<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@baharenouri</link>
        <description>می نویسم تا بار زندگی از روی دوشم کمتر شود
می نویسم تا این عشق دیرینم لبریز شود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:13:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/228251/avatar/P3kNx5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهار</title>
            <link>https://virgool.io/@baharenouri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اتوبوس جاده چالوس</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B3-ei2mxv4o1jsz</link>
                <description>دایی داوود به همه خبر داد که فردا صبح اتوبوس سر خیابان خونه هاتون میاد و همه حاضر باشند.قرار بود کل خانواده مثل چند سال پیش بریم شمال و از جاده پر پیچ و خم چالوس رد بشیم و توی شهر محمود آباد پلاژ بگیریم. از این اتاق های ساحلی که نزدیک دریا و کنار هم بود و سرویس بهداشتی هاش هم یادم نیست اصلا کجا بود!!!خلاصه که اون موقع من و بهناز خواهر کوچیکم از ذوق و هیجان دست از پا نمی شناختیم.تابستون بود و ما هم کلی وقت اضافه داشتیم.بهناز که از شب قبل لباس هاش رو پوشید و موهاش رو هم بافت و روبان قرمز هم بست از همون موقع سلیقه اش توی مو و لباس از من بهتر بود فقط کمی عجول بود.من که با لباس خونه خوابیدم گفتم صبح عوض می کنم اما بهناز حاضر حاضر بود فقط باید کفشش می پوشید.اون موقع هنوز بهنوش دنیا نیومده بود.من حدودا ۸ سالم بود و بهناز ۶ ساله بود.ما کارامون رو کردیم مامان همه ساکها رو بسته بود.یه کلمن آب بزرگ هم قرار بود بیاریم.همه چیز آماده بود و جا پهن کردیم بخوابیم.من و بهناز اتاق نزدیک در حیاط می خوابیدیم شبیه پذیرایی کوچک بود.ولی مگه خوابمون می برد شبهای سفر انقدر هیجان داشتیم که نمی تونستیم بخوابیم اون ذوق هنوز توی خاطرام مونده بعد از این همه سال.تقریبا ۵صبح بیدار شدیم بهناز که آماده بود و ما هم حاضر شدیم. طبقه اول بودیم و ساک و اثاث ها را با کمک بابا و مامان بردیم اون دست خیابان چون قرار بود اتوبوس اونجا بیاد دنبالمون.مامان شب قبل رشته پلو با کشمش سرخ شده درست کرده بود و توی قابلمه بود و با خودش آورد و گفت توی راه خورده میشه.واقعا بیرون از خونه همه چیز یه مزه ی دیگه داره.قرار بود اتوبوس اون دست خیابان بایسته و ما رو سوار کنه.خلاصه که اتوبوس اومد و ما هم سوار شدیم .خونه دایی داوود به ما نزدیک بود برای همین وقتی سوار شدیم کلی صندلی خالی بود ولی ما بچه ها همه می رفتیم ته اتوبوس می نشستیم چون قرار بود تا شمال بترکونیم و کلی با صدای بلند آهنگ بخونیم .خلاصه دو تا خاله ها و بچه هاشون و دایی هام و بچه هاشون رو سوار کردیم و راه افتادیم و کلی دختر و پسر هم سن و سال بودیم و آهنگ دریا دریا رو راننده گذاشته بود و ما با صدای بلند می خوندیم.بچه های شیطون تر گاهی توی اتوبوس راه می رفتن و بزرگ تر ها دعواشون می کردن و من فقط برای خوردن آب از کلمن و یا خوراکی می رفتم جلو و برمی گشتم.اصلا شیطون نبودم،تازه کم حرف هم بودم، خونسرد و آروم بودم و این خشمی که الان دارم نمی دونم برای پستی بلندی های زندگیه یا چیه واقعا سر در نمی یارم.خلاصه که از اتوبوس بیرون نریم پس از پیچ و خمهای زیاد جاده چالوس زیبا و سر و صداهای ما بالاخره به محمودآباد رسیدیم.اثاث ها و برداشتیم و به کنار پلاژها که هماهنگ شده بود آوردیم.خاله مریم همون اول کار جارو برداشت و کل پلاژ ها رو جارو کشید و تمیز کرد و پلاژها موکت شده رود.یه آقایی همون موقع که رسیدیم نون شیرمال می فروخت اومد و ازش چند تا خریدیم و همگی خوردیم.راستی یادم رفت بگم که توی راه نزدیک کوه که مه هم پایین اومده بود ماشین ایستاد و همگی از اون رشته پلو ها خوردیم آخ که چقدر مزه می داد توی هوای سرد رشته پلوی نیمه گرم که توی خونه نگاه هم بهش نمی کردیم و با خوشمزه بازی های دایی کوچیکم،می خندیم و رشته پلو می خوردیم حتی ظرف هم کم بود بعضی ها توی دستشون ریختنه بودند.واقعا خوش بودیم درسته هر کس برای خودش ماشین نداشت و همه توی یه اتوبوس بودیم اما اینقدر خوش و خوشحال بودیم که مشکلات رو فراموش می کردیم.نمی گم اون موقع مشکلات نبود چرا بود اما همدلی و صمیمیت و همراهی زیاد بود تا برای یکی مشکلی پیش می اومد بقیه بهش کمک می کردن با اینکه نه موبایل بود نه ماشین شخصی به این صورت زیاد بود.خوب پلاژها که تمیز شود و مستقر شدیم و نون شیرمال هم خوردیم ما بچه ها رفتیم سمت ساحل مشغول بازی شدیم و بزرگ تر ها هم مشغول جمع و جور کردن و غذا درست کردن شدند.دم ساحل با شن ها کلی کوفته درست کردیم.بعد کوفته های شنی رو توی تنوری که کنده یودیم گذاشتیم تا بپزه.روز اول توی آب نرفتیم همین دم ساحل بازی کردیم و بعد ناهار خوردیم و دوباره بازی .یعنی کل روز بازی که دیگه شب نا نداشتیم با هم حرف بزنیم.شب هم سوسک های پر دار بزرگ سرو کله اشون پیدا می شد یادمه پسرداییم که ۱۳ سالش بود با مگس کش دنبالشون می کرد و ما توی پشه بند قایم می شدیم.من و بهناز و فرشته دخترخالم و دختر داییم تقریبا هم سن و سال بودیم و همیشه پیش هم می خوابیدیم و بعد از اینکه کلی حرف می زدیم و ستاره هارو نگاه می کردیم به خواب عمیق می رفتیم.حتی توی خواب هم داشتیم بازی می کردیم و توی آب شنا می کردیم توی آب روان دنیای کودکی مون.روز دوم از وقتی کمی آفتاب در میامد با چند تا بزرگتر توی آب می رفتیم.بابا بود و دایی کوچیکم که بیشتر وقت ها با مامان بزرگم خونه ما بود و بخش بزرگی از دوران کودکی و نوجوانی کنار ما بود.الان هنوز که می بینمش با اینکه به دوران میانسالی رسیده ولی هنوز برای من بوی خوب کودکی می ده.