<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bamdad L</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bamdad.lajevardi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:07:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/280241/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bamdad L</title>
            <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«سوتفاهم»  آلبر کامو با ذهن مخاطب چه می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%B3%D9%88%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-hlj2ykrgsuph</link>
                <description>البر کامو از جمله رمان‌نویسان و ادبیان معاصر است که به سبب جهان‌بینی خاص خود مورد توجه منتقدان ادبی و فلسفی قرار گرفته کتاب‌های او از نیمه قرن بیستم بارها به جد گرفته شده و درباره آن اظهار نظر شده است.نمایشنامه سوتفاهم، آیینه‌ای است که وضعیت اخلاق انسان امروزی را منعکس می‌کند. جمله یکی از شخصیت‌های این نمایشنامه توجه‌ام را جلب کرد؛ جایی که حین گفت‌و گوی آن دو بارها تکرار می‌کند که: اینجا خدماتی برای احساسات ندارند. جمله‌ای که وقتی از سوی متصدی پذیرش یک هتل به مهمان گفته می‌شود می‌‎تواند دو پهلو باشد اما واقعیت این است که حلقه مفقوده این نمایشنامه نیز، احساس در آدمیان است. البته البر کامو، تناقض‌های انسان امروز را به رخ می‌کشد. او نشان می‌دهد ما چگونه درگیر رمانتیسیسم شده‌ایم در حالیکه مهمترین ارزش انسانی که هم نوع دوستی است را فراموش کرده‌ایم. این نویسنده شهیر در نمایشنامه خود نشان می‌دهد قصی القلب‌ترین شخصیت قصه، چگونه مجذوب زیبایی‌های طبیعت، ساحل دریا می‌شود و وقتی اسم دریا به میان می‌آید هیجانات و عاطفه او سحر و تسخیر می‌شود؛ اما در خلال داستان خواننده با یک تناقض بزرگ در برابر خود کلنجار می‌رود که درک انسان از احساس چطور می‌تواند تا این حد خودخواهانه باشد.«سوتفاهم» یک عنوان رازالود برای این نمایشنامه است. شاید هریک از مخاطبان این اثر بتوانند عنوان صریح‌تری برای آن انتخاب کنند؛ اما به قول یکی از شخصیت‌های داستان «سوتفاهم عادی است و نباید خیلی خودمان را درگیر آن کنیم.»</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 21:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ علوی ساواک را «موریانه» نظام پهلوی می‌داند</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-jyytbkfj2vvn</link>
                <description>موریانه رمان کمتر دیده شده بزرگ علوی است. من با بزرگ علوی به واسطه کتاب ورق‌ پاره‌های زندان آشنا شدم؛ کتابی با جملات پرقدرت و توصیفاتی عمیق. بعد کارهای دیگری از او نظیر چشمهایش را هم خواندم و شاید بخاطر اینکه کمتر درباره اثر مورد بحث شنیده بودم، دیرتر سراغ موریانه رفتم.اکنون که مطالعه این رمان را تمام کرده‌ام متعجم چرا «موریانه»، آنطور که باید مورد توجه قرار نگرفته است! شاید به دلیل آنکه علوی این اثر را در سال‌هایی نوشته که شبکه اجتماعی چپ‌ها در ایران دیگر رمقی نداشته یا اینقدر درگیر بحران‌های جدی‌تر بوده که مجالی برای پرداختن به یک رمان اجتماعی-سیاسی نبوده و شاید در دوران انتشار آن فضای جامعه اینقدر سرخورده بوده که جانی و حالی برای توجه به این اثر علوی نبوده یا گمان آن دارم که فضای هیجانی ایام انتشار آن باعث شده کدهای پنهان علوی دیده نشود.