<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های باهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@baharam</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:11:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/182175/avatar/uSz1tt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>باهار</title>
            <link>https://virgool.io/@baharam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کف هرم</title>
                <link>https://virgool.io/@baharam/%DA%A9%D9%81-%D9%87%D8%B1%D9%85-zmkwlrtryfxw</link>
                <description>صبح تا عصر همه چیز کند پیش می رود. همانطور که باید. اما نور نارنجی غروب که از لا به لای ساختمان های آنطرف کوچه به شیشه اتاق می پاشد همه چیز جور دیگری می شود. قلبم تند می زند. انگار که نخواهد روز تمام شود. لیست فیلم‌هایی که باید ببینم را مرور می‌کنم. توئیترم را چک میکنم. بعد اینستاگرام را. شاید کمی هم پادکست زبان گوش کنم. میروم سراغ تلگرام. بعد از چک کردن انواع و اقسام گروه‌ها یادم میفتد صدای آقای مترجم را از کانال تلگرامش پلی کنم. به روان انسان از دیدگاه تکاملی نگاه میکند. از بازگشت به زندگی طبیعی می گوید. از اهمیت مرغ‌ها و تخم‌مرغ‌ها در زندگی بشر. از اینکه بشر چقدر نیازهای بیهوده برای خودش ساخته. یاد عکس اینستاگرامش میفتم. یک نفر از پشت سرش عکس را گرفته‌. بازوی قوی مردانه‌اش از حلقه لباس بیرون افتاده. پوستش را آفتاب سوزانده. باید سرعت زیستنم را کم کنم. گور پدر قرن بیست و یکم. یادم باشد لمس بازوی آفتاب‌سوخته اش را در ردیف نیازهای اساسی ام بنویسم. </description>
                <category>باهار</category>
                <author>باهار</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 20:28:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هایی که ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@baharam/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-pq71ob6kswoy</link>
                <description>دارم تمرین میکنم از دست بدهم خیلی چیزها را که سال هاست بی وقفه جلوی چشم هایم بوده اند و بابتشان هم غمگین نشوم. سین میپرسد دلت برای کتاب هایت تنگ نمیشود؟ چیزی قلبم را فشار می‌دهد. نفس عمیقی میکشم و میگویم نه. با خودم فکر میکنم یک جایی یک وقتی باید شانه‌هایم را سبک میکردم. این حجم کتاب نخوانده بار سنگینی است روی ذهن من. هرچه کتاب های نخوانده‌ام بیشتر میشد فاصله‌ام با خودم هم بیشتر میشد. شاید خیلی هایشان را دوست داشتم بخوانم ولی از عهده ام خارج بودند. نیاز به فضای ذهنی دیگری بود برای خواندن و فهمیدنشان. یک جایی رسید که فهمیدم آنها را برای خواندن نخریده ام، برای داشتن خریده‌ام. من مالک آن کتاب ها بودم و این خودش هویت ویژه ای برایم به ارمغان میآورد که بدون آنها هرگز نداشتم. خوشحالم صاحبان جدیدی پیدا کرده‌اند. من و خواهرم به لطف پدرم از کودکی با کتابفروشی های جلو دانشگاه آشنا شدیم. هر سال زمان خانه‌تکانی عید که میشد علاوه بر گردگیری کتابخانه خودمان، وظیفه گردگیری کتابخانه پدرم را من به عهده می‌گرفتم. اسمش گردگیری بود وگرنه یک روز و گاهی دو روز کامل وقت میبرد. هر سال بزرگتر میشدم و هر سال به امید اینکه درک و فهمم بالاتر رفته باشد کتاب های جدیدتری را شروع به خواندن میکردم. بماند که یکسری کتاب ها را زودتر از معمول خواندم. یا نفهمیدم چه‌ خواندم یا با خواندنشان چیزهایی را زودتر از همسن و سالهایم فهمیدم!در نوجوانی بعضی کتاب ها بودند که لحظه‌شماری میکردم تابستان بیاید و چندباره شروع به خواندنشان کنم.  