<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا باقری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bagheri760</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:55:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/56795/avatar/c1obBR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا باقری</title>
            <link>https://virgool.io/@bagheri760</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نه به کمپین ناکارفرما!</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7-fbvpu9wny4jz</link>
                <description>تا این لحظه چند بار نوشتن این متن را به تعویق انداختم، شاید می ترسیدم از شمشیر آخته ی کلمات و کامنت های کاربران و گاهی ترول ها و در موارد پیش رفته از تیربار اتوماتیک، برای عکس العمل به چنین متنی. حتی اگر می خواهید با تندی چیزی زیرلب بگویید یا اینجا بنویسید باز هم نوشتن این متن از ننوشتن آن بهتر است.اولین بار که با بدگویی از کارفرماها در شبکه های اجتماعی مواجه شدم برایم جالب بود و به نظرم رسید اینکه گروهی به دلیل نان رسان بودن و اشتغال زا بودن تصور می کنند مجاز به انجام هر کاری هستند بسیار ناپسند است و در دراز مدت پیامدهای منفی اش قطعا اول گریبان خودشان را می گیرد. او دارد به کارمند ناراضی حقوق می دهد که نه تنها در بهترین حالِ خودش کار نمی کند بلکه در بدترینش است، خرابکاری می کند، درست تسک ها را انجام نمی دهد و حتی ممکن است به کسب و کار آسیب های جدی بزند. بنابراین دیده شدن، کنترل شدن، مورد نقد قرار گرفتن و تمام اینها موجب تامل و سنجیده عمل کردن می شود.اما امروز، و در این دوران اخیر با پدیده ی دیگری مواجه شده ایم. خراب کردن وجهه کارفرما به بدترین شکل ممکن! پایین آوردن شان انسانی کسی که کارفرماست، نادیده گرفتن سالهای سخت دوام آوردن در بازار پر نوسان و آسیب پذیر ایران، کم ارزش کردن هر کاری که کارفرما می کند تا چرخ های کسب و کار بچرخد و کسانی را به کار مشغول کند! می دانم که ممکن است فکر کنیم او سود می برد اما در بین هزاران کسب و کار شکست خورده و کارخانه ی تعطیل شده و مدیرانی که به زندان افتاده اند و تمام دارایی شان از بین رفته است هرگز کسی را نمیابیم که برای بیچاره شدن کار راه انداخته باشد. یک سوی این تیغ تیز که او گام می زند باخت است و سوی دیگر برد، ریسک و استرسی که کارفرما تحمل می کند و هرگز نمی گوید که دوستان و همکارانش را دلسرد نکند و دشمنانش را شاد نکند برای کسی که حتی یک کسب و کار کوچک را هرگز راه اندازی نکرده است، قابل تصور نیست. قصدم از نوشتن این پاراگراف برتری دادن کارفرما به کارمند نیست، منظورم بیان تفاوتی است که ما کارمندان به آن مشغول نیستیم و فکرش را نمی کنیم.در این شرایط نقدی که به بهبود فضای کسب و کار و استخدام و مدیریت منابع انسانی منجر شود بسیار خوب و راهگشا است اما توهین و تحقیر و مطالبه و مطالبه و همیشه مطالبه (!)، این چه مسیری است که جامعه کاری ایران در آن افتاده است، آنهم به مدد سایت هایی که برای برندینگ و شناخته شدن آن را هموار کرده اند. چرا طلبکار شدیم؟ چگونه ناگهان از همه چیز طلبکار شدیم؟برایم عجیب است، سایت کاریابی که قسمت عمده ی درآمدش از جیب کارفرماست کمپین ناکارفرما راه انداخته و سوال و مطالبه ایجاد می کند، بدون اینکه انرژی و وقتی برای بهبود کرده باشد،  آیا کمپین ناکارمند هم راه می اندازد؟و البته کارفرما آنقدر مشغله دارد و آنقدر تلخی دیده که هیچ عکس العملی نشان نمی دهد، کارفرمایی که برای آموختن ساده ترین مسائل ارتباطی و زندگی جمعی باید هزینه پرداخت کند و زمان صرف کند، این تلخی را نیز می پذیرد و سعی می کند برای اینکه کار راه بیوفتند و چرخ کسب و کار بچرخد منعطف شود.به خاطر داشته باشیم برای هر شرکت و سازمانی که کار می کنیم، ما همان کارفرماییم، در واحد تولید و توسعه، محصولی می سازیم که مشتری را ناراضی یا خوشحال می کند،‌ در واحد پاسخگویی به مشتریان همین طور،‌در واحد مالی، حساب و کتاب کارمندان و تامین کنندگان و مشتریانی را رسیدگی می کنیم که می تواند کارفرما را خوش حساب یا بد حساب کند، در واحد منابع انسانی به نمایندگی از کارفرما تماس می گیریم، دعوت به مصاحبه می کنیم، در جلسه مصاحبه گفتگو می کنیم و تبدیل می شویم به کارفرمایی خوب برای انتخاب شدن توسط یک کارمند دیگر.... توسط یک نفر دیگر مثل خودمان. ما کارمندان همان کارفرماییم.با آرزوی ایرانی سربلند</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 18:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارخانه کارفرما سازی!</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-uhegkrqrjwqi</link>