موریانه‌ی بزرگ علوی به نظرم رمانی رازآلود و مملو از کدهای پنهان است. شبیه نامه یک زندانی که می‌خواهد اطلاعاتی به دور از چشم زندان‌بانان خود به ما بدهد و علوی به خوبی از عهده این کار برآمده است. علوی تمام قصه خود را از زبان یک جوان بی‌عرضه و علاف بیان می‌کند که از سر بیکاری راهی به نهادی امنیتی پیدا می‌کند و ساواکی می‌شود. حدس من این است این نویسنده شناخته شده در رمان موریانه، نیم نگاهی به فضای امنیتی سال‌های پس از انقلاب هم دارد هرچند فضای رمان مربوط به این دوران نباشد.علوی در زندگی واقعی یک فعال سیاسی بوده و در سال‌های مبارزاتی خود روزهای سختی را سپری کرده است. به گمانم کتاب را هم بعد از انقلاب که ناچار به ترک ایران می‌شود در قربت نوشته باشد و نمی‌توان دستگیری یاران حزبی او و همینطور زندگی دور از وطن را در قصه گویی او بی تاثیر دانست.ظرافت و پیچیدگی کار بزرگ علوی آنجاست که در سراسر این رمان خودش را به جای یک ساواکی جا می‌زند و حدود پانزده سال منتهی به انقلاب 57 را از منظر یک مامور امنیتی که با گزارش نویسی و آلوده کردن روشنفکران مسیر ترقی در اداره امنیت را طی می‌کند، به تصویر می‌کشد. او زاویه جدیدی به تحولات انقلاب می‌دهد و مثلا در این باره حرف می‌زند که در حقیقت برخی آتش بیاران فعالان دانشجویی یا حزبی از ساواک خط می‌گرفته‌اند.این نویسنده مکرر اشاره می‌کند که ساواکی‌ها، ملاها را جدی نمی‌گرفتند و همه تمرکز آنها روی روشنفکران بود در حالیکه به زعم او، ملاها در جامعه نفوذ بیشتری داشتند و آخر سر نیز آنها کار را دست گرفتند. البته این تصویرسازی علوی عجیب است؛ چرا که من در جایی نخواندم علوی از رویکردهای توده‌ای خود پشیمان شده باشد و هرگز نفهمیدم بکارگیری این تعابیر تحت تاثیر فضای بعد از انقلاب بوده یا او واقعا وزن بیشتری برای روحانیت در پیروزی انقلاب قائل است.کتاب ارجاعات تاریخی دارد و برخی حوادث را توضیح می‌دهد اما به نظر می‌رسد برخی اسامی برخی شخصیت‌های ساواکی محتاطانه انتخاب شده باشد، هرچند علوی به نحوی گرا می‌دهد که مخاطب کنجکاو شود تا پی به مصداق واقعی آنها ببرد اما این کار محافظه کارانه انجام می‌شود. به هر حال رمان موریانه خواندنی و جذاب است. به ویژه اگر به حال و هوای دهه پنجاه ایران علاقمند باشید.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 21:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان‌هایی که هوش مصنوعی بنویسد، به درد نمی‌خورند</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF-hhyino8xktv8</link>
                <description>از وقتی این ربات هوش مصنوعی با زبان فارسی سازگار شده، خیلی از آریایی ها سوالات عجیب و غریب از او می پرسند تا او را بسنجند. تا اینجای کار که هوش مصنوعی خیلی نتوانسته مرز بین ایستگاه گرفتن و سوال جدی را تشخیص دهد. خیلی عبوس به تمامی سوالات جواب می دهد و احتمالات مختلف را در نظر می گیرد.در این میان خیلی ها پیش بینی می کنند که به زودی هوش مصنوعی می تواند رمان بنویسد یا شعر بسراید! حتی ایرانی ‎ها برای آنکه ذوق این ابزار را آزمایش کنند از چت هوش مصنوعی خواسته بودند برای آنها شعر بگوید، او هم چند کلمه را سرهم بند کرده و به عنوان شعر به متقاضی قالب کرده بود. اما وقتی این چند بیت را به اشتراک گذاشت مخاطبان از این هنرنمایی هوش مصنوعی به وجد آمدند و نگران شدند که این تکنولوژی جای نویسندگان و شعرا را خواهد گرفت. در عین حال که خیلی ها نگران بودند که پس با آینده شعرا و نویسندگان چه کنند، به نظرم آمد که شعرها و قصه های هوش مصنوعی فقط چند صباحی نقل محافل می شود چون بشر جدید ذوق زده آنها را می خواند و کیف می کند اما خیلی زود سرد می شود و مزه آن از دهن می افتد.