<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهاره بهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bahareh12bahar</link>
        <description>تو هر کاری یع دستی بردم...نمیدونم چی بنویسم :|</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:21:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>بهاره بهار</title>
            <link>https://virgool.io/@bahareh12bahar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق محکوم به ابدیت</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareh12bahar/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-ftriyhz4n0a6</link>
                <description>عشق نافرجامعشق نافرجام همچون گلی است که در دل زمستان شکوفا می‌شود، اما پیش از آنکه به رنگ و عطر خود برسد، سرما آن را می‌کشد. دل‌های مشتاق، در آرزوی وصال، به ندای خاموشی می‌افتند و در دستان تقدیر، همچون تکه‌ای خاکستر پراکنده می‌شوند. عشق نافرجام درس دردناک اما حقیقتی است از زندگی، که یادآور می‌شود: گاهی تنها در فقدان، ارزش واقعی چیزها را درمی‌یابیم. &quot;عشق محکوم به ابدیت&quot;سلنا، الهه‌ی ماه، هر شب از آسمان به زمین می‌نگریست و عشق پنهانش به هلیوس، خدای خورشید، در دلش شعله می‌کشید. اما تقدیر ظالمانه میان آنها فاصله انداخته بود—زمانی که او بر آسمان حکومت می‌کرد، هلیوس در افق ناپدید می‌شد، و هنگامی که خورشید طلوع می‌کرد، ماه مجبور به کناره‌گیری بود.سال‌ها گذشت، اما آن‌ها هرگز نتوانستند یکدیگر را در آغوش بگیرند. تنها لحظه‌ی کوتاهی در سپیده‌دم و غروب، نگاهشان در افق به هم می‌رسید—یک وداع بی‌پایان، یک عشق جاودانه که هرگز سرانجامی نداشت.و پس از قرن‌ها، آسمان هنوز راز عشق خدایانی را در دل دارد که محکوم به ابدیتِ فراق‌اند.بهاره بهار            ممنون از نگاه زیباتون.</description>
                <category>بهاره بهار</category>
                <author>بهاره بهار</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 20:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمانروایان خدایان</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareh12bahar/%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-opvwhrjxcm1a</link>
                <description>فرمانروایان خدایانعنوان: &quot;فرمانروایان خدایان&quot;در آسمان‌های تاریک و آسمانی، که تنها نور خورشید به‌ندرت آنجا می‌رسید، پایتخت خدایان یونان بر فراز کوه المپ قرار داشت. اما آن شب، نوری متفاوت به‌طور مرموزی از درون معبد زئوس بیرون زد.آتنا، الهه حکمت، برای مدت‌ها احساس کرده بود که در دل معبد چیزی عجیب در حال رخ دادن است. صدای آرام و ناشنیده‌ای از درون، به او هشدار می‌داد که همه چیز در حال تغییر است. در کنار او، هرکول، قهرمان افسانه‌ای، با نگرانی به آسمان چشم دوخته بود. اما این بار، او به‌جای قهرمانی در برابر هیولاها، با تهدیدی بزرگ‌تر روبرو بود.زئوس، پادشاه خدایان، به‌طور مرموزی ناپدید شده بود و این موضوع تمام کوه المپ را به‌هم ریخته بود. الهه‌ها و خدایان دیگر در جستجوی او بودند، اما هیچ ردپایی از او نبود. تنها آتنا بود که پی برده بود که اتفاقی وحشتناک در دل معبد رخ داده است.&quot;شاید این یکی از نقشه‌های هادس باشد&quot;، آتنا با صدای اهسته گفت.هادس، خدای دنیای زیرین، همیشه در پی قدرت بیشتری بود. اما چرا این بار به زئوس حمله کرده بود؟ آیا این فقط یک توطئه ساده برای تسلط بر آسمان‌ها بود، یا چیزی خطرناک‌تر در حال اتفاق افتادن بود؟همه چیز زمانی پیچیده‌تر شد که هرکول، با شکستن دروازه معبد، وارد شد و جسد بی‌جان زئوس را یافت. او با دست‌های لرزان، به کمربند قدرت زئوس نگاه کرد و در آن لحظه فهمید که این قتل کار هادس نبوده است، بلکه دست‌های خود هرمس، فرستاده خدایان، در پشت این توطئه بودند.هرکول و آتنا حالا باید به یکدیگر اعتماد می‌کردند و راز قتل زئوس را کشف می‌کردند. هیچ‌کس نمی‌توانست به‌سادگی در برابر هرمس، فرستاده سریع و فریبنده، مقابله کند. او همیشه در سایه‌ها حرکت می‌کرد و هیچ‌کس نمی‌توانست به‌راحتی نیت‌های واقعی‌اش را درک کند. اما هرکول و آتنا نمی‌توانستند از مسیری که شروع کرده بودند عقب بکشند.&quot;چرا هرمس؟ چرا این کار را کردی؟&quot; هرکول با صدای لرزان و پر از شگفتی گفت.آتنا به دقت به حرکت‌های هرمس نگاه کرد. &quot;همه چیز به یک راز بزرگ باز می‌گردد. هرمس همیشه در میان ما بوده، اما هیچ‌وقت نیروی واقعی خود را نشان نداده بود. شاید او به دنبال قدرتی فراتر از هر چیزی باشد که تا به حال شناخته‌ایم.