شیر موز درست می کرد توی خونمون و یا زرده تخم مرغ خام رو با شکر و شیر قاطی می کرد و یه چیز شبیه بستنی خوشمزه درست می کرد.خلاصه که خیلی خوش بودیم.تقریبا سه چهار روزی می موندیم و فقط شن بازی و آب بازی می کردیم و یا این دوربین های کنون قدیمی عکس می انداختیم.عکس هایی که چاپ می شد وهنوز توی آلبوم دارم و برق توی چشم هامون هنوز مشخصه.توی یه عکس دریای وسیع پشت سرمونه،پدربزرگم هم کنارمون نشسته و دختردایی ۳سالم رو بغل کرده.پدربزرگم رو خیلی دوست داشتم برامون داستان تعریف می کرد و از توی مغازه اش کلی خوراکی برامون می آورد.توی عکس من هم دست انداختم گردن دخترداییم.اون روزها با هم دوست صمیمی بودیم و کوفته های شنی رو با هم درست می کردیم.بعد از چهار روز شن بازی و آب بازی و کارت بازی و غذاهایی که توی سفره های بلند و کنار هم می خوردیم همون اتوبوس دنبالمون می اومد و به خونه برمی گشتیم.توی راه برگشت به همون خوشحالی نبودیم یا خواب بودیم یا آروم صحبت می کردیم.حتی بچه شیطون ها هم نا نداشتن توی اتوبوس پیاده روی کنند.حتی یادمه موقعی که سر کوچمون رسیدیم و داشتیم پیاده می شدیم بابا دعوام کرده بود چون آب کلمن رو توی اتوبوس ریخته بودم و من داشتم گریه می کردم چون توی جمع سرم داد زده بود ولی این ها اصلا از خوشی و خوشحال بودنم توی اون روزهای کنارهم بودن کم نمی کنه.الان که دارم این خاطره رو تعریف می کنم من و خواهرم و دخترخالم و اون دختر دایی توی چهل سالگی هستیم و هر کدوم زندگی جداگانه ای دارریم.دایی داوود و خاله اعظم پیر شدن و روابط خیلی کم شده. با اینکه هر کدوم خونه ماشین و زندگی های خوبی داریم اما به نظرم همه ما تنهاییم.تکنولوژی یه سری چیزهای خوب به همراه داشته اما ما رو تنها ،خودخواه و عصبی کرده و منی که از نسل دوره همی ها و رفت و آمد ها و بازی های توی حیاط گاهی کوچه هستم موندن توی آپارتمان و تنهایی مثل یک زجر می مونه.چون بعد از ازدواج مجبور شدم از کرج زیبا به تهران بیام و تنهای رو بیشتر حس کردم.برای همین سعی می کنم رفت و آمد کنم حتی شده گاهی به بقیه سر بزنم.امیدوارم ما آدمها یه روزی بفهمیم که توی این دنیا تنها هستم و به جز یکدیگر کسی رو نداریم و باید با هم مهربان باشیم.#دنده عقب با اتو ابزار #دنده_عقب_با_اتو_ابزارقرار بود اتوبوس دونجابیاد.دهده سالبود و</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 22:20:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر دانشگاه رشت</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AA-fplitmicz09x</link>
                <description>چقدر دلم تنگ شده برای روزهایی که به رشت می رفتم. تقریبا چند ماه قبل ازدواج کارشناسی ارشد دانشگاه رشت قبول شدم.توی پوست خودم نمی گنجیدم و توی ابرها سیر می کردم. همسرم که اون موقع تازه با هم آشنا شده بودیم می گفت می خوای سال دیگه شرکت کن تهران قبول شی ولی من اصلا انگار هیچی نمی شنیدم.بعد از عروسی هم همسرم ساعت یک شب من رو ترمینال غرب میدان آرژانتین می رسوند و من با دوستانم سوار اتوبوس می شدم.آسمان به پهنای پنجره ی کنارم بود وسیع و عمیق که شاید دستم رو بلند می کردم به ستاره ای می رسید پرنور و جذاب بودن برام.جاده وسیع قزوین رشت،هوای مطبوع و یک پنجره بلند از آسمان پرستاره و صاف مال من.سعی می کردم کمی بخوابم ولی صندلی ها راحت نبود و ترمزهای گهگاه راننده بهم استرس می داد.اون زمان به زندگی خیلی بیشتر از الان علاقه داشتم.تازه ازدواج کرده بودم و کلی رویا و هدف داشتم و دوست نداشتم به همین زودی بمیرم.به هرحال ما نزدیک ۵صبح به شهر رشت می رسیدیم.نسیم خنک و هوای مرطوب رشت به صورتم می خورد که همیشه عاشق این هوا و سرسبزی بودم و بالاخره تونستم یه مدت اونجا باشم. با تاکسی خودمون رو به دانشگاه می رسوندیم دربش بسته بود با کلی صحبت نگهبان درب رو باز می کرد و از ۶تا نزدیک ۷ توی نمازخونه دانشگاه می خوابیدیم و ساعت ۸راهی کلاس ها می شدیم‌.ما فقط یک روز توی هفته کلاس داشتیم و صبح زود می رفتیم و ۷بعدازظهر سوار اتوبوس می شدیم و برمی گشتیم تهران.ترمهای بعد با یه تاکسی صحبت کردیم بنده خدا آدم خوبی بود چهارتایی سوار می شدیم و به راحتی برمی گشتیم.هم توی اتوبوس و هم توی تاکسی کلی بگو بخند داشتیم که راننده تاکسی می گفت همدیگرو ناراحت نکنید ولی ما اصلا ناراحت نمی شدیم بنده خدا شوخی های ما رو جدی می گرفت.اول رودبار هم معمولا برای سرویس و خرید می ایستادیم و یکی از مغازه دارها هر دفعه به ما زیتون پروده می داد و خیلی خوش اخلاق و مهربون بود.روزهای خوبی بود یادش بخیر الان خیلی وقته دوستانم رو ندیدم.دورادور خبر دارم و هر کدوم مشغول زندگی شدیم‌ ولی اون روزها رو هیچوقت فراموش نمی کنم.#اتو_ابزار #مسابقه_اتو_ابزاربودکزدم</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 22:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای چه چیز زنده ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-i78an0d2zpph</link>
