<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amir Hossein Babaeian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@babaeian456</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:11:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/52645/avatar/JdQApi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amir Hossein Babaeian</title>
            <link>https://virgool.io/@babaeian456</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسپرسوی آماده</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-i6o9pem1rfzw</link>
                <description>عصر بخیر. کسی هست به من بگوید اسپرسوی آماده، همان قهوه آماده است یا چیزیست دگر؟ بزرگان آورده اند، قهوه نسبت به نوع آماده آن، کافئین بیشتری دارا می باشد و پودر اسپرسوی آماده، زحمت بیشتری به جان خویشتن دیده، تیره تر گشته و جانش بیش گرما دیده، چنان که به جان تو آویزد و گرمای وجودت روشنی دهد و نوشنده ی آنرا به نیکی حال آورد. حال آنکه قهوه آماده، مثل همه چیزهای آماده، تو را آماده ی چشیدن موفقیت نارسی کند که طعم فریبنده ش را یارای رقابت با حقیقت نیست.اسپرسوی آماده، این فرزند نیک، مراحل آماده سازی بیشتری را به تن و جان خویش دیده، پای خسته و جان کوفته اش، کوفتگی تو کشد و جانت حال آورد و نه آنکه تنها آب کسالت صبحگاهی بر صورتت پاشد، تو را یاری دهد تا بتوانی در صبح بی خوابی، جانت را بر پاهایت سوار کنی و در آینه به صورتت که همه صور خواب های دیده و ندیده ات است بنگری.اسپرسوی آماده است که تو را نوید دهد راه جنبیدن پی گیری و نه آنکه همچو قهوه ای آماده تنها چرت خویش پاره کنی، منظور آنکه این نه آن است و آن نه این.آماده خوری، پیش آنکه آماده شوینوش مکن، زانکه بو داده شوی</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 21:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یازده</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-hmjs383o8pw1</link>
                <description>چشمانم را باز می کنم. ساعت ۱۱ صبح است. یازده عدد مورد علاقه م است. اما ساعتش کمی حال بهم زن است. ۱۱ که از خواب بیدار شوی، کمتر پیش می آید حس خوبی داشته باشی. طلوع خورشید را از دست داده ای و به نظاره ننشسته ای. ۱۱ برایم یادآور دو عدد نان بربری داغ است که یادآور آغوش معشوقه ایست که عمری به اندازه مادر طبیعت دارد. حتی شلوغی خطوط تاکسی سر صبح را از دست داده ای. آنان که در خط ناامیدی مسافرکشی می کنند. این آخری بسته حال روزت دارد اما شامل صدا و سیمای اول صبح نمی شود که نشاط تهوع آورش را به صورتت تف می کند تا روزت را با آن شروع کنی.یازده را دوست دارم. همانند دو تا ۱ که هیچوقت تنها نیستند. دو تاس تخته نردی که چه یک بیایند و نیایند همیشه یک اند. شاید تنها شروع کنند ولی با هم به جلو می روند و با هم تمام می کنند. نرد عشقی است که می بازند و مهره های احساس و عمل است که به ساز ایشان می رقصند. خوب که نگاه می کنم می بینم که قبل از شروع هم احتمالا به هم چشمکی زده اند ;-)</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 01:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-gq8jphuijh65</link>
                <description>Sunshineمیان انسان و خورشید، تنها ورقی از شیشه قرار داشت، خورشید تنها بود... انسان نیز.خورشید: &quot;نزدیکتر نیا&quot;. انسان حتی از عطارد هم به او نزدیکتر بود... نزدیک تر از رگ گردن.انسان: &quot;می خواهم تو را بشناسم&quot;. در اشتیاق بودن با خورشید می سوخت.خورشید: &quot;من آتش جهنمم.&quot;سیمرغ ایشان را نظاره میکرد.سیمرغ: &quot;او خورشید تابانه او آتش جهنمه.&quot;</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2020 14:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای طوفانی</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-zhucpzes1xgu</link>
