<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Behrouz Kolbadinejad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@b.kolbadinejad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:41:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/73318/avatar/ajp6sH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Behrouz Kolbadinejad</title>
            <link>https://virgool.io/@b.kolbadinejad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@b.kolbadinejad/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-es8pe324bvwr</link>
                <description>اون لحظه نمی دونم ساعت چند بود. همه جا تاریک بود و فقط نور چراغ کوچیک تلفن که داشت خاموش و روشن می شد به چشم می خورد. با دلهره از جام پریدم و به طرف تلفن دویدم. خانومم هم بیدار شد ولی نمیدونست جریان چیه و من چرا دارم میدوم. پدرم بود. بیا راحت شد…خانومم تازه خواب از سرش پریده بود و متوجه شد من چند دقیقه ای است که از اتاق خارج شدم و برنگشتم. صدام کرد، بهروز چرا نمیای سر جات؟ الان چه وقت سیگار کشیدنه؟ کی بود زنگ زد؟ اما من قدرت صحبت کردن رو ندشتم و نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم. مغزم قفل کرده بود. همیشه از خدا می خواستم منو تو این شرایط قرار نده. بالاخره اومد بیرون و دید رو مبل نزدیک تلفن نشستم و این چهارمین سیگاره که دارم می کشم. با ترس و لرز پرسید چی شده؟ چرا اینقدر سیگار می کشی؟ مگه قرار نبود کمتر و کمترش کنی؟ اونجا بود که به خودم اومدم و احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده، به پهنای صورتم شروع کردم به اشک ریختن، نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم، خانومم هم شروع کرد به گریه کردن، بلند داد می زد چی شده؟ چی شده بهروز...؟!!!صدای اذان یکم آرومم کرد. خانومم داشت ساک رو می بست، یه چندتا لباس هول هولکی انداخت تو ساک و درش رو بست. وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و با اشک از خدا می پرسیدم چرا؟!!!چرا؟!!! بعد نماز از خونه زدیم بیرون. تا خونه پدرم یک کلمه هم با هم صحبت نکردیم، فقط اشک می ریختیم، هردو.زنگ آیفون رو زدم، تا منو تو آیفون دیدن صدای شیون از خونه پدرم بلند شد. اولین کسی که اومد تو حیاط سراغم عموم بود. همون که تازه پسر جوونش رو از دست داده بود. هنوز درد و رنج از دست دادن پسر دلبندش تو چهرش بود. اون لحظه آغوش اونو بهترین پناهگاه دونستم و خودم رو تو آغوشش رها کردم و شروع کردم به گریه کردن. عموم می گفت خدا صبرت بده عمو جان!!! وارد خونه شدیم… محشر کبری بود، خدا نصیب هیچ کس نکنه، خدا هیچ خانواده ای رو بی مادر نکنه.مادرم رو تخت خوابیده بود. دویدم سمت اتاق و لبه تخت نشستم. چقدر معصومانه خوابیده بود. شروع کردم به مسخره بازی درآوردن، گفتم مامان اذیت نکن ببین اومدم، پسر کوچولوت اومده. مامان چرا چشمات رو باز نمی کنی؟ از دستم ناراحتی؟ آخه آخرین باری که اومده بودم خونشون سر سفره خیلی باهاش بد صحبت کردم، هر چند بعدش رفتم دست و پاهاش رو بوسیدم و ازش حلالیت طلبیدم ولی انگار هنوز مادرم ازم دلخور. منو بلند کردن و از اتاق آوردن بیرون. بابا … بابا...