<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های roya.bagherzadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@babalengdraz111</link>
        <description>چایی‌‌ت تازه‌دمه؟ رویا هستم..مجهز به سیستم خیالبافی، آلوده به فانتزی، سرشار از تلخیص، دلبسته‌ی کلمات
‌</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:19:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/241720/avatar/ndBwY4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>roya.bagherzadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@babalengdraz111</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با تشکر از تیم محترم کتابراه</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87-whzprcne8fi9</link>
                <description>تیم‌ محترم کتابراه که بدون دریافت هیچ هزینه‌ای از ناشر کلی وقت میزارن برای معرفی کتاب‌ها و ساخت و انتشار نسخه EPUP آن‌ها. به نوبه‌ی خودم قدردان هستم و ازشون تشکر میکنم که کتاب( جلسه‌ی اضطراری در ناخودآگاه جمعی) رو هم معرفی و منتشر کردن.و تشکر میکنم که معرفی‌نامه‌ی جذابی هم براش نوشتن.بخش‌هایی از معرفی‌نامه تیم محترم کتابراه رو براتون میزارم.برای اینکه بتونید کتاب رو از طریق سایت یا اپلیکیشن کتابراه مطالعه کنید کافیه اسم کتاب رو در قسمت جستجوی کتاب بنویسید.</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 09:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسخه الکترونیکی کتابم به طاقچه آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF-wop9tjoordld</link>
                <description>نسخه‌ی الکترونیکی کتابم بالاخره در طاقچه منتشر شد.اگر ترجیح می‌دهید کتاب را روی موبایل یا تبلت بخوانید، می‌توانید نسخه‌ی EPUB آن را از طاقچه دریافت کنید.لینک صفحه‌ی کتاب در طاقچهبرای خوانندگان وبلاگ ویرگول هم دو کد تخفیف صددرصدی در نظر گرفتم. اگر خواستید کتاب رو رایگان بگیرید، می‌تونید از یکی از این کدها استفاده کنید:KSR4E3U141YAAE9YZCFA3HRNاگر کتاب رو خوندین، خوشحال می‌شوم نظرتون رو هم برام بنویسید.:::</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 17:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو «الف»!</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D9%84%D9%81-kijtsm7sdbfb</link>
                <description>خصوصی‌سازی منابع عمومیشما داستان آن معلمی را شنیده‌اید که ماه‌ها تلاش می‌کرد دانش‌آموزی را وادار کند فقط بگوید «الف»؟ یک روز از شدت خستگی فریاد زد: «احمق‌تر از تو ندیده‌ام، چرا یاد نمیگیری بگی الف!» دانش‌آموز جواب داد: «برای اینکه اگر بگم الف، بعدش می‌خواهی بگی: بگو ب، بعد پ، بعد ت...»معلم تازه فهمید که شاگردش کل الفبا را بلد بوده؛ فقط می‌دانسته پذیرفتن اولین حرف، آغاز پذیرفتن بقیه مسیر است.برق پرویک نگاهی به اخبار جدید بیاندازید متوجه می‌شوید که ماجرای امروز ما هم شبیه همان داستان است.آب پرو در میان ما، کسانی بودند که با خریدن اینترنت پرو، سیم‌کارت سفید و متلک پرانی به کسب‌وکارهای اینترنتی، پذیرفتند که اینترنت ــ زیرساختی که آموزش، کار، ارتباط و اقتصاد به آن وابسته شده ــ یک کالای لوکس است که دسترسی به آن باید فقط برای گروهی خاص ممکن باشد.همین منطق بعدها قرار است درباره آب، برق و دیگر نیازهای اساسی هم تکرار شود. چون وقتی اصل ماجرا پذیرفته شود، مرز میان «حق عمومی» و «کالای قابل فروش» هر بار می‌تواند عقب‌تر برود.«خصوصی‌سازی منابع عمومی» معمولا با یک روایت آشنا شروع می‌شود: قیمت‌ها واقعی نیستند، مصرف زیاد است.این مقدمه‌ها زمینه‌سازی برای یک تغییر است؛ تغییری که در آن خدماتی که زمانی حق عمومی محسوب می‌شدند، کم‌کم به کالاهایی تبدیل می‌شوند که باید برایشان بهای بیشتری پرداخت کرد.در این مسیر، ابتدا کیفیت یا دسترسی عمومی محدودتر می‌شود. مردم با کندی خدمات، قطعی‌های مکرر یا محدودیت‌های تازه روبه‌رو می‌شوند. سپس نسخه‌های «بهتر» معرفی می‌شوند. نتیجه این روند شکل‌گیری یک ساختار دوگانه است؛ جایی که خدمات پایه برای همه وجود دارد، اما کیفیت واقعی در لایه‌ای قرار می‌گیرد که فقط برای کسانی قابل دسترس است که توان پرداخت بیشتری دارند.و منابعی که برای حیات و زندگی روزمره ضروری‌اند، به تدریج از حوزه حق عمومی خارج و به حوزه توان مالی افراد منتقل می‌شوند.تناقضی که بسیار مشهود است این است که وقتی تهدیدی خارجی علیه زیرساخت‌ها و زندگی روزمره مطرح می‌شود، از آن با واژه‌هایی سنگین مانند «جنایت جنگی» یا «نقض حقوق بشر» یاد می‌شود؛ اما زمانی که تهدیدهای مشابه از داخل اعمال می‌شود، حتی نام‌گذاری و نقد آن هم می‌تواند هزینه‌زا باشد. همین تفاوت در برخورد یعنی در این سرزمین، حقوق مردم نه به‌عنوان یک اصل ثابت، بلکه بسته به شرایط و روایت‌های مسئولان تعریف می‌شود.مشکل اما تنها روایت حکومت نیست. بخش دیگری از این ماجرا به واکنش‌های اجتماعی برمی‌گردد: زمانی که اینترنت قطع شد و بسیاری از مشاغل آنلاین آسیب دیدند، بعضی‌ها به صاحبان این کسب‌وکارها گفتند که «نباید شغلتان را به چیزی وابسته می‌کردید که ممکن است قطع شود». با توجه به اینکه آب و برق پرو هم در راه است؛ اگر همین نگاه را به آب و برق تعمیم دهیم، نتیجه‌ای نگران‌کننده به دست می‌آید: «نباید کسب‌وکارتان را به آب و برق وابسته می‌کردید»!این نوع نگاه، به‌تدریج مسئولیت پایداری خدمات عمومی را از دوش ساختارهای تامین‌کننده برمی‌دارد و تمام مسئولیت را بر گردن مردم می‌اندازد. در حالی که فلسفه وجودی زیرساخت‌های عمومی دقیقا این بوده که شهروندان بتوانند زندگی، کار و آینده خود را بر پایه دسترسی پایدار به آن‌ها بنا کنند.در نهایت پرسش اصلی این است: منابعی مانند اینترنت، آب، برق و...صرفا کالاهایی در بازار هستند یا بخشی از حقوق بنیادین جامعه؟</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 13:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مرکز به حاشیه، یک کنتراست غم‌انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-x1w0zggpcwng</link>
                <description>این روزها زیاد درباره آدم‌هایی نوشته می‌شود که به‌خاطر قطعی اینترنت کارشان را از دست داده‌اند.درباره تعدیل‌ها، درباره تیم‌هایی که کوچک شدند، درباره آدم‌هایی که ناگهان بیرون از سازمان ایستادند.اما کمتر کسی از گروه دیگری حرف می‌زند. گروهی که هنوز تعدیل نشده‌اند. اما از دایره‌ی اهمیت بیرون افتاده‌اند.کسانی که هنوز در لیست کارکنان هستند، اما دیگر کسی برایشان کاری نمی‌فرستد، کسی صدایشان نمی‌زند، و حتی وقتی کاری انجام می‌دهند، انگار اتفاق خاصی نیفتاده است.نوع عجیبی از حذف شدن.نه آن‌قدر واضح که اسمش را «تعدیل» بگذارند، نه آن‌قدر عادی که بتوانی نادیده‌اش بگیری.مدتی‌ست هر روز صبح زود بیدار می‌شوم. لباس می‌پوشم. از خانه بیرون می‌زنم و حدود یک و نیم ساعت با سرویس طی میکنم و می‌روم سر کاری که اگر از بیرون نگاهش کنی، شاید به نظر برسد اتفاق خاصی در آن نمی‌افتد.اینترنت قطع است. شبکه‌های اجتماعی متوقف شده‌اند. کمپین‌ها خوابیده‌اند. و آن چیزی که قبلا به آن عادت کرده بودیم — عدد، بازخورد، پیام، لایک— ناگهان محو شده است.اما کار من متوقف نشده. پشت‌صحنه ادامه دارد. سایت بازطراحی می‌شود. بخش‌های جدید اضافه می‌شود. مقاله‌ها آماده می‌شوند. باگ‌ها یکی‌یکی برطرف می‌شوند.کار هست، اما ویترین ندارد.و عجیب است که چقدر ذهن ما وابسته به ویترین است. چقدر نیاز داریم کسی ببیند یا حتی فقط بداند که کاری در حال انجام است.وقتی دیده نمی‌شوی، کم‌کم یک سوال آرام درونت شکل می‌گیرد: «آیا اصلا کاری که می‌کنم ارزش دارد؟»و این سوال خطرناک‌تر از هر انتقادی است. چون انتقاد بیرونی را می‌شود جواب داد، اما وقتی خودت شروع کنی به تردید، ماجرا جدی‌تر می‌شود.گاهی حتی به این فکر می‌کنی که اگر همه‌چیز تمام شود، اگر تعدیل شوی، شاید بد هم نباشد. شاید دیگر لازم نباشد هر روز بروی جایی که زحماتت در سکوت گم می‌شود. شاید سبک‌تر شوی.مسئله‌ات دیگر بیکار شدن نیست. مسئله‌‌ات بی‌ارزش شدن است. و این دو تا زمین تا آسمان فرق دارند.بیکار شدن یعنی کار نداری. بی‌ارزش شدن یعنی کارت هست، اما انگار وجود ندارد.ارزش کار من در خودِ ساختن است.در بهتر کردن یک سیستم، حتی اگر فعلا کسی متوجه نشود. در آماده کردن زمین، حتی اگر هنوز فصلی برای برداشت نرسیده باشد.نمی‌دانم این مسیر به کجا می‌رسد.شاید بمانم.شاید بروم.شاید همه‌چیز تغییر کند.اما یک چیز را خوب می‌دانم:اتفاقی که دارد می‌افتد یک جنایت است.</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:21:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از انبارهای گندم تا اینترنت پرو</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88-rkglhihw4gnm</link>