                <description>دریا طوفانی بود. طوفان درونش را  حین زبانه کشیدن به برونش، نظاره می کرد. می اندیشید حالش خراب است. حال آنکه حال هوا خراب بود. کاش میدانست که به نظاره تصویر دیگری در درون خود، نشسته است. شفا می یافت...</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 22:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-qzbokdkbnqyr</link>
                <description>فراز کوهی از آرامش، جایی پشت رنگین کمان، فرشته ها و انسان ها، تاس بازی می کنند. فرشته و انسانی، جفت شش میاورند و از خدا می پرسند که آیا می توانند به جای تکرار تاس، پیوند ابدی با هم بودن، برقرار کنند؟ خدا لبخندی زد و مرد.</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 13:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدبینی زیادی یا دماغ زشت گنده</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D8%A8%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%BA-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-oisx6fjendz6</link>
                <description>تو دیگر لال شدی، دیگر برایمان ننویس. دیگر حنایت برایمان رنگ ندارد، رنگ مان نکن. فریب هایت تاثیری ندارند، روباه مکار قصه ی ما نباش. زنبور وحشی هستی، دیگر شهد خود را در حلقمان فرو مکن. دیگر اخبار رژیم ها را نخوان، به جایش رژیم بگیر.بدبینی بد دردیه. خیلی زیاد. خیلی شوره. هر چیزی که زیاد شور بشه، حداقل من یکی رو یاد بیشعوری بعضی ها میندازه. بعضی آدم ها هستند که نمی فهمند و روی افکارشان خیلی تاکید می کنند. هر وقت این ها رو دیدید، می تونید مطمئن بشید که احتمالا خودتون هم دارای مشکلاتی مشابه هستید. سعی کنید در موقعیت های مشابه، مثل اونها رفتار نکنید.قبول کردن اینجور آدم ها و پذیرفتشون به عنوان اون چیزی که هستند، واقعا کار مشکلیه. مشکل تر از اون اینه که قبول نکردنشون یه جورایی مثل اینه که عین خود اونها میخواهید یک حقیقت رو انکار کنید. هر چقدر بیشتر انکار کنید، بیشتر شبیه خود اون آدم ها میشید.اصولا هر چقدر آدم درد بکشه، احتمالا خودش درد داره. یکمی شاید کلمه تو کلمه شده باشه، فقط می تونم بگم شما به اون حدی از رفتار بقیه درد می کشید که از رفتار و ذهنیت اشتباه خودتون، اون جایی که باید متوجه ش می شدید، درد نکشیدید و اصلاح نشدید.شاید با قبول کردن آدم ها و البته همراهشون نشدن، می تونید حس شفقتی رو که نسبت به خودتون روا نداشتید رو بیدار کنید و ازش سیراب بشید.</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 22:23:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالص تر کردن آهن در گلستان ابراهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5-%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D9%87%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-qejdyximvwuy</link>
                <description>کمی معده ام سنگین شده، دلهره ای در شروع آغاز خویش، شعله می کشد. اضطراب زیاد می شود. اضطرابم را نظاره می کنم و او به شعله کشیدنش ادامه می دهد. بعد از مدتی دیگر نمی توان گفت که آیا من آن را نظاره می کنم یا که بخشی از آن شده ام.نیک که می نگرم، از عیب های خودم و افکارم، مضطربم. تحلیلشان می کنم و اشتباهاتم را در می یابم. کمک می کند که از انکارم کاسته شود. سعی می کنم خوشحال تر باشم ولی زبانه های آتش، شعله ور تر می شوند. باری که انگار وارد مرحله ی دوم بازی شده ام.عمق بیشتر، لزوما به معنی مواجه با مسائل عمیقتر نیست. شاید در وجود تو عمق پیدا کرده باشند. شاید هم تو فکر می کنی که عمق دارند. به نظر می رسد که این اضطراب بر من مستولی نشده، بلکه بخشی از خودم هست که به سطح آگاهی آمده.زمان برای تو پیش می رود، گر چه عقربه های ساعت، ایستاده اند. حالا حالا ها با تو کار دارند. قرار است به تک تک گناهان خود اعتراف کنی. فشار زیاد است و تاب و توان مقابله نداری. شاید آنقدر که فکر می کردی آماده نبودی. البته شاید فقط فکر می کنی که آماده نیستی، همانند دیگر گناهان دروغین که خویشتن بر وجدان خویش تحمیل کرده ای.