<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهار یاوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@baharyavari</link>
        <description>من  سخت تلاش می‌کنم و اهداف بزرگی دارم. مردم می‌توانند عاشق کتاب های من باشند یا از آنها متنفر باشند ولی هرگز نمی‌توانند مرا متهم به تلاش نکردن بکنند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:05:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/69700/avatar/qAyPf0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهار یاوری</title>
            <link>https://virgool.io/@baharyavari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درد دل یک نویسنده با قلمش</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B4-fjyach2vfmld</link>
                <description>قلم مهربانم تو در جان و بطنم قرار داری و از کودکی در وجودم رشد کردی؛ هر سالی که شمع تولدم رو فوت کردم تو هم بزرگ و پخته تر شدی. تو ریشه در احساساتم داری و هنگامی که غمگین بودم همراهم مرثیه سرایی کردی و در زمان شادی مهربان و عاشق بودی.اما حالا که ریشه‌ی احساساتم خشک شده دست و پای تو هم فلج شده؛ قلم بی‌چاره‌ی من، بلا استفاده گوشه‌ای خزیدی و مثل عتیقه‌های مادربزرگم خاک می‌خوری. سال ها پستی و بلندی زندگی ها رو مثل نقش و نگار قالی به نمایش گذاشتی؛ حالا که پای احساساتم شکسته و با ترس گام بر می‌داره تو هم با درد وجودم می‌سوزی و خاکستر می‌شوی.کاش چاره‌ای بود تا می‌توانستیم دوباره به وصال هم در بیایم و زندگی های بسیاری رو بسازیم ولی ناراحت نباش و غم رو از خودت دور کن!روزگاری در عالم پیری هنگامی که از هیاهوی زندگی فارغ شدم سراغت میام و دوباره مثل دوست های قدیمی باهم مسیر سرنوشت رو طی می‌کنیم.بداهه نویسی </description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 17:13:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هجران اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rijj7eaqldel</link>
                <description>هجراندر روزگاری که بوسه و آغوش ممنوع شده؛ تلخ و غمگین گوشه‌ی تخت مثل کاغذی باطله مچاله می‌شوم! تلفن همراهم همدم لحظات تنهایی‌ام شده و مدام با ورق زدن عکس ها دلتنگی‌ام را کاهش می‌دهم. داغ دوری از معشوق به وجودم چنگ می‌زند و همچون کرونا نفس را از من دریغ می‌کند! محبوب زیبا روی من! این روز ها روحم در گدازه های آتشفشان هجران می‌سوزد؛ قدری ملایمت خرجم کن و بگذار صدای خش دارت مثل پاد زهر التهاب درونم را درمان کند.مو های لخت و سرکشم بی‌تابی می‌کنند و با غم و اندوه روی شانه های ظریفم مانند آبشار رها می‌شوند و گریه سر می‌دهند.ساعت ها به انتظار می‌نشینم تا این لحظات قرنطینه پایان یابد؛ آنگاه مثل دیوانه ها به دنبال تو راه می‌افتم. دست در دست هم، در دشت های سر سبز بهاری قدم می‌زنیم و آن قدر برایت شعر می‌سرایم تا جان و حیات از وجودم پر کشد.</description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 17:21:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربانی لطیف</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81-iduzwwli7qpe</link>