شاید بر من خرده بگیرید که با این سرعت هوش مصنوعی در آینده بسیار نزدیک اساسا تشخیص رمان نوشته شده توسط هوش مصنوعی از آنچه انسان نوشته قابل تشخیص نخواهد بود! من در اینجا با تمام کسانی که این ادعا را دارند هم نظر هستم. به نظرم چنین اتفاقی دور از ذهن نیست اما اگر خودم، اگر روزی آخرین صفحه یک رمان پانصد صفحه ای باشم و خبرنگاری افشا کند که این رمان توسط هوش مصنوعی نوشته شده است، حتی آن یک صفحه باقیمانده را نخواهم خواند؛ چرا؟ چون رمان خواندن را یک کنش انسانی می دانم که محصول به اشتراک گذاشتن عاطفه و جهان انسانی دیگر است.رمان خواندن برای من - و برای خیلی از رمان خوان ها- چیزی شبیه گوش دادن قصه زندگی راننده تاکسی از خانه تا محل کارم است. رمان خواندن یک رابطه انسانی است. ما شعر و رمان می خوانیم تا با ذهن و جهان یک انسان دیگر آشنا شویم. ساعت ها نشستن روی مبل و خیره شدن به کاغذ و خطوط کتاب، نوعی ریاضت خودخواسته است تا احساس یک بنی بشر را بخوانیم و بشنویم. اصلا بشر من وقتی رمان می خوانم حتی جثه نویسنده را خیال می کنم و تصور می کنم در چه شرایطی این قصه را نوشته! مثلا وقتی بیچارگان نوشته داستایوفسکی را می خواندم او را تصور می کردم که این قصه را اول صبح با یک زیرپوش نخی کرم رنگ نوشته است. اینها همه بخشی از رمان خواندن من است؛ حال اگر دانم که این رمان توسط یکسری کدهای کامپیوتری نوشته شده، جز آنکه بگویم، «چه جالب» جذابیت دیگری برای من ندارد. منظورم این است که اساسا من رمان می خوانم چون اطمینان دارم یک انسان آن را نوشته است.هرچند جهان در دوره هوش مصنوعی، جهان دیگری خواهد بود اما انتظار این است هوش مصنوعی، فراغت آدم ها را بیشتر کند تا بشر بتواند در دریای بیکران خیال غرق شود. شاید در جهان جدید، مرزهای جدید خیال گشوده شود و نویسندگان و شعرا دریچه های جدیدی از این توانایی بشری بگشایند.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 14:07:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر ماه سربازی دايره‌ای است روی لبه كلاه نظامی</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D9%87-%D9%83%D9%84%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-i6j8rtsqnwz4</link>
                <description>بامداد لاجوردی | نزديك عيد نوروز بود و هنوز تكليف نگهباني‌ها مشخص نشده بود و بايد لوحه نگهباني ايام عيد نوروز نوشته مي‌شد. از قبل روشن بود؛ هركسي به هر طريقي مي‌خواست از زير نگهباني روزهاي مهم عيد نوروز فرار كند. خيلي‌ها به تلفن‌هايي كه از بيرون به مسوولان پادگان مي‌شد اميد داشتند. اين پارتي‌بازي‌ها هميشه بچه‌هايي كه ارتباطاتي نداشتند را كفري مي‌كرد. بي‌دفاع‌ترين سربازها كساني هستند كه كسي را ندارند تا سفارش آنها را كرده باشد. هرچند بازرسي پادگان‌ها خيلي سخت‌گيري مي‌كنند تا پارتي بازي نباشد اما سرباز كه نمي‌تواند دقيقه به دقيقه سراغ بازرسي برود. يكجا از سر ناچاري تسليم مي‌شود. سخت‌ترين نگهباني، موعد تحويل سال بود؛ هيچ‌كس خوش نداشت ساعت تحويل سال با لباس سربازي و اسلحه به دست باشد. اما بالاخره از بين سربازان چند نفري مجبورند آن لحظه سال را كه در فرهنگ ايرانيان پراضطراب و هيجان‌انگيز است با لباس نظامي و در اتاقك يا برج نگهباني بگذرانند.