                <description>کارخانه کارفرما سازیآیا ما چیزی به اسم کارخانه ی کارفرما سازی داریم؟ بعضی از این نق زدن ها و در موارد حادتر بی ادبی های مجازی را که می خواندم ناگهان به ذهنم رسید که چرا عده ای فکر می کنند در دنیا چیزی به اسم کارخانه ی کارفرما سازی وجود دارد که در خط تولید عجیب و غریبش، به صورت مرتب کارفرماهایی هولناک تولید می کند که آمده اند تا از هر ثانیه ی زندگی سایرین استفاده کنند  و آزار و اذیت برسانند. صرفا همین. رساندن آزار و اذیت و البته کسب سودهای سرشار و رساندن قطره ی مازاد آن، به عنوان درآمد به جیب کارکنان. گروهی از آدم ها طوری از این هیولای موهومی یا همان کارفرما صحبت می کنند که انگار این جماعت در سیاره ی دیگری تولید و به زمین فرستاده شده اند. برای روشن شدن قضیه می خواهم یک مثال بزنم.در یکی از همین موج های اعتراضی و مسموم که به تازگی راه افتاده و متاسفم که برخی کاریابی ها هم به مسمومیت فضا در آن دامن می زنند، چیزی خواندم. یک نفر با حالتی بسیار طلبکارانه ذکر کرده بود که از شرکتی ساعت 3 بعد از ظهر به او زنگ زده اند. دقت کنید ساعت 3! و این دوست گرامی را از خواب بعد از ظهر بیدار کرده بودند.میخواهم در همین قسمت اعتراض بمانم. فرض کنید هر یک از شما با هر تخصصی، در روزگاری با مسئولیت استخدام یک نفر مواجه می شوید. اگر در یک کسب و کار کوچک کار کنید که برای تامین هزینه های قلم و کاغذش هم باید تلاش کند و هیچ &quot;بودجه&quot; ای وجود ندارد و همه چیز به فروش محصولات و خدماتش وابسته است، در این شرکت ها احتمال اینکه هر یک از کارشناسان یا کارشناسان ارشد با موضوع استخدام مواجه شوند بسیار است. در این کسب و کارها که از صبح تا شب همه در حال دویدن اند، آیا موضوع خواب بعد از ظهر مطرح است تا کسی مراعاتش را کند؟ از سویی اگر شما ساعت ده صبح را انتخاب کنید ممکن است آن بزرگوار هنوز از خواب صبح بیدار نشده باشد، دوازده ظهر زنگ بزنید در حال طبخ ناهار باشد و ساعت یک و نیم ظهر در حال میل کردن ناهارش و ساعت پنج عصر در حال پیاده روی عصرگاهی و .... می بینید، در حالی که کارخانه کارفرما سازی کارفرمایی تولید کرده که همه ساعات روز کار می کنند و البته دیگران را مجبور می کنند کار کنند تا آخر ماه حقوق بگیرند... و البته تجربه کسب کنند و چیزهایی بیاموزند و شخصیت شان شکل بگیرد و عرصه بروز استعدادهایی از آنها فراهم شود که در رختخواب یا پای تلوزیون و ماهواره یا کافه ها و پاساژ ها و باشگاه های ورزشی امکان کشف و بروزشان نبود. بله ... کارفرمایی تولیدی چنین کسی است که دیگران را اینطور بی شرمانه (!) مجبور به فعالیت می کند.می خواهم برگردم به آن اعتراض، در ادامه بعد از مکث روی ساعت نامناسب تماس، فرد شاکی ذکر کرده بود که تماس گیرنده خودش را معرفی نکرده است. باور کنید در کارخانه ی کارفرما سازی کسی ننشسته است تا تنظیمات افراد را روی &quot;خودت را معرفی نکن&quot; بگذارد. فرض کنید یکی از شما در همان موقعیت خیالی که مامور به رسیدگی یک مورد استخدامی هستید تلفن را برمی دارید و زنگ می زنید به صاحب یک رزومه. اگر خودتان را معرفی کنید این را جایی آموخته اید، شاید در همان شرکت، در خانواده، و اگر این کار را نکنید ضعف ارتباطی شماست. به همین راحتی شمایی که یک روز در خیل عظیم دیگران بودید یکهو کافرما شدید و می توانید در این وانفسای نق زدن ها و اعتراض های بی دلیل و با دلیل و منطقی، مورد هجمه قرار بگیرید، چون خودتان را پس از تماس معرفی نکرده اید. به همین سادگی.باور کنیم که کارخانه ی کارفرما سازی وجود ندارد. کسی که در فرآیند استخدام و پس از آن با شما در ارتباط است انسانی است مثل شما. به زودی ممکن است جای او قرار بگیرید. اگر ما در روابط اجتماعی، در اعتماد، احترام، محبت و سایر فضیلت های اخلاقی بهترین نیستیم علتش این نیست که کارفرماییم. علتش این است که پیش از این هم چنین نقص های ارتباطی را داشته ایم. چطور در هر جایگاهی به راحتی به خودمان اجازه می دهیم حمله کنیم، بی احترامی کنیم و طلبکارانه حرف بزنیم.