                <description>مادرم، زیباتر از مهتاب!برای تو می‌نویسم تا از عشق و مهربانی که در تمام سال های عمرم به پای من ریختی قدر دانی کنم.آنگاه صورت زیبایت را تجسم کردم و دانه به دانه روز ها و سال هایی را که در کنارت با عشق سپری کرده‌ام را به یاد آوردم.به یاد می‌آورم دوران کودکی را که هنگامی که زمین می‌خوردم آغوش تو مسکن درد هایم می‌شد؛ یا هنگام بیماری را، شب هایی که عاجز از درد بودم و تو تا صبح کنار بسترم بیدار می‌ماندی و قلب مملوء از عاطفه‌ات بخاطر درد هایم رنج می‌کشید.مادرم، تو با عطوفت ذاتی خود که همچون آفتابی تابان است بر خانه ما می‌درخشی، صفا و گرما را به خانه کوچک مان هدیه می‌کنی.لطیف تر از گل،‌ حالا که من جوان و برنا شده‌ام در تکاپو هستم تا ذره‌ای از عشق تو را جبران کنم اما ناتوانم زیرا صفات تو بسیار است؛ کلمات برای بیان آنها درمانده و زمین گیر می‌شوند.تنها قادرم با شبه جمله‌ای حقیر و اندک علاقه‌ام را ابراز کنم. سرافکنده می‌گویم: برای تمام محبت هایت سپاس گذارم.تا ابد دوستت دارم.</description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 10:23:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیاهوی دل</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%84-mgl6mf43modu</link>
                <description>هیاهوی دلقلبم را در مشتم می‌گیرم تا شدت بی تابی خود را کاهش دهد؛ افسوس هر لحظه درونش ولوله‌ای بر پا می شود که نفس ضعیفم قادر به کنترلش نیست.قبلم با هر تپش هیاهویی از تلخی و شیرینی را در رگ هایم پمپاژ می کند و من معصومانه به بازی قلب و احساسم می‌نگرم و رشد می‌کنم.در لا به لای کتاب سرنوشت رشد می‌کنم و نهال کوچک وجودم به درختی تنومند با ریشه هایی قویی تبدیل می‌شود و اجازه نمی‌دهم ترانه‌ی غمگین روزگار نابودم کند.آری دخترک کوچک و ساده آن قدر زمین خورده که حالا نابود نشدنی است.آتش خشم، طوفان قضاوت، سیل تنهایی و سونامی بی‌رحمی را لاجرعه چشیده‌ام و حالا با این دل و روح سرشار از هیاهو به دنبال شهد شیرین زندگی می‌گردم و من نابود نشدنی پیروز میدان خواهم شد.مقدمه رمانم هست؛ جهت خوندن ادامه رمان به ایدی زیر مراجعه کنید @Hayaho_Del</description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 19:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علاقه یا درآمد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-rx1ostpfaqon</link>
                <description>دانشجو بودن لذت داره چون برای رسیدن به این مقطع از زندگیت تلاش های زیادی کردی؛ یک سال عمر و جونی‌ات رو با استرس گذروندی تا به نتیجه‌ی دلخواهت برسی.این نتیجه‌ی دلخواه گاهی بین دانش آموزان و دانشجویان تفاوت داره.تعدادی هدف مورد نظرشون پزشکی، مهندسی، حقوق، روانشناسی... است؛ تعدادی هم سطح توقع پایین تری نسبت به بقیه دارند که خیلی قلیل و اندک هستند.اعتراف می‌کنم من جزء گروه دوم هستم که توقع کمتر یا بهتر بگم خواسته و رویا های متفاوت تری نسبت دیگران دارم.یک ترم هست که دانشجوی رشته‌ی علم اطلاعات و دانش شناسی تحصیل می‌کنم، اگر بخوام رشته‌ی تحصیلی‌ام رو عامیانه تعریف کنم کتابداری میشه آن هم با کمال افتخار و خرسندی اما...این امای میان این همه رضایت رو میشه چی تعبیر کرد؟!