<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدخت و چیزهای دیگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bakrtart</link>
        <description>یه جا پیدا کنم بشینم بعد میام می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:50:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2993900/avatar/yLlTrI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدخت و چیزهای دیگر</title>
            <link>https://virgool.io/@bakrtart</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وحشت زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-lnrarnck7cjb</link>
                <description>اولین باری که خیلی برا ی این این فضا دل تنگ شدم، زمانی بود که اینترنت بخاطر جنگ 12 روزه قطع بود. با دوستم که یک ماه پیش مهاجرت کرد، توی پارک نشسته بودیم. بهش گفتم:« اینترنت که وصل شه اولین کاری که می‌کنی چیه؟ گفت ایمیلم رو چک میکنم ببینم از سفارت خبری هست یا نه_ تو چی؟» من، به اینجا فکر کردم. اتاقی از آن خود که بمب بهش نمی‌رسد و فعلا صرفا خاموش است نه تعطیل؛ احساس میکردم باید جایی ناشناس بنویسم. زیاد هم بنویسم. چون جنگ اصلا کوتاه نبود. هنوز هم ادامه دارد. من آن روزها پر از کلمه و چیزهای دیگر بودم مثل بقیه هم‌نسلهای جنگ ندیده‌ام. با هیجان به دوستم توی پارک گفتم اول اینجا می‌نویسم. شاید چند روزبنویسم. اینترنت  که وصل شد لج کردم. اصلا کلمه‌ای نداشتم. بعدش هم دیگر چیزی به ذهنم نرسید تا امشب. لپتاپ رو بعد از چهل و دو روز باز کردم که اینجا چند دیالوگ از مکالمه‌ با دوستم را بنویسم. تلاشم بی‌اثر بود. سایت باز نمی‌شد. تازه انگار یک سری خرده کلمه داشت کف دستم می‌ریخت که دوباره به اتاقی از آن خود برگردم. اما اینقدر زمان بر شد که وقتی صفحه باز شد دوباره همه‌چیز از دستم ریخت. کلمه‌ها رفتند زیر فرش. من در این اتاق که بمب، گلوله، تعدیل و تورم بهش نمی‌رسد دراز کشیدم و از زیستن در این دوران وحشت می‌کنم. </description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 23:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرتامولر قبلا برایش اسم گذاشته</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%D9%87%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%84%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-c8hbdemdq3tn</link>
                <description>هروز صبح یک روز برای ننوشتن، عذاب وجدان نداشتن یک قبر برای خودم و حسرت داشتن جایی با پنجره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های بزرگ و نور کافی روی فرشی که الان با روسری و سنجاق قفلی پوشیده شده است؛انگار همیشه نوشتن را به وقتی دیگر موکول میکنم.به وقتی که صداها خاموش شد.قصه‌ای ندیدم و یک سقف زیبا همه‌ی صداها را از گوش من دزدید.گوش من خسته شده. همین. نه هیچ وقت،نجاتم نده. عادت میکنی. برگرد پیشم. میترسم. من به وضعیت عادت نمیکنم از این منطقه‌ای که باور نمیکنم امن نیست. از این منطقه که اردوگاه عذاب است.</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 00:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاشفان کوچه های بن بست حقوق نمی‌گیرند.</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-fezitr3qaj9i</link>
