<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهراد باقری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bagheribehrad</link>
        <description>پژوهشگر و مربی نمایش خلاق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:12:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13057/avatar/Xk0iyq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهراد باقری</title>
            <link>https://virgool.io/@bagheribehrad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باشگاه کجا رفتی؟ باشگاه محتوا!</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-yyfskm7msulq</link>
                <description>باشگاه محتوااین یکی از آخرین تمرین‌های ما در باشگاه محتوا است؛ اینکه تجربه خودمان را از حضور در باشگاه محتوا بنویسیم.من متن دیگری را آماده کرده بودم، پر از تعریف و تشکر از مربی‌ها و مامان و بابای باشگاه و... . الحق والانصاف متن جذاب و شیرینی هم شده بود؛ اما بعد دیدم هدف چیز دیگری است و به همین خاطر آن را کنار گذاشتم.اصلاً اجازه دهید از همین‌جا شروع کنم که یکی از درس‌های مهم باشگاه محتوا و بازاریابی محتوایی در آن پنهان است؛ نوشتن و تولید محتوا، همه برای مخاطب و اهداف بازاریابی است.ما برای نوشتن و تولید محتوا با چنین هدفی آموزش دیدیم. تلاش کردیم ذوق، علاقه و استعداد خودمان را در مسیری هدایت کنیم که سود و فروش بیشتر را برای افراد و شرکت‌ها به همراه دارد.تولید چنین محتوایی کار بسیار سختی است و احتیاج به مهارت و تخصص بالایی دارد؛ اما با صبر و تلاش می‌شود به نتیجه رسید. بخش جذاب و هیجان‌انگیز باشگاه برای من، قسمت پادکست بود که فهمیدم با امکانات کم هم می‌شود پادکست‌های جذابی تولید کرد. قرار است یک ایبوک هم با موضوع «نویسندگی و موانع آن» برای باشگاه بنویسم.خوشبختانه من این شانس را داشتم که زمان و انرژی کافی برای محتواهای آموزشی و تمرین‌های باشگاه بگذارم. حجم محتواهای آموزشی در باشگاه محتوا به‌شدت زیاد است و هر دوره هم به حجم آن اضافه می‌شود. اما هیچ‌کدام از این محتوا، بی‌ربط یا کم‌اهمیت نیستند و به نظر من جای بعضی از ویدئوهای آفلاین در محتوای آموزشی اصلی خالی است.قطعاً هیچ‌کس با شرکت در این دوره کارشناس بازاریابی محتوایی نمی‌شود. برای تبدیل‌شدن به یک کارشناس در هر حرفه‌ای باید دانش و تجربه زیادی به دست آورد. باشگاه محتوا می‌تواند تا حدود زیادی دانش لازم برای تبدیل‌شدن به یک کارشناس بازاریابی محتوایی را در اختیارتان بگذارد؛ اما تجربه چیزی است که در کار و با صرف زمان به دست می‌آید.امیدوارم تجربیات من از شرکت در فصل دهم باشگاه محتوا به شما کمک کرده باشد.اگر حرف و نکته‌ای هست برای من بنویسید.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 21:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کتی آرزوهایش را گم کرد؛ یک داستان کودکانه</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-v8ntxqilmonj</link>
                <description>وقتی آن روز کتی قلم به دست گرفت تا از بهترین و قشنگ‌ترین آرزوهایش بنویسد، هیچ چیز به یاد نیاورد. او مدت‌ها به صفحه‌ی سفید کاغذ خیره ماند اما دستش به نوشتن نرفت. ناامیدانه با خود فکر کرد، کجا و چگونه آرزوهای قشنگ رنگی‌اش را گم کرده است. شاید آرزوهای کتی آن بعد از ظهر گرم تابستانی و بعد از بازی فوتبال، وقتی تیمش در مسابقه باخت، گم شده باشند؛ شاید هم آن روز که باد تندی وزیدن گرفت و بادبادک کوچک و دستی کتی در آسمان شکست. کتی نمی‌دانست برای پیدا کردن آرزوهایش به کجا سر بزند و نشانی آرزوهایش را از کی بگیرد. او فقط احساس می‌کرد، حفره‌ای در قلبش پدید آمده که دارد، هرلحظه عمیق‌تر و وسیع‌تر می‌شود.کتی سرش را بر روی کاغذ گذاشت و به خواب عمیقی رفت. او خود را در یک جنگل بزرگ در کنار حیوانات مختلف دید؛ حیواناتی که کتی قبلا عکس آنها را در کتاب‌های قصه دیده بود. حیوانات همه با احترام روبروی شیر، سلطان جنگل ایستاده بودند. کتی تازه داشت می‌فهمید چه اتفاقی برایش افتاده است. او ناخودآگاه شروع به گریستن کرد.روباه گفت: جناب شیر. همانطور که می‌بینید این دختر خیلی کوچک است و لیاقت خورده شدن توسط شما را ندارد. اگر اجازه می‌دهید، خودم او را بخورم!شیر گفت: صبر کن. بذار ببینم چرا گریه می‌کند. بعد در مورد خوردنش حرف می‌زنیم... آهای دختر جان. اسمت چیه؟ چرا گریه می‌کنی؟کتی گفت: من کتی هستم. من می‌خواستم از آرزوهایم بنویسم که آنها را گم کردم. حالا هم به این جنگل آمده‌ام...شیر گفت: چی؟ تو آرزوهایت را گم کردی؟... خوب گوش کنید. با همه‌ی شما هستم. همین الان برید و آرزوهای کتی را پیدا کنید. همه جا را بگردید. نبینم که دست خالی برگردید. بچه‌ای که آرزوهایش را گم کرده، نباید خورد. می‌دانید چرا؟بقیه حیوانات جنگل پرسیدند: چرا جناب شیر؟شیر جواب داد: معلومه. چون خوشمزه نیست... عجله کنید. راه بیفتید.وقتی حیوانات رفتند، کتی از سلطان جنگل پرسید: جناب شیر، اگر حیوانات آرزوهای من را پیدا کنند و به من برگردانند، شما من را می‌خورید؟ شیر جواب داد: باید فکر کنم. اگر خوشمزه باشی، خودم تو را می‌خورم ولی اگر از آرزوهایت خوشم نیامد، می‌دهم یک نفر دیگر تو را بخورد.آخه تو زیادی کوچکی... کتی که گریه‌هایش کم شده بود و داشت آرام می‌گرفت، دوباره باصدای بلند شروع به گریه کرد. شیر ناراحت شد و گفت: اینقدر گریه نکن. باید خوشحال باشی که ما تو را می‌خوریم. ما حیوانات روی رژیم غذایی‌مان خیلی حساسیم. برای همین گفتم اول آرزوهایت را پیدا کنند، بعد تو را بخوریم.مدتی گذشت. حیوانات به همه جای جنگل سر زدند ولی هیچ نشانی از آرزوهای کتی پیدا نکردند. آرزوهای کتی نه لای شاخ و برگ‌های درختان بلند جنگل بود، نه زیر سنگ‌ها؛ نه توی رودخانه افتاده بود و نه در غار پرپیچ و خم میان جنگل. انگار آرزوها آب شده بودند و رفته بودند به زیر زمین. حیوانات بعد از چند ساعت جستجو، خسته و گرسنه پیش جناب شیر برگشتند. شیر که انتظار نداشت، حیوانات دست خالی برگردند به کتی گفت: تو عجیب‌ترین دختری هستی که من تا حالا دیده‌ام. تو آرزوهایی داری که هیچ جا نمی‌شود، آنها را پیدا کرد. گرگ که خیلی خسته و گرسنه شده بود، گفت: جناب پادشاه. آیا می‌توانیم حالا که آرزوهای کتی را پیدا نکردیم، او را بخوریم؟ من خیلی گرسنه‌ام. شیر گفت: می‌دانم. من هم خیلی گرسنه‌ام ولی دوست ندارم، این دختر را اینجوری بخورم. او بدون آرزوهایش هیچ طعم و مزه‌ای ندارد. بیایید بهش کمک کنیم، بفهمیم آرزوهایش چیه. اینطوری شاید توانستیم آرزوهایش را پیدا کنیم. بگو ببینم دختر جان... تو دوست داشتی الان کجا بودی؟ کتی به فکر فرو رفت: من... من... من دوست داشتم الان خانه‌مان بودم. بعد از لحظه‌ای انگار که چیزی به ذهن کتی رسیده باشد، باهیجان گفت: آهان... من فهمیدم چه آرزویی داشتم. آرزوی من این بود که همیشه مامان و بابام پیشم باشند.کتی از خواب پرید. چند دقیقه‌ای می‌شد که زنگ خانه به صدا درآمده بود. او از جای خود بلند شد و با شتاب به طرف در دوید. مامان و بابای کتی پشت در منتظر بودند، تا کتی در را باز کند و خریدها را به داخل بیاورند. اما کتی دیر کرده بود و آنها داشتند، نگران می‌شدند. تا اینکه در باز شد و کتی جوری که بتواند هم مامان و هم بابا را بغل کند، در آغوش آنها پرید. بابا گیج شده بود و نمی‌دانست باید چه بگوید. تنها صدای کتی بود که به آرامی در میان هق‌هق گریه‌های بلندش شنیده می‌شد: تو را به خدا از این به بعد هرجا که می‌روید، من را هم با خودتان ببرید. مامان و بابای کتی سعی کردند، او را آرام کنند و توضیح بدهند که آنها با هماهنگی با کتی و اطمینان از اینکه او می‌تواند از خودش مراقبت کند، از خانه بیرون رفته‌اند. کتی وقتی آرامش خودش را بدست آورد، سعی کرد حرف‌های پدر و مادرش را در ذهنش مرور کند؛ اینکه شاید گاهی وقت‌ها پدر و مادرها نتوانند کنار بچه‌هایشان باشند.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 23:34:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی بازی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%A7-kjkvmqhes93t</link>