                <description>در دوره‌ی حکومت استعماری بریتانیا بر هند (حدود 1757 تا 1947) بریتانیا هند را به عنوان منبع مواد خام و محصولات کشاورزی برای امپراتوری خود استفاده می‌کرد. در آن زمان، سیاست‌های اقتصادی بریتانیا در هند باعث شد غلات از کشور خارج شود و قیمت غذا برای مردم هند بالا برود.مردم برای نان زندگی‌شان به مزرعه‌های گندم وابسته بودند. زمین‌شان حاصلخیز بود و گندم به اندازه‌ی همه وجود داشت. اما حکومت استعماری بریتانیا دروازه‌های انبارها را در اختیار داشت و مسیر گندم را تغییر داده بود.گندم از دسترس مردم عادی دور شد، انبارها بسته شد و ناگهان چیزی که دیروز فراوان بود، کمیاب به نظر رسید.مردم که نانشان به آن گندم وابسته بود، سرگردان ماندند. کارها خوابید، سفره‌ها کوچک‌تر شد. بعد از مدتی استعمارگران درهای کوچکی باز کردند و گفتند: اگر می‌خواهید گندم داشته باشید، از این مسیر ویژه بگیرید؛ اما بهایش بیشتر است.  کم‌کم بازاری تازه شکل گرفت که گندم را به قیمت‌های چند برابر می‌فروختند. مردم برای ادامه‌ی زندگی چاره‌ای نداشتند؛ یا باید پول بیشتری می‌دادند، یا از همان چیزی که زمانی حق طبیعی‌شان بود محروم می‌ماندند.اشکال مختلف استعمارحالا در جایی دیگر از جهان، داستانی مشابه رخ داده است. استعمارگرانی که محصولی حیاتی را از دسترس مردم دور کرده‌اند و همان محصول را از مسیرهای تازه و با بهایی سنگین دوباره به آن‌ها میفروشد.تفاوت زمانه‌ها و استعمارگران فقط در شکل منبع است. روزی گندم بود؛ امروز شاید چیزی نامرئی‌تر اما به همان اندازه حیاتی: راه‌های ارتباط، کار، و معاش. اما الگو همان است؛ وقتی دسترسی به یک نیاز اساسی محدود می‌شود، کمیابی مصنوعی ساخته می‌شود و در سایه‌ی آن، بازارهای گران و طبقه‌بندی‌شده شکل می‌گیرند.در چنین شرایطی، آنچه بیش از همه تغییر می‌کند، نه فقط قیمت‌ها، بلکه فاصلهٔ میان کسانی است که توان پرداخت دارند و کسانی که ندارند.</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 07:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما حق داریم بدون فروپاشی روانی زندگی کنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D9%85%D8%A7-%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mvzumgrjsoua</link>
                <description>۶۱ روز بدون اینترنتمن یک انسانم؛ یک نیروی کار، یک تولیدکننده محتوا، اما قبل از هرچیز یک آدمم با احساس، امید، ترس، و آینده‌ای که دارم برایش می‌جنگم.بیش از ۶۰ روز است که دسترسی به اینترنت بین‌المللی محدود شده؛ بیش از ۶۰ روز است که زندگی حرفه‌ای و معیشت هزاران نفر مثل من مستقیماً آسیب دیده؛ بیش از ۶۰ روز است که بسیاری از ما، نه به‌خاطر تنبلی یا بی‌مسئولیتی، بلکه صرفاً به‌خاطر تصمیم کاسبان فیلترینگ، در آستانه بیکاری و فروپاشی روانی قرار گرفته‌ایم.به اسم امنیت، به اسم شرایط ویژه، به هر اسم دیگری؛نتیجه‌ی عملی این تصمیم‌ها برای ما انسان‌های عادی این است:- از دست دادن شغل- سقوط درآمد- شرمندگی در برابر خانواده- احساس بی‌ارزشی و بی‌آیندگی- و فکر کردن به پایان دادن به زندگی، فقط برای خلاص شدن از این فشار بی‌امان.بسیاری از همکاران من تعدیل شده‌اند. ماه‌هاست دنبال کارند و هر روز ناامیدتر می‌شوند. من هم بارها در ذهنم تا لبه‌ی پرتگاه خودکشی رفته‌ام.این حجم فشار روانی بر مردم، بر جوانانی که تنها جرمشان تلاش برای کار کردن و مستقل بودن است، ظلم است.قطع ارتباط با دنیا، یعنی قطع امید خیلی‌ها؛قطع راه درآمد، یعنی هل دادن خانواده‌ها به سمت فقر و فروپاشی.من به‌عنوان یک شهروند و یک انسان، به این خشونت خاموش و تدریجی اعتراض دارم.ما حق داریم کار کنیم، حق داریم نان دربیاوریم، حق داریم به آینده‌مان امیدوار باشیم.حق داریم از ابزارهای جهان امروز – از جمله اینترنت – برای رشد، یادگیری و کسب درآمد استفاده کنیم.امنیت و آرامش اگر واقعاً هدف است، باید از دل زندگی بهتر مردم عبور کند، نه از دل افزایش اضطراب، افسردگی و خودکشی.هیچ تصمیمی که این‌همه انسان را تا مرز فروپاشی روانی ببرد، نمی‌تواند عادلانه و انسانی باشد.من این حرف‌ها را از سر عصبانیت لحظه‌ای نمی‌نویسم؛از عمق خستگی، ترس، و ناامیدی‌ای می‌نویسم که در این مدت به من و خیلی‌های دیگر تحمیل شده.ما فقط یک چیز ساده می‌خواهیم:این‌که کار کنیم و امید داشته باشیم.این حجم فشار رو همانی بر مردم، نباید عادی شود. نباید نادیده گرفته شود.این‌ها زندگی‌های واقعی هستند که در سکوت در حال فروپاشی‌اند.این‌ها لحظه‌هایی‌ هستند که آدم از خودش می‌پرسد:«من چرا باید این‌قدر درد بکشم؟ تقصیرم چیست؟»همکارانی که بیکار شدند، جوان‌هایی که ماه‌هاست دنبال کار می‌گردند، آدم‌هایی که آینده‌شان از دست‌شان لیز خورده…همه‌شان همین را می‌گویند:«این فشار روانی دارد ما را می‌شکند.»هیچ‌کس نمی‌تواند تحمل کند که امید، نان، ارتباط با دنیا و احساس امنیت روانی‌اش هم‌زمان زیر پا له شود.ما حق داریم بدون فروپاشی روانی زندگی کنیم. حق داریم احساس کنیم آینده‌ای وجود دارد. هیچ انسانی نباید اینگونه زندگی کند. اینگونه که شما به ما تحمیل کرده‌اید..</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 15:43:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزندم به دنیا آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF-j2xfhznlocbi</link>
                <description>جلسه‌ی اضطراری در ناخودآگاه جمعیامروز کتاب اولم، رفت برای چاپ. سال‌ها فقط کلمه بودند؛ پراکنده در دفترها و وبلاگ‌ها، در نیمه‌شب‌ها، در لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ‌کس صدای درونم را نخواهد شنید. جمله‌هایی از دل تردید، درد، امید و خیال بیرون آمدند و آرام‌آرام کنار هم نشستند تا چیزی بسازند که از من بزرگ‌تر است.حالا وقتی به این کتاب نگاه می‌کنم، حس عجیبی دارم؛چیزی در من رشد کرده بود، در طول زمان… امروز بالاخره به دنیا آمد.من شاید هرگز فرزندی نداشته باشم، اما امروز حس می‌کنم چیزی از من وارد این جهان شد.چیزی که از رویاها، زخم‌ها، فکرها و امیدها ساخته شده است.یک کتاب.یک جهان کوچک.فرزندی از جنس کلمه.و حالا که متولد شده، دیگر فقط متعلق به من نیست؛می‌تواند برود، دیده شود، خوانده شود، در ذهن‌های دیگر زندگی کند.شاید همین، زیباترین شکلِ ماندن باشد.نوع اثر: رمان کوتاه مستقلژانر: داستان روان‌شناختی / فلسفی (Psychological Fiction)مخاطب: بزرگسالمعرفی اثر:این رمان کوتاه روایتی استعاری و ذهن‌محور از مواجهه انسان با صداها و لایه‌های پنهان روان خویش است. داستان در شبی غیرعادی با خودکشی ناموفق راوی آغاز می‌شود؛ جایی که راوی به‌همراه دو شخصیت آشنا و خیالی، جودی آبوت و آن شرلی، وارد آسانسوری می‌شود که به‌جای طبقات یک ساختمان، به لایه‌های مختلف روان انسان سفر می‌کند.هر توقف، بازتاب یک زندگی ناتمام، یک ترس پنهان یا یک حقیقت انکارشده است. چهره‌هایی شکسته، صادق و متناقض که مفاهیم روان‌شناسی تحلیلی یونگ را در قالب داستانی ادبی و گاه طنزآمیز جان می‌بخشند.این اثر میان خیال و واقعیت، طنز و تاریکی حرکت می‌کند و روایتی‌ست برای مخاطبانی که به ادبیات معناگرا و درون‌نگر علاقه‌مندند. برای کسانی که می‌دانند دنیا همیشه جدی نیست، اما زخم‌ها همیشه واقعی‌اند.اگر جرئت دیدن خودت را بدون نقاب داری، این آسانسور منتظر توست.پ.ن:درست در همین روز، در اوج خوشحالی‌ام. راه ارتباطم با آدم‌هایی که دوستشان دارم قطع است. انگار شادی‌ام گیر کرده باشد در یک اتاق بستهنمی‌شود با کسی تقسیمش کرد.می‌خواستم در چنین روزی صدایم به کسانی برسد که کنارم بودند. اما ارتباطی نیست...و همچنان که غم بی‌صدا روی دلم می‌نشست، شادی بی‌صداتر از او نشسته روی دلم.با این‌حال، کتابم به دنیا اومدهفرزندها، حتی اگر نتوانی خبر تولدشان را به کسی برسانی، باز هم زنده‌اند. باز هم جهان را کمی بزرگتر می‌کنند. همین که هست. همین که متولد شده، برایم کافیست.</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 19:24:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت ضرورت است نه تجمل</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D9%85%D9%84-swdep1w2mjso</link>