صمد بهرنگی یکی از آن هاست. هنوز که هنوز است هلویی به خوشمزگی هلوی داستان یک‌هلو هزارهلو نخورده ام. هنوز دنبال آن پسرک دستفروشم که پاهایش را به جای کفش با ذغال سیاه کرده بود. الدوز که رفیق تنهایی‌ام بود و کچل کفترباز که عاشقش شده بودم.در جوانی به اندازه کتابخانه‌ام بعد از ازدواج با شوهر آینده فکر میکردم. حتی در خیالم ذوق میکردم وقتی کتاب های من و او را یکجا میدیدم و آن وسط کتاب مشترک هم پیدا میکردم. این یعنی از هر کتابی دوتا داشتم! کودکی، نوجوانی و جوانی ام اینطور گذشت. باید این روزهای قبل از رفتن را حسابی به خاطر بسپارم.انتخاب میان چیزهایی که بتوانم با خودم ببرم کار سختی است. آن هم برای من که سخت از دست میدهم.  بیجان یا جاندار فرقی نمی کند. از دست دادن سخت است. باید خداحافظی کردن را تمرین کنم.    </description>
                <category>باهار</category>
                <author>باهار</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 13:34:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای دیوانه دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@baharam/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-qg6j3cbma0ue</link>
                <description>باران دوباره شدت گرفته. میم فردا صبح میآید که برویم بهشت مادران و من دوباره بی‌خواب شده‌ام.  بهشت مادران را اختصاصا برای استفاده دخترها و زن ها ساخته‌اند. اوایل با طعنه و تمسخر درباره اش حرف می‌زدیم. حتی هیچ‌کداممان رغبت نمی‌کردیم برویم آنجا. اگر می‌رفتیم یعنی قبول کرده بودیم که باید لطف یک نفر آن بالا شامل حالمان شود تا فقط بتوانیم روسری هایمان را برداریم. چند سال پیش اما بیخیال اینحرفا چند نفری از محل کار رفتیم آنجا. روسری ها را برداشتیم. قدم به قدم از خودمان عکس گرفتیم. فوتبال دستی بازی کردیم. جیغ کشیدیم و خندیدیم. فردا برای دومین بار است که میرویم آنجا. بیخیال شده ایم. دیگر مبارزه ای در کار نیست. میرویم تا کمی هوای تمیز فرو دهیم و موهایمان را شاید به دست باران بسپاریم.من و میم جزو آخرین دخترهایی هستیم که در بین هم نسلانمان در دانشگاه و بین دخترهای فامیلمان مجرد هستیم. میخواستم بگویم مجرد مانده ایم. دیدم فعل ماندن دلالت میکند به اینکه قرار بوده متاهل باشیم و خطایی باعث شده مجرد بمانیم‌. در حال حاضر من و میم یک وجه اشتراک بزرگ داریم. هر دو در ایران مجردیم. تصورم این است که با رفتن من اما این وجه اشتراک کمرنگ خواهد شد‌. میم در ایران و من در کشوری جهان اول در یک قاره دیگر مجرد خواهم بود. میم نگران است. مثل اینکه تا الان یک همدست برای خطای نکرده اش داشته و به زودی آن را هم از دست خواهد داد. آنوقت تنها کسی خواهد بود که تا شعاع چند کیلومتری از فامیل و دوستانش مجرد خواهد بود. مجرد بودن برای دخترها آن هم در ایران یک شکنجه دائمی است. خصوصا برای امثال من و میم که خیلی مواقع خواسته ایم نقش دختر خوبه قصه را بازی کنیم. یا اگر نخواستیم دختر خوبه ماجرا باشیم فشار روانی بی حدی به خودمان یا پدر و مادرمان وارد کرده ایم که باعث شده عطای خودبودنمان را به لقایش ببخشیم و دوباره پرت شویم وسط آدم هایی که از روی محبت و خیرخواهیشان کنترل زندگیمان را دست گرفته‌اند. مجرد بودن دخترها در ایران مثل یک ژن معیوب است. اشتباهی پیش آمده که دختری مجرد مانده و باید هر لحظه انتظار شنیدن این سوال را داشته باشی که چرا ازدواج نکرده ای. شاید جواب بدهی تا الان فرد مناسبی پیدا نشده (جمله را تمام نکرده خودت هم ‌شک می‌کنی در صحتش). یا اساسا انتخاب کرده ای مجرد بمانی. (پیام پنهان این جمله برای شنونده این است که حتما ایرادی در کار بوده وگرنه چرا یک دختر باید تصمیم به مجردماندن گرفته باشد.)