<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهاری که از سرسبزی جامانده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@baharharu</link>
        <description>گاهی برای خودم مینوسم و برای سبک کردن روحم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:22:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/354540/avatar/MRSfcO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهاری که از سرسبزی جامانده</title>
            <link>https://virgool.io/@baharharu</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تهران، شهر خاموش در عمق سر و صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D9%82-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-a81i5tuvbg5b</link>
                <description>باور کن، من تهران را دوست دارم، صدای این شهر را به قلبم می‌کشم.احساساتش را در خیابان‌های شلوغ نقاشی میکنم،این سر و صدا که گاه می‌کُشد و گاه می‌زند،دلتنگی‌ام را به همراه  روزهای بی‌پایانش را در لابه‌لای کوچه‌های تنگ و تاریک تصویر بکش،.به یاد شب‌هایی می‌افتم که برف، ساکت و آرام،روی دل خسته‌ی این شهر نشسته .در آن لحظات، سکوت عمیق‌تری بر فضای شلوغ حاکم می‌شود،و من، در آن سکوت، تو را می‌جویم،گویی روح تو در تاریکی‌های تهران پرسه می‌زند.گفتی در این هیاهو، هرگز نمی‌توانیم همدیگر را پیدا کنیم،نه من صدای تو را می‌شنوم، نه تو ناله‌های مرا.به من نوری ببخش،چراغی که در این دنیای خاموش،راهم را روشن کند.درد و خوشی‌هایش را،حسرت و آرزوهایش را،به من نشان بده تا در رنگ‌های تیره‌اش به دنبال چهره‌ای از عشق و زندگی باشم من به دنبال سکوتی هستمکه دنیای مرا دگرگون کند.بی‌نور چگونه نقاشی کنم؟بی‌آنکه صدای تو در دل شب بپیچد،و بی‌آنکه احساس تو را در کلماتم بگنجانم.copy right : haruka</description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 22:25:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی یا گیوتین وحشت</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%DB%8C%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-vddehohxeoba</link>
                <description>مردم کل زندگیشون رو در سایه ترس هستنو همینه که زندگیشون و انتخاب هاشون رو شکل میدهیکی که عاشقهاز ترس ازدست دادنش دست به هرکاری میزنهادمی که مال زیادی داره تو کل عمرش ترس از دست رفتن اون رو دارههمین باعث میشه نتونه نهایت لذت رو ازش ببرهما. شاید بخوایم خودمون رو شاد نگه داریم ولی همین ترس از دست دادن شادی باعث میشه ازش لذت واقعی نبریماگر ادمی رنج میبره  نیاز داره ببینه که دردی که کشیده پاسخ داده میشهچه بد چه خوبوگرنه سعی میکنه همه مثل خودش زجر بکشنتا بفمه ایا این  ادم ها هستن که هم خوب و هم بد اند خدا عادلهیا میتونه به خودش اثبات کنه که ذات همه انسان ها بده و عدالت خدایی نیستو فقط بعضی ها از ترس از دست دادن این حس خوبی خودشون رو خوب نشون میدنبه هر حال هر خوبی دائمی نیست و هرکس رو اگه به اندازه کافی تحت فشار بزاریم میتونه بد ترین کار هارو بکنه </description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 20:13:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>things i wish i said</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/things-i-wish-i-said-l3as1kwhzwbv</link>
                <description>میگن درد و اسیب دیدن ادمو قوی تر میکنه ،ولی اسیب های من ،منو نابود کرد این ضربه ها خنده من ، رویاهای من و امید منو دزدید و  جاشو به  کابوس داد باعث شد نتونم در برار خطر ها واکنش نشون بدم ، نتونم عشق رو حس کنممنو به یه روح تبدیل کرد  و قلبم رو به خونه ارواح.من فقط یه بچه بودم و ادم بزرگای دورم مثلا مسئولیت محافظت از من روداشتن.من فقط یه بچه بودم نیاز نداشتم قوی تر بشم فقط نیاز داشتم حس امنیت و خوشحالی کنم .من زنده موندم و نجات پیدا کردم ، نه به خاطر درد هایی که کشیدم؛ چون قدرت اینو داشتم که هر روز باهاش روبه رو شم و بگم &quot;قرار نیست منو از بین ببری&quot;.+دوباره به خودت اسیب زدی؟_چی میشه اگه زده باشم ؟ چیکار میخوای دربارش بکنی؟خون هارو پاک کنی؟بهم بگی همه چیز درست میشه ؟اشکامو پاک کنی؟بهم گوش بدی؟بغلم کنی وقتی گریه میکنم ؟بگی اشکالی نداره و من از پسش برمیام ؟یا همونجا وایسی و با نگاهت تحقیرم کنی؟بازخواستم کنی و عصبانی شی؟میگفت برای توجه این کارا رو میکنی درحالی که من سعی داشتم کمک بخوامولی توکه خوشحال بنظر میرسیو تو فکر میکنی من جلوی تو قراره از هم بپاشم ؟من فکر میکردم تو واقعا به من اهمیت میدادی... و اشتباه میکردممیشه بغلم کنی؟ بدون اینکه خودم بپرسم ازت یا بیام جلو ؟</description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 17:25:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه و سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-h6jm4icfdi2i</link>