همان دوست عزیزی که آن مطلب را نوشته بود اگر روزی مسئول استخدام یک هموطنش بشود آیا می توانیم انتظار داشته باشیم فهیم و متعادل برخورد کند؟ از دید من هرگز! چون محور عالم هستی خودش است و این یعنی خشت نامیزان برای دیوار روابط اجتماعی که تا ثریا کج می رود. آیا آموزش پذیر هست تا با تذکر همکاران یا مدیرانش تعاملاتش را بهبود ببخشد... نمی دانم و البته امیدوارم ...پ.ن: من هم کارمندم اما دست روزگار باعث شده است در جایگاه استخدام کننده قرار بگیرم، نه فقط برای مدیران عزیز خودم بلکه برای صاحبین کسب و کارهای دیگر، در هر مصاحبه و تماس چیزی نو می آموزم و همیشه امیدوارم به طرف مقابل هم دست کم یک نکته ی آموزنده برسد. این تجربه باعث شده است تا مطمئن باشم کارخانه ی کارفرما سازی وجود ندارد و به اندازه یک گوشه ی کوچک از گرفتاری و سختی و فشار وارد بر مدیران و کارآفرینان را بشنوم.</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 10:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات نسبتا واقعی از اتاق مصاحبه</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-cfv5hlu2jjmt</link>
                <description>فکر می کردم مصاحبه شونده حداکثر 25 ساله باشد. معرف از سن و سال و تخصص کسی که داشتم برای مصاحبه اش می رفتم چیزی نگفته بود. حتی رزومه هم نداشتم. زیاد پیش نمی آید ولی گاهی اینطور می شود که دوست یا همکاری می خواهد با یک نفر که جویای کار است مصاحبه کنیم، شاید سالی چند بار بیشتر در کاران از این مصاحبه ها پیش نیاید.وارد اتاق که شدم مردی حدود پنجاه و پنج ساله نشسته بود. بسیار محترم و موقر. فرم همکاری پر شده و خودکار کنارش را جوری گذاشته بود که به سمت صندلی مقابل باشد. چند دقیقه فرم را خواندم و بسیار متعجب شدم که فردی به آن موفقی برای تولید محتوا و آنهم کارآموزی آمده است مصاحبه. اصلا با همین عنوان هم معرفی شده بود. کمی از محتوای آنلاین حرف زدیم، عوض شدن ذائقه ی مردم، تغییر مدیای مطالعه، ارزشمند شدن چیزی مثل سئو که ربطی به قلم روان و قدرت کلمات و ایجاز نویسنده و ... ندارد و تکنیک است و تسلط به کلماتی که مردم گوگل می کنند و چیزهایی از این دست. از سئو زیاد نمی دانست و برایش جالب شد. من نمی خواستم بگردم و خیلی سریع، میز و صندلی یک کارآموز تولید محتوا را به او پیشنهاد بدهم. می دانستم در تیم های استارت آپی یا شرکت هایی که برای این شغل استخدام می کنند، کنار آمدن با یک آدم پخته و جا افتاده چقدر مساله است و از سویی این محیط ها و شیوه کارش برای خود او می تواند چقدر چالش داشته باشد، آنهم به صورت کارآموز و اینها را شفاف و تا آنجا که می دانستم برایش توضیح دادم.بعد اما، رفتم سراغ اصل سوال: شما با این سابقه ی درخشان در پروژه های ملی عمرانی چرا به سراغ تولید محتوا آمدید؟ اولش فقط طفره رفت، از علایقش گفت، چند مدخل در ویکی پدیا نشانم داد که نوشته. ولی اینها هیچ کدام جواب سوال نبودند. بیشتر با هم گپ زدیم. آخرش گفت. &quot;می خواهم مهاجرت کنم، به خاطر فرزندم، نمی خواهم تنها برود یک کشور دیگر، نمی خواهم بروم آنجا و کارگر رستوران بشوم، می بینم که دوستانم با سوابق درخشان تر از من آن طرف دارند چه کارهایی می کنند! نمی خواهم به آن روز بیوفتم... شنیده ام تولید محتوا را می شود از راه دور انجام داد، اینترنتی است ...یکی سال می خواهم این کار را اینجا انجام بدهد و وقتی مسلط شدم، برویم...&quot; یکه خوردم و پرسیدم: فرزند شما واقعا می خواهد مهاجرت کند؟ گفت &quot;نه... ولی ما می خواهیم او برود.&quot; ماجرای عجیبی بود. انگار با چیزی مواجه شده بودیم که او از فکر کردن مستقیم به آن پرهیز کرده بود. قرار شد برود و بیشتر در مورد این شغل بررسی کند و اگر واقعا تصمیم جدی داشت بگوید و من هم اگر محل مناسبی مطابق با شرایط او پیدا کردم خبر بدهم.</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Sat, 24 Oct 2020 11:00:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت عالی به خیر</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wtzybqbptlae</link>