این اما رفتار دانشجویان و اساتید تعبیر میشه. روزی که وارد این رشته شدم شاد و راضی بودم اما برخورد دانشجویان عزیز این کبوتر بلند پرواز رو بی بال و پر کرد.کسایی که وارد این رشته شده بودند تنها روز شماری می‌کردند تا ترم اول رو به اتمام برسونند و تغیر رشته بدهند.خب تغیر رشته بدهند کی حسوده؟ کی بخیل؟اما دانشجویی که هدفت روانشناسی و مشاوره است آیا رفتار تحقیر آمیز داشتن با کسی که فقط عقایدش متفاوت تر هست درست و اخلاقی هست؟دانشجویی که عشق حقوق و عدالتی دل سرد شدن و دل شکستن عدالت محسوب میشه؟دانشجویی که می‌خوای علوم تربیتی بخونی چون عاشق بچه هایی بخون، اما رفتارت به عنوان یک الگو واسه بچه ها درسته؟حالا من از گفتن این حرف ها نیتی جز دفاع از عقاید و آرزو هام ندارم و نمی‌خوام به هیچ کس و هیچ شاخه‌ی تحصیلی توهین کنم.کتاب و نوشتن تنها دوستانی بودند که از کودکی کنار خودم داشتم؛ پس بعید نیست الان هم تنها بمونم من به تنهایی و خواندن و نوشتن خو کرده‌ام. فقط کمی نسبت به تحقیر ها، تمسخر ها دلشکسته شدم چون می‌دونم تمام دانش های دنیا در گرو کتاب بوده.از تمام دوستانم سوالی دارم و بعد سخن رو به اتمام می‌رسونم هر چند درد دل این دل زخم خورده به این زودی التیام پیدا نمی‌کند.آیا اگر کتابی نبود که پزشک ها، روانشناسان و دیگر علوم اطلاعات خود رو به ثبت برسونند و به نسل آینده انتقال بدهند آیا علم ها و رشته های گوناگون وجود داشت؟!به امیدی که اگر با کتاب و کتابخانه قهریم عقاید متفاوت دیگران رو با بی رحمی لگد مال نکنیم.</description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 20:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گناه نا‌بخشودنی</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%B4%D9%88%D8%AF%D9%86%DB%8C-ouf66nmortcl</link>
                <description>موهای خرمایی رنگم را از میان گل سرم آزاد می‌کنم و اجازه می‌دهم در هوای ناب طبیعت به رقص و پرواز مشغول شوند.روی تپه‌ای سرسبز ایستاده‌ام و درخت‌های سخاوتمند را که پذیرای گنجشک های سر خوش هستند می‌نگرم.آسمان آبی مهربانانه به زمین لبخند می‌زند و من دوست دارم ساعت ها به تماشای این نقاشی بی نقص خداوند بنشینم.افسوس در میان این همه زیبایی غمی در قلبم جولان می‌دهد و لذت حضورم در طبیعت را به کامم زهر می‌کند.محبوب بی وفا کاش در کنارم بودی!دست های ظریف و ناخن های لاک خورده‌ام را در میان دست مردانه‌ات به اسارت می‌کشیدی؛ قدم به قدم این دشت مهربان را متر می‌کردیم و با هم شعر هایی عاشقانه می‌سرودیم.هر دو پیروز بودیم زیرا با دلربایی قلب یک دیگر را فتح کرده بودیم.افسوس که خیالی محال است.من اگر لیلی کار بلدی بودم می‌توانستم با غمزه‌ی چشم تو را شیدای خود کنم؛ اما گناه من این است که لیلی بودن را نیاموخته بودم.لعنت به این گناه؛ لعنت...</description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 12:01:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتوی خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-vctsx6rfx5x7</link>
