<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آریادنا (Ariadne)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bahareharandizade</link>
        <description>روزها باز هم در راه ....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:55:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/428879/avatar/ZWzhAB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آریادنا (Ariadne)</title>
            <link>https://virgool.io/@bahareharandizade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب نهم (در جواب نامه من)</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%86-jl1y5v7xeewj</link>
                <description>شما استعداد دارید ولی اراده ندارید. این شاید برای این باشد که به طور مداوم خود را به چیزهای بیهوده که برای روح مشکل زاست سرگرم کردید. استعداد امری ذاتی اما تلاش برای بهتر کردن چیزی که دارید یعنی قوه تخیل شما و همین توانایی عمیق شما در دیدن و شنیدن و تفسیر رنج های انسانی امری است که باید آن را با تمرین بهتر می کردید. می گویید از من گذشته ؟ می گویید نمی توانید اشتباه کنید؟ روزی را مجسم کنید که شما ۷۰ یا ۸۰ سال دارید و با اشکی در چشم لحظات آخر درگاهی را نگاه میکنید یا روزی را مجسم کنید که ادم ها بی تفاوت  کنار بستر نیمه جانتان در رفت و آمد هستند. زندگی با شکوه و بیهوده است اما ارزش این جنگ را دارد .. باور کنید که این با شکوه و بیهوده بودنش است که ان را برای من بی همتا می کند. شما روزی موفق میشوید و بعد از این موفقیت کسل می شوید ان وقت دنبال دستاویز دیگری برای زندگی می گردید. اما به نظرم حداقل آن زمان حس رضایت بهتری دارید. چیز دیگر توجه بیهوده شما و تفکر زیاد شما بر روی این مساله است که ایا موفق می شوم یا نمی شوم؟ برخورد و نگاه بقیه چیست ؟ ایا مسخره می شوم؟ ایا کسی تضمینی می دهد که کسی ریشخندم نکند؟ در حالی که همه این سوال ها بیهوده و چرند است. عموم مردم درک روشنی از زندگی ندارند انها چون زنده اند زندگی می کنند با این همه چنان به زندگی چنگ می زنند که انگار زندگی را با تمام روشنی در یافته اند. حالا بفرمایید تکلیف چیست؟ گیریم این جماعت شما را و داستان شما را و درک شما از زندگی و طبعیت انسان ها را ندید و یا به ان تا ابدیت خندید حداقل این است که شما آن چه را که به ان اعتقاد پیدا کرده و برایش جنگیده و به دست آورده اید به این جهان و این زندگی هدیه کردید. ضمنا یادتان باشد که گفتم زندگی زندگی و هویج هویج است شما ماهیت پدیده ها را بدون سوال بپذیرید و تفسیر خود را ضمیمه آن کنید.باز هم برایم بنویسید.  </description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 03:33:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب هشتم (یک نفر به قبر ساعدی شاشیده)</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-nkdgzd1hkl41</link>
                <description>خبر کوتاه بود و جانکاه: یک خدا نشناسی به قبر ساعدی بزرگ شاشیده، در شبکه اجتماعیش این صحنه را پست کرده و آن را تقدیم کرده به سامانه پادشاهی خواهان و تهدید کرده که روی قبر های دیگری هم خواهد شاشید. البته این شاشیدنِ شنیع واسفای زیادی را در همراه داشته: چپ ها ملی یون و مخالفین سلطنت و غیره.این مواجه من را به یاد خاطره ای از شاهرخ مسکوب در مواجهه با دوستی در پاریس به نام &quot;نون&quot; در کتاب &quot;روزها در راه&quot; انداخت. نوشته بود نون را دیدم در حالی که نچ  نچ کنان  از فاجعه ای صحبت می کرد که فلان فرد راستگرا و سلطنت خواه چه حرف زشتی زده و چه فاجعه ای و چه گستاخی ... مسکوب در ادامه نوشته بود &quot;نمی دانم این وحشتناک تر است یا کار دیگر که این شخصیت های عضو شورای مقاومت ملی می کنند؟ با پول مجاهدین یعنی با پول دولت عراق شلنگ و تخته انداختن  و با طارق عزیز اعلامیه صادر کردن وحشتناک نیست وراجی ها صد من یک قاز آن یکی وحشتناک است.. ,وای به حال آنهایی که بخواهند بعد از ما در این مملکت زندگی کنند&quot;.حالا من می پرسم شاشیدن یک ابله روی قبر یک نویسنده که داستان های خوبی نوشته و نظرات سیاسی چرندی داده وحشتناک هست اما شاشیدن به سرنوشت یک ملت وحشتناک نیست؟ اگر هست چرا این جریان و جریان های دیگر یک بار بی طرف به نقد اندیشه های خود و بزرگان اندیشه خود نپرداخته؟