                <description> بی‌خانه بودنمان را جایی متوجه شدم که دقیقا هرجا سگ نمی‌شاشید ما می‌نشستیم؛ به  کشیدن علف دوزاری . امروز باد شدیدی می‌وزید و فیبرهای تکه تکه شده روی سر ما می‌ریختند و اشغال زرد کروسان یک دور افتخاری هم دور کله‌ی ما زد.الان نگاه کردم دیدم یک آشغال تیتاب سبز و یک چیپس طوسی از مزمز و کلی کیسه‌ی کثافت گرفته دور ماست‌. ولی یک طوری هستیم انگار نه انگار. از تیره بختی نمیتونیم یک روز خودمون رو صاحب یک خونه ببینیم. اینقدر توی کوچه‌ها می‌شینیم تا یک صاحبخانه پنجره را باز کند و باقی مانده ی‌ نان در سفره را روی سرمان  بریزند.یا یک سیبیل کلفت دهن‌دریده‌ رو بفرستن دم در که بگه الان زنگ میزنم پلیس بیاد جمع‌تون کنه‌. فلان،فلان  و فلان‌. یا اگر لطف کنند یک زن میانسال را میفرستند که به ما نصیحت کند که نکنید و جوانی بر نمی گرده و اینها. ما هر بار توی هر کوچه‌ای می‌رفتیم هزارو یک بار این داستان‌هارا بالا و پایین می‌کردیم و البته آدم های زیادی از پشت پنجره به ما زل می‌زدند‌.احتمالا منتظر بودند ما از رو برویم ولی از این خبرها نبود. راجع به &quot;از این خبرها نبود&quot; خیلی مطمئن نیستم.چون ما عین چیز شرمنده می‌شویم بخاطر سن‌مان هم می‌تواند باشد البته.توی همین کوچه‌ها دقیقا به سن خودمان بر می‌خوریم.نوجوان‌ها بی‌توجه سیگارشان را نمی‌کشند و اصلا به پنجره ما و خیلی چیزهای دیگر توجه نمی‌کنند. ما هم چون سن ریسک پذیری‌مان گذشته اینطوری شده‌ایم. دروغ می‌گویم، ما از اول عزت نفس نداشتیم و نوجوان هم که بودیم عین چی می‌ترسیدیم. وقتی نوجوان‌ها توی کوچه بن بست‌ها می‌بینم گریه‌ام می‌گیرد، باور کنید هربار گریه‌ام می‌گیرد. سیگارشان را می‌کشند بر می‌گردند سرکار‌.ما چی؟ ما توی کوچه. انگار سنِ آدم به موقعیتش گشاد باشد، یک همچین چیزهایی.مثلا هم‌سن و سال‌های ما جاهای دیگری می‌روند، کارهای دیگری می‌کنند ولی  موقعیت ما هنوز یک ول معطل بلفطره‌ است. امروز دلم می‌خواست زیر زباله‌های کوچه بن‌بست‌ دفن بشوم.واقعا دلم می‌خواست. </description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 19:25:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پل باکری  تا پولِ نوشتن.</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%D9%BE%D9%84-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-mnjl4qyc9azv</link>
                <description>دود توی پل می‌رفت، من صندلی عقب نشسته بودم و شیشه‌ی سمت راست رو برای سرم تکیه گاه کردم، سعی کردم قصه بنویسم چون پروژه‌ ندارم، این حقوق ناچیز ِکلمه‌ا‌ی،  نوشتن را هم توی مغز ما پولی کرده، هیچ‌کس هم نمانده به روی من نیاورد با هرکار دیگری وضع‌ام از این نوشتن نریشن ،  سناریو و حتی ایده پردازی  خیلی خیلی با حالا فرق می‌کرد ولی خب با عرض تاسف انگار ذهن  ما روخیلی  مفت و علاف گیر آوردن و با کمترین دستنمزد کلمه‌های مارو استثمار کردن؛ کلمه‌ها دیگه برای  خودمون کار نمیکنند چون متوجه  دریافت پاداش شدن، اما در ارزان ترین و بی‌جایگاه ترین حالت ممکن از نظر دستمزد!  