<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های bahar524</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bahar524</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 02:29:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>bahar524</title>
            <link>https://virgool.io/@bahar524</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غارت آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-tkcdxyo8i06d</link>
                <description> آنان که از نوک پا تا فرق سر  در پی  آزار مردمند مجازات خواهند شد آن روز سربازان  در میانه میدان   ترانه می خوانند و دختران با دامن چیندار    می رقصند بی واهمه از گردنه های تفتیش چشم های هوس آلود بی شبنم ببین !  اول بامدادی چه باران قشنگی باریده هیاهوی گنجشکان را بخاطر بسپارید و  آینده را غارت نکنید ماهشهر ع-ر</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 03:06:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلمرو خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-pstblfugka9t</link>
                <description>در این شب تیره نه مهتابی  نه ستاره ای همین چشمان تو کافی ست تا از هر چه  خاموشی و فراموشی ست بگذرم شعله ورم به یادت و سینه ام‌ قلمرو خورشید است  قلبم آشوب همه دریاهاست ماهشهر ع-ر</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 02:56:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم دل</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D9%84-hlofvtavscmt</link>
                <description>اول صبح خواب مادر بزرگ مادری را دیدیم که داشتم او را زیر باران هُفریز (hofriz)از خونه دایی به خونه خودمان می بردم نزد مادرم.  می خواستیم از سمت سده برویم که پشت آن آب زیادی جمع شده بود . مادر بزرگ نابینا بود برایش گفتم دادا ببین بارون داره میاد و تا سید صالح را آب گرفته گفت دادا نترس می زنیم به آب.  در حالی که روی آب قدم می زدیم دادا داشت قصه روی آب قدم زدن آدمهای صالح را تعریف می کرد و من هم گرم شنیدن بودم. دادا همیشه شمرده و قشنگ حرف می زد و زیاد از کلمه یهکُه استفاده می کرد  که هنوزهم نمی دانم یعنی چه احتمالا از اصوات باشد در لهجه بومی ! از کنار سید صالح که گذشتیم دادا گفت دیدی چه راحت از روی آب می شود گذشت ببین دادا علی! اینجا هم سید صالح است. گفتم آره درسته دادا تو از کجا متوجه شدی گفت دادا من چشم دلم روشن است. ماهشهر آذر ماه ۹۸ ع-بهار</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 11:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر کتاب  کافکا در کرانه اثر موراکامی</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-evtmmqncwyyt</link>
                <description>قصد دارم صبحی بتراشمبا نگین شبنمالماس خورشیدو به هوای پاک سرزمینمبابونه و ریحان تعارف کنماما هنوز بر نخواستهچاقوی تیز رهگذریهمه رویاهایم رادرو می کندماهشهر ع-بهاریادداشتی بر کتاب  کافکا در کرانه اثر موراکامی در باره بعضی شرایط واز بعضی کس ها قلم بی اندکی هدایت گری خودش پیش میرود از بس سهل الوصل هستند آنها، ! انگار که از دهلیز لیز غاری شیشه ای می گذرند و تو شفاف آن ها را ورانداز می نمایی بی آنکه برای تو زحمتی درست کنند مثلا همین نوول ها و رمانهای موراکامی که وقتی شروع به خواندن می کنی نویسنده یکراست تورا با قصه همراه می نماید و مثل کنه به ذهنت می چسبد و این کار و بار بی واهمه و رقیق در قلمفرسایی تا جایی ادامه میابد که انگار تو خود نویسنده هستی و ماجراها را نیز باید بیافرینی من این سبک نوشتن را که اشتراک عمیقی بین خواننده و نویسنده رقم می زند جهانهای موازی می گویم هر چند منتقدین و خود موراکامی نیز چند بار به جهان موازی داستانهایش اشاره کرده اند اما انها منظورشان متن روایی قصه یا همان سبک نگارش بوده است اما از دید من در این داستانها خواننده و رمان در یک مشارکت غیبی پابپای هم پیش میروند تا آنجا که خواننده