هر دسته ای یک شمایل را سر میخ زده و اجازه واکاوی این تاریخ را نمی دهد. ملیون مصدق را. پادشاهی خواهان شاه را و چپ ها تودی ها و شاملو ها و ساعدی ها را ... بله بیچاره ما ملت! چند وقت پیش تر ها جلسه ای به افتخار رامین جهانبگلو فیلسوف چنان و چنان تشکیل شده بود .. طبق معمول کار کشید به بی خردی مردم ایران و سوال فیلسوف ما از حضار این بود که &quot;چه شد ملت ما رفیق دوست ها را انتخاب کرد؟&quot; انگار نه انگار حضرت اقا نوه کیانوری است من جوان خام نفهم گفتم : تروریست دولتی زمانی در ایران ریشه دواند که سران جبهه ملی (‌فاطمی و سحابی و .. )‌در جلسه ای با اطلاع مصدق طرح ترور رزم آرا نخست وزیر شاه را با همکاری فداییان اسلام کشید! فداییان اسلاممممم! بعد هم طبق معمول نچ و نچ  همه از اینکه از مصدق عزیزشان سوال تاریخی درست پرسیده شد در آمد و با بغض و حیرت به من نگاه کردند! نه جرات نوشتن نقد منصفانه دارید نه اجازه نقد منصفانه را می دهید و دایه ی اندیشه انتقادی و همه متفکران غرب و شرق را هم دارید. بی جهت نیست که در این فضای مسموم فقط لمپنیزم راه خود را باز می کند. باز منصفانه ترین نقد را به ساعدی من در یادداشت ها پراکنده مسکوب خواندم:&quot;نویسنده ای برجسته ولی سیاست پیشه بدی بود و گرفتاری سیاست یا بهتر بگویم اندیشه ورزی سیاسی سطحی به نویسندگی اش هم لطمه زد. در مهمانی به او گفتم من اگر جای تو بودم آنقدر که می خواندم می نوشتم و آنقدر که می نوشتم می خواندم&quot;</description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 01:31:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب هفتم (‌اسد رفت)‌</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-okdpitzlouch</link>
                <description>خبر را پشت چراغ قرمز می خوانم وقتی ماهِ نیمه شده بر فراز یکی از شهرهای ساحلی، روشنی نیمه کاره ای انداخته. روشنی ماهِ نصفه شبیه روشنی است که انقلاب ها به دل ما می رسانند: نیمه کاره، پر از ترس از روزهای اینده همراه با درد و امید. اسد رفت و چه چیزی برای ملت خود گذاشت؟ چطور می شود باور کرد که این جوان دیلاق با ان سبیل نصفه و خنده های تصنعی  بتواند یک ملتی را این طور عذاب دهد .. سوریه را هیچ وقت ندیدم حتی عراق و لبنان را هم، اما می توانم شادی و غم مردمی که حالا توی خیابان ها می رقصند باور کنم. برای روزهایی که ما یا به طور زنده کتک خوردن و کشته شدن مردم خود را دیدیم یا برای روزهایی که اینجا ماه ها و ماه ها پای تلویزیون و اینترنت قطع شده نشستیم و خون گریه کردیم. بارها و بارها شده وقتی با کسی از یمن یا سوریه یا عراق برخورد میکنم مقصر وضعیت فعلیشان، آواره شدنشان، تکه تکه شدن طایفه و قوم شان را  حکومتی می دانند که در تهران بر سر کار است. حالا من اینجا با خوشحالی ادم هایی که اسد اواره کرده خوشحالم و در ایران احتمالا مردم ما از خوشحالی همسایه درد کشیده خوشحال باشند و شاید از آینده هراسناک. این ماه نصفه که غروب کند خورشید می زند و من تنها امیدم این است که این خورشید خورشید واقعی آزادی باشد نه یک لامپ مهتابی دیگر. دلم کنده می شود اگر دوباره سهم این مردم بشود خلافت اسلامی شام ... این روزها عمیقا باور دارم که آزادی جایی میان مدیترانه است، اگر ما دست برداریم از این پرچم های سفیدی که سایه سیاهی و نکبت است. کاش این چرخه باطل بشکند و همه به جایی برگردیم که به آن تعلق داریم و بعد چه شب نشینی هایی در خیابان بکنیم... به جای این خیابان های سرد و خالی و خلوت .. چه نورهایی چه رقص هایی ... ماه غروب می کند و جاده در پیش است .. حالا دیگر خبر رسمی را در بخش انگلیسی بی بی سی هم زده اند اسد تمام شده... آینده جدید پیش روی سوریه و کل منطقه است و من به یاد تصویر کودکی می افتم که خوابیده به پشت در ساحل با تیشرت قرمز یک روز دنیا را تکان داد.  </description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 05:18:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب ششم ( نوستالژی )</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D8%B4%D8%A8-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C-k9evvydycnou</link>
