<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهاره غنچه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bahare.ghonche</link>
        <description>احتمالا از ایام کودکی در دنیای واژگان و تصاویر گم شده‌ام...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-25 03:05:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/65276/avatar/g4REJU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهاره غنچه</title>
            <link>https://virgool.io/@bahare.ghonche</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور وسواس فکری، فرایند مهاجرت رو برای من به یه کابوس تبدیل کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-l9j6rpxeadub</link>
                <description>طبق تعریف‌های رایجی که وجود داره: «فردی که به وسواس فکری یا OCD مبتلاست، حس می‌کنه بعضی کارها رو باید به شیوه خاصی انجام بده تا احساس آرامش بکنه، یا علی‌رغم میلش، افکاری به ذهنش هجوم میارن که تا بهشون رسیدگی نکنه، از دستشون خلاص نمی‌شه.»بالاخره وقتی چمدون بعد از ۴ ماه بسته شد و حالا نوبت بررسی خرگوش و گربه‌ام بود تا از صحتش اطمینان حاصل کنن. در ادامه می‌گم، چرا :)حدود دو سال پیش وقتی با نارضایتی کامل از میزان موفقیتم در تحصیل و کار، پیش مشاوره رفتم، فهمیدم که من هم مثل خیلی از آدم‌های ایران درگیر وسواس فکری یا OCD هستم. اختلالی که گویا به خاطر شرایط فرهنگی، مذهبی، اقتصادی و خیلی چیزهای دیگه سالیان ساله که توی خون بیشتر مردم ایران رخنه کرده و نسل به نسل منتقل می‌شه. حالا بعضی‌ها کمتر تجربه‌اش می‌کنن و بعضی‌ها بیشتر...از اون موقع متوجه شدم که چرا وقتی یکی از برگ‌های کتابم تا می‌خورد، عصبی می‌شدم و دوست داشتم تک‌تک برگ‌های کتاب‌هام سالم و صاف بمونه. فهمیدم که چرا همیشه دوست داشتم تمام کارهای شخصی، شغلی و تحصیلیم رو بر اساس برنامه‌ریزی پیش ببرم و خیلی چیزهای دیگه! اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم، این اختلالی که حالا آگاهانه باهاش آشنا شدم و یاد گرفته بودم که باهاش کنار بیام، با شروع فرایند مهاجرت دوباره سایه سیاهش رو پررنگ‌تر از همیشه روی زندگیم میندازه.انگار با جارو زده باشمش زیر فرش و با یه تکون فرش، تمامش برگشت توی صورتم و بهم یادآوری کرد که هی من اینجام، جایی نرفتم، تمام مدت اینجا بودم، فقط منتظر بودم یه اتفاق پرچالش برات پیش بیاد تا دوباره خودی بهت نشون بدم!این وسواس توی قدم‌های کوچک و بزرگ زیادی در فرایند مهاجرت، با من همراه شد اما توی چند مورد اونقدری بهم نزدیک شده بود که حتی خودمم باورم نمی‌شد کم‌کم دارم دست به کارهای احمقانه‌ای می‌زنم...کمر اضافه بار، زیر سایه وسواس فکری خم شد!بله اونجایی که اولین سیلی محکم رو از این اختلال خوردم، جایی بود که فهمیدم بیشتر از ۲۵ کیلو بار نمی‌تونم با خودم ببرم. ۲۵ کیلو برای حمل کردن چیزهایی که یا ضروریات بودن یا متعلقاتی که روحم رو تغذیه می‌کردن! مگه میشه آخه آدم ۲۵ سال تجربه زندگی رو برای ساختن یه زندگی جدید بریزه توی یه چمدون؟ پس اون همه خاطرات، وسیله‌های دوست‌داشتنی و چیزهای دیگه‌ای که با عشق خریده بودم، یا با عشق از کسی هدیه گرفته بودم رو باید چیکار می‌کردم؟ متعلقات من توی زندگی به سه گروه اصلی تقسیم می‌شه:۱. کتابمن شیفته کتاب‌هام، فقط هم کتاب کاغذی می‌خونم! حالا فکر کنین یه کتابخونه بزرگ از کتاب‌هایی که پشت هرکدومشون پر از خاطره، دلیل و احساسه رو باید بریزم توی یه چمدون ۲۵ کیلویی! و می‌دونم اگر با خودم نبرمشون، ممکنه اطرافیانم بهشون رحم نکنن!۲. لباسبعد از کتاب، خریدن لباس اون عادت سر ماهیه که با دریافت حقوق، بهم یه احساس رضایت و آرامش خاصی می‌ده. معمولا وقتی افسردگی روزهای خاص در ماه یا همون پریود بهم غلبه می‌کنه، می‌رم دنبال خرید لباس! متاسفانه اونقدری لباس دارم که خیلی‌هاشون رو هیچ‌وقت نپوشیدم. چون همیشه راحتی رو به مد و فشن ترجیح دادم و بارها و بارها فقط یه لباس رو به تنم دوختم و رفتم و اومدم. اما خب تک‌تک لباس‌هام برام به‌ حدی ارزشمندن که اصلا مگه می‌شه رهاشون کنم و بدون اون‌ها برم کشور غریب؟ ابدا!۳. یادگاری‌های قدیمیمن به تاریخ ارادت خاصی دارم، آخه قرار بود خیلی سال پیش باستان‌شناس بشم، هرچند الان برای کسب‌وکارها می‌نویسم یا گاهی عکس می‌گیرم، اما خب مگه میشه آدم عشق اولش رو فراموش کنه؟ ابدا! همیشه توی اطرافیانم اگه یه چیز قدیمی می‌دیدم، بهشون می‌گفتم اگه یه روزی دیگه نخواستنش، برسوننش دست من. برای همین تا دلتون بخواد گلیم، ظروف و قاب و چیزهای قدیمی دارم که پیش‌پیش توی ذهنم جای هرکدومشون رو توی خونه مستقل آینده خودم تصور کردم! حالا بهم نگین که قرار نیست توی ۲۵ کیلو بار جاشون بدم! که اصلا امکان نداره، رهاشون کنم...چرا بستن چمدون سخت‌ترین قسمت مهاجرتم بود؟اون‌طوری که مشاورم می‌گفت، آدم‌هایی مثل من به جمع کردن چیزهای قدیمی، مجموعه و این چیزها علاقه زیادی دارن و معمولا دلشون نمی‌خواد که ازشون دست بکشن. خب راست می‌گفت! حداقل من که اینطوری بودم و هستم و خواهم بود :)۴ ماه مونده به تاریخ پروازم، فرایند بستن چمدون و انتخاب متعلقات رو توی ذهنم، بعد روی کاغذ و بعدترها توی اکسل شروع کردم...بله من از ۴ ماه زودتر، داشتم چمدون می‌بستم؛ چمدونی که همه می‌ذارن برای هفته آخر (طبق گفته آدم‌هایی که می‌شناسم البته و مهاجرت کرده بودن؛ شاید درست نباشه) پس ترازوی آشپرخونه مامان رو برداشتم و به اتاقم بردم. شروع کردم تک‌تک لوازم ارزشمندم یعنی کتاب، لباس و یادگاری‌های قدیمی رو با دقت وزن کردن و روی کاغذ نوشتن. بارها خط زدم و خط زدم تا بتونم تصمیم بگیرم که ۲۵ سال زندگی رو به ۲۵ کیلو بار اختصاص بدم! بعد یهو به خودم اومدم و گفتم، بهاره ۴ ماه مونده، بیخیال شو! اما دیدم این‌بار رفتم سراغ اکسل! به لطف گوگل درایو، یه شیت درست کردم و نشستم همه‌چی رو اونجا وارد کردن. ..لباس‌ها اولین شیت اکسل، اختصاص داده شد به وزن لباس‌ها، بله لباس‌هام رو نسبت به فصل تقسیم‌بندی و دونه‌دونه وزن کردم :) و بعد خیلی راحت‌تر تصمیم گرفتم که کدوم‌ها رو ببخشم به اطرافیانم، کدوم‌ها رو بفروشم، کدوم‌ها رو همراه با خودم بردارم و کدوم‌ها رو منتظر بذارم تا بیام دنبالشون.کتاب‌هادومین شیت اختصاص داده شد به کتاب‌ها؛ کتاب‌هام رو دونه‌دونه وزن کردم، بسته‌بندی کردم و اطلاعات کامل یعنی وزن و اسم کتاب‌ها رو روی بسته‌ها چسبوندم. این‌طوری مطمئن می‌شدم که بعد از من، کتاب‌هام در امانه و قرار نیست مامانم بهشون کاری داشته باشه. آخه همیشه چشمش دنبال کتابخونه‌ام بود تا دونه‌دونه کتاب‌هام رو ببخشه به کتابخونه محل و یه فضای بزرگ رو خالی کنه :)وسواسی بودن توی فرایند مهاجرت به من چی یاد داد؟به نظر من فروش لوازم دست دوم یا بخشیدن و اهدا کردن اصلا و ابدا بد نیست! وارد حرف‌های قلمبه سلمبه محیط‌زیستی هم نمی‌شم، به نظرم چیزی که قرار نیست همراه من باشه، بذار برسه دست یکی که بهتر از من ازش استفاده کنه. من این رو دقیقا بعد از وزن کردن لباس‌هام متوجه شدم. این وسواس، اینجا برام مثبت بود! بهم یاد داد که دست بکشم از چیزی که انبار کردم و قرار نیست به کارم بیاد...البته توی وزن کردن کتاب‌هام، وسواسم اصلا روی خوشی نشون نداد! نتونستم حتی یه جلد کتابم ببخشم یا بفروشم. یعنی بخشیدم چندتایی اما کتاب‌های دانشگاهی که واقعا هیچ ارزشی جز بار اضافه برام نداشتن. بااین‌حال الان ۱۶۶ جلد کتاب با وزن ۷۸ کیلو توی ایران منتظر من هستن تا یه روز برم دنبالشون. بهشون قول دادم که حتما حتما می‌رم و خواهم رفت؛ چون تصور داشتن یه خونه دلنشین بدون اون کتابخونه برام غیرممکنه!کابوسی که سخت بود اما نتیجه مثبت کم نداشتبالاخره اون ۴ ماه رو به هر شیوه‌ای که بود با وسواسم دست دوستی دادم. خیلی وقت‌ها زدمش زیر فرش و خودم رو زدم به کوچه علی چپ که چنین چیزی وجود نداره! خیلی وقت‌ها کشیدمش بیرون و سرش داد زدم و خیلی وقت‌هام دستش رو گذاشت روی شونه‌ام و بهم گفت: «من شاید بدی داشته باشم، اما اگه مدارا کردن باهام رو یاد بگیری به جای جنگیدن، هر دومون به صلح می‌رسیم.»راست می‌گفت! </description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 01:53:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه من ایدز داره!</title>