                <description>همه چیز را طیفی از سیاه تا سفید میدید گاهی انقدر تاریک که  در نیستی بینهایت از بین میرفت و گاهی انقدر سفید که انگار پر از خالی ها بودانقدر این پوچی قدرتمند بود که  هر وجودی که درش حس میشد به سرعت رنگ میباخت  و یا در عمق ظلمتزده روحش غرق میشد احساسات هر چقدر هم  که شاد یا دردناک بودند  در نهایت سرنوشتی جز این  دو نیستی بینهایت در انتظارشان نبود ، فرقی نداشت چه ، خشم ، تنفر،شادی ،غم  هیچکدام  انقدر توان نداشتند که به وجود بی رنگ و سرد اما قدرتمند  این دو که مانند دیواری محافظ  از قلب و روح او مراقبت میکردند  تاثیر بگذارند.حالت دیگری هم اما ، نداشتند ، سیاه و سفید  یا هیچ چیز عمیقا حس نمیشد و همه در سیاهی محض بودند یا انقدر ضعیف  و گذران که تا پدیدار میشدند  میسوختند و در سفیدی محو میشدند  هر گاه چیزی  قوی تر حس میکرد ، هراس وجودش را فرا میگرفت و مثل یک کلید برق احساساتش را خاموش میکرد ، در همان لحظه همه چیز ، هیچ چیز میشد تاریک تاریکانقدر تاریک میماند تا جرقه های بی جان کوچک از بین بروند ،پس چرا ؟ چرا گاهی  دور شدن از این نور های کوچک انقدر سخت میشد ؟ او هرچه در توان داشت  برای از بین بردنشان  تلاش کرد . انگار یک لکه قرمز به تیرگی خون  روی ان دیوار های سیاه و سفید ریخته بود و در درون خود حل میکرد ، اما قرمز کم کم تیره شد ، سیاه و سیاه تر تا که دیگر  چیزی از ان باقی نماند تاریکی انقدر قدرتمند بود که اجازه پیشروی به هیچ را نمیداد بی حسی انگار،  خیلی بهتر از خرج قلب و روح برای درک عواطف بود، شاید بهتر کلمه مناسبی نیست ولی راه فرار مطمئنی بود ،  حداقل اینگونه تحمل کردن ، جای تمام دوگانگی ها و تنش ها را می گرفت، ضربان قلبش دیگر تند نمیشد ، ذهنش مغشوش نبود و بدنش از بیقراری به دور بود  و همه و همه به سکوتی مطلق ختم میشدند اری سکوت سکوت حداقل حس امنیت میداد ممنون از وقتی که گذاشتین نظراتتون برام ارزشمنده</description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 01:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه هایی از نامه های عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-fpinzoz0gcsm</link>
                <description>این تکه هایی از نامه های عاشقانس ا زشروع عشق تا جدایی اون دو و به صورت بهم ریخته گزاشته شده.خب تو میتونی بگی که دلتنگ چیز هایی که داشتیم شدی، ولی من دیگه اهمیت نمیدم چقدر سخت بهت اسیب  میزنه چون تو اول من رو شکستی.چی میشد....چی میتونست بشه....... تو هیچ وقت نزاشتی همه چیز رو داشته باشیم .اگر ما تو سرنوشت هم بودیم به همدیگه با تلاشامون برمیگشتیم، شاید دور بشیم شاید دیر بشه و درنهایت بالاخره میرسیم .میدونی چیه میدونم که اینو میخونی و این واقعا فقط برای خالی کردن خودمه :دلم برات  تنگ شده دلم بغلت رو میخوادهمیشه بهت فکر میکنم گرمای وجودت ارامش بهم میده ارامشمحس زنده بودن و زندگی کردن میگیرم وقتی باهات حرف میزنم الان احساساتم ایناسنمیدونم ...شاید اگه یه مدت بیشتربگذره .. بیشتر درک کنیم همو و   دیگه به حرفای بالا اعتقادی نداشته باشم ولی میخوام حالا رو با دوست  داشتنت زندگی کنم. </description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 01:53:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدی! بالاخره دارم پرواز میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-zvrn6sac8rft</link>
                <description>آرزوی پرواز در دلش داشت ؛ نه ان پروازی که در خیالات موقع کتاب خواندن میکنی و نه پروازی مثل  اسب سواری که  موقع پرش  در هوا می ماند .پروازی از جنس پرنده ها و از جنس ابر ها  از جنس گرمای نور خورشید موقع اوج گرفتن ساعت ها سرش  بین کتاب های توی کتابخانه بود یا به کارگاه ساخت ساز پر از جنب وجوش که از شدت مشغله حتی متوجهش هم نمی شدند در پی ساخت یا یافتن راهی برای رسیدن به فراتر از تصورش .آن شب نا امیدی و دلشوره بدی به دلش افتاده بود ؛ از پدرش پرسیده بود  و در جواب این را گرفته بود که تنها راه پرواز انسان بعد از مرگ است و این روح ماست که در آسمان معلق می شود .نتوانست چشم بر هم بگذارد تا کمی خواب به چشمانش رخنه کرد صدای پای اسب ها و فریاد سربازان همه جا را پر کرده بود .مردم با وحشت مورد حمله سربازان رومی قرار گرفته بودند .سعی در فرار داشت که  توسط گروهی از آنها دوره شد ؛ تقلا هایش برای فرار از دست ضربات زجر اورشان بیهوده بود خیلی خسته شده بود ؛ با به صدا درآمدن ناقوس کلیسا چشمانش را بست و آرزویش را در ذهنش برای اخرین بار پروراند .ان شب بالاخره توانست ابر ها را لمس کند  نزدیک ستارگان در آسمان شود و زمین زیر پایش را که حالا زیر سم اسب ها  و آتش آوار خرابه ای بیش نبود  از دید پرندگان بیند ان شب روح پرنده اش بالاخره به جایی که تعلق داشت رفت &lt;آسمان &gt;</description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 22:45:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر تماشاگر</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1-sqkkbndbvouw</link>