کلمه‌ای ۴۰تک تومان به زبان آوردنش هم موجب خنده‌ی حضار میشه،  چه برسه گفتنش برای آدمیزادی که زیر بار گرانی روزی چندبار  وضع حمل موفق و چندتاهم ختم بارداری رو تجربه میکنه..! حتما حتما خنده‌ دار است، البته یک دوستی هم دارم که معلم فرانسه است و حقوقش همنقدر نگفتی ، دوست دیگرم رانندگی می‌کند، از زیر پل ها نرم رد می‌شود، می توانم به خوبی دود را از زیر پل بفرستم روی چرخ‌و فلک پارک ارم‌، روی سورتمه و اون ماشین برقی بزرگسالان! دود رو هل بدم سمت همه‌ی شب‌ها‌یی که صدای جیغ کشیدن ما روی ترن هوایی به گوش پل رسیده بود.همه ی شب‌هایی که با مام بزرگ یا دوست‌هام رفته بودیم رو  جمع کنم توی ریه‌ام و با یک سرفه‌ی عمیق کله‌ام رو از گذشته بیرون بکشم،به لحظه برگردم و اینقدر تا اعماق کله‌ام دنبال روزای رفته نگردم.زیر پل باکری جای امن و مناسبی برای گذر از هرچیز و جایی که توی آن زمین‌گیر شده‌ای به نظر می‌رسد، من خودم هنوز زیر هیچ پلی جرات عق زدن نداشتم،فقط عین یک کپسولِ بی‌نهایت همه‌ی لحظه‌ها را توی معده‌‌ام غرق کرده‌ام،  البته با وجود حساسیت زیادم به حفظ &quot;خاطرات هزار و یک درد&quot;بخش زیادی از کلیات لحظه‌ها در یادم نیستند، فقط یک سری جزئیات محو بدون هیچ معنی یا رنگ به خصوصی، دود همه جا نفوذ کرده.لحظه اتاق را ترک کرده بود.</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 13:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرویس میان راهی</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-skd46bugxrhf</link>
                <description>ما دقیقا بابت چه چیزی به مردی که توی سرویس بهداشتی با دستگاه کارتخوان پول می‌دهیم؟ پیرمرد سرجایش نشسته سر ساعت می‌رود نشئه می‌کند و دوباره از ما پول می‌گیرد.بابتش هیچ‌کاری هم نمی‌کند‌، نهایت اخر شب یک شلنگ روی سنگ بگیرد و در را قفل کند. بقیه‌اش هم که می‌شود زندگی خصوصی و نه تنها به ما مربوط نیست بلکه اشراف به زندگی  خصوصی آدم‌ها را تنهاتر می‌کند مثل هزارو یک هنرمندی که با شناخت  زندگی خصوصی‌شان رهایشان کردیم یا با حرص موقع پلی شدن آهنگی یک اَه توی دلمان گفته‌ایم.بنابراین فکر می‌کنم دانستن تایم خصوصی پول‌گیر‌ِ توالت عمومی کاری را پیش نمی‌برد ولی واقعا پول زور است. توی جاده رودسر یکی‌شان با جدیت گفت: &quot;این سرویس حق سرویس داره&quot; و به عصاش زل زد.گفتم: کارت ندارم چقدر باید بیارم؟ به عصاش زل زده بود و ساکت بود. از این مرد بدرگ ها بود، بد رگی از زل زدنش به عصا مشخص بود. یک نگاه تیزی داشت. خلاصه هی پرسیدم و جوابی نداد. یک آقا کارت کشید و گفت واسه خانوم رو هم حساب کردم. من وارد سرویس زنانه شدم و فکر کردم بابت این‌نظافت چرا باید پول بدهیم؟.</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 22:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگران معدنِ usa</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%86%D9%90-usa-lr1kunmnfvea</link>