                <link>https://virgool.io/@bahare.ghonche/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-qyfyhp4ithrd</link>
                <description>همه ما وقتی به فکر خرید کادوی تولد هستیم، همیشه به دنبال بی‌جان‌ترین اشیا می‌رویم، از کتاب گرفته تا لباس و عروسک و... . اما پنج سال پیش، عجیب‌ترین هدیه تولدم را از آغوش دوستی گرفتم که برخلاف تمام هدیه‌های دیگر عمرم، قلبش زنده بود و می‌زد. هدیه تولدم، یک موجود زنده بود. موجودی جونده که از همان شب تولدم، مهرش به دلم نشست و خانواده من از آن زمان، پنج نفره شد!وقتی که سرپرستی یک حیوان کوچک را قبول می‌کنی، هیچ تصوری نداری که این حیوان چطور در زندگی‌ات تاثیر می‌گذارد و تو چطور باید از او نگهداری کنی. فکر می‌کنی همین که آب و غذایش کافی باشد و به آن مهر بورزی کافی است؛ اما من در یک سال گذشته متوجه شدم که عشق به حیوان و مسئولیت‌پذیر بودن در مقابل او، کمتر از روابط انسانی نیست! حالا می‌فهم که عشق فقط محدود به دو انسان نیست، می‌تواند فراتر از خیلی از کلیشه‌ها در ذهنمان ریشه بدواند و طوری ما را وابسته و شیفته کند که حتی فکرش را هم نمی‌کنیم.شبی که هدیه تولدم را به خانواده‌ام معرفی کردم، با جیغ‌ها و اخم‌های زیادی روبه‌رو شدم که خانه، جای یک حیوان نیست!آن زمان در شهرستان دانشجو بودم و هفته به هفته در خوابگاه می‌ماندم. پس باید طبق اولتیماتوم خانواده، در کمتر از یک ماه، جای دیگری برای او پیدا می‌کردم.اما یک روز در کمال تعجب وقتی از خوابگاه برگشتم، با اتفاق عجیبی روبه‌رو شدم.پدرم و مادرم هر دو غرق شادی بودند. برای آن حیوان کوچک، شعر می‌خواندند و با تمام عشقشان به او نگاه می‌کردند. باورم نمی‌شد! من هیچ‌وقت شعر خواندن پدر و مادرم را ندیده بودم! دوران کودکی من تقریبا بدون هیچ شعری گذشت...چطور ممکن بود در کمتر از یک ماه، آن حیوان کوچک تبدیل شود به چراغ خانه‌مان؟ بله دقیقا چراغ خانه! انگار روشنایی و نعمت آورده بود. روزبه‌روز ما را شادتر و پرانرژی‌تر می‌کرد...حتی یادم است یک‌بار گریه کردن مادرم را دیدم که در بین هق‌هق‌هایش می‌گفت: «دلم براش می‌سوزه، چقدر مظلومه، نمی‌تونم برای مظلومیتش گریه نکنم...»از آن زمان، چهار سال گذشته و آن حیوان جونده کوچک، همچنان در خانه‌مان با ما غذا می‌خورد، بازی می‌کند، محبت می‌کند و محبت می‌بیند.اما همیشه همه‌چیز  انقدر شاد نیست و همه اتفاق‌های زندگی پایان خوش ندارند. کم‌کم احساس کردیم که گوشه‌گیر شده، یا پیر شده بود یا بیمار بود؛ نمی‌دانستیم.پس به دامپزشک مراجعه کردیم. اولین دامپزشک، دومین و حتی سومین دامپزشک به ما گفتند: «اتانازی، تنها راه نجات حیوانه»چطور ممکن بود، اتانازی تنها راه نجات حیوان باشد؟ حیوانی که چهار سال به زندگی‌ام شادی آورده بود را چطور می‌توانستم یک‌شبه از لذت زندگی محروم کنم؟خیلی‌ها می‌گفتند که «خرگوش» این حرف‌ها را ندارد، حالا خوب است که سگ و گربه نیست! با خودم می‌گفتم ما چه انسان‌هایی هستیم که حتی بین حیوانات هم تبعیض می‌گذاریم؟ وای از این حیوان ناطق که چقدر وحشتناک است...گریه‌ها کردم و فیلم‌های مختلفی از اتانازی حیوانات خانگی دیدم، اما تصمیم گرفتم بگم نه! چون آنجا بود که فهمیدم حالا نوبت من است! نوبت من است که ثابت کنم، کنارش هستم و مسئولیتی در قبال او دارم.پس به بیمارستان‌ها و دامپزشک‌های مختلفی سر زدم تا بالاخره یک دکتر گفت: «اگر حیوان هنوز تمایلی به غذا خوردن داره، اگر هنوز شوق زندگی داره و توی خونه بدو بدو می‌کنه، بهش یه فرصت دوباره می‌دیم. جراحی سختیه اما شدنیه.»تقریبا بیشتر از دو ماه، درگیر جراحی و ریکاوری‌های بعد از آن بودیم.اسم او، نسکافه است. اینجا بعد از عمل، هنوز بیهوش است. سخت بود، سختی کشیدیم، استرس و نگرانی امانمان نمی‌داد، هزینه‌های سرسام‌آور، جیبمان را خالی کرده بود. اما یک سال از آن ماجرا گذشته و خرگوش کوچک خانه ما، هنوز زنده است و بازیگوش. می‌دود، بازی می‌کند، غذا می‌خورد و پر از شوق زندگی است...این ماجرا اما اینجا تمام نمی‌شود.چند ماه پیش هم میزبان موقتی یک گربه کوچک شدیم. گربه‌ای که چند ماه بیشتر نداشت و هنوز بچه بود، هرچند صاحبش با ظلم با آن رفتار می‌کرده است. آنقدر می‌ترسید که از هر انسانی فرار می‌کرد و خودش را پنهان می‌کرد تا مبادا باز هم با آن بدرفتاری شود.زندگی در کنار یک خرگوش، ما را مهربان‌تر کرده بود، آنقدر مهربان که حالا آماده بودیم تا حیوان دیگری را زیر پر و بال خود بگیریم.این‌بار اما من نبودم که این حیوان را به خانه دعوت کردم، بلکه پدرم وقتی ترس حیوان زبان‌بسته را دیده بود، دیگر اجازه نداده بود تا صاحبش آن را با خود برگرداند. همین شد که خانواده‌مان از پنج نفر به شش نفر تبدیل شد. حالا یک خرگوش و یک گربه در کنار هم و زیر سقف خانه ما زندگی می‌کردند.گربه بازیگوش بود و شیطان، به قول مادرم مثل جغجغه است و با ما صحبت می‌کند. شیفته‌اش شده بودیم و هر لحظه حتی در کنارش، دلتنگش می‌شدیم. اما یک روز...یک روز دیدیم که نیست! غیب شده بود! تمام خانه و ساختمان را زیرورو کردیم. تنها حدسمان این بود که احتمالا از بالکن (با بیشتر از ۱۵ متر ارتفاع) پریده است! اما حتی توی حیاط هم پیدایش نکردم. پس مادرم تصمیم گرفت خودش چادر سر کند و باز هم، دوباره و دوباره ساختمان را بگردد.دیدم با چشمانی گریان، گربه‌ای زخمی و خونی را بغل کرده و فقط با التماس می‌گوید: «بهاره، ببرش دکتر،‌ ببرش دکتر، نجاتش بده، خواهش می‌کنم نجاتش بده...»گربه آسیب زیادی دیده بود، آخر ۱۵ متر ارتفاع کم نیست. مادرم می‌گفت خودش را به پشت ماشین‌مان کشانده و آنجا قایم شده بود. انگار می‌دانسته که ماشین خود ما، آشناترین پناهگاهی است که می‌توانیم پیدایش کنیم.بازوی دست چپش دچار شکستگی شدیدی بود و نیاز به جراحی و پلاتین داشت، ریه‌اش دچار خون‌ریزی و عفونت شدید شده بود، طوری که می‌گفتند تا ۷۰ درصد دوام نمی‌آورد، انگشت‌های هر دو دستش شکسته بود و سرفه‌های پر از خون امانش نمی‌داد. از کوفتگی‌ها و کبودی‌های شدید هم که بگذریم، عملا جانی به تن نداشت.نام او بنگی است، آخر زیاد می‌خوابد. اینجا در اورژانس است وقتی که هنوز وضعیتش ثابت نشده بود.باز هم گفتند، دوام نمی‌آورد!اما باز هم تسلیم نشدیم. این‌بار هم گفتم: «من کنارت می‌جنگم، به شرطی که تو هم بجنگی تا خوب بشی، باید خوب بشی و دوباره نذاری شب‌ها بخوابم.»برای چند هفته، تقریبا هر روز، پایم در بیمارستان بود. از تنفس تا تزریق و رادیولوژی‌های پیوسته و... . دیگر همه چهره‌ام را می‌شناختند. با وجود اینکه بیمارستان‌های دامپزشکی واقعا شلوغ است، اما خیلی راحت می‌توانی به پای داستا‌ن‌هایی بنشینی که یکی از یکی عجیب‌تر است!در همین چند هفته، وقتی پر از خستگی و ترس، گربه‌ام را در حالی که زیر سرم می‌لرزید، بغل کرده بودم. از خانمی که کنار تخت بغل بود، پرسیدم: «گربه شما چطور است؟»گفت: «گربه من ایدز داره.»شاید این عجیب‌ترین و متفاوت‌ترین داستانی بود که در تمام این مدت شنیده بودم. مو به تنم سیخ شد. ایدز! واقعا ایدز!مگر ما انسان‌ها عادت نکرده‌ایم که با شنیدن کلمه «ایدز» بترسیم و فرار کنیم، پس چطور این زن، انقدر شجاعانه سال‌هاست کنار گربه‌اش مانده و از او مراقبت می‌کند؟ البته که این بیماری از گربه به انسان منتقل نمی‌شود اما باز هم هرچه باشد، ایدز است؛ بیماری که خیلی‌ها را به وحشت می‌اندازد...ما انسانش را رها می‌کنیم و با تمام عشق و محبت، فقط به خاطر ترسمان و شاید ناآگاهی‌مان، از او دست می‌کشیم. اما چطور این زن، جانانه واقعا جانانه، پابه‌پای این گربه مانده بود؟عشق!جواب را فقط در عشق پیدا می‌کنم. هرچقدر به آن روز و صحبت‌هایم فکر می‌کنم، بیشتر مطمئن می‌شوم که عشق هیچ حد و مرزی ندارد...وای بر جامعه‌ای که عشق را از آن تحت عناوینی چون «صیانت» بگیریم. کدام صیانت؟ واقعا کدام صیانت؟زیادند آدم‌هایی شبیه به من و آن زن که قلب خانه‌شان با حیوانات می‌تپد...</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jan 2022 21:37:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی در بند مرده بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@bahare.ghonche/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-yo0pdipcfu1u</link>