دوره ما، به كسي كه پاس نگهباني‌اش لحظه تحويل سال افتاده بود، يك راديو دادند. اما او اجازه داشت تنها نزديك ساعت تحويل، راديو را روشن كند تا از اين اتفاق خبردار شود. اين خيلي ارفاق بزرگي بود؛ چون كسي كه نگهبان مي‌شود اجازه ندارد حين انجام وظيفه خوراكي بخورد، كتاب بخواند، از موبايل استفاده يا تلويزيون تماشا كند و راديو گوش بدهد. احتمالا اگر فرماندهان باخبر مي‌شدند، مخالفت مي‌كردند اما به هر حال اين امتياز را دادند كه براي چند دقيقه بتواند راديو گوش دهد و صداي ناقاره معروف را بشنود.ايام عيد از آن هياهوي هميشگي پادگان‌ها خبري نيست. اغلب سربازها در مرخصي هستند و فرماندهان نيز كمتر حضور دارند. صداي طبل رژه به گوش نمي‌رسد و بلندگوهاي ميدان صبحگاه خاموش است و سكوتي در وسط بيابان حكفرماست. غذاخوري و بوفه و باجه تلفن خلوت هستند و... دردناك‌ترين موضوع، دوري از خانواده است. اينكه تصور كني مي‌توانستي به‌ جاي نگهباني، دست در دست محبوبت سال را نو كني اما حالا بايد با اسلحه‌اي كه از گردنت آويزان است، ثانيه‌ها را سپري كني. اين تناقض فشار رواني زيادي دارد.تحمل گذر زمان يكي از چيزهايي است كه در سربازي ياد مي‌گيرد. در نگهباني بايد گلاويز شدن عقربه‌هاي ساعت را متحمل شود. اين ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها بايد هرجور شده تمام شوند تا به رهايي برسد. به همين خاطر سرباز بايد حركت آرام عقربه‌هاي ساعت را تاب بياورد. سربازِ نگهبان، تسليم ساعت است. حين نگهباني سرباز بايد به بيابان يا خيابان چشم بدوزد تا زمان بگذرد؛ در نگهباني همه‌چيز ثابت است. هيچ جنبنده‌اي در كار نيست. رهگذري عبور نمي‌كند. چشم به ثبات اجسام و اشيا عادت مي‌كند. انگار جهان متوقف شده است. تصور كنيد كه بايد دو ساعت از بالا برج نگهباني به بياباني خيره شوي كه هيچ چيزي در آن تغيير نمي‌كند! همه‌چيز تكراري است. چقدر سخت است؟ براي سربازها هر 24 ساعت يك خط است كه زير تخت خوابش علامت مي‌گذارد و هر ماه يك نقطه است كه دور لبه كلاه نظامي با خودكار نشان مي‌گذارد. هيچ پيشرفت و تحولي در كار نيست فقط بايد تعداد دايره‌هاي آبي‌رنگ لبه كلاه به 21 برسد تا همه‌چيز تمام شود.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 20:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او معافیت کفالت گرفت؛ کفیل واقعی برادرش بود</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%A7%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%81%D8%A7%D9%84%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-xv61ad1iungu</link>
                <description>بامداد لاجوردی | روزنامه اعتماد |  يك روز كه لغو مرخصي‌ها بدجوري به رفيق هم‌خدمتي ما فشار رواني آورده بود، داشت به زمين و زمان ناسزا مي‌گفت.سعي كردم آرامش كنم. مشكلات مالي داشت و ميانه خدمت مادرش بدحال شده بود و مشكلاتي بر مسائلش اضافه شده بود. او هم جز تماس‌هاي محدودي كه از تلفن كارتي پادگان داشت، كمكي از دستش برنمي‌آمد.پيشنهاد دادم مسيري را همقدم شويم تا بوفه پادگان. هنوز به ميانه راه نرسيده بوديم كه يخش باز شد و قصه زندگي‌اش را برايم تعريف كرد. مشكلات زيادي پيش رويش بود. براي من تعريف كرد، چطور در دوره سربازي بايد مضاعف كار كند تا هم زندگي خودش را تامين كند و هم كمك حال خانواده باشد. پدر و مادرش مسن بودند و نياز به كمك داشتند، او بايد خرده زمان و اندك مرخصي خودش را به آنها هم اختصاص مي‌داد. پس چيزي براي تفريح و از تن به در كردن خستگي خدمت سربازي باقي نمي‌ماند. از نظر روحي و جسمي خسته شده بود و همين كه مي‌دانست هنوز ۱۹ ماه از سربازي باقي مانده است، بيشتر كلافه مي‌شد. انگار در باتلاقي گير كرده بود كه حالا حالاها اميد بيرون آمدن از آن نداشت.