                <description>هشدار این نوشته شامل کلمات رکیک و نامناسب برای برخی گروه سنی حساس میباشد با مسئولیت خود بخوانید.۵۰ سال پیش سال ۱۹۷۱ در آمریکا به دختری در ملا عام ت*جاوز شد و بعد هم با توجه به شواهد با ضربات وحشتناک چاقو ق*تل رسوندن ؛ دقت کنید با توجه به بازجویی پلیس این اتفاق در حالی افتاده که ده ها خانواده این اتفاق رو از پنجره خانه شان  شاهد بودند.خب این سوال پیش میاد که چرا کسی زودتر به پلیس خبر نداده یا هیچکس نیومده جلوشونو بگیره؟برای یکسری پژوهشگر این اتفاق بهونه ای شد تا بیان این علت رفتار مردم رو بررسی کنن که چرا هیچکس دخالتی نکرد و حتی به پلیس خبر نداد و فقط وایستادن و تماشا کردن؟به پدیده ای به اسم اثر تماشاگر رسیدن .اثر تماشاگر میگه احساس مسیٔولیت ادم ها بر اساس موقعیتشون متفاوته ؛ به عبارت بهتر  پخش شدن مسیٔولیت پیش میاد ! یعنی چی؟خب این بخشش برای من خیلی جالب بود چون یاد این اتفاق توی کلاس های درس شدم ؛ مثلا دیدین دانش اموزا تو کلاس های خصوصی یا کوچیک بهتر یادمیگیرن یا همکاری و توجه بیشتری دارن  تا این که یه کلاس درس یا ۲۰ یا ۳۰دانش اموز داشته باشیم ؟ این به خاطر پخش شدن حس مسیٔولیت نسبت به تعداد افراد حاضر هست .یعنی حس مسیٔولیت شما نسبت به تعداد افراد جمع تقسیم میشه . مثلا حس  مسیٔولیت تو یک جمع ۱۰ نفره هر نفر ۱۰ درصده و تو جمع ۴ نفره ۲۵ در درصد و درهمین حال تو جمع ۲۰ نفره ۵ درصد!!یا دیدین تو یه گروه مثلا گپ یه سوال میپرسین و مدت ها بی جواب میمونه خیلی اوقات به خاطر این نیست که مردم به شما بی توجهی میکنن به خاطر اینه که اعضای گروه دچار اثر تماشاگر شدن . یعنی فکر میکنن  بالاخره یکی جواب شما رو خواهد داد پس اونها نمیدن.و نکته دوم چشم پوشی جمعیه حلا این به چه معناس ؟!قبلا دیدین یا حس کردین؟ مثلا معلم یه سوال میپرسه شما بلدین ولی چون میبینین هیچ کس قبل شما  دست بلند نکرده و همه ساکت ان شما هم خود به خود سکوت میکنین و جوابتون رو نمیگین؛ در این حالت شما به عکس العمل جمع توجه کردین و با توجه به اون  دچار اثر تماشاگر شدین .به عبارتی همه به هم نگاه میکنن و کسی جلو نمیرهحالا دوست دارم چند نکته رو باهاتون به اشتراک بگذارم که اثر تماشاگر روتون اثر نکنهخیلی سعی کردم این بخشش شبیه دستور عمل کارکرد وسایل برقی نشه ولی نمیشه:تماشاگر فعال بودن تحقیقات نشون میدن مواقعی که کسی نیاز به کمک داره  اکثرا فقط نگاه میکنن و کاری نمی کنن تا این که یک تماشاگر فعال باشه و شروع به کمک کنه و بقیه پشتش میدون برای کمک ......۲. سپردن وظایف به افراد نه کل گروهوقتی دقیق کار ها بین هر فرد تقسیم بشه هرکی  میدونه چه کاری رو باید پیش ببره ولی وقتی به چند نفر یک کار رو بسپارید اثر تماشاگر باعث این تفکر میشه که« حالا یکی انجام میده دیگه »۳. برای کار های اجباری سیستم داشته باشید نه هیئت !تو هیئت ها هرکی داوطلبانه یه کاری انجام میده و کل کار پیش میره اما تو زمانی که کار داوطلبی نیست  و خب قطعا میزان مطلوبیتش برای ما کمتر از دیگرانه ؛ پس با تعریف سیستم قوی میشه همکاری بهتری داشتیه مثال اخر هم بزنم اون هم این که دیدید وقتی اتفاقی میفته همه گوشی به دست فیلم عکس میگیرن ؟ یا از دوستانتون در خواست پول و کمک میکنیدو اون ها انجام نمیدن؟خیلی اوقات این افراد ب*یشعور و بی*معرفت نیستن فقط دچار اثرتماشگر شدن. ولیییی این باعث نمیشه که خیلی از کار های از روی بی مسیٔولیتی و  غیر اخلاقی رو نادیده گرفت.ممنون از این که تا اینجا دنبال کردید این نوشته با کمی تغییر و تخلص از نوشته اصلی که  اثر اقای پوریا بختیاری است نگارش شدهشب روزتون پر از عطر خاک نمدار پس بارون </description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Fri, 03 Dec 2021 04:29:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی و چیزهایی که یادگرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-obu9mr1mnnll</link>
                <description>سلام مجدد به نویسنده و نوشته خوان  ها جدیدا علاقه زیادی به مطالب روانشناسی پیدا کردم خب دوست داشتم چندتا از اون ها رو که برای خودم جالب بوده با شما هم به اشتراک بگذارم.می خوام درباره اختلالات روانی که از نظر عموم مردم تفکرات ساده ترسناک به نظر میان رو به بحث بکشم. این نوشته به روز خواهد شد .1-سندروم استکهلم اسم جالبی داره اولین بار که اسمش رو شنیدم اصلا فکر نمی کردم تفاوت زیادی با تصورم داشته باشه ، این سندرم یک نوع اختلال روانیه که  فرد احساسات متفاوتی از چیزی که باید انتظار میرود نشان دهد بروز میدهد ؛ احتمالا داستان هایی معروف درباره کسانیکه عاشق رباینده شان یا فردی که به انها ازار رسانده شده اند خوانده اید کسانیکه  با وجود ازار های روحی جسمی از فرد تعرض گر  احساساتی مثل عشق و علاقه نشان میدهند.