                <description>دلم می خواهد این شروع را یک جایی بنویسم. روزی که از جلسه با گروه کهکشان بیرون آمدم یک پیام نوشتم که ارسال کنم اما ارسال نکردم. ده بار خواندمش و به نظرم رسید نه... مناسب نیست. در پیام هایم آرشیوش کردم. امروز یادم افتاد. دنبالش گشتم. نوشته ام «سلام، وقت عالی به خیر»اصلا عادت دارم بعد از سلام می نویسم وقت عالی به خیر. و همیشه با همین اشتباه که «به خیر» را جدا می نویسم، شاید هم درست باشد. نمی دانم. و بعد نوشته ام «من به کاران همان روز که از کهکشان بیرون آمدم فکر کردم. سایت های کاریابی را هم همان روز گوشه ای نشستم و دیدم.»یادم است آن گوشه کافه ای بود پایین یوسف آباد. روزهای عجیبی بود. یادم است وقتی قهوه می خوردم داشتم تلخی را قورت می دادم که از درونم به مراتب شیرین تر بود. زندگی بالا پایین هایش بی هواست.ادامه داده ام: «این کار جدی است. بزرگ است. زحمت حسابی می خواهد. تحلیل، تفکر، خلاقیت. همه به موقع و به اندازه و به جا. اینها را می خواهد و برای همین عاشق این کار شدم که همیشه برایم جای حرف داشت. «کار». اصلا آخرین نوشته ام که انتخاب شد در بین نوشته های جمعی نویسنده و جایزه ای هم گرفتم موضوعش کار بود.»من هیچوقت خودم را نویسنده نمی دانم. بلاگر اما هستم. سال هاست که می نویسم و گاهی کسانی آن را می خوانند و قرعه ی امید بخشی به نامم می افتد. همان ماه از آن قرعه ها به نامم افتاده بود از نوشته ای با مضمونی همین حوالی، حوالی مساله ی کار کردن.پایان پیامم را اینطور بسته ام: «فقط تقویم را که دیدم و کارهایم را سر دستی که نگاهی انداختم ۱۵ مهر می توانم در خدمتتان باشم. اگر بفرمایید موافق هستید شنبه ۱۵ مهر در خدمت باشم»بیست شهریور ۹۶ این پیام را نوشته ام. آن لحظه فکر کردم نباید اینطور با یک سرمایه گذار حرف زد. شاید فکر کردم بهتر است جدی تر چیزی بگویم و نظر موافقم را اعلام کنم. متن جدی تری نوشتم و ارسال کردم و اتفاقا امروز برگشتم و آن متن را هم خواندم. و به همین هوا آٰرشیو صحبت هایم را تا ابتدا رفتم. چقدر حرف زده ایم. تصمیم گرفته ایم. اشتباه کرده ام. تایید شده ام. راهنمایی ام کرده اند. اینهمه سوال و جواب و تصویر و گزارش و رهنمود و .... اینها را که نگاه می کنم یک عمر است حتی اگر کوتاه است اما عمر کاران است. عمر همه ی ما که در کاران کار کردیم و دل همه مان به موفقیت اش گرم است.دیروز که اولین نشست خبری کاران برگزار شد یک نیم بیت دائم در ذهنم تکرار شد: «که یمن همت او کارهای بسته بگشاید»... دلم می خواست این شروع را یک جایی بنویسم و دلم می خواهد همه مان اگر کاری می کنیم به یمن همت مان کارهای بسته را گشایشی باشد ... همه ی ما ایرانیان. همه ی ما که با امید زنده ایم.کاران</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 14:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزهای تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-wynczyssvcby</link>
                <description>بچه ها می ترسند از اینکه اینترنت دیگر وصل نشود. مرتب به بدترین حالت فکر می کنند. به اینکه شبیه کره شمالی بشویم. همه چیز ثبت نامی باشد، کنترل شویم، مجبور به پاسخ دادن باشیم. قطع شود، از بین برود، نباشد، خاطره شود. وحشت خاطره شدن لینکدین و اسکایپ و استک آور فلو و گوگل دارد همه مان را اذیت می کند. حالشان خوب نیست. نگران آینده اند. نگران زندگی شان، شغل شان، روابط شان، دوستی هایشان، حتی این آخری را درست نفهمیده ایم که چقدر بر بستر آنلاین شکل گرفته و دوام داشته است.می گویم بدترین سناریوها را تصور نکنید. بگذارید اتفاق ها رخ بدهند، بعد برایشان سوگواری کنیم. حریف دلشوره شان نمی شود. حریف دلشوره خودم هم نشده ام...کل کارمان در کاران به اینترنت مرتبط است. مارکت مان روی اینترنت ست. ابزار تبلیغات مان آنلاین است. آدم ها را باید از سوشال نتورک هایی پیدا کنیم که خارجی است. ابزارهای آنالیز رفتار کاربر خارجی است. گزارش سازها خارجی است. گزارش گیرها خارجی است. تسک منجرها خارجی است. ابزارهای توسعه محصول خارجی است. برای رفع مشکلات باید به سایت های بین المللی دسترسی داشته باشیم. جستجو ها در جامعه ی بین المللی است.