                <description>برج آزادیمادرم دستم را گرفته بود، به دنبال او از پله‌های برج بالا می‌رفتم. در پشت‌بام را باز کرد، چیزی نمی‌دیدم، قدم کوتاه‌تر از دیوار بود. بغلم کرد و آنجا تهران را زیر پایم دیدم...کوچک‌تر که بودم عاشق شغل مادرم بودم. می‌خواستم وقتی بزرگ شدم مثل او بشوم. آخر هر هفته قرارمان این بود که من را با خودش به محل کارش ببرد. اما محل کارش جای ثابتی نداشت. یک روز در موزه فرش بود و روز دیگر در کاخ سعدآباد! یک روز در سالن‌های تئاتر شهر و تالار وحدت و روز دیگر در برج آزادی!از بین تمام موزه‌ها، کاخ‌ها و سالن‌هایی که همراهش بودم، آزادی برایم معنای دیگری داشت. وقتی که با آن قد کوتاهم در کنار برج می‌ایستادم، آن را بزرگ‌ترین و قدرتمند‌ترین غول سنگی تهران می‌دیدیم. آن فقط یک برج ساده نبود. آن یک غول چهارپای خاموش و خفته بود. غولی که در اوج خفتگی، سرزنده و مقتدر بود و آزادگی را فریاد می‌زد!هر بار که به دیدن آن می‌رفتم، خودم را کوچک‌تر از قبل می‌دیدم. گاهی حتی از عظمت آن می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که تنها در راهروهای تنگ و باریکش قدم بگذارم. اگر صدای قدم‌هایم بلند می‌شد و این غول از خواب بیدار می‌شد، چه باید می‌کردم؟گاهی اما شجاعت به خرج می‌دادم و هنگامی که دست‌های کوچکم را به دیوار می‌کشیدم، آرام زمزمه می‌کردم: «پی یرتوتم لوکوموتور»احساس می‌کردم اگر این ورد افسانه‌ای را بخوانم، این غول سنگی هم درست مانند نگهبانان سنگی هاگوارتز از خواب بیدار می‌شود و یک تنه از تهران محافظت می‌کند. پس شجاعت زیادی خرج می‌کردم تا ورد را بخوانم اما همیشه ته دلم ‌می‌ریخت که مبادا واقعا بیدار شود؟ مبادا واقعا زنده باشد؟ آن وقت در این راهروها چطور خودم را به مادرم برسانم و از خشم غول فرار کنم؟ قطعا اگر می‌فهمید که دختر کوچکی از این خواب عمیق بیدارش کرده، خشمگین می‌شد و دعوایم می‌کرد. شاید حتی بر سرم می‌غرید و از غرش مهیبش به گریه می‌افتادم...آن زمان شک نداشتم که آن واقعا بزرگ‌ترین و مهم‌ترین نگهبان تهران است. نگهبانی که نماد اقتدار، قدرت و آزادگی بود...اما دوران دیدارم با آزادی زیاد طول نکشید، انگار از آزادی به بند کشیده شدم. هنوز کوچک بودم که مادرم از کار کردن برای همیشه دست کشید و من ماندم و رویای دوباره دویدن در آزادی.خاطره برج در صندوق خاطرات کودکیم برای همیشه باقی ماند و هر روزی که بیشتر قد می‌کشیدم، بیشتر از دویدن دوباره در پله‌های آزادی دور می‌شدم. آزادی هنوز هم در ذهنم پر رنگ باقی مانده بود و هر بار که از کنار آن عبور می‌کردم، همچنان بزرگی آن را با تمام وجودم احساس می‌کردم...سال‌ها بود که حتی به یک قدمی آزادی هم نزدیک نشده بودم و حتی از دیدار مجدد فرار می‌کردم. برج برایم تبدیل شده بود به یک خاطره ماندگار! خاطره‌ای عجیب از اقتدار و آزادگی!اما یک روز ترسیدم،‌ ترسیدم که نکند آن فقط یک رویای کودکی بوده باشد، نه یک خاطره؟بنابراین تصمیم عجیبی گرفتم تا خاطره‌ام را به چالش بکشم. خاطره قدرت، ایستادگی و آزادگی را...وقت آن بود تا از بند رها شوم و دوباره به دیدار غول سنگی خفته می‌رفتم و دوباره پوست تن آن را لمس می‌کردم و برایش زمزمه می‌کردم: «پی یرتوتم لوکوموتور»نمی‌خواستم تا همیشه با خاطره برج زندگی کنم، می‌خواستم دوباره روزی برسد که در راهرو‌های تاریک آن غول خفته قدم بزنم، به پشت بام بروم و دوباره تهران را زیر پایم ببینم.می‌خواستم ببینم که آیا واقعا چیزی که در ذهن دارم با واقعیت آن یکی است؟ آیا هنوز هم همان برج استوار و مبهوت کننده است؟پس بلیت خریدم و پس از شاید ۱۵ سال دوباره به داخل برج قدم گذاشتم. تاریک بود و خلوت! هر قدمی که برمی‌داشتم احساس می‌کردم یک چیزی اینجا عجیب است! دیگر صدای نفس‌های غول را نمی‌شنیدم، دیگر قدرت عضلاتش را احساس نمی‌کردم.شاید پیر شده بود یا شایدم چیزی که من در صندوق خاطراتم نگه داشته بودم واقعی نبود! ترس عجیبی وجودم را گرفت، حس کردم تمام این سال‌ها خودم را با یک خاطره خیالی سرگرم کرده بودم، خاطره‌ای که واقعی نبود یا شاید هم نه! واقعیتی بود که تغییر کرده بود...آزادی اما ترک خورده بود، رنگ‌هایش ریخته بود، پله‌هایش کثیف و شکسته بودند، لامپ‌هایش در آن راهروهای تاریک سوسو می‌زدند، آسانسورش با صدای مهیبی جابه‌جا می‌شد، کافه‌اش بسته بود و در یک کلام آنجا دیگر زنده نبود! غول خفته من دیگر متروکه‌ای بیش نبود.برج آزادی من، غول سنگی خفته من مرده بود! خبری از اقتدار، قدرت، سرزندگی و آزادگی نبود. آن هم تسلیم شده بود و دیگر نگهبان آزادی نبود! آزادی هم در بند بود.هر قدمی که برمی‌داشتم، ناامیدی بیشتر تمام وجودم را فرا می‌گرفت اما همچنان به خودم امید می‌دادم تا قدم‌های بیشتری بردارم. امید به دیدن دوباره تهران زیر پاهایم...ندایی در وجودم می‌گفت که باید به پشت‌بام برسی، آنجا قلب غول است، احتمالا هنوز هم می‌تپد و زنده است!پس قدم برداشتم تا قلب آن را دوباره لمس کنم. سرم را پایین انداختم چون از نگاه کردن به جلویم می‌ترسیدم، از اینکه ببینم آن واقعا مرده است می‌ترسیدم! پله‌ها را در تاریکی بالا رفتم تا رسیدم به سالن ورودی پشت‌بام.سکوت بود و سکوت!آنجا هیچ بود...پنجره‌ها شکسته بودند و غبار سیاهی تمام دیوار‌ها و پنجره‌ها را پوشانده بود. آنجا یک سالن دایره‌ای بود، همان‌طور که به دور خودم و به دور سالن دایره‌وار می‌چرخیدم تا خودم را از ترس دور کنم و به خلسه قدم بگذارم؛ زیر لب می‌خواندم: «بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود، بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع»در همان حال که تلاش می‌کردم به خلسه بروم و خودم را با بیدار کردن آزادی از بند رها کنم، مردی را دیدم که در گوشه‌ای مچاله شده بود. خواب بود یا شاید هم مرده بود!لباس‌های آن مرد هم درست مانند دیوارها و پنجره‌های برج، سیاه و غبار گرفته بود! ترسیدم چند قدم عقب رفتم و ناگهان به در ورودی پشت‌بام برخورد کردم. از صدای برخوردم به در فلزی و کهنه پشت‌بام احساس کردم که ممکن است الان غول بیدار شود.اما بیدار نشد، نفس راحتی کشیدم و به در بدقواره فلزی که رنگ‌ورویش ریخته بود، نگاه کردم. زنجیر و قفل فلزی بزرگی به آن زده بودند و این یعنی ورود ممنوع! ورود به قلب آزادی ممنوع!در بالای در، شیشه کوچکی قرار داشت که حال شکسته بود، به آن نزدیک شدم و بیرون را نگاه کردم. آنقدر قدم بلند شده بود که حال تهران را زیر پایم می‌دیدم...تهران هنوز هم آنجا بود اما نه شبیه قبل! تهران دیگر تهران نبود، چون آزادی در بند مرده بود.</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 22:40:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او پدربزرگم بود! یک شاعر عاشق...</title>
                <link>https://virgool.io/@bahare.ghonche/%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-lacto8picjsb</link>