                <description>هفته پیش سرد و نمناک گذشت. زمان کش می آید تصمیم ها توی سرم کش می آید. ترکیبی هستم از افسوس گذشته و شادی گذشته (‌نوستالژی ) . چیزی در تمام ساعت ها فقط کش می آید. آخر هفته یکی از دوستان قدیمی را دیدیم این هم باز مزه گذشته می داد. ما که اینجاییم، وقتی جمع می شویم حرف مان ترکیبی از سختی های حالا و خوبی های گذشته است (نوستالژی). یک جایی که بحث گل انداخته بود تعریف می کرد که چطور رابطه اش با یکی از دوستان دیگر مشترکمان بهم خورده، آن یکی دوست مشترک را چند وقت پیش ها در کانادا دیده بودیم... یک جایی ما را از جمع کشیده بود کنار که فلانی را مراقبت کنین و خیلی صمیمی نشوید.اخر این هفته شرح تازه ای از آن ماجرای گذشته گرفتیم. برایمان تعریف کرد که بر سر یک پروژه مشترک رو یک قطعه در سن ۲۰ سالگی حرفشان می شود، می گفت: -فلانی ADHD بود دیگه:) ساعت ۱۱ می اومد می گفت از پروژه چه خبر؟ خلاصه پروژه را زده اند و در عالم بچگی استاد فهمیده که فقط یک نفر روی پروژه کار می کرده ... پروژه ای که ان زمان برای خرید قطعاتش ظاهرا ۲۰ میلیون خرج روی دست دانشکده مانده... القصه تعریف کرد که سر این داستان با ان یکی دوستمان دعوایشان می شود و اختلاف ها شروع می شود. ظاهرا اما قصه آن قطعه همان جا تمام نشده ....بعد ها همان قطعه را یواشکی بر می دارد تا با یکی از بچه های سال پایینی تر سرهم بندی اش کند. اما قطعه در این فرایند دوباره اتصالی می کند و  می سوزد ( اینجای داستان از خنده روی هوا بود )‌  و آنها هم دوباره سلانه سلانه بدون اینکه کسی بفهد موتور سوخته را بر میگردانند ازمایشگاه قبلی. حالا این دوست قدیمی با ان یکی هنوز اختلاف دارد. فرد سوم سال پایینی که وارد داستان شده بود سال پیش در آمریکا خودکشی کرد .. قطعه برای همیشه خراب شد و استاد پروژه هم مدتی است که مهاجرت کرده ... بعد دوباره فکر کردم به نوستالژی به چیزهای وحشتناکی که سرجایشان وحشتناک است و بعد تبدیل به خاطره می شوند... در این فرایند نوستالژی سازی از کوچکترین حماقت ها، گاهی این حوادث به شکل تروما در ما می مانند( ممکن است علت خودکشی دوست سوم داستان همین باشد؟) ... شاید توانایی ما در این است که از این حماقت ها و وحشت ها نوستالژی بسازیم .... شاید هنر ما این است که از وحشت زندگی دیوانه نشویم.  </description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 00:09:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-ww65w5bkaacg</link>
                <description>جلوی آینه می ایستد اول موهایش را با برس برقی که آورده صاف میکند. بعد احساس می کند موی صاف بیشتر او را شبیه احمق ها کرده موهایش رو شانه محکمی می زند تا وز وزی شود. به ترتیب لباس آبی را با جوراب مشکی و بدون آن تست میکند. شب شده صدای جیرجیرک ها از دور می آید. دور دست ها ساختمان سیمانی سفارت معلوم است. فردا قرار مهمی دارد که تمام زندگیش به ان قرار بستگی دارد. رو به روی آینه می گوید:سلام جناب افیسر می توانم بنشینم بعد احساس می کند چشمانش چپ می شود دهنش شور می شود قلبش به تپش می افتد دوباره مدارک را بالا و پایین می کند. حساب دلارهایش را می کند و قصه هایی که سر هم کرده. لرزش می گیرد پنجره را می بندد. قصه بهم نمی خواند. قصه خیلی سوراخ دارد. جناب افیسر این سند ملکی ماست در یک خیابان مهم. بله برای پدرم است ملاحظه کنید پدرم اسمش اینجاست ما این را می فروشیم می دهیم شما ...یعنی پدرم گفته برای ما کاری ندارد بله ما خانه های دیگر هم داریم. ملاحظه کنید این حساب بانکی ماست .. کم است؟ به نظرم کافی است... بله قیمت دلار بالاست ولی این مبلغ برای درس من کافی است. و اشک ها سرازیر می شوند. قهوه می خواهد قهوه می تواند حواسش را سر جایش بیاورد. در سرش چند بار دیگر قصه سر هم می کند. مثلا اینکه نامه استاد اول را نشان بدهد و ادعا کند که حتما پولی از طریق او به دستش می رسد یا بگوید عموی پدریش کمکش می کند بعد یادش می افتد که داشتن فامیل مساله را بدتر می کند. حالا البته باید ثابت کند که بر میگردد، که این همه پول را خرج درسش می کند و بر می گردد و بعد باید نامه دیگری نشان بدهد که شرکت فلان در تاریخ بهمان با آغوش باز استخدامش می کند. صدای زنگ آسانسور می آید زن میانسالی با او سوار می شود. زن و او حالا به یک دور دست در آسانسور زل زده اند. بعد با هم به طرف کافه هتل می روند. قهوه سفارش میدهند. زن می پرسد: وقت سفارت داری؟بله فردا هشت صبح ... می ترسی؟زندگیم به این وقت بستگی داره یک ماه پیش رد شدم این بار دوممه اگر باز هم رد بشم ..من هم وقت سفارت دارم نمی ترسین؟شوهرم سیتیزن اونجاست به من وقت سفارت نمی دادند، دو ساله که منتظرم ویزای نامزدیم... ممکنه بهم بخوره اگه نتونم برم...