                <description>هر چی سنم بیشتر میشه پوچی بیشتر وجودم رو پر می کنه.حس می کنم به درد هیچ کاری نمی خورم.شکست های پی در پی توی حوزه کاری که دوست دارم کاملا زمین گیرم کرده و درگیری ام برای آموزش به فرزندی که قدرت یادگیری بسیار پایینی داره و فوق العاده لجباز و عصبیه توان رو ازم گرفته.به دنبال فرصت جدیدی بودم تا نوشتن رو از سر بگیرم اما احوالاتم به سبب مسائل روز جامعه به هم ریخته است و ذهن آشفته ام رو نمی تونستم متمرکز کنم.اما فکر می کنم رسالت ما در این برهه حساس امید داشتن و نشر اطلاعات درسته. من بسیار امیدوارم گرچه از این امیدواری خون های زیادی می چکد.توی این چند وقت کتاب های صوتی زیادی گوش دادم.بهترینش دزیره بود.داستان زندگی زنی تاثیر گذار و مثبت.گاهی احساس می کنم دزیره درون من حلول کرده زنی که به فکر مردمش بود و نا آخرین لحظه برای برقراری اصول انسانی کوشید و کوچکترین کار هم اگر از دستش برمی آمد دریغ نمی کرد.باید سعی کنم عصبانی نباشم و فرزندم را به جای تحقیر تشویق کنم شاید او به رویایش برسد هر چند من نرسیدم و دستم کوتاه شد.از این به بعد با هم بیشتر صحبت خواهیم کرد.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 00:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه جا شعر بود</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-l8ibyeicr7bj</link>
                <description>به دنبال جزوه مذاکره بودم.هر سوراخ سنبه ای رو که بگی گشتم اما نبود ولی چیزی که بیشتر از همه پیدا کردم شعرها و نثرهای زیبایی بود که دوستانم لابلای جزوه های مختلف برام نوشتند و خاطرات مختلفی برایم زنده شدند.شاید چهره آن دوست حتی یه ذره هم یادم نباشه اما شعرش و احساسی که اون لحظه داشتم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.برخی از آن کلمات نغز رو خواستم باهاتون به اشتراک بزارم.&quot; عشق است که سر ریز حقایق شده استزرد است که لبریز دقایق شده استعاشق نشدی وگرنه می دانستیپاییز بهاریست که عاشق شده است&quot;یا&quot; از پاسخ من معلمان آشفتنداز حنجره شان هر چه در آمد گفتنداما به خدا هنوز هم معتقدماز جاذبه ی تو سیب ها می افتند.یه شعر جالب دیگه&quot;هر کس به طریقی دل ما...الا تومن آمدم و دروغ گفتم یا توبا این همه من هنوز هم می گویملا حول و لا قوه الا  با تو&quot;یا&quot; خاک آمده ام که یار صحرا باشمماهی شده ام که دام دریا باشمنه فکر نکن فرشته بودن بد بودآدم شده ام که جفت حوا باشم&quot;یا&quot; آدم عاشق می شه حوا می گیرهمی گن سیب و نگیر آقا می گیرهحالا که گند این کارش دراومدخدا تاوونشو از ما می گیره&quot;پی نوشت :دوستم نوشته سر کلاس کارآفرینی هستیم خانم قنبری داره ما رو بازی می ده.ساعتم ده دیقه( دقیقا همین رو نوشته) به یازدهه.سربلند باشی بهاره جونم امضا گودرزی۸۷/۰۹/۲۲امیدوارم همه دوستانم هر جای این کره خاکی هستند،سلامت و سربلند باشند.ارادتمندبهاره نوری</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 17:59:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاب بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-rlgakuet81a1</link>
                <description>روی صندلی پارک نشسته بودم. روبرویم تاب با وزش باد آرام تکان می خورد.گاهی جلو و عقب می رفت و گاهی به چپ و راست متمایل       می شد.چنان آرامشی داشت که نظرم به آن جلب شد ناگهان دیدم چند دقیقه ای محوش شدم که صدای دخترم من رو به خودم آورد.- مامان به چی نگاه می کنی؟- به اون تاب قرمزه ببین چه آروم و نرم با رقص باد می چرخه.گاهی چپ و راست می ره. گاهی حرکت دورانی داره.- آره من هم داشتم همون رو می دیدم.دوباره رفتم توی خودم دیدم آرامشی که دارم مثل اینه که سوار تابم و رقص باد من رو آروم حرکت می ده.نه وزش بادی و نه طوفانی.مشکلات ریز و درشت هست برای همه هست برای من هم اما طوفانی نیست. مشکل بزرگ هم اگر باشه من هر چقدر بتونم تلاش می کنم و بقیه رو به خدا می سپارم.اما یک دفعه یه چیز دیگه اومد توی ذهنم.اگر من از این نوسان مداوم باد خسته بشم.اگر بخوام کمی بالاتر بروم و آدمهای بیشتری رو ببینم چی؟ آیا آمادگی تحمل نوسانات زیاد را دارم؟ آیا در حالی که دست و پام توی بند هست می تونم مسئولیت های بیشتری را قبول کنم و از پس همه مسائل بر بیام؟آیا می تونم در حالی که مسئولیت دو تا بچه کوچک و خونه با من هست و فعلا کمکی ندارم، به کار مورد علاقه ام بپردازم؟تجربه مشابه اگر دارین و یا راهکاری به نظرتون می رسه برام بنویسید.ارادتمندبهاره نوری</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 13:16:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-cj7vlzrreyep</link>
                <description>این روزها خیلی سعی می کنم سرم رو با زندگی و بچه ها و کتاب و ورزش گرم کنم اما هنوز درون من خلایی وجود داره.خلایی از جنس دویدن و موفق نشدن.خلایی از جنس تهی بودن و فریاد نکشیدن.به نظر همه چیز عالی و پرفکت میاد امابه نظر من اینطور نیست.تمام بار زندگی روی دوشم سنگینی می کنه و گاهی لازم دارم سرم رو از پنجره بیرون ببرم و فریاد بزنم که من هم هستم.من هم هستم.من هم هستم.اما آیا کسی صدای من رو می شنوه؟ آیا اصلا برای اطرافیان من مهم هست که روحم گاهی توی این زندگی مچاله می شه. شب ها تا دیروقت بیدارم و با خودم فکر می کنم که چطوری زندگی بهتر میشه.چکار کنم که فردا رفتار دخترم بهتر باشه کمتر فریاد بزنه بیشتر بفهمه و درک کنه.زندگی پیچیدگی های عجیب و غریبی داره من هم توقع زیادی ازش ندارم الان.فقط یه جو ارامشچند ساعتی کنج خلوتگاهی تفریحتصمیم گرفتم مدتی کار نکنم و بیشتر مراقب فرزندانم باشم اما خلا اون رو خیلی مواقع احساس می کنم.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 00:09:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-ypfpeozm84bq</link>