، بابام کجاست؟ عموم گفت رفته پشت بوم. نمی تونست این فضا رو تحمل کنه.با عجله رفتم پشت بوم. پدرم سرش رو روی زانوهای برادر بزرگم گذاشته بود و داشت گریه می کرد. آروم و بی صدا. تا حالا پدرم رو اون شکلی ندیده بودم. پدری قوی، صبور که به همه دلداری میداد داشت مثل یه کودک یواش یواش گریه میکرد. هر چی به ذهنم فشار آوردم به یاد نیاوردم که پدرم رو در حال گریه کردن دیده باشم. حتی زمان فوت مادربزرگم، خیلی ناراحت بود ولی به عمو و عمه هام دلداری میداد. تا منو دیدن هر دو به سمتم اومدن و منو تو آغوش گرفتن. پدرم گفت دیدی بالاخره رفت… با اشک و هق هق ازش پرسیدم اون که حالش خوب بود بابا. عید که اومدیم دست بوسش خیلی سرحال بود... اما مثل اینکه فقط به ما اینجوری نشون میداد. پدرم رو قسم داده بود که به ما چیزی نگه. ماه ها بود که قفسه سینش درد می کرد و به خاطر اینکه عید ما خراب نشه و یه وقت غصه نخوریم خم به ابروش نیاورده بود. به پدرم گفته بود بذار بچه ها بیان، برن بعد میریم دکتر. الهی قربونت بشم مادرم…پدرم تعریف کرد دیشب خیلی حالش بد شد. خواستم ببرمش بیمارستان ولی نذاشت گفت علی بیا بشین کنارم. ازم حلالیت طلبید. گفت یه آرزو بیشتر نداشتم اونم دیدن بچه ی بهروز بود که قسمت نبود. مراقب بچه هام و عروسام و نوه هام باش. یه وقت عروسام اومدن اینجا نذاری زیاد کار کنن. خداحافظ … و چشماش رو بست و آروم تو بغلم به خواب ابدی رفت.یکی از بزرگترین ترس های زندگیم از دست دادن عزیزانم بود که با وجود اینکه هر روز از خدا می خواستم این بلا رو سرم نیاره چون می دونستم طاقتش رو ندارم ولی گاهی روزگار اونجوری که تو می خوای و باب میلت هست نمی چرخه. مادرم رفت و من موندم و یه آرزوی برآورده نشده ی مادرم. پدر موند و یه عمر خاطره. برادرم موند و اشک و آه و حسرت.حالا دارم حسرت اون روزایی رو می خورم که می تونستم بیام و بهش سر بزنم و دلش رو شاد کنم ولی تنبلی کردم. هر چند اون همیشه می گفت خودتون رو تو زحمت نندازین. هر موقع تونستید و موقعیتش فراهم بود بیاد به ما سر بزنید. خدا منو نبخشه، خدا منو نبخشه به خاطر همه کوتاهی هایی که در حق پدر و مادرم کردم.خانومم گفت: باشه عزیزم، دیگه گریه نکن، فقط یه خواب بود. ایشالا سایه پدر و مادرت سالهای سال بالای سرمون باشه.ایشالا سایه ی همه پدر و مادرها بالای سر بچه هاشون باشه. خدا همه پدر و مادرهارو برای بچه هاشون نگه داره.پدر و مادر عزیزم عاشقتونم...</description>
                <category>Behrouz Kolbadinejad</category>
                <author>Behrouz Kolbadinejad</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 01:51:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ ولگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@b.kolbadinejad/%D8%B3%DA%AF-%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-ckljiaqjdhnp</link>