                <description>60 روز بدون اینترنت در ایرانوقتی اینترنت قطع می‌شود، زندگی ما از هم می‌پاشد. اختلال و قطع اینترنت فقط یک دردسر لحظه‌ای نیست؛برای خیلی از ما، یک زلزلهٔ واقعی در زندگی کاری و روانی است.واقعیت این است که اینترنت برای بخش زیادی از جامعه، چیزی فراتر از سرگرمی یا شبکه‌های اجتماعی است.اینترنت برای بسیاری از ما مسیر شغل، آموزش، ارتباطات، سلامت روان و حتی احساس امنیت شخصی است.در این متن می‌خواهم از همهٔ کسانی بگویم که هر بار اینترنت قطع می‌شود،آرام‌آرام از درون فرسوده می‌شوند:۱. برنامه‌نویس‌ها، توسعه‌دهنده‌ها و طراحان سایتبرنامه‌نویس‌ها فقط با لپ‌تاپ کار نمی‌کنند؛  با اینترنت کار می‌کنند.- مخازن کد (GitHub، GitLab و…)  - مستندات فنی  - سرورها و APIها  - دوره‌های آموزشی  - انجمن‌های تخصصی  همه و همه آنلاین‌اند.وقتی اینترنت قطع می‌شود:- نمی‌توانند کد جدید پوش کنند  - نمی‌توانند با تیم خارج از کشور یا حتی تیم داخلی هماهنگ شوند  - نمی‌توانند باگ‌ها را روی سرور واقعی بررسی کنند  - نمی‌توانند سفارش‌ها را به موقع تحویل دهندبرای طراحان سایت و سئوکارها هم ماجرا همین است:- دسترسی به پنل‌ها، سرچ کنسول، آنالیتیکس، ابزارهای تحلیل سئو  - بررسی رتبه‌ها، مدیریت محتوای سایت‌ها، به‌روزرسانی محصولات  - کار روی پروژه‌های بین‌المللی یا داخلیبا قطع اینترنت، تمام این زنجیره می‌شکند.  سئو یعنی ثبات، استمرار، پیگیری.  قطع اینترنت یعنی ضربه به ماه‌ها تلاش آرام و مداوم.۲. گرافیست‌ها، طراحان، ادیتورها و تولیدکنندگان محتوای بصریگرافیست بودن یعنی:- دانلود فونت، براش، تکسچر، پلاگین  - دسترسی به مارکت‌پلیس‌ها (مثل Envato و…)  - ارسال فایل‌های سنگین برای مشتری  - هماهنگی با تیم‌های دورکار  - شرکت در مسابقات، چالش‌ها، پروژه‌هاادیتورهای ویدئو، سازندگان کلیپ، یوتیوبرها، ریل‌سازها، تدوین‌گرها:- فوتیج‌ها و پریست‌ها را آنلاین می‌گیرند  - خروجی‌ها را آنلاین تحویل می‌دهند  - پروژه‌ها را روی سرویس‌های ابری نگه می‌دارند  - با مشتری‌ها از طریق اینترنت حرف می‌زنندقطع اینترنت یعنی:- پروژه‌ها عقب می‌افتند  - مشتری‌ها از دست می‌روند  - درآمد قطع می‌شود  - اعتبار حرفه‌ای آسیب می‌بیند۳. بلاگرها، اینستاگرامرها، یوتیوبرها، ادمین‌های پیج و تولیدکنندگان محتوابرای کسانی که:- در اینستاگرام یا یوتیوب پیج دارند  - بلاگرند  - ویدئو و محتوا تولید می‌کنند  - تبلیغ می‌گیرند  - لایو می‌گذارند  - آموزش می‌دهند اینترنت فقط یک سرگرمی نیست.  اینترنت شغل و منبع درآمد است.وقتی اینترنت قطع می‌شود:- پیج‌ها بی‌صدا می‌شوند  - الگوریتم‌ها آن‌ها را فراموش می‌کنند  - قراردادهای تبلیغاتی به مشکل می‌خورند  - مخاطب‌ها پراکنده می‌شوند  - و مهم‌تر از همه: «احساس بی‌فایده بودن تلاش» به وجود می‌آیدادمین‌های پیج‌های فروشگاهی، آموزشی، هنری، خبری، فرهنگی…  همه در یک نقطه مشترک‌اند:  بدون اینترنت، انگار در یک انبار تاریک فریاد می‌زنند.۴. فریلنسرها و دورکارهانسل بزرگ و روبه‌رشدی از مردم:- در سایت‌های فریلنسینگ داخلی و خارجی کار می‌کنند  - پروژه‌های بین‌المللی می‌گیرند  - با مشتری‌های خارج از شهر / کشور کار می‌کنند  - ساعت کارشان با مناطق زمانی مختلف تنظیم شدهوقتی اینترنت قطع می‌شود:- جلسات آنلاین کنسل می‌شوند  - ایمیل‌ها می‌مانند  - ددلاین‌ها از دست می‌روند  - پروژه‌ها به دست فریلنسر دیگری در کشور دیگری می‌افتندو بدتر از همه:  یک فریلنسر، هر بار که اینترنت قطع می‌شود،  بخشی از اعتماد مشتری را برای همیشه از دست می‌دهد.۵. کسب‌وکارهای اینترنتی، فروشگاه‌ها و استارتاپ‌هافروشگاه‌های اینترنتی، استارتاپ‌ها، کسب‌وکارهای کوچک و خانگی:- محصولاتشان را آنلاین می‌فروشند  - پشتیبانی‌شان آنلاین است  - سفارش‌ها، پرداخت‌ها، پیگیری‌ها همه آنلاین استقطع اینترنت یعنی:- عدم دسترسی مشتری به سایت و اپ  - لغو سفارش‌ها  - سردرگمی و نارضایتی مشتری  - از دست رفتن اعتماداین‌ها فقط عدد و نمودار نیستند.  پشت هر سفارش ثبت نشده،  پشت هر سبد خرید خالی،  انسان‌هایی هستند که با زحمت،  کسب‌وکار خود را «از صفر» ساخته‌اند.۶. مدرس‌ها، دانشجوها، محصل‌ها و خودآموزهادر عصر امروز، آموزش بدون اینترنت تقریباً معنی ندارد.- کلاس‌های آنلاین  - وبینارها  - پلتفرم‌های آموزشی  - دوره‌های بین‌المللی  - مقاله‌ها، کتاب‌ها، مستندات  همه آنلاین‌اند.دانشجوها، محصل‌ها، مدرس‌ها، منتورها،  وقتی اینترنت قطع می‌شود، حس می‌کنند از جهان جا مانده‌اند.هر قطع اینترنت یعنی:- یک کلاس عقب‌افتاده  - یک جلسهٔ از دست‌رفته  - یک فرصت یادگیری سوخته  - یک انگیزهٔ کمتر برای ادامه۷. مترجم‌ها، نویسنده‌ها، مشاورها و روان‌شناس‌های آنلاینمترجم‌ها برای کارشان:- متن‌ها را آنلاین می‌گیرند  - منابع را آنلاین چک می‌کنند  - فایل‌ها را آنلاین تحویل می‌دهندنویسنده‌ها:- در سایت‌ها و پلتفرم‌ها منتشر می‌کنند  - با سردبیرها و کارفرماها آنلاین در ارتباط‌اند  - در شبکه‌های اجتماعی با مخاطب در تماس‌اندمشاورها، کوچ‌ها، روان‌شناس‌هایی که آنلاین کار می‌کنند:- جلساتشان در واتس‌اپ، اسکایپ، زوم و… برگزار می‌شود  - مراجع‌هایشان از شهرهای مختلف‌اند  - درآمدشان به اتصال پایدار وابسته استقطع اینترنت یعنی:- جلسات درمانی عقب می‌افتد  - روند درمان دچار وقفه می‌شود  - اعتماد مراجع از بین می‌رود  - هم مشاور ضربه می‌خورد، هم مراجع۸. گیمرها، استریمرها و جامعهٔ بازیشاید برای بعضی‌ها «بازی» صرفاً سرگرمی باشد؛  اما برای خیلی‌ها:- منبع درآمد است  - محل ارتباط اجتماعی است  - زمینهٔ استریم و تولید محتواست  - راهی برای تخلیهٔ فشار و اضطراب استوقتی اینترنت قطع می‌شود:- مسابقات آنلاین از دست می‌رود  - استریم‌ها قطع می‌شوند  - جامعه‌های بازی پراکنده می‌شوند  - و برای کسانی که از این راه درآمد دارند،  یک منبع مالی مهم از دست می‌رود۹. حتی کسانی که فقط «تماشا می‌کنند»حتی کسانی که:- فقط در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخند  - فیلم و سریال می‌بینند  - در تماس تصویری با عزیزانشان هستند  - اخبار را آنلاین دنبال می‌کنند  - از طریق اینترنت با دوستانشان در شهرها و کشورها دیگر در ارتباط‌اند وقتی اینترنت قطع می‌شود:- حس تنهایی‌شان بیشتر می‌شود  - از دوستان و خانواده دورتر می‌شوند  - اضطرابشان افزایش می‌یابد  - احساس می‌کنند در یک جزیرهٔ جداافتاده گیر افتاده‌انداین‌ها فقط «مصرف‌کنندهٔ محتوا» نیستند.  آن‌ها هم انسان‌اند، با نیازهای عاطفی و روانی.۱۰. اثر پنهان‌تر: روان فرسودهخارج از همهٔ این مشاغل و نقش‌ها،  یک چیز مشترک بین همهٔ ما وجود دارد: فرسودگی روانی.هر بار که اینترنت قطع می‌شود، احساس مشترکی بین میلیون‌ها نفر تکرار می‌شود:- بی‌قدرتی  - بی‌ثباتی  - ناامیدی  - بی‌ارزش شدن تلاش‌ها  - حس «هرچقدر زحمت بکشم، ممکن است در یک لحظه بی‌نتیجه شود»این حس‌ها فقط «حال بد لحظه‌ای» نیستند؛ اگر تکرار شوند، تبدیل به:- اضطراب مزمن  - افسردگی  - احساس پوچی  - بی‌انگیزگی برای ادامهٔ کار و زندگی  می‌شوند.حتی ممکن است به خودکشی ختم شود.اینترنت ضرورت است، نه تجمل. اینترنت برای نسل امروز،  چیزی شبیه برق و آب است. شاید برای بعضی‌ها، اینترنت فقط «اینستاگرام» یا «چت» باشد، اما برای میلیون‌ها نفر، اینترنت یعنی:- کار  - نان  - آینده  - رشد  - ارتباط  - سلامت روانهر قطع اینترنت،  فقط یک قطع اتصال نیست؛  یک ضربه به زندگی واقعی انسان‌هاست.این نوشته، یک شکایت یا نظر شخصی نیست؛ صدای مشترک همهٔ کسانی است که با هر بار قطع اینترنت،  بخشی از امید و انگیزه‌شان را از دست می‌دهند. حکومت با هربار قطع کردن اینترنت با بهانه‌های خنده‌دار و بیربط، یک ضربهٔ مستقیم میزند به زندگی واقعی و هویت حرفه‌ای ما.من شخصاً هر بار که اینترنت قطع می‌شود، چیزی بسیار فراتر از «عدم دسترسی» را تجربه می‌کنم.این تجربه، فقط تجربهٔ من نیست؛ صدای مشترک خیلی‌هاست که شغل، آینده، پروژه‌ها، تعاملات حرفه‌ای و برنامه‌ریزی زندگی‌شان وابسته به اتصال پایدار به دنیاست.این متن برای گلایه نیست؛ برای یادآوری است به هر کسی که هنوز مغزش با ایدوئولوژی شست‌وشو نشده:اینترنت ضرورت زندگی مدرن است.نه یک «امکانات اضافی»،نه یک «تفریح»،بلکه زیرساخت تنفس شغلی و آموزشی نسل امروز.امیدوارم روزی برسد که اتصال ما به جهان پایدار، قابل‌اعتماد و محترم باشد.نه فقط برای رفاه، بلکه برای آرامش روانی و آیندهٔ کاری میلیون‌ها نفر.امیدوارم روزی برسد که روان ما، آینده‌ی کاری ما، تخصص ما، تحصیلات ما، امنیت شغلی ما، ارتباطات ما، سرگرمی‌های ما محترم شمرده شود.</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 18:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او را نفهمیدید!</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%AF-oju1ghboq35x</link>