                <description>قصه روستا و اشیا، قسمت دوم/پرسیدم این صندلی از کجا آمده؟ گفتند جهیزیه عمه است. عمه من چند سال پیش عمرش را به شما داد و چیزهایی زیادی از خودش برای ما باقی گذاشت. علاوه بر همه خاطرات خوب و شیرینش، هرگوشه این خانه را نگاه کنی، چیزی از جهیزیه و اسباب و اثاث خانه قدیمی او را پیدا می‌کنی. این صندلی هم یکی از آنها است. با اینکه ساده و قدیمیه ولی نسبت به خیلی از صندلی‌های خوش قیافه و غیراستاندارد امروزی، بهتر است.قصه روستا و اشیا، قسمت اول را اینجا بخوانید! https://virgool.io/p/kjkvmqhes93t/%D9%82%D8%B5%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B1%D8%A7%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF! بیاییم خیال کنیم یک روز آفتابی کودک شما بعد از بازی و دویدن‌های بسیار می‌پرد روی این صندلی و می‌گوید حوصله‌ام سر رفت...کودک: اه... حوصله‌ام سر رفت...بابا: چطور شد؟ ما که تا همین الان داشتیم بازی می‌کردیم...کودک: ولی اصلا قشنگ نبود... من دلم یه بازی جذاب می‌خواد، یه بازی هیجان‌انگیز...بابا: می‌دونی این صندلی که بر روی اون نشستی، یک صندلی خیلی عجیبه؟کودک: عجیبه؟بابا: بله... این صندلی مثل آدم‌ها می‌ماند. هر روز یه حس و حالی رو داره.کودک: بابا الکی داری می‌گی؟بابا: نه جدی... فقط باید خیال کنی و ازش بخواهی که اون چیزی رو که هست، نشون بده.کودک: چطوری؟بابا: من الان امتحان می‌کنم. تو روی این صندلی نشستی و من ازش می‌خوام داغ بشه... داغِ داغ...کودک: داغ نشد...بابا: چطور داغ نشد؟ ببین.... اُه اُه... داره داغ می‌شه... داره می‌سوزه... کمک... کمک... آب بیارید... آب بیارید...کودک: وای سوختم... سوختم... کمک کمک...بابا: حالا داره نیش می‌زنه... داره همه جای تو رو نیش می‌زنه.... دستت رو... پات رو... همه جات رو...کودک: کمک... کمک... وااااااای وااااای.... بابا حالا تو می‌شینی من به صندلی دستور بدم؟بابا: آره چرا که نه... فقط باید با وِرد مخصوص ازش بخواهی...کودک: با چه وِردی؟ تو که وِردی نخوندی...بابا: من تو دلم خوندم...کودک (ورد مخصوصی می‌خواند): باشه. جیمبلی جیمبلی جامبول... صندلی به تو چسبیده... به دست‌هات... به پاهات... به کمرت...بابا: چرا اینطوری شد؟ دستم... پام... نمی‌تونم تکون بخورم... کمک... یکی به داد من برسه... دوست داری یه بازی دیگه هم کنیم؟کودک: آره! چی؟بابا: این صندلی قصر پادشاهی منه. یک روز من از قصرم میام بیرون و می‌رم به مردم شهر سر می‌زنم و وقتی برمی‌گردم، می‌بینم یک نفر دیگه اومده تو قصر و پادشاه شده. من خیلی ناراحت و عصبانی می‌شم و می‌خوام کاری کنم که پادشاه جدید از جایش بلند بشه و دوباره من روی تخت پادشاهی بشینم. راه این کار اینه که من به مردم شهر ثابت کنم تو پادشاه نیستی. چطوری؟ یه روز همه مردم را تو میدون شهر جمع می‌کنم و بهشون نشون می‌دم که من از تو باهوش‌ترم. من از تو سوال می‌کنم و تو هر حرفی که خواستی بزنی، باید برعکس آن را بگی. مثلا اگر خواستی بگی قشنگ، باید بگی...؟کودک: زشت...بابا: اگر خواستی بگی روز، باید بگی...؟کودک: شب...بابا: هرجایی که اشتباه کردی من جای تو می‌شینیم. فهمیدی؟کودک: بله...بابا: خیلی خب شروع کنیم... به‌به امروز چه هوای خوبی‌ست...کودک: اصلا، خیلی هم هوا بده...بابا: یک روز آفتابی و روشن...کودک: چه شب سردیه...بابا: چه مردم زیادی اینجا جمع شده‌ند...کودک: اصلا هم هیچکس نیومده...بابا: شما می‌دونید مردم چرا اینجا جمع شده‌اند؟کودک: بله...بابا: بله؟!... (معرکه می‌گیرد.) آهای اهالی شهر! شما دیدید که او نتوانست سوال من را جواب بدهد. پادشاه واقعی شما من هستم! او را دستگیر کنید! (بابا با کودک کشتی می‌گیرد...)</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 12:47:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ همبرگر و بشقاب‌های گل‌گلی</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%B4%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%84%DA%AF%D9%84%DB%8C-hr1eseo0fwiq</link>
                <description>قصه روستا و اشیا- قسمت اول/سلام دوستان خوبم، امیدوارم حال همه شما خوب باشه. خوشبختانه من این شانس را دارم که در این روزهای سخت در یک روستای زیبا و خوش آب و هوا زندگی کنم. اینجا پُردَنگان از شهرستان کوهپایه استان اصفهان است. نمی‌خواهم از طبیعت و قشنگی‌های این روستای برای شما بگم، می‌خواهم از چیزهایی که در خانه ما هست و برای همه ما خاطره‌انگیز است، تعریف کنم. چیزهایی که هرکدام به مرور زمان به یک دلیلی به اینجا آورده شدند. بعضی‌ها بر حسب نیاز، بعضی ها هم از سر بی‌نیازی و دمده شدن و بعضی‌ها هم چون خراب و بی‌مصرف بودند به اینجا انتقال داده شدند. من می‌خواهم به دنیای این اشیا و وسایل سفر کنم و تا جایی که می‌توانم، قصه‌ها و بازی‌هایی را که در دل آنها هست، پیدا کنم.بیایید فرض کنیم، شما یک خانواده کوچک هستید که تصمیم گرفته امروز غذای خود را با این بشقاب‌های گل‌گلی میل کند...کودک: دیگه این برنج‌ها مزه نمی‌ده...بابا: اِ.... خیلی خوشمزه است، ببین من چطوری می‌خورم.... به‌به...کودک: اصلا هم خوشمزه نیست، ای کاش همبرگر داشتیم...بابا: واییییی همبرگر (چهره‌اش در هم می‌رود.)... از اینا که کلی کاهو و گوجه وسطش هست...کودک: پرِ سُسسسس!بابا: با یک مشت چیپس!کودک: وااای عالیه... یه نوشابه زم‌زم هم بذاری کنارش...بابا: زم‌زم چیه پسرم؟! کوکا کولا...کودک: فرقی نداره... نوشابه اونقدرها هم مهم نیست...بابا: مزه‌ی گوشت بره لای دندونای آدم .... میگم بشقاب تو چه شکلیه؟کودک: اینجوریه... از این گل‌های سرخ داره با برگ‌های سبز نازک... عااشقشم...بابا: یک روز بشقاب‌‌ها عصبانی دور هم جمع شدند، گفتند ما اعتراض داریم...کودک: بابا می‌خوای قصه تعریف کنی؟بابا: آره... گوش کن خیلی بامزه است... بشقاب‌ها گفتند چرا آدم‌ها همیشه ما را برای خوردن چلو و خورشت استفاده می‌کنند؟ چرا موقع خوردن همبرگر یا الویه از ما استفاده نمی‌کنند؟... کاسه گفت: اونا فکر می‌کنند، ما برای غذاهای امروزی خوب نیستیم، فقط بدرد آبگوشت و دیزی می‌خوریم... دیس گفت: وقتی لازانیا می‌پزند، می‌ذارند تو اون ظرف پیرکس‌ها... زشت نیست؟! من با این همه سابقه باید برم کنار که پیرکس بیاد؟... بشقاب گفت: تا دیر نشده زودتر باید کاری کنیم، وگرنه یک روز می‌رسه که همه ما را جمع می‌کنند و میریزند بیرون... اون یکی بشقاب گفت: ولی ما چطوری اعتراض کنیم؟ ما که نمی‌تونیم باهاشون حرف بزنیم...کاسه کوچیکه گفت: راست می‌گه، ما هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم... یک دفعه همه ساکت شدند، هیچکس هیچ فکری نداشت... یک دفعه بشقابی که گل‌های قرمز با برگ‌های سبز نازک داشت، گفت: من می‌دونم باید چه کار کنیم؟... بقیه گفتند چی؟... اون گفت: پسر کوچولو من رو خیلی دوست داره، اون همیشه من رو از بقیه جدا می‌کنه و نمی‌ذاره هیچکسی غیر خودش با من غذا بخوره. چاره اینه که من برم قایم بشم و کاری کنم که اون فکر کنه من دیگه نیستم. آنوقت اون ناراحت می‌شه و بعد یک مدت که من برگردم دیگه هیچوقت من رو از خودش جدا نمی‌کنه، حتی موقع خوردن همبرگر!... همه بشقاب‌ها خوشحال شدند و شروع کردند به جشن گرفتن... بعد از اینکه شادی‌شون تمام شد، پیش‌دستی گفت: حالا کجا می‌خواهی قایم بشی؟... کاسه گفت: هرجایی که قایم بشی اونا تو رو خیلی زود پیدا می‌کنند.... یکی گفت: برو توکابینت قایم شو!... اون یکی گفت: نه، کابینت اولین جایی هست که آدم‌ها دنبال تو می‌آیند... یکی دیگه گفت: برو تو یخچال قایم شو!... یخچال گفت: نه اینجا جای تو نیست! آدم‌ها وقتی گرسنه می‌شند، همه جای من رو زیر و رو می‌کنند ... بشقاب با گل‌های سبز گفت: من می‌دونم کجا باید قایم بشی! تو باید بشقاب نذری بشی و بری خونه مادر بزرگ... همه گفتند آره، این درسته، تو باید بری خونه مادربزرگ... همه دست زدند و شادی کردند... چند روزی گذشت. یک روز مامان حلوا درست کرد و اون رو ریخت تو بشقاب پسر کوچولو خانواده و برد خونه مادربزرگ. وقتی موقع نهار شد، پسر کوچولو اومد دنبال بشقابش ولی هرچقدر گشت اون رو پیدا نکرد. اینور رو بگرد، اون ور رو بگرد، پیدا نکرد که نکرد. مامان هم که یادش نبود تو بشقاب پسرک نذری ریخته و اون رو برده خونه مادربزرگ! پسر کوچولو دیگه لب به غذا نزد، اون گفت من فقط باید تو بشقاب خودم غذا بخورم. چند روز به همین شکل گذشت و پسرک خیلی لاغر شد. یک روز مامان رفت خونه مادربزرگ و قضیه را برای اون تعریف کرد. مادر بزرگ رفت و بشقاب را آورد و گفت نکنه این را میگی؟ مامان گفت بله... اون‌ها تازه یادشون اومد که این بشقاب همون بشقاب نذری بوده... مادربزرگ گفت حالا که اینطور شد بذار من یک غذای خوشمزه درست کنم و بذارمش تو این بشقاب و تو ببر برای پسرت... فکر می‌کنی مادربزرگ چی درست کرد؟کودک: همبرگر؟بابا: آفرین... یک همبرگر بزرگ و آبدار و خوشمزه... از اون روز به بعد بشقاب‌های گل‌گلی فقط موقع خوردن چلو و خورشت استفاده نمی‌شدند... اون‌ها همه جا بودند... با الویه با همبرگر با لازانیا، همه جا استفاده می‌شدند... بشقاب‌ها خیلی خوشحال بودند، اون‌ها فهمیده بودند آدم‌ها هنوز آنها را دوست دارند...کودک: بابا غذا‌مون سرد شد...بابا: بشقاب‌ات رو بده تا دوباره گرمش کنم...کودک: نه همینجوری می‌خورم... (از جای خود بلند می‌شود و به گوشه دیگری از اتاق می‌رود.)بابا: کجا می‌ری؟کودک: می‌خوام اینجا غذا بخورم...بابا: خیلی خب...کودک: به‌به... چقدر خوشمزه است...</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 14:37:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصت‌های شغلی یک مربی جویای کار</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-qctwz5nvld6m</link>
                <description>یادتان هست از یک پروژه جذاب و مهم آموزشی برای شما گفتم؟ خوشبختانه ما توانستیم رضایت مسئولان را جلب کنیم و حالا می‌توانیم امیدوار باشیم سال آینده، اگر اتفاقات عجیب و غریبی نیفتد، کار خود را خیلی بهتر و جدی تر در مدارس بیشتری اجرا کنیم. در این مدت اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاد. همه‌ی آنها را دوست دارم، حتی تلخ‌ترین‌ها را... آنهایی که فکر می‌کنی، نقطه سیاه کارنامه آدم است، فکر می‌کنی جایی در کلاسی حرفی زدی، کاری کردی که با فلسفه‌ی تو در تضاد است. امیدوارم آنها را فراموش نکنم و از آنها پلی برای موفقیت‌های بیشتر بسازم. دوست دارم، یک خاطره برای شما تعریف کنم، چیزی که همین چند روزه برای من پیش آمد و دلم می‌خواهد با نوشتن آن را ثبت کنم.همینطور که روزهای آخر کار در مدارس را پشت سر می‌گذارم به این فکر می‌کنم چطور می‌توانم ارتباطم با بچه‌ها را حفظ کنم، حتی اگر مجبور شوم جایی کمتر حقوق بگیرم و یا حتی داوطلبانه کار کنم. در بعضی از مدارس به دلایل مختلف که خیلی‌هاش به من هم ربطی نداشت و به شرایط محیطی منطقه و اولیا بچه‌ها برمی‌گشت، موفق‌تر عمل کردم. بچه‌ها خیلی بیشتر دوست داشتند که کلاس‌ها ادامه پیدا کند تا بتوانم با بازی و فعالیت کلاسی با آنها مهارت‌های زندگی کار کنم. این وسط بعضی‌ها شماره تلفن من را هم گرفتند. یکی از بچه‌ها ارسلان بود، یک پسر خیلی آرام و مهربان و کوشا که توجه زیادی به کلاس من نشان می‌داد. او از من دعوت کرد به موسسه‌ای که خودش هم می‌رود و در آن کلاس‌های انگیزشی و مثبت‌اندیشی برگزار می‌شود، بیایم. من چون علاقه‌ای به این چیزها ندارم، عذرخواهی کردم و گفتم فرصت شرکت در این کلاس‌ها را ندارم. یک روز از آن موسسه با من تماس گرفتند و از من خواستند به آنجا بروم و برای استخدام مصاحبه کنم. من خیلی خوشحال شدم، فکر کردم یک فرصت کار واقعی بدست آورده‌ام و می‌توانم دوباره مشغول شوم. روز مصاحبه وقتی به محل رسیدم و هیچ آدرس و نشانی از دفتر کار ندیدم به شخص تماس گیرنده زنگ زدم و از او آدرس و نشان دقیق خواستم. ارسلان و مادرش از یکی از خانه‌ها بیرون آمدند. آنها من را به داخل بردند. آقایی که با او تماس گرفته بودم، یک پسر جوان بود که جلو آمد و من را به یکی از اتاق‌ها برد و از من خواست فرم استخدام را پر کنم. چیزی نگذشت که دور یک میز کوچک چهار نفره، ارسلان و مادرش و خانم رمضانی(؟) هم نشستند. خانم رمضانی از من خواست که از خودم بگم و من هم چیزهایی که به نظرم می‌‌رسید، مهم هست را گفتم. خانم رمضانی گفت: شما اهل مطالعه هستید؟ گفتم: بله. گفت: خیلی خوبه، اینطوری کار ما راحت‌تر است. چون مجبور نیستیم مثل بقیه برای مطالعه وقت زیادی بذاریم... چیزی در مورد موج سوم شنیده‌اید؟ گفتم: بله. گفت: الوین تافلر...همان موقع که داشتم سوالات فرم استخدام را جواب می‌دادم و دیدم در مورد فروشندگی سوال آمده است، حدس زدم باید به یکی از شرکت‌های بازاریابی شبکه‌ای آمده باشم ولی توجهی نکردم و ادامه دادم. ولی وقتی خانم رمضانی آمد و از موج سوم و الوین تافلر شروع کرد به حرف زدن، دیگر مطمئن شدم واقعا توی دردسر افتاده‌ام. باید خیلی ساکت و آرام می‌نشستم و یک ساعت به حرف‌هایی که هیچ علاقه‌ای به شنیدن‌شان ندارم، گوش می‌دادم. اگر من و خانم رمضانی تنها بودیم، خیلی راحت جلسه را ترک می‌کردم ولی اینجا دانش‌آموزم و مادرش هم نشسته بودند و من باید همه‌ی جوانب این قضیه را در نظر می‌گرفتم، بنابراین فقط شنیدم و شنیدم، انگار که اولین بارم است که با بازاریاب‌های شبکه‌ای روبرو می‌شوم. خانم رمضانی نیم ساعت مداوم حرف زد تا اینکه یک سوال از من پرسید. من گفتم: ببینید من با بازاریابی شبکه‌ای آشنا هستم ولی علاقه‌ای به کار در این حوزه ندارم... از اینجا به بعد دردسر واقعی شروع شد. من در یک جریانی قرار گرفته بودم که باید ضمن تایید دیگری، با دلایل محکم خودم را از آن دردسر نجات می‌دادم، جوری که با حفظ آرامش خودم، حرف یا جمله‌ای به زبان نیاورم که باعث ناراحتی ارسلان و مادرش شود و احتمالا آن چیزی که آنها از من در ذهن خودشان ساخته‌اند، یک مربی خندان و مهربان و همه چیز تمام ... از بین برود. دروغ‌های زیادی شنیدم و خیلی زیاد احمق فرض شدم ولی من آرامش کم‌نظیری از خودم نشان دادم، جوری که اصلا سابقه نداشت. ولی بالاخره اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد، خانم رمضانی فرمودند: تنها راه نجات اقتصاد کشور بازاریابی شبکه‌ای است!!من سعی کردم نشان بدهم، هیچ مشکلی با بازاریابی شبکه‌ای ندارم و فقط چون علاقه‌ای به این کار ندارم، نمی‌خواهم وارد این شغل بشوم. ولی خانم رمضانی اصرار داشت که من را به این شغل علاقمند کند و فقط برای &quot;فرهنگ‌سازی&quot; حرف زدن با من را ادامه بدهد. ولی وقتی یک سال تمام همه جور اتفاقی سر تو و مردم کشورت بیاید و یک نفر بگوید: &quot;تنها راه نجات اقتصاد کشور بازاریابی شبکه‌ای است&quot;، چطور می‌توانم ساکت باشم و هیچ عکس‌العملی از خودم نشان ندهم. بنابراین خانم رمضانی به این نتیجه رسید که من ساکت باشم و حرفی نزنم تا بحث را تمام کند و بیشتر از این وقت من گرفته نشود، چیزی که من هم از اول دنبالش بودم. بهتر است حق حرف زدن نداشته باشی تا اینکه بتوانی حرف بزنی و حرف ناحق بزنی. او برای جمعبندی آن جمله‌ی طلایی را تکرار کرد. یک نفس تازه کرد و خواست با رابرت کیوساکی دوباره بحث را شروع کند که از جایم بلند شدم. سعی کردم با کمال احترام از ارسلان و مادرش خداحافظی کنم و اگر جایی باعث ناراحتی آنها شدم دلجویی کنم. در همین فاصله خانم رمضانی به سرعت از اتاق بیرون رفت و یک نفر دیگر داخل آمد. یک خانمی که سرشار از اعتماد به نفس بود و از من خواست به او پنج دقیقه وقت بدهم. من به ناچار قبول کردم. این بار خیلی بدتر از دفعه قبل گذشت. دلم نمی‌خواست دوباره بحث‌های قبلی را تکرار کنم و فقط گفتم شغل شما بسیار خوب است ولی من علاقه‌ای به این کار ندارم. گفت: ما هم مثل شما فرهنگ‌سازی می‌کنیم... ببینید ارسلان چقدر پسر خوبی هست... چقدر مودبه، چقدر آرام و قشنگ نشسته... این چیزها را اینجا یاد گرفته... شما فکر می‌کنید این پسر وقتی بزرگ شود چه شغل و آینده‌ای خواهد داشت؟ ما داریم برای بچه‌هایی مثل او شغل درست می‌کنیم.این دفعه خیلی بیشتر از دفعه قبلی ناراحت و عصبانی شدم ولی هیچی نفگتم. او چطور می‌توانست جلوی من این حرف‌ها را بزند؟ من نزدیک سه ساعت فقط حماقت دیدم و دروغ شنیدم. خیلی احساس ضعف و ناتوانی به من دست داد. بالاخره از آنجا بیرون آمدم. چند روز گذشت. در این چند روز کمی عصبانی بودم با خودم فکر کردم باید کمی عاقل‌تر بودم و به همچین قراری نمی‌رفتم یا به مادر ارسلان نظرم را در مورد جایی که کار می‌کند و اجازه می‌دهد ارسلان هم به آنجا برود، بگویم. ولی دیگر همه چیز تمام شده بود. دوباره با من تماس گرفتند ولی من جواب ندادم. روز بعد مادر ارسلان به من زنگ زد و از من پرسید که سی دی را که به من داده بود، دیده‌ام یا نه؟ خیلی محترمانه، طوری که ناراحت نشود، سعی کردم به او بفهمانم جایی که ارسلان را با خود می‌برد، جای خوبی نیست و ارسلان از آنجا آسیب می‌بیند. به او توضیح دادم شاید اعتقاد داری که ارسلان با واقعیت‌های زندگی آشنا می‌شود ولی بدان آنها انگیزه‌ها و امیدهای او را از بین می‌برند. شاید احساس کنی او ارتباط اجتماعی بهتری پیدا می‌کند ولی آنها خلاقیت و شجاعت ارسلان را نابود می‌کنند. حرف‌هایی که آنها می‌زنند برای ارسلان خیلی زود است... مادر ارسلان گفت ارسلان را کم به آنجا می‌برم. او به من گفت: همه این‌ها به خاطر پول است. من هم علاقه‌ای به فروشندگی و شبکه‌سازی ندارم. دو سال چرخکار بودم و ماهی دو میلیون پول در می‌آوردم. ولی کمر و دستم از بین رفت. این شغل این دردسرها و گرفتاری‌ها را ندارد. من الان به پسر دیگرم فکر می‌کنم که اگر خواست زن بگیرد چه کاری می‌توانم برایش انجام بدهم. او 20 سالش است و نمی‌دانم می‌خواهد چه کار بکند...من قبل از این تلفن کمی از مادر ارسلان دلخور بودم. دلم نمی‌خواست وارد این ماجرا شوم ولی او پای من را باز کرده بود. حتی از تلفنی که بعد از آن شده بود هم عصبانی بودم و می‌خواستم اگر این ماجرا ادامه پیدا کرد به تندی با آنها برخورد کنم ولی فکر می‌کنم، حالا من با روی دیگری از زندگی آشنا شدم. با اینکه من شاگردان خیلی خیلی مشکل‌دارتر از ارسلان هم داشته‌ام، ولی قضیه این است که آدم هرچقدر هم سعی کند خودش را جای دیگران قرار بدهد، باز هم نمی‌تواند از عمق رنج و دردی که مردم تحمل می‌کنند، خبردار شود. و من برای اولین بار احساس کردم، دارم کمی درد و رنج دیگران را حس می‌کنم. من مطمئن هستم، هیچ مادر دلش نمی‌خواهد به معلم فرزندش زنگ بزند و با او در مورد این مسائل صحبت کند. هیچ مادری دلش نمی‌خواهد از سختی‌های زندگی برای کسی که یک روزی معلم و مربی فرزندش بوده است، حرفی بزند. ولی زندگی بعضی وقت‌ها خیلی بی‌رحم می‌شود و از دست هیچ کسی کاری ساخته نیست. دلم می‌خواست برای او کاری انجام بدهم ولی وارد شدن من به چنین سیستمی نه تنها کمکی به کسانی مثل مادر ارسلان نمی‌کند بلکه گره کور زندگی را از آنچه که هست، کورتر می‌کند. این مسکن‌ها، این راه‌های بی‌راه، اینها هیچکدام جواب مسائل ما نیستند. با این همه هیچ اعتمادی به این حرف‌ها که من می‌زنم، نیست.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 20:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بخواهم سختگیر باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-wqk8fmlegc6q</link>
                <description>این آلودگی هوا هم عجب دردسری شد. احتمالا هفته آینده برای رفتن به سر کلاس مشکلات زیادی خواهم داشت. معلم‌ها تو روی من یا پشت سرم خواهند گفت: آلودگی هوا کم برنامه‌ی ما را عقب انداخت، حالا این هم می‌خواهد، مهارت‌های زندگی به بچه‌های ما یاد بدهد... کی آخه با این چیزها مهارت‌های زندگی یاد می‌گیرد؟بذارید نقش عوض کنم و خودم را یک معلم سختگیر تصور کنم که هر جلسه با ابهت خاص خود از دانش‌آموزان درس می‌پرسد و هیچکس هم جرئت ندارد، درس نخوانده به سرکلاسش بیاید. اینطوری ظاهر امر را حفظ کرده‌ام و نشان می‌دهم که نه تنها مهارت‌های زندگی چیزی از بقیه درس‌ها مثل ریاضی و علوم و فارسی کم ندارد، بلکه به همان اندازه مهم است و بچه‌ها برای قبول شدن در این درس باید جان بکنند!من: آهاای تو! بلند شو ببینم!اولی: با من‌اید آقا؟من: کجا را دارم نگاه می‌کنم؟اولی: من را آقا...من: پس بلند شو! خب... بگو ببینم جلسه قبل درس‌مون چی بود؟اولی: درس؟من: یه جوری می‌گه درس که انگار اولین باره می‌شنوه... بله، درس!دومی: آقا درس ندادید، بازی کردیم!من: مگه اینجا مهدکودکه بازی کنیم، ما درس دادیم!سومی: آقا درس ندادید، اسم و فامیل بازی کردیم.من: دلم می‌خواد امتحان بگیرم و نتونید جواب سوال‌هام رو بدید، همه تون را تک می‌دم... حالا برید دست به دامن آقای مدیر بشید...چهارمی: آخه آقا اسم و فامیل چه ربطی به درس داره؟من: پس اون حرف‌های من چی بود؟ اون کارت‌های امتیاز؟ گفتم هرکسی تو حرف بپره، بی‌نظمی کنه، دوستش رو مسخره کنه، حرف زشت بزنه... ازش می‌گیرم و به اونکه بهتره می‌دم؟ اون سوال و جواب‌های آخر کلاس چی بود؟پنجمی: آقا اون درس بود؟من: بله... پس معلومه که درس‌تون رو یاد نگرفتید... چی؟همگی: یاد نگرفتیم!من: بلند بگو!!همگی: یاد نگرفتییییم!!!من: الان به آقای مدیر می‌گم، زنگ بزنه به خونه‌ی تک تک تان و بگه درس نمی‌خونید... بعد هم تا ساعت 3 نگهتون داره مدرسه و نذاره هیچ کار دیگری غیر بازی کنید... اینقدر بازی کنید که دیگه حال رفتن به خونه را نداشته باشید...ششمی: آقا تو رو خدا...هفتمی: آقا تو رو خدا...همگی: آقا... آقا...من: ساعت 3 کمه؟ 5؟ 6؟همگی: هفت آقا... هفت... هفت عالیه!من: باشه هفت... فقط بار آخرتون باشه درس نمی‌خونید، فهمیدید؟</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 22:56:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل دقیقه زمان برای رستگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-n96ds42mrgin</link>
                <description>هیچ حرفی برای گفتن وجود ندارد، تنها اراده‌ای تصمیم به نوشتن گرفته است و من مطیع او هستم. این روزهای مهم به سرعت یکی بعد از دیگری از راه می‌رسند و من دارم حساب آنها را از دست می‌دهم. نگرانم که نکند تجربه‌ای در دل کار بدست آمده باشد و با ثبت نکردن و گذشت زمان به فراموشی سپرده شود. خوبیِ ویرگول این است که حداقل برای حفظ رابطه با چند دوستِ ندیده‌‌ام مجبورم هر از گاهی دست به کیبورد ببرم و بنویسم.