نمی ترسین؟اگه نرم بهم می خوره اگه برم می ترسم بازم بهم بخوره ... نمی دونم برم و نبینم بهتره یا برم و راضیش کنم ادامه بدیم بهتره... شایدم دوس دارم برم زندگی جدیدی اونجا راه بندازم ... خودمم نمی تونم راضی کنم چه برسه به افیسر (‌خنده تلخی می کند)‌ یک اشک داغ از نوک دماغش می چکد.دختر رویش را می گیرد و  دستش را روی شانه هایش می گذارد. دور دست ها یکی از چراغ های سفارت روشن می شود. کسی بیرون کافه سیگار می کشد. </description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 08:12:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-e5nfpdlxwkxr</link>
                <description>فکر می کنم شعار انسان امروز باید این باشد : مصرف می کنم پس هستم. ما هر چیزی را به طرز جنون آمیزی مصرف میکنیم .. حتی شعر و ادبیات و هنر را .. حتی اخبار خودکشی و تصاویر جنگ را حتی جنون کلام را ... و وقتی کامل مصرفش کردیم آن را بالا می آوریم ... مصرف میکنیم پس هستیم. یادم افتاد به فیلم سورچرانی بزرگ (The Big Feast) ... هر چقدر زمان بیشتری از این دیدن این فیلم تهوع آور می گذرد بیشتر تصور می کنم که فیلم نه کمدی که یک پیشگوی مگوی از رئالیستی ترین وضعیت ممکن بشر دیروز و امروز است... مصرف کردن هر چیزی و بعد بالا آوردنش ... خودم هم یک مصرف کننده تمام عیار هستم .... </description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 11:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D9%85-j4rut7pstvlt</link>
                <description>دینگ.. مشتری وارد می شود، شمسی خانوم این دینگ های ژاپنی را ماه پیش به سر در مغازه نصب کرد. قبلی صدای زنگ می داد و استرسش زیاد می شد. من نشسته بودم و مجله های  ووگ تاریخ گذشته را ورق می زدم. شمسی را تازه پیدا کرده بودم، بعد از امتحان کردن یک ارایشگر فیلیپینی و اطمینان از اینکه نینا، ارایشگر ایرانی قدیمی ام حالا از شهر جدید من خیلی دور شده و رفتن به آرایشگاه او به دردسرش نمی ارزد. شمسی به مشتری جدید &quot;های&quot; بلندی داد. زنی بود لاتین با قدی کوتاه و چشم های تو رفته.  شمسی عادت داشت به همه یک زمان نوبت بدهد و بعد از اینکه دست و پایش را گم کند  حس رضایت می کرد. به سر من رنگ زده بود ، داشت موهای کس دیگری را رنگ می کرد و همزمان موی یک نفر دیگر را کوتاه می کرد. من و او تنها ایرانی های سالن بودیم کسی فارسی نمی فهمید. تلویزیون روی شبکه CNN بود تصاویر انتخابات امریکا و شکست سنگین دموکرات ها .. چیزی که نمی شد حتی تصورش را کرد شکست خوردن آنها در همه ایالت های چرخشی بود. بعضی ها می گفتند حتی ممکن است امسال نیویورک و کالیفرنیا هم قرمز شود. شمسی برای ایجاد سرگرمی بین مشتری های کلافه از این وقت دادن هایش گفت : ترامپ برنده انتخابات شده. همه ساکت بودند نظری ندادند یا نداشتند من عاشق حرف های سیاسی بودم  ریشه فرهنگی ما در سیاست ورزی روزمره مان. حرف زدن از سیاست در  تاکسی، خانه مادر بزرگ، در مراسم خواستگاری حتی با خودمان تنها در توالت خانه. گفتم اره شما به کی رای دادین زیر لب گفت ترامپ ولی جلوی اینا چیزی نگو بعد بلند گفت من به زنه دادم خدا رحم کنه به همه.... زن شماره یک گفت واقعا دوران ترسناکی شده من نمی دونم چطوری میشه تحمل کرد چهار سال دیگه رییس جمهوری این ادم احمق رو . زن وایت مسنی بود از این هایی که احساس می کرد حس وظیفه به من و شمسی و زن مکزیکی سالن دارد . زن مکزیکی گفت من به ترامپ رای دادم وقتی ترورش کردن و گلوله از بغل گوشش رد شد! شما رو به خدا مگه میشه ؟ به نظرم می خواد ما رو نجات بده پس بذاریم بده! زن شماره یک چشم غره ای رفت و ساکت شد. شمسی را ترس برداشته بود. حالا به کلافگی مشتری هایش هیزم انتخابات هم ریخته بود. به زن شماره یک قهوه تعارف کرد و به زن مکزیکی آب .. نوبت توجه به من شد. کنارم نشست تا رنگ سر سه تایی ما بگیرد بعد آه بلندی کشید و  به فارسی اهسته ای گفت &quot;ما که به ترامپ دادیم وضع اقتصاد رو درست کنه خسته شدیم انقدر مالیات دادیم و سگ دو زدیم، همه جا رو خراب کردن مهاجرها  اینجا رو پر کردن.. جوون ها کار ندارن... آمریکا به درد بخور نیست دیگه.. زن و مرد قاطی شده توالت ها رو قاطی کردن... مردها جوراب زنونه می پوشن زن ها ریش می ذارن این چه وضعیه  اخه ! مجله ووگ توی دستم بود و سرم می سوخت انتخابات تمام شده بود و ما مانده بودیم با ترامپ بن