                <description>مادرم فکر می‌کند فرزندانش کارگران معدن هستند و دائم به کتونی و شلوارجین احتیاج دارند. ما در خانه‌مان کتونی و شلوار جین آنقدر داشتیم که چشم را کور میکرد، ولی مثلا کیف و پالتو یکی داشتیم. اگر شارژرمان خراب می‌شد گناهکار محسوب می‌شدیم ولی وقتی شلواری خراب می‌شد الساعه شلوارجین می‌خرید. گاهی فکر میکنم شلوارجین/کتونی در ذهن مادرم  به مثابه زره‌ای برای در امان ماندن و بقا بود. حتی عید در نظر مادرم فرصت خوبی برای خرید چند دست شلوار جین تازه بود و حداقل دو تا کتونی بی‌ربط گرون  قیمت رنگ گوجه‌ی کال جاده‌ی میانه_بستان آباد‌ که با هیچ سرطانی جز لباس مدرسه ست نمی‌شد ولی تا دهه‌ی سوم زندگی‌ات عین یک همراه باهات میدوئه.کاش یک وقت یک برند داخلی شلوار جین_کتونی بیاد از مادر من به عنوان یک متخصص جنس پارچه و کتونی مشاوره بگیرند.</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 20:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع یک قصه‌ برای وقتی نویسنده‌تر شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-txnxdiq8mb9c</link>
                <description>وقتی بزرگ شدم حتما یک کتاب می‌نویسم درباره‌ی برخورد احتمالی ما با شخصی که مرده‌ می‌شورد و اتفاقا مرده‌ی خودمان را هم می‌شورد! اگر هم کسی نوشت که نوشش باد. برای ما هم بفرسته ما حظ کنیم. اگر نوشتم حتما اول کتاب می‌نویسم:با احترام، برای مرده شورم. آخرین کسی که این بدن را لمس می‌کند!</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 02:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون واقعا نویسنده بودم، اخراج شدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%B4%D8%AF%D9%85-rvjooyossvre</link>
                <description>سلام، من یک پست طولانی نوشتم که پاک شد.حالا دیگه نمی‌تونم همون رو بازیابی کنم ولی توش گفته بودم که امروز چون کپی‌رایتر نبودم و نویسنده بودم! اخراج شدم. توجیح اقتصادی نداشت یک نفر واقعا مقاله‌های بی‌نظیری که من نوشتم را وقت بگذارد بنویسد.خلاصه هر قصه‌ای که دوست داشتید سفارش بدید بهم! مطمعن باشید که قصه‌ی هیچ دو نفری یکی نیست و کاملا شخصی سازی شده‌ست!پیشاپیش معذرت میخوام که خیلی کلمه‌هارو نمیتونم قبول کنم!</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 21:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%D8%B2%D9%86-lvp4qzu1ip6e</link>
                <description>بدنم گُر گرفته بود.معمولا موقع پریود همینطور می‌شوم. ساعتی گر میگیرم و ساعت بعد می‌لرزم. توی واگن مخصوص خانم‌ها کاپشنم را دراوردم. تیشرتم تا روی آرنج می‌رسید.زنی هل داد و دخترکی اعتراض کرد، زن فحاشی میکرد و دستور میداد 《 هل میدم که میدم》ناراحتید اسنپ سوار شید. زن داد می‌زد.مغزم نمی‌کشید. گفتم داد نزن، بلند هم گفتم.گفت به توچه مربوط؟گفتم امروز این را هل می‌دهی فردا من و امثال من رو.گفت: تو با این تیپت دنبال همخوابه میگردی.</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 20:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;سرویس یاب&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%22%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%22-bismcoxsmtzl</link>