در زندگی واقعی این اتفاق در قربانیان ت*اوز و قا*اق انسان و  محدودیتهای شدید  دیده شده که مغز برای پشت سر گزاشتن اتفاقات استرس و تنش زا بعد از مدتی واکنش متفاوتی نشان میدهد، مغز احساس درماندگی کرده و تصور می کند برای بقای خود نیاز است دست به هر کاری بزند.علائم این اختلال با نشانه های اختلال استرس پی تی اس دی مشترک است. علائمی نظیر بی خوابی، عدم تمرکز، وحشت ناگهانی، تحریک پذیری و بی اعتمادی در این افراد دیده می شود.2-اختلال تجزیه هویتاولین بار درباره این بیماری در یک مقاله خوندم که از درباره فردی بود که  دربیمارستان روانی بستری بود و این بیماری رو داشت . با افراد خاصی در صورت رعایت یکسری خط قرمز ها رفتار مناسب اما باز هم عجیبی داشت اینطور بود که انگار حس میکرد فرد دروغ میگوید یا احساساتش را ازش خفی میکند و انسان ها را از انرژی که به تشبیه خودش ازشان میگرفت بروز میداد .و در همین حال شخیت دیگرش تمام ناراحتی و خشم و بی صبری و پریشانی هایش را شامل میشد . و خیلی کم بروز پیدا میکرد اما اگر ان اتفاق می افتاد  تا اتفاق افتادن یک شوک روانی احساسی دیگر  به اتمام نمی رسید و به قول معروف  شخصیتش عوض نمی شد . اما هیچکدام از ان دو  خود واقعیش نبودند ، و خود واقعی اش را تقریبا بعد از ترامایی که برایش اتفاق افتاد شروع کننده دومینوی چند شخصیتی اش بود کسی ندیده بود . اون درنهایت با خودکشی از پشتبام بیمارستان روانی به زندگیش پایان داد. داستان زندگی ان شخص رو احتمالا در پست های بعدی به نگارش دربیارم .این اختلال یک بیماری است، که شخص بیمار برای خود چندین شخصیت قائل است و از خود بیش از یک شخصیت نشان می دهد. این بیماران معمولا دو تا سه شخصیت از خود بروز می دهند. و در نهایت در بیمارستان های روانی بستری می شوند.افراد مبتلا به این اختلال اسامی و شخصیت ها حتی جنسیت های متفاوتی دارند. آن ها بعد از مدتی بین چند ساعت یا چند سال ناگهانی و بدون هیچ نشانه ای به صورت ی تصادفی به یک شخصیت دیگر تغییر حالت می دهند و این موضوعی است، که باعث به وجود آمدن مشکلات فراوانی در روابط اجتماعی و زندگی آن ها می شود.</description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Wed, 01 Dec 2021 21:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا مُرده</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-teebaco2w2o0</link>
                <description>از خود قبلیش داشت میگفت ؛از خود قبلیش که درونش مرده بود. از خود قبلیش که عین یک تماشاگر ذره ذره له شدن روحش ،توی کشمکش زندگیش و ترس و واحمه رو  میدید و کاری نمی کرد ؛ از روبه رو شدن با خود واقعیش ترس داشت ؛ با اون طرف ضعیف ازخودش که تمام سختی ها ترس ها و ناراحتی ها رو با اغوش باز پذیرفته بود. فکر می کرد با دور زدن اون ها و تمرکز روی هدف ها و موفقیت هایی که، مثل یک خلاء موقت اون حس ترس رو میپوشوندند  و باعث میشدند  برای لحظه ای هم که شده از فرار کردن از خود واقعیش فاصله بگیره . فکر می کرد اون هدف ها درنهایت اونو تبدیل به ادمی میکنه که می خواد و از طرف تماشاگرش دور  ،ادمی باشه  که نقطه مقابل اون فرد باشه .اون ارزو ها ، بچگیش و احساساتش  رو قربانی اینده بهتری کرد .مجبور کرد بگذاره بقیه اجبار به پیرویش  کنن ،  اما در نهایت اون میدونست کاری که خودش شروعش کرده در نهایت تحت کنترل خودش قرار میگیره &quot; اون چندباراز خودش نگذشته بود که حالا   بخواد به خاطر چند تا ترس نسبی کم بیاره و  بیخیال شه.&quot; اون بالاخره از تاریکی به عمق روشنایی رسیده .پی نوشت: سلاممم پریچهره ها من دوباره برگشتم  خب این ایده حدودا ساعت 5:30 صبح به ذهنم رسید چون باید برای کلی کار اماده میشدم و با خودم فکر کردم خب اصلا چرا انقدر به خودم سختی بدم و بعد  این ایده تو ذهنم سرازیر شد که اگه تلاشم رو ادامه بدم با همه سختیای احتمالی و اون &quot;توانستن &quot; رو محقق کنم چی میشه و  اگه من واقعی بتونه یه روزی تو قوی  ترین حالت خودش به ارزو هایش برسه پس تصمیم گرفتم به متن برسونم تفکراتم رو که هیچ وقت فراموش نکنم که اگه تمام تلاشم رو ...... نه بیشتر از حد توانم رو... اون بیرون اومدن از منطقه ترس از شکست  رو هیچ وقت محقق نکنم  نمی تونم سرنوشتی که شروعش کردم و انتخابش کردم رو به اون پایانی که می خوام برسونم .ممنون از وقتی که گذاشتید</description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Wed, 01 Dec 2021 20:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-jbvjghr71bdx</link>