حس می کند قلم بدست گرفته و شروع به خلق اثری تازه نموده است و لذا این همه اشتراک بین خواننده و نویسنده را من در کمتر اثر ادبی دیده ام به همین علت با کتاب هایی سراسر معما گونه روبروهستی که هر کسی از ظن خود یارت می شود بویژه آخرین رمان موراکامی یعنی کافکا در کرانه که در یک ارتباط و موازنه مورد دلخواه خواننده پیش می رود با دو قصه به ظاهر بی‌ربط به همدیگر یعنی زندگی کافکا تامورا و ساتورو ناکاتا که اولی در روزهای فرد شروع می شود و خواننده فکر می کند باید یک شخصیت واقعی باشد که دارد بحرانهای روزمرگی را پشت سر می گذارد از نوجوانی پانزده ساله که با پدر بوده و حالا می خواهد بدنبال خواهر و مادرش برود شاید جا دوی خوشبختی را در پیدا کردن این دو بیابد و داستان دومین قهرمان قصه یعنی ساتورو ناکاتا در روزهای زوج قصه می گذرد که اگر افلاطونی به زندگی بنگریم شاید به این نتیجه برسیم که ساتورو ناکاتا بخش اتوپیایی زندگی ست که موراکامی خلق می کند اما هیچ مزیتی بر قسمت واقعی آن ندارد زیرا اول و اخر ماجرا به شکست می انجامد که من فکر می کنم زندگی نه یک فرصت است و نه یک شانس بلکه فقط یک اتفاق ساده است که بی هیچ هدفی رقم می خورد.من بشخصه در عمق آثار هنری ژاپنی از موسیقی تا شعر و رمان نوعی شکست و سرافکندگی مشاهده می کنم وبعلاوه یک  تیرگی مدام در فضای ترسیم شده که همه جا غالب است بویژه اگر به آثار بعد از جنگ جهانی دوم رجوع کنی این شکست را بیشتر حس می کنی و آثار موراکامی نیز از این قائده مبرا نیست زیرا در زیر پوست این آثار که هم پوچ و هم غم انگیز و هم تلخ است ضمیر ناخودآگاه وجدان عمومی  کماکان در پی انتقام است اما راه رسیدن و چیرگی را علیرغم جستجوی کنجکاوانه نمی داند و نمی یابد زیرا بی خیال هم نیست که اگر می بود این نگرش را در زوایای قصه ها و بطور کلی هنر ملی  خویش وارد نمی کرد و به ثمن بخسی هر چه را داشت ارزانی قوم برنده می دانست و می گفت من را هست بط را ز طوفان چه باک!.موراکامی نویسنده شهیر ژاپنی در کتاب کافکا در کرانه جایی اشاره دارد  که زندگی همیشه مثل طوفان شنی ترا آنجا که دوست دارد پرتاب می کند حالا تو هی تلاش کن که در مسیری که خودت انتخاب کرده ای قرار بگیری شاید که رستگار شوی اما  این طوفان لامصب جسم و جان را آنجایی می برد که ثوابش در آن است و این کشاکش مدام ادامه میاید تا آنجا که سر از خانه ارواح چارلز دیکنز در می آوری ! خانه ای جهنمی که قصد فرار از آن را داری اما هر بار به مناسبتی باز جذبه خانه تو را به همان سمت کذایی می کشاند لذا وکیل می گیری که برایت خانه را بفروشد اما در کشاکش دادگاه و خریدار ، فروشنده که تویی آنقدر هزینه می کنی که در صورت فروش خانه دیگر چیزی برایت باقی نمی ماند پس آن به که خانه را با همه اجنه اش به همان وکیل بسپاری و خود مثل قهرمان کتاب کافکا ی در کرانه موراکامی اجازه دهی طوفان حوادث هر جا که میلش کشید تو را ببرد حالا می خواهد کافکا نامورا یا اوساتورو ناکاتا دو قهرمان بی خیال کتاب باشند که عاقبت با علائق و نفرت های موازی از زندگی سگی جایی در کرانه ساحل دریا به هم می رسند انجا که طوفان آنها  را می برد و این طوفان نه سرنوشت تو که حتما خود تو باید باشی با شمایلی و دنیایی که در ذهن مثل هر آدمی از توهمات خویش ساخته ای و فکر می کنی حقیقت همین بدیها و خوبی های تو است .باری بارها درگیر رویا ها و واقعیت های ابدی هستیم و شاید هم خود را جا پای خدای فرضی می گذاریم و خلاصه اش می کنیم به اینکه باید کاری کرده باشیم با دلایل خاصی از تن دادن به آن لحظه ها از رویا و واقعیت بی آنکه حتی خودمان را بتوانیم قانع کنیم و یا برای درونیات خود قابل دفاع باشیم  که مرز این دو کجاست و اصلا مرزی وجود دارد گاهی هم فکر می کنی فقط جامعه ای که تو در آن زندگی می کنی در چنبره مار خودی و غیر خودی گرفتار است اما دقت که می کنی جهان ما و بلکه همه تاریخ بشر با همین دو ابریشم خودی و ترکش غیر خودی تا اینجا کش اومده و تا دنیا دنیاست شک نکن درب موریانه خورده قیل و قال بشری! بر همین مدار بچرخد هر چند عنقریب است که به آرزوی من و تو  این بنای پوسیده فرو ریزد مثل آرزوی قهرمان کافکا در کرانه شاد و سرخوش با گربه ای ملوس بدنبال افسانه های خیالی یونان باستان و خدایی که همواره یکی را نجات می دهد و صد تا را در چاه می اندازد. پیچیده اش نباید کرد زندگی  به تعبیر موراکامی در همین کتاب فقط یک جور سعادت هست که دست نایافتنی ست اما بدبختی هزار شکل و اندازه دارد و به قول تولستوی سعادت یک تمثیل است کوتاه و مختصر اما بدبختی داستانی ست هزار تو که با ادمی اغاز می شود و با هماو به ابدیت می پیوندد به فرض که ابدیتی باشد .