                <description>از محوطه‌ی دانشگاه عبور کردم؛ درخت های دانشگاه ملول و غمگین به خواب رفته بودند. آب نمای زیبایی که در وسط دانشگاه قرار داشت خالی از آب و شور و هیجان بهار بود.پله های دانشگاه رو بالا رفتم و وارد کلاس شدم. دانشجو ها روی صندلی های تک نفره نشسته بودند و هر کسی مشغول به کاری بود. تخته نصب شده پر از نوشته بود. از میان بچه ها چهره مهربان بهاران رو تشخیص دادم و به سمتش رفتم.روی صندلی داغونی جاگیر شدم و دست سردم رو به سمتش دراز کردم و گفتم: سلام دوست خوبم، حالت چطوره؟دستم رو به گرمی فشار داد و لبخند گرمی به لب های باریک خوش رنگش هدیه کرد. با حفظ لبخند لطیفش گفت: سلام به روی ماهت، عالی تو چطوری؟خوبمی زیر لب زمزمه کردم و با چشم صندلی مورد نظرم رو که همیشه جای دلبر قلبم بود کنکاش کردم اما مثل تمامی جلسات دو هفته اخیر خالی بود.دلتنگ و بی تاب قلبم به سینه کوبید، نفس پر از غمم رو به بیرون فوت کردم. آرنج بهاران مهمان پهلوم شد با چشم های مشکی وحشیش خیره حال زارم شد و گفت: چه قدر دیگه باید شاهد خود خوری های تو باشم هان؟! نمی‌خوای فراموشش کنی؟از تصور فراموشی محبوبم بغض بی امان به گلوم چنگ زد، خواستم جوابی بدم که استاد وارد کلاس شد و همه به احترامش ایستادند.یک ساعت تمام به خاطرات هک شده روی صندلی چشم دوخته بودم با ذهنی پر از خاطره و دلی فشرده شده کلاس درس رو تحمل ‌می‌ کردم تا اینکه صبرم تمام شد زیر گوش بهاران گفتم: می‌رم سلف دانشگاه می‌شینم، کلاس تموم شد بیا!وسایلم رو توی کیفم ریختم و از کلاس بیرون اومدم. هوای دی ماه مثل من سرد و افسرده بود؛ آسمان ابری بخیلانه به مردم دهن کجی می‌کرد.توی سلف نشستم و با گوش دادن به آهنگ های غمگین خودم رو سرگرم کردم انقدر که گذر زمان رو فراموش کرده بودم که بهاران در سلف رو باز کرد با چهره خوشحال به سمتم اومد. آهنگ رو قطع کردم و بهش نگاه کردم تا حرف بزنه.نفس زنان گفت: دنیا... دنیا... زود بیا! متعجب از روی صندلی بلند شدم با دلشوره‌ی عجیبی که به جونم افتاده بود جنگیدم و پرسشگر گفتم: چیزی شده؟اون که نفسش میزون شده بود با شعف جیغ زد: خبر خوب دارم! کاوه اومده، مثل اینکه تصادف کرده بوده که نتونسته بیاد.با شنیدن اسم کاوه از زبان بهاران قبلم به تپش افتاد، انگار مرده‌ای بودم که حیات مجدد یافته. سر خوشانه جیغی کشیدم که صدای معترض دانشجویان داخل سلف بلند شد. انقدر هیجان داشتم و دلتنگ بودم که بی توجه به همه چیز به سمت محوطه دویدم تا صاحب قلب و جانم رو پیدا کنم. عشق مانع به کار افتادن عقلم شده بود و متوجه نبودم باید خودم رو کنترل کنم. من عاشقی بودم که معشوق از عشقم بی خبر بود. انقدر بدو بدو کرده بودم که صورتم داغ و پوست سفیدم قرمز شده بود؛ موهای فری که از زیر مقنعه سرکشانه بیرون اومده بودند به سمت جمع دانشجو هایی که دور کاوه جمع شده بودند رفتم.با دیدن من همه به طرفم برگشتند. توی چشم های سبز تیره‌ی کاوه تعجب موج می‌زد. به خودم لرزیدم و شرمسار سرم رو زیر انداختم. سر باندپیچی شده و دست گچ گرفته شده کاوه هم باعث نشد خجالت وجودم فروکش کنه.بغض گلویم بیدار شد به اجبار لب باز کردم و ضعیف زمزمه کردم: بهاران گفت تصادف کرده بودید، نگران شدم.از میان جمعیتی که بی توجه به هوای سرد روی نیمکت ها نشسته بودند دور شدم. اشک های شورم مهمان صورتم شدند‌، مقصدی نداشتم تنها می‌خواستم جایی باشم برای خودم و عشق بی ثمرم عزاداری کنم پا به خیابان که گذاشتم صدای دورگه که اسم کوچیکم رو به زبون آورد متوقفم کرد. لحظه‌ای ایستادم تا با صدای دو رگه دوست داشتنی اش مسخره‌ام کند و من غرق او و صداش بشم.