                <description>توی خیلی از رمان ها ، خیلی از داستان های عاشقانه ای که خوندم یه چیز مشخص بود ؛ تنها چیزی که از عشق با ارزش تره احترامه زمانی که احترام و حرمت بین دونفر از بین بره عشق رو هم نابود میکنه دوستم مثل همیشه تو کافه تریا اومد و کنارم نشست ؛تنها کسی بود که تقریبا همه چیزمون رو باهم انجام میدادیم ،بی مقدمه شروع به حرف زدن از کسی کرد که تازه عاشقش  شده  می گفت برایش حاضر است هر کاری بکند . سکوت کردم و چیزی نگفتم ولی من درونم داشت فریاد میزد : دختر جون احمق نشو  هنوز 5 روز از اشناییتان نگذشته ، اصن کاری به روز هاش ندارم یکم به حرف من گوش کن حداقل 4 ماه کامللل نیازه تا طرف رو بشناسی و بفهمی حسی که داری نسبت بهش عشقه یا نه  و این حرف من نیست حرف علمه اینجوریی تو فقط داری خلاء ناشی از کمبود احساسات درونی تو با هرکسی که از راه رسید پر میکنی و این اسیب زاعه و بالاخره بحثمون بالا گرفت  شبیه کل کل بچه های دستانی سر توپ توی ساعت اخر تفریح بود . من می گفتمو اون داد میزد اون می گفتو من مخالفت می کردمتو هیچ درکی از احساس و عشق نداری یه طرد شده بی احساس و خشک  این حرفای به اصطلاح روانشناسانتو  واسه خودت که از احساس چیزی سرت نمی شه نگه دار ،مگه نمی گی باید زمان بگذره که بفهمم خب این حقیقت رو بدون واسه این که بفهمم تو اصلا ادم قابل تحملی نیستی و حالم از عقاید به ظاهر روشن فکرانت که زندگیتو مثلا قابل تحمل کرده خیلی هم دیره و دیگه نمی خوام حتی چشمم بهت بیفته، از زمان دوستی مون تا الان همیشه با کارایی که کردم حمایتم کردی ولی حالا که مسئله عشقه پشتمو خالی میکنی ؟! این که تو فکر میکنی من منظور بدی از حرفم دارم یا می خوام رابطتت رو خراب کنم اصلا دلیل خوبی برای  مسخره کردن علایق و عقاید من نیست  ، تو اومدی و شروع به حرف زدن دربارش کردی از من نظر خواستی !  و حالا داری میگی من بی احساسم ؟ حرفت اصلا منطقی نیست و باشه حالا که نمی خوای منو ببینی نگران نباش ولی یادت نره به خاطر کسی که حتی نمی دونی تفکراتش دقیقا چیه یه دوستی 5 ساله رو فروختی .:)اره میفروشم اره حداقل اون  احساسات سرش میشه ...3 روز  بعد  دوستم را در حالی که در بیمارستان در اورژآنس به دلیل ضرب و شتم بستری بود دیدمیادمون باشه عشق کلمه ایه که قدرتش باعث از بین رفتن حس ترس از اون فرد میشه و به کسانی که واقعا به خود ما اهمیت میدن که صدمه نبینیم اعتماد  کنیم نوشته تخیلی است ,ولی برداشتی از اتفاقات واقعیت میباشدممنون که تا اینجا مطالعه کردین نظراتتون رو برام بنویسین </description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 22:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وایب خوبب و حس پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%A8-%D9%88-%D8%AD%D8%B3-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-jbvwuctxhylc</link>
                <description>سلااامم به دوستای عزیزم امیدوارم  زندگیتون  به زیبایی جملات عاشقانه دزیره به ناپلون باشه می خوام امروز  یه چندتا نوشته کوتاه رو باهاتون به اشتراک بزارم این نوشته ها از کتاب هایی هست که بنظرم خیلی جالب بودند و  باعث شد یه لحظه مکث کنم  و به روشی که نوسنده از کلمات استفاده کرده تا اون جمله و نوشته رو کنار هم بیاره تا به یک مفهوم  بعضا یا احساسی یا عاطفی برسه و منظور شخصیت هاش رو به بهترین نحو برسونه  فکر  کنم . در انتهای متن نام اثر و نویسنده ان رو می گزارم.پس دیگه بیشتر از این وقت تون رو نمی گیرم بریم برای خواندن نوشته ها آیا عشق همین است؟ سراپای وجودم در اتش دلپذیری می سوزد و سنگینی بار عشق قلبم را می فشارد.دزیره -اثر ان ماری سلینکو روزی روزگاری.. این ها جادویی ترین کلمات دنیا هستند ، دروازه ورود به بهترین قصه هایی که تابه حال گفته شده .وقتی این کلمات رو میشنویم ،بی اختیار به دنبالشون کشیده میشیم  اون ها ما رو به دنیایی میرن که همه رو تو خودش میپذیره و توش هیچ غیرممکنی وجود نداره .طلسم ارزو - اثر کریس کالفر بعضی وقت ها  ادم ها حاضرن برای به دست اوردن یه چیز زودگذر در زمان حال ،یک چیز بهتر و مهم تر در اینده رو از دست بدن الکس بیلی حتی در سخت ترین شرایط، یعنی شرایطی که به نظر میاد هیچ کس  قدرتون رو نمی دونه تا وقتی امید  در دلتون زنده است ، اوضاع  می تونه بهتر و بهتر بشه ...مفهومی که من از داستان اصلی سیندرلا فهمیدم  گاهی وقت ها ما اونقدر به چیز هایی که نداریم فکر می کنیم که بقیه چیز های  خوبی که داریم ازیادمون میره . اگه تو مجبوری برای چیزی که برای بقیه اسونه بیشتر تلاش کنی  ، معنیش این نیست که استعداد های خاص خودت رو نداری ماهی پادار گاهی وقت ها کسل کننده ترین ادم ها حرف هایی میزنن که متعجبتون می کنه طلسم ارزو -کریس  اثر کالفرفرقی نمی کنه تو چه وضعی زندگی می کنید ، زندگی همیشه راه فرار دائمی به شما نمیده . هر چقدر هم که  مشکلات بزرگی رو ا ز سر گزرونده باشین ، مشکلات بیشتری از راه میرسن  و قطعا هر کاری بکنی نمیتونی  همه رو از خودت راضی نگه داریکتاب قصه های همیشگی این نوشته ها هر موقع جملات بهتری پیدا کنم  اپدیت میشه  و شما هم جملات مورد علاقتون رو برام کامنت کنین </description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 20:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه اشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@baharharu/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-fyqvgg62kkxg</link>