                <description>مجتبی شکوریبعد از چهار و نیم سال دوری از قاب تلوزیون، مجتبی شکوری برگشت!...من هم مثل بقیه‌ی افرادی که دنبالش می‌کنن بلافاصله پای برنامه نشستم و تا پایان برنامه از گفتگوها لذت بردم.از بیت‌های سنجیده و به موقع آقای صحت، از تلاشش برای فهمیدن و از اقرارش به اینکه مبحث مورد گفتگو به قدری مفصل هست که احساس میکنم یک کتاب مقابلمه و فقط سرفصل‌هاش رو می‌خونم.همونطور که مشخص بود از برنامه استقبال شد و کلیپ‌های احساسی و بریده بریده از صحبت‌ها در فضای مجازی منتشر شد.بعضی‌ها تحسین کردند و برخی حمله! با تیترهایی که قلقلکم میدادند:در کودکی مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتم!این همون نبود که برای زنش ۳۰۰ صفحه نوشته بود دوستت دارم؟ اینم که طلاق گرفته!دوباره ستایش و مقدس‌سازی رنج! اما روانشناسی واقعی چه می‌گوید؟جناب شکوری، وظیفه‌ی شما عادی‌سازی تجاوز به یک کودک نیست!از قضا چون من مطلبی درباره‌ی کهن‌الگوهای یونگ و سفر قهرمانی و مدل کارول پیرسون می‌نوشتم، مدتی بود که در این مورد مطالعه میکردم و صحبت‌های آقای شکوری رو خوب متوجه میشدم.و با دیدن واکنش‌های بقیه جا می‌خوردم که چطور میشود یک حرف ساده رو انقدر نفهمید؟؟ یا انقدر بد فهمید؟؟ یا انقدر اشتباه و کلا جور دیگر فهمید؟؟کارول پیرسون در مدل سفر قهرمانی از ۷ منزل صحبت میکنه که با کهن‌الگوها نامگذاری کرده:۱. منزل معصوم۲. منزل یتیم۳. منزل جنگجو (آنیموس یا پدر)۴. منزل حامی (آنیما یا مادر)۵. منزل جستجوگر۶. منزل ویرانگر۷. فرزانه(حاکم)در این مدل، تا وقتی رنجی رو تجربه نکردی هنوز در منزل معصوم و خام هستی. نگاه کودکانه و خوشبینانه و متوهمانه و غیرواقعی به دنیا داری.. دنیا رو جای امن و امان و بهشت میبینی تا وقتی با اولین رنج مواجه بشی!وقتی با رنج مواجه میشی منزل عوض میکنی و به اصطلاح یتیم میشی! و سفرِ قهرمانیِ تو شروع میشه!تا یتیم نشدی، سفرت شروع نمیشه و در همان دنیای کودکانه و خوشبینانه‌ی خودت میمونی.اینجا صحبت از تقدس رنج نیست، صحبت از محرک بودن رنج هست. اولین قدم برای بیرون اومدن از خامی هست. نه منزل نهایی که باید در اونجا بمونی، بلکه منزلی که باید ازش عبور کنی.پس این مدل نمیگه که رنج به رشد ختم میشه. میگه که رنج، سفرِ رشدِ درونی رو شروع میکنه و تو وقتی رشدیافته‌ای که این سفر رو تموم کنی!در این مدل کسی که از بخشیدن متجاوز خود حرف میزنه در منزل ویرانگره!...یعنی منزلی که باید رها کنی و سبک بشی!در منزلی که یاد گرفته نباید به رنج بچسبه و تاج رنج روی سرش بزاره.یاد گرفته خشم و نفرت و نبخشیدن متجاوز، هیچ آسیبی به متجاوز نمیزنه و فقط به خودش آسیب میزنه! و نباید برای گناه دیگران خودش رو تنبیه کنه!در این مدل، جنگجو سومین منزله! ...یعنی بلافاصله بعد از یتیم شدن باید اعتراض کنی، طغیان کنی و برای نبایدها بجنگی و برای تغییر شرایط یا محاکمه و تنبیه متجاوز اقدام کنی.وگرنه شما تا آخرش در منزل یتیم بمون، نه بجنگ نه ببخش! ...نه متجاوزی تنبیه میشه و نه متجاوزی آسیب میبینه. چه فایده؟همونطور که موندن در منزل یتیم فایده نداره، موندن در منزل جنگجو هم فایده نداره...تا آخر عمرت تو منزل جنگجو بمون و بجنگ با نبایدها...چیزی عوض میشه؟متوجه میشی که باز هم باید منزل عوض کنی برای بایدها، برای حمایت از قربانی‌ها، برای پیشگیری از نبایدها.در منزل حامی هم نباید بمونی باید منزل عوض کنی و جستجو کنی، راه‌های التیام رو...راه‌های رشد رو.در منزل جستجوگر هم نباید بمونی. یاد گرفتن کافی نیست، باید عمل کنی به چیزهایی که یاد گرفتی.اگر یاد گرفتی که نگه‌داشتن خشم و نفرت به خودت آسیب میزنه پس باید وارد منزل ویرانگر بشی و رها کنی. و این رها کردن به معنی نرمالیزه کردن بخشیدن متجاوز نیست!بله رنج مقدس نیست و دردها رشد میکنن، اگر تو از دردهات رشد نکنی!یاد یک پاراگراف از نادر ابراهیمی افتادم:من او را نمی‌فهمیدم،اما او را به دلیل اینکه نمی‌فهمیدمش، نکشتم!شما او را نفهمدید، اما او را به دلیل آنکه نفهمیدید، به شنیع‌ترین شکل ممکن کشتید. و این اوج مصیبت انسان عصر ماست: «له کردن آنهایی که نمی‌فهمیم‌شان، فهم خود را اوج فهم جهان دانستن!»</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 17:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما این زن رو میشناسید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF-yomvpehi4xd6</link>
                <description>ژوزفین بیکراون یکی از تاثیرگذارترین چهره‌هاست و تحسین‌برانگیزترین زنی که تابحال شناختم.هنرمند هیپ‌هاپ پورتو، یکی از بزرگترین ستاره‌های آمریکایی-آفریقایی، یکی از تاثیرگذارترین فعال‌های جنبش حقوق مدنی، عجیب‌ترین جاسوس دوران جنگ جهانی دوم، اولین زن سیاه‌پوستی که وارد پانتئون شد و اولین سوپراستار سیاه‌پوست دنیا!ااما چیزی که باعث میشه از نظر من این زن تحسین‌برانگیز باشه، هیچ‌کدوم از این عناوین نیست‌.ژوزفین همه‌ی ویژگی‌هایی که باعث تجربه‌ی تبعیض و رنج بیشتر میشن رو داشت:زن بود.سیاه‌پوست بود.در خانواده‌ی فقیر به دنیا اومده بود.ژوزفین بیکرمعمولا دخترهایی که در خانواده‌های مرفه به دنیا میان، در بزرگسالی زنان سرسخت و با اعتمادبه‌نفسی میشن؛ چون حمایت و حفاظت خانواده رو دارن؛ و از همه مهم‌تر، چون از بچگی یاد میگیرن که لایقن! و میتونن هرجا دلشون بخواد باشن و از گفتن حقیقت نترسن.اما دخترایی که در خانواده‌های فقیر به دنیا میان، احتمالش خیلی کمه در بزرگسالی زنِ سرسخت و با اعتمادبه‌نفسی بشن!...چون اونا با هنجارهای زنانه بزرگ میشن:فرمانبرداریانعطاف‌پذیریسربه‌زیریپذیرشدختر به دنیا بیای، فقیر به دنیا بیای، در قلب شورش‌های نژادپرستانه، به عنوان یک سیاه‌پوست به دنیا بیای... میتونی تصور کنی دنیا چقدر جای وحشتناکی برات میشه؟اما ژوزفین با مهارتش، کاری کرد یه جامعه‌ی سفیدپوستِ نژادپرستِ مردزده‌، ایستاده براش دست بزنه!... سیاه‌پوستی که به نظر بقیه جذاب، شورانگیز، خیره‌کننده و دوست‌داشتنی بود.ژوزفین در کتاب زندگی‌نامه‌اش نوشته:من پول زیادی به دست میارم؛ اما بازم پول بیشتری میخوام. نه فقط بخاطر خود پول،  بلکه به خاطر اهمیتی که تمام دنیا به پول میده...شما نمی‌تونید تمام دنیا رو تغییر بدین، من قصد دارم با صلاح دشمن بجنگم.اواسط دهه‌ی ۱۹۳۰، ژوزفین موفق‌ترین و ثروتمندترین زن اروپا بود. چه عنوان زیبایی! ...همه‌ی ما از تصاحبش به وجد میایم مگه نه؟ ...اما برای ژوزفین این کافی نبود!اون میخواست به عنوان یه اجراکننده روی صحنه بره! ...نه به عنوان یه اجراکننده‌ی سیاه‌پوست.با اینکه علاقه‌ای به پیچیدگی‌های سیاست نداشت، اما به محض دیدن یک نژادپرست، متوجه افکار نژادپرستانه‌ی اون میشد. همین باعث شد به دشمن قسم‌خورده‌ی نازی‌ها و یکی از چهره‌های مقاومت فرانسه تبدیل بشه‌.اما بعد از اتمام جنگ، ژوزفین به عنوان شهروند فرانسوی، نتونست یه اتاق تو یکی از هتل‌های زادگاهش رزرو کنه!۳۶ بار جواب رد شنید و بار آخر، به جای پنهان کردن عصبانیتش، مثل یک انسان معمولی، عصبانی شد!یه شهر از پذیرش یه زنِ سرسختِ عصبانی سرباز زد و اون زن، قانون چندین ساله‌شون رو بهم زد:ژوزفین همه‌ی اجراهاش رو کنسل کرد و اعلام کرد تا وقتی همه‌ی تماشاگران سیاه‌پوست و سفید‌پوست باهم، پشت یک میز اجرا رو نبینن، هرگز اجرا نخواهد کرد.فیلیس رز ژوزفین رو اینطوری توصیف میکنه:« یک ابرقهرمان در کتاب‌های مصور، که یک لحظه مثل یک ستاره‌ی موسیقی مشغول غذا خوردنه، ناگهان تغییر اخلاقی در مغزش به وجود میاد و تبدیل به مبارز حقوق مدنی میشه. لحظه‌ای بعد وسط جنگ، با لباس‌های نیروی امدادی.ژوزفین هیچ‌وقت بچه‌ای به دنیا نیورد، اولش چهار فرزند به سرپرستی گرفت: یک سرخپوست، یک سفیدپوست، یک زردپوست و یک سیاه‌پوست. تا شاهد زنده‌ای بسازه از دموکراسی واقعی!اما بعد به چهار فرزند اکتفا نکرد و برای تکمیل ماموریتش از مذهب‌ها و‌ ادیان مختلف فرزند گرفت، تا به دنیا نشون بده رنگ پوست و ادیان متفاوت میتونن یه خانواده باشن.ژوزفین بیکرحالا دیگه شما هم این زن رو میشناسین. ژوزفین بیکر ملکه‌ی صحنه با قلبی از طلا</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 21:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلسه‌ی اضطراری در ناخودآگاه جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-m3ahvt8gibus</link>