                <description>designed by b.kolbadiیه مجموعه داستانی شامل هفت نوول که هیچ ارتباطی به یکدیگر ندارند و صادق هدایت اونارو گرد هم آورده و با نام &quot;سگ ولگرد&quot; روانه بازار کرد.اگه از صادق هدایت بخوام بگم، اون تو یه خونواده کاملا با سواد و فرهنگی و سخت گیر به دنیا اومد و از بچگی علاقه زیادی به ادبیات داشت. کتاب زیاد میخوند. فیلم و تئاتر و نمایشگاه حتی نقاشی کردن هم از علایقش بوده. صادق خیلی زود فهمید نسبت به هم دوره ای های خود متفاوت است و چیزایی که برای او جذابه، برای بقیه عجیب و غریبه. به پاریس رفت و با ذوق فراوان چندین کتاب نوشت که سالها طول کشید ارزش آن نوشته ها برای جهانیان یا حداقل برای ایرانیان آن طور که باید و شاید شناخته شود. یعنی سالها بعد از مرگش. به هرحال، اون نوشته هاشو جمع کرد و به ایران اومد و با تمام پولی که داشت اونارو چاپ کرد ولی کتابهایش خریدار نداشتند!!!بله، صادق هدایت طوری فکر میکرد که برای عموم غریب بود به همین خاطر نوشته هاش طرفدار نداشت و اینگونه شد که وی خود را یکه و تنها دید و سرنجام در آپارتمان خود در پاریس خودکشی کرد و در غربت به خاک سپرده شد.نگاهی مختصر به کتاب:1. سگ ولگرد؛ داستان سگی که صاحبش را در میدان ورامین گم کرد و هیچ گاه پیدایش نکرد. در این میان ناملایمات زیادی رو تحمل کرد و روزی نبود که از شاگرد قصاب و نونوا و بچه های وت و ولوی توی میدون کتک نخوره. دریخ از یه آغوش و یه نوازش. همه این ها بخاطر یک سگ ماده که او را از صاحبش دور کرد و اون مانده و میدون ورامین و کتک و آشغال و درد و زجر و در نهایت هم احتمالا خوراک کلاغ های گرسنه شد.2. دن ژوان کرج؛ در این داستان راوی برای فرار از دید و بازدیدهای خسته کننده عید نوروز قصد مسافرت به کرج را میکنه. از قضا چند شب پیش از عید در کافه ای یکی از دوستای قدیمیش بنام حسن رو میبینه. حسن وقتی می فهمه راوی قصد مسافرت به کرج رو داره او هم تصمیم میگیره با دختری که دوسش داره (نومزدش) همراه وی به کرج بره. راوی تو میهمانخانه ای که در کرج اقامت گرفته بودند یه آشنای دیگه رو میبینه که همیشه در کافه پلاس بود؛ &quot;دن ژوان&quot;. از این جوونای تازه به دوران رسیده. خلاصه تو این چند روز که اونجا بودند دن ژوان مخ نومزد حسن رو میزنه و دوتایی میرن قزوین!!!3. بن بست؛ داستان شریف که رئیس دارایی شهر آباده بوده است. شریف فردی لا ابالی و بی اعتنا نسبت به همه چیز بود ولی خوش طینت و دلرحم و همچنین وسواس شدید به تمیزی داشت. پدرش به قدر کافی برای او گذاشته بود و برای امرار و معاش نیازی به پول نداشت. او برخلاف رؤسای سایر اداره ها که هر شب بساط قمار و دورهمیشون به راه بود، در خانه پای بساط وافور و منقل بود تا اینکه جوانکی وارد زندگی او شد که زندگی او را تغییر داد. او کسی نبود جز پسر دوست قدیمی اش محسن که یه جورایی خودش رو نسبت به اون مدیون میدونست و حالا فرصتی برای جبران گیرآورده بود ولی متاسفانه سرنوشت جوانک همچون سرنوشت پدرش رقم خورد و در نهایت شریف با تصمیم گنگی از خونه بیرون زد و دیگه به اونجا برنگشت.4. کاتیا؛ داستان یک مهندس اتریشی که در جنگ بین المللی 1914 اسیر شده. در روسیه، سیبری. وی مهندس راه سازی بود و عاشق ادبیات و آموختن زبانهای مختلف. به قول خودش شخصیتی دوگانه داشت. اوضاع جالبی در اردوگاه