&quot;در این لحظه، هرمس با لبخندی شیطانی ظاهر شد. &quot;قدرت؟ نه، آتنا. این چیزی فراتر از قدرت است. من به دنبال آزادی هستم. آزادی از تمام قوانین و محدودیت‌هایی که در این آسمان‌ها حکم‌فرماست.&quot;هرکول با تردید به او نگاه کرد. &quot;آزادی؟ تو زئوس را کشتی تا آزاد باشی؟&quot;&quot;دقیقاً&quot;، هرمس گفت. &quot;زئوس تنها کسی بود که قدرت واقعی داشت. اکنون من آزادی را به‌دست آورده‌ام. و شما دو نفر نمی‌توانید من را متوقف کنید.&quot;آتنا و هرکول به‌طور همزمان به یکدیگر نگاه کردند. هیچ راهی جز مقابله با هرمس و جلوگیری از فاجعه‌ای بزرگتر وجود نداشت. هرکول شمشیری در دست داشت و آتنا نیز سپر و نیزه‌اش را آماده کرده بود.در لحظه‌ای که هرمس به‌سمت آنها حمله کرد، آتنا سریعاً نقشه‌ای در ذهنش ریخت. او از قدرت حکمت خود استفاده کرد و با سرعت زیادی حرکات هرمس را پیش‌بینی کرد. اما هرمس که به سرعت و فریب مشهور بود، با یک حرکت ناگهانی به سمت آتنا رفت.در همان لحظه، هرکول شمشیری را در هوا چرخاند و ضربه‌ای مستقیم به سمت هرمس وارد کرد. اما هرمس، با سرعت خیره‌کننده‌اش، به‌راحتی از ضربه‌ها فرار کرد. در این لحظه، آتنا با استفاده از قدرت حکمت خود، تله‌ای برای هرمس طراحی کرد.او با استفاده از نیروی ذهنی‌اش، هرمس را در دام انداخت و او دیگر قادر به حرکت نبود. هرکول با ضربه‌ای نهایی، فرستاده خدایان را از پای درآورد.&quot;این فقط آغاز یک جنگ بزرگتر بود&quot;، آتنا به هرکول گفت، &quot;اما این بار، ما باید برای محافظت از کوه المپ و خدایان، بیشتر از همیشه متحد باشیم.&quot;---امیدوارم از این داستان کوتاه لذت برده باشید!</description>
                <category>بهاره بهار</category>
                <author>بهاره بهار</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 11:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگِ زردِ تنهایی...</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareh12bahar/%D8%B3%DA%AF%D9%90-%D8%B2%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-izq5pdufauxa</link>
                <description>فرانتس کافکامن دست‌کم تا حدی با وحشت تنهایی آشنایم ، نه تنهایی در خلوت بلکه تنهایی در میان مردمان.-فرانتس کافکاهنگامی که قسمت اول و دوم سریال (earth abides ) رو دیدم با خودم فکر کردم چرا وقتی (یه جورایی) دنیا به اخر رسیده، الکساندر لودویگ باید به دنبال بقیه ملت بگرده؟... واقعا برام سوال بود...زمانی که اون، مکانی برای خواب و استراحت ، پوشاک برای پوشیدن و مواد غذایی داره، دیگه واقعا چه نیازی به بقیه مردم داره؟               شاید بگین بی رحمانه است ،خصمانه است، یا بهم بگین ضد اجتماع.                                                             ولی اینجا، تو ویرگول، نمیخوام خودسانسوری کنم.(به نظرم تاثیر رمان های جنایی هست که همیشه میخونم...).                                                                                                                                             میدونید ... به نظرم اومد که...خب...ادم های کمتر، بحث های کمتر ، اعصاب خوردی های کمتر،دراماهای کمتر و حتی در اینده، تروماهای کمتر.  پس ...                                                                                                                       با این تفاصیل، فکر کنم بیشترتون میخواید یک روانشناس خوب رو بهم معرفی کنید...اما تاحالا براتون پیش اومده که میان حدودا ۱۰۰ نفر تنها یه گوشه بشینید ، و خب امان از این overthinking ها.                                            80 درصد مواقع فکر میکنید مردم دارن پشت سرتون حرف میزنن، بهتون میخندن و لب مطلب،  دارن مسخرتون میکنن.                                                                                                                                                                    تو یک اتاق 12 نفره تو خوابگاه با هیچکس اخت نمیشی... تو سلف غذاخوری با وجود بیش از 100 نفر  با هیچکس گرم نمیگیری و البته که اونا هم باهات گرم نمیگیرن. تو خیابون ، تو کافه، تو باشگاه و ...                           خب ... وقتی میان هزاران نفر احساس تنهایی میکنی ،چه توفیری داره که تعداد ادم های دور و برت صفر باشند یا صد...راستی...نظر شما چیه؟                            .</description>
                <category>بهاره بهار</category>
                <author>بهاره بهار</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 13:29:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>