کامیونیتی ری اکت، جاوااسکریپت، دات نت، اس کیو ال، دیتاآنالیست، دیجیتال مارکتینگ، خیلی وقت است از قید مرزهای زمینی رها شده اند. زبان مشترک همه شان انگلیسی است. وبسایت ها در دسترس همه است. حتی جاهایی که ما را به خاطر اتصال از ایران راه نمی دهند را دور می زنیم، خودمان را از یک کشور دیگر جا می زنیم و به منابع اطلاعات دسترسی پیدا می کنیم. انگار عادت کرده ام. اول ها دلم می شکست، غم این کنار گذاشته شدن را می خوردم اما حالا دیگر کنار آمده ایم. به روی خودمان نمی آوریم. قید هر چیز پولی را می زنیم، تریال ورژن ها، مینیمم محصول که رایگان است، هر چیزی که نمی شود را نمی خواهیم. مثل کودکی که می داند ویترین این مغازه ها برای او نیست، برای از ما بهتران است، و دارد همه ی کودکی اش را به خیال روزی می گذارند که حساب بشود.تحت هر شرایطی می خواهیم پیدا کنیم، بخوانیم، یاد بگیریم و بسازیم و چقدر راه مانده... جامعه ی تولید محصولات ایران خیلی جوان است، تازه کار است و این چند روز بی اینترنتی نشانم داد که حتی پلت فرم هایی مثل آپارات با گوگل قابل استفاده ترند تا با ابزار جستجوی خودش. چقدر ناکارآمد، چقدر بدترین... حتی اگر قرار است درهای دنیا را به روی کشور ببندند، زود است. چیزی نساخته ایم که کارمان راه بیوفتد. اصلا چرا باید به این بدترین گزینه فکر کنم...حالا متن بالا را یکبار دیگر خواندم و دیدم که چه قدر خنده دار است که اینهمه اصطلاح از یک زبان دیگر را با حروف فارسی نوشته ام. هرچند از دید من اشکالی ندارد اما حتما معنایی دارد.پ.ن: وقتی کاران را لینک می کردم در متن، یوتی ام سورس گذاشتم. برای روزی که آنالایتیکس باز بشود و ببینم ورودی آورده است یا نه ... </description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 11:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Good luck bro!</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/good-luck-bro-hbv4iltwfrwl</link>
                <description>به رفتن آدم ها فکر نمی کنم. به خداحافظی. به تمام شدن. همیشه و همه جا این برایم از تلخ ترین اتفاق هاست.امروز یکی از هم تیمی های کاران می رود. این چند هفته اصلا فکر نکردم به قضیه. به همین سادگی. من از آن آدم هایی هستم که برای مساله هایی که غم دارند همیشه فردا را انتخاب می کنم. به خودم می گویم فردا درباره اش فکر خواهم کرد. آنقدر امروز و فردا می کنم تا آن غم یکهو با همه ی دست و پایی که در روزهایی گذشته در آورده، ناگهان و در یک لحظه مرا در بر می گیرد. آن غم از آن هایی است که حرف نمی زند و نمی زند ولی وقتی شروع کرد، هرچه بود و نبود را می خواهد بگوید. هیچ هم متوجه نیست که چقدر کار دارم. فردا باید گزارش سه ماهه بدهم و برنامه ی فردا را نهایی کنم. تا من بخواهم اینها را بگویم می گوید: گوش کن! ده دقیقه هم تو گوش کن! راست می گوید...بگذریم. اصلا این «بگذریم» نوشتن هم بخشی از ماجرا است.همیشه وقتی کسی را استخدام می کنم برق خوشی در چشمم است که نمی دانم دیگران می بینند یا نه. آن آدم می تواند خیلی خوب باشد یا خیلی هم خوب نباشد. اول ها همه ی کارهای آن تازه وارد را با دقت نگاه می کنم. بعد اما به هم عادت می کنیم. روزهایی همدیگر را به راستی ناراحت می کنیم. داد هم را در می آوریم. با هم بحث می کنیم. از این مدل هایی که چت می کنند حتی. مثلا در slack یا business skype. می توانیم با هم بخندیم، برای هم جشن بگیریم، عکس یادگاری بیاندازیم، غصه ی مشکلات هم را بخوریم، نگران هم بشویم، برای هم خاطره بگویم، همدیگر را مسخره کنیم، بهم اعتماد به نفس بدهیم یا غرور هم را له کنیم. و حتی بی خیال هم بشویم.این ها بروز احساساتی است که بخش خیلی بزرگی از آن را به روی هم یا حتی به روی خودمان هم نمی آوریم. تا آنکه تمام می شود. آن آدم می شود خاطره ای برای اینکه اگر یک روز جمع شدیم بگویم فلانی هم چنین بود و چنان. یا اگر جایی کسی شبیه آن آدمِ رفته، دیدیم دلمان یکهو تنگ بشود. خیلی تنگ بشود...آدم ها وقتی کار می کنند فقط کار نمی کنند. بخشی از همدیگر را می سازند... بخشی از هستی هم دیگر.برای فرانت اند دولوپر کاران خوشحالم، برای روزهایی که بود و برای اینکه خوش آتیه است.</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 15:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم یک روز فریلنسر بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-m6qxsfaktp8s</link>