                <description>نشسته بودم رو مبل و داشتم با قلم بازی میکردم که یهو کسی پرسید: «چرا نمی‌نویسی؟»جودی بود، جودی آبوت. خیلی وقت بود این دوست خیالی پیشم نمی‌اومد؛ از دیدنش تعجب کردم. دوباره پرسید: « با توام! میگم چرا نمی‌نویسی؟ »جواب دادم : «وقتی مینویسم نگران اینم که مردم بخونن و فکر کنن احمقم!...یا حتی بدتر از اون، اصلا نخونن!»جودی گفت: «ولی وقتی می‌نویسی، انگار دنیا یه مقدار کمتر بی‌معناست.»یهو صدای آشنای دیگه‌ای اومد: «شنیدم می‌خوای کتاب بنویسی. امیدوارم اسمش مثل اسم من شلم‌شوربا نباشه.»به طرف صدا برگشتم، آنشرلی بود. اونم خیلی وقت بود به دیدنم نمی‌اومد. با خوشحالی گفتم: «هردو باهم اومدین!»آنشرلی جواب داد: «من اومدم که مطمئن شم یه فاجعه ادبی دیگه به دنیا تحویل نمی‌دی.»بعد با کلافگی به جودی نگاه کرد: «دنیا دیگه تحمل یه بابالنگ‌دراز دوم رو نداره.»داشتم سعی می‌کردم بهشون بگم که هنوز تصمیم قطعی نگرفتم که متوجه شدم وسط یه جنگ ادبی‌ام.جودی تلافی‌جویانه گفت: «ببین، فقط مطمئن شو که شخصیت اصلیت مثل آنه یه روانی دوست‌داشتنی باشه. چون مردم فقط با روانی‌های بامزه ارتباط می‌گیرن.»آنه طبق معمول حاضرجواب بود: «مهم‌تر از اون اینه که شخصیت اصلی به جای اینکه عاشق بشه، انقلاب کنه!»جودی، با چشمایی که انگار قراره هر لحظه به خاطر یه پروانه فرضی اشک بریزه، با هیجان گفت: «معلومه که باید عاشق بشه! دنیا به اندازه کافی آدم گم‌گشته و غم‌انگیز داره.»آنشرلی همون‌طور که یه خودکار جوهری قدیمی رو می‌چرخوند، با خونسردی جواب داد: «اوه، چه شاعرانه! قهرمان عاشق همونقدر کلیشه‌ای شده که ایمیل تبلیغاتی با تیتر &quot;تبریک! برنده شدی!&quot; مردم دیگه حالشون از آه و ناله‌ی عاشقانه به هم می‌خوره. مردم یه مبارز می‌خوان، یکی که سیستم رو به هم بریزه. انقلاب، نه دلشکستگی!»جودی دستاشو زد به کمر: «و بعد چی؟ شخصیت اصلی بشه یه موجود سرد و خشن که تهش با یه مونولوگ سه صفحه‌ای می‌میره! و همه‌مون احساس فلسفی پیدا می‌کنیم؟»آنه با پوزخند: «اوه نه. پس اینطوری بهتر میشه که آخرش دختر و پسر زیر بارون همدیگرو ببوسن و ما اشک بریزیم! جلد دومش هم بشه &quot;پنجاه طیف صورتی&quot; ...این زندگی نیست، این کارت‌پستاله. مبارزه حداقل واقعیته. یه کم خاک بخور دختر، همه‌چی شکوفه‌ی گیلاس نیست!»پریدم وسط بحث‌شون و‌ گفتم: «خب، شاید شخصیت اصلی بشه یه آدم معمولی که هر روز با واقعیت مواجه می‌شه…»جودی دستاشو به هوا برد: «نه نه نه! آدم معمولی یعنی اینکه هیچ‌کسی کتابتو نخونه. مردم داستان‌های عجیب میخوان.»آنشرلی، با یه نگاه عبوس و تکون دادن سر: «مردم تحمل ندارن که قهرمان کتاب‌ها همون‌قدر بی‌معنی باشه که زندگی خودشون هست. اونا کتاب میخونن که یه دنیای متفاوت‌تر ببینن» با اطمینان جواب دادم: با هردوتون مخالفم!. شما میدونستین از نظر یونگ، هر آدم معمولی ۱۳ تا آرکاتایپ بنیادی داره؟ همه‌ی شخصیت‌ها و نقش‌هایی که تو داستان‌ها و افسانه‌ها و رویاها ظاهر میشن در واقع همین آرکاتایپان.اسمشون هست: ایگو، سایه، آنیما و آنیموس، پیر خردمند، مادر، پدر، قهرمان، خودشیفته، جستجوگر، ویرانگر، جادوگر، معصوم و معشوق!وقتی به «معشوق » رسیدیم، جودی عملاً داشت ذوب می‌شد: «معشوق؟ پس عاشق هم باید باشه. حتماً باید باشه. چون نمیشه که قهرمان با خودش نامزد شه.»&quot;پیر خردمند&quot; باعث شد آنه دستاشو به هم بزنه و بگه: «پیر خردمند حتما باعث انقلاب درونی میشه»جودی زیر لب گفت: «جستجوگر دنبال چی می‌گرده؟»جواب دادم: «خودش اولین کسیه که گم شده!»آنه پرسید: «جادوگر شبیه این جادوگرای هری پاتره؟»گفتم: «نه جادوگر کسیه که فرمول‌ها و‌ راه‌حل‌ها رو داره. فلسفه‌هاش حتی سقراط رو گمراه میکنه.»جودی انگار جا خورد: «قهرمانت نجات نمیده؟»گفتم: «از کدوم فاجعه؟ ...زندگی یه فاجعه‌ی بی‌پایانه!...هر کدوم یه جایی نجاتت میدن»قبل از اینکه حرفم تموم بشه آنه پرسید: «خودشیفته چیکار میکنه؟»با لبخند گفتم: «همه‌ی قوانین رو بهم میزنه!»آنه با ذوق زدگی، طوری که انگار تازه کشف کرده دنیا پر از یونیکورن‌های روانشناسیه گفت: «این داستان زیادی قشنگه، بذار یه کم خاک بریزم روش تا واقعی‌تر شه.»مهم نیست دنیا چقدر جدیه، همیشه یه جایی برای یک نگاه مسخره و یه جرعه خیال هست.</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 21:28:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌ی زنان درون من(بخش۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B3-jr5p5du1vpid</link>
                <description>در یکی از جهان‌های موازی، تو دنیایی زندگی می‌کنم که زن‌ها قدرت رو قبضه کردن و مردها بیشتر لوازم تزئینی جامعه محسوب میشن.تاریخ پر از زن‌هاییه که جنگ‌ها رو رهبری کردن، قهرمان‌ها و دانشمندا همه زن بودن و مردها همیشه نقش‌های فرعی داشتن.حقوق مردها، یکی‌یکی ازشون گرفته شده؛ همه ادیان بزرگ جهان مادینه بودن. روحانیان و پیامبرانشون زن هستن. زن‌ها بر اصول عقاید تسلط دارن و قوانینش رو وضع میکنن. حتی خدای این جهان نمی‌تونه احساسات و ضعف‌ها و قدرت‌های مردا رو بفهمه و درکشون کنه.مردا باید در کارهای سخت، شبانه‌روزی کار کنن چون می‌گن «زن‌ها برای فکر کردن ساخته شدن، نه کارهای سخت.»هر وقت مردی جرئت کنه حرف از حقوق برابر بزنه، زن‌ها جمله‌ی تکراری براش آماده دارن:«عزیزم، هروقت تونستی نه ماه یه آدم دیگه رو توی بدنت بسازی و بعد با مرگ و زندگی دست‌ به‌ گریبان بشی تا به دنیا بیاریش، اون‌وقت بیا حرف از برابری بزن.»برای همین ورژن دیگه‌ی من در این دنیا یه ماسکولینیسته. (masculinist: طرفدار حقوق مردان)همون آدم دردسرسازی که داد می‌زنه: «این عدالت نیست!» اون می‌دونه که لقب‌های بدی پشت سرش بهش نسبت میدن؛ زن‌هایی که قدرت زیر زبونشون مزه کرده مسخره‌ش می‌کنن. حتی مردهای ساکت و ترسیده باور نمی‌کنن روزی این صدا به جایی برسه.این دنیا قانون عجیبی داره: «اگه بخوای چیزی رو عوض کنی، باید خودت رو مضحکه‌ی عام و خاص کنی.»اینجا عدالت مثل یک گونه‌ی در حال انقراضه؛ همه می‌گن دوستش دارن، ولی کسی نمی‌خواد واقعاً ببینه که داره آزادانه می‌چرخه.ورژن دیگه من در این دنیا، خیلی حرص میخوره. اما ادامه می‌ده. بالاخره باید کسانی باشن که چرندیات رو به چالش میکشن وگرنه «قدرت» هرجا که باشه، اگه مهار نشه، عدالت رو می‌بلعه.ورژن ماسکولینیست و مدافع حقوق مردهاخودتون رو برای خرد شدن اعصاب،. فلج شدن ذهن و مچاله شدن قلب آماده کنید. چون این ورژن از من به شدت رک و قضاوت‌گره!اون یه قاضیه! نگاه تندی داره، کلمات رو با تاکید ادا میکنه. از گوشه چشم نگاه میکنه. بی‌پرده و بی‌ملاحظه صحبت میکنه و اصلا دلواپس تاثیری که قراره بزاره نیست.هرچیزی رو که بشه درباره‌اش به ویژه بر ضدش گفت خودش از قبل میدونه.داوری‌ها و رای‌های اون، فوران‌هایی عاطفی هستن. خشن، با انشایی بی‌مبالات و انتقادهای تلخ و طولانی‌.مدام نزاکتش رو از دست میده، با وکیل‌ مدافع گردن‌کشی و با دادستان جدل میکنه. ادبی بودن یا بی‌ادب بودن او، هردو محصول یک چیزن: آگاهی حاد او از احساسات عریان دیگران.اون میتونه احساسات رو، مثل تابلوی نئونی که اطراف آدم‌ها میدرخشن ببینه. ترس، حسادت، شهوت، پشیمونی و... همشون رنگ دارن و این قاضی، همه رو میبینه!آدما ازش متنفرن، مجرم‌ها بیشتر. چون هیچ‌کس دوست نداره تصویر خودش رو بدون فیلتر ببینه. همه خودشون رو توی ذهنشون قهرمان میدونن. آدم‌های خوب با نیت‌های خیر. اما قاضی کل این فانتزی رو نابود می‌کنه و با بی‌رحمی میگه: تو هم دقیقا همون قدر مزخرفی که فکر میکنی نیستی‌.بدتر از همه اینکه: حق با اونه.دوستاش ازش میخوان که کمی ملایم‌تر و مهربان‌تر حکم بده، اما اون معتقده: این حقیقته که برای آدما تلخه! و نه لحن و صراحت من.بقیه ازش میترسن و اون معتقده: اینکه آدما ازت بترسن امن‌تره. متاسفانه حتی در این مورد هم حق با اونه!ورژن قضاوتگر شدیدالحن ورژن دیگه‌ای از من، دختریه که تعلق به هیچ‌جا نداره. اون یه گردشگره. از بندر به کویر، از کافه‌های دود گرفته به خیابون‌های بارونی، همیشه در حال سفر و مهاجرته. نه به خاطر دیدن دنیا، بلکه به خاطر فرار از تعلق.اولین‌بار که تعلق رو حس کرد، چیزی شبیه به خوشبختی و امنیت بود‌. ولی بعد تبدیل شد به دردناک‌ترین احساسی که تجربه کرده. اگه جایی از بدنش رو می‌برید، یا حتی عضوی از بدنش قطع میشد؛ میتونست با مُسکن و دارو، مدتی درد رو ساکت کنه. اما احساس تعلق، قلبش رو به درد اورده بود. به‌قدری آزاردهنده بود که برای حس نکردنش، اگه می‌تونست از سینه قلبش رو بیرون بکشه و دور بندازه؛ حتما اینکارو میکرد. اون یاد گرفت هرچقدر ریشه‌های تعلق عمیق‌تر باشه، از ریشه کندنش هم دردناکتره. برای همین تصمیم گرفت رها کنه!در واقع، اون داره فرار میکنه از گیر کردن در یک‌جا یا گیر کردن به کسی. در هر مقصدی مدتی می‌مونه، اثری از خودش می‌زاره و بعد ناپدید می‌شه. می‌بینه که مردم تلاش می‌کنن تعلق داشته باشن، خونه بسازن، رابطه بسازن. ولی برای اون تعلق داشتن همیشه زندانه. حتی اگر نداشتنش به معنی تنهایی، گم‌شدن و سرگردانی باشه. اون می‌تونه هر چیزی، هرکسی و هرجایی رو ترک کنه، و هیچ کس نمی‌تونه نگهش داره. کافیه تعلق رو حس کنه که به سمتش میاد، تا اسباب و وسایلش رو جمع کنه و بره. غافل از اینکه چیزی که ازش فرار کرده، در مقصد بعدی منتظرشه!چون وقتی از مشکلی در حال فراری، دیر یا زود باهاش مواجه میشی. در جایی از مسیر نشسته و انتظارت رو میکشه. بدون اینکه بدونی شهامت مواجه شدن باهاش رو داری یا نه؟ ورژن گردشگر رها شدهادامه دارد...</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 17:23:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌ی زنان درون من(بخش۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B2-lkc8qlqx5awa</link>