                <description>تقربیا یکی دو ماه پیش بود که دوستی در دایرکت اینستاگرام بهم پیام داد و گفت از طرف رادیو جوان و برنامه پرچمدار هست.ایشون گفتن که آیا برای مصاحبه با برنامه تمایل دارید؟من جواب دادم بله دوست دارم.توی دلم گفتم کی بدش میاد باهاش مصاحبه کنند ولی در کل موضوع رو فراموش کردم و فکر کردم سر کاری باشه.تا اینکه چند روز پیش همون دوست عزیز که شماره ام رو گرفته بود توی واتس آپ بهم پیام دادو وقت مصاحبه رو اعلام کرد.قرار شد کنار آقای کاکویی در مورد تولید محتوا صحبت کنیم.من دیگه سر از پا نمی شناختم و اتفاقا همان روز دوشنبه ۹ خرداد جشن الفبای دخترم بود.تداخل زمانی عجیب.مادرها بیرون سالن از ساعت دو تا چهار باید منتظر می موندند تا جشن تمام بشه چون راه دور بود تا بروند خونه و برگردند.مصاحبه ساعت چهار شروع می شد یعنی دقیقا وقت خروج بچه ها از سالن. همه چیز رو دست خدا سپردم تا استرس نگیرم روی صدام تاثیر نذاره و با مسئول جشن هماهنگ کردم که دخترم رو نیم ساعت دیرتر بیرون بفرستند و اتفاقا هنوز کیک رو نبریده بودند.داخل فرهنگسرا اتاق خالی پیدا نکردم که سر و صدا نباشه، مادرا همه جا رو اشغال کرده بودند.بیرون از حیاط سالن رفتم تا صدای مادرها نیاد بعضی مادرا از صد تا بچه بدتر سر و صدا می کنند.رفتم توی کوچه و لبه ی یکی از پله ها نشستم و  یکی از ساکنین خونه از سر کار اومده بود و با تعجب من رو نگاه می کرد.عذرخواهی کردم گفتم جشن الفبای دخترم هست اینجا منتظرش نشستم.خلاصه که ساعت چهار و ده دقیقه زنگ زدند و من هندفری به گوش از یه ربع قبل آماده بودم.سوالات رو از قبل داده بودند و من روی کاغذ با پاسخ نوشته بودم که مطلبی جا نمونه.وسط مصاحبه موتوری رد می شد بچه ها رد می شدند و سر و صدا می کردند.در کل باید بگم تحربه خیلی خوبی بود.توصیه من به علاقه مندان و فعالان در این حوزه این هست که اصول نگارش و ویرایش اولیه،تایپ و سرچ کردن رو یاد بگیرن و باقی مهارت ها رو حین کار و با تجربه کردن بیاموزند هر چند با دستمزد پایین.ارادتمندبهاره نوری</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 10:52:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه هایی که چشم دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-yordkzbcqyan</link>
                <description>به نام خداکدام درب بازکن تصویری مناسب خانه ­ی ماست؟از کوچه سروصدا می‌آید. صدای ساز و دهل است. تا طبقه چهارم هم صدایشان بلند است. خانم جوانی گوشی آیفون تصویری را برداشت تا تصویر نوازندگان را ببیند و صدایشان را بشنود. آهنگی آشنا و قدیمی بود و زن را برد به خاطراتی دور.به خود آمد متوجه شد چنددقیقه‌ای هست بی‌حرکت زل زده به تصویر کوچه‌ای که دیگر نوازنده‌اش رفته است. چه لحظات نابی.بوی خوشبختی می‌داد.مقدمه ی بالا گویای زندگی مدرنی که هنوز گاهی با زندگی سنتی در جدال است. مانند افرادی که در عصر اطلاعات و تکنولوژی زندگی می‌کنند اما از امکانات بی‌نهایت آن استفاده نمی‌کنند.امروزه خانه‌ها مسیر هوشمند شدن را طی می‌کنند. درب بازکن تصویری ، درب ضد سرقت، لوازم برقی هوشمند و تایمر دار و حتی شیر آب سنسور دار و کلی امکانات که هر روز خانه‌های ما را هوشمندتر می‌کند. با استفاده از این امکانات هر روز می‌توانیم آسوده‌تر زندگی کنیم.موردی که در این مقاله قصد داریم تخصصی‌تر به آن بپردازیم آیفون تصویری است که امروزه با گسترش آپارتمان‌نشینی و پیشرفت تکنولوژی یک ضرورت برای خانه‌های مدرن است.درب بازکن تصویری چه امکاناتی دارد؟شرکت‌های مختلف داخلی و خارجی انواع مختلفی از درب بازکن‌های تصویری را تولید می‌کنند. بسته به اینکه شما چه مدل و امکاناتی را از دستگاه انتظار دارید و بودجه‌ی شما چقدر است، می‌توانید به دنبال نوع مناسب باشید.اگر بخواهید دستگاه شما امکانات بیشتری مثل حافظه داخلی،ثبت عکس، تماس بین طبقات، ارتباط با نگهبانی، کلید بازکننده درب پارکینگ، پنل کارت‌خوان،اگرتباط با دوربین مداربسته ساختمان و غیره را داشته باشد می‌توانید دستگاه موردنظر را با پرداخت مبلغ بیشتر تهیه کنید.حال اگر می‌خواهید برای منزل خود آیفون تصویری تهیه کنید و یا می‌خواهید درب بازکن قبلی را عوض کنید بهتر است از خودتان بپرسید چه انتظاری از آیفون تصویری دارید و بودجه‌تان چقدر است و سری هم به اینترنت بزنید.کدام درب بازکن تصویری مناسب خانه ­ی ماست؟شاید با تنوع بالای این محصول در بازار دچار سردرگمی شده باشید، اگر بخواهیم  به این نکته و راه­های انتخاب فنی یک آیفون تصویری مناسب برسیم شاید از حوصله­ ی شما خارج باشد ولی بدون شک پیشنهاد اول ما به شما این است که حتماً از مشاورین فنی امر استفاده کنید تا بتوانید بهترین انتخاب را برای این محصول مهم و ضروری داشته باشید.همان‌طور که پیش­تر به بیان این نکته پرداخته شد آیفون­ های تصویری امروزه یک کالای امنیتی و ضروری برای هر ساختمان است ولی زیبایی این محصول ازآنجایی‌که در برابر دیدِ سایرین قرار دارد برای اکثر استفاده‌کنندگان اهمیت بالایی دارد، برخی برندها مانند برند پیشرو الکترونیک پایدار که متوجه این نکته­ ی مهم بوده‌اند همگام با نمونه ­های برتر جهانی علاوه بر دقت بر روی نکات فنی و امنیتی، اهمیت خاصی به طراحی داده­ اند و توانسته ­اند این محصول را در طراحی­ های منحصربه‌فردی به بازار ارائه نمایند.آیفون‌های تصویری شرکت الکترو پیشرو پایدار پیشرفته هستند و همگام با مدل‌های جهانی حرکت می‌کنند. صفحه تمام لمسی بدون نیاز به گوشی و 7 اینچی که رزلویشن بالا دارد و می‌توان تاریخ ساعت و دمای محیط را روی آن مشاهده کرد.اگر مدلی با قیمت مناسب‌تر و امکاناتی که  مدنظر شماست می‌توانید به سایت این شرکت مراجعه نمایید و تمام مدل‌ها را با جزییات مطالعه کنید.نکاتی که باید در هنگام خرید رعایت کنیم:· قدرت صوت دستگاه: پیش از انتخاب و خرید محصول حتماً قدرت صوتی درب بازکن‌های تصویری دیگر را با آن مقایسه کنید زیرا این مزیت اصلی‌ترین و مهم‌ترین مزیت آن می‌تواند باشد.