این قصه رازی است که همان به که نامکشوف بماند زیرا این طور حداقل وجدان تو آسوده تر است زیرا شخصا برای موقعیت بهتر تلاشت را کرده ای به نتیجه نرسیدی نرسیدی بدرک! زیرا تو فقط یک سر قضیه سرنوشت هستی آن سوی ماجرا که حوادث تنیده در طوفان شن باشند به جایی می برند ترا که از خاطر خطیر هیچ جنی نمی گذرد مگر همان گربه ای که دوست داری در کنارش اندکی به آرامش برسی اما دریغ از انصاف روزگار که هیچ وقت به انصاف رفتار نکرد نه با شاه و نه گدا و دقت هم که می کنی می بینی فاصله ای میان خانه ارواح دیکنز تا کافکا ی در کرانه موراکامی نیست نه مکانی که بتوانی در آن قرار و مداری بگذاری و نه زمانی که فرصتی برای تجدید خاطره باشد تا به خود بیاییم رمان زندگی به آخر خط رسیده تازه اگر عزیزترین کسانت ارزوی مرگت را نکرده باشند و من هنوز دنبال کفش هایم می گردم تا اندکی برهنه پا نباشم زیرا تا بخواهم از آن همه پیچ راه ها بگذرم شرق و غرب و شمال و جنوبم را نمی یابم و باور کنید همه هدف موراکامی در کافکا در کرانه و دیکنز در خانه جنی همین است که به خوانندگان این دو اثر یادآوری کنند حتی در خیال نویسنده هم محل کوچکی برای امن و آسایش بشر نیست.ونویسنده چه صمیمانه و خوب وظیفه روشنفکری خود را در این رمان جانکاه از وضع سرکوب بشر در عرصه های مختلف از خانواده از  هم پاشیده بر اثر جدایی تا آواره گی نسلی و قومی و ستیز بی پایان با درون و بیرون و در آخر بدنبال نخود سیاه رفتن کافکا نامورا  تا دانای کل یعنی اوساتورو نامورا هر یک به صورتی فقط جنون آدمی را آشکارا فریاد می زنند  .بعلاوه نمی خواهم مجددا باور کنم اما در پیرنگ آثار نویسندگان ژاپنی دقت که می کنم نوعی سرشکستگی و تحقیر در ماجرای حضور همه جانبه آمریکا در ضمیر ناخودآگاه این جامعه از بعد از ریزش بمب اتمی در دو شهر هیروشیما و ناکازاکی تا تسلیم بی قید و شرط امپراطور مشاهده می کنم  که به نوعی نویسنده و شاعر ژاپنی آن را به هر صورتی که بتواند بازتاب میدهد مثل نویسندگان ایران ما بعد از کودتای ۲۸ مرداد که اتفاقات بعدی رقم می خورد تا اندکی سرافکندگی شکست التیام یابد هر چند بعد از این همه ماجرا که بر ما رفت عاقبت زندگی در فضای پر التهای انقلاب و جنگ و تنش نیز مالی نبود می بینی از کجا شروع کردیم و به کجا رسیدیم که البته دلیل دارد و آن هم همگونی قصه شکستها و پیروزی های آدمی که در همه جا یکسان است فقط جغرافیا فرق می کند که آن هم آداب خود را دارد.به تعبیر مترجم خوب کتابهای موراکامی آقای مهدی غبرایی آثار این نویسنده از حضور نوعی فقدان و پوچی محض و روابطی که شکل نمی گیرد اوج و فرود و گره می آفریند و به یاد داشته باش که موراکامی بارها اشاره می کند نوشتن رمان برای من مثل خواب دیدن است لذت بخش و در آخر چون مرد تنهای شب در کنار ساحل به آواز باد گوش می سپارم که پر از تنهایی و ناامیدی ست .  ماهشهر از دفتر یادداشت ها علی ربیعی (ع-بهار)</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 18:35:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه دیو و نه دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%D9%86%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-jjnaun7fkm32</link>