مقابلم ایستاد و نگاه جنگلی‌اش رو بهم دوخت و گفت: دنیای من، عشق که خجالت نداره.به خیابان نگاهی انداختم پر رفت و آمد بود و هر کسی که از کنارمون رد می‌شد از روی کنجکاویی نگاهمون می‌کرد. از خجالت و تاسف بود یا سرما که می‌لرزیدم، ریزش اشک هام به هق هق تبدیل شد. نمی‌دونستم چی باید بگم صورت مردانه دلرباش رو می‌خواستم که برای ابد در وجودم هک کنم. با التماس و بریده بریده گفتم: نمی... نمی‌خواستم... مزاحمت... ب... بشم!اشک هام رو با انگشت پاک کرد و گفت: مزاحم خودم که نشدی مزاحم قلبم شدی! با این چشم ها و این نجابت قلبم رو به نامت زدی. مزاحم چیه؟مسخ شده بودم و هیچ چیز نمی‌فهمیدم عاجزانه پا به زمین کوبیدم و گفتم: یعنی چی؟- یعنی خاکی بودنت کار دستم داد. سه ترمی هست که عاشقتم.هوا سرد بود، سوز سرما مغز استخوان ها رو به درد می‌آورد اما من گرم شدم. قلبم مملوء از شیرینی وصال شد و لبم که به لبخند باز شد او هم لبخند زد؛ انگار آسمان مهربان شد چون خورشید دلسوز هم پرتو های گرمش رو هدیه کرد، انگار که جهان دگرگون شد.پایان</description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2019 16:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-ezkhg1yv6wud</link>
                <description>میان سبزه زار های روستا قدم می‌زدم. بوی خوش کاه گل تازه مشامم رو پر از عطر خوش باران کرده بود. آهسته و بی حال گام بر می‌داشتم. اشک هایم مثل آبشاری خروشان از چشم هایم می‌چکیدند. غروب آفتاب در بین سبز زار های زیبای طبعیت نقاشی دلچسبی رو خلق کرده بود. راه خانه باغ رو پیش گرفتم و بین جاده خاکی روستا راه افتادم. درخت های کهن سال چنار با غرور دو طرف جاده رو احاطه کرده بودند. اشک هام رو با دست از روی صورتم پس زدم؛ در آبی زنگ زده باغ رو باز کردم و از میان درخت ها و گل های زیبای باغ که رنجور تسلیم پاییز شده بودند رد شدم. روی ایوان ایستادم یک جفت کفش جلوی در خانه بود که نا‌ آشنابود. با تعلل در رو باز کردم و وارد خانه شدم. با دیدن کوروش چهار زانو زده جلوی خاتون انگار بهم برق وصل کردند. عصبانیت پست تعجب را به عهده گرفت. پرخاش گرایانه به خاتون گفتم: این رو چرا راه دادید؟ خاتون معذب و خجالت زده شد و چنگی به صورت سفید و چروکیده‌اش زد و گفت: خدا مرگم، این چه حرفیِ که می‌زنی؟ نامزدتِ غریبه که نیست! مشاجره با خاتون که زن گذشته بود چیزی از خیانت نمی‌دونست فایده نداشت. رو‌به‌روی کوروش ایستادم و گفتم: مگه بهت نگفتم نمی‌خوام ببینمت! - من به نظر تو کاری ندارم، مهم دل خودم بود که واسه دیدن دلبرش بی تاب بود. - با همین جمله های عاشقونه خامم کردی ولی من دیگه شیدا چند هفته قبل نیستم!کوروش از روی زمین بلند شد و مقابلم ایستاد چشم هاش سرخ شده بودند و از عصبانیت دندان هاش رو بهم فشار می‌داد‌. - می‌رم ولی برمی‌گردم تا تکلیفت رو روشن کنم! با چند گام بلند خودش رو به در رسوند و عصبی در رو بهم کوبید. غمگین و دلشکسته روی زمین چمباتمه زدم و خودِ خرد شدم رو به آغوش کشیدم. تصویر دست های کشیده دخترک که دور بازوی مردانه کوروش حلقه شده بود از ذهنم بیرون نمی‌رفت. نفس هام سخت شده بود؛ کوروش مرد زندگیم بود. جسم