                <description>او را با یک صندلی به یاد می‌آورم. صندلی‌ای که پر از وقار بر بالای خانه و در کنار پنجره جا خوش کرده بود. هر روز آنجا می‌نشست و نگاهش در میان کوچه با خورشید طلوع و همراه با او غروب می‌کرد. انگار خورشید تنها همدم و یارش در روزگار پیری بود!زمانی که از دستش دادیم، تا مدت‌ها به جای خالی‌اش روی صندلی خیره می‌شدم. هیچ‌کس، نه من به‌عنوان کوچک‌ترین نوه و نه حتی فرزندانش خیال پر کردن آن صندلی را نداشتند. کسی حاضر نمی‌شد تکیه بر جای او بزند. انگار نشستن بر صندلی او، خیانتی بود نابخشودنی...آن زمان‌ها کوچک بودم اما غم از دست دادنش را هر روز حتی پس از ۱۷ سال عمیق‌تر در وجودم حس می‌کنم. عکسش را همدم کتاب‌هایم در کتابخانه گذاشته‌ام، تا هر روز به خودم یادآوری کنم که اگر امروز می‌نویسم، محبتی است که از او به ارث برده‌ام. او شاعر بود! شاعری که هیچ‌گاه کسی شعرهایش را نشنید و حتی تا پس از مرگش، عزیزترین‌هایش هم نمی‌دانستند که دفتر شعری دارد. دفتری که در صندوقچه مخصوصش پنهان شده بود و پس از مرگش بود که به روی ما گشوده شد.وقتی برای اولین بار، دفتر شعرش در خانواده خوانده شد، می‌دانستیم که حقایقی است از زندگی و احساساتی که سال‌ها در وجود خود پنهان کرده بود. آخر او مردی ساکت بود، حتی ساکت‌تر از سنگ! برای همین سرگذشتش همیشه برایمان پر از ابهام و سوال بود!روزی که به خودم آمدم و دیدم می‌نویسم، از تک‌تک اعضای خانواده، دفتر شعرش را خواستم. انگار گمگشته‌ای داشتم که دوری از او، جانم را به لبم می‌رساند.اما هیچ‌کس از آن خبر نداشت. انگار همان‌طور که بی‌صدا رخ نمایاند، بی‌صدا هم از نظرها پنهان شد. سال‌ها گشتم و گشتم تا رسیدم به چند کاغذپاره! کاغذهایی با مهر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که میزبان اشعار او شده بودند. این روزها از وزارت ارشاد متشکرم که این فرصت را به او دادند تا بخشی از اشعارش را تا همیشه ثبت کند تا روزی به دست ما برسد. هرچند مرگ هیچ‌گاه فرصت انتشار به او نداد!اشعار اوبااین‌حال این کاغذها هیچ‌گاه جای خالی دفتر را پر نکردند و ما هیچ‌گاه نفهمیدم که سرنوشت باقی اشعار چه شد.اما حالا گاهی که یادش می‌کنم، خود را به غرق شدن در دنیای «بوسه در خواب»اش دعوت می‌کنم، شعری که از غم عشقش سروده و من فقط به آن دل می‌سپارم:ای دل مپرس که آن ساقی سیمین بدن چه شد * ما را به میخانه کشاند و خود روانه شدمن دل بر او سپردم و او ساقر به من سپرد * چشمم به چشم او فتاد که سرم مست باده شدجامی که به من داد به لب‌های خود نشاندمش * دیدم به چشم خویش که دلم ناروا شکسته شدهرکه عاشق بشود از دل ما آگاه است * این چنین عشق بلایی است که بر دامن ما نشسته شدیک شبی در خواب دیدم رخ سیمین قمرش را * آنقدر بوسیدمش تا که لبانم خسته شدچشم گشودم که ببینم رخ او بار دگر * چون به بالینم نبود آنقدر گریستم تا که چشمانم بسته شداحمد زمزم مگر شوق وفاداری تو را دیوانه کرد * عاشقی کار دل است این سخنان افسانه شدهنوز که هنوزه، این عشق از آغاز تا فرجامش برایم پر از سوال است و هیچ‌گاه نفهمیدم و نخواهم فهمید که این «ساقی سیمین بدن» که بود و چطور توانست دل او را بلرزاند. دل مردی که گاهی با خودمان می‌گفتیم سکوتش از خلا هم سنگین‌تر است و احساسی در چشم‌هایش موج نمی‌زد. اما حالا که بزرگ شده‌ام، می‌فهمم که احساسش را در همان میخانه برای همیشه دفن کرده بود و دیگر سرزنشش نمی‌کنم که چرا همیشه روی آن صندلی می‌نشست و چشم به کوچه می‌دوخت... انگار منتظر آمدن کسی باشد!حالا گاهی در خیالم او را می‌بینم که کنارش نشسته‌ام و چشم به لبانش دوخته‌ام و از او می‌پرسم: «باباجون چطور عاشق شدی؟ راه و رسم عاشقی رو یادم می‌دی؟» اما باز هم سکوت می‌کند و تکان خوردن لبانش برایم به یک آرزوی محال تبدیل شده است.او پدربزرگم بود! پدربزرگی که سال‌هاست زیر خروارها خاک خوابیده، آن هم درحالی که سنگ قبرش را به غم‌انگیزترین شعرش مزین کرده‌ایم تا هرگاه که به دیدنش می‌رویم به یاد بیاوریم او یک شاعر عاشق بود.گاهی به نگاهی تو ز ما یاد نکردی * حیف از تو که ویرانه‌ای آباد نکردیافسوس که این عمر گرانمایه گذشت * لبریز ز وفا بودی و بر ما نکردیامیدوارم در آن عالم ناشناخته‌، او در کنارش باشد و بار دیگر دلش عاشق و دیوانه شده باشد.</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 12:15:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکاسی از فیلم غول ترسناکی نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@bahare.ghonche/%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%BA%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-nyzeug9ap9ga</link>
                <description>فیلم کوتاه کارت قرمزپاییز پارسال برای من فصلی پر از فرصت و چالش‌ بود. دقیقا همین روزها در سال گذشته، برای اولین بار عکاسی فیلم را تجربه کردم. بیشتر از یکسال بود که عکاسی تئاتر می‌کردم و حالا این فرصت برایم فراهم شده بود تا عکاسی فیلم را هم به تجربیاتم اضافه کنم.در آن روزها، دوربین عکاسی‌ام با مشکل فنی مواجه بود و خطای فاحشی در فوکوس کردن داشت. بااین‌حال از این فرصت دست نکشیدم و هرطور که بود تجهیزاتم را برای این تجربه آماده کردم. فیلم کوتاه کارت قرمز به کارگردانی محمد امین رهبر در سه روز متوالی فیلمبرداری می‌شد. نخستین روز در دانشگاه صدا و سیما و دو روز آینده در خانه‌ای ویلایی فیلمبرداری انجام شد.پیش از شروع فیلمبرداری بسیار استرس داشتم و چالش‌های پیش‌ رویم را برای خودم بررسی می‌کردم و به دنبال راه‌حل می‌گشتم. بااین‌حال آن‌طور که تصور می‌کردم، عکاسی از فیلم غول ترسناکی نبود. بلکه تنها باید با دقت بیشتری دوربین را در دست می‌گرفتم.فیلم کوتاه کارت قرمزدر اولین تجربه‌ام در عکاسی از فیلم یاد گرفتم که:۱. به صدای شاتر دوربینم توجه کنم. بله کوچک‌ترین صدایی در هنگام فیلمبرداری ضبط می‌شود و به همین علت باید صدای شاتر دوربین را قطع کنید.۲. هیچ نور اضافی نباید نورپردازی صحنه را در هنگام ضبط خراب کند. تا زمانی که روز بود و روشنایی هوا را داشتم، این مورد چندان برایم دردسرساز نبود، اما با غروب آفتاب و از دست دادن نور طبیعی، با مشکل مواجه شدم. نور فوکوس ترسناک‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست فرایند فیلمبرداری را مختل کند. به فکر استفاده از نورهای جانبی همچون فلاش عکاسی هم نباشید، مگر در زمانی که فیلم ضبط نمی‌شود.۳. لحظه قطعی را فراموش نکنم. زمانی که بازیگرها پس از تمرین و حس گرفتن شروع به اجرا می‌کنند، دنیای دیگری پیش روی لنز باز می‌شود. دنیایی که اگر به آن توجه نکنی، می‌توانی مهم‌ترین صحنه‌ها را از دست بدهی. برخلاف عکاسی تئاتر که یک اجرا چندین شب برپا می‌شود و می‌توانی داستان را حفظ کنی تا بهترین لحظات را ثبت کنی، در فیلم بسیاری از صحنه‌ها تنها یکبار ضبط می‌شوند و اگر از دستش بدهی، دیگر راه بازگشتی نداری. به همین دلیل باید به هنری کارتیه برسون اعتماد کنی و برای ثبت لحظات قطعی صبور و البته با دقت باشی.فیلم کوتاه کارت قرمز۴. خجالتی بودن هیچ سودی برایم نخواهد داشت. همان‌طور که من خجالت را کنار گذاشتم و از بازیگرها درخواست بازی مجدد کردم، چرا که بعضی از صحنه‌ها را برای عکاسی از دست می‌دادم و آنقدر آن صحنه‌ها برایم خیره‌ کننده بود که از بازیگرها می‌خواستم که این‌بار برای من و جلوی دوربین من بازی کنند تا لحظات را ثبت کنم.۵. پشت صحنه محل وقوع داستان‌هاست. داستان‌هایی که حتی زیباتر از فیلم‌نامه می‌توانند آن فیلم را به تصویر بکشند. بنابراین تا فرصتی پیش می‌آید، از پشت صحنه غافل نشوید. در عکاسی پشت صحنه دیگر نگران صدای شاتر، نور اضافه و حرکت کردن نباشید. چرا که مانند یک پرنده آزاد خواهید بود، همان‌طور که من احساس آزادی داشتم.۶. ایست، حرکت کردن ممنوع! بیشتر از آنچه که فکر می‌کنید، در فضای پشت صحنه پر از تجهیزات و آدم است. آنقدر که حرکت کردن برایتان دشوار خواهید بود. آن هم حرکتی که هیچ صدایی از آن در نیاید. بنابراین نمی‌توانستم از هر زاویه‌ای که می‌خواستم صحنه را ثبت کنم. بنابراین پیش از شروع ضبط، باید بهترین مکان را نسبت به موضوع پیدا کنید و همان‌جا بایستید تا کات دهند. درست است که دست‌وبالمان برای حرکت کردن و به تصویر کشیدن از زوایای مختلف بسته می‌شود، اما چالش بزرگی است که بتوانیم بهترین تصاویر را با هر محدودیتی ثبت کنیم.۷. حق و حقوق خود را فراموش نکنم. درباره این مورد به دلیل آنکه نام فیلم و کارگردان را مطرح کرده‌ام، صحبتی نمی‌کنم. اما به‌طورکلی حق و حقوق خود را به هیچ عنوان فراموش نکنید.فیلم کوتاه کارت قرمزاین سه روز برای من پر از یادگیری و تجربه بود و تنها چند مورد از آن‌ها را برایتان نوشتم. فرایند فنی خود عکاسی و اصلاح رنگ و نور آن‌ها هم متناسب با خواسته کارگردان دردسر دیگری است که نباید فراموش کنید. بااین‌حال این تجربه برای من همان‌قدر که سخت و تلخ بود، شیرین و آسان هم بود. قطعا تجربه عکاسی در تئاتر، این تجربه را برایم آسان‌تر کرده بود. اما همیشه چیزهای جدید پر از اضطراب و دلهره خواهند بود. شاید دومین تجربه‌ام هم به همین نسبت پر از یادگیری باشد و حتی صدمین تجربه‌ام...خوشحالم که عکاسی از فیلم را هم به کارنامه تجربیاتم اضافه کردم. اگر شما هم چنین تجربه‌ای داشته‌اید، از آن برایم بگویید.</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 19:45:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون تو یک دختری! نگاهی به فیلم Ride Like a Girl</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/ridelikeagirlreview-drx6ot5xb9c9</link>