                <description>سلام، قصد ساخت پلتفرم با نام&quot;سرویس‌یاب&quot; را دارم.برای همه‌ی آن‌هایی که مثانه‌شان به&quot;بندر جبل‌علی&quot; وصل است.میتوانم بگویم در اکثر شهرها دستشویی خوب کجا پیدا میشود.و برای هر پکیج دسشویی‌های شهر نرخ خوبی تعیین کنم.چون تقاضا قطعا بالا می‌رود و چه راهی بهتر از رها کردن یقه‌ی یک انسان توسط سراغ دارید؟توی اپلیکیشن بنویسم اگر در ایستگاه شادمان دچار‌فشار جیش در گلو شدید، از کوچه‌ی زمانی پایین بروید و بعدبه سمت پارک آیینه.البته این پارک نمره‌ی بالایی ندارد چون یک سونای بلوغ مخدر است.یا مثلا سهروی یک کباسرا دارد که اسمش فضلی ست، از در داخل رفته وبا صندوق‌دار خواسته تان را مطرح کنید،تاا دااااااااااا!از اپلیکیشن پیام می‌آید، شما به رهایی نزدیک شدید!بعد از چند ماه هم پکیج‌ها کپی می‌شوند، در خیابانانقلاب به دست واسطه‌ها بدون یک قران ته جیب من معامله می‌شوند.من هم‌مجبور می‌شوم یک نیاز مبرم دیگر در انسان پیدا کنم و حقیقت‌های ارزانی که توی پاچه مردم می‌رود، به مردم بفروشم.</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 00:14:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه شادمان</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-g7l2isj0oo4l</link>
                <description>امروز در ایستگاه شادمان از بیست و پنج سال زندگی‌ام بیست سال کم شد، پنج ساله شدم.فقط چون کلاهی  که برای مادرم بود را توی شلوغی گم کرده بودم.آدم‌ها از پله‌های مترو بالا می‌آمدند و من وسط پله‌ها نشسته بودم و کوله‌ام را می‌گشتم.زنی پرسید که چرا اینقدر مستاصلم؟از آنجا که چهره‌ام در نوجوانی ثابت مانده فکر کرد دخترکی هستم که پول‌هایش را گم کرده و یا هر چیز دیگر.اما من بیست‌ و پنج ساله بودم بدون آنکه هیچ ارتباطی با این سن داشته باشم.با لحنی مستاصل گفتم کلاه مامانم گم شده!پرسید چه رنگی بود؟من را که فریز شده بودم روی‌پله‌ها را رها کرد، زن دیگر در دیدرس من نبود.خیال کردم رفت که به مترو برسد، راستش آنقدر بی توقع بودم که حتی زحمت خیال کردن را هم به خودم ندادم.از پایین پله‌ها گفت: همه جا را گشتم نه من پیدا کردم نه مامورها، رفت دست دزدها.از پله‌ها پایین رفتم.زن گفت که یک کلاه اینقدر‌ها نمی‌ارزد، اینقدر حرص نخور، من نمی‌فهمیدم.من پنج ساله بودم، درست مثل وقتی که توی بانک مامان رفت باجه و من توی صندلی انتظار بودم احساس کردم رها شدم.کل بانک کشاورزی را روی سرم گذاشتم که مامان من را ول کرده، دیگر هیچ‌‌کسی را روی زمین ندارم.امروز هم همانقدر احساس رها شدن داشتم که در پنج سالگی، فقط نمی‌توانستم بگویم مادرم من را رها کرده و من تنها هستم.مجبوربودم همه‌ی جیغ‌ها و اشک‌های پشت حدقه‌ام را توی معده‌ام بریزم.از زن و مامور تشکر کردم و منتظر بودم‌از در مترو بزنم بیرون که گریه کنم.میخواستم همه‌ی آنلاین‌شاپ‌ها را بگردم و شبانه شبیه‌اَش را از ترکیه هر طور شده وارد کنم تا مادرم را داشته باشم.چشمم خورد به زیر صندلی و گفتم حتما این هم یکی از آن امیدهای کثیفی‌‌ست که هروزدنبالش میدوام، اما کلاه بود.من باز هم مادر داشتم و تله‌ی رهایی آرام گرفته بود.زن را محکم بغل کردم و هفتاد و سه دقیقه دوییدم.</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 23:51:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#بسپرش_به_ازکی</title>