نداشتند هر چند وی خود را با مطالعه و آموزش اسرای دیگر و تئاتر و این جور چیزا سرگرم می کرد. در این بین عاشق زنی میشه. ماجرا از این قرار بود که در همون اردوگاه یه رفیق عرب بنام عارف داشته که خوش بر و رو بوده و بعد از مدتی وی را به اردوگاه دیگری منتقل کردند. یک روز که مهندس در اتاقش (به گفته خودش آلونکش) مشغول مطالعه بود عارف با یه دختر زیبا وارد اتاق میشن. نام او کاتیا بود. با از اخذ اجازه سه تایی رفتند تا در شهر چرخی بزنن. بعد از آن روز مهندس دیگه خواب و خوراک نداشت و فقط به اون دختره فکر میکرد. بعد از دو سه هفته کاغذی از طرف کاتیا به مهندس میرسه؛ قراری با هم میذارن. در روز مقرر مهندس با ترس و لرز از اینکه مبادا نگهبانان متوجه عدم حضور وی بشن به محل قرار میره و در کمال ناباوری کاتیا خودش رو تسلیم مهندس میکنه. بالاخره با کمک کاتیا و با لباس مبدل جیم میزنه و به کوه و دشت و بیابون میزنن. صبح روز بعد عارف وارد خانه کاتیا میشه و مهندس رو اونجا میبینه و بدون گفتن کلمه ای اونجارو ترک میکنه. عارف رفت و مهندس هر چه جویا شد، اثری ازش نبود. وی خاطرات خود را در یک روزنامه تحت عنوان &quot;کاتیا&quot; چاپ کرد.5. تخت ابونصر؛ این داستان که خیلی دوسش داشتم درباره یک کاوش علمی بالای تپه &quot;تخت ابونصر&quot; در نزدیکی شیراز بود. دکتر وارنر و همکارانش گورست و فریمن او را در این کار همراهی میکردن. اونا بعد از مدتها کاوش چیز خاصی پیدا نکردن و قصد داشتن تا پایان سال کار حفاری و کاوش رو به پایان برسونن ولی با کشف تابوت سیمویه، مرزبان تخت ابونصر (برک دلک، شاه پسند یا کاخ سپید) اوضاع عوض شد. پس از بررسی دو ورق پوستی دعا گونه از گردن سیمویه مومیایی شده بیرون آوردن. دکتر وارنر با زحمت فراوان و پس از چندین هفته بالاخره کشف میکند که یکی از آن دو ورق وصیت زنی است بنام گورادخت، زن سیمویه. وی نتوانست برای سیمویه بچه ای بیاورد چون سیمویه مقطوع النسل بود (به گواهی پزشکان). گورادخت از روی حسادت نسبت به زنی روسپی بنام خورشید، درست شب عروسی سیمویه و خورشید، سیمویه را به کام موت میبره ولی موت کاذب. و دیگری طلسمی است که باید در آتش انداخته شود تا طلسم شکسته شود. در این بین گورست که از دو همکار دیگرش جوان تر بود مشغول خوش گذرانی و دختر بازی در شیراز بود و از قضا با دختری بنام خورشید رفیق شده بود و قرار گذاشتن یه دورهمی بهمراه دکتر وارنر و فریمن و دو دوست خورشید در یه جای با صفای برم دلک داشته باشن.دکتر وارنر و همکاراش تصمیم گرفتن پس از مراسم شکستن طلسم به آنجا بروند. پس از انجام تشریفات اولیه دکتر وارنر کلمات عجیب و قریبی به زبان می آورد که خودشم معنی اونارو نمی دونست. طلسم ناخودآگاه از جیب وارنر در آتش افتاد و پس از مدتی مومیایی از جای خود بلند شد، عطسه ای کرد، از تابوت خارج شد و از پنجره ای که وارنر فراموش کرده بود ببنده خارج شد. به سمت آبادی رفت و فکر میکرد هنوز مست آن شرابی بود که از دست خورشید گرفته بود و خورده بود و دیگه چیزی یادش نمی اومد. سه زنی که منتظر آمدن گورست و همکارانش بودن زیر درختها کنار آب فرشی پهن کرده بودند و مشغول عیش و نوش بودند که ناگهان سایه بلندی از پشت درختها ظاهر شد که آرام می گفت خورشید، خورشید؟... خورشید خانم بعد از شنیدن این صدا گیلاس شراب رو برداشت و به سمت صدا رفت به خیال اینکه گورست باشه ولی او کسی نبود جز سیمویه و ...6. تجلی؛ داستان یه زن شوهرداری بنام هاسمیک که عاشق پسری بنام سورن شده بود.