                <description>من دولوپر بودم. از اینها که کار پروژه ای می کنند. وقتی می گفتم برنامه نویس هستم می پرسیدند برنامه ریزی؟ برای درس خواندن؟ برای برنامه تلوزیونی؟ حتی یکبار یک نفر پرسید یعنی حسابداری؟! اینها برای سال هشتاد و یک و دو است. من از آن آدم های داس و ان سی هستم. short cut هایی که استفاده می کنم، هم مربوط به همان دوران است و خوشبختانه ویندوز آنها را پشتیبانی می کند.الان اسم آن مدل کار کردن ما، که در خانه بود و از هفت صبح شروع می کردیم تا دوازده شب، فریلنسر نبود. و واقعا برای توضیحش باید کلی توضیح می دادیم. هر چند فکر می کنم فریلنسرها همین الان هم برای توضیح ماجرا به یک آدم غیر فنی احتمالا باید کلی دردسر بکشند.چند سال همان طور به قول خودمان پروژه ای کار کردم ‌و بعد از یک وقتی، رسما برنامه نویس شدم. یعنی با همین شغل استخدامم کردند. فکر می کردم تنهایی چیزهای کمی یاد می گیرم و احتمال دارد همیشه از بقیه عقب باشم. یک وقت هایی هم پروژه ای در کار نبود و این هم ماجرایی بود برای خودش.حالا هر وقت با فریلنسرها مصاحبه می کنم ماجرا بیش از مساله های فنی، رفتاری است. نه فقط تجربه ی خودم بعد از شروع کار تمام وقت، که سه ماه با خودم کلنجار می رفتم، که «تو اسیر نیستی، زندانی نیستی... این یک روش زندگی ست...تحمل کن...عادت می کنی...»، فارغ از همه ی آن حدیث نفس ها تجربه های مصاحبه و همکاری با دوستان فریلنسر اغلب چالش های ارتباطی و کار تیمی داشته است. می دانم که تخصص های خوبی دارند و یک نفری می توانند کارها را جمع کنند. اما همیشه این نگرانی وجود دارد که این آدم ها تحت فشار شرایط را تحمل می کنند، با تیم کنار می آیند، با ساعت کار کردن بقیه هماهنگ می شوند ... یا نه.حتی یکبار که فردی با هفت هشت سال تجربه ی فری لنسری همکاری کردیم، دست آخر گفت یک اتاق کوچک و دربسته بدهید به من و پروژه ام‌ را درست تعریف کنید! فکر می کنم‌ این واقعا بدشانسی ناجوری بود که پیش آمد اما همین قضایا، اوضاع را برای استخدام فریلنسرها سخت تر کرده است. البته اگر مایل به استخدام شدن باشند.من عضوی از تیم کاران هستم که در حوزه کار و استخدام فعالیت می کنیم و چقدر چالش های این حوزه زیاد است!</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 17:54:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات نسبتا واقعی از اتاق مصاحبه، دود تند کلمات!</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-q46llyqkcir2</link>
                <description>در ستون ملاحظات نوشته ام: «بسیار نامناسب، در همکاری حاشیه ساز، توانمندی حرفه ای پایین و اصرار به مدیر بودن، وارد مسائل خصوصی مصاحبه کننده شد».وارد اتاق مصاحبه که شد بوی سیگار زد توی صورتم. انگار آخرین نخ را درست پشت در اتاق خاموش کرده بود.پرسیدم سیگار؟ گفت روزی یک پاکت. همیشه در طول مصاحبه از عبارات و اظهار نظر ها و دایره کلمه ها و تقسیم توجه مصاحبه شونده احساس می کنم این شخص احتمالا فردی است که حاشیه می سازد. و درست همین جا می پرسم &quot;نظرتون درباره ی حواشی کار چیه؟&quot; اینجاست که طرف شروع می کند به اداره کردن جلسه و می تواند نیم ساعت درباره ی آدم های حاشیه ساز و حواشی که پیش آمده حرف بزند. البته به ادامه ی صحبت های من هم ربط دارد. همین گفتگو یعنی تیر خلاص مصاحبه.... آدم هایی که حاشیه ندارند اصلا تجربه اش هم نمی کنند و داستانی ندارند که برایم تعریف کنند. خاطرات نسبتا واقعی از اتاق مصاحبهبه عنوان اولین تجربه ای که در آن مصاحبه شونده از وضعیت تاهل و سن و سال و نظرم درباره ی ازدواج سوال کرد، معنایش این بود که به راستی با آدم متفاوتی مصاحبه کرده ام. در واقع اصلا متوجه نبود که جلسه مصاحبه استخدامی آمده است. البته من هم می گذارم آدم ها خودشان را نشان بدهند. شاید هم باید یک جایی فضا را بسته تر نگه داشت.