کار اصلی مربی‌گری ما از این هفته شروع شد. من این شانس را دارم که در چند مدرسه از نواحی مختلف شهر مهارت‌‌های زندگی را به بچه‌ها آموزش بدهم. قرار شده است که ساعت‌های بیشتری را برای آموزش بچه‌ها در اختیار ما بگذارند، چون زمان 40- 45 دقیقه‌ای که بچه‌ها برای هر زنگ سر کلاس هستند با تعداد زیاد آنها و وقت‌گیر بودن مباحث، اصلا زمان کافی و مناسبی نیست. دو زنگ را در اختیار داشتن در عین حال که بیشتر دست ما را برای آموزش باز می‌گذارد، ریسک‌ها و خطرات خاص خودش را هم دارد. ممکن است، طرح درس‌ها در عمل به بن‌بست بخورد و کشش و جذابیتی برای دو ساعت کار مداوم سر کلاس را نداشته باشد. آن وقت است که سر و صدای بچه‌ها و به دنبال آن معلم‌ها بلند می‌‌شود و ما حتی همین کار سرهمبندی شده‌ی الان را هم نخواهیم داشت. مشکلی که نظام آموزش و پرورش کشور ما دست به گریبان آن است و معلوم نیست کی از دست آن نجات پیدا خواهد کرد، برنامه‌ی درسی به موضوع تفکیک شده‌‌ای است که دست و پای معلم (مربی) را بسته و جلوی پیشرفت و رشد دانش‌آموز را هم گرفته است. وقتی قرار باشد معلم یک موضوع، یک هدف، یک خط فکری و آموزشی را دنبال کند و به شرایط وضعی کلاس و دانش‌آموزان خود کاری نداشته باشد؛ وقتی کسی مثل من که قرار است بر روی مهارت‌های زندگی کار کند، مثل یک عامل خارجی سر یک ساعت طبق یک سرفصل وارد کلاس شود و مجبور باشد سر ساعت کار را تمام کند و از کلاس خارج شود، اساسا در این شرایط هیچ چشم‌اندازی تربیتی را نمی‌شود، تصور کرد. ما در این سیستم ناکارآمد تربیتی، حکم پیام‌های بازرگانی تلویزیون را داریم. مردم فکر می‌کنند، قرار است چیز باارزشی را بدست بیاورند، ولی آخر سر می‌فهمند که سرشان کلاه رفته است. البته که من نِق نمی‌زنم، فقط دارم تلاش می‌کنم، لایه‌های یک مساله را برای خودم و شما باز ‌کنم و اتفاقا از همه‌ی آنچه که تا الان انجام داده‌ام، بسیار راضی و خشنود هستم.همانطور که فکرش را می‌کردم، مهمترین مسائل من مربوط به مدرسه‌ای است که در یکی از نقاط خوب شهر واقع شده و سطح نسبی رفاه خانواده‌ها متوسط و رو به بالا است. مدیر مدرسه با فرض اینکه من قرار است، معجزه کنم، سخت‌ترین کلاس‌های این مدرسه را در اختیار من گذاشته است. کلاس‌هایی شلوغ با دانش‌آموزانی که مسائل فردی مختلفی دارند. حس می‌کنم، چالش‌های خیلی سختی در این مدرسه خواهم داشت. امروز مجبور شدم یکی از کلاس‌ها را در کتابخانه کوچک مدرسه برگزار کنم به همین خاطر نتوانستم طرح درس اصلی خودم را اجرا کنم و آخر ساعت، کلی قیافه درهم و عبوس جلوی رویم دیدم که باید برای تغییر حالشان کاری می‌کردم. من از ابتدا در همه‌ی مدارس و در همه‌ی کلاس‌ها از بچه‌ها خواسته‌ام که ارزیابی و احساس خودشان را هر جلسه از کار من بیان کنند. این کار معمولا در پایان حلقه‌های فبک انجام می‌شود، ولی با اینکه کلاس‌های من شباهت کمی به حلقه‌ی فبک دارد، باز هم من این کار را انجام می‌دهم، چون به من کمک می‌کند از بچه‌ها به شناخت بیشتری برسم و تا حدی سطح هیجانات و احساسات ناخوشایند آنها را به حالت عادی برگردانم. امروز که چند نفر قشنگ گفتند: به معنی واقعی کلمه افتضاح بود! هرچند بیشتر مشکلات امروز این کلاس را می‌دانم، ولی اصلا احساس بدی نسبت به آن ندارم و فکر می‌کنم به طور کلی کلاس قابل قبولی برگزار شد، چون موفق شدم، توجه همه را در زمان ارزیابی به موضوع جلب کنم و گفتگوی خوبی در مورد مسائل امروز داشته باشیم.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2019 23:32:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-czvssupyzlyz</link>
                <description>بالاخره آن روزهای مهم از راه رسید. ما فقط ده هفته فرصت داریم که موفقیت‌آمیز بودن روش‌ها و فکرهای نو در آموزش مهارت‌های زندگی به کودکان را در مدارس ابتدایی به اثبات برسانیم. این از آن فرصت‌هایی گرانبهایی است که دوباره به این راحتی‌ها تکرار نخواهد شد. شاید درگیر یک رویای شیرین و فریبنده شده باشیم، ولی هرچه هست ما امیدوار هستیم و نباید اجازه‌ی هیچ تردیدی را به دل خود راه دهیم. سه روز از شروع برنامه می‌گذرد و من امیدوارم بیشتر و بیشتر با شرایط موجود انطباق پیدا کنم. زمان کمی که برای کار با بچه‌ها داریم، شلوغی کلاس‌ها و صبر و حوصله‌ی بی‌اندازه‌ای که باید از خود نشان دهیم، کمی آدم را می‌ترساند. ولی ما پذیرفته‌ایم که می‌توانیم دست به کارهای بزرگ بزنیم. روز اول چندان خوشایند من نبود با اینکه طبق برنامه پیش رفتم ولی حسی که لازم داشتم در پایان روز از کلاس‌ها بگیرم را دریافت نکردم. اما روز دوم و در مدرسه‌ای دیگر بالاخره موفق شدم، بله را از بچه‌ها بگیرم. من کار خاصی نکرده بودم ولی آن‌ها می‌گفتند: باقری دوسِت داریم! باقری دوسِت داریم! ولی امروز حتی از دیروز هم برای من جالب‌تر بود. امروز از برنامه‌ی دیروز جلوتر رفتم و یک قصه فلسفی را به بحث گذاشتم. اول کلاس از بچه‌ها خواستم که اسم خودشان را درشت بر روی کاغذ بنویسند و جلوی روی خود بگذارند تا بتوانم راحت‌تر آنها را صدا بزنم. آنها باید به روایت دوست‌شان از قصه‌ی من با دقت گوش می‌کردند و تشخیص می‌دادند چه تفاوت‌هایی با آن دارد. بحث‌های دیگری هم در این میان مطرح می‌شد که همگی در راستای قصه و اهداف آن یعنی خوب فکر کردن، خوب شنیدن و خوب مشاهده کردن بود. بچه‌ها در پایان باید احساس و ارزیابی خود را در مورد جلسه‌ی امروز بیان می‌کردند. الآن خوشحال هستم که یکی دو تا نقد از آنها شنیدم و این زنگ خطری برای جلسات آینده‌ی من بود. باید اعتراف کنم موقع شنیدن نقد آنها خیلی خوشحال نبودم! ولی قشنگ‌ترین اتفاق این جلسه برای من این بود که آنها دوست داشتند، کاغذی که بر روی آن اسم خود را نوشته بودند بر روی نیمکت و دیوار کلاس بچسبانند و همیشه آن را داشته باشند.بعد از روز اول مدام دارم به این فکر می‌کنم که من در این کلاس‌ها باید تلاش کنم، دست به هیچ کاری نزنم با بچه‌ها هیچ کاری نداشته باشم و فقط اجازه بدهم شان و احترام آنها به درستی به جا آورده شود. آنها به اندازه کافی خوب هستند، این ما هستیم که اعتماد به نفس و شجاعت لازم برای قبول این موضوع را از آنها می‌گیریم. </description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 20:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک معادله چند مجهولی به انضمامِ بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%87%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B6%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-mn3wrh4hon6u</link>
                <description>یک پروژه آموزشی خیلی مهم که من هم در آن نقش کوچکی دارم تا چند روز آینده کلید خواهد و من دارم از همین الان به چالش‌های احتمالی و چگونگی روبرو شدن با آنها فکر می‌کنم. من به عنوان مربی باید به روش خلاق محتوای تامل‌برانگیز ارائه دهم و در این راه، نه از روش سنتی بلکه از روش‌های جدید و مدرن آموزش استفاده کنم. تجربه نشان داده است که هرچقدر هم کتاب با محتوای منطقی و جذاب نوشته شود و ما مربیان آنها را مطالعه کنیم و با دست پر به کلاس‌ها برویم باز هم با مسائلی روبرو خواهیم شد که نمونه‌اش در هیچ جا بحث نشده است. علت این است که به تعداد دانش‌آموزان کره زمین مساله تربیتی وجود دارد و همه کتاب‌ها تنها به اصول و کلیات می‌پردازند و با نمونه‌های موردی کاری ندارند. معمولا کشورهای پیشرو برای حل این مساله از انجمن‌ها و دورهمی‌هایی که خود مربیان گردانندگانش هستند، استفاده می‌کنند ولی متاسفانه ما در کشور خودمان به دلایل مختلف از وجود چنین برنامه‌هایی محروم هستیم. بنابراین بدون هیچ زمینه قبلی، تلاش می‌کنم همزمان با نوشتن این مطلب به ایده‌هایی که برای حل یکی از مسائلم دارم، فکر کنم و در ادامه از همفکری شما نیز بهره ببرم. حداقل نتیجه مثبت این بحث، تاریخ‌مند کردن آن برای شخص خودم هست که شاید در آینده دوباره به آن رجوع و آن را تکمیل کنم. پیشاپیش از مشارکت شما در این بحث ممنونم.یکی از مسائل مهمی که من با آن روبرو هستم، این است که در کلاس‌های شلوغ مدارس نمی‌‌شود از مشارکت فعال همه‌ی دانش‌آموزان در تمام مراحل یک فعالیت جذاب و خلاق استفاده کرد. منظور من از تمام مراحل همه‌ی اقداماتی است که از زمینه‌سازی برای شروع فعالیت تا ارزیابی آن با حضور همه‌ی افراد را شامل می‌شود. همه می‌خواهند که در انجام یک فعالیت نقش ایفا کنند و به یک اندازه مورد توجه قرار بگیرند. البته که این حق طبیعی دانش‌آموزان است، ولی ساختار آموزشی مدارس چنین امکانی را به ما نمی‌دهد. اینجا عوامل مختلفی مثل زمان، وسعت کلاس و مجاورت آن با سایر کلاس‌ها، خصوصیات فردی دانش‌آموزان (چیز دیگری هم هست که باید به آن توجه کنم؟) دخیل هستند. مساله اصلی این است که مربی باید چه کاری انجام بدهد تا مانع احساس شکست و ناامیدی دانش‌آموزان و تسری آن به کل کلاس در جریان این فرایند بشود؟ اینکه همیشه موقع خروج از کلاس، عده‌ای از بچه‌ها غمگین و عصبانی باشند، افتضاح است. جنگی را تصور کنید که فرمانده‌اش بداند، همیشه باید تعدادی تلفات بدهد. چرا باید راحت از کنار این موضوع عبور کرد؟ این روحیه غم و ناامیدی قطعا طی یک دوره چند ماهه به کل کلاس سرایت می‌کند و ما به آن هدفی که باید برسیم، نخواهیم رسید. می‌دانم که در بیان این چند جمله کمی اغراق کردم، ولی ایرادی ندارد. هرچقدر مشکل را جدی‌‌تر بگیریم بهتر می‌توانیم با آن روبرو شویم. شاید راه‌حل شما این باشد که از فعالیت‌هایی که در ادامه‌‌ی موضوع اصلی کلاس است، برای سایرین استفاده کنم و همیشه به نحوی توجه آن‌هایی را که نمی‌توانند به اندازه کافی مشارکت کنند به موضوع جلب کنم؟ راه‌حل خوبی است، خیلی ممنون ولی همیشه هم جواب نمی‌دهد. شاید بگویید حتما از فعالیت خوبی استفاده نکرده‌ای، باید بگویم ممکن است، ایراد از من باشد. من همیشه اول خودم را هدف انتقاد قرار می‌دهم و بعد به سراغ دیگران می‌روم. این می‌تواند به همان اندازه که خوب است، مخرب هم باشد. ولی اجازه بدهید، فعلا از این پاسخ صرف نظر کنیم. کتابی هست به نام زبان زرافه که از مجموعه کتاب‌های &quot;ارتباط بدون خشونت؛ زبان زندگی&quot; است. فکر اصلی که مارشال روزنبرگ نظریه‌پرداز ارتباط بدون خشونت دارد، این است که فرقی نمی‌کند ما چه مقام و چه جایگاهی داریم، مربی هستیم یا دانش‌آموز، والد هستیم یا فرزند و یا هرکس دیگری... ما باید آدم‌‌هایی حساس و مسئول در ارتباطات خود باشیم. ما باید نسبت به تک تک کلماتی که به کار می‌بریم و تک تک اعمالی که انجام می‌دهیم، حساس و مسئول باشیم، چون آنها نماینده احساسات ما هستند. و این احساسات باید با دقت بدون قضاوت مورد توجه و بررسی قرار بگیرند تا بفهمیم چه نیازی باعث برانگیختن آنها شده‌اند. نیازهای ما اگر به خوبی دیده و شنیده شوند و با برخوردهای سرسری و بی‌ملاحظه از آنها عبور نکنیم، می‌توانیم امیدوار باشیم که مسائل ارتباطی ما با خود و دیگران هم حل خواهند شد. این موضوع در انواع ارتباطات صدق می‌کند و فقط در روابط میان بزرگسالان نیست. کودکان، احساسات و نیازهای آنها هم باید با دقت مورد توجه قرار بگیرند. زرافه بزرگترین قلب را در میان انواع حیوانات دارد و به همین دلیل از آن به عنوان نماد ارتباط بدون خشونت برای آموزش به کودکان استفاده می‌شود. ایده‌‌ای که الان دارم به آن فکر می‌کنم، استفاده از یک صندوق شاید به شکل قلب است که بچه‌ها بتوانند در پایان هر کلاس، احساسات خود را به هر شکلی که دوست دارند با نوشتن، نقاشی یا هر چیز دیگری درون آن بیندازند. شاید برای جلسات بعدی بتوانم به شکل مناسب از محتویات درون این صندوق استفاده کنم. فعلا تا اینجا کافی است... شما چه طرح و ایده‌ای برای حل مشکل من می‌شناسید؟بازی:از بچه‌ها بخواهیم، هر نفر به نوبت از یک نفر دیگر تعریف و تمجید کند. نفر دومی که از او حرف زده می‌شود باید به دلخواه از یک نفر دیگر تعریف و تمجید کند تا جایی که همه‌ی افراد تا پایان بازی مورد تمجید و ستایش قرار بگیرند. حرف‌ها باید حالت اغراق آمیز پیدا کنند و نفری که از او تعریف می‌شود باید به همان اندازه در سکوت احترام و ادب خود را نشان بدهد و حرکات و رفتارش اغراق‌‌آمیز شود. احتمالا در پایان این بازی صدای خنده و قهقهه همه‌ی مدرسه را خواهد گرفت. و چی بهتر از خنده و شادی؟</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2019 23:25:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کُشتی‌گیر درونت را بیدار کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%DA%A9%D9%8F%D8%B4%D8%AA%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86-bimidnhmcefe</link>
                <description>یادم میاد جایی علیرضا حیدری، قهرمان سابق کشتی کشورمان که من یکی از طرفدارهاش هستم، گفته: من وقتی توانستم رقیب همیشگی ام را شکست بدهم، که شکست او را به طور کامل در ذهنم مجسم کردم. دفعه های قبل این تصویر در ذهنم کامل نمیشد و به همین خاطر نمی توانستم او را شکست بدهم، ولی وقتی این تصویر با همه جزئیاتش در ذهنم کامل شد، موفق به پیروزی شدم. نمیگم این اتفاق برای من هم افتاده، ولی فکر میکنم خیلی بهش نزدیک شده ام. یکی از مهمترین مسائل من هست. احساس میکنم اون آدم روبروی من نشسته و میتونم باهاش حرف بزنم. خنده داره... ولی به جای پر و بال دادن به تخیلم دارم این پست را مینویسم. البته هیچوقت یک تخیل خوب، خالی از سنجیدن و سنجشگری نیست. این را گفتم که بدانید چیزی نزده ام و این مطلب را برای متمرکز ماندن و یادآوری در آینده مینویسم. اینکه کِی و کجا و چطور تصویر او شروع به نقش بستن در ذهن من کرد... و اما بازی: سفرهای خیالی یکی از بهترین نمونه های بازی های نمایشی هستند. بچه ها عاشق این بازی ها هستند چون این بازیها به بچه ها این امکان را میدهد که دست به تجربه های جذاب و ماندگار بزنند. شما سفر خیالی را روایت میکنید و بچه ها آن روایت را تجربه میکنند... بچه ها میخواهیم با هم یک سفری را شروع کنیم. کوله پشتی هاتون را بردارید، کفش هاتون رو پا کنیـد و بریم یک سفر پر ماجرا... میخواهیم از کوههای بلند، جنگل های بزرگ، اقیانوس ها و هرجای دیدنی این دنیا گذر کنیم... </description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 23:09:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دفترچه بیمه و هزارتا بازیِ نکرده</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-oifvwkdvutkj</link>
                <description>تو صف بیمه نشسته ام و منتظر صدور دفترچه بیمه ام هستم. دارم به میزان نفر ساعتی که هر روز تو مراکزی مثل اینجا وقت تلف میشود، فکر می‌کنم. تقریباً 50 نفر ارباب رجوع اینجا نشسته اند. چه بازی هایی تو همچین موقعیت هایی میتواند مفید باشد؟ فرض کنیم پدر خانواده با فرزند کوچکش بر روی یکی از همین صندلی های پلاستیکی قدیمی نشسته اند و حوصله شان از این صف طولانی سر رفته است. کودک: بابا حوصله ام سر رفت. بابا: میگی چی کار کنیم؟ کودک: بازی کنیم. بابا: بازی؟! اینجا؟! کودک: آره مگه چه ایرادی داره؟ بابا: مردم به ما میخندن. کودک: بابا تو یه بابای خلاقی! حتما یه بازی بلدی که بدرد اینجا بخوره. بابا: ? بذار فکر کنم... این چیه به نظرت؟ کودک: این جلد موبایلته.بابا: آره ولی از الان به بعد دیگه جلد موبایلم نیست. من میخوام این ورق کاغذ را از این سوراخ رد کنم... حالا به نظرت چیه؟کودک: مثل یه آدم میمونه که یه دماغ کاغذی داره.بابا: آفرین... خیلی خوب گفتی... ولی این پینوکیوئه.کودک: واااای... دیدی گفتم تو یه بابای خلاقی!!بابا: حالا خوب به حرفام گوش کن... من هر سوالی که پرسیدم تو باید جواب برعکس بدی. هر جواب درستی که بگی دماغ پینوکیو بزرگ و بزرگتر میشه اینطوری... باشه؟کودک: باشه. من هم میتونم سوال بپرسم.بابا: بله. یک سوال تو بپرس یک سوال من، فقط سوالهایی که میپرسی نباید مثل سوالهای من باشه.  کودک: اول من...بابا: خیلی خوب، تو شروع کن...</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 13:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا چرا؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-igucpuzyd8n5</link>