بی جانم رو به اتاق کشوندم و اجازه دادم تا جایی که قدرت داره برای معشوق بی وفاش بی‌قراری کنه. شب همیشه برای دل شکسته ها کابوس بوده اما برای من جهنم بود؛ خاطرات به سراغم می‌آمدند و زخم به روح مریضم می‌زدند. لباس گرمی پوشیدم و بدون هیچ سر و صدایی از باغ بیرون آمدم؛ روستا سرد و ترسناک بود، تنها صدای پارس سگ ها سکوت رو می‌شکست. بیست قدم از باغ دور شده بودم که دستی دورم حلقه شد از ترس جیغی کشیدم وقتی برگشتم چشم های عسلی رنگ کوروش دیدم نفس آسوده‌ای کشیدم. - این وقت شب اومدی بیرون چیکار؟ با حرص خودم رو از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم: تو چرا نصف شبی دنبال من افتادی و زاغ سیاه من رو چوب می‌زنی؟ - ببین شیدا تا باهات حرف نزنم خواب به چشمم نمیاد. اصلا خواب چیه؟ زندگی واسم جهنم شده!دستم رو کشید و به سمت تویتا مشکی رنگش برد. در ماشین رو باز کرد و تقریبا توی ماشین هولم داد. من مثل منگ ها فقط حرکاتش رو نگاه می‌کردم. سوار ماشین شد. - ببین شیدا جان خانمی که دیدی خواهر من حساب می‌شه!با تعجب لب زدم: چی؟ - خواهر و برادر رضایی شنیدی؟ سرم رو آهسته به معنی تایید تکون دادم. لبخند رضایت مندی روی لب های خوش حالتش نقش بست. - خوب خانمی که دیدی خواهرم میشه می‌تونی از مامان توران بپرسی. خیره چشم های عسلی‌اش شدم، چشم هاش دروغ نمی‌گفت‌. دل مجنونم پذیرفت که مرد من خطا نکرده و تنها من بی مورد قضاوت کردم. یکه به قاضی رفتم و یک هفته رو به کام همه تلخ کردم.خجول از قضاوتم سرم رو زیر انداختم و گفتم : من معذرت می‌خوام. - معذرت نمی‌خواد، همین که شما بنده حقیر رو قابل بدونید شوهرتون بشم کافیه!بعد از یک هفته لبم به خنده باز شد؛  خندیدم و خندید. انگار دنیا هم از خنده ما خندید و خوشحال شد. گویی خدا هم از عشق میان ما لبریز از لبخند شد.دوستان مهربان ویرگولی، این نویسنده حقیر از شما تقاضا دارد با نظرات و انتقاد هایتان در جهت پیشرفت او را یاری کنید. </description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2019 11:12:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی باران پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D8%B3%D9%86%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-pscpv3ssgzeh</link>
                <description>یک ماه از پاییز زیبا می‌گذرد، باران نرم نرم می‌بارد. برگ های زرد و نارنجی زیر پایم له می‌شوند و فغان سر می‌دهند. یک سال از زمانی که دلداده‌ی تو شدم می‌گذرد اما هنوز دنیا از هدیه دادنت به من سر باز می‌زند.دست های ظریف و کوچکم بغض دار مهمان جیب هایم می‌شوند‌. ذهنم با دهان کجی می‌گوید که تو نیستی تا در کوچه پس کوچه های شهر قدم بزنیم؛ زیر گوشم نجواهای عاشقانه بگویی و من مست صدای گرما بخشت شوم. سرما را از وجودمان پس بزنیم و سر خوشانه عاشقی کنیم.افسوس که در دلم غلیان می‌کند درخت های کهنسال خواب آلود غم وجودم را به تماشا می‌نشینند. انگار با دنیا جنگیده‌ام و حالا تنها سربازی شکست خورده و مغموم هستم که قلبی مرده برایم باقی مانده.عاشقی دلخسته‌ای هستم که در دنیای پر از رنج اسیر شده و هیچ راه نجاتی جز نوشیدن شهد عشقی که معشوقش به او پیشکش کند ندارد.</description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 18:19:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rprocwg2ayqy</link>