                <description>اگر فکر می کنی زندگی تکراری یا خسته کننده شده  قطعا هنوز اونقدری زندگی نکرده ای که بفهمی هیجان زندگی و تغییرات ان را خود فرد با انتخاب هایی که میکند  ایجاد می کند  پس اگر زندگی ات خسته کننده است باید  فکر کنی کدام  انتخابت را اشتباه کرده ای .باد سرد باعث شد کلاهش را بیشتر روی سرش بکشد ، دست های یخ زده اش را توی جیب هایش برد و هوای گرم را از درون ریه هایش که ازشدت سرما شروع به درد گرفتن کرده بودند  به بیرون داد . نگاهی به فضای اطرافش داد ،ساعت 5 صبح بود  منتظر در ایستگاه اتوبوس نشسته بود  .  ابر های خاکستری اسمان برلین رو مثل نقاشی های توی موزه ملی کرده بودند از ان نقاشی هایی که سیاه و سفید اند و مردم بی توجه به انها از کنارشان رد میشند هرچند انها زیبا بودند و زحمت زیادی برای کشیده شدنشان گزاشته شده بود ؛  مردم اثر های معروف و پرتره های رنگی از افراد اشرافی و شناخته شده تر را ترجیح میدادند یا مثلا  اینطوری بگویم ، نقاشی های کنار نقاشی مونالیزا  در پاریس ، خیلی دوست دارم بدونم کسایی که به دیدن ان نقاشی رفتن ایا به نقاشی های کنارش هم به همان اندازه توجه کرده اند؟داشت همانطور به نقاشی های توی موزه فکر میکرد که اتوبوس سر ساعت 5:10  سر رسید . اتوبوس زرد رنگ به فضای خاکستری و سر زمستان جان می بخشید و مثل تافته ی جدا بافته ای از  خیابان بود . وارد فضای اتوبوس شد؛ گرم تر از هوای بیرون بود  از حس  گرما روی پوست یخ زده اش  ارامش گرفت  اتوبوس تقریبا خالی بود تعجب اور بود چون روز اول دانشگاه معمولا شلوغ ترین وقت اتوبوس است با دقت اتوبوس را از نگاه جزئی نگرش گذراند هیچکس نبود به جز یک دختر با کلاه کاموایی سبز و پالتویی از رنگ زرد روشن به همان رنگی که اتوبوس بود انگار با اتوبوس هم خوانی خاصی داشت ، نفس عمیقی کشید و به سمت  صندلی های ردیف اخر رفت و با فاصله دو صندلی از غربیه  ای که سرش در کتاب بود نشست .  اهنگی که  از هفته پیش پیدا کرده بود را پخش کرد  اوای پیانو توی گوشش پیچید ،  نوازنده تمام تلاشش را می کرد که کلاویه اشتباهی را نزند و  به هر حال درست انجامش میداد چون اهنگ به صورت اجرای زنده  نبود ؛ شاید بار ها و بار ها قبل از ضبط اهنگ بار ها و بار ها اون رو اشتباه انجام داده بود  و تا کاملا عالی زدن اهنگ شروع به ضبط نکرده بود ولی کی اهمیت میداد ؟ کسی به تمام تلاش ها و سختی ها و  شکست هایی که نوازنده روبه رو شده و از گذرانده بود توجهی نمی کرد همه توجه ها معطوف به اهنگی بود که بعد از ضبط دست به دست می چرخید و افرادی که از شنیدنش لذت می بردند .نمی دانست در حین گوش دادن به اهنگ چقدر به  کتاب غریبه خیره شده بود و خاطراتش را مرور می کرد ، یا چند بار صاحب کتاب سوالش را تکرار کرده بود  ؛راستی سوالش چه بود ؟ با تکانی که به اتوبوس خورد به خودش امد و بالاخره بعد از فهمیدن سوال رو به غریبه کرد  سوال غربیه توی سرش دوباره نقش بست:{خواندی اش؟}اری... نه.. مطمئن نبود  چه جواب دهد ؟جوابش برای غریبه چه اهمیتی داشت ؟ اسم کتاب خیلی برایش  اشنا بود {فاوست} ناگهان با خاطراتی که از زیر خاکستر های افکار ذهنش به بیرون امدند  به یاد اورد  خاطراتی که بعضی لذت بخش و بعضی دردناک بودند ، چه میشد ؟ چه میشد اگر به غربیه می گفت  میگفت که ان کتاب زندگی اش را تغییر داده  از خاطراتش میگفت که چی بر سرش امده کی فکرش رو می کرد  دختر غریبه  بهترین شنونده عمرش باشد او بگویید و دختر گوش کند ، با جوابی که از دهانش بیرون امد  هوا را به درون ریه هایش کشید {اره ؛ وهان ولفگانگ گوته نویسنده مورد علاقه ام است } اسم نویسنده را کامل گفت  انگار که مخفف کردنش  اشتباهی غیر قابل قبول بود .مکالمه انها با همان دو جمله شروع شد  ؛ دو غریبه حالا اشنا کنار هم به صفحه های کتاب زل زده بودند و  بعد از  باز کردن سفره دلشان برای هم  هرگز فکر نمی کردند  زندگیشان با یک کتاب، دو صندلی ،سه ساعت حرف و          چهار  انتخاب انقدر تغییر کند؛ چهار انتخاب دوتا را دختر و دوتا را دیگری کرده بود  مثل این که دختر هم داستان مشابهی داشت ، ان روز سعی کرده بود خودش را راضی کند تا کتابی که زندگیش را از این رو به ان رو  کرده بود دوباره بخواند  اگر ان انتخاب را نمی کرد ممکن نبود کسی مثل ان غریبه گوش به داستان زندگیش نسپارد حالا که بیشتر دقت می کرد اگر او  انتخاب نمی کرد که ان سوال را از فرد خیره به کتابش بپرسد شاید هیچ وقت به انجا نمی رسیدند حالا هردو سبک ازخالی کردن خاطراتشان و بازگو کردن ان برای هم  به اهنگی گوش میدادند که برای بار دوم در ان روز پخش می شد ، Fur Elis اسم اهنگ بود قطعه پیانو  اسم موزیسین بتهوون بود اسم .... اسم ...