                <description>تا حالا به این فکر کردید ما چقدر زمان و انرژی خودمان را برای اینکه تبدیل به کس دیگری شویم، تلف میکنیم؟ مقیاس هایی که برای خود تعریف می‌کنیم ما را به تقلید و تکرار می کشاند بدون اینکه رنگ و بویی از ما در آن دیده شود. ناامید و نگران می‌شویم که چرا اتفاقات مطابق میل ما پیش نمی رود در حالی که اجازه تنفس را از جسم و جان خود گرفته ایم. مدام باید برای متر و معیاری که مال ما نیست، تلاش کنیم. در حالی که هیچکس غیر از خودمان را هم نداریم که برای ما دلسوزی کند و مرهمی برای غم ها و دردهای ما باشد. آخر روز یک آدم خسته هستیم که نای رفتن به رختخواب را هم نداریم. و تا وقتی که این لنز نگاه دیگری بر روی چشمان ما هست، قصه همین است. اگر کار خلاقانه ای در زندگی دارید مراقب باشید. باید قوه سنجش خود را به اندازه نیروی خلاقه ای که دارید تقویت کنید. باید شهامت عبور از ناملایمی ها را پیدا کنید. دنیا پر شده از آدمهای ناامید و بی هدفی که آماده اند شکست شما را ببینند. آنها میخواهند با عینک خود شما را به دام بیندازند و از شما یکی مثل خود بسازند. شاید روزی از نگاه آنها آدم موفقی شدید، ولی آن روز هیچ حرف بدرد بخوری برای گفتن نخواهید داشت. عبور از آنها شهامت فکری میخواهد. بیایید یک بازی کنیم... همه دور هم در یک دایره می ایستیم. نفر اول شروع میکند و بدون اینکه ضربه ای بزند با پانتومیم وانمود میکند به نفر کناری خود دارد ضربه ای می زند. این میتواند از ناز کردن تا محکم ترین ضربات باشد. نفر دوم این ضربه را میگیرد و با احساس آن حالتش عوض می شود و در ادامه آن را به حرکت و ضربه متفاوت دیگری تبدیل می کند. این بازی به همین ترتیب تا نفر آخر ادامه پیدا میکند. </description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2019 23:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی در وقت اضافه</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-qcwbzjopmoai</link>
                <description>باید اعتراف کنم در رابطه با ویرگول و مخاطبانم آدم با معرفتی نبودم. حدود یک سال از آخرین پستی که من در اینجا منتشر کردم، می‌گذرد. من آن زمان تقریبا هر روز یک پست منتشر می‌کردم و درست در موقعی که درگیر یک سری فعالیت‌های باحال و جدی شدم، اینجا را ترک کردم. این واقعا من را غمگین می‌کند. دلم می‌خواست بیشتر اینجا می‌نوشتم حتی اگر مطالب کسی را نخوانم ولی یک دفعه به کل ارتباطم با ویرگول قطع شد. این الان که احساس خفگی راه گلویم را بسته است، بیشتر اذیتم می‌کند. فکر می‌کنی هیچ راهی برای بیان حرف‌ها و خواسته‌هایت نداری و یک دفعه یادت می‌آید یک جایی در این دنیای مجازی به اسم ویرگول هست که تو روزگاری در آنجا می‌نوشتی. هرچند خیلی کم و جاهایی خیلی مکانیکی و بی احساس نوشتم ولی می‌‌نوشتم و این راهی برای بیان خودم بود. منی که دلم می‌خواهد همیشه حواسم به همه جا باشد و هیچ وقت تمام و کمال خودم را وقف جایی نکنم. یعنی فقط یک مربی ساده نباشم. بتوانم بین بازی، چیزی که برای من خیلی پرمعنا و الهام بخش است و اجتماعی که در آن زندگی می‌کنم، نیازها و خلاهای آن ارتباط برقرار کنم. نتیجه این یک سری تجربه های خیلی مهم و جذاب شد که بعد از این به مرور آنها را با شما در میان می‌گذارم. ولی... یادم نرود که الان آمدم از آن حسی بگویم که مثل تیغ دارد گلویم را میخراشد... بله، اولین پست بعد از تقریبا یک سال دوری از اینجا و در شرایط این روزها نمی‌تواند خیلی شاد و پر رنگ و لعاب باشد. شاید اصلا بعد از این همینطوری چیز بنویسم... اول کمی حرف از همه جا و همه کس و بعد یک بازی باحال، نه ترجمه یا گرفته شده از منابع دیگر بلکه از بازی‌ها و تجارب خودم، نظرتون چیه؟این بازی را خیلی دوست دارم. ویژگی‌های خوب زیادی دارد. خیلی ساده هست و بسیار خیال انگیز. مشارکت بچه‌ها را جلب می‌کند، خیلی هم بامزه و خنده دار است. من دلم می‌خواهد همیشه این بازی را با بچه‌ها به خصوص خردسالان انجام بدهم. ولی پدر و مادرها هم این بازی را دوست داشته‌اند و شما می‌توانید تو جمع‌های خانوادگی تون، هرجایی که هستید، این بازی را انجام بدهید. حالا که دارم این‌ها را می‌‌نویسم تصمیم گرفتم اسم این بازی را بذارم: انگشت جادویی. دستورالعمل این بازی چیه؟یک نفر نقش تسهیلگر را برعهده می‌گیرد و از بچه‌ها یا شرکت کننده ها می‌خواهد انگشت اشاره خودشان را بر روی یک سطح که می‌تواند روی زمین، میز یا هر جای دیگری باشد به هم نزدیک کنند. تسهیلگر باید بگوید: هر چیز یا موقعیتی که من گفتم شما باید نسبت بهش واکنش نشان بدهید. تسهیلگر مثلا یک دفعه از جای خود می‌پرد و می‌گوید: وای سوختم. او انگشت خود را فوت می‌کند و با اجرای نقش بقیه را هم به شوق بازی کردن و فوت کردن انگشت سوخته خود می‌‌آورد. موقعیت‌های دیگری که می‌تواند به تسهیلگر برای اجرای این بازی کمک کند، مثل: بوی بد، خارش بدن، انفجار، سرما، فرو رفتن تیغ در دست و پا و... باشد. تسهیلگر بعد از اجرای یکی دو نمونه می‌تواند از خود شرکت کنندگان بخواهد که داوطلب بشوند و با مثال‌های خود بازی را ادامه بدهند.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 19:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی نمایشی: آهنگ نام</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85-cy5q9wpad2qo</link>
                <description>نوع بازی: گرم کردن، شکستن پوستههدف:یک راه جالب برای اینکه بچه‌ها خود را معرفی کنند و پوسته‌ی خود را بشکنند.روش:1- یک دایره ایستاده تشکیل دهید.2- شروع به ایجاد یک ریتم ساده کنید که به طور متناوب با زدن دست به پا و سپس کف زدن ساخته می‌شود.ضربه دست به پا، کف زدن، ضربه دست به پا، کف زدن و...3- یک بازیکن در یک زمان شروع به خواندن این آواز می‌کند در حالی که بقیه کلاس ریتم را حفظ می‌کنند و بعد از هر خط می‌گویند &quot;آره&quot;:اسم من [اسم]و من [سن] هستمو من دوست دارم که [فعالیت] انجام دهم4- بعد از آخرین خط، بازیکن فعالیت خود را نشان می‌دهد. سپس بقیه کلاس آن فعالیت را تکرار می‌کنند و می‌گویند:[فعالیت] زیاد![فعالیت] کم![فعالیت] زیاد![فعالیت] کم!5- آنها فعالیت را به ترتیب زیاد و کم انجام می‌دهند.6- بنابراین شکل کامل می‌تواند چیزی شبیه به این باشد:دانشجو                            کلاساسم من لیندا است            آرهمن 10 سال دارم.              آرهمن دوست دارم شنا کنم.    آرهو این کار مثل این می‌ماند...(لیندا شنا کردن را نشان می‌دهد)همه:شنا کردن.... زیاد!شنا کردن.... کم!شنا کردن.... زیاد!شنا کردن.... کم!7- ریتم کف زدن را دوباره شروع کنید و بازیکن بعدی ادامه دهد.8- تا زمانی که همه بازیکنان فرصت این کار را پیدا کنند، ادامه دهید.توجه:خط دوم مربوط به سن می‌تواند به هرچیز دیگری که می‌خواهید، دانش‌آموزان در مورد یکدیگر بدانند، تغییر کند. اگر شما در حال تمرین یک نمایش هستید، کل آهنگ می‌تواند به عنوان &quot;کاراکتر شما&quot; از نمایش اجرا شود. کاراکتر شما واقعا از انجام چه نوع فعالیتی لذت می‌برد؟ این بازی از اینجا گرفته شده است.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Thu, 13 Dec 2018 21:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی نمایشی: با دوست من ملاقات کن</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%86-bc18nosmrgeh</link>