تصورم این است که بعد از مهاجرت بار سنگینی از روی دوشم برداشته خواهد شد. میدانم تا مدت ها بعد از رفتنم والد کنترلگرم را در ذهن با خودم خواهم برد. شاید پنج سالی طول بکشد تا رها شوم. مثل معتادی که در حال ترک است و مدتی طول میکشد تا سم از بدنش خارج شود. یا شاید همه اینها تصورات من است و نباید دنیا را به اینجا و آنجا تقسیم کنم. ی می گوید خیلی از دخترهایی که میشناسد برای فرار از فشارهای اجتماعی ایران تن به مهاجرت داده اند. شاید اگر همه آنهایی که بزرگترین دلیل مهاجرتشان رهایی بوده مانده بودند و بر خواسته شان پافشاری کرده بودند اوضاع فرق میکرد. اگرچه که خلاف جریان آب شنا کردن در ایران قطعا تاوان سنگینی دارد... میدانم. میدانم مسائل پیچیده تر ازین حرف هاست. هنر کرده باشم اگر از اوضاع و احوال خودم سردر بیاورم. وگرنه که چنین تحلیل هایی مفت نمی ارزد. پی نوشت: میدانم اوضاع برای پسرها هم اینجا چندان راحت نیست. این را وقتی فهمیدم که ح را ملاقات کردم. </description>
                <category>باهار</category>
                <author>باهار</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 12:54:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا کسی است پنهان همچو خیال در دل</title>
                <link>https://virgool.io/@baharam/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-lqarugxusrbw</link>
                <description>این روزها «در حال مُردنم». نه از آن مردنها که میمیری و جسمت میرود زیر خاک. بل از آنهایی که میمیری و همه دلبستگیهایت میماند آن بیرون و دیگر دستت بهشان نمیرسد. پنج ماه است که در حال مُردنم.. درحال مردن سخت‌تر است از خود آن مدلی مردن. «در حال مردن» یعنی نگاهت به همه چیزهای اطرافت میشود نگاه بیماری در حال مرگ. فکر می‌کنی نکند آخرین بار باشد که میبینیشان. میپرسی چرا این کرونای لعنتی در بهترین فصل سال آمد. چرا درست آن وقتی آمد که میخواستی بروی سی‌تیر و پانزده‌خرداد را با میم گز کنی. درست آن وقتی که میخواستی بروی دشت لار پای دماوند در آغوشش بکشی. اینطوری پنج ماه میشود شروع به مردن کرده ام. پنج ماه است که نرفته ام ازینجا ولی دارم حسرت روزهایی که درشان هستم را میخورم. حسرت دیدارهایی که نمیتوانم داشته باشم. حسرت یک خداحافظی درست و حسابی همراه با آغوش و بوسه.میپرسی برنامه ام برای مهاجرت چیست؟ برنامه ام این است که عاشق شوم. میخواهم چندباره عاشق شوم. یادم میآید بهترین پروژه هایم زمانی بوده که عاشق بوده ام. اصلا یک چیزی دارد عاشقی که خلاقیت آدم را بالا میبرد. یک چیزی دارد که دلت میخواهد آن پروژه تا ابد کش پیدا کند تا تو هی عاشقی کنی و هی خلق کنی. آنوقت است که آن پروژه میشود بهترین طرحی که در عمرت زده ای. این روزها دارم پورتفولیو پروژه هایم را درست میکنم. تک تکشان مخلوق یک رابطه عاشقانه بوده اند‌. نه که فکر کنی عشقم به خلق کردن بوده ها. نه. عاشق شریک طراحیم بوده ام‌. مثلا سر یک پروژه، عاشق دیتیل های صورتش بوده ام... سر دیگری عاشق موسیقی صدایش... سر آن دیگری عاشق مهربانی چشمهایش‌... من سرگرم عاشقی کردنم بوده ام و طرح پروژه خودش خودبخود خلق می‌شده. آره تصمیمم را گرفته ام. میخواهم عاشقی کنم. سین روز اول بهار برایم فال نوروزی گرفت. فهمیدم چه خوب حال من را فهمیده این حضرت دوست:بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم / مشتاق بندگی و دعاگوی دولتمزان جا که