راستی اسم غریبه چه بود  باورش نمی شد انقدر غرق در بازگو کردن خاطرات جاری شده در ذهنش شده بود که یادش رفت اسم غریبه اش را بپرسد  غریبه ای که بهتر از هر کس  به او  گوش کرده بود ، به اشتباهاتش   نخندیده بود و از انتخاب هایش ایراد نگرفته بود البته او هم گوش کرده بود کامل حرف های غریبه را به خاطر داشت  وقتی کلمات از دهان غریبه بیرون می امدند سختی ها و درد ها شادی ها و خوشحالی هارا در بر میگرفتند  خاطرات غریبه از جایی به بعد رنگ خاکستری گرفته بودند   عجیب دلش می خواست دوباره به انها رنگ زندگی ببخشد و به غریبه بگوید زندگی انقدر ها هم از سیاه و سفید روزگار پر نشده و رنگ های دیگری هم هستند فقط باید انتخاب کنی از چه دیدی به ان نگاه کنی . کلاس از 50 دانشجو که بیشترشان همدیگر را نمی شناختند پر شده بود ؛ان روز برعکس همیشه  در کلاس ادبیات کلاسیک دو نفر گوش به حرف های استاد نمی کردند   یکی ان دختر غریبه بود او ! کسی که فعال ترین دانشجو ان کلاس بود به کلاس گوش نمی کرد !  فکرش درگیر اشتباهی بود که از نظرش مرتکب شده بود  و در حرف های غریبه  به دنبال اسمش میگشت سعی کرد هرچند سخت ولی توجهش را معطوف به کلاس کند  شاید ان غریبه برای همیشه رفته بود و ان دو فقط کسانی بودند که  باید بار سنگینی خاطرات نهفته در  وجود یکدیگر را  کم کرده و بعد ناپدید می شدند . ولی او نمی خواست غریبه اش ناپدید شود اون می خواست باز هم  غریبه را ببیند با ان کلاه شاپو فرانسوی که کامل کننده اورکت قهوه ا ی و بلوز  مشکی که نوشته ی رویش به طرز جالبی جلب توجه می کرد  شبیه زبان  المانی نبود انگار زبان همان جایی بود که غریبه ازش تعریف می کرد  همانجایی که بعدش خاطراتش رنگ خاکستر گرفتند نوشته بود {طهران } طنین صدای غریبه توی گوشش پیچید  ولی انقد ر واقعی به نظر می امد که انگار غریبه دوباره کنارش نشسته بود ؛ طهران! استاد ، نویسنده اهل ایران طهران است . چشم هایش بیشتر از ان گرد نمی شد ، خواب نبود  صدا توی ذهنش نبود  صدا از دو ردیف جلوتر  یکی از صندلی ها می امد و فردی پشت به او با یک اور کت قهوه ای در انجا ایستاده بود  شک نداشت خودش بود غریبه اشنایش فکرش را هم نمی کرد دوباره در سیلاب شلوغ زندگی ببیندش  مصمم شد برای  انتخاب بعدیش باید دوباره غریبه را ببیند وقتی از اتوبوس پیاده شد سرزنده بود احساس غریبی نداشت ،انگار دوباره زندگی بهش لبخند زده بود و خب همه این حس ها به یک نفر ختم میشد  ان دختر غریبه  ؛ نمی دانستچیست ولی مطمئن بود  ان حس بهترین حسی است که بعد سال ها به سراغش امده . نفس عمیقی کشید؛ مثل همیشه یک ایستگاه قبل از دانشگاه پیاده شده بود  تا پیاده روی کند که دقیقا لحظه بعد حرکت اتوبوس چیزی به یادش امد  اسمش ........ خدایااا اسمش چی بود  وای باورم نمیشه انقدر حواسم پرت شده باشه که اسمش رو نپرسیدم  تمام راه مانده را دنبال اتوبوس دووید؛ ولی خیلی دیر بود ایستگاه جلوی دانشگاه انقدر شلوغ بود که نمی شد کسی را پیدا کرد نا امید از گم کردن شنونده  گذشته اش  به سمت سالن تدریس و کلاس ادبیات کلاسیک راه افتاد  سرش پایین بود به سرعت روی صندلی اش نشست و خودش را با کتاب بامداد خمار که بحث ان روز کلاس بود مشغول کرد ، البته اگر میشد اسمش را گذاشت مشغول شدن تمام فکرش درگیر اسم غریبه اش بود در حرف هایش... در حرف هایشان ... ولی بی نتیجه بود  سعی کرد خودش را با کلاس همراه کند  استادشان ان روز مشغول به معرفی نویسندگان بین المللی بود  به اسیا رسید و سپس ایران   وقتی اسم شهر نویسنده بامداد خمار را اشتباه گفت به خودش این اجازه را داد تا حرف استادش را اصلاح کند {طهران! استاد، نویسنده اهل ایران طهران است } با تمام شدن جمله اش و تشکر استاد نشست . و نفهمید دوچشم خیره  و از تعجب گرد شده به سمتش است ان روز تا ساعت نهار کلاس دیگه ای نداشت  مثل همیشه وسایلش را برداشت و به سمت کتابخانه شروع به قدم زدن کرد  که یکدفعه کسی درحال دوویدن به سمتش گفت  {طهران صبر کن } صدایش  باورش نمی شد ان صدا خودش باشد  نه نه  نه امکان نداشت اون انقدر خوش اقبال نبود . برگشت  و همان لحظه در بغل کسی قرار گرفت بدون این که چهره فرد بغل کننده اش را ببیند او را در اغوش خود گرفت همزمان با هم گفتند اسمت چی بود ؟ و شروع به خنده کردند حالا هردو  در کتابخانه نشسته بودند و خیالشان از این که دیگر همدیگر را گم نمی کنند راحت بود ان دو دیگر دو غریبه نبودند  حالا  دو همنشین بودند که انگار سالها است همدیگر را می شناسند  شوق بین حرف هایشان قابل مقایسه با شوق جوانه های بهاری بود و گرمای صمیمیتشان به گرمی قهوه داغ ،دوستی شکل گرفته  بینشان محکم تر از ریشه درختان کهن سال حالا سه ماه گذشته بود غریبه ما دیگر تنها راه ایستگاه تا دانشگاه را طی نمی کرد دیگر روز هایش خاکستری نبودند  دیگر از ان روز وقتی به خیابان نگاه  میکرد همه چیز خاکستری نبود  حالا گلهای تازه گلفروشی سر خیابان که تازه از کامیون بیرون امده بودند در چشمش خود نمایی میکرد و بوی قهوه تازه از قهوه فروشی همیشه شلوغ بیشتر به چشم می امد .