<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجید بهمن یار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bahmanyar</link>
        <description>مجید بهمن یار هستم یه مهندس کامپیوتر مثل خیلی های دیگه ولی یکم حساس و ماجراجو! شاخه های مختلف این علم تست کردم و هنوز فهمیدم هیچی نمیدونیم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:38:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10006/avatar/hvw8Rk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجید بهمن یار</title>
            <link>https://virgool.io/@bahmanyar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حکایت من و عشق به کامپیوتر عموم! قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@bahmanyar/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-pna6dpcb2mb7</link>
                <description>عشق های امروزیم ماشینی شدن!مثل من که عاشق کامپیوتر شدمتوی قسمت قبل توضیح دادم که چطور شد یهو الکی الکی عاشق کامپیوتر شدم! حالا این همه موضوع و موجود خوب برای عاشقی نمی دونم چی شد عشق این دستگاه که تا اون روز معمولا سفید یا حداکثر نقره ای بود به دلم افتاد..بماند که حالا هم اکثر کامپیوترها مثل خیلی ادم ها سیاه شدن و دیگه کامپیوتر رنگ سفیدم راحت پیدا نمی کنیم!همه ی ساعات خوش مدرسه به این امید می امدم خونه که بتونم برم خونه مادر بزرگم یواشکی با اون کامپیوتر عموم که داخل اتاق بود از راه دور ارتباط چشمی برقرار کنم شاید یه روز اون مال من بشه یا یکی مثل اون مال من بشه!!( !نمی شه بگی من عاشق توام بعد بری با یکی مثل همون!دخترها این نوع عشق دوست ندارن شما انجامش ندیده!!)جالبه همه داشتن توی دبستان به خلبان یا دکتر شدن فکر میکردن من از همون روز تصمیم گرفتم مهندس کامپیوتر بشم و تصویر سازی ذهنیشم انجام دادم! البته توی بهش میگفتن داشتن آرزو یا رویا پردازی!(حقیقتا تهشم مغزم همین فقط به عنوان آینده شغلی از من قبول میکرد و منم مهندس کامپیوترم کرد!) واقعا درسته که میگن یه چیز اگه بخوای بهش میرسی من واقعا خواستم فقط کامیپوتر هدفم بشه! همه به یه کامیپوتر رسیدم و هم به رشته ای که درباره کامیپوتر بود!( هر چند بعد رفتم دانشگاه فهمیدم وای این چرت و پرت های قدیمی چیه دارن به ما میگن من عاشق علم جدیدم!من خود کامپیوتر دوست دارم!من میخوام این بسازم!) اما دیدم نه بابا رویاهای بچگی با واقعیت های شغلی مخصوصا در ایران متفاوته!اونم چه تفاوت فاحشی!!خوب تا اینجا بماند تا بعد راجع به نوع نگاه بچگی و تفاوت های رشته کامیپوتر براتون توضیح بدم!!ممنون که من دنبال می کنید...</description>
                <category>مجید بهمن یار</category>
                <author>مجید بهمن یار</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 19:04:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من از عشق به کامپیوتر عموم!</title>
                <link>https://virgool.io/enline/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85-xwr9wqoixsx1</link>
                <description>عشق کلا چیز پر دردسریه...سال ها پیش در دوران بچگی، قبل اینکه اینقدر کامپیوتر و وسایل الکترونیکی مثل موبایل های هوشمند و لپ تاپ و.... فراگیر بشن یادمه تنها وسیله جذاب ارتباطی تلفن ثابت داخل خونه ها و یا دکه های زرد رنگ تلفن عمومی بود که هزارتا ترفند میشنیدی که چطور میشه با این ها مفتی تلفن زد و چطور میشه مزاحم تلفنی ها رو پیدا کرد( تفریح بعضی ها زنگ زدن به خونه این و اون و ایجاد مزاحمت بود!!) همه جا تقریبا باید سکه دنبالت میبردی که یوقت کار ضروری داشتی بتونی یه تماس کوتاه بگیری!!زنگم که میزدی صدای طرف خیلی دور بود و به قول خودمون انگار صداش از داخل چاه میشنیدی!راستی یه وسیله جذاب ارتباطی دیگه که یادم اومد... نامه نگاری بود!یادش بخیر نامه پست میکردیم با تمبرهای قشنگی که خودم به شخصه بعضیاشون خیلی دوست داشتم و دلم نمی آمد روشون مهر اداره پست بخوره! یا جایی بچسبونموشون چون همیشه چیزهای خوش رنگ و لعاب دوست داشتم و دوست نداشتم راحت خراب بشن!نامه های قشنگمونم نگه میداشتیم و کسی که برامون نامه نوشته بود، همیشه برامون مهم و عزیز بود!تو همین شرایط بچگی من ادامه داشت...یادمه دهه هفتاد بود که یه روز به صورت سرزده به خونه مادر بزرگم رفتم و دیدیم عموم که تا اون روز کمتر می دیمش!چون تهران کار میکرد....اومده بود و پشت یه تلوزیون تقریبا کوچیک سفید رنگ باحال با یه سری دکمه که نظیرش فقط توی دستگاه تایپ های کنار اداره ها دیده بودم نشسته بود!و هربار روی صفحه اش یه سری کد می زد و صفحه بسته به کدها عوض می شد!(بعدا فهمیدم داشته با MS-DOS و NC کار میکرده)هییی....یادش بخیر بعدا فهمیدم به این دستگاه میگن کامپیوتر! تو یه لحظه عاشقش شدم! میگن عشق یهویه.... منه احساسی، یهو عاشق شدم!کلا مسیر زندگیم عوض شد....هر روز به این فکر می کردم که کاش منم یکی از این دستگاه های جذاب داشتم!!شده بود هدف شماره یک بچگی من!این طور بود که من برای اولین بار با کامپیوتر و قطعات جادویی اون آشنا شدم....فعلا تا همین جا داستان من بمونه تا بعدا بیشتر براتون از این تجربیات بچگیم بنویسم....</description>
                <category>مجید بهمن یار</category>
                <author>مجید بهمن یار</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2019 14:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>