فیض جام سعادت فروغ توست / بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتمهر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت / تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتمعیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم / کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتممی خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار / این موهبت رسید ز میراث فطرتممن کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش / در عشق دیدن تو هواخواه غربتمدریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف / ای خضر پی خجسته مدد کن به همتمدورم به صورت از در دولتسرای تو / لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتمحافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان / در این خیالم ار بدهد عمر مهلتماین بار کیلومترها دور از وطن خواهم بود. نمیخواهم اسم مهاجر روی خودم بگذارم. فقط خیلی خیلی دورتر از وطنم خواهم بود. خیلی خیلی دورتر از همه دلبستگیهایم. هیچ‌چیزش را با خودم نمی برم. کدامشان را میتوانم در ۳۷ کیلو چمدان جا بدهم. اصلا مگر میشود دلبستگی ها را وزن کرد؟ خیال کن بتوانم نگاه مهربان ح را با خودم ببرم. یا موسیقی صدای ف را! خنده دار است. انگار کن یک چمدان پر از نگاه ح، پر از صدای ف، پر از زیبایی موهای الف. تصور کن اضافه بار هم بخورم! کدامشان را جا بگذارم تا چمدانم سبک‌تر شود؟!... یک‌کار اما میتوانم بکنم. نگاه ح را در قلبم، صدای ف را در گوشهایم، زیبایی موهای الف را در چشمهایم و لبخند میم را در لبهایم جا دهم. اینطوری بهتر است. دیگر میتوانم چمدانم را پر از لباس و انجیر خشک کنم. خودم را هم که وزن نمی‌کنند! اگر بکنند هم چه بهتر!‌‌ برای اولین بار در عمرم کسی بهم نمی‌گوید چقدر لاغرم! شاید حتی یک نفر پیدا شود و بهم رژیم لاغری تجویز کند. آنوقت با لبخند ملیحی ازش تشکر ‌میکنم و برگه رژیم را در جیبم فرو میکنم. آخر مگر عاشقی رژیم دارد؟ کم مانده آدم خودش را از عشق هم محروم کند.</description>
                <category>باهار</category>
                <author>باهار</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 22:34:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمهایی که در زندگی تو هستند، همه سهم تو از بشریت است</title>
                <link>https://virgool.io/@baharam/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-u3xumoo3jixb</link>
                <description>۴۰ دقیقه بامداد است. باید صبح زودتر از همیشه بیدار شوم. زودتر از همه صبح های دیگر. ساعت بیدار شدنم در قرنطینه به نزدیک های ظهر جابه جا شده است. میم میآید که برویم دارآباد. کنار رودخانه. میم هفته ای یکبار میآید تا به گلدان‌های خانه تهرانش رسیدگی کند. قرار شد من صندلی عقب بنشینم و هردویمان هم ماسک بزنیم. برایش توضیح دادم امروز را. و اینکه مجبور بودیم ده دقیقه ای در مرکز چشم‌پزشکی بنشینیم تا نوبتمان شود. اخلاق حکم میکرد میگفتم. در جواب گفت فردا میبینیم هم را، ولی فهمیدم حالش بد شد. از اینکه باید توضیح دهیم برای همدیگر کجاها بوده ایم، ازینکه مثل سابق نمی‌توانیم بی دغدغه هم را ببینیم. ازینکه کنار زدن ماسک برای بو کردن اقاقیاهای سرک کشیده از دیوارها باید توام با عذاب وجدان باشد. باید مجابش کنم زمان میبرد ولی همه مان کم کم به این نرمال جدید عادت میکنیم‌. به ماسک، به دست ندادن، به تماس نداشتن. دلم نیامد بگویم بغل نکردن. قرار بود هر بار هم را میبینیم سفت بغل کنیم همدیگر را. می‌گفت روزی ۸ مرتبه برای سلامتی توصیه شده. چرا هیچکدام از متخصص ها جایگزینی برای بغل کردن پیشنهاد نداده‌؟