                <description>مثل یک دختر سواری کنفیلم استرالیایی Ride Like a Girl محصول سال ۲۰۱۹ به کارگردانی ریچل گریفیتس حرف‌های زیادی برای گفتن خواهد داشت. فقط باید ۱۲۰ دقیقه‌ای از دنیای اطرافتان فاصله بگیرید و با تمام توجه پای این فیلم بنشینید.توجه: خطر لو رفتن داستاناین فیلم داستان واقعی یک دختر را به ما نشان می‌دهد. دختری به نام میشل پین که درست شبیه یکی از ۳ یا ۴ بیلیون دختر روی کره زمین است. همانطور که از نام فیلم مشخص است، این دختر یک سوارکار است و می‌خواهد درست مانند یک دختر سوارکاری کند.میشل پین یک سوارکار استرالیایی است که در خانواده‌ای با همین حرفه به دنیا آمده است. او از همان کودکی شیفته اسب‌دوانی است و رویایی دارد. رویای او برنده شدن جام ملبورن (مشهورترین مسابقه اسب‌دوانی استرالیا) است. جامی که تابحال هیچ زنی نتوانسته در این تاریخ ۱۵۰ ساله‌اش، آن را به بالای سر ببرد.با اینحال قرار گرفتن نام یک کارگردان زن در کنار اسم فیلمی که پر از کنایه است، احتمالا نگاهمان را تیز می‌کند تا ببینیم چگونه می‌توان مانند یک زن اسب‌سواری کرد. اما این فیلم انگار چندبعدی است. هم از جامعه و هنجارهای تبعیض جنسیتی صحبت می‌کند، هم از عشق و اهمیت خانواده و هم از کیمیای درون. هر کدام از ما با دیدن این فیلم احتمالا یک بُعد از آن را پررنگ‌تر خواهیم دید.فیلم با متنی از انجیل شروع می‌شود که می‌گوید:اگر واقعا ایمان داشته باشیم، معجزه‌ها اتفاق می‌افتند.ریچل گریفیتس (کارگردان) در تمام فیلم ثانیه به ثانیه برای ما این ایمان را به تصویر می‌کشد. ایمان از دید او چیزی نیست جز خواستن و تلاش کردن! هرچقدر که جامعه مخالفت کند، هرچقدر که بشنویم نمی‌توانیم، هرچقدر که به مرگ نزدیک‌تر شویم؛ باز هم این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم که چه چیزی را بخواهیم. پس اگر به آن ایمان داشته باشیم، از شکست و از ناامیدی نمی‌ترسیم و دست نمی‌کشیم حتی اگر مجبور به ترک مهم‌ترین چیزهای زندگی‌مان شویم.انتخاب خودت را انجام بده: اما انتخاب ماست یا انتظار جامعه؟احتمالا یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که از این فیلم می‌توان گرفت، گفته‌ای است که پدر میشل به او برای برنده شدن در مسابقات می‌گوید:برنده شدن به خاطر سرعت نیست به خاطر صبر کردن است.به نظر جمله ساده‌ای می‌رسد اما اگر به آن دقیق‌تر شویم احتمالا می‌توانیم آن را حتی به زندگی و اهدافمان هم نسبت دهیم. این قانون فقط برای وسط میدان اسب‌دوانی نیست! این قانون زندگی است. زندگی از ما می‌خواهید تا همراه با تلاش کردن، صبر کردن را هم یاد بگیریم.بیخود نیست که می گویند «گر صبر کنی، زغوره حلوا سازی» یا شایدم «ره صد ساله به یک شب نتوان رفت» گویاتر باشد.جالب است بدانید که داستان این فیلم خیلی قدیمی نیست، همین ۵ یا ۶ سال پیش اتفاق افتاده است. اما بااینحال با وجود همه جنبش‌های اجتماعی، تغییرات ایدئولوژیکی، مدرنیسم و ... میبینیم که جامعه چطور همچنان بر سنت‌های پیشین خود پافشاری می‌کند و چطور همچنان افراد جنس زن را ضعیف قلمداد می‌کنند و برای کمک کردن به او به دنبال سواستفاده جنسی هستند.جملاتی مثل «جام ملبورن برای زن‌ها نیست» یا «چون تو یک دختری» در فیلم آنقدر پررنگ است که تمام حواس را به خودش جلب خواهد کرد به خصوص اگر زن باشید. آن موقع بیشتر به سرنوشت این دختر حساس می‌شوید و می‌خواهید خود حقیقی میشل پین را بشناسید. دختری که برخلاف مسیر رودخانه‌ای که جامعه برایش تعریف کرده، ‌شنا می‌کند و بالاخره موفق می‌شود تا خود را به ساحل برساند.دخترها نمی‌توانند در جام ملبورن سوارکاری کنند.از منظر صحنه‌آرایی و شخصیت‌پردازی هم شاهد این تبعیض جنسیتی در فیلم خواهیم بود. تبعیضی که حتی خواهران میشل هم باوجود اینکه سال‌ها برخلاف هنجارهای جامعه اسب‌سواری کرده‌اند، اما همچنان در ذات خود به آن باور دارند. انگار فیلم به ما می‌گوید که این باورها ریشه‌دارتر از گفتن چندین کلمه و چندین جمله است. انگار سالیان سال است که در وجود تک تک زنان رخنه کرده و هرچقدر هم با آن مبارزه کنند باز هم یک روزی خودشان به آن اعتراف می‌کنند...در بخش دیگری از فیلم هم دوباره با متنی از انجیل مواجه می‌شویم که آن هم با دقت خاصی انتخاب شده است و به ما یادآوری می‌کند که مریم مقدس هم یک زن بود:سلام ای مریم مقدس، خدا همراه توست. شما در میان زنان آمرزیده هستید...با این وجود میشل پین در این مسیر بارها شکست می‌خورد، بارها به او می‌گویند نتوانستی چون یک دختری، حتی مجبور می‌شود از محبوب‌ترین شخص و الگوی زندگی‌اش (پدر) دست بکشد و در مسیر تلاش کردن و موفق شدن حتی تا پای مرگ هم پیش می‌رود اما تسلیم نمی‌شود!او اولین زنی است که پس از سال‌ها سختی کشیدن و تلاش شبانه‌روزی زمانیکه حدودا ۲۸ سال داشت، توانست جام ملبورن را به بالای سر خود ببرد. او پس از برنده شدن این جام به تمام مردم دنیا به ویژه زنان می‌گوید:من تا جایی که توانستم تلاش کردم و از آن دست نکشیدم تا به همه بگویم که هرکسی می‌تواند این کار را انجام دهد؛ چون آن‌ها فکر می‌کنند که زن‌ها قدرت ندارند.از دیگر نکات جالب توجه فیلم، شخصیت استیوی پین (برادر کوچک‌تر میشل که سندرم داون دارد) است. استیوی هم درست مانند میشل باوجود محدودیت بیماری‌اش به ما نشان می‌دهد که چطور می‌تواند عشق و دوست‌داشتن را تجربه کند و با تلاش و امید، خود را در جامعه برخلاف محدودیت‌ها و نگاه‌هایی که به سمت اوست، ثابت کند. استیوی شاید نتواند سوارکاری کند یا در آرزوی به دست آوردن جام نباشد اما می‌تواند درست مانند یک انسان سالم شغلی داشته باشد و خواهرش را در موفقیت همراهی کند.استیوی و میشل پین (واقعی)صبر،‌ ایمان و عشق به خانواده هم در شخصیت استیوی کاملا نمایان است. شاید بد نباشد که بدانید بازیگر نقش استیوی واقعا خود استیوی پین (برادر واقعی میشل پین) است و همین اتفاق بیشتر از قبل قدرت تلاش کردن تا رسیدن را به ما نشان می‌دهد و دیگر یک کروموزم تفاوتی ایجاد نخواهد کرد.در نهایتاین فیلم به همه ما یادآوری می‌کند که ما فقط یکبار زندگی می‌کنیم، پس نباید تسلیم انتظارهای جامعه شویم بلکه باید انتخاب خودمان را داشته باشیم. انتخاب ما همان کیمیای درونی ماست که باید به آن ایمان داشته باشیم، صبر کنیم و با تلاش برای آن بجنگیم...چون بالاخره روزی می‌رسد که به آن دست خواهیم یافت.اگر شما هم این فیلم را دیده‌اید، نظر خودتان را حتما برایم بنویسید تا بیشتر درباره آن با هم صحبت کنیم.</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2020 21:05:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از تئاترون دوباره متولد شدیم</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/theateronstory-od5thacgdyur</link>