های جدید و کشمکش های دوباره دوران . امروز شنیدم دپارتمان امور مهاجرتی را به یک زن خیلی وایت اهل داکوتای جنوبی داده ... شما را به خدا ! یک زن گاو چران وایت که فکر کنم تا حالا حتی سیاه پوست هم ندیده چه برسد به مهاجر ایرانی و عرب و افغان ... دوران قبلی هم البته شاهکاری نبود ترکیبی بود از نفرت پراکنی و حمله .. هوای بالای سرمان شده بود برچسب و پیشانی ما شده بود روزنامه دیواری مدرسه ... باید هویت جنسی خودمان را بلند و با افتخار می گفتیم دولت لیبرال امریکا امده بود توی رختخواب های ما به اسم دفاع از اقلیت های جنسی ... باید می گفتیم زن هستیم یا مردیم اگر زنیم چند درصد زنیم و اگر مردیم ایا زنی هم درون ما هست؟ اگه به این مزخرفات می خندیدی که حسابت با کرام الکاتبین بود... این انتخابات سیلی محکم به این دلقک بازی ها بود... اما شما را به خدا این ملت و افراط و تفریط هایشان را ببین ... </description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 10:11:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D9%85-l99zgcil196p</link>
                <description>دیشب باران می آمد. حالا شش سالی می شود آمریکا هستم. آدم این رفتن عمرش را باور نمی کند. شش سال! قبلا شش سال می شد تمام شدن یک دوره دبیرستان و به انضمام راهنمایی. شش سال میشد کلی حالا پشگل هم نیست . روزها کنار هم قطار می شود. چند وقت پیش یک سفر جاده ای رفتم. بلندترین سفر جاده ای که رفته بودیم. من و یار بودیم و جاده .. به قول دوستی خوش بود خوش ... می رفتیم و ته مانده پولی که برایمان از تابستان مانده بود را خرج میکردیم . من مسئول این چیز خرجی های بی فکر بودم و او مسئول اجاره و خرج های زنده ماندن. حالا حسابم تقریبا ته کشیده... دارد یک سالی می شود که از دکترا خارج شدم. فک می کردم در این یک سال شق القمر می کنم. فیلم اسکول می روم کار پیدا می کنم زندگیم از این رو به اون رو می شود. فک می کردم این کامیپوترساینس است که بدبختم کرده که رشته ام من را به این روز انداخته که بی انگیزه دور سر خودم ملق بزنم ... حالا دیگر دکترا نیست، پیپرهای مزخرف نیست، اما من نمی دانم با این روزهای کشدار طولانی چه کنم .... دارم دنبال کار می گردم دارم فکر می کنم اگر تا تابستان کاری پیدا نشود به دکترا برگردم ... بله فعلا با زندگیم بلاتکلیفم بلاتکلیف ... می دانم چه می خواهم پولش را ندارم پولش را که داشته باشم نمی توانم چیزی که می خواهم را انجام بدهم... خلاصه آونگ شوپنهاوری من به جای ملال و اندوه فعلا گیر کرده بین بی پولی و نشدن کاری که می خواهم، یا آب باریکه داشتن و زور زدن در چیزی که نمی خواهم ... این هم یک جور فلسفه ورزیدن است ... خب این هم نک و ناله های امشب ... بروم دوباره دنبال کار بگردم خدا را چه دیدی شاید یک روز به این نوشته ها نگاه کردم و خندیدم .. قبلا این طور بود... نوشته های ده سال پیشم را که میدیدم خنده ام می گرفت.. اما حالا نوشته های دو سه سال پیشم شبیه آرزو شده ... گریه ام میگرد .. فک می کنم ادم از یک سنی واقعا دیگر می داند چه می خواهد و اینکه به ان چیزی که می خواهد نمی رسد خیلی خیلی خیلی خیلی اندوهناک است . </description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 23:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%DA%A9%D9%85-z8dydxwvhcox</link>
                <description>هیچ چیز شبیه قبل نبود. این را می شد باز این طور تفسیر کرد. نامه پر مهر خانم ر دوباره خواند٬ در حالی که به طاقچه کنار پنجره تکیه داده بود. زیر لب باز تکرار کرد &quot; چیزی شبیه قبل نیست&quot;. تق تق! حالا قطرات باران به پنجره میخوردند. نامه را بوسید و کنار طاقچه رها کرد. چراغی که رو به خاموشی می رفت را فوت محکمی کرد و زیر لب گفت: شب شروع می شود. از امشب چیزهایی که در سرم رژه می روند را می نویسم. اینجا مینویسم چون می خواهم کسی نخواند گاهی فکر می کنم یک هدایت بزرگ درونم بیدار میشود هدایتی که نحسی نوشتن را با نوشتن و نخوانده شدن می شورد. صراحت به لجن کشیدن خود و بی آبرو شدن! انگار مثلا آبرو داشتن چیز مهمی باشد ... اینجا می نویسم هر شب و امیدوارم و البته باز هم دلم می خواهد هیچ کس این افاضات احمقانه را نخواند! </description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 07:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من گل های قالی را آبیاری کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@bahareharandizade/%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-yxqkm4btmi4k</link>
