلسه های اول کلاس بود، باید داستان راجب یک تخته سفید مینوشتیم، داستانی که من نوشتم خیلی ازش درکی نداشتم چون خودم تجربش نکرده بودم، فکر میکردم همه ی درد های دنیا رو باید بِچِشَم تا بتونم باهاشون همدردی کنم، اما یاد گرفتم میتونم با کمی فکر کردن به اون تجربه های تلخ، اون درد و توی قلبم حس کنم، یاد گرفتم قرار نیست تجربه ی درد مشابه آدم هارو داشته باشم داخل درد های آدم های مختلف میشه نقطه مشترک پیدا کنی و درکشون کنی و باهاشون ارتباط برقرار کنیبرای اینکه یاد بگیرم بتونم با آدم ها ارتباط برقرار کنم درد کشیدم،هم من، هم زهرا، هم مصطفی و هم حبیب و هم همه ی کسایی که در این مسیر هستن و با آدم ها همدردی میکنن و همچنان این داستان ادامه دارد و باید باز هم یاد بگیرم و یاد بگیرم... می‌دونم از اینکه بهت بگم استاد بی زاری، اما حبیب عزیز تو یکی از بهترین دوست و استادی هستی که تاحالا توی زندگی داشتم و همچنان ازت یاد میگیرم.</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 21:52:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس خوب رسیدن...</title>
                <link>https://virgool.io/@azizimarzie95/%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-llhvjlpo8dbe</link>
                <description>الان دقیقا ساعت ۲۲:۱۲ دقیقه است امشب ۲۹ آبانمی‌خوام این روز و این ساعت و این لحظات اینجا بنویسم ، تا هر وقت که خسته شدم این لحظرو به خودم یادآوری کنم و بتونم از شیب های مختلف زندگیم عبور کنممن ۱۸ بهمن سال ۱۳۹۹ در یک شرکت تاسیساتی بعنوان کال سنتر(مرکز تماس)، کارمو شروع کردم با روزی ۴ الی ۶ ساعت کار و حقوق ۵۰۰/۰۰۰ تومن، همه ی خانواده زمانیکه کارمو شروع کردم باهام مخالف بودن، هنوز گاهی وقت ها یک اشاراتی میکنن به ناراضی بودنشون ولی خب خیلی کمتر شده، به هر زوری بود ایستادم و به کارم ادامه دادم، با هر سختی که برام وجود داشت، خیلی وقت ها خسته میشدم،از اینکه نمیتونم هر زمانی دلم خواست بیرون برم، فیلم نگاه کنم و یا حتی استراحت کنم، من ۱۸ بهمن سال ۱۳۹۹ در یک شرکت تاسیساتی بعنوان کال سنتر(مرکز تماس)، کارمو شروع کردم با روزی ۴ الی ۶ ساعت کار و حقوق ۵۰۰/۰۰۰ تومن، همه ی خانواده زمانیکه کارمو شروع کردم باهام مخالف بودن، هنوز گاهی وقت ها یک اشاراتی میکنن به ناراضی بودنشون ولی خب خیلی کمتر شده، به هر زوری بود ایستادم و به کارم ادامه دادم، با هر سختی که برام وجود داشت، خیلی وقت ها خسته میشدم،از اینکه نمیتونم هر زمانی دلم خواست بیرون برم، فیلم نگاه کنم و یا حتی استراحت کنم،  از رفتار مشتری ها ناراحت میشدم، یک سری وقت ها حتی دلم میخواست گریه کنم ،اما بازم جا نزدم... از اولین شیب مسیرم عبور کردم، با موفقیت، رشد کردم و عبور کردم، یاد گرفتم با انواع آدم ها کنار بیام، یاد گرفتم که قرار نیست همه ی آدم ها با من مهربون باشن و در برابره من چون تازه کارم صبوری کنن، یادش بخیر اولین تماسی که جواب دادم نه، دومی تماسی که جواب دادم مشتری گوشی و روم قطع کرد!!  اون لحظه چه احساسی داشتم یادم نمیاد؛ اما سرپرستم تعجب کرده بود!! گفت: شانس شماست توی روزه اول این اتفاق براتون افتاده. راست می‌گفت مشتری های مهربون و خون گرم هم کم نداریم، ذات ایرانی هاست مهربون بودن.! گفت: شانس شماست توی روزه اول این اتفاق براتون افتاده. راست می‌گفت مشتری های مهربون و خون گرم هم کم نداریم، ذات ایرانی هاست مهربون بودن.با هر پستی و بلندی که بود از این مسیر گذشتم و بالاخره به اولین هدفی که برای خودم تعیین کرده بودم رسیدم. حس خیلی شیرینه رسیدن به هدفات انقدر که حتی نتونی توصیفش کنی. از حالا به بعد دلیلی دارم برای ادامه دادن، و هر بار میتونم به خودم یادآوری کنم که میتونم به بقیه هدفام هم برسم وَ چه لذت بخشه رسیدن بهشون؛ برای همین سرسخت تر از قبل، رو به جلو حرکت میکنم.به هر هدفی توی زندگی تعیین کردی بهش برس دوست من و موفق شو و انگیزه ای باش برای زندگی بقیه ⁦❤️⁩نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود...</description>
                <category>مرضیه عزیزی</category>
                <author>مرضیه عزیزی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 22:34:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>