                <description>از سر و کله زدن با بچه‌های نمایش خسته شده بودم. بازیگر نقش اول را تقریبا از دست داده بودیم. او پیشنهاد دیگری در تهران داشت و می‌خواست به سرعت برای شروع تمرین‌هایش به تهران برود. عصبانی بودم،‌ نمایش‌نامه را به گوشه‌ای از سالن تمرین پرت کردم و از در بیرون رفتم.محوطه دانشگاه سفیدپوش شده بود. سرمای زمهریر با تاریکی و ظلمات شب خشم و عصبانیتم را بیشتر می‌کرد. آن شب درمیان برف و کوران هوا هر طور که بود خودم را به خوابگاه رساندم. از سرمایی که استخوان‌هایم را می‌لرزاند روی تخت فلزی زوار در رفته‌ام زیر پتو مچاله‌ شدم. اینستاگرام را باز کردم و در خواندن اخبار و نقدهای کنسرت نمایش سی غرق شدم...تمام ذهنم از ناراحتی پر شده بود. چرا باید در شهرستان درس می‌خواندم و تماشای نمایش‌های شاهکار را در تهران از دست ‌می‌دادم؟ چرا باید برای اجرای یک نمایش در شهرستان انقدر دست‌وپا می‌زدم درحالی که کسی آن را نمی‌بیند؟ چرا باید یک هنرمند شهر خودش را ترک کند و برای دیده شدن به تهران مهاجرت کند؟ تئاتر مثل نان است دیر که ببینی بیات می‌شود، پس چرا باید برای دیدن نمایش مورد علاقه‌ام سال ها صبر کنم که شاید فیلم‌تئاترش بیرون بیاید، تازه اگر بیاید!؟مدت‌ها از آن شب گذشت و روزی به من و یکی از دوستانم به نام پرنیا (که هر دویمان از فعالان انجمن مدیریت دانشگاه بودیم) پیشنهاد شد تا در برگزاری یک رویداد استارتاپ ویکند همکاری کنیم. اصلا نمی‌دانستیم استارتاپ چیست اما پذیرفتیم چون می‌خواستیم از آن سر دربیاوریم.یک روز از خستگی کار در رویداد روی ردیف جلوی صندلی‌ها نشسته بودیم و به گفته‌های یکی از منتورها گوش می‌دادیم که ناگهان جرقه‌ای در ذهنم روشن شد.چرا تئاتر باید محدود به مکان و زمان باشد؟ اگر این محدودیت را از نمایش بگیریم چه؟ اگر می‌شد هر نمایشی را هم‌زمان با اجرا در هر مکانی تماشا کرد چه؟ اگر دیگر هیچ هنرمندی برای دیده شدن به تهران مهاجرت نمی‌کرد چه؟افکارم را به پرنیا گفتم و همانجا «تئاترون» متولد شد البته آن زمان نامش دریچه بود و بعدها آن‌ را تئاترون نامیدیم. ما تصمیم گرفتیم که این جمله « تهران، پایتخت تئاتر ایران» را حذف کنیم. تئاتر هنری است بدون مرز و برای همگان! اگر هنر هم مرزبندی و طبقاتی می‌شد که دیگر چه ارزشی به جامعه اضافه می‌کرد؟شعار ما در تئاترون این بود:سالنی به وسعت جهان؛ بدون مرز تئاتر ببینبه همین دلیل نام آن را تئاترون گذاشتیم. تئاترون یعنی محلی برای نمایش و ما قرار بود این محل را بسازیم.کافیست تا در گوگل سرچ کنید «تئاترون» تا لوگوهای طراحی شده‌مان را پیدا کنید (یعنی دقیقا همین عکس)به عنوان دو دانشجوی مدیریت که جز تئوری‌های ۱۰۰ سال پیش در دانشگاه چیزی یاد نگرفته بودیم، ریسک بزرگی را در زندگی‌مان آغاز کردیم. ما واقعا هیچ‌چیز از کسب‌وکار نمی‌دانستیم. ترسیدیم خیلی هم ترسیدیم اما شروع کردیم.مدت‌ها در باغ کتاب کار می‌کردیم و حتی زمان‌هایی را مخفیانه به لاو گاردن (باغ عشق) دانشگاه تهران می‌رفتیم تا کار کنیم. آخر می‌دانید تمام زمان خود را برای پرورش تئاترون گذاشته بودیم برای همین نمی‌توانستیم شغلی و درآمدی داشته باشیم. درآمدی هم که نداشتیم یعنی نمی‌توانستیم هیچ جایی برای کار کردن را اجاره کنیم.با اینحال همه چیز به طرز عجیبی جلو می‌رفت. بیزینس پلن دست‌وپا شکسته‌ای نوشته بودیم. اهداف و چشم‌اندازمان را مشخص کرده بودیم. حوزه‌های مشابه ایرانی و خارجی را تمام مدت زیر نظر داشتیم و رصد می‌کردیم. صفحه‌ای را بالا آورده بودیم و کم‌کم شروع کردیم به بلند شدن و معرفی کردن خودمان!در شتابدهنده‌های مختلفی سرک می‌کشیدیم برخی چشم‌هایشان برق می‌زد و می‌گفتند «این فوق‌العاده‌ است» و برخی دیگر سری تکان می‌دادند و می‌گفتند «فقط دو نفرید؟ تیم ندارید؟»ما می‌دانستیم که داریم در مشکلات دست‌وپا می‌زنیم. واقعا کار آسانی نبود و مهم‌تر از همه بی‌پولی بدجور پایش را روی گلویمان گذاشته بود. بیخود نیست که می‌گویند: کارآفرینی برای پولداراها و بی‌دغدغه‌هاستاما چشم باز کردیم و دیدیم با وجود همه این مشکلات چقدر خوب در حال پیش رفتن هستیم. دیگر از در به دری در پارک و کافه خلاص شده بودیم و به لطف دوستی حالا یک دفتر کار داشتیم. دفتری که حس خانه را برایمان داشت.هر روز صبح که در دفتر را باز می‌کردیم انگار نیرویی به جلو هولمان می‌داد اما هر شب موقع برگشتن به خانه انگار کوه کنده بودیم و نای ادامه دادن نداشتیم.دیگر شبیه قبلمان نبودیم. انگار واقعا روی پای خودمان ایستاده بودیم و یک کسب‌وکار را مدیریت می‌کردیم. با آدمای مختلفی هر روز سروکله می‌زدیم از وزرات ارشاد برای دریافت مجوزها تا کسب‌وکارهای مطرح و به نامی که پیشنهاد سرمایه‌گذاری به ما داده بودند. اسم‌شان را نمی‌آورم اما آن‌ها حس عجیبی از رشد و موفقیت را به وجود ما تزریق کردند، وقتی ایمیلشان را می‌خواندیم و می‌دیدم که خواستار ملاقات هستند، می‌فهمیدیم که در مسیر درستی قرار داریم!بااینحال یک چیزی این وسط کم بود. دنیای کسب‌وکاری تئاترون داشت رشد می‌کرد اما هنوز رنگ تئاتر را به خودش ندیده بود... یک روز در همان زیر و رو کردن اخبار تئاتر،‌ خبری را دیدیم از اجرای یک جشنواره بزرگ تئاتر در تهران و رقابت سر گرفتن حق انحصاری رسانه‌ آن بالا بود. ما هیچ تیمی نداشتیم. حتی هنوز وبسایت‌مان هم کاملا آماده نبود. چیزی هم از فیلمبرداری و ... نمی‌دانستیم. بااینحال انگار که خودمان هیچ اختیاری نداشتیم، تلفن را برداشتیم و تماس گرفتیم و گفتیم:سلام! نظرتان راجب یک قرارداد تپل چیست؟و حالا باید برای اولین بار رسما به عنوان دو مدیر وارد یک جلسه با یک کمپانی بزرگ تئاتر می‌شدیم. با شخصی باید در جلسه صحبت می‌کردیم که آوازه شهرتش در تئاتر و دنیای هنر و رسانه زبانزد بود و همین بر تمام وجودمان لرزه می‌انداخت.نمی‌دانستیم قرارداد چیست و حتی نمی‌دانستیم که چرا می‌خواهیم این جشنواره را پوشش دهیم! هیچ تیمی نداشتیم و جیبمان خالی بود...چندهفته بیشتر زمان نداشتیم. پس تمام تلاشمان را کردیم. اول خودمان قرارداد را نوشتیم! و دوم شروع کردیم به استخدام کردن! آدم‌ها تک به تک به دفتر می‌‌آمدند و از آن‌ها مصاحبه می‌کردیم تا کم‌کم برای پوشش دادن جشنواره نیرو داشته باشیم...آن چند هفته سخت انگار سال‌ها برایمان طول کشید. ارزان‌ترین کارت ویزیتی که می‌شد را آماده کردیم و حالا یک تیم فیلمبردار و تدوین‌گر داشتیم . آماده بودیم برای شروع...قرارداد را بسته بودیم و توانستیم حق انحصاری پوشش رسانه‌ای آن جشنواره را بگیریم و رفتیم برای شروع.و بوممممممب!انگار تئاترون یک شبه بالغ شد. از مصاحبه با مجله گرفته تا کارگردانان بزرگ تئاتری که تماس می‌گرفتند و می‌گفتند آماده همکاری هستند...اسم‌مان حالا روی جلد یک مجله بودحس عجیبی بود که همه، از کارگردان تا بازیگر در جشنواره به دنبال ما می‌آمدند و می‌گفتند شما تئاترون هستید؟ نظرتان راجب همکاری چیست؟یک کارگردانی در آن جشنواره به ما گفت:نمایش ما درباره یک افسانه از خلیج فارس است خود ما هم اهل جنوب هستیم اما چاره چیست که در تهران باید کار کنیم. ما می‌خواهیم تئاترون کاری کند تا جنوبی‌ها نمایش ما را ببیند.این جمله به من ثابت کرد که به هدفم رسیده‌ام. انگار رسالتم را انجام داده بودم و حالا با تمام سختی‌ها و مشکلات موجود می‌توانستم نفس راحت بکشم...ویدویی کوتاه از این کارگردان به همراه گروه دوست‌داشتنی‌اش https://www.instagram.com/p/BnIlmEEn7Bv/?utm_source=ig_web_copy_link ما حدود دو سال برای تئاترون شبانه روز کار کردیم. اما همیشه بزرگ شدن و ادامه دادن به معنای موفقیت و پیروزی نیست. ما در مسیر تئاترون (خودم و پرنیا) انگار به خودشناسی رسیدیم. فهمیدیم که چه کسی هستیم و از زندگی چه می‌خواهیم. دنیای بی‌رحم کسب‌وکار و دنیای پرپیچ‌وخم و تاریک تئاتر برای ما مناسب نبود! (اگر در تئاتر کار کرده باشید احتمالا تمام وجودتان معنی آن را خواهید فهمید که چرا می‌گویم: تاریک!)ما از زمین خوردن‌ها یاد گرفتیم که همیشه باید بلند شد حتی اگر مجبور به تغییر مسیر باشیم...من در ۲۰ سالگی تجربه بزرگی به دست آورده بودم. مادر تئاترون شده بودم. متولدش کردم و بزرگش کردم اما هرچقدر که پیشرفت و بزرگ‌تر شدنش را دیدم بیشتر باور کردم که باید با دست‌های خودم خاکش کنم چون من مادر خوبی برایش نبودم.تياترون هم دینش را به من ادا کرد. او من را بزرگ کرد، به من یاد داد و طعم شکست و موفقیت را به من چشاند. برای همین من یک شکست‌خورده موفق هستم...خودم را موفق می‌دانم چون چیزی بود که با تمام وجودم می‌خواستم و با تمام سختی‌ها و با تمام مخالفت‌های خانواده و ... ادامه‌اش دادم. از اینکه به خاطر تئاترون تا یک یا دو نیمه شب بیرون می‌ماندم، نه ناراحت بودم و نه احساس خستگی می‌کردم، از اینکه هیچ پولی برای گذران زندگی‌ام نداشتم اصلا ناراحت نبودم، از اینکه مجبور شدم بارها به دروغ از رقبایم اطلاعات بگیریم دیگر نمی‌ترسیدم، از اینکه مجبور شدم نیروهایم را به خاطر کم کاری سرزنش کنم احساس مسئولیت می‌کردم، از اینکه از خیلی از خواسته‌های خودم برای تئاترون گذشتم هیچ ناراحت نبودم، از اینکه...تئاترون هم به درآمدزایی رسید و هم به شهرت! اما بنابر دلایلی که جای گفتنش نیست باید برای همیشه درش تخته میشد. هرچند که هنوز از شمال تا جنوب با ما تماس می‌گیرند و می‌خواهند تا نمایششان بدون مرز دیده شود! ناراحت می‌شویم وقتی به آن‌ها می‌گوییم متاسفیم، اما خوشحالم هستیم که خودمان را پیدا کردیم و به چیزی که می‌خواستیم رسیدیم.ما بعد از تئاترون دوباره متولد شدیم. اما اینبار به خواست خودمان!و پرونده تئاترون برای همیشه با این لوگو بسته شد.</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2020 15:36:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر یک شب قصه نگویم و ننویسم، می‌میرم!</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-bg6dvb69o0xv</link>