بحث به درخواست معافيت كفالت كشيده شد. حرف قانون معافيت كفالت برافروخته‌اش مي‌كرد. حين صحبت‌هايش فهميدم كه برادر بزرگ‌ترش با قانون كفالت معاف شده، اما مسووليتي را برعهده نگرفته، به قول خودش فقط با «كارت معافيتش عشق مي‌كند و پاسپورت گرفته و اين طرف و آن طرف مي‌رود» حرفش اين بود كه كفيل واقعي اوست و نه برادرش. حق داشت. قانون نتوانسته بود كفيل واقعي را شناسايي كند.قانون كفالت، خيلي صلب است. قانونگذار فقط به فرزند ذكور ارشد اهميت مي‌دهد‌ و او را به عنوان كفيل به رسميت مي‌شناسد. اصلا پيگيري نمي‌كند كه شايد فرزند ذكور اصغر بيشتر از ارشد، پيگير امور پدر و مادر نيازمند مراقبش باشد و كفيل واقعي فرزند ارشد نباشد.قانون هيچ پيش‌بيني نكرده، اگر اين وضعيت پيش بيايد، حالا تكليف چيست؟ مثلا قانونگذار  وقتي قانون معافيت‌ها را وضع مي‌كرده، هيچ توضيحي نمي‌دهد كه اگر فرزند ذكور ارشد به تكاليف كفيل بودن خودش عمل نكند، چطور مي‌توان او را از امتياز ساقط كرد؟همين بي‌تفاوتي قانون بيشتر نااميدش مي‌كرد. انگار در اين جهان هيچ‌ كس او راحمايت نمي‌كرد و او تنهاست.من در دوره خدمت يكي، دو نمونه ديگر هم ديدم كه برادر ارشد از طريق قانون كفالت معاف شده بود، اما در واقعيت همه مسووليت‌ها بر عهده كسي دیگر بود. پسر كوچك‌تر هم بايد سربازي مي‌رفت و هم خدمت پدر و مادرش را مي‌كرد. اين سربازها شرايط واقعا سختي داشتند. اضطراب تمركزشان را گرفته و امان‌شان را بريده بود. مرخصي براي اينها فرصت رهايي از پادگان نبود، بلكه شروع يك مراقبت ديگر در خانه بود. براي همين اين‌جور آدم‌ها عين انبار باروت بودند، كوچك‌ترين محركي در پادگان مي‌توانست خشم آنها را برانگيزد.به قولي معلوم نيست كفيل واقعي كيست؟</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 22:31:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقوق سربازی كفاف زندگی را نمی‌دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%83%D9%81%D8%A7%D9%81-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-nkrg7d5yr3pg</link>
                <description>بامداد لاجوردی | زندگي و معيشت سربازها سخت است. نگهباني‌هاي نامنظم و چرخشي كار را سخت مي‌كند، سربازی، يك وظيفه 24 ساعته بود يعني از نظر فرماندهان سرباز 24 ساعت شبانه‌روز بايد در خدمت نظامي‌گري باشد و اگر فرمانده صلاح مي‌ديد، مي‌توانست براي چند ساعت سرباز را مرخص كند تا از پادگان خارج شود. پس اگر فرماندهي صلاح نمي‌دانست، مي‌توانست چنين اجازه‌اي ندهد. سرباز هم حق اعتراض نداشت.  گاهي اوقات فرماندهان به قصد اينكه پسرها را با شرايط نظامي‌گري و جنگي آشنا كنند، درست مثل يك سرباز در ميدان جنگ كه نمي‌تواند ميانه عمليات ميدان را رها كند، مرخصي‌ها را لغو مي‌كردند يا تا دير وقت پسرها را نگه مي‌داشتند، هرچند برخي فرماندهان با اين توجيهات سربازها را قانع كنند، اما به نظر پسرها اين لغو مرخصي‌ها و تا دير وقت نگه‌ داشتن‌ها، بيشتر لجبازي بود و نيت آموزشي پشت آن نبود؛ البته من از ذهن فرماندهان خبر ندارم اما چيزي كه دستگيرم شد، اين بود كه اين كارها در نهايت باعث مي‌شد خيلي از پسرها در ايام سربازي نتوانند شغلي حتي پاره وقت پيدا كنند. يك مرتبه كه فشارهاي معيشتي من را به تنگ آورده بود، با فرماندهانم حرف زدم كه چه مشكلاتي