                <description>دامن آبیم را پوشیدم، روی پیرهنم یک جوجه اردک زرد بود. مامان همیشه موهایم را جمع می کرد می برد بالا بعد با یک سنجاق سفتش می کرد. دردم می گرفت اما کم کم موهایم شل می شد و دردش یادم می رفت. دم دم های عید بود هوا نه سرد بود نه گرم. فرش ۱۲ متری سنگین جهزیه مامان را به زور و بدبختی برده بودیم پشت بام خانه که با شلنگ و جارو بیفتیم به جانش. مامان عصبانی بود، کلی کار داشت، کارهایش روی هم انبار می شدند همسن های همین الان من بود! فکرش را که می کنم می فهمم از چه چیزی عصبانی بود. شاید در یک جهان موازی باید می رفت نقاش می شد یا یک گرافیست برجسته اما حالا گیر دو تا بچه زر زرو افتاده بود و مجبور بود فرش ۱۲ متری را بیاورد پشت بام و با پارو بیفتد به جانش! فرش را پهن کردیم وسط پشت بام. فرش شستن تفریح خوشمزه هر سال من بود. آب را باز کردیم تاید می ریختیم بعد با فرچه همه جایش را کف مال می کردیم.  من غلت می زدم وسط کف ها، خواهرم را هل می دادم و صدای خنده می آمد. پشت بام خانه ی ما مشرف به خانه مادربزرگم بود. مادربزرگم هم فرش می شست. تمام پشت بام ها شده بود قالی . بعضی را شسته بودند و آویزان کرده بودند شبیه این بود که پذیرایی خانه ها را از پشت بام ها آویزان کنند. پشت بام ها گل داده بودند. من داد زدم &quot; مامان بزرگ &quot; مامانم گفت &quot;داد نزن همسایه ها اذیت می شن&quot; من داد زدم &quot; مامان بزرگ &quot; دایی کوچیکم با پاچه هایی که بالا داد بود شنید! دست تکان دادند! بابا پارو را برداشت افتاد به جان فرش..من به پارو آویزان شدم. بابا با پارو دنبال من و خواهرم می دوید. من جیغ می زدم مامان می گفت: &quot;آروم تر&quot; بابا اما دنبال ما می دوید. هوا سرد تر می شد من تقریبا خیس شده بودم داشتم می لرزیدم . مامان برایم حوله آورد .. فرش تمیز شده بود آب را باز کردند بابا دوباره با پارو رفت روی فرش، حالا مامان هم کمکش می کرد.  چایی را آوردند. من کنار فرش، چایی ای که مامان فوت کرده بود می خوردم. خواهرم رفته بود پایین که بخوابد. فرش شسته شد تمیز شد حالا باید خشکش می کردند. آمدند چایی بخورند. من ذوق کرده بودم فکر می کردم زیر پایم یک دشت قرمز در آمده گل های قالی زنده بودند. عادت داشتم که روی فرش وقتی نیمه خیس می شد و تمیز، شروع به چرخیدن و رقصیدن می کردم. فرشِ خیس لیز بود، کیف می داد. می چرخیدم و آواز می خواندم. سردم بود . سرد تر شد . بعد یک هو وسط چرخیدن احساس کردم آب گرمی از لای پاهایم خزید، من روی فرش تمیز را آبیاری کردم! مامان فریاد کشید فریاد بلند! گل ها ناپدید شدند فرش نجس شد و من کتک مفصلی خوردم. حالا باید دوباره همه ی آن یک تکه را می شستند. مامان می گفت این هم دست گل امروزت ! من پیش خودم اما می گفتم می توانیم دوباره پارو بازی کنیم .</description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Wed, 01 Dec 2021 07:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفید مثل برف</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%81-zlqncxsqahcs</link>
                <description>وقت گرفته بودم و همیشه هم دیر می رسیدم. زنگ زدم زنی با صدای نازک تلفنم را جواب داد &quot;بله؟&quot; &quot;سلام ببخشید من وقت داشتم برای ساعت ۴ یه کمی دیر می رسم.&quot; &quot;مشکلی نیست عزیزم هستن تشریف بیارید.&quot; تق! کیفم را بر می دارم طبق معمول سرکوچه راننده های تاکسی مشغول یکه بدو با هم هستن ... دیرم شده اما هوای اردیبهشت همیشه سر به هوا و نامنظم ترم می کند.  توی دلم می گویم بی خیال تاکسی های چرک! پیاده می روم تا سر خیابان و خب خانم ارایشگر هم که اذن دادن ... نگاه می کنم به تیرهای برق به گل های بنفشی که لای تمام دیوار های سیمانی شهر دوده زده پیچیده ..... بهار بهار! نفسم را داخل می کنم و بیرون می دهم ... دختر ادامس فروش می آید حوصله شکستن دلی را در این هوا ندارم پس ادامس می خرم یکی بازویش محکم به من می خورد حوصله اوقات تلخی را ندارم پس لبخند می زنم ... می گویم گور پدر همه ناخوشی های دنیا دلم می خواهد تا ته این خیابان را آرام فقط قدم بزنم ... به ارایشگاه که می رسم از چهار خیلی گذشته اما هنوز مشتری هایی هستن ... زنی  با موهای بلوند و لب های قلوه ای سمتم می آید &quot;وقت داشتید؟