                <description>از گذشته تا کنون تمامی انسان ها بر این معتقدند، عشق یعنی رسیدن.اما منِ عاشق بر این معتقدم که عشق یعنی نرسیدن.روی نیمکت سبز رنگ پارک نشسته بودم، غرق تماشای کودکانِ پر نشاط بودم که دستی دور کمرم حلقه شد.بوی عطر محبوب مهران بود، خوب می‌شناختم. در آغوشش جا به‌ جا شدم برگشتم و قیافه‌ای آدم های ترسیده و پر تعجب را در آوردم و گفتم: وای مهران! اخه این چه کاریه؟! نمی‌گی سارا خانمت از ترس سکته کنه؟ هان!بعد از اینکه من سکوت کردم، مهران بلند بلند می‌خندید؛ انگار جالب‌ترین جک سال رو تعریف کردم. از خنده پوست گندمیش قرمز شده بود. با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده درونش موج می‌زد گفت: آخه خاله سوسکه تو چرا انقدر شیرینی؟!از شنیدن کلمه خاله سوسکه حرصی شدم و مشتی حواله‌ی بازوی محکمش کردم.دستم گرفت و از روی نیمکت بلندم کرد و با غرور همیشگی‌اش گفت: می‌ریم رستوران یک شام خوشمزه بخوریم.-سرورم اجازه بده خودم شام درست کنم که اول زندگی خرج اضافی نکنیم.همین طور که مهران دستم رو گرفته بود به سمت ماشین می‌برد گفت: ساراجان یک شب هزار شب نمی‌شه! نگران جیب منم نباش.به تیوتا سفید رنگ مهران رسیدیم و سوار شدیم، به سمت رستوران حرکت کردیم.نیم ساعت بعد وارد رستوران شیک و با کلاسی شدیم؛ دیوارهاش به رنگِ سفید و نارنجی درآومده بود.پشت میزی نشستیم، غذاهایی که انتخاب کرده بودیم آوردند. در حال خوردن شام بودم که مهران سرش رو روی میز گذاشت.تمام وجودم پر از ترس شد، خودم رو به سختی کنترل کردم و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آومد گفتم: مهران خوبی؟!مهران چی‌شدی؟بلندشدن سر مهران با سر خوردن قطره اشکم هم‌زمان شد.سفیدی‌چشم‌هاش قرمز شده بود، خونی از بینی‌اش راه افتاده بود و چند قطره‌ای روی پیراهن لیمویی رنگش ریخته بود.از ترس و شوک دیدن اون لحظه بغضم شکست.مهران آومد و کنارم نشست و سرم و به سینه‌اش چسبوند و با آرامش گفت: ساراجان، عزیزم ببین من حالم خوبه! گریه نکن دیگه قربون اشکات برم.کمی آروم شدم اما دیگه نمی‌تونستم با خیال راحت غذا بخورم. دیگه حس نفس کشیدن هم نداشتم، تمام وجودم پر از نگرانی و دلهره بود. به خونه کوچیکمون که با عشق چیده بودیمش برگشتیم و با خستگی زیاد خوابیدیم.***یک ماهی از شبی که رفتیم رستوران می‌گذشت، چند دفعه دیگه هم مهران خون دماغ شد؛ اکثر اوقات سر گیجه و سردرد داشت. بعد از کلی دعوا راضی شد تا بریم دکتر و چکاب بشه.وقتی آزمایش‌ها و عکس ها رو دکتر دید، زجرآورترین کلمه ممکن به زبون آورد. کلمه سرطان خیمه زد روی خوشتبختی که داشتیم. بعد اون روز دیگه درگیر دکتر، بیمارستان، شیمی‌درمانی شدیم. اما هنور بی نهایت عاشق هم بودیم!با صدای مهران به خودم اومدم.-جانم؟ چیزی لازم داری؟- آره، سارا خوشگلم رو لازم دارم.لبخندی تلخ زدم، انگار مهران هم فهمید چقدر وجودم تلخ شده.اخم کرد وگفت: سارا خسته شدی برو خونه استراحت کن.- مهران جان من خسته نیستم.- ولی خیلی داغونی، خیلی پژمرده شدی.- مهران نمیتونم درد کشیدنت تحمل کنم، هر روز مثل یک شمع دارم از تو می‌سوزم و آب می‌شم؛ بخواب تو باید استراحت کنی فردا عمل داری.