· گستره‌ی دید: یکی از مزیت­های آیفون تصویری که اهمیت بسیار بالایی برخوردار است و کیفیت آن مؤثر بر روی قیمت محصول است گستردگی زاویه ­ی دید دوربین این محصول است، مسلماً هرچه گستره­ی وسیع­تری از این محصول برای شما قابل‌رؤیت کیفیت و ارزش آن محصول هم بیش از سایر مدل­ها خواهد بود. سایز تصویر نیز متفاوت است از 4 اینچ تا 7 اینچ وجود دارد.· دید در شب: داشتن قابلیت دید در شب یکی دیگر از مزایای به‌شدت بااهمیت در انتخاب کالای بهتر است که شما می‌بایست این قابلیت را حتماً در هنگام انتخاب مدنظر قرار دهید.این سه نکته را در خاطر داشته باشید اما این‌همه‌ی ماجرا نیست و نکات بسیار پراهمیت‌تری برای یک انتخاب خوب وجود دارد.به شما پیشنهاد می­کنیم قبل از انتخاب و تصمیم‌گیری نهایی حتماً به محصولات برند پیشرو الکترونیک پایدار سر بزنید تا بتوانید انتخابی مناسب با توجه به نیاز خود داشته باشید، از مزیت­های این برند داخلی، اطلاعات کاملی است که درباره محصولات به مخاطب خود می­دهد تا انتخاب را برای او راحت‌تر و مطمئن­ تر نماید.جالب است بدانید این روزها درب بازکن‌ها فقط درب باز نمی‌کنند.آن‌ها چشمان سوم شما و خانه‌تان هستند. حافظ امنیت و حریم خانه هستند و راحتی و آسایش و جذابیت‌ها و زیبایی‌های تکنولوژی را نیز به همراه دارند.حتی می‌توانید صدای زنگ را کم‌وزیاد کرده عوض کنید و حتی در مواقع استراحت قطع نمایید.کلام آخرشما در نهایت می توانید با مقایسه قیمت و میزان آپشن های دربازکن ها بهترین را انتخاب کنید که مناسب بودجه شما باشد.در هر حال به دنیای خانه های هوشمند خوش آمدید.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 20:34:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vpddihavaqwg</link>
                <description>قرابیهاین بار در حوزه محتوانویسی کلی مطلب جدید یادگرفتم و ایراد کارم معلوم شد.دقیقا متوجه شدم کجای کاری می لنگه.گرچه دورکاری و محتوانویسی، درآمد خیلی کمی داره و همین باعث شده مدتی از کار فاصله بگیرم.در واقع کلی باید زحمت بکشیم، شب زنده داری،ویرایش عکس و نوشتن مقاله بدون هیچ ایراد نگارشی ولی دستمزد بسیار پایینی بگیریم.در کل بگم که کار سئو رو حرفه ای تر یادگرفتم و کمی هم فتوشاپ و آدرس سایت ها معتبر برای جستجوی عکس و حتی متن.از هیجانی که هنگام بارگذاری مقاله در سایت اسنپ فود داشتم و اینکه چه امتیازی برپایه سئو می گیرم نمی تونم بگم چون قابل وصف نیست.از خوشحالی که  هنگام پیدا کردن عکس مناسب داشتم حتی الان هم لبخند می زنم.حالا می خواد ساعت سه یا چهار صبح باشه.یادگاری از این دوره کار محتوا فقط آشنایی با شیرینی قرابیه تبریز شد.یه نوع شیرینی که پایه اش خمیر بادام هست و روی اون پر از آجیل و مغزیجات.یکی از مقالاتی که برام توی کارت ترلو( کارت کنترل پروژه) تعریف شد در مورد شهر تبریز بود و من  علاوه بر معرفی دیدنی های شهر تبریز،در مورد سوغاتش هم صحبت کردم.از سوغات خیلی معروف تبریز می توان به شیرینی قرابیه اشاره کرد که شبیه شیرینی گردویی و نارگیلی هست البته کمی بزرگتر و با دیزاین آجیل.جالبه بگم که عید امسال به همسرم گفتم قرابیه بگیریم سریع گفت این شیرینی تبریزه از کجا می شناسی گفتم قبلا خوردم ولی اسمش رو نمی دونستم اما یادگاری از پروژه های قبلی همین شیرینی قرابیه توی ذهنم باقی مونده.خلاصه که رفتیم از بهترین شیرینی فروشی اطرافمون قرابیه خریدیم.اتفاقا تازه و داغ بود ولی وقتی تست کردیم انگار  بادوم درختی تلخ داخلش بود.فکرش رو بکنید بهترین شیرینی فروشی بعد دم عید قرابیه رو با بادوم تلخ درست کنه.البته بادوم تلخی که با زور و شکر شیرین شده باشه.در کل تستش بد نبود اما خوب انتظار داشتیم به اندازه ی که پولی دادیم شیرینی با کیفیت تری نصیبمون بشه.البته باید بگم من قبلا قرابیه خورده بودم اما اسمش رو نمی دونستم و چون تبریز نرفتم  نمی دونستم این شیرینی اسمش چیه و سوغات چه شهری هست.اگر تجربه ای توی این زمینه دارین خوشحال میشم بخونم.ارادتمندبهاره نوری</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 03:24:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو کار کن۲</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%B2-m3dyuv77da6u</link>
                <description>یادم میاد چند وقت پیش یه مطلب جالب در لینکدین خوندم دقیقا برعکس تنبلی و کار نکردن بود.خانمی که مسئول منابع انسانی بود پست گذاشته بود بدین شرح:چند وقت پیش برای کار تولید محتوا آگهی استخدام زده بودیم و بین همه رفت و آمدهای متقاضیان کار، یکی از آنها نظرم رو جلب کرد.آقا پسر جوانی روی ویلچر بود که به سختی تا محل آگهی اومده بود و حتی بالا نتونسته بود بیاد.نگهبان خبرم کرد و من رفتم پایین.بنده خدا می گفت که تجربه کار داره و مدتی هم دورکاری انجام می داده اما درآمدش کفاف هزینه ها رو نداده و ترجیح می ده بیرون از خونه کار کنه.پسر مودب و نحیفی بود، می گفت خرج سه نفر دیگه رو هم می ده و از طرفی رفت و آمد با ویلچر براش سخته به خصوص که اتوبوس سوار و پیاده شدن دشواره و کمترین امکانات شهری برای ما در نظر گرفته شده.تازه می گفت شارژ باطری ویلچرش تموم شده و برای شارژ مجدد سه میلیون تومن لازم داره.من بهش گفتم متاسفم شما نمی تونید اینجا کار کنید چون پله داره ولی می تونم رزومه اتون رو برای چند آشنا بفرستم ان شالله کار مناسب براتون پیدا یشه.پستی که گذاشت باعث شد چند نفر رزومه اش رو بخوان و اینکه برای شارژ باتری ویلچرش پول جمع شد.محیط لینکدین عاری از شعار و نمایشه و انسانیت هنوز در آن هست.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Thu, 21 Apr 2022 23:26:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو کار کن</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86-hn1xtiuapemy</link>