از یک روزی به بعد با خودم قرار گذاشتم تحملم را بالا ببرم. در واقع جلسه ی مصاحبه جایی است که آدم ها تحت فشار سوال و جواب ها، و نمایان شدن توانایی ها و ناتوانی هایشان هستند و مصاحبه کننده تا جاییکه می تواند باید این را درک کند و به همین دلیل هم همیشه سعی می کنم مصاحبه را خوب تمام کنم. ولی در تمام این سالها اولین بار بود که یک نفر به طور کلی اشتباه گرفته بود. آنقدر که با ادبیات سطح پایین اش و حرف های نامربوط در واقع تجربه ی جدیدی از مصاحبه را به من نشان داد که فراموش نکنم.من عضوی از تیم کاران هستم که هر چه بیشتر تجربه می کنیم، دنیای نادانسته هایمان بزرگتر می شود...</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 17:50:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات نسبتا واقعی از اتاق مصاحبه - پیر برنامه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-ubv6d0w33zkq</link>
                <description>تا به حال چند بار پیش آمده است که برای مصاحبه با کسی قرار گذاشته شده ام و وقتی به اتاق مصاحبه رفته ام فردی آمده بوده که چند سال از من بزرگتر بوده است. اولین بار که این اتفاق افتاد برای شغل برنامه نویسی بود. یک برنامه نویس حرفه ای هم همراهم آمد برای سوال های فنی. البته اینکه در جلسه مصاحبه حتما بیش از یک نفر حضور داشته باشد از چندین جنبه مزیت است اما می تواند برای مصاحبه شونده آزاردهنده شود، که بعدها درباره اش خواهم نوشت.نمی دانم اصلا چطور شده بود که سال تولد را دقت نکرده بودیم و قرار تنظیم شده بود. شاید اگر می دانستیم که باید با فردی که بیست سال از مسن ترین فرد تیم ما بزرگتر است، مصاحبه کنیم، قرار را کنسل می کردیم. البته هنوز نمی دانم چقدر این کار درست یا نه. شروع همکاری با فردی که از میانگین سنی تیم مثلا، ده پانزده سال بزرگتر باشد.... حوزه ی برنامه نویسی با وجود نوآور بودن و جوان بودنش پیشکسوت هایی دارد که ممکن است به هر دلیلی بخواهند محل کارشان را تغییر بدهند و در چنین شرایطی واقعا باید چه کرد.خلاصه همکارم که یکی از آن برنامه نویس های متواضع و ماخوذ به حیا بود، از همان ابتدای مصاحبه دائم عذر خواهی می کرد و سعی می کرد که خدای نکرده سوالاتش شکل ناخوشایندی نداشته باشد. مصاحبه شونده هم شروع کرد به تعریف کردن از خاطراتش با اولین سیستم ها و زبان های برنامه نویسی که هم شیرین بود و هم غم انگیز. این ماجرایی بود که یک روز برای ما هم تکرار می شد و نمی دانستیم آینده برایمان چه نقشه ای دارد. آن جلسه به نتیجه ی مثبتی برای مصاحبه شونده نرسید و هنوز برایم مساله است، که خصوصا برای استخدام برنامه نویس، سن و سال چقدر ملاک است؟ شاید اگر مساله فقط تیم خودمان باشد بگوییم ما لازم است یکدستی و توازن آن را حفظ کنیم ولی اگر همه ی تیم ها بخواهند این طور فکر کنند چه خواهد شد؟ راستش در بین همه عکس های یادگاری که تیم های مختلف این روزها در شبکه های اجتماعی منتشر می کنند، من هنوز اختلاف سنی که به چشم بیاید ندیده ام. همه جوان هستند و پر شور، پس تکلیف قدیمی های این شغل چه می شود...من عضوی از تیم کاران هستم که در حوزه ی کار و استخدام فعالیت می کنند و  این روزها کلی سوال و مساله و ماجرا را تجربه میکنیم.</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 12:38:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات نسبتا واقعی از اتاق مصاحبه - از اولین برنامه نویس ها</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7-opku96q6bvsv</link>
                <description>چند سال پیش، وقتی یک نفر با سر و وضع کاملا نامرتب وارد شرکت شد، ساعتم را نگاه کردم و دیدم به موقع رسیده. همان فردی بود که برای استخدام برنامه نویس، دعوتش کرده بودیم به مصاحبه. من زیرچشمی نگاهش کردم و مشغول کارم شدم، همان چند سال پیش.خودکاری که منشی برای پر کردن فرم داده بود روان نبود. خودش رفت سر میز منشی و شروع کرد به گشتن دنبال خودکار روان. دکمه های یقه ی تی شرت اتو نکشیده اش باز بود. بوی یک ادکلن چند روز مانده می داد. موهایش بهم ریخته بود. عینک داشت.خاطرات نسبتا واقعی از اتاق مصاحبه - از اولین برنامه نویس هافرم را که پر کرد صدایم کردند. در اتاق مصاحبه خیلی ناجور نشست و سعی می کرد توی چشمم نگاه نکند. سوالات را صادقانه جواب داد، هرچه را کار نکرده بود خیلی رک گفت اصلا بلد نیستم، این یعنی خالی بند نبود. تقریبا پنجاه درصد مطالبی که من می خواستیم را بلد بود.  