بادیدن مهران تمام تنم یخ کرد، داشت گریه می‌کرد. بغلم کرد و آهسته کنار گوشم گفت: به زودی همه چیز تموم می‌شه.تو آغوشش که بودم یک آرامش خاصی داشتم. پرستاری وارد اتاق شد، شام آورده بود. از آغوش مهران بیرون اومدم ظرف های غذا رو گرفتم. شام که خوردیم، مهران خوابید. ولی من از استرس عمل فردا خوابم نمی‌برد. قرآن می‌خوندم و برای سلامتی همه مریض‌ها دعا می‌کردم.بعد از خوندن نماز صبحم، خوابم برده بود. با سروصدای پرستارها از خواب بیدار شدم. دست و صورتم و شستم، لباسم مرتب کردم.مهران آماده عمل کرده بودند، دستش محکم گرفتم و تا اتاق عمل همراهش رفتم. قلبم نگران بود، اضطراب تمام وجودم گرفته بود. آروم و قرار نداشتم، مرتب راه میرفتم و به ساعت نگاه می‌کردم. سه ساعت از زمانی که مهران وارد اتاق عمل شده بود می‌گذشت که دکتر بیرون آومد. با پاهایی لرزون به سختی قدم برداشتم و خودم به دکتر رسوندم.خیره به دهن دکتر بودم تا از مهرانم، عشقم حرف بزنه. دکتر سرش انداخت پایین و گفت: خیلی متاسفم خانم کریمی، همسرتون فوت شدن! انقدر شوکه شدم نمی‌تونستم معنی کلماتی که دکتر می‌گفت درک کنم. حتی فراموش کرده بودم نفس بکشم.چطور می‌تونستم باور کنم مهران دیگه نیست. مرد مهربونم نیست تا به همه و بیشتر از همه به من محبت کنه. پدرمادرهامون گوشه سالن ایستاده بودند. همه گریه می‌کردند، مگه گریه دوای دردم بود؟! فقط مرگ بود که من  رو به مهرانم می‌رسوند.زانوهام توان نگه داشتن وزنم نداشتن، خم شدند وافتادم. چند دقیقه بعد به زور آب قند حالم بهتر شد اما این جسمم بود که خوب بود، روحم همراه مهران مرده بود.جملات آخرش تو ذهنم بود، اون می‌دونست قراره من تنها بزاره؛ یک دردی عمیق توی قلبم حس می‌کردم. توی ذهنم فقط یک جمله بود که تکرار می‌شد. عشق یعنی نرسیدن!</description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2019 13:24:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساز ناکوک</title>
                <link>https://virgool.io/@baharyavari/%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%88%DA%A9-dqxbnhd13xct</link>
                <description>روزهای اول آشنایی مان  را خوب به یاد دارم، عشق تو انقلابی مثل بهار درونم به پا کرد.من غرق خوشی و لذت وجودت بودم، اما ساز زندگی‌ام ناکوک بود؛ تو ناجوان مردانه ترین حالت ممکن ترکم کردی.در حقیقت هنوز بعد گذشت هزاران سال تنهایی دلیل رها شدنم را نمی‌دانم! شاید روح بهاری‌ام را نمی‌پسندیدی؟! مشکلی نیست... حالا دیگه بهار از وجود من گریزان است و روانم مثل زمستان یخ زده و با قندیل های یخی تزیین شده.تو باعث دردهایم و قاتل روحم شدی اما من از درد عشق تو هر روز با سردی و تلخی گیتارم را به آغوش می‌کشم؛ ملودی غم‌انگیزی از دردها‌ی وجودم می‌نوازم.تارهای گیتار از رنجش روحم می‌لرزند و فغان سر می‌دهند.می‌بینی؟ حتی گیتارم درد وجودم می‌فهمد اما تو...قبول سراغی از این قلب زخم خورده‌ام نگیر، بگذار یاد و خاطرات تلخ و شیرینت من را به مرگ نزدیک و نزدیک تر کند.</description>
                <category>بهار یاوری</category>
                <author>بهار یاوری</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2019 20:48:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>