                <description>به نام خداامروز مانیدا رو مدرسه بردم و قرار شد با مرسانا سر راه شیر بخریم و برگردیم خونه.دم یه فروشگاه اقا و خانمی با بچه به بغل و یه بچه ۵ ،۶ سالشه کنارشون ایستاده بودند. داشتم رد می شدم آقا صدام زد.خانم میشه یه لحظه.....برگشتم و متوجه شدم تقاضای پول داره.خوب من اصلا دوست ندارم به این طور آدمها کمک کنم.گرچه برای بچه ها دلم می سوزه خودم دو تا بچه کوچیک دارم و می دونم که اونها تاب گرسنگی،تشنگی و حتی جای خواب بد رو ندارند.ولی یه سوال مگه آدم سالم باید گدایی کنه؟من خودم با اینکه دو تا بچه کوچیک دارم  از مادرم دورم مدام به فکر کار کردنم تا هم اعتماد به نفس خودم بالا بره هم آسایش و رفاه بیشتری رو تجربه کنم، اگر چه می دونم وقت کار کردن ندارم باید از زمان خوابم یا از زمان بچه ها و همسرم بزنم.خوب یکی نیست بگه مرد مومن تو تنت سالمه چرا نمی ری کار کنی؟ حالا هر کاری.کارگری، باربری نمی دونم هر کاری.ما خودمون باعث پرورش این قشر از آدمها میشیم. نباید دلمون بسوزه.چند وقت پیش هم توی میوه فروشی داشتم خرید می کردم یه مرد افغانی با پسر بچه اش اومد دو کیلو سیب جمع کرده بود روی ترازو گذاشت،جلوتر از من بود و بعد خانم فروشنده گفت میشه ۳۲ تومن. مرده گفت وای ندارم چقدر زیاد شد ولش کن.رو به پسرش گفت بریم بچه هم گریه که من سیب می خوام.من دلم سوخت گفتم برای آقا رو من حساب می کنم خانم یک کیلو کنید ببرند.اقاهه خیلی تمیز گفت نه کمه من یک کیلو نمی برم!!!!می خواستم بگم آقا من فقط می خواستم برای پسرت بخرم نه برای مهمونات.خلاصه که یک کیلو سیب رو برد با ناراحتی!!!!!خلاصه که گداپروری نکنیم.برو کار کن مگو چیست کارکه سرمایه جاودانگی است کاریانابرده رنج،گنج میسر نمی شودمزد آن گرفت جان برادر که کار کردارادمه دارد.....ارادتمندبهاره نوری</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 13:55:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-i4c9mfloylcv</link>
                <description>روستای قدیمیاین بار خودم رو توی دل داستان دیدم. من دقیقا وسط ماجرا بودم. داستان با صحنه ای از یک روستای قدیمی شروع شد. وقتی از توی کوچه رد می شدم سرم را بلند کردم و دیدم در مغازه که روی تپه سنگ با چوب و طناب ساخته شده بود.مردی کنار در بود و الاغی نیز کنارش.دختر و پسر کوچکی توی کوچه ها می دویدند و به همراه عموی پسر جایی می رفتند.دخترک پاکت چیپس دستش بود و به مرد تعارف کرد و بعد سه تایی وارد کوچه ای تنگ شدند و به سمت جنگل رفتند. گویی دخترک در دل جنگل گم می شود و به دنبالش می گردند.جایی دیدم توی یه اتاق پدر و مادر و بچه ها نشستند و چاهی عمیق وسط اتاق است و مراقبند که بچه ها توی چاه نیوفتند.یک بچه نو پا هم آنجا بود.تمام صحنه هایی که توی خواب دیدم آنقدر واقعی و قشنگ و البته کمی عجیب و غریب بود که نمی توانم حق مطلب رو ادا کنم.چیزی بین تاریکی و روشنی می دیدم. روستایی زیبا اما فقیر با مردمانی اصیل#بهاره_نوری</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 02:24:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذوق نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%B0%D9%88%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-pnt90bb4bmn3</link>
                <description>بعد از مدتها ذوق نوشتن در من بیدار شده است.نمی گویم اصلا چیزی نمی نوشتم چرا اتفاقا با این قلم شکسته کار هم کرده ام اما الان ذوق زده ام. سال ها از تاریخ شکست عشقی من می گذرد و تنها گردی از آن در خاطرم هست اما حسی قوی که هنوز دارم من را برای نوشتن جلو می برم.انگار این حس را خودم نگه داشته ام تا سوخت جت نوشتنم باشد.الان اصلا عاشق اون فرد نیستم عاشق همسر و فرزندانمم ولی عاشق حسی هستم که آن زمان داشتم.حس گنگ وابستگی،رها شدن،جاده ای سرد،سکوت طولانیاین حس ها شور نوشتن را در من بیش از پیش می پروراند، بالنده می کند و رشد می دهد.شبیه کرمی هستم که هراز گاهی پیله وار به خودش می پیچید و سپس پروانه وار بیرون    می پرد.پروانه دور می زند،دنیا را می بیند تجربه         می کند،گل ها را لمس می کند،عطر آن را بو   می کشد.پس از مدتی دوباره به سمت پیله   می رود و دوباره پیله می بندد و دوباره پروانه ای زیباتر.آخرین بار که پروانه بود بال هایش در اطراف شمعی سوخت.آنقدر اشک ریخت که پروانه ای دیگر او را به کول گرفت و برد.پروانه ناجی پس از نجات پروانه اسیر شمع هیاهو ها و قضاوت ها شد و برای همیشه سوخت.اما سرنوشت پروانه کوچک نیکو رقم خورد. #بهاره_نوری #تولید_محتوا</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 29 Mar 2022 01:50:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای طبیعت گرد</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-psbgfuqpdair</link>