می خواهی فرار کنی. کار از کار گذشته است و فضای خانه از گناهان تو زبانه می کشد. به هر تلاش ممکن بین اضطراب و حال پیشینت، ذهنت رو جابجا می کنی. در فواصلی که از اضطرابت رخصت میگیری لباس می پوشی تا از خانه بگریزی. کفش هایت به تو می نگرند و جیغ می کشند که کجا؟ پیش که میخواهی بگریزی؟ پله ها تمام نمی شوند. از اضطراب برای ثانیه ای رخصت میگیرم و تا قبل از اینکه برگردد، خودم را به در خروجی می رسانم.در بیمارستانم. کسی حتی نمیفهمد که چه شده. حتی نمیدانند کیستی. اگر کمک دوست غریبه ای نبود حتی پذیرش نمیشدی. آرام بخش، بخشی از اضطرابت را می زداید. دیو و دد هنوز بر تو هجوم می برند ولی اضطرابت کم شده. ناگهان بهتر به خاطر میاوری که کیستی. از همراهت می خواهی با شماره ای در گوشی ات تماس بگیرد. تلفنی صحبت می کنی و هویتت برای دوست پای تلفنت، قطعی می شود. دقایقی دیگر او می رسد. یکدیگر را در آغوش کشیده و بهمن شادی است که قلب و روان تو را می بلعد.آه که چقدر فاصله بین اضداد کوتاه است...</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2019 21:26:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به آمریکای جنوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-kw8koolir7ko</link>
                <description>بعضی وقت ها باید سفر کرد. یکی از مقاصد رویایی ام همیشه آمریکای جنوبی بوده است. میخوام با هواپیما به برزیل بروم. زمانی دوست داشتم با کشتی بروم، ولی حیف که این روزها آبی بیکران دریا، راه به دلم ندارد. به برزیل که رسیدم، میخواهم موتورسیکلت بخرم و سوار بر آن به دور آمریکای جنوبی سفر کنم. به آرژانتین سفر کنم و در راه، میهمان خانه مردمان سختکوش روستایی شوم. البته اینبار در آن نیمه شب، دخترانشان را ز خویشتن نخواهم راند. نوش باد و گوارای وجود. صد افسوس که نمیدانم که چرا احمد، در آن شب تاریک، در آن خانه روستایی مرد آرژانتینی، از دست دخترانش فرار کرد. آری این بی احترامی به میزبان بود.رد موتورسیکلتم سرخ است. ردی که مشابه آن در جاده کناره شمال ایران هم یافت می شود. جایی حوالی نوشهر. جایی در عمق شهری زنده. کوچه ای باریک، درون خانه و بهشتی که از دید مردم شهر پنهان است. آنجا هست که زیباترین شعرها را می سرایند. هر آن سخن که خلق از شنیدنش بر تن خویش لرزد، آنجا شعله کشد. همه بیماران روانی جمعند و هر روز تمرین دور شدن از مردم شهر می کنند.بوته گلی که به جای شعر، متن زایش همی زاید. می ندانم از کجا آمده ای. گویند یاری هلندی، دعایش را بدرقه راهت کرد و تو اینطور در کنج باغ شکفتی. تو ذهن همه را بارور کردی. تو با آن اتاق نمور، پیوندی دیرین داری. آری، شاید اجدادت هزاران سال قبل از آنجا گذشته اند و تخم آدمیزاد کاشته اند.تنها در شهری دور افتاده در بولیوی، نزدیکی تو را حس کرده ام. آنگاه که خودم بالغ گشته بودم و به درک بهتری از قصه تو رسیدم. قصه ای که غصه نبود، بلکه با خواندنش، غصه های خود را به سطح آگاهی رسانده و ناپدید می کنی...</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 22:35:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیبورد پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%DA%A9%DB%8C%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-cidazloyie5k</link>
                <description>هر چی دوست داری بنویس، قبلش یادتون نره عنوان را اینجا وارد کنید. هر چقدر بیشتر بنویسید وارد تر میشین. منظورم خود نوشتن نیست. بلکه مهارت بیشتری تو تایپ کردن پیدا می کنید. بعدش یاد میگیری بدون نگاه کردن به کیبورد تایپ کنی. البته گاهی مجبور میشی یه دابل چکی هم داشته باشی. مواظب باش نگاه کردن را فراموش نکنی. نگاه مستقیم را تمرین می کنی ولی گاهی نگاهی هم به این پایینها بنداز. این دکمه ها که لمسشون می کنی، تشنه نگاه تو هستن. زود از کنارشون نگذر. فکر نکن حالا چون دستت رو روشون نگه میداری و دارن حرف تکراری به خوردت میدن، واقعا هم تکراری باشن. نه هر بار منظوری دیگر دارند. اشتباهت اینه که وقتی حرف تکراری میزنن، فکر می کنی دارن وراجی می کنن. بعضی وقت ها هم شاید بگی دارن تیکه میندازن. بجای اینکه بگی منظور دیگری دارند، شاید به دیگری نظر دارن.