                <description>آنگاه که آسمانبعد از باران غرق رنگین کمان  شودو بره های سیراببه شبدر های اشباه بی اعتنایی کنند و غازها و اردکها با آهنگ صدایشان جفت جفتشهد زندگی برویانندو پلنگان در شب های روشن به ماه رسندمن نیز با همه خسته گیبه رنج بی طاقت هستی لبخند می زنمباشد که زنده گان  روزگاریاز رنگین کمان تا بره هاو از پرنده گان و پلنگان تا انسانهابا اتفاق های قشنگبر همین زمین ناهموار و امیندنیایی بسازندکه نه دیو باشد و نه دیوارنه زندان باشد و نه آزارآتش بس وظیفه انسان است!که هستیبی دلیل راه نیزهمه صلح است وآشتی ستاز دفتر یادداشت ها علی ربیعی (ع-بهار)</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2019 23:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوای درون</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-yykwulcrblk2</link>
                <description>هجران توو اندوه جانفرساي من كجااسرارتو و سينه هويداي من كجاشمع هزار شعله اي ،خورشيدبي نقابآتش به دل نهادي وپرواي من كجااينجاكه به انتظار بهارت نشسته ام!كوير تشنه  تو وباغ تماشاي من كجاچون كودكي كه در انتظار مادراستدريغ مادرانه تو وتمناي من كجارقصان در آسمان بسان شهابهاپاي گريزتو والتجاي من كجااز ساحل نجاتي كه مرغان پريده اندخاموشي موج تو و درياي من كجادر قاب آرزويي عكس رخُت نماندهراسان روزگارِتو! وشكواي من كجاآه اي بهار سوخته در خشك سال عمربازي به آخر رسيد و روياي من كجاماهشهر سال 1368 علی ربیعی(علی بهار)</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 13:24:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاکراز تماشا</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%D8%B4%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-yjepftlen7pj</link>
                <description>کوههای مختصری دره های صغیری  دریا هم مثل گلبرگ نیلوفری ست انگار کاش بر روی این قله های برفی کبکی ترانه بخواند  آهویی علف بیاید  و پروانه ایکه بی طاقت رقصیدن است از پیله بدر آیدسرشارم ازدیدار دوستدهلیزهای پنهان معاشقهمن صدای صبور جهان را می شنوم که از جماد و نبات بر خواست و شاکرم همینکه تماشا رهایم نمی کند در هواپیما زمستان 97 ع-بهار</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2019 21:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آشوب طوفانی دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-ohzyt540d2oi</link>
                <description>عاقبت توتالیتاریسممی گویند تقدیر این بودکه ملت آلمان به جای انقلابی سوسیالیستی، در دام فاشیسمِ حزب نازی بیفتد. اما چرا چنین شد؟ بی‌گمان بسترهای اجتماعی و سیاسی برای این اتفاق مهیا بوده‌اند و مهمتر از همه، ملت آلمان  (در اواخر دومین دهه از قرن بیستم) به التیام غرور جریحه‌دار شده خود (با شعارهای پرشور نازی‌ها که قرار بود دوباره آنها را به اوج اقتدار بازگردانند) می دادند، بیشتر گرایش داشتند، تا رسیدن به بهشت برابری که مارکسیست‌ها وعده می‌دادند. جالب اینکه تاریخ نشان داد نه نازی ها آلمان را عاقبت به خیر کردند و نه کمونیست ها روسیه را! البته از دید من تا اوضاع همین است و آدمی همین، عاقبت بخیری را متصور نیستم!از کتاب گراند هتل پرتگاه اثر استوارت جفریزسروده در آشوب طوفانی دریاترانه های امواج را دوست دارم اگر چه سهمگینبر تخته سنگ ها می کوبنددر آشوب طوفانی دریا! و کشتی هاکه در دالان گرداب ها می پیچنددر آشوب طوفانی دریا و ماهیان رقصنده  که از تلاطم  امواج  می گریزنددرآشوب طوفانی دریا جهان ! ساحل شکننده ای ستتسلیم آوار طبیعت هول ابرهای  تیرهسیلاب های بی محاباگویی دگردیسی جهان زاینده را رازی نیستمگر یکی بود یکی نبودشاید هم هیچ کس نبوداینها مظاهر غوغای هستی یند اگر که آدمی بداند!در آشوب طوفانی دریامی رقصم و می رقصم چون گیسوی دراز دامن یار و انوار درخشان مهتاب به شب ظلمانی ترساستغاثه و یاسدر آشوب طولانی دریاو زمانی که مستی غالب است بسان مرغان طوفانهمه حجم باد را به ستیز می طلبمدر آشوب طولانی دریاگاهی می نویسم به تاریخ شکوفه های گیلاسبوته های نورس ریواسدر اردیبهشت غمگین هرسال کاش صبوری  قلب این مرغان در سینه آدمیان می تپید تا سبکبال از اکسیژن صبحی درخشان به سکونی میرسیدند ابدی!در آشوب طوفانی دریا کیش علی ربیعی (ع-بهار)</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2019 01:12:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سروده قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-bxqnbs8ejoov</link>