                <description>یک ورژن دیگه از من، آخرین بازمانده از نوادگان کرونوسه «ایزد زمان».اون ساعتسازه و توی یه کارگاه کوچیکِ قدیمی زندگی میکنه. خیلی عجوله. از صبر کردن و از آدمهای کند متنفره. نمیتونه صف و چراغ قرمز رو تحمل کنه. حتی نمیتونه منتظر بمونه تا چای کمی خنک شه.یکروز تصمیم میگیره با قدرتی که از کرونوس به ارث برده، زمان رو معیوب کنه!چرخدندهیِ لحظات رو شُل و دور عقربهیِ ثانیهشمار رو تند میکنه تا ده ثانیه زودتر از واقعیت حرکت کنه.آخرین مشتریش زنِ سالخوردهای با چشمانِ رنگ پریده بود. از مراسم خاکسپاری با ناراحتی، مستقیم پیشش اومد و داد زد: «سه ساعت از زمانی که میتونستم بیشتر باهاش باشم رو دزدیدی!» و بعد ساعتی از جیبش دراورد و محکم به دیوار کوبید.از اونروز، این ورژن از من فهمید که، لحظات ارزش یکسانی ندارن. تصمیم گرفت ساعتی اختراع کنه که قانون نسبیت زمان رو برعکس میکنه. یعنی باعث میشه لحظات سخت و حوصله سربر، زودتر بگذرن و لحظههای خوب، کش پیدا کنن.و حالا در همهی دنیاها، زمان داره خیلی سریعتر میگذره.وارث عجول کرونوسدر دنیای دیگری، ورژن دیگری از من، امدادگر بحرانهای شدیده و افرادی که در خطر مرگ هستن رو نجات میده. نه بخاطر اینکه فکر میکنه زندگی ارزشمنده؛ اتفاقا بیشتر از هرکسی از زندگی متنفره.بلکه به این خاطر که اون یه نامیراست.بقیهی ورژنهای من شاید یه روز، یه هفته، یا چندسال دیگه زنده بمونن، اما در آخر همشون میمیرن. به جز این ورژن از من که محکوم به زندگیه!جسمش همیشه زنده میمونه، اما روحش به قتل رسیده. همونطور که فرد در حال خفه شدن، دنبال دریچهای برای تنفس میگرده؛ این ورژن از من هم همیشه در پی مرگه.همهی روشهای خودکشی رو امتحان کرده: سیانور، دار، آمپول هوا، مونوکسید کربن، پرش از ارتفاع، خالی کردن همهی گلولههای اسلحه مستقیما در شقیقه و...اون همهی محلههای خطرناک رو در جستجوی قاتلی که هرگز نیومده زیرورو کرده و در نهایت عقلش در این نبرد مغلوب شده.تنها کاری که میتونه انجام بده اینه که تسلیم بشه و زندگی کردن رو بپذیره.فعلا دنبال راههایی میگرده که بتونه از پس جهان بربیاد و معنایی برای زندگی پیدا کنه.اون متوجه شده چیزی برای از دست دادن نداره، پس جرات انجام کارهایی رو داره که انسانهای عادی جرات نمیکنن.امدادگر محکوم به جاودانگیورژن دیگهای از من زن مبارزیه که در جهانی پر از آشفتگی و تنش زندگی میکنه. جایی که مردم با وحشت و ناآرومی روبهروان.از وقتی به دنیا اومده در زمین نبرد بوده. مردان زیادی بودن که میخواستن ازش، در برابر آسیبها و مصیبتها محافظت کنن. اما اون همیشه ترجیح داده خودش زخمها رو حس کنه.همیشه مبارزه میکنه و انرژی و شادیش رو سر تلاش برای اثبات چیزی هدر میده که هیچکس، مطلقا هیچکس، برای پذیرشش آماده نیست.اون طوری رفتار میکنه که انگار دل نداره، اما قلبش همیشه حاضره. و خیلی وقتها باعث میشه مثل بچهای که در خیابون پرندهی مردهای رو پیدا کرده، گریه کنه.دیروز دلش شکست، ماه پیش هم، پارسال هم.نه بخاطر عشق، اون باکره است و هیچ علاقهای به داستانهای عاشقانه نداره.بخاطر اینکه به استقلال بیش از حد و مقاومت، نفرین شده.جنگجوی بیسنگرادامه دارد...</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 20:23:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌ی زنان درون من(بخش۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B1-ltbuwbaveizv</link>
                <description>یک ورژن از من، در یکی از دنیاهای موازی، یه فرد خیلی پرانرژیه که کار خیلی خسته‌ کننده‌‌ای بهش سپردن و امیدوارن هرچه زودتر استعفا بده.چونکه یکی از اصول این دنیای موازی اینه: «اگه میخوای از دست کسی راحت شی، هرکاری میتونی بکن تا ازش رفتار ناشایستی سر بزنه.»اون صبح‌ها زود از خواب بیدار میشه. چند ساعت از زمانش رو در حمل و نقل عمومی میگذرونه. تمام روز یه کار تکراری رو انجام میده. دوباره به خونه برمی‌گرده. به سوپرمارکت میره و سعی میکنه چیزی از شادی و غمش به کسی بروز نده.سرگرمی مورد علاقه‌اش، جستجوی معنای کامل و دقیق هر کلمه است.کل ماجرا پوچ و بیهوده به نظر میاد؟ اما قصه‌ی این ورژن از من همش همینه.ورژن اول: زنی درگیر روزمرگی، که انرژی درونی‌اش در تضاد با کار یکنواخت و محیط خسته‌کننده‌ است.ورژن دیگه‌ای از من در دنیای دیگه، یه شاهدخته، که با وجود عینکی بودنش، تیراندازیش خوبه. اما راستش رو بخواین آواز خوندنش تعریفی نداره.حتی این ورژن از من هم همیشه شجاع نیست‌. ناشناخته‌ها براش چالش همیشگی هستن و ترس بخشی از راهش.ششصدو هفت ساله که توی این زندگیه‌. چهارصدو دو ساله که سعی میکنه معمای این زندگی رو حل کنه و سیصد و پنجاه ساله که سعی میکنه از سرنخ‌هایی که برای حل معمای زندگی پیدا کرده، یادداشت برداره.یادداشت‌هایی درباره شادی و غم، چیزهایی که براش تکان‌دهنده یا جذاب بودن.اینکه چطور عادل باشه؟ چطور استرس کمتری داشته باشه؟ چطور کمتر به آدما آسیب بزنه؟ چطور به چیزایی که میخواد برسه؟ چطور خود واقعیش باشه؟ورژن دوم: زنی اسطوره‌ای–شاه‌دخت/قهرمان، اما همچنان پر از ضعف‌ها، ترس‌ها و تردیدهای انسانیدر یکی دیگه از جهان‌های موازی، یک ورژن دیگه از من زندگی میکنه که یه مجسمه است‌.اون گمان نمیکنه که بتونه از حرکت کردن و بازنگری در زندگی لذت ببره؛ و بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنید از سکون و ماندن کنار خودش راضیه!تمام مدتی که در موزه بوده، قصه‌هایی زیادی رو مشاهده کرده و درس‌هایی ازشون یاد گرفته.شعرها، دعاها، جواب خیلی از سوال‌ها، تایید بعضی از شک‌ها، باور به چیزهایی که مهم‌اند، نظریه‌هایی درباره نسبیت و دنیاهای موازییک مجسمه که &quot;بودن&quot; رو به جای &quot;شدن&quot; تجربه می‌کنه. ایستاده و شاهد گذشته و حال، انگار حافظه‌ای از همه‌ی دنیاهاست.ادامه دارد...</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 11:38:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌ای برای ابدیت</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-matbi2h9gqbm</link>
                <description>مردی از قرن ۴۰ بود که در قرن بیستم می‌زیست. و حتی تلاشی برای پنهان کردن آن نمی‌کرد. آیا تاوان این کارش را داد؟ مسلما!خدای جهل مجازاتش کرد و گفت: برای آگاهی خطر کرده‌ای و حالا باید مسخرگی و بیهودگی حقیقت را درک کنی. از حالا تا زمانی که جهل جریان دارد، تبدیل به مجسمه می‌شوی.اما شجاعت بالایی از خود نشان داده‌ای، برای همین میتوانی لحظه‌ای که قرار است در آن منجمد شوی را خود انتخاب کنی...و مرد لحظه‌ای که در حال کتاب خواندن بود را برای ابدیت انتخاب کرد!!!ویترین بانک کتاب تبریز</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 16:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردها و توهم کارشناس بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-nsiao9aojjoa</link>