                <description>نوع بازی: گرم کردنهدف: یک بازی یخ شکن جالب که به بچه‌ها کمک می‌کند با یکدیگر آشنا شوند.روش:1- در ذهن خود، تعداد بچه‌ها را بر دو تقسیم کنید. (ما برای اهداف خود، فرض می‌کنیم اینجا 30 کودک هستند که با تقسیم بر دو، 15 به دست می‌آید.)2- بچه‌ها یک دایره‌ی ایستاده تشکیل دهند. از سمت چپ شروع کنید و بچه‌ها پشت سر هم تا زمانی که به عدد 15 برسیم، می‌شمارند. وقتی شما به عدد 15 رسیدید، بچه‌ی بعدی در دایره از یک شروع خواهد کرد و تا زمانی که دوباره به عدد 15 برسیم، شمردن ادامه پیدا می‌کند.3- هر شماره جفت خود را پیدا می‌کند. شما باید 15 جفت داشته باشید.4- یک نفر A و یک نفر B برای هر جفت انتخاب کنید.5- به بچه‌ها بگویید که شما زمان را برای یک دقیقه تنظیم می‌کنید و در این مدت A هر چقدر که بتواند، در مورد خودش به B می‌گوید. (مدرسه، کلاس، موضوع مورد علاقه، غذای مورد علاقه، موسیقی مورد علاقه و ...)6- وقت بگیرید و کار را شروع کنید.7- حالا، برای یک دقیقه، B هر چقدر که بتواند در مورد خودش به A بگوید.8- وقت بگیرید و کار را شروع کنید.9- همه دوباره به دایره برگردند.10- هر نفر از بچه‌ها باید سه چیز در مورد دوست خود بگوید و در شروع این جمله را بیاورد: &quot;با دوست من که .... ملاقات کن&quot;برای مثال: با دوست من جنی ملاقات کن، او یک دختر کلاس چهارمی است، او عاشق بازی Minecraft است و واقعا کفش‌های خیلی باحالی دارد.راهنمایی:توجه داشته باشید، بعد از اینکه یک دقیقه گذشت به بچه‌ها بگویید که شما 30 ثانیه به زمان اضافه کرده‌اید و ادامه دهید! گاهی این کار بچه‌ها را مجبور می‌کند، اطلاعاتی بیشتر از چیزهای روشن و واضح با هم  رد و بدل کنند.این بازی از اینجا گرفته شده است.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Wed, 12 Dec 2018 22:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی نمایشی: ترسیم خود</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF-nhwprdrnzugw</link>
                <description>نوع بازی: گرم کردنهدف: یک راه منحصر به فرد که به بچه‌ها اجازه می‌دهد در آغاز ترم یکدیگر را بشناسند.روش:1- به طور تصادفی کلاس را به گروه‌های دو نفره تقسیم کنید.2- برای دانش‌آموزان یک برگه کاغذ سفید و چیزی برای نوشتن تهیه کنید.3- به بچه‌ها یاد دهید که در سکوت درباره‌ی موارد یا چیزهایی که در زندگی برای آنها مهم است، فکر کنند. برای مثال، یک دانش‌آموز عاشق ورزش، ممکن است، تصویر فوتبال را بکشد. ممکن است اینجا یک مورد خاص خانوادگی یا یک ساز موسیقی وجود داشته باشد. موضوعات باید جنبه‌ی خاصی از زندگی هر نفر را بازتاب دهد.4- دو یا سه دقیقه به کلاس وقت دهید تا در سکوت پنج مورد از این چیزها را بر روی کاغذ خود بیاورند. اگر آنها بتوانند بیشتر از این تعداد ترسیم کنند، عالی است.5- به دانش‌آموزان یادآوری کنید، قدرت نقاشی کشیدن در اینجا اصلا مهم نیست، فقط این کار را به بهترین شکل ممکن انجام دهید.6- بعد از اینکه نقاشی‌ها کامل شد از بچه‌ها بخواهید که مثل یک کارآگاه، هرچقدر که می‌توانند در مورد دوست خود براساس آنچه که کشیده است، حدس بزنند.7- نفر دوم باید سکوت خود را تا زمانی که کارآگاه کارش را تمام نکرده است، حفظ کند.8- وقتی که کارآگاه کارش تمام شد، آنها می‌توانند آزادانه درباره‌ی درستی و اشتباه آنچه که گذشته است، حرف بزنند.9- کل کلاس را جمع کنید و از هر نفر بخواهید که دوست خود را با گفتن آنچه که در موردش کشف کرده است، معرفی کند.این بازی گرفته شده از اینجاست.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Mon, 10 Dec 2018 21:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی نمایشی: نام خود را به رقص درآورید</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF-ugb8sypojpo4</link>
                <description>هدف: یک بازی گرم کردن ساده یا هدایت کننده که منجر به رقص بچه‌ها خواهد شد.روش:1- بچه‌ها در یک دایره بایستند.2- بچه‌ها را راهنمایی کنید که یکی یکی به دایره بیایند و نام کوچک خود را با استفاده از بدن خود در هوا بیان کنند. آنها باید اعضای بدن خود را از بالا به پایین به کار ببرند:حرف اول: سرحرف دوم: دستحرف سوم: باسنحرف چهارم: زانوحرف پنجم: پااگر اسم آنها بیشتر از پنج حرف است، این قاعده را تکرار کنید.3- زمانی که همه در بازی شرکت کردند، بازی تمام می‌شود.این یک بازی فوق العاده برای گرم کردن است که می‌شود قبل از شروع طراحی رقص یک نمایش از آن استفاده کرد.این بازی قبلا اینجا آمده است.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Sun, 09 Dec 2018 20:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی نمایشی: ستاره نینجا، بچه گربه، چیواوای عصبانی</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-px3xusfieiwy</link>
                <description>نوع بازی: گرم کردنهدف:  یک بازی گرم کردن کوتاه بامزه که باعث راحتی بچه‌ها و پانتومیم بازی کردن آنها می‌شود.روش:1- بچه‌ها در سکوت و در فضای باز کلاس حرکت کنند.2- به بچه‌ها بگویید که باید در حین حرکت در فضای کلاس، چیزهای مختلفی را از فردی به فرد دیگر انتقال دهند. آنها برای انتقال این چیزها باید با فرد مورد نظر خود تماس چشمی کامل برقرار کنند.3- از تماس چشمی با یک دانش‌آموز شروع کنید و یک ستاره نینجا پرتاب کنید. برای اضافه کردن صدا راحت باشید.4- این ستاره‌ی نینجا باید از دانش‌آموز به دانش‌آموز پرتاب شود و دوباره برگردد.5- سپس یک بچه گربه پرتاب کنید. دانش‌آموزان را تشویق کنید که برای پاس دادن یک صدا بیفزایند.6- سپس یک چیواوای عصبانی (نژاد خاصی از سگ‌ها) پاس بدید. 7- هرکدام از این چیزها را به روشی متفاوت پاس دهید.توجه:سعی کنید  پیشنهاداتی را که دانش‌آموزان برای پاس دادن چیزهای مختلف می‌دهند به راحتی به کار ببندید.این بازی از اینجا گرفته شده است.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Fri, 07 Dec 2018 21:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی نمایشی: رقص هیولای دوسر</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%B1-eoxaoaqrz1np</link>
                <description>نوع بازی: گرم کردنهدف:یک گرم کردن جالب که به همه‌ی نفرات اجازه می‌دهد، کمی احمق باشند و موانع را کنار بزنند.روش:1- دانش‌آموزان به گروه‌های دو نفره تقسیم شوند.2- به هر گروه بگویید که پشت به پشت هم بایستند و آرنج‌های خود را به هم قفل کنند.3- یک موزیک با ضرباهنگ خوب پخش کنید. گروه‌ها با این فرض که یک هیولای دو سر هستند باید با موسیقی برقصند.4- بعد از کمی خنده به آنها بگویید که با دیگر گروه‌ها جفت شوند و یک رقص هیولای چهارسر خلق کنند.5- آنها سپس به عنوان یک هیولای هشت سر برقصند.6- سپس کل کلاس به هم قفل شوند و به عنوان یک هیولای غول‌پیکر با هم برقصند.برای عوض کردن موسیقی راحت باشید تا هیولاها امکان کشف انواع مختلف حرکت‌ها را در رقص پیدا کنند. بازتاب:اتصال به یکدیگر آسان بود یا سخت؟چه نوع حرکتی از همه راحت‌تر بود؟ کدام حرکت از همه سخت‌تر بود؟همانطور که ما با هم به عنوان یک گروه کار می‌کنیم، یاد می‌گیریم که بیشتر احساس راحتی کنیم و هماهنگی خود را با یکدیگر افزایش دهیم.این بازی قبلا در اینجا آمده است.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Thu, 06 Dec 2018 00:14:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی نمایشی: زامبی</title>
                <link>https://virgool.io/@bagheribehrad/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-egbpn3fnwwd8</link>
                <description>نوع بازی: گرم کردنهدف: یک بازی سرگرم‌کننده از مجموعه‌ بازی‌های مربوط به اسم است. این بازی برای استفاده در جلسات اولیه برای کمک به بچه‌ها (و مربی!) جهت یادگیری اسم همه‌ی نفرات فوق‌العاده است.روش:1- کلاس در یک دایره بایستد.2- هر نفر از بچه‌ها اسم خودش را در این دایره با صدای بلند مثل یک زامبی می‌گوید. (ساااارررراااااا)3- سپس یک دانش‌آموز را به عنوان &quot;زامبی&quot; انتخاب کنید. &quot;زامبی&quot; در داخل دایره مثل یک زامبی راه می‌رود: دستان او به جلو کشیده شده است و سرش به یک طرف است.4- نام یک دانش‌آموز را ببرید. زامبی به سمت دانش‌آموز هدایت می‌شود.5- دانش‌آموز باید سعی کند تا نام یکی دیگر از دانش‌آموزان را قبل از اینکه زامبی دستش به او برسد، بگوید.6- اگر زامبی بتواند دانش‌آموز را قبل از اینکه نام جدیدی ببرد، بگیرد، آن فرد یک زامبی می‌شود.این بازی از اینجا گرفته شده است.</description>
                <category>بهراد باقری</category>
                <author>بهراد باقری</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 22:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>