                <description>سروده قطاردلم برای قطاری لک زده که همه سوارند و هیچکس راپیاده نمی کند ماهشهر ۱۰ خرداد ۹۸ ع-بهارکتاب خرمگس عشق به آزادیمی گویند خرمگس کسی ست که نظریات و باورهای عموم جامعه و هم چنین نحوه اداره امور را به چالش می کشد. اولین بار افلاطون بود که سقراط را به خرمگسی تشبیه کرد که اسب بی حس سیاست آتن را آزار می داد و سعی در بیداری آن داشت . راستی برای بیدار شدن در شرایط پیری و فرتوتی اجتماعی احتیاج به ویز ویز چه خرمگس های گنده و شجاعی ست تا از تن جامعه جامه رخوت را کنده و مژده بیداری آورد.  این روزها کتاب خرمگس نویسنده ایتالیایی اتل لیلیان وینیچ مرا سخت مشغول کرده همه کتاب سرشار از عشق به آزادی وانسانها ست . آزادی در آن بسیار محترم است و کسی در این راه از مرگ هراسی ندارد . تلاش نویسنده تاثیر گذاشتن بر ضمیر ناخودآگاه آدمی ست آنجا که وجدان و اخلاق را آزار می دهد تا به روشنایی رسد و بعلاوه از تحقیر  و تملق و ریا و نفرت تصویری شفاف به خواننده ارائه می دهد. براستی که در این کتاب به هر آنچه یک انسان واقعی در جستجوی ان است یعنی همان عشق به آزادی و فداکاری را می توان یافت. ماهشهر ع-بهار</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 15:44:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن و زبان حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-atfyyn81dd6y</link>
                <description> چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل به دست  کمان ابرویی ست کافر کیش ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش در این دوبیت از یک غزل حافظ ماده و معنا چنان بر سریر دل شاعر نشسته اند که اهل معرفت چاره ای مگر تسلیم به اراده لطیفانه   لسان الغیب از پیچشش اندیشه به جهت جرم بینی و بخشش خطا از حضرت دوست نبینند. به همین دلیل به تعبیر بزرگی ذهن و زبان حافظ آنچنان به عالم لاهوت مشرف است که راه نجات بشری را نه در این سیرت فعلی که آن میداند عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.  تهران  تهران ع-بهار</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 23:28:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوش پدر و مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@bahar524/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-gu8gqwly3xhe</link>
                <description>امروز دم دمای صبح بود که خواب پدر و مادرم را دیدم ، در باغی پر از میوه های تابستانی هلو و آلو و شفتالو و انگور، هر دو مشغول تناول بودند .من هم تازه از مشهد رسیده بودم مادرم گفت دا (مادر)علی برو حمام و لباستو بزار توی حمام برات بشورم گفتم دا ول کن هنوز دست نکشیدی از شستن لباسهای ما...نکنه اونجا هم لباسهای بابام را می شوری گفت دلت میاد . در حال صحبت با مامان بودم که بابام گفت با (بابا)علی بیا خوخ بخور گفتم بابا به این میوه دیگه خوخ نمی گن هلو می گن و خلاصه در کنار پدر و مادر داشت خیلی خوش می گذشت .از بابا و مامان پرسیدم راستی مثل اینکه اینجا از غلمان و حوری بهشتی خبری نیست و مامان مثل همیشه حاضر جواب گفت دا هیچ غلامی بهتر از بابات نمیشه و بابام هم  گفت مادرت راست میگه هیچ حوری به پای مامانت نمی رسه .در حالی که آن دو همچنان در کنار هم هستند خیلی خوشحال بودم . آخرای خواب بود داشتم می رفتم  گفتم دا یه خواهش دارم  تو اون دنیا دیگه  لباس نشور به اندازه کافی تو این دنیا لباس شستی . صبح شهریور ۹۸ تهران ع-بهار</description>
                <category>bahar524</category>
                <author>bahar524</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2019 17:46:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>