بقیه را اصلا نشنیده بود یا کم کار کرده بود.حقوق درخواستی اش آن سال پانصد هزار تومان بود، آن روزها این عدد نه بالا بود و نه پایین. جوان، بیکار، تحصیل کرده اما می دانستم هرگز توی کَتَم نمی رود که همکارم باشد. با این حال مثلا خواستم به وظیفه ام عمل کنم و آزمون عملی گرفتم، چه کار اشتباهی! پنجاه دقیقه کد زد، کد هایش جواب داد، سرچ هم نکرد. خودش از اینکه بی دردسر به هر سه سوال عملی جواب داده بود، راضی بود. وقتی داشت می رفت نگاهی کرد که یعنی یک حرفی بزن، نتیجه؟ عین یک مصاحبه کننده ی کسل، لبخند زورکی زدم و گفتم: &quot;باهاتون تماس می گیریم.&quot;این متنی است که جرح و تعدیلش کرده ام. این که بعد از هفت هشت سال، یادم باشد بوی ادکلن یک نفر مانده بود یا نه، بعید است. راستش در فایل یادداشت هایم کلمه ی مصاحبه را جستجو کردم و خوردم به یک خاطره ی خیلی قدیمی. آن وقت ها با تجربه ی کم و مشورت با مدیرم که هم سن و سال خودم بود به این روش رسیده بودیم. حالا از خودم می پرسم چرا آزمون عملی گرفتم. اصلا به فکرم هم خطور نکرده بود که بخشی از فرآیند مصاحبه را می شود کنار گذاشت. عین یک ماشین کوک شده لازم نیست همه ی مراحل را تا ته برویم. وقتی به این نتیجه می رسیم که کار تمام است، تمام است. کاش آنوقت می فهمیدم که باید این را به مصاحبه شونده هم بگویم.احتمالا همیشه آخر یادداشت هایم در ویرگول خواهم نوشت، که من یکی هستم از کارانی ها. بچه های کاران از استخدام یک برنامه نویس و حرف های مرتبط با آن مطلب خوبی نوشته اند. اگر دوست داشتید بخوانید.</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2019 16:57:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات نسبتا واقعی از اتاق مصاحبه</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheri760/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-oruf1fltd96f</link>
                <description>می خواهم خاطرات اتاق مصاحبه را بنویسم. مصاحبه شغلی. خیلی باید مراقب باشم که به کسی بر نخورد. آدم هایی که مصاحبه می آیند می توانند یکی از خواننده های این نوشته ها باشند. بروم سراغ کدام صحبت هایی که کسی متوجه اش نشود. کسی پیدایم نکند. کسی این حرفها را نشنود. بماند...خاطرات اتاق مصاحبه، نسبتا واقعی هستند. می گویم نسبتا، چون فقط من دارم از تصویر و صدا و احساسی که در ذهنم مانده حرف می زنم. دارم حرف می زنم یعنی واقعیت را دچار کلمات خودم می کنم. آنچه رخ داده دچار من می شود. واقعیت چیز دیگری است.تا امروز مصاحبه ها برایم کمترین خاطره ها را می ساختند. برای همین یادم نمی آید اولین مصاحبه ام را با چه کسی برگزار کردم. حتی یادم نیست اولین باری که مصاحبه ی استخدامی رفتم کی بود و کجا بود. حالا تصمیم گرفتم مصاحبه ها برایم خاطره سازی کند.خاطرات نسبتا واقعی از اتاق مصاحبهوقتی قرار است از مصاحبه استخدامی بنویسی باید از رزومه ای که ارسال شده یا حتی نحوه ی ارسال شدن رزومه، اسم فایل رزومه، طرح و رنگش هم بنویسی. باید جریان قرار مصاحبه گذاشتن را هم بنویسی. باید از پر کردن فرم استخدامی هم بنویسی و تازه می رسی به اتاق مصاحبه.اتاق مصاحبه... من اغلب فکر می کنم چندان مهم نیست. روزهایی که چند تا مصاحبه دارم حتی ممکن است اگر اتاق جلسات در اختیارم نباشد یک گوشه ای را انتخاب کنم برای حرف زدن با مهمان. مهمان همان کارجو، کاندیدا و یا مصاحبه شونده است.یکبار حتی برای یک شغل خاصی با یک نفر تلفنی صحبت کردم و گفتم بیاید. با هم توی حیاط حرف زدیم. وقتی داشت می رفت من باب ادب کردن من، یک داستان تعریف کرد که اینهمه راه را لازم نبود بیاید، برای حرف زدن توی حیاط و آنهم چند جمله ای که می شد همان ها را هم تلفنی گفت. گفتم می خواستم ببینمت! وقتی می خواهی با یک نفر کار کنی باید یکبار او را ببینی.من یک نفرم از تیم کاران. که حرف های زیادی در مورد آینکه چطور مصاحبه برویم و چطور رزومه بسازیم و ... می نویسند. آن دیگرانی که در تیم شان هستم. بخوانید اگر دوست داشتید.</description>
                <category>زهرا باقری</category>
                <author>زهرا باقری</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2019 17:34:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>