{حقیقتا زیاد با این داستان حال نکردم} شوهر هاسمیک، به گفته خودش، یک آدم بد ریخت و مثل سگ دنبال پول بود و هاسمیک رو همچون اثاثیه منزل اختیار کرده بود، یه جور بیمه برای پخت و پز و رُفت و روب و زیاد به او اهمیت نمی داد. داستان از این قرار بود که هاسمیک با سورن در روز سه شنبه قرار داشتند و تا به حال هیچ گاه هاسمیک سورن رو غال نذاشته بود و همیشه به وعده گاه رفته بود. از غذا دقیقا در همون روز سه شنبه در خانه برادر شوهرش دعوت بودن و هیچ راه فراری نداشت و نمی تونست این یه مورد رو بپیچونه. از این رو در صدد شد تا ضمن عذرخواهی از سورن بهش اطلاع بده که نمی تونه سر قرار بیاد و پیش خودش می گفت حداقل اینطوری بهتره تا بی خبر نره و سورن رو غال بذاره. خیلی دنبالش گشت. حتی تا پانسیونی که سورن برای آموزش ویالون پیش استادش میرفت، رفت ولی ناموفق بود و در این بین اتفاقاتی هم رخ میده که زیاد برای من جذاب نبود...7. تاریکخانه؛ آخرین و یکی دیگه از باحال ترین داستان های این مجموعه است. داستان مردی است که در تلاشه از جماعت بگریزه و به انزوای خودش پناه ببره. اتومبیل تو خوانسار نگه داشت و بدلیل مناسب نبودن راه قرار شد در مسافر خانه &quot;مدنی&quot; شب رو سر کنن و فردا حرکت کنن. مرد عجیب قصه ناگهان رو به راوی قصه که معلوم نیست مرده یا زن، که گمان کنم زن باشه، کرد و گفت من اتاقی در این شهر دارم که اگه بخواید میتونیم امشب رو اونجا بگذرونیم. (معمولا یه آقا به یه خانم همچین پیشنهادی میده. بخاطر همین گفتم که احتمالا راوی یک خانم باید باشه.)پس از گذشت از چند کوچه و از میان دیوارهای گلی و گذر از کنار چند نهر، کنار کوه، وارد باغی شدند. عمارت تازه سازی بود. چیز عجیب این خانه اتاق مخصوص مرد عجیب داستان بود به روایت راوی بعد از گذشت دالانی تنگ که طاق و دیوارش به رنگ اخرا و کف آن گلیم سرخی پهن بود به اتاقی بیضی شکلی می رسی. هیچگونه منفذی نداشت. تمام بدنه و سقف و کف آن از مخمل عنابی بود. مثل اتاق شکنجه بود. وی برای فرار از دیگران این اتاق را ساخته بود. عقاید جالبی داشت و در بخشی از داستان این طور میگه: &quot;می خواستم مثل جونورای زمستونی تو سولاخی فرو برم، تو تاریکی خودم غوطه ور بشم و در خودم قوام بیام...&quot; تمام وسایل مورد نیاز برای اتاق رو شخصا سفارش داده بود و ساخته بود و مونده بود یه آباژور سرخ که اونو از تهران با خودش به اونجا آورده بود. اینک به آرزوی خودش رسیده بود و چیز دیگری نمی خواست جز بودن در آن اتاق و در همان اتاق ایده آلش به خواب ابدی رفت.</description>
                <category>Behrouz Kolbadinejad</category>
                <author>Behrouz Kolbadinejad</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 18:27:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>