بعضی وقت ها، دکمه های روی کیبورد فریاد می کشن. ای آنکه تایپ کردن بلدی، آرامتر دکمه ها را بنواز. ای آنکه اراده ی فشار دادن داری، انقدر زود رد نشو، کمی تامل کن. فریاد کیبوردت به همه ی سالن رسد. آنانکه میشنوند دانند که چه داستان ها در پس نوازش این دکمه های شاعر نهفته است. داستان هایی از گذشته، حال آینده. سطحی و عمیق. آنقدر عمیق که بعضی را مجبور کند که هندزفری در گوش جان نهاده و به عمق روح خویشتن چنگ زنند. تو را فراموش کرده و قصه خویش روایت کنند. ایشان آنانند که با کیبورد خویش عهدی دارند، عهدی از جنس آرامتر نواختن و گوش فرا دادن به نوای آن یار که از سر انگشتان خویش، شعر بودن را می سراید.اثر انگشتت هر چه باشد، برای این دکمه ی پیر اهمیتی ندارد. او با تاکید بسیار، سخن خویش روان کند. و تو هر بار زور می زنی که جایی برای معنی سخنش در زندگی ت پیدا کنی...</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2019 23:42:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت و حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-uak4hlsgwd0g</link>
                <description>دیرسالی است که این قصه روایت می شود. حقیقت چیزی است که باید باشد و واقعیت چیزی که در عمل صورت می پذیرد. با توجه به تعریفی که از حقیقت گفته شد، بهتر است وقت خودمان را برای چیستی آن تلف نکنیم. ماهیت آن چیزی ادعایی است که کسی درباره آن چیزی نمی داند.و اما واقعیت. در زبان انگلیسی واژه ای هست به نام Perception. می توان آن را همرده واژه ادراک ترجمه کرد. هر شخصی دید و ادراکی مخصوص به خود دارد. افراد زیادی ادراکاتی نزدیک به یکدیگر را تجربه می کنند. می توان گفت به تعداد انواع شخصیتی انسان ها، انواع ادراک وجود دارد.ادراک انسان ها از محیط پیرامون و درون، و البته آنچه در آن جاری هست می باشد که درک آن ها از واقعیت را می سازد. واقعیتی که درک می کنیم از ادراک ما نشأت می گیرد. در واقع مسائل را از فیلتری ذهنی می گذارنیم. ما به این کار نیاز داریم برای اینکه تنها راهی هست که به وسیله آن می توانیم متوجه شویم که چه اتفاقی افتاده، چه گفته شده، چه اندیشیده ایم.نیک بنگریم متوجه می شویم. هر مکتبی ادعا می کند که درک خالص تری ارائه می دهد. در واقع اینکه بخش بیشتر و کاملتری از حقیقت را به وسیله سیستم فکری شان در فضای ادراک ما جاری می سازند. مکاتبی وجود دارند که فکر نکردن( به صورت نوعی مدیتیشن) را عمل اصلی رهروانشان قرار داده اند. بدین وسیله ادراک را از ناخالصی می زدایند. منظور از فکر نکردن، نیامیختن آنچه صورت پذیرفته با پیش قضاوت ها و عادات تربیتی و فکری می باشد.خیلی اگر بخواهیم به عمق برویم، می توان گفت که تقریبا همیشه در حال تصور کردن هستیم. این تصورات ما هست که درک ما را شکل می دهند. واقعیت پیرامون را شکل می دهند. هر گاه این درک با درک اکثریت اطراف ما تناقضاتی داشته باشد، آنوقت هست که با انواع سرزنش ها مواجه می شویم.حال بیایید تصور کنیم. اگر این سرزنش ها نبود، ادراکات ما تا کجا پیش می رفتند. چقدر درک متفاوتی از جهان پیرامون داشتیم. آیا ممکن بود پدیده هایی را مشاهده کنیم که تا کنون کسی تجربه ش نکرده باشد ولی در عین حال، همیشه در حال اتفاق افتادن باشند؟ شاید همین واقعیت است که ذهن را می بندد و خلاقیت ما را ذره ذره می کشد.می توانیم زندگی ای داشته باشیم که هیچ کسی تجربه اش نکرده. می توانیم چیزهایی در جهان پیرامون ببینیم که همیشه جاری هستند و از آنها بیگانه شده ایم. شاید بیراه نباشد که بگوییم جایی در وجودمان، این را می داند و سخت تلاش می کند تا ما را از این انکار، رهایی بخشد. شاید ضمیر ناخودآگاهمان هست که به بعضی هایمان فرمان می دهد که با استفاده از تجربیات Psychedelic، به یاد خود بیاوریم که چگونه خود را از بهشت طبیعی مان محروم ساخته ایم.</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2019 21:00:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قافیه گشاده رو و متن لوس</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D9%82%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%87-%DA%AF%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%84%D9%88%D8%B3-zf6crenelweb</link>