                <description>مرکز تخصصی هرمینو اخیرا یه مطالعه جدید رو ترجمه کرده که نشون میده، «در بحث‌ها تقریبا همیشه حق با خانم‌ها ست.»قسمت دردناک ماجرا اینه که مردها همیشه با ایمان و اطمینان حرف‌های اشتباه میزنن و زن‌ها همیشه با شک و تردید حرف‌های درست رو میگن.به عبارتی «مردها نسخه بتای خودشونن که هیچ‌وقت آپدیت نمی‌شن.»مشکل اینه که مردها یک‌جور اعتمادبه‌نفس مادرزادی دارن که هیچ ربطی به مهارت واقعی‌شون نداره. یعنی شما بهشون بگی «می‌تونی این صندلی رو درست کنی؟» مطمئن جواب می‌ده: «بابا این که کاری نداره!» سه ساعت بعد شما یه صندلی دارین، سه پیچ اضافه، یه پرز از فرش تو دهنش، و یه بحران فلسفی که «چرا کائنات با من دشمنی دارن؟»حقیقت تلخ اینه:اعتماد به مردها باید مثل سرمایه‌گذاری باشه: همیشه اون‌قدری بذار که اگر همه‌اش دود شد، بتونی بخندی و رد شی.چون مردها آدمای بدی نیستن، فقط یه نسخه‌ی نمایشی از وعده‌های توخالی‌اند که هیچ‌وقت آپگرید کامل نمی‌شن.اعتماد به مردها یه‌جور سرمایه‌گذاری پرریسکه. مثل بیت‌کوین سال ۲۰۱۷، فرقش اینه که بیت‌کوین گاهی بالا می‌ره، ولی مردها معمولاً فقط هزینه‌ی روان‌درمانی رو بالا می‌برن!مردها وقتی می‌گن «خیالت راحت باشه»، دقیقاً همون لحظه‌س که باید بیشتر بترسی. چون مغز مرد یه‌جورایی مثل سیستم‌عامل ویندوزه؛ وقتی می‌گه «Everything is fine»، معمولاً پنج دقیقه بعد صفحه‌ی آبی مرگ میاد.بزرگ‌ترین اشتباه زن‌ها اینه که فکر می‌کنن مردها عمداً خراب می‌کنن. نه! اتفاقاً برعکسه. مردها واقعاً باور دارن که بلدن.یعنی اگه یه مرد بگه «من لوله‌کشی رو درست می‌کنم»، توی ذهنش خودش رو شبیه اون مهندس‌های ژاپنی می‌بینه که با یه پیچ‌گوشتی می‌رن نیروگاه هسته‌ای رو راه می‌اندازن.اما نتیجه؟ بعد از یک ساعت، توی دستش یه آچار مونده و توی آشپزخونه‌تون یه فواره‌ی مجانی.و این وسط، بخش خنده‌دار ماجرا اینه که مردها خودشون بیشتر از همه از نتیجه‌ی کارشون جا می‌خورن.وعده‌های مردانهمردها وقتی قول می‌دن، در واقع دارن آینده‌ی موازی تعریف می‌کنن. این یعنی در یک بُعد موازی واقعاً به قولشون عمل میکنن. اما توی این دنیا؟ هنوز دارن دنبال بهونه میگردن.مردها و عشقواقعیت اینه که مردها توی عشق هم مثل زندگی روزمره‌شونن. یعنی نسخه‌ی بتا:پر از باگ، پر از هنگ، پر از پیغام خطای «Try Again Later».و تویی که باید مدام ری‌استارتشون کنی، امیدوار باشی بالاخره یه روز آپدیت رسمی بدن.اما واقعیت اینه که مردها عاشق نمی‌شن… نه به اون سبک رمانتیک که تو فیلم‌ها دیدی. عاشقی براشون مثل یه نرم‌افزاره که نصبش میکنن تا امتحانش کنن، بعد قراره یا حذفش کنن و یا بلااستفاده رهاش کنن.اون‌ها دنبال چیز ساده‌ای هستن: رابطه‌ی جنسی، لذت فوری، راحتی.وقتی یه مرد میگه «دوستت دارم»، بیشتر یعنی «الان توی دسترس هستی و حالا می‌خوام ازت لذت ببرم»و این یعنی، واقعاً هیچ چیز عمیقی وجود نداره. عاشقی و رمانتیک بودن، چیزی نیست که مردها به طور پیش‌فرض بلد باشن.چرا هنوز اعتماد می‌کنیم؟چون مردها یه ترکیب عجیبی‌ از فاجعه‌ی بالقوه + کمدی زنده هستن. شاید بشه گفت اعتماد به مردها شبیه اینه که سوار ترن هوایی بشی: می‌دونی آخرش جیغ می‌زنی، می‌دونی به سقف می‌خوری، می‌دونی شکمت می‌پیچه…اما باز هم می‌ری.جمع‌بندی نهاییسطح انتظارتونو از یک مرد مثل سطح باتری گوشی‌تون تنظیم کنید: همیشه در حالت «Low Power Mode».نه دچار شوک می‌شین، نه اعصابتون می‌ریزه به هم، و تازه از تماشای سوتی‌هاشون هم لذت می‌برید. زندگی کوتاه‌تر از اونیه که انتظار داشته باشی مردها دقیقاً همون کاری رو بکنن که گفتن. پس به‌جاش بخند، نگاه کن، و بذار دنیا با نسخه‌ی بتای همیشگیِ مردها بگذره.</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 12:24:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنسس‌های فمنیست پلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3-jqgachi9pasf</link>
                <description>ماجرا از اون‌ جایی شروع شد که یکی از روشنفکرهای دیزنی‌لند، فقط با مطالعه‌ی یه جلد کتاب ترجمه شده، از دنیای ما، شایعه انداخته بود که:«دخترا! شنیدین؟ تو دنیای واقعی، زن‌ها حق رای دارن، حق تحصیل دارن، شغل دارن، حتی حق طلاق دارن!..آزادی بیان و حق تصمیم‌گیری دارن و...»و پرنسس‌های دیزنی، هیجان‌زده و شگفت‌زده فریاد زده بودن که: «دنیای واقعی همون‌جاست که سال‌ها دنبالش بودیم. پاشین بریم!»و اینطوری بود که با ساک‌های پر از رویا، اومدن سراغ من.آریل گفت: «تو هم میری سرکار؟ وای چه فاز خفنی! منکه از وقتی شوهر کردم تو کاخ فقط قاشق چنگال جمع میکنم.»گفتم: «دخترا، شماها که با یه آهنگ خوندن یا یه سیب خوردن زندگیتون عوض شده، چرا فکر میکنید زندگی واقعی خفن‌تره؟ ما اینجا سیب بخوریم باید دعا کنیم نیترات نداشته باشه!»بل گفت: «تو قلعه من خیلی وقت اضافه دارم و حوصله‌ام سرمیره. تو خودت نمی‌خوای با شاهزاده‌ات فرار کنی به یه سرزمین دورافتاده؟»گفتم: «عزیزم! ما اگه بخوایم فرار کنیم، شاهزاده‌ام باید مرخصی بگیره، اون‌وقت قسطای عقب افتاده رو کی بریزه؟»السا که ساکت بود، یهو با حرص گفت:« Let it go!»گفتم: «خواهرم، ما اینجا اگه let it go کنیم، یارانه‌مون قطع میشه!»همه با نگاه خسته به من زل زدن و گفتم: «دخترا! پرنسس بودن خیلی خوبه! اینجا با بوسه از خواب بیدار نمی‌شین...اینجا بهت میگن چرا ساعت ۱۰ صبح هنوز خوابی؟»آریل پاشد رفت دم پنجره، سیندرلا دمپایی‌هامو برداشت و کفشاشو دراورد، بل دوباره تو کتاب فرو رفت. منم براشون چایی ریختم و گفتم:«ما شاهزاده نیستیم، ولی چاییمون سلطنتیه!»سیندرلا که از دمپایی‌هام خوشش اومده بود گفت: «شنیدم اینجا می‌تونیم گواهینامه بگیریم!»گفتم: «اگه تونستی بین امتحان آیین‌نامه، پارک دوبل و افسر بداخلاق، جون سالم به در ببری، بعدش تازه باید نگران پیدا کردن جاپارک باشی!»آنا از گوشه صدا زد: «ما تو قلمرومون با سورتمه می‌ریم خرید، اونم پارکینگ مخصوص داره!»گفتم: «ما هم داریم، ولی پارکینگ خصوصیه! ساعتی ۷۵ هزار تومن.»بل گفت: «هزار تومن واحد چیه؟ ما تو سرزمین خودمون با جادوی عشق خرید میکنیم.»گفتم:«ما هم اینجا با جادوی قسط و وام و کارت هدیه بانک رفاه خرید می‌کنیم!»السا گفت: «شنیدم اینجا حق رای دارین. ما هم می‌خوایم تو سرنوشت قلمرو سهیم باشیم!»گفتم: «اول باید بدونی واسه چی رای میدی؟»راپونزل گفت: «میخوایم به یه جادوگر خوب رای بدیم.»بل گفت: «ولی من نمی‌فهمم چرا اسم هیچ جادوگر متخصصی تو لیست نیست؟»گفتم: «چون اینجا هرکی متخصصه یا رفته، یا داره تاکسی اینترنتی میزنه.»سیندرلا گفت: «با این حساب رای دادن آسونه؟»گفتم: «آسونتر از اینکه شاهزاده تو رو با یه کفش پیدا کرد. فقط باید بدونی کیو نمیخوای؟»بل دفترچه کوچیکی دراورد و گفت: « ما تو فرانسه انقلاب کردیم و بعد با مطالعه رای دادیم.»گفتم: «ما هم اینجا با امید رای میدیم. بعد با فراموشی زندگی میکنیم.»آریل پرسید: «پس کِی قراره قصه‌ی خوشبختی شروع بشه؟»گفتم: «وقتی بفهمیم قصه‌ی خوشبختی، با یه رای دادن یا رای ندادن شروع نمیشه!»آنا گفت:«ما شنیدیم اینجا هرکسی میتونه درس بخونه! حتی بعد از ازدواج.»گفتم: «آره...البته اگه شوهرش رضایت بده، بچه‌اش مریض نشه، استادش بهش نظر پیدا نکنه، شهریه بالا نره، اینترنت قطعی نداشته باشه و..»بل گفت: «من عاشق ادبیاتم. تو قصه‌ی من عشق با مطالعه شروع شد!»گفتم: «چه جالب، اینجا هم عشق با مطالعه تموم میشه!»راپونزل گفت: «می‌تونم موهامو باز بذارم تو کلاس؟»گفتم: «می‌تونی ولی اون‌وقت معاون مدرسه با یه قیچی میاد تهدید میکنه که میدم ببرن ناخوناتو بکشن.»راپونزل با نگرانی ناخون‌هاشو نگاه کرد و السا دفترچه‌ی راهنمایی رو باز کرد و گفت: «اینجا نوشته آموزش رایگان برای همه.»زدم زیر خنده:«بله آموزش رایگانه...اما سرویس پولیه، کلاس تقویتی پولیه، کتاب درسی و کمک‌درسی پولیه، حتی پیک نوروزی هم پولیه!»سیندرلا بغض کرد:«من هیچ‌وقت فرصت درس خوندن نداشتم. نامادریم نمی‌ذاشت.»آروم زدم رو شونه‌اش و گفتم: «اینجا هم خیلیا نامادری ندارن ولی باز فرصت تحصیل ندارن، بخاطر فقر و سهمیه و کمبود معلم و فرسودگی سیستم و...»بل بلند شد و گفت: «پس ما چیکار کنیم؟»گفتم: «با وجود همه‌چی یاد گرفتن رو ادامه میدیم.چون یادگرفتن برای ما مقاومت محسوب میشه. مشق شبتون اینه: حق‌تون رو بشناسید و فراموشش نکنید.»آنا یه رزومه‌ی خوشگل که با فونت «fairy tale sans » تایپ شده بود جلو اومد و گفت: «ما تصمیم گرفتیم مستقل بشیم! شغل میخوایم. درآمد. حس مفید بودن!»گفتم: «عالیه! اما اینجا رزومه زیاد لازم نمیشه، هرجا بری باید فرم استخدام پر کنی!»بل گفت: «من کتاب دوستم، دوست دارم کتاب فروش شم!»گفتم: «امیدوارم جز خودت مشتری دیگه‌ای هم داشته باشی.»آریل گفت: «منم میخوام مربی شنا بشم. سابقه کار هم دارم، از تولد تو آب بودم.»گفتم: «اگه تو آزمون مربیگری فدراسیون شنا قبول شی و پارتی داشته باشی، ممکنه بتونی تو استخرهای خصوصی بچه‌ پولدارا دو روز در هفته کار کنی.»سیندرلا گفت: «من مدیر برنامه‌ریزی درباری بودم. با بودجه‌ی صفر یه مهمونی سلطنتی چیدم.»گفتم: «الان تو این کشور با همچین رزومه‌ای نهایتش میشی مسئول تدارکات یه جشن بازنشستگی که بودجه‌اش از جیب خود کارمنداست.»