                <description>Anne of Green Gablesاولین قصه‌ای که نوشتم را به خوب به خاطر دارم. سوم ابتدایی بودم که قصه زندگی یک خروس را همراه با همسر (خانوم مرغه) و بچه‌هایش نوشتم. وقتی نوشتن آن قصه تمام شد. انگار گنجی خلق کرده‌ بودم، آنقدر باارزش بود که به خط‌خطی‌هایم روی کاغذ افتخار می‌کردم،‌ لبخندهای احمقانه می‌زدم و برای آنکه کسی به آن دست‌درازی نکند، آن را از دید دیگران قایم می‌کردم...آنجا بود که فهمیدم من یک قصه‌گو هستم!از آن زمان تا سال‌های بعد قصه‌نویسی با من همراه بود، قصه صمیمی‌ترین دوست من شده بود. همیشه و همه‌جا با من بود، کنارم می‌خندید، گریه می‌کرد و حتی گهگاهی دعوایمان می‌شد...از کودکی تا سال‌های جوانی (قطعا قبل از شروع دانشگاه) زندگی من شده بود شنا کردن در دریای کلمات! روزی روی بلندی‌های بادگیر بودم و قصه‌ای می‌نوشتم از یک بازیگر تئاتر و روز دیگر در کنار ژاندارک درحال مبارزه بودم و پس از یک جنگ طولانی، قصه‌ای می‌نوشتم از دخترک گم‌شده‌ای در خیابان‌ها...هرچقدر که بزرگ‌تر می‌شدم، بالغ‌تر و به اصطلاح علمی‌تر، روز‌به‌روز رفاقتم با کلمات کم‌رنگ‌تر می‌شد. آنقدر کم‌رنگ که یک روز چشم باز کردم و دیدم دیگر یک قصه‌گو نیستم! (قطعا بعد از شروع دانشگاه) هرشبی که قصه نمی‌گفتم و نمی‌نوشتم، انگار می‌مردم...حال زندگی‌ام شده بود شنا کردن در دریای اعداد! به دنیای سرسخت و خشن اعداد وارد شده بودم. اعداد اما رفیقم نبودند بلکه دشمنم بودند. هر روز با آن‌ها می‌جنگیدم و هرچقدر که خسته‌تر، زخمی‌تر و ناامید‌تر می‌شدم، گذشته قصه‌گویی خودم را بیشتر فراموش می‌کردم. انگار تاوان مبارزه، فراموشی بود.روزی که از یک جنگ خونین با اعداد پشت سنگری پناه گرفته بودم، یادداشتی پیدا کردم از رفیق قدیمی‌ام:«زمان فقط برای زندگان معنا و مفهوم دارد و تا ساعتی دیگر من به کسانی ملحق می شوم که زمان را بر آنان دستی نیست...»درحال خواندن یادداشت بودم که پرچم سفیدی را دیدم. زنی به نام امیلی واپینک با پرچم سفیدش در آن میدان جنگ به من نزدیک شد و در گوشم زمزمه‌ای کرد. آن زمزمه به من قدرت داد تا بین دشمن فعلی و رفیق قدیمی‌ام پیمان ایجاد کنم. حالا باید کاری می‌کردم تا کلمات با اعداد دست دوستی بدهند. من تبدیل به یک میانجی شدم، میانجی که دوباره رفیق قدیمی‌اش را در آغوش گرفت و از مبارزه با دشمنش دست کشید.پس از آن بلند شدم، خاک چهره‌ام را تکاندم، لباس‌های خونی‌ام را درآوردم و استوارتر از همیشه، قدم به سرزمین ناشناخته‌ جدیدی گذاشتم. آن سرزمین محتوا بود!برخلاف تصوراتم محتوا شبیه سرزمین نارنیا نبود. آنجا شکم نهنگ بود. جهان ناشناخته‌ای که در نگاه اول احساس کردم مرده است اما واقعا مرده نبود! باید آنجا را کشف می‌کردم و زندگی دوباره‌ای را از نو می‌ساختم تا به مقصد نهایی برسم.در پی ماجراجویی‌هایم در این سرزمین ناشناخته، بارها زمین خوردم، آزمون‌های معجزه‌آسایی را پشت سرگذاشتم، نصیحتها شنیدم، طلسم‌های بسیاری را اجرا کردم و در نهایت پس از گذراندن ماموریت‌های بسیار و روبه‌رو شدن با تاریکی‌ها و روشنایی‌ها، وقت آن بود که دیگر فقط به خودم تکیه نکنم! و دیگر فقط تنهایی در جاده‌ها قدم نگذارم!پس به دنبال راهنمایانی گشتم که در این جاده پر از آزمون، هدایتم کنند. زیاد بودند افرادی که در کنار جاده فانوس بدست، یاریگری خود را فریاد می‌زدند. اما آن‌ها هم هرکدام به نحوی یا فقط با اعداد دوست بودند یا فقط با کلمات! من اما دنبال فانوسی بودم که به من کمک کند اول با رفیق قدیمی‌ام، کلمات آشتی کنم و سپس همراه با او به ملاقات اعداد بروم...آنجا بود که با مرد فانوس بدستی آشنا شدم. مردی که نامش احسان بود و فانوس روشنی را در دستان خود نگه داشته بود. نام فانوس او «کمپروژه کانتنت» بود. آنجا بود که مطمئن شدم دیگر تنهایی برایم کافی است، تنها جنگیدن، تنها ماجراجویی کردن، تنها آزمون و خطا کردن، تنها تلاش کردن...حال نوبت آن بود که در پناه نور یک فانوس برای گذر از این شکم نهنگ و رسیدن به مقصد نهایی‌ام تلاش کنم. روزی که سفرم به پایان برسد، احتمالا یک محتوادان یا یک قصه‌گوی برند هستم!</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 17:21:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای محتوادان شدن نباید تنها پشت خروارها اصطلاح و تکنیک قایم شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@bahare.ghonche/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%AF-h4o2h0xi8ng3</link>
                <description>وقتی طبق عادت ایمیلم را صبح‌ها در مترو باز می‌کنم و با این پیام (عکس) روبه‌رو می‌شوم، لبخند احمقانه‌ای تمام صورتم را می‌گیرد. از همان لبخندها که می‌توانم صدای ذهن هم‌مترویی‌هایم را بشنومم که می‌گویند: دخترک عجب دیوانه‌ای است.از نوشتن این مطلب (خانواده عزیزم من یک فریلنسرم؛ اجازه دهید تا کار کنم!) شاید کمتر از دو ماه بگذرد اما از اینکه می‌بینم همچنان آدم‌هایی به خواندن آن علاقه دارند و با اشتیاق خاصی کامنت می‌گذارند، شیرینی عجیبی وجودم را فرا می‌گیرد.اینکه حاضر می‌شوند زمانی را میان زندگی شخصی یا شغلی‌ خود اختصاص دهند به خواندن این مطلب و حتی خواندن کامنت دیگران نشانه‌ عجیبی است. تحلیل می‌کنند، به یکدیگر پاسخ می‌دهند، از تجربیات و خاطرات شخصی خود می‌نویسند و تلاش می‌کنند تا راهکاری ارائه دهند...باورم نمی‌شود، این همه کامنت! آن هم نه جملات و کلمات کوتاه بلکه پاراگراف‌ها صحبت و گفت‌وگو! همه این‌ها یعنی یک انگیجمنت بی‌نظیر! درگیری که آنقدر عجیب و پرقدرت است که این مقاله غیر رسمی را یه یکی از تجربیات محتوایی جذاب زندگی‌ام تبدیل می‌کند.اگر اشتباه نکنم ۶ سال پیش نیز این تجربه را داشتم. زمانی ‌که برای یک وبسایت دانلود فیلم و سریال می‌نوشتم. (خدایش بیامرزد که الان آن سایت پشت صفحه پیوندها سال‌هاست که مدفون شده است)در آن زمان خبری به دستم رسید از خشونت خانگی توسط یک سلبریتی مشهور و پرطرفدار! برخلاف سایر وبسایت‌ها به خاطر داغ بودن، از انتشار آن خبر خودداری کردم. چند روزی فقط به تحقیق و شناخت آن سلبریتی پرداختم. تمام مصاحبه‌هایش را دیدم و درنهایت مطلبی نوشتم که آن هم شیرینی عجیبی برایم داشت، درست به طعم شیرینی مقاله این‌روزهایم در ویرگول.تا ماه‌ها کامنت‌های پر سروصدایی دریافت می‌کردم. افراد مخالف و موافقی که ساعت‌ها به بحث‌های طولانی در زیر مقاله‌ام مشغول بودند. وبسایت‌های رقیب که مقاله‌ام را منتشر و تخریب کردند (هرچند منجر به افزایش فروش و شهرت بیشتر وبسایت ما شد) و حتی گاها تهدید‌هایی از یاهومسنجر دریافت می‌کردم...جالب است بدانید که ۶ سال پیش من یک دختربچه دبیرستانی بودم که فرسنگ‌ها از دنیای محتوادانی فاصله داشتم!اما این شیرینی ماندگار که این دو مقاله را به مهم‌ترین تجربیات محتوایی غیر رسمی من تبدیل کرده است، از کجا می‌آید؟ اگر اشتباه نکنم با خانم علیزاده از برازمان چندوقت پیش جلسه‌ای داشتم که سخنی گفتند که هنوز به خاطر دارم:محتوا دلیه! حالت که خوب نباشه، ناراحت یا عصبی که باشی، با راننده تاکسی دعوات شده باشه یا هرچیزی... هرکاریم که بکنی نمی‌تونی بنویسی!الان‌ که بیشتر فکر می‌کنم، واقعا با تمام وجودم معنی این حرف را درک می‌کنم، که چطور می‌شود بعد از ۶ سال دوباره این تجربه شیرین غیر رسمی برایم رقم می‌خورد!وقتی به شاگردهایم محتوا تدریس می‌کنم، ابتدا قصه تجربه ۶ سال پیشم را می‌گویم تا با گوشت و خون‌ خود درک کنند که برای محتوادان شدن نباید تنها پشت خروارها اصطلاح و تکنیک قایم شد! گاهی فقط نیاز است تا کلید قلب و ذهن خودمان را پیدا کنیم...کلیدی که باعث می‌شود قلم‌ آنچنان روان شود که شاید حتی ناخواسته‌ مقاله‌ای بنویسیم که تا مدت‌ها شیرینی‌اش بر جان باقی بماند...من در هر دو این مطالب نه برای کارفرما، نه برای درآمد و نه حتی برای شهرت کاری کلمه‌ای ننوشتم. هر دوی آن‌ها را برای دل خودم نوشتم. در اولی از حقوق زنی گفتم که قربانی شهرت یک سلبریتی شده بود و در دومی از مشکلات و سختی‌های زندگی شخصی‌ام به عنوان یک فریلنسر...در انتهاباتشکر از آقای فراهانی به خاطر کلمه محتوادانی که از ایشان به امانت گرفتم :)</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2019 13:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکاسی فرزند ناخواسته صنعت بود که پشت در خانه هنرمندان قرار گرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@bahare.ghonche/%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-h9g37rnkx6g1</link>
