<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bahar.hnm</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bahar.hnm2004</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 13:13:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3017886/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bahar.hnm</title>
            <link>https://virgool.io/@bahar.hnm2004</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرز</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%B1%D8%B2-o1l6pzdmekyx</link>
                <description>میان من و تو مرزیست عمیق مرز چه واژه ی عجیبیست.غمی سنگین دارد، از همان غم هایی که زود خودش را لو نمی دهد، از همان هایی که در قلبت خانه می‌کند و رفتنش دست خداست.من مرز را دوست ندارم، از سردرگمی پنهان درون آن میترسم.درست جایی میان من و تو گیر افتاده ام درست همینجا ایستاده ام و با احساسات عجیبی میجنگم. میدانی آرکا من هیچگاه مرز را نخواهم شکست، از فرو رفتن تکه های شیشه اش در قلبم واهمه دارم.اما عزیزم این روز ها انرژی عجیبی میانمان احساس میکنم. درست مثل گردبادی اطراف مرز شیشه ای میانمان می‌چرخد و چقدر خوب می‌شود اگر با شیشه برخورد کند. چقدر خوب می‌شود اگر شیشه فرو بریزد. به‌قول شاملو راستش را بخواهی این روزها تنها آرزوی پنهاییم همین است از مرز عبور کنم و روزی تمام خودم را در آغوشت پیدا کنم.برای آرکا_ بهار</description>
                <category>Bahar.hnm</category>
                <author>Bahar.hnm</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 14:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکانس رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar.hnm2004/%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%B1%D9%86%D8%AC-jvwo4ejuymdw</link>
                <description>میدونی آرکا بعضی وقتا زندگی خیلی بی رحم میشه.یه لحظه هایی تو زندگی آدما هست که اگه تبدیل به سکانس یه فیلم میشد میتونست اسکار غمگین ترین سکانس جهان و بگیره.  اگه یه نفر از بیرون به این نقطه از زندگیمون نگاه کنه قطعا گریش میگیره. ولی ما دقیقا تو همون نقطه از زندگیمون گریه نکردیم. مثلا من وقتی بابا داشت موهامو از ته میزد گریه نکردم. وقتی متوجه شدم باید بیخیال عزیز ترین و مبهم ترین هدف زندگیم بشم فرو ریختم ولی باز گریه نکردم.فارست گامپ وقتی کسی تو اتوبوس نذاشت کنارش بشینه گریه نکرد.میدونی خیلی از ماها انقدر وسط جریان پرتلاطم رنج گرفتار شدیم که دیگه حتی سرعت عجیب طغیان درد رو حس نمی کنیم.این سماجت پیوسته رنج ادامه پیدا میکنه تا جایی که اتفاق جدیدی رخ میده. تا جایی که بین تمام سیاهیای جهان یه پرتوی نور میاد و درست با قلب ما برخورد میکنه. و اونجا میشه شروع دست و پا زدن ما برای خلاصی از باتلاقی که شاید سال ها درگیرش باشیم .میشه شروع تجربه ی دردی که اینبار همراه با رنج نیست...برای آرکا _ بهار</description>
                <category>Bahar.hnm</category>
                <author>Bahar.hnm</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 00:22:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>