                <description>طبیعت گرد،میمون پیر و بچه خرسطبیعت گرد همه راهها را رفته بود.به هر کوی و دشت و دمنی سر زده بود. او عاشق رفتن بود،عاشق دیدارهای تازه.در یکی از مسیرهای سخت جنگلی به صحنه عجیبی برخورد کرد.او میمون پیری را دید که از بچه خرسی زخمی نگهداری می کرد.با احتیاط جلو رفت.اول میمون خواست به او حمله کند.آخر می دانید که حیوانات به بچه هایشان خیلی حساسند.اگر غریبه ای قصد مزاحمت داشته باشه درنده و وحشی می شوند.هرگز به غذای و بچه کوچک حیوانات نباید نزدیک شد.خلاصه که وقتی طبیعت گرد براشون غذا و آب گذاشت میمون پیر آرام شد و طبیعت گرد تونست زخم بچه خرس را ببندد.چنین عشقی ندیده بود، عشق مادرانه ی یک میمون پیر به بچه خرس.گویا او هم باور کرده بود میمون مادرش است.شاید مادرش را شکارچیان گرفته بودند و یا ابنکه در جنگل گم شده بود به هر حال همدم هم شده بودند.طبیعت گرد چند روزی کنارشان بود تا اینکه بچه خرس مداوا شد.موقع خداحافظی رسید.روبرگرداند که بروند بچه خرس گوشه لباسش ا گرفت.گوشه لباس نبود انگار قلب طبیعت گرد را می فشرد.دلش نیامد.او که رها بود و از همه می گذشت اینبار نتوانست بگذرد.اکنون سالهاست آنها با هم سفر می کنند.میمون پیر روی کلاه طبیعت گرد،بچه خرس در آغوش او که گهگاه خودش را برای پیمون لوس می کند و دماغش را به زیر گردن میمون پیر می کشد.اما انگار میمون برای تربیت خرس کوچولو به شدت جدی و منضبط است.او از ابتدا هم جدی و منضبط بود و زیاد نمی توانست احساساتش را بروز دهد ولی خرس کوچولو باعث شده بود کمی منعطف شود و وقتی با دماغش زیر گردن میمون پیر می مالد او هم دستهای خرسی را نوازش کند.#بهاره_نوری #تولید_محتوا #طراحی_خلاق</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jun 2021 11:01:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لمس ، چشیدن و بوییدن محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D9%84%D9%85%D8%B3-%D9%88-%DA%86%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D9%88%D8%A7-xy5us92pqmwt</link>
                <description>توی دنیای دوبعدی الان که ما فقط #تصویر و #ویدئو ها رو می بینیم و می شنویم، هنوز وسیله یا سخت افزاری اختراع نشده که بتونه عطر غذایی که از صفحه #گوشی می بینیم رو به ما منتقل کنه و یا بتونیم آن را بچشیمیا حتی بتونیم کیفیت محصولاتی که می خوایم به صورت آنلاین بخریم رو  لمس کنیم??اگر همچین وسیله ای اختراع شد به من هم خبر بدین یعنی وسیله انتقال حواساما اما تا اون موقع ما فقط کلمات رو داریم و تصویر پس باید نهایت تلاشمون رو به کار ببندیم تا بتونیم انواع حواس رو منتقل کنیم حتی حس ششم?باید از توصیف و استعاره خیلیی استفاده کنیممثلا اگر میخوایم در موردجنس روسری که می خوایم بفروشیم توضیح بدیم ( البته صادقانه)باید بگیم از الیاف نخ و ابریشم بسیار لطیف و سبک که وقتی سر می کنید مانند پر پرنده هاست. گویی همان لحظه کرم ابریشم از پیله پروانه شده و نخ آن را به هم تافته ایم و تحفه ای برای شما به ارمغان آورده ایم.توضیح صادقانه و کامل و ساخت ویدئو از محصول و فعالیت روزانه در حیطه کار و کمی هم حیطه شخصی خیلی بهتر جواب می ده.دیگه همین مرسی که وقت گذاشتین برای این ایده من#بهاره_نوری #تولید_محتوا #محتوانویس #حس_بویایی #حس_چشایی و#حس_لامسه #توصیف #استعاره #bahare_nory</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 00:04:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه پشت معجزه</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-sujfsnai4mfq</link>
                <description>بعد از چند وقت آمدم چیزکی بنویسم و بروم.کمی دلسردی تمام وجودم را گرفته استمدتی از نوشتن فاصله گرفتم تا کار دیگری را شروع کنم چیزی شبیه سرمایه گذاری بر روی بادهای شمالی.با خودم گفتم نوشتن که نان و آب نمی شود بهتر است راهی دیگر را انتخاب کنم اما این دور شدن باعث شد بیشتر احساس افسردگی کنم.البته از دست دادن کسی که خیلی توی زندگی ام تاثیر داشت بی تاثیر نبود.او استاد معنوی ام بود اما کدورت ها و قضاوت ها باعث جدایی ما شد و سه سال صبر کردم تا شرایط بهتر شود و به دیدارش بروم.اما این دیدار ماند برای روز قیامت.هنوز باورم نمی شود او را از دست داده ام که خودش هم انگار این جدایی را دوست داشت.این روزها که سایه کرونا سنگین تر از سال قبل شده و پشت پنجره منتظر معجزه ایم رفتن او هم شبیه معجزه بود اما نمی دانم چه نوع معجزه ای.باری دوباره می خواهم نوشتن را شروع کنم حداقل مایه تسکین من می شود.#بهاره_نوری #تولید_محتوا #کرونا #معجزه</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 16:32:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی است دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-j11xbvqafkp0</link>
                <description>دوست داشتم اگر مادر خانه هم شدم یک مادر معمولی باشم با کودکانی باهوش. مادری که تنها دغدغه اش این باشد که چرا کودکم را دیروز توی صف هل دادن یا چرا فلان دختر خوراکی کودکم را کش رفته است.نه اینکه مدام بخواهم مدرسه بروم و با این و آن دعوا کنم نه اصلا. دور باد از من هر چه دعوا و جنجال است. این کارهایی که گفتم دغدغه های یک مادر معمولی با کودکانی متوسط رو به بالاست. اگر کارمندی پاره وقت یک شرکت معتبر بودم که زندگی نور علا نور بود.اما زندگی آنطور که ما می خواهیم پیش نمی رود.حالا ببینیم زندگی واقعی من چطور است؟من مادر یک دختر هفت ساله و یک دختر سه ساله ام. دخترانم و همسرم را بی نهایت دوست دارم. اما دختر بزرگم از کودکی با بیماری های مختلفی دست و پنجه نرم می کند.مشکلات مختلفش را با درمان به موقع حل کردیم و هنوز در حال درمان است اما با مشکل اختلال یادگیری و کم توجهی او دیگر کم آوردم.از صبح تا شب در حال دویدن هستیم تا دخترم از تحصیل عقب نماند.چه تحصیلی با معلم ویسی و شادی که مدام قطع و وصل می شود.خدا رو شکر دختر کوچکم چیزی شبیه نابغه است و من از تفاوت این دو انگشت به دهان مانده ام.تنها تلاشم این است که استعدادهای دخترانم را کشف کنم و آنها را تبدیل به مهارت و تخصص کنم تا در آینده موفق باشند.کار تولید محتوا و مارکتینگ هم روی هواست گاهی به دست می گیرم و کمی می چرخانم و گاهی از دستم در می رود.#بهاره_نوری</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 09:43:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز عشق و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-xlctd1e9smgu</link>