                <description>این روزها، زندگی پر از متن است. متن های پر از حرف. از الف گرفته تا ی. گ چ پ ژ که تا دلتان بخواد. ال رو که گفتن فعلا از اول کلمات حذف کنیم، نشون دهنده ی ملی گرایی است. قراره شده مثله همیشه میون بر بزنیم و هویت درست کنیم. مثله بقیه کارهایمان است. زر زدن در آسمانی بی کران که ژرفای جهل مخاطبانش را عمق فهم تفسیر کرده اند.این روزها، تایید زیاد شده. حتی با رد کردن هم تایید، قابل حصول است. شعر هم که کاملا هم ارز با شعور شده. درد اینست که از درون، ایشان را میپوساند، البته این خودش درد نیست. بلکه بعد از اینکه کاملا به کود تبدیل شدند، ققنوس وار دوباره بر میخیزند و از نو، مدرن تر، زرد می گردند. فکر می کنم قرار ققنوس چیز دیگری بود!شکافتن مرزهای اندیشه را می توان به صورت تقلید گله ای در امور و نوآوری های شبه تصادفی و همراهی رقابت گونه برای جا انداختنشان مشاهده کرد. چقدر هم حال می دهد. برای جا پیدا کردن هم خوب است. اول گویی که برای نیل به مقصود دیگری تبعیت می کنی، زهی که هم گله گشته ای و هم سگ گله! ای آنکه خویشتن را گرگ پنداری...البته می توانی زورت را جای دیگری بزنی. از ایشان نباشی ولی مثل منگول ها بخواهی دیگر دانایان را انکار کنی. به هر حال رد کردنشان شبیه همان کاری است که اول تصمیمش رو گرفته بودی! همون از ایشان نبودن. راحت است دیگر. به هر حال یکبار یاد گرفته ای افکار دیگران را رد کنی. دیگر نیاز به فکر کردن نداری. همین که فکر کنی بر خلاف عوام توانسته ای چیزی را رد کنی برایت کافیست.شعور تو بر سرم کوبیدن گرفتای آنکه تو را ریدنم، دیدنیست</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2019 01:19:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قله کوه قاف</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D9%82%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%82%D8%A7%D9%81-gcuanu8bjfxy</link>
                <description>در افسانه های ایرانی از کوه قاف به عنوان خانه سیمرغ، یاد می کنند. به راستی سیمرغ کیست؟ یا چیست؟ آیا پرنده ای افسانه ایست؟ قاف کجاست؟ کوهی در رشته کوه قفقاز؟ یا به قول برخی زبان شناسان قافقاز؟ عطار که گفت، سیمرغ، ۳۰ عدد پرنده بودند. احتمالا منظورش نوعی کثرت گرایی بوده و کنایه ای به وحدت وجود زده. اگر آن ۳۰ مرغ را کل هستی، تصور کنیم. آنوقت آیا می توان سیمرغ را خدا نامید؟ یا درک دیگری از خدا؟ همه ی هستی با هم، یکجا، همه اوییم؟سوال بس است. آنطور که درک کردم، در عمل که بنگریم. منظور از خدا شدن، همان انسان کامل شدن است. رشد و تعالی، دور شدن از منیت، خلوص در عمل. باز هم به نظر می رسد که صفات و ویژگی های گفته شده، با آن حسی که در زندگی روزمره، نسبت به رشد و پیشرفت داریم کمی تناقض دارد. معمولا میلی که ریشه در منیت انسان دارد، انگیزه رشد را در او به وجود می آورد. شاید این کمی بیمارگونه باشد. اگر اینطور است، پس  نمی توان آن را در کنار تعالی قرار داد.شاید بتوان هم رشد کرد و هم دلبستگی نداشت. به آن چیزی که علاقه داریم عمل کنیم ولی در عین حال خودخواهی و خودبزرگ بینی را دخیل نکنیم. به نفس خود برای رشد اطمینان داشته باشیم، در عین حال خود را برتر ندانیم. عمل را از عامل جدا کنیم. ناظر باشیم، بی آنکه خود را فاعل بی رقیب بدانیم.روانشناسان، خودشیفتگی را آن روی دیگر سکه ی حقارتی پنهان در درون می دانند. آنان که هنرپیشگانی بهتر هستند یکی را بیشتر جلوه گر می کنند و آنان که تاب فشار آن را ندارند، دیگری را بیشتر بروز می دهند. به نظر می رسد تحقیر دیگران و تحقیر خود، یک چیزند. زیاده طلبی و خودکمبینی، یک چیزند.