                <link>https://virgool.io/@bakrtart/%D8%A8%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B4_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D8%B2%DA%A9%DB%8C-tliprsen3pq4</link>
                <description>حتی احتیاج ندارد برگه‌ای چیزی امضا کنی یا اینکه اطلاعاتت را جایی ثبت کنی، بالاخره تورا پیدا می‌کند و از آن گه دونی نجاتت می‌دهد!این تنها شعار دوست من است، بدون اینکه این شعار را بر زبان آورده باشد یا اشاره‌ای به آن کرده باشد همه‌ی این شعار را عملی به تصویر می‌کشد تا عمق میدانی به موضوع پیدا کنید‌.برای شروع استفاده از دوست من که ما از این خط به بعد خانم دارا صداش می‌زنیم چون واقعا داراست ( نه این جمله حاوی هیچ کلمه‌ی مستتری نبود!) باید ابتدا یک بدبختی بزرگ تجربه کنید و از آنجا که در خاورمیانه متولد شده‌اید، امکان تجربه نکردنش تقریبا ممکن نیست؛ خلاصه‌ی کار را  اگر بخواهم بگویم؛  نه حیف است باید کل ماجرا را تعریف کنم.مثلا اگر دوای چشم شما بال خر مگسی در کثافط خوک‌ها باشد، خانم دارا می‌گوید: اوه نگران نباشید!نه اینطوری نمی‌گوید واقعا، تلفنش را بر می‌دارد و به دوستش که منشی معاون دفتر اداره‌ی کثافط خوک‌هاست تلفن می‌زند و حداکثر طی ۴۷ساعت کاری، کثافط به دست شما می‌رسد، بعدش هم  برای بقیه تعریف می‌کنید و احتمالا شماره‌ی چند مرکز ترک اعتیاد را با واسطه به دست شما برسانند،بعد درست خانم دارا  سر می‌رسد و گل سَری که دختر خانواده در بچگی توی رودخانه گم کرده را از کارخانه‌ی گل‌سر جمع کنان شمال شرق تهران پس گرفته‌است.یکبار هم دوستمان در روستایی در نروژ بی‌خانمان شد و خانم‌ دارا با یک تلفن فرستادش منزل پسرداییِ مادرِ همکار سابق پدرش که  در یک روستای دیگر نروژ زندگی می‌کند. خود من، وقتی میخواستم پاترول بخرم خیالم راحت بود که اگر قطعه‌ای خراب شد خانم دارا یک نفر را پیدا می‌کند و شبانه در پوست گوسفند قطعه  را وارد می‌کند و من میتوانم صبح با پاترول، خودم را به شرکت برسانم.حالا نمیدانم اگر بیمه‌ی خوب توصیف بود، توصیفِ خانم دارا می‌شد یا حیف باشد  آن توصیف بر ساختمان آن لغت، اما یک بیمه‌ی خوب باید تمام سعی‌اش را بکند تا شبیه خانم دارا باشد چون احتمالا این  تنها راه حل موجود است، احتمالا چیزی که شما را به اینجای داستان کشانده نوشته‌های من نیست، دنبال یک لینک ارتباطی با خانوم دارا می‌گردید،  اما مسئله را دوباره مرور کنید، احتمالا دور بعدی متوجه می‌شید که این وظیفه‌ی خانم داراست که شمارو پیدا کنه و وقت‌تون رو برای خوندن تمام این متن صرف نمی‌کنید . بعدش هم حتما دنبال بدبختی‌های جدیدتر می‌رید تا خانوم دارا زودتر پیداتون کنه ولی خبر بد اینه که من همچین دوستی ندارم واین ایده توسط  یک‌ مغز آلوده شده‌ توسط غبارهای ساکن تهران ساخته شده، اما خبر بهتر  اینکه می‌توانیم پول‌های نداشته‌مان را بدهیم و خودمان را بیمه کنیم تا اگر احتمالا شد و زنده ماندیم یک هزارم کارهای خانم دارا را قبول کنند  و زندگی کمی راحت‌تر بگذرد.#بسپرش_به_ازکی</description>
                <category>مهدخت و چیزهای دیگر</category>
                <author>مهدخت و چیزهای دیگر</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 02:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>