                <description>هر سال وقتی روز عشق از راه می رسد حالا فرق نمی کند روز عشق ایرانی باشد یا خارجی ولی به هر حال در این روز انرژی مثبت فراوانی در عالم در جریان است و همه ما چقدر به این انرژی مثبت فوق العاده نیاز داریم.هر سال من هم به یاد عشقی می افتم که از دست دادم. حسی که در من پرشور و فراوان بود اما در او قطره ای هم وجود نداشت.پر از احساسات خوب بودم پر از ترسیم آینده ای ناب برای هر دو. آینده ای که اگر یک سری به عقلم می زدم،متوجه می شدم که هرگز شدنی نیست. اختلافات خانوادگی و عدم ثبات کاری و اینکه هر دو دانشجو بودیم و بیکار.وقتی متوجه شدم که برای همیشه تو را از دست دادم آرزو می کردم سالها از این جریان بگذرد و گرد زمان باعث شود کمی جراحتی که به قلبم خورده التیام پیدا کند.اکنون بعد از ده سال دیگر تو را نمی خواهم، پر از کمبود و نقص بودی.من و تو هیچ وقت ما نمی شدیم اما حسی که به تو داشتم را همیشه نگه می دارم این تنها یادگاری است که از تو برایم مانده بقیه اش را نابود کردم.حسم به تو هنوز زیباست و مرا به حرکت وا می دارد حسم به تو در تمام نوشته هایم جاری است مانند جریان آبی که از چشمه با قدرت به سمت دریا می رود.اگر از من بپرسند عشق خوب است یا نه من می گویم عشق عالی است اما باید در زندگی جریان داشته باشد و تبدیل به دوست داستن و مسئولیت پذیری شود مانند حسی که من به همسرم و کودکانم دارم.هرگز با عشق ازدواج نکنید.ازدواج از عشق جداست.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 09:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-esspqjtpupnk</link>
                <description>دلم خیلی گرفته چون وسط احساس خوشبختی زیاد کردن یک دفعه سقوط می کنم و حس بدبختی تمام وجودم را می گیرد.من تمام آرزویم داشتن شغلی مناسب و عزت نفس و پشتیبان مالی است که هنوز توی سی و چند سالگی نتونستم بهش برسم.با وجود دو تا بچه کوچک، کرونا و همسری سخت گیر که هر کاری را اجازه نمی ده، ماندم چکار کنم.اگر به راستی پشتیبان من بود و می توانستم بهش تکیه کنم غمی نبود اما همین چندرغاز پولی که می دهد کلی منت تحقیر و توهین پشتش هست.فقط منتظرم بچه ها کمی بزرگتر بشوند و بتوانم شغلی هر چند پاره وقت داشته باشم.کار به من و به همه زنان اعتماد به نفس، عزت نفس و استقلال می دهد. منتظر روزی هستم که از قفس رها بشم پرواز کنم.امتحان های استخدامی زیادی شرکت کردم اما قبول نشدم آرزویم داشتن شغلی در بانک است به خصوص بخش ارز و بازرگانی.درست کار پدرم و رشته تحصیلی خودم.حیف حیف# بهاره_نوری #دلنوشته </description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jan 2021 10:08:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کویر و این همه عظمت</title>
                <link>https://virgool.io/@baharenouri/%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B8%D9%85%D8%AA-n26ualdgt0tw</link>
                <description>کهکشان راه شیری منتظر است تا  بخشی از نور را به من و تو ببخشد.هر بخشی از آن عظمتی است که در برابر آنها می شکفد و خورشید تنها جواهر کوچک در میان این عظمت است.کاش میتوانستم لحظه ای فارغ از این همه دغدغه باشم. در سکوت کویر بدوم،بنشینم،  بنویسم.با پر و شوق بتوانم سرتاسر سر کویر را بدوم. کهکشان جایی که مردمش کاه می کشند این اشاره ظریف و جالب دکتر شریعتی در کتاب کویر است. این کتاب از تاثیرگذارترین کتاب هایی است که من سالها پیش خوانده ام. گرچه در سالهای اخیر به او حمله می کنند و چیزهایی می گویند اما من از نوشته هایش چیزهای بسیاری یادگرفته ام.او خودش فرزند کویر است از زندگی سخت مردم در کویر ،دل بزرگشان که مثل آسمان باعظمت کویر است، می گوید.در کویر همه چیز عریان است حتی روح بشری.هیچ ریا و تزویری در کار نیست.در جایی از کتاب کویر دکتر شریعتی می گوید: به هر که می شناسی بگو که دوست داشتن از عشق برتر است که عشق غرق شدن است و دوست داستن شنا کردن در دریای زندگی.کویر بخشی از این زمین پهناور است.کره ای سبز و آبی و زیبا.هیچ سیاره ای نتوانسته به اندازه زمین به سطحی از خود شناسی برسد که بتواند حیات را در درون خود ایجاد کند.او مولانا وار آنقدر به دور خود چرخیده و چرخیده تا توانسته خود را و عظمت خود را بازیابد تا حیات ببخشد.کدام سیاره  مانند زمین این قدر بر مدار خودش چرخیده و خود را شکوفا کرده است؟ کدام سیاره می تواند همت زمین را داشته باشد که این قدر بچرخد تا خود را بازیابد. تا بتواند متبلور حضور حیات باشد.کاری که هیچ سیاره دیگری نکرد و شاید میلیون ها سال پیش مریخ هم حیاتی داشته و الان تنها ردی از آب در آن هست. موجودات بوده اند یا نه معلوم نیست.در حال حاضر زمین سرآمد همه این هاست و در کهکشان های دور تر نیز هنوز امکان شناسایی نیست.آسمان باشکوه، پرعظمت و زیباست اما شناسایی و کشف آن به سالها زمان نیاز دارد و خیلی دورند از ما.همه ای از این همه شکوه را در کویر می توان دید.همان جا که دکتر شریعتی ساعت ها در مورد آن نوشته و بحث کرده است.#بهاره_نوری #تولید_محتوا #مشاور_تولید_محتوا #مترجم #نویسنده #کویر #دکتر_علی_شریعتی</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 11:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>