بل بلند شد و گفت: «ولی چرا؟ با اینهمه استعداد و انگیزه باید شغل مناسبی پیدا کنیم.»گفتم: «اینجا استخدام با استعداد و انگیزه انجام نمیشه. با رمل و اسطرلاب انجام میشه. تازه اگه جنسیتت خانوم باشه نصف شانس‌ها از همون اول سانسور میشن.»السا گفت: «تو سرزمین من زن‌ها میتونن حاکم باشن.»گفتم: «اینجا تو مصاحبه‌ی آبدارچی شدن هم باید جواب بدی که چطور با کار خونه و اداره همزمان کنار میای؟ چون شاهزاده‌ها تو کارِ خونه کمک نمیکنن.»همه با ناراحتی به آینده‌ی پر ابهامشون خیره شدن. منم خواستم فضا رو عوض کنم و گفتم: «ولی میتونین پادکست بزنید، اینجا اگه نون نیست، محتوا هست.»آنا گفت:« ما هرکدوم یه عشق شاهانه داشتیم، اما دلمون میخواد ببینیم اینجا عشق چطور پیدا میشه؟»پرسیدم: «چه توقعی از عشق دارید؟»بل جواب داد: «برابری، احترام و آزادی در تصمیم‌گیری.»با لبخند گفتم: «پس فکر نکنم پیداش کنید، اینجا دنبال کسی میگردن که ساده باشه، ساکت باشه...بسازه.»راپونزل با چشم گرد گفت: «یعنی مثل مجسمه؟»گفتم: «نه عزیزم، مثل مادر آقا داماد.»بل یهو گفت: «موضوع حق طلاق در عقدنامه چیه؟»قند مثل هلوی خشک تو گلوم گیر کرد و سرفه کردم و گفتم: «مگه میخواین از حالا به جدایی فکر کنین؟»بل با خونسردی گفت: «نه. ما داریم به برابری حقوق فکر میکنیم، نه جدایی. این دوتا فرق دارن، درست مثل عشق و وابستگی.»راپونزل گفت: «ما اگه شاهزاده رفتار خوبی نداشت، طلسمش میکردیم. اینجا فقط یه حق قانونی میخوایم که اگه یکی ظلم کرد، بشه گفت«خداحافظ». ما حق طلاق رو میگیریم ولی در صورتی ازش استفاده میکنیم که لازم باشه. مثل چتر نجات!»گفتم: «پس نباید با یه خانواده سنتی ازدواج کنید.»آنا پرسید: «سنتی یعنی خانوم هیچ‌وقت نتونه تصمیم بگیره؟»لبخند زدم و گفتم: «ولی حداقل چایی‌هامون خوبه.»راپونزل گفت: «ما هزارتا طلسم شکستیم، یعنی از عهده‌ی مشکلات اینجا برنمیایم؟»گفتم: «اینجا طلسم‌ها رو نمیشکنی. فقط یاد میگیری باهاشون زندگی کنی.»آنا رو به پرنسس‌ها کرد و پرسید: «برگردیم؟ اینجا قلبمون شکست.»گفتم: «شما قلبتون شکست، من کمرم!»</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 10:48:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای هشت پای درون!</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-yqjqrvpz48j9</link>
                <description>معرفی میکنم: آقای هشت‌پای درونم!:سرزنشگر درونچند وقتیه که به حرف‌هاش اهمیت نمیدم برای همین کمی تو قیافه است. البته از وقتی که یادمه همیشه تو قیافه بوده و هیچ‌وقت از من راضی نمیشه.چون همیشه در حال سرزنش کردنه، روانشناس‌ها بهش میگن سرزنشگر درون. اما من اسمش رو گذاشتم آقای هشت‌پا، چون خیلی شبیه اختاپوس تو کارتون باب اسفنجیه!!آقای هشت‌پا از اولش این شکلی نبود. وقتی من کودک بودم، بخاطر خنده‌ی هم‌کلاسی‌ها، نصیحت بزرگترا، توقعات پدر و مادر و… تغییر کرد و این شکلی شد.اگر زیاد بهش فرصت حرف زدن بدم تبدیل به یه اسپاسم ذهنی میشه که به سختی میشه تحملش کرد و به سختی هم میشه از چنگش فرار کرد.بر خلاف کارتون باب اسفنجی که اختاپوس برگرفروشی داره، آقای هشت‌پای درون من کارخونه‌ی تولید انبوه شرم و نقص داره. اون موفقیت‌ها و کارآمدی‌های من رو در ذهنم فیلتر میکنه، تا فقط چیزهایی رو باور کنم که خودش میگه! یارکِشی کردن رو دوست داره و صبح تا شب دنبال نشونه‌ای مبنی بر صحت همه‌ی گفته‌هاش میگرده.آقای هشت‌پای درون باعث میشه ما کمالگرا باشیم. بعضی افراد فکر میکنن این خصلت خوبیه و باعث میشه کیفیت کارمون رو ارتقا بدیم. اما این روند فشار روانی زیادی رو به ما تحمیل میکنه. مثل یه برده سیاه‌پوست که موقع ساخت اهرام مصر شلاقش میزدن و تحقیرش میکردن تا سریع‌تر کار کنه و سنگ‌های سنگین‌تری بلند کنه. در نهایت اون برده‌ها تونستن اهرام مصر با شکوه و عظیم رو بسازن ولی زیر اون‌همه فشار به شدت آسیب دیدن و در نهایت چیزی جز یه فرد تحقیر شده، زیر فشار روانی ازشون باقی نموند.خبر بد اینکه آقای هشت‌پا هیچ وقت قرار نیست ساکت بشه و ما باید راه زندگی مسالمت‌آمیز باهاش رو پیدا کنیم. ترس و خجالتش رو ببینیم و باهاش همدلی کنیم.</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 17:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چی میخندی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@babalengdraz111/%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C-gsr5kecgw99h</link>
                <description>-زمان دانشگاه, یکبار شاد و سرزنده سر کلاس حاضر شدم. استاد خانم بود و من با لبخند به حرف‌هایش گوش میدادم. ناگهان با واکنش عجیبی روبه رو شدم.-به چی میخندی خانم؟...اگر موضوع خنده داری هست بگو ما هم بخندیم!رو کرد به بقیه ی دانشجوها و گفت:_ والاه آخه!...از اول کلاس همینطور یه لبخند مشکوک داره!واکنش استاد به نظر من مسخره بود و لبخند من به نظر او. همان موقع به این فکر میکردم که اگر من, اخمو و عبوس سر کلاس مینشستم, باز هم رفتارم به نظر استاد مشکوک و عجیب بود؟ و اصلا میپرسید: &quot; برای چی اینقدر عبوسی؟...اگر چیز عصبانی کننده‌ای هست بگو با هم عصبانی باشیم!&quot;؟به نظر میاد ناراحت و عصبانی بودن, برای ما پذیرفته‌تر و قابل درک‌تر از شاد بودن است. چون اگر کسی را ببینیم که ساکت و غمگین در خود فرو رفته, او را درک میکنیم. اما اگر کسی دائما لبخند روی لبش باشد, فکر میکنیم دیوانه است.برای کسی که تلاش میکند شاد باشد, جامعه با یادآوری اینکه &quot; به چی میخندی؟&quot; مجوز شادی را از او میگیرد. افسردگی را بدون دلیل می‌پذیریم؛ ولی برای شادی حتما باید دلیلی باشد.بازم خدارو شکر کن که بقیه از تو بدبخت‌ترن!شاید شما هم یکی از کسانی باشید که, زمان ناراحتی از اطرافیان خود, صحبت هایی با این مفهوم شنیده باشید که &quot;خوشحال باش چون افراد زیادی هستند که سختی هایشان از تو بیشتر است!&quot;. حتی اگر از اطرافیان نشنیده باشید؛ از صدا و سیما شنیده اید. در حالت کلی در فرهنگ ما شادی نرمال نیست و دعوت به شادی هم از روش‌های غیر سازنده صورت میگیرد.نمیخواهم سخنرانی انگیزشی انجام دهم!تنها میخواهم شما را با نویسنده و محققی به نام دن‌گیلبرت, آشنا کنم که صرفا با شعارهای زیبا, ما را برای چند لحظه شاد و سرمست نمیکند. بلکه در تحقیقات خود به این پرسش می‌پردازد که &quot; چگونه میتوانیم شاد باشیم و در طولانی مدت شاد زندگی کنیم؟&quot;گام اول در پاسخ به این پرسش تعریف &quot; شادی&quot; است.بسیار پیش میاد که ما شادی در زندگی را با رضایت از زندگی اشتباه میگیریم. و شادی را با اتفاقات بیرونی مرتبط میدانیم. برای همین برای شادی دنبال دلیل میگردیم. چون شادی را به عنوان یک اتفاق درونی نمی‌شناسیم.دن گیلبرت از آزمایش جالبی صحبت میکند و میگوید که در آزمایشی بررسی کردند که اتفاقات بر زندگی ما چه تاثیری دارند؟ نتایج این آزمایش نشان داد که اگر بیش از سه ماه از وقایعی که در زندگیمان اتفاق می افتد گذشته باشد، تاثیری بر زندگی ما ندارد. چرا؟ چون خودمان میتوانیم شادی را تولید کنیم.در واقع در این آزمایش مشخص شد که تفاوتی در میزان شادی افرادِ برنده لاتاری, با افرادی که از کمر به پایین فلج شده‌اند, یک سال بعد از وقوع این اتفاق‌ها وجود ندارد. سازگار کردن ما با اتفاقات شاد یا غم‌انگیز زندگی, یکی از وظایف دستگاه ایمنی روانی بدن ماست”اما متاسفانه ما به تفاوت اثر لحظه ای رویداد با اثر بلند مدت آن, توجه نمیکنیم. و احساس حال را به آینده هم تعمیم می‌دهیم. اکثر ما وقتی گرسنه هستیم، خوراکی‌های بیشتری می‌خریم! چون فکر میکنیم حس گرسنگی در ساعات آینده هم به همین شدت وجود خواهد داشت.گام دوم در این پاسخ, مشخص کردن &quot;لذت گرایی&quot; یا &quot; هدف گرایی&quot; است.دن گیلبرت معتقد است که ما آینده را به درستی تحلیل نمی‌کنیم. مثلا فکر میکنیم خانه بزرگتر یا ماشین بهتر, ما را شادتر خواهند کرد. به خاطر همین خودمان را گرفتار اضافه کاری, قرض و بدهی میکنیم. اما در نهایت ماشین و خانه جدید, برای مدت کوتاهی ما را شاد میکند؛ و سپس عادت به سراغمان می آید.حرف اصلی این است که لازم نیست برای شادمانی, کارهای شگفت انگیز و جدیدی انجام دهیم. بلکه قرار است روش انجام کارها و شیوه فکر کردن خودمان را تغییر دهیم.این مبحث ظرفیت زیادی برای بحث دارد. بخش نظرات در اختیار شماست.</description>
                <category>roya.bagherzadeh</category>
                <author>roya.bagherzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 14:40:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>