اگر بتوان ورای اینها بود و رشد کرد، آنوقت معنی مقصد، طور دیگری جلوه می کند. به نظر می رسد مقصد، همان سفر باشد. در لحظه بودن. نگاه نکردن به آینده ای دوردست که آمدنی نیست و تنها آینه ای رقت بار از منیت است.می توان گفت در چنین تعریفی، نمی توان با انگیزه های پیشین، رشد و نمو کرد. دیگر آن منیت و رقابت های بیمارگونه نیست که ما را به جلو برانند. باید بازی کرد، باید لذت برد. هیچ کس هر روز پیروز نمی شود، مگر آنکه لذت برده باشد. فارغ از نتیجه.قاف، شاید همینجا باشد. شاید روی آن ایستاده ایم. بعضی به دنبال قاف دیگری می گردیم و بعضی مسحور هستی، به شادی مشغولیم.</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 22:51:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-fa8j9t2nnmgr</link>
                <description>اسمش قلبه. خیلی درد میکشه ولی سعی می کنه آروم باشه. بعضی وقت ها، قند توش آب میشه. یه وقتایی میشکنه ولی به روی خودش نمیاره. یه وقتایی خیلی بزرگه، اندازه یه اقیانوس. یه وقتایی هم مثه یه چاه عمیقه. یه وقتایی دلش میخواد وجود نمیداشت. یه وقتایی میخواد باشه تا وجود بقیه رو شادتر کنه.ولی همیشه مطمئنه که بخشی از یه قصه است. قصه ی اینکه همه بدونن وجود داشته. هیچوقت چیزی بدون اون ممکن نبوده. قصه شاد شدن، قصه غم مطبوع، جدایی خودخواسته، نزدیکیه پر عذاب، آغوش دروغین. یار دیرین و دوست نوین. قلب همه اونهایی که راهشون رو گم کردن و اون هایی که راه رو پیدا کردن.ولی یه مدل قلب دیگه هم داریم. قلب اوناییه که به خودشون فکر نمی کنن. منظورم این نیست که به خودشون اهمیتی نمیدن. نه دارم میگم فقط تو ذهنشون کلمه &quot;من&quot; زیاد جاری نمیشه. قلب اونها حالش خوبه. انرژی طبیعی همچین قلبی از چشماشون مثله برق میدرخشه. اینها همه رو دوست دارن ولی به هیچ چی عادت ندارن.دست همه رو میگیرن ولی وقتی به مقصد رسوندشون، دستشون به دستاوردهای اون ها نمیچسبه. نه اینکه دوست نداشته باشن بهره مند بشن، فقط حس وابستگی و نیاز ندارن. تو همه قشرها هم از این قلب ها پیدا میشه ولی خیلی کم ان. نه اینکه کم شده باشن. همیشه کم بودن.این ها آروم آروم محو میشن. مثله ما به دنیا میان، با هر کمکی که به بقیه می کنن انسان تر میشه. بعدش که حسابی انسان شدن، با هر کمکی، یه کم از انسانیتشون محو میشه. همینطوری آروم آروم انقدر میرن که دیگه کامل محو میشن. بودا میگه اینها دیگه به این دنیا بر نمیگردن...بگذریم... راستی قلب شما چه جوریه؟ حالش چطوره؟</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 23:25:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاتون هفت قنبل</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%82%D9%85%D8%A8%D9%84-gjffenjppvir</link>
                <description>فصل انار، پاییز است. همه عاشق پاییزیم. بعضی هم از آن نفرت داریم. خود من احساسی دوگانه نسبت به آن دارم. همیشه بهترین شعر هایم را در پاییز سروده ام. جایی بین ۱۵ آبان تا ۱۵ آذر. زمانی که با خوشحالی کریسمسی یلدا، لوث نشد. دلی که تاریک بود و نمور، با قلبی درخشان چو شیدایی دروغین. سقفی چوبی در شمال دل ها. بارونی که نم نم می بارید و چراغی که خاموش بودنش در آن غروب گرگ و میش گون روا بود...نفرت هم می توان داشت. می خواهم مثل یک بچه مدرسه ای، آرام آرام در تابستان قدم بزنم. شهریور که می شود، هر چه سعی می کنم آرام تر راه بروم، قدم هایم تندتر می شوند... میگذرد زمان... از جلوی میوه فروشی رد می شوم. سیب را می بینم. فحشش می دهم. ای پیام آور پاییز، آهن هایت را پس کدامین کود و دارو، جا گذاشته ای؟نمیدانم چرا. حس می کنم انار، آتشی درون خویشتن دارد. مرا به یاد ققنوس می اندازد. مگر نه این است که ققنوس مظهر انسان کامل است و چرخه نو شدن و تازگی. اشتباه می کند، می آموزد، می میرد و دوباره زاده می شود تا اشتباهی دگر کند و باز آموختن را تمرین کند.