&quot; &quot;بله.&quot; &quot;اینجا بشینین تا بیان&quot;. جایی نزدیک در می نشینم. رو به رویم سه تا از ارایشگرها ناهار می خورند لا به لای حرفهایشان بلند می خندند به گمانم در تدارک یک مهمانی باشند. زن بلوند دیگری پشت یک میز نشسته . انگار رییس ارایشگاه باشد. ادامسی را به شدت و سرعت می جود طوریکه انگار این اخرین جویدنی دنیا باشد... توی دفترش یادداشت می کند و توی تلفن غر می زند .. صدای زنگ می آید زن مو بور دیگری از چشمی نگاه می کند :&quot;  پیک موتوریه! زری اون شال منو بده&quot; در باز می شود زن موبور کله اش را از لای در بیرون می دهد. پیک موتوری خوب براندازش می کند و بسته را می دهد . &quot;صبر کن الان رسیدتو بیارم&quot; . پیک موتوری لبخندی می زند حالا یک دل سیر فرصت دارد داخل ارایشگاه را دید بزند . زن برمی گردد رسید را می دهد و بی خداحافظی در را می بندد .. &quot;خوردِش ما رو با اون چشاش! صد بار  به علی آقا گفتم این پسره رو نفرسته&quot; ... رییس از پشت میزِ بلندش نگاهی می کند. &quot;کیو فرستاده مگه ؟&quot; &quot;همین پسره محسن که قبلنا با زری تیک می زد(موزیانه می خندد)&quot; زری از آشپزخانه در می آید : &quot;(باخنده)چی می گی تو ؟ محسن اومده بود؟&quot; &quot;اره دوس داشتی ببینیش ؟&quot; &quot;عجب بساطی داریما!(ارام می خندد) &quot;رییس چشم غره ای به هر دو می رود . محو تماشای این صحنه ام که  توجه رییس به من جلب می شود. &quot;شما کارتون چیه؟&quot; انگار مچم را گرفته باشد. جلوتر می روم . &quot;من وقت داشتم برای اپلاسیون&quot; . روی صندلی کنار رییس می نشینم. صدای سه شوار از صندلی کنار بلند می شود. رییس داد می زند .. &quot;اپیلاسیون کجا؟&quot; من اهسته می گویم &quot;زیر بغل !&quot; رییس فریاد می کشد &quot;فقط زیر بغل؟&quot; من سرم را به نشانه تایید تکان می دهم.  رییس می پرسد &quot;واجبی نداشتی؟&quot; با خودم فکر می کنم واجبی کجا بود؟ بعد فکر می کنم لابد یک اصطلاح ارایشگری است. به هر حال حتما من نداشتم. جواب نه می دهم سه شوار خاموش می شود رییس قبض را می نویسد و به دستم می دهد. &quot; بشنید الان آهو میاد کارتون راه می ندازه &quot; روی همان صندلی جا خوش می کنم. رو به رویم دختر جوانی روی صندلی نشسته و یک ارایشگر نیم تنه خود را روی او انداخته و مشغول بند انداختن است . صدایشان وقتی سه شوار بغل دستم خاموش است می آید . &quot; اره منم به شوهرم گفتم ... &quot; صدای سه شوار بلند می شود زن کنار دستم آنچنان موهای مشتری  را می کشد که چند بار صدای اخ گفتن اهسته اش می آید زنِ سه شوار به دست اما در عوالم خود است٬ موها رو میکشد و خیره به آنها نگاه می کند .  &quot; تو حواست باید باشه مردا همین طورین خیلی که بهشون رو بدی .... &quot; صدای سه شوار بلند میشود . زنی تپل با مش های رفته و یک لباس استرج  به سمتم می آید فک می کنم شاید آهو  باشد. داد می زند &quot;وقت اپلاسیون داشتین؟&quot; می گویم &quot;بله&quot; داد می زند &quot;فقط زیر بغل؟&quot; سرم را تکان می دهم. با هم به اتاق پشت می رویم آرامش خوبی این طرف سالن وجود دارد . در نظرم شبیه بیمارستان های صحرایی است چند تا کابین که توی هر کدام یک تخت است و یک دستگاه گرم کردن موم. آهو اشاره می کند به یکی از کابین ها &quot; برو اینجا لباست رو در بیار کاور رو بپوش الان میام عزیزم &quot; خودش به کابین انتهایی می رود موم را از بدن زنی جدا می کند زن ناله ریزی می کند و غش غش شروع به خندیدن می کند &quot; دستت درد نکنه آهو جون خدا کنه کبود نشه دوباره &quot; &quot; نه نه مطمین باشن من ۲۰ ساله کارم اینه کبود چی بشه قبلی ناشی بوده  بذار این پمادم بدم بزن این پماد هم بزنم خیلی سفید می شه منو ببین تا حالا تیغ ننداختم مثه برف می مونه &quot; &quot;اره مشاله چقدر سفیده منم باید مرتب بیام این موهام نازک شه خیلی الان کلفته &quot; &quot; اره همیشه هم بگو فقط آهو رو می خوام ( بلند می خندد)&quot; آهو به سمت کابین من می آید من هول می شوم شروع می کنم به درآوردن لباس و پوشیدن کاور &quot; عه پس چی کار می کنی دختر  بدو شب شد &quot; کاور رو می پوشم نفس عمیقی می کشم و روی تخت دراز می کشم . حالا می توانم نگاه عمیقی به چهره آهو بیاندازم به خط ها پیشانیش به خط های نازک افتاده کنار چشمش . چوب را به موم می مالد دست می کشد بدنم خیس است &quot; چقدر بدتر من عرق می کنی دختر نکنه می ترسی دفعه اولته؟ &quot; &quot;بله &quot; عه چند سالته مگه ؟&quot; &quot; 21 سال &quot; &quot;خب پس همچین زودم نیس من گفتم ۱۵ سالته لابد ( می خندد) , اتفاقا سن مناسبی شروع کردی منم هم سن های تو بودم که دیگه تیغ ننداختم &quot; زیر بغلم را پودری می کند روی آن دست می کشد. چوب را زیر بغلم می مالد کمی داغ است به چشمانم نگاه می کند &quot; داغ که نیست؟ &quot; &quot; نه &quot; موم را کامل می مالد . &quot; اگر از الان شروع کنی و تیغ نزنی زیر بغلت سفید سفید می مونه مثه گل می شه  &quot; پیراهن استرجش را در می آورد زیر بغلش را بالا می گیرد &quot; ببین مال منو سفید سفید از همه جای بدنم سفید تره&quot; واقعا هم راست می گفت انگار زیر بغلش را از جای دیگر به بدنش پیوند زده بودند همه جای بدنش مجروح و چروک و اویزان و شل بود جز زیر بغلش.  &quot; به به واقعا خیلی خوبه پس حتما این کار رو می کنم &quot; حالا آن یکی زیر بغلش را نشانم می دهد &quot; اره ببین  اگه مرتب بیای خیلی قشنگ می مونه وقتی تیغ می زنی ریشه هاش می مونه و سیاهش می کنه کم کم &quot; طوری توضیح می داد که انگار بزرگترین دست آورد علمی بشر رو داره توضیح می ده با صبر و با مثال! من با تحسین  به زیر بغل های سفیدش خیر شده بودم و او از اینکه توجهم را جلب کرده بود غرق لذت بود. موم را می کَند خون از جای موها به بیرون می جهد دستمال را بر می دارد و خون را پاک می کند &quot; دردت که نگرفت؟&quot; &quot; نه زیاد &quot; &quot; سری بعد که بیای از اینم بهتره &quot;  تلفنش زنگ می خورد  گوشی را زیر چانه اش می گذارد و در حالی که زیر بغل دومم را پودر می زند با تلفن حرف می زند &quot; سلام من مشتری دارم الان نه. نه چی می گه؟ غلط کرده بهش بگو سر و صدا نکنه من میام تا دوساعت دیگه. عجب بساطی داریم از دست این! موتور بهش ندیا چی می گه ؟ &quot; موم را زیر بغلم می مالد و به سمت پنجره رو به رو می رود سعی می کند صدایش را پایین بیاورد اما اتاق خلوت است و صدا شنیده می شود. &quot;امیر رضا انقدر اون پیرزن رو اذیت نکن! انقدر حرف نزن واسه من! موتور بی موتور ...( شروع به راه رفتن می کند دیگر نمی بینمش )من ندارم بخرم برو از بابات بگیر اره اره! گه اضافه نخور اذیت نکن میام دو ساعت دیگه! میام مشتری دارم الان! خدا منو مرگ بده از دست تو داد نزن! مامان مامان ولش کن بذار بره! عین باباشه عین باباش&quot; (بغض می کند). به سمت پنجره رو به روی من می آید سیگاری روشن می کند دوباره از جلوی چشمم می رود آن طرف تر حالا فقط دود سیگارش را می بینم به چارچوب کابین من می آید و بعد به هوا می رود. چند ثانیه بعد سیگارش را توی جا سیگاری لبه پنجره خاموش می کند. موم زیر بغلم حالا خشک خشک شده و به پوستم کشیده می شود. به سمت تختم می آید وانمود می کنم که حواسم به او نبوده ببخشیدِ آهسته ای می گوید. گوشیش را توی کشو کنار تخت پرت می کند با خودم فکر می کنم الان تمام خشم و غصب امیررضا سر زیر بغلم خالی می کند  &quot; خب دیگه خشک شده&quot; موم را می کشد خون از زیر بغلم بیرون می جهد دستمال را به دستم می دهد آهسته می گویم &quot; ممنون &quot; لبخند کمرنگی می زند . &quot; مطمین باش کبود نمیشه من کارم همینه اگه مرتب بیای هم سفید می مونه هم موهات نازک میشه &quot; انگار حس و حال صدایش رفته&quot; بله حتما&quot; یکهو فکری به سرم می زند می گویم  &quot;کاش زیر بغل منم مثه شما سفید بمونه &quot; لبخند پر رنگ تری می زند.  گوشی اش را بر می دارد به سمت در می رود &quot; کاورت رو در بیار بذار اونجا دفعه بعدم اومدی بگو آهو کارمو انجام بده &quot; کاور را میارم در آینه به زیر بغل هایم نگاه می کنم کمی پماد می مالم لباس می پوشم و از کابین خارج می شود. موقع رفتن نیم تنه آهو را در آشپزخانه می بینم با زری حرف می زند &quot; موتور دسته دوم سراغ نداری؟&quot; &quot; بذار به داداشم بگم &quot; خداحافظی آرامی می گویم و &quot;به سلامت&quot; بلندی می شنوم. لحظاتی بعد در خیابانم و به سمت خانه حرکت میکنم . توی ذهنم مدام اسم آهو تکرار می شود در حالی که درد ملایمی هم در زیر بغلم هایم حس می کنم. </description>
                <category>آریادنا (Ariadne)</category>
                <author>آریادنا (Ariadne)</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 10:43:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>