                <description>نمایشنامه‌خوانی علاءالدین و رویای پراید پرنده، عکس از بهاره غنچه من هم درست همانند این مرد در تصویر میخواهم دستم را مشت کنم و به جامعه اعتراض کنم و بپرسم آیا واقعا داشتن یک دوربین حرفه‌ایی در دست، ما را به یک عکاس یا هنرمند حرفه‌ایی تبدیل می‌کند؟چندی پیش که به بازدید از نمایشگاه الکامپ رفته بودم بیش از اینکه غرفه‌ها و محتویات آن‌ها من را جذب کند، چشمانم درگیر عکاسانی می‌شد که در رفت و آمد بودند. اگر اغراق نکنم در هر سالن یا غرفه تعداد بسیاری دوربین به دست درحال حرکت بودند. این تعداد عکاس باعث شد تا بیشتر توجه کنم و چیزهایی دیدم که دود از کله‌ام بلند کرد.بسیاری از این افراد دوربین‌های کاملا حرفه‌ایی به دست داشتند اما تعداد کمی از آن‌ها دوربین‌ها را به نحو‌ صحیحی به‌ دست گرفته بودند و وقتی بیشتر دقت می‌کردم تنظیمات این دوربین‌ها را بر روی حالت تمام خودکار (A) می‌دیدم که دیگر شاخ در می‌آوردم. البته این را هم منکر نیستم که افراد بسیاری کاملا حرفه‌ایی در آن نمایشگاه به عکاسی مشغول بودند که دستشان درد نکند اما چیزی که باعث شد تصمیم بگیرم به نوشتن این متن، سوالی بود که پس از آن نمایشگاه و درآوردن شاخ بر روی سرم در ذهنم ایجاد شد:آیا واقعا داشتن یک دوربین حرفه‌ایی در دست ما را به یک عکاس یا هنرمند حرفه‌ایی تبدیل می‌کند؟این سوال به قدری در ذهنم چرخید که احساس کردم دوباره به زمان‌های ابتدایی اختراع عکاسی بازگشتیم. آن زمان‌ها بحث سر آن بود که عکاسی هنر است یا خیر؟ عکاس هنرمند است یا خیر؟ اما سوال امروزه برای ما احتمالا این موضوع است که داشتن تجهیزات حرفه‌ایی عکاسی از دوربین گرفته تا نورپردازی و ...، انجام ادیت‌های افراطی و اغراق آمیز و ... ما را به یک عکاس تبدیل می‌کند؟بحث سر هنرمند بودن یا نبودن را باز نخواهم کرد که خود بسیار مفصل است و تنها به همین جمله معروف اکتفا می‌کنم که:عکاسی فرزند ناخواسته صنعت بود که پشت در خانه هنرمندان قرار گرفت.این روزها به خصوص در شبکه‌های اجتماعی شاهد ظهور پیج‌های شخصی یا بیزینسی بسیاری به عنوان عکاس هستیم. تصاویری را می‌بینیم که در رنگ و لعاب غرق شده‌اند، هرچقدر رنگی‌تر زیباتر! هرچقدر پلان اول فلوتر (محوتر) و مانند سیخی به چشم مخاطب فرو رود، حرفه‌ایی‌تر!آیا می‌شود به تعداد لایک‌های اینستاگرام اعتماد کرد؟فکر می‌کنم این‌روزها ذائقه مخاطب تحت تاثیر چنین تصاویری در شبکه‌های اجتماعی تغییر کرده است. اگر عکسی رنگی‌تر باشد، اگر ادیت‌ها اغراق‌آمیزتر باشد و به اصطلاح لولو را به هلو تبدیل کند؛ تصاویر زیباتر و حرفه‌ایی‌تر معرفی می‌شوند. همچنین شاهد برگزاری مسابقات عکاسی هستیم که تمام اصول زیبایی‌شناسی و حرفه‌ایی تحت تاثیر لایک‌ها قرار می‌گیرد...اما آیا واقعا چنین تصاویری آثار هنرمندانه یا حرفه‌ایی یک عکاس است؟ من می‌گویم خیر. اما اگر شما نظر مخالفی دارید حتما آن را بنویسید تا راجبش صحبت کنیم.پیش از آنکه دوربین خود را حرفه‌ایی کنیم و مهارت نرم‌افزاری خود را افزایش دهیم شاید بهتر باشد تا ابتدا تاریخ هنر را بخوانیم. تاریخچه عکاسی و سیر تحولات آن را بدانیم و بزرگان این عرصه را بشناسیم. قطعا با افزایش دانش، سلیقه‌مان نیز در انتخاب تصاویر بهتر و زیباتر تغییر خواهد کرد. البته منکر آن نیستم که ما ایرانی‌ها نسبت به اروپایی‌ها عموما زبان تصویری ضعیف‌تری داریم و در ادبیات قوی‌تر هستیم. (جای بحث در این مورد نیز بسیار است که در اینجا نمی‌گنجد) بااینحال این ما هستیم که نباید اجازه دهیم تا به اشتباه افرادی را حرفه‌ایی و عکاس معرفی کنیم که درحقیقت چنین نیستند. هر اینفلوئنسری که از خودش و سبک زندگی‌اش عکس می‌گیرد لزوما عکاس نیست! هر استودیو یا آتلیه‌ایی که سالنش را پر از تجهیزات کرده لزوما حرفه‌ایی نیست!احساس می‌کنم جای افرادی چون آلفرد استیگلیتز و  ادوارد جین استایکن در جامعه فعلی ما خالیست تا دست به دست هم نشریه کمرا ورک (Camera Work) را راه‌اندازی کنند و به همه ما گوشزد کنند که عکاسی فقط تخصص فنی و داشتن تجهیزات نیست عکاسی فراتر از این‌هاست...نشریه کمرا ورکدر انتها فراموش نکنیم که چه هنرمندان، عکاسان و اساتید برجسته‌ایی در ایران مشغول به کار هستند. اگر می‌خواهید در این حوزه فعالیت کنید حتما به سراغ این افراد بروید و گول رنگ‌ و لعاب عکاس‌های اینستاگرامی را نخورید. اگر کارفرما هستید پیش از انتخاب یک عکاس کمی راجب اصول تصویر و معیارهای کیفیت و حرفه‌ایی بودن یک اثر تحقیق کنید و فرصت کار را به افرادی بدهید که علاوه بر تجهیزات، دانش کافی نیز دارند.</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 21:30:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده عزیزم من یک فریلنسرم؛ اجازه دهید تا کار کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/Freeland/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%9B-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-ls1gd4qtssxu</link>
                <description>از اولین باری که داخل اتاقم پشت کامپیوتر شخصیم نشستم تا برای یک لقمه نان حلال کار کنم تا الان که چندین و چند سال از آن ماجرا گذشته و لپ تاپ جای آن کامپیوتر بزرگ پیزوری را برایم گرفته، بزرگ‌ترین مانع من برای کسب درآمد، احتمالا اگر اغراق نکنم خانواده‌ام بود.نمی‌دانم چرا اما انگار مادر عزیزم به نشستن من پشت میزم حساسیت شدیدی داشت، دارد و احتمالا همچنان در آینده هم خواهد داشت. کافی بود تا بنشینم و شروع کنم به نوشتن، سیل عظیمی از کارها به سویم روانه می‌شد که باید همان لحظه انجام می‌دادم یا سخنانی که باید به آن‌ها گوش سپرده و بادقت پاسخ می‌دادم...از خواهر بزرگوار هم تیکه‌های هیجان‌انگیزی را زیرسبیلی رد می‌کردم اینکه آیا واقعا نمی‌خواهم بروم دنبال یک کار درست و حسابی! آنجا بود که دلم میخواست فریاد بزنم و بگویم: خواهر من اگر این کار نیست پس چیست؟توضیح دادن اینکه من یک فریلنسرم و در حقیقت در همین لحظه که پشت این لپ تاپ نشستم و دارم تق و تق روی کیبورد ضربه می‌زنم و این کار من و نحوه درآمدزایی من است؛ همیشه برایم سخت بوده... هرچند این چالش‌ها دیگر برایم عادت شده که پیش از شروع به کار در خانه مثل یک بوکسور خودم را گرم کنم و به جنگ بروم و جملاتی که از گفتنشان سیر شده‌ام را مدام تکرار کنم:فرض کنید من اصلا وجود خارجی در خانه ندارم!بگذارید در آرامش کارم را بکنم!می‌شود کمی صدای آن موسیقی را کم کنی!باور کن بازی نمی‌کنم و دارم پول درمی‌آورم!چه وقت مهمانی رفتن است!بیکار که نیستم...به عنوان یک فریلنسر در طی این سال‌ها و چالش با خانواده‌ام متوجه شدم که نیاز به اعصاب فولادین هم در کنار تمام یادگیری‌ها و مهارت‌های دیگر دارم. هرچند اگر اعصاب فولادین به کارم نیاید، صبر ایوب بدون شک می‌آید...شاید باور نکنید اگر بگویم همین حالا که این مطلب را می‌نویسم، مادرم درحال تفسیر و آموزش کتاب چهار اثر از فلورانس به من است! در همین لحظه خودم را در پلانی از فیلم‌های هالیوودی تصور می‌کنم که در سکوت محض فریاد می‌زنم: «خانواده عزیزم من یک فریلنسرم؛ اجازه دهید تا کار کنم!»</description>
                <category>بهاره غنچه</category>
                <author>بهاره غنچه</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 14:36:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>