شاید برای خود عارفی باشد این انّار. هر چه هست. سلطان قلب من نیست. هر چه باشد آن را می شکافیم. البته مواظب باشیم، آبش به صورتمان نپاشد. دلمان نمی آید دونه دونه آن را بخوریم. مشتی یا قاشقی از مزه ترش عشق. آه، آن هنگام که شیرین باشد، شاید با گلپر و نمک کمی زور بزنیم. مثل پیر میکده ای است که هر چه خود را بکشی و نمک بزنی، چیزی از حقیقت بروز ندهد. فحشش بدهیم به جرم پاییزی بودن. در آغوشش بکشیم به جرم تاریکی؟ حداقل چشممان را به بدی ها می بندد. البته آن وقت دیگر نمی توان ققنوس وار زیست...این سخن پایان ندارد ای جوادختم کن، الله اعلم بالرشاد</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2019 21:48:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حامد، جون آقات</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%AA-wxr8zjvaslng</link>
                <description> سلام حامد جان. خیلی دلمون برات تنگ شده. صدای وز وزات، خدای من، انقدر مرد بودی که صبر میکردی تا چایی م تموم بشه بعدش روی لبه لیوان بشینی. یک روز و نیم پیش ما بودی. یهو غیبت زد. نمیدونم چه رازی بود اون پیرهن سیاهت. انگار که عزا دار بودی. حامد جون آقات، داستان چی بود؟ چرا ما رو ترک کردی؟ خوشحال بودیم کنارمون مینشستی و تو کار کمکمون میکردی. حامد، شاید نگران حقوق بودی. باور کن سوخت و سوز نداره ولی دیر و زودش تهش یک هفتست. همه غر زدنامون بخاطر مشکلات کار و شرایط جامعه بود. باور کن تو تقصیری نداشتی. راستی چرا هیچوقت آروم نمیگرفتی؟ همش داشتی پرواز میکردی و اینور و اونور میپریدی. همه شاهد بودیم سعی میکردی کمتر وز وز کنی. هیچوقت با اینکه همیشه حضور داشتی، لو ندادی که چه برنامه نویسی هستی. کاش دوباره برگردی. کاش بهمون کدنویسی یاد بدی. امروز که رفتی یهو دلمون برات تنگ شد. باور کن پنجره رو واسه بیرون کردن تو باز نذاشتیم. وقتی رفتی، همه با هم غریبه شدن. پدرام هم که اصلا نیومد. فکر کنم خبر داشت که تو داری میری. شاهین هم مثله همیشه نبود. امیر که سعی می کرد خودش رو شاد نشون بده. منم که غزل وداع تو رو می سراییدم. کیا جان هم که نگو و نپرس. انقدر سرش شلوغ بود که نمیشد انتظاری داشت. سید ولی تو حال خودش بود. شاید نمیدونست تو رفتی. باور کن نمیتونم فکرشو کنم که دیگه بر نمیگردی. حامد عزیز. بیا و وز وز کن. بیا و لیوان ما رو عنی کن. بیا و ما رو از تو فکر در بیار. دوباره ما رو به لحظه برگردون. نشونمون بده چقدر لحظه اکنون مهمترین دارایی ماست. حامد، جون آقات برگرد.</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2019 23:14:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از هزار سال</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-jyuyb1my7dkx</link>
                <description>هزار سال است زنده ام. تمامی ندارد. همه جا تاریک است و گاهی سایه هایی در تاریکی می بینم. نشان از وجود نور دارند. هر روز به این می اندیشم که وقت مرگم کی فرا رسد. جایم دیگر تنگ شده. روزنه های هستند که از آنها نفس می کشم ولی سوراخی نمی بینم. دست و پایم را که تکان می دهم به دیوار می خورند. بعضی اوقات فکر می کنم که مرده ام. در درون قبری قرار دارم. اما مگر نه این است که قبر جایگاه آسایش است. پس چرا نیارامیده ام.هزار سال بدین منوال گذشت و روز به روزم جایم تنگ تر شد. هر روز دست و پایم را بیشتر جمع می کردم تا به دیواره قبر فشار نیاورد. می ترسم بر سرم آوار شود و بار دیگر بمیرم. اما مگر می شود چند باره مرد؟ اگر بمیرم بعدش چه می شود. آیا واقعا مرده ام؟ شاید فقط فکر مرده بودن است که مرا زندانی خویش کرده و کشته است. مردن چیست و زنده کیست. آیا تنهایم یا دیگری وجود دارد. کیستم؟گاهی حسی از درونم مرا صدا می زند که از این فسردگی خود را آزاد کنم، دست و پایم را رها کنم تا آوار فرو ریزد. میترسم. به جایم عادت کرده ام. تغییر ترسناک است. که این منم در این سیاه چال تنگ و گر فرو ریزد، منی من را چه شود.... چشم هایم تازه داشتند به نور عادت می کردند و تازه دریافتم که زاده شده ام. اطرافم پر از اشخاصی بود که شباهت ظاهری زیادی میان خودم و آنان میافتم. یگانه نبودم و بخشی از کل شده بودم. قهقه شادی سر دادم با تعجب دیدم آنها به کمک می شتافند.سال ها گذشت. کودکی داشت زاده می شد. قهقه گریه سر داد و من به کمکش شتافتم. می دانستم باید با خنده درون گریه اش شریک شوم تا شاید بار دگر زاده شوم.</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2019 20:16:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-zodvcpry7imr</link>