سرم و چشم راستم تیر میکشد. آن نورهای مسخره دستگاه توی سرم می کوبد. دکتر نقاشی می کند. کاسه چشمم را نقاشی می کند. مویرگ ها را هم می کشد. و آن بالا گوشه سمت راست یک نقطه می گذارد و توضیح می دهد منظور از آن نقطه چیست. یاد سوراخ لایه اوزون میفتم که در قطب شمال شروع به ترمیم خودش کرده. کاش مال من هم می توانست ترمیم شود. عذاب وجدان دارم بابت نامه‌هایی که برای سین نمی نویسم. قرار گذاشته بودیم ماهی یکبار نامه بنویسیم برای هم. من اما کاغذ را که جلوی خودم میبینم فکرهایم بند میآیند. چندبار نوشتم و فرستادم. بار اول هزینه پست به اندازه یکبار کافه رفتنمان با هم درمی‌آمد. بار دوم چند ماه بعد بود و هزینه پست به اندازه دو بار کافه رفتنمان درآمد. بار سوم، سه بار کافه نشینی.. هربار به خیالم با سین سر یک میز در کافه نشسته بودم و گپ می‌زدیم. نمیدانم هنوز منتظر نامه‌هایم هست یا نه. عذاب وجدان دارم. اما هرچه هست نوشتن برای مخاطب خیالی راحتتر است. چراغ اتاقم را روشن کرده‌ام و هر آن منتظرم مامان در اتاقم را باز کند با خواب‌آلودگی بپرسد «چشم‌هایت خسته شد. چرا نخوابیدی؟» و این یعنی فضای شخصی بچه ها کوچکترین مفهومی برای مادرها ندارد. میدانم به زودی دلم برای همین نگرانی هایش تنگ می شود. دلم برای همه چیزهایی که اینجا حالم را بد می کند هم تنگ می شود. میم می گوید سهم ما ازین 7 میلیارد آدم، همین آدمهای اطرافمان است. همین دوستی های قدیمی. همین دوست داشتن ها. و من فکر می کنم پس آرش حسینیان که ترجمه هایش را تازه کشف کرده ام هم سهم من از بشریت است؟ اویی که ۹۰۰ کیلومتر آنطرف‌تر در جایی دارد به نگهداری از مرغ و خروس هایش افتخار میکند هم می تواند سهم من ازین دنیا و آدمهایش باشد؟ شاید کتابهایش سهم من باشد. یا آن بومی استرالیایی ایستاده روبروی تابلوی نقاشی‌اش با نگاه خیره به دوربین که دهیار روستا را به یادم میآورد سهم من ازین دنیا و آدمهایش است؟ الف نصیحتم می کند بعد از رفتن برای تحصیل اپلای کنم. تا آدمهای همفکر خودم را پیدا کنم تا مجبور نباشم به صرف هم‌وطن بودم با هر ننه قمری نشست و برخاست کنم. درست میگوید؟ هم نه و هم بله. نه، چون تجربه نشانم داده هرجا که باشم همان چند مدل ثابت از آدمها را اطراف خودم جمع خواهم کرد‌. بله، چون دانشگاه هم یکی از آن محیطهاست و این یعنی سهم من از دنیا همین چند مدل محدود از آدمهاست. انگار کن که یک میم دیگر عینا با همین کودک درون فوق العاده اش آن سر دنیا تکثیر شده و منتظر رسیدن من نشسته باشد تا با هم کلاس رقص برویم. یا یک سین دیگر عینا با همین جدیت و منطقش منتظر است تا با هم دوره ویپاسانا برویم. یا یک ح دیگر منتظر نشسته تا با گیردادنهایش وادارم کند آنقدر روی میز بکوبم که شست دستم کبود شود... سرم درد میکند. حدقه چشمم تیر میکشد. چشمها را که باز می کنم باید مواظب آبشار اشک باشم بالش را خیس نکند. باید بخوابم وگرنه صبح خواب می مانم. میم میآید که برویم دارآباد. نگفتم بهش کوه مدت هاست برایم تمام شده. شاید بگوید طبیعت طبیعت است دیگر چه فرقی می کند کوه باشد یا دشت. دره باشد یا دریا. ولی من مدت هاست دلم برای دشت تنگ شده. از آنها که دید با کیفیت دماوند را هم داری. همانها که سین و دوست پسرش چادر زده بودند. و لابد صبح با عطر گل های دشت در آغوش هم بیدار شده اند.  </description>
                <category>باهار</category>
                <author>باهار</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 18:04:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>