حالا دوباره داشت از حس جزئی نگری اش بهترین استفاده را می برد و بیشتر از همه بهترین همراهش به چشم می امد دیگر لباس هایش تیره و مشکی نبودند حالا از رنگ هایی مثل قرمز و ابی شامل می شد که  در لباسش خودنمایی می کرد.دیگر راه  رو های دانشگاه را بیهوده قدم نمی زد حالا کسی را در کنارش داشت که برای خوشحالی اش تلاش کند و او هم برای خوشحالی او تلاشش را بکند دوست دارم زندگی نامه دو شخصیت نوشته ام را به تخیل شما بسپارم  میتونید هر اسمی براشون انتخاب کنید  اما برای کسانی که  دوست دارند ایده خودم را بدونند  در ادامه مینویسمشزندگی دختر ما تو المان در یکی از روستا های شمالی اخن المان شروع شد زندگی که توصیف سختی هایش را به شما میسپارم تا این که دختر ما  در دانشگاه برلین قبول شد  نمی خواست قبول کند تااین که روزی در کتابخانه  کتابی از گوته را انتخاب کرد خواندش{فاوست} باعث شد تا دانشگاه رفتن را قبول کند  خوانواده اش خانه ای در فرانکفورت گرفتند انتخابی که دست او نبود باید حتما از انجا به دانشگاه میرفت باز هم انتخابی که دست او نبود البته که خودش هم مشکلی نداشت ولی دوست نداشت از خوانواده اش دور شود  از فرانکفورت  تا دانشگاه 3 ساعت راه بود که البته کوتاه تر هم میتوانست شود ولی خوبی 2 ساعت زودتر به دانشگاه رسیدن چه بود؟  حالا این انتخاب او بود !راه طولانی تر به او اجازه  تمرکز میداد  دیگر عادت کرده بود و  خوشحالی را سعی می کرد به روز هایش هرجور شده تزریق کند او همیشه سعی کرده بود تمام تلاشش را بکند برای هر شانسی که زندگی جلویش قرار می دهد و انتخاب زندگیش را به بهترین نحو انجام دهد  این را از ان کتاب یادگرفته بود کتابی به انجا رساندتش .حالا هم کسی را پیدا کرده بود که باید به او تمام تلاش خود را کردن رو یاد میداد و خوشحالی که باید دوباره بیدار می کرد  و فکر نمی کرد انها را راه زندگی به این شکل روبه روی هم قرار دهد  کسی که ان روز سرد زمستان انتهای اتوبوس فرانکفورت به برلین ملاقات کرد زندگی غریبه ما در ایران شروع شد  مثل دخترک قصه مان سختی های تا 16 ساله شدنش را به شما میسپارم خوانواده ای که خیلی به تحصیل اهمیت میدادند تا حدی که حاضر به قبول دوری فرزندشان بودند  انتخابی که دست او نبود و قبل از 18 سالگی فرزندشان را به کشوری فرستادند که بیشتر از 5000 کیلومتر باکشور خودشان فاصله داشت ؛ تنها دوستش در ایران موقع خداحافظی در فرود گاه تنها یکچیز از او شنید { این انتخاب من نبود } عاشق ادبیات بود پس با وجود مخالفت ها خوانواده را با یک جمله {من که به هر حال میرم  فرقی نمی کنه چی بخونم } راضی کرد انتخابی که خودش توانست بکند   در یکسال المانی رو یادگرفت  ازمون ورودی را که قبول شد هم خوشحال بود هم لحظه ای قلبش ریخت  این که هر روز به ترک خانواده و کشورش و دوستش نزدیک تر می شد .بالاخره  سعی کرد با خودش کنار بیاید و به این فکر کند که میتواند بالاخره به ایران برگردد وبرای همیشه نمی رود معلم المانی اش در روز اخر کلاس کتابی به او داده بود  کتابی که ؛ باعث شد اهدافش را تغییر بدهد و با وجود سختی ها سعی کند انتخاب هایش دست خودش باشد و برای اینکار فعلا باید به کشور دیگری می رفت ان کتاب همان اثر معروف گوته {فاوست } بود.حال 18 سالش شده بود  بعد از رفتن به المان در 17 سالگی دانشگاهش را شروع کرده بود یکسال بعد خبر اتفاق بدی از ایران بهش رسید اتفاقی که تمام امیدش برای برگشت را خاک کرد زیر خاکستر . حتی اگر بعد از گرفتن اقامتش میتوانست برگردد دیگر انگیزه ای  نداشت .تنها به این دلیل در ان ۲ سال بر نگشت چون که اطرافیانش میگفتند : {اینده ات مهم تر است }  چون اگر برمیگشت نمی توانست دیگر ادامه تحصیل بدهد  حالا در خلاء بزرگی درونش را گرفته بود و اجازه ورود هیچ حسی را نمی داد روزگارش را میگذراند دانشگاه، کار ،خانه ، چیز دیگری نمیشناخت  خلاء ای که  ان روز سرد زمستان انتهای اتوبوس فرانکفورت به برلین با یک ملاقات  و بعد از 2 سال پایان یافت  و همانجا دفن شد زندگی از انتخاب ها شکل می گیرد  شاید بعضی هایشان را ما انتخاب نکنیم و یا شاید انتخاب های ما نباشند ولی همه در کنار هم زندگی ما را شکل میدهند و  باعث میشوند ما رشد کنیم یا سختی بکشیم گاهی خوشحال شویم و گاهی اشک شوق بریزیم . می خواهم نوشته ام رو با جمله ای که در غیر منتظره ترین موقع شنیدم به اخر برسونم حتی اگر تو برای روز جدید اماده نباشی  همیشه شب باقی نمیمونه even if you are not ready for the day it cannot always be night و در اخر شما هم نظرتون هرچقدر کم  بنویسین برام ، از خواندن دیدگاهاتون  برای بهتر شدن نوشته ام خوشحال میشم</description>
                <category>بهاری که از سرسبزی جامانده</category>
                <author>بهاری که از سرسبزی جامانده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 22:33:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>