                <description>جستجوی آرامش از لحظه برخیزیدن از خواب شبانه آغاز گشته و تا هنگام خواب شبانه ای دیگر ادامه می یابد. شاید نقطه شروع و پایان آن، برای هر روز ما یکسان نباشد ولی می توانیم روی یک چیز توافق کنیم، اینکه همیشه به دنبال آرامشیم. حتی گاهی به ناآرامی و عصبانیت پناه می بریم که خود را آرام کنیم. به این امید که همچون موجی خشمگین به ناگهان سقوطی آزاد به سوی سرمنزل آرامش تجربه کنیم و در ساحل ذهنمان آرام بگیریم.همیشه بی خبریم از آنکه افکار ما را موج های بی پایانی فرا گرفته و در این تلاطم دایمی باید در سوگ رویای آرامش به نظاره بشینیم. شاید بهتر باشد کمی موج سواری یاد بگیریم و افکار و احساسمان را منفعلانه نظاره کنیم. واژه منفعلانه بارها به اشتباه به بی حرکتی و عدم تلاش، تعبیر شده است. شاید بهتر باشد بگوییم نسبت به خشم و ناامیدی منفعل باشیم و کارمان را بکنیم. عصبانی شویم و عصبانی نمانیم و به هیچ کدام از این دو وضعیت، دل نبندیم. شاید بهتر باشد ناامید و امیدوار شویم و به هیچ کدامیک دل نبندیم. باری همین دلبستگی است که سرچشمه همه رنج های ماست.بیایید بازی کنیم. موج سواری کنیم. بخندیم و اشک بریزیم. خیلی جدی، اینبار دلبسته بازی کردنمان شویم. چاره ای نداریم. ما همیشه نیاز به دلبستگی داریم. دلبستگی نداشتن ترسناک است. ما را بی حس می کند. نمی توان بی حس بود. ما به حس هایمان دلبستگی داریم. همیشه باید به طریقی برای وجود خود معنی و مفهموی بیابیم.آیا می شود برای من وجود خویشتن، تعریفی نداشته باشیم؟ آیا اگر در این کار موفق شویم دیگر وجود داریم؟ اگر وجود نداشته باشیم چه می شود؟ مردن را تجربه می کنیم؟ زنده ایم ولی نیستیم؟ شاید به این شکل است که واقعا بودن را تجربه خواهیم کرد و همه چیز و همه کس را یک وجود یکتا خواهیم پنداشت. شاید اینطور بتوانیم به ملاقات خدا برویم.</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2019 21:14:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوبان بغدادی</title>
                <link>https://virgool.io/@babaeian456/%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-nvfnts5sejsq</link>
                <description>قلبم دیگر بغداد را فریاد نمی کشد. انگار که رهایش کرده یا در همین نزدیکی ها پیدایش. بغداد برایش سمبل دوران طلایی بود. دورانی که به غرب نقل مکان کرد و سپس بهتر شکفت. می توان گفت که درخشندگی چیزی مسری است. سرایت می کند. از انسانی به انسان دیگر و از دوره ای تاریخی به تاریخی در آینده. شاید هم سرایت به گذشته می کند، کسی می داند؟ یاد وقت هایی میافتم که آهنگی و یا اثری هنری مرا به یاد خاطره ای در آینده میاندازد. خاطره ای که نیامده نسبت به آن حس نوستالژیک دارم. اما این قلب است که تنها هنگامی که در لحظه حضور دارد واقعا می تپد. تنها هنگامی که درک می کنی اهمیت و بی اهمیتی مسائل از درون خود تو پیدا می گردند. همانند آن راهب بودایی، آن هنگام که در فروشگاه، خریداری از فروشنده پرسید کدامیک از جنس های شما بهتر است و فروشنده پاسخ داد همه جنس های ما به یک اندازه خوبند. راهب در همان لحظه، روشن بین شد.</description>
                <category>Amir Hossein Babaeian</category>
                <author>Amir Hossein Babaeian</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 21:03:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>