<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nazanin Bahri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bahrinazanin6</link>
        <description>من کلی حرف دارم که فقط با نوشتن میتونم اونارو نشونشون بدم به امید روزی که خیلی چیزارو بیشتر درک کنیم?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:26:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1974913/avatar/eYOSvS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nazanin Bahri</title>
            <link>https://virgool.io/@bahrinazanin6</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بزرگترین ترست چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@bahrinazanin6/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D9%87-oome7qgefnmq</link>
                <description>بزرگترین ترست چیه؟از چی فوبیا داری؟فکر کردن به چی باعث میشه تنت مور مور شه؟فکر کنم فوبیای من با همتون فرق داشته باشه ،خیلیا از مرگ ،جن، عنکبوت ومار میترسن به قدری که حتی نمیتونن در موردش حرف بزنن ....اما من ..من یه ترس خیلی بزرگ دارم جوری هیچوقت نتونستم باهاش مقابله کنم چون هر دفعه تغییر شکل میده و به راحتی منو غافلگیر میکنه!شاید شما بهش فکر نکرده باشید اما من هر روز و هر ساعت دارم بهش فکر میکنم خیلی عجیبه ولی من از •آدما•خیلی میترسم .....اونا کسیایین که همیشه به فکر منافعشونن ...با زشت ترین و حال بهم زن ترین کارشون به اسم سیاست پاشونو میزارن تو قلبت و به قدری بهت فشار وارد میکنن که قلبت سیاه شه و همه آرزوها و علایقتو فراموش کنی تا تو هم تبدیل شی به یکی از همون هیولاهای سیاه و ترسناک،کسی که بدون مراعات هر حرفی که میخواد میزنه و طوری باهات رفتار میکنه که همیشه تو مقصری و تو باید جواب پس بدی  ،این تویی که باید همیشه معذرت خواهی کنی و به قدری این کارو باهات انجام میدن تا قلب تو هم مثل خودشون چرک و کثیف شه و فقط یه انتخاب داشته باشی تا اینکه بشی یکی مثل خودشونبه هرچی فکر کردم نتونست آسیب زننده تر از آدما باشه هیچکدومشون  وقیح تر و آزار دهنده تر از آدما نبودن عقرب و مار با زهرشون شاید ترسناک باشن اما از روی غریضه اینجورین نه از روی قصد و نیت قبلی برای همینکه درد نیش اونا قابل تحمل تر از بعضی آدماس و من همیشه در حال درست کردن یه دیوار دفاعی برای روحم بودم که چنگالای بلند و تیز آدما کمتر روحمو بخراشه و اونو تیکه تیکه کنه اما من همیشه شکست خوردم و همیشه این دردو باخودم داشتم ،ضعیف بودم و با حرفاشون ضعیف تر شدم اما از این به دیوارمو محکم تر میسازمو اجازه شکستن رو بهش نمیدم ...اون باید مراقب من باشه و تا اخر عمر کنارم بمونه و گرنه این قاتلای روح به تندی بهم حمله میکنن و منو به بردگی خودشون تبدیل میکنن من نمیخوام مثل اونا بشم نمیخوام قلب کسیو بشکنم نمیخوام از خودم یه موجود ترسناک بسازم پس پیش به روی قوی تر شدن ?❤️از آدمای قاتلای روح دوری کن ،به شادی نزدیک تر شو و به خودت ایمان داشته باش تو هرجور که باشی دوست داشتی هستی پس بخند تا دنیا به روت بخند اگه دوسش داشتین لایک یادتون نره ??</description>
                <category>Nazanin Bahri</category>
                <author>Nazanin Bahri</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 01:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه حاج خانوم که بیشتر ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@bahrinazanin6/%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-qhhxiaeiya6x</link>
                <description>هیچوقت دستای حاج خانمو ول نمیکرددوسال پیش آبان رفتم کربلا درسته که یه سفر شیش روزه بود اما اونجا من کلی یاد گرفتم، از هرچیزی که تو دور و اطرافم بود یکی از اونا خیلی به دلم نشست،پیرمرد و پیرزنی که برای اولین بار اومده بود کربلا? به خودشون گفته بودن حالا که بچهامون همشون رفتن و سر ما هم یکم خلوت شده و شرایط مالی جوره وقتشه که یه سفر باهم دیگه بریم??راستش حاج آقا خیلی خانمشو دوست داشتش ?همیشه با لبخند بهش نگاه میکرد یادمه بار اول که رفته بودیم حرم امام علی برای زیارت، همه جا خیلی شلوغ شده بود .حاج آقا به خانومش نگاه کردو گفت زیارت و کن و زود بیا من منتظرتم .منم حواسمو جمع کردم که تو اون شلوغی حواسم به حاج خانوم باشه که راهو گم نکنه .رفتیم زیارت و چند دقیقه دیرتر اومدیم ،حاج آقا کلی استرس گرفته بود و با نارحتی گفت (اخه شما کجا بودی عزیزم من خیلی ناراحت شدم گفتم نکنه چیزیت بشه،بچه هامون میخوان بهمون زنگ بزنن اونا منتظرمونن )))دستشو محکم گرفت و رفتن هتل ✨✨✨چند روز بعدش رفتیم کربلا ،جمعه شب و بود همه جا غلغله بود از زائرایی که خسته راه بودن و زیارت راهی بود تاخستگی راهو از تنشون بیرون کنن .من و مامانم پنج دقیقه اول تو حرم همدیگه رو گم کردیم و سرگردون دنبال همدیگه میگشتیم نه گوشی آنتن میداد نه عربی بلد بودم که پیداش کنم به ناچار با زبون عربی نصفه و نیمه ای که بلد بودم از الشرطی ها تونستم هتلو پیدا کنم .تو راه حاج آقا رو دیدم بهم گفت چرا تنهایی گفتم که از هم جدا شدیم گفت:(بچه ی من هر وقت گم میشد میگفت که مامان گم شده نه من الان توهم اینجوری میگی،این حاج خانم منو میبینی!!یدونه ازش بیشتر ندارم که نمیزارم امروز بره زیارت اگه گم بشه من باید چیکار کنم؟)اونموقع فقط به حرفاش خندیدم اما بیشتر بهش دقت کردم هر جا که میرفت دستای خانمشو ول نمیکرد و همه جا مراقبش بود نمیزاشت که به حاج خانم بدبگذره یه بار بهم گفت( که من وقتی ۱۸سالم بود با حاج خانمم که۹سالش بود ازدواج کردم ...از بچگی کنار هم بویم و خیلی بهش وابستم .حتی دوباره گفت که یدونه فقط از این حاج خانم من هست)با اون نگاه و لبخندی داش همیشه همراه همسرش بود و همه جا ازش مراقبت میکرد خیلی زیاد میشه اگه بخوام همه جمله هاشو بنویسم اما عشقشون خیلی به دلم نشست .... حاج خانم حرف میزد و میگفت از تمام سختی هایی که تو زندگی داشته کلی مشکل که تونسته بودن با همدیگه حلش کنن .اینکه چقد به هم کمک کردن ...دیدن اون مامان بزرگ و بابابزرگ پیر و مهربون قلبمو گرم کرد .اگه کسی رو دوس داری سیاست و غرورتو بزار کنار و بگو که چقد دوسش داری و اینقد هواشو داشته باشه که بعدا حسرت روزایه خوبتو نخوری روزایی که میتونستی کنارش باشی و نبودی اینو نوشتم برای این  که بگم عشق میتونه تمام طعم هارو بهت نشون بگه عشقی که داغیش میسوزونتت ،تلخیش همه چیزو به هم میزنه،سردی اون بهت هجوم میاره و شرینیش اینقد خوبه که دوس نداری زمان بگذره و بهترین حس هارو بهت هدیه میده طوری که حاضر نیستی با چیزی عوضش کنی?برای همه یه عشقی مثل این حاج خانم و حاج آقای مهربون آرزو میکنم خیلی مراقب خودت باش که جون بعضیا به جونت بستس?اون عکسه بالا هم همون زوج معروف قصه منن هر دفعه به عکسشون نگاه میکنم و دلم براشون ضعف میره?اگه دوس داشتی بزن رو اون قلب سفیده پایین?اگه نظری هم داشتی بنویس خوشحال میشم?</description>
                <category>Nazanin Bahri</category>
                <author>Nazanin Bahri</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 00:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای که بی تو بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@bahrinazanin6/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-fxqdubtfuwx4</link>
                <description>خیلی دوسش داشتمباهم قرار گذاشته بودیم هر شب ساعت ۱۲به ماه نگاه کنیم .میشه گفت که ماه یه سیگنال بین قلبامون بودبه غیر از اون کسی رو توی این دنیا نداشتم...درسته فرسنگ ها فاصله بینمون بود اما خب قلبمون که کنار هم دیگه بود....!!!همه فکر و ذهنم بود همه فکر و ذهنش بودم ...از هر دری باهم حرف میزدیم و اینقد میخندیدیم که دلمون درد میگرفتیادم نمیاد شبی رو که بدون گفتن دوستت دارم هاش صبح شده باشهشبا وقتایی که دوتامون از سرکار برمی گشتیمخستگی و گشنگی و کنار میزاشتیم و صحبت و شروع میکردیم ،مو به مو اتفاقای اون روزو برای هم تعریف میکردیم کلی عکس از کارمون برای هم میفرستادیم حتی ساعت دقیق غذا خوردن و خوابیدنش رو میدونستمبدون سلیقه اون هیچی نمیخریدمبدون قصه های شبش خوابم نمیبرد همه چی با تو قشنگ تره ،تو نیستی و من خیالت خوشم اون جایی که نگه داشتم تو قلبم برا تو با هیچی عوض نمیشه ....مراقب خودت باش که دلم به خیال تو خوشه....</description>
                <category>Nazanin Bahri</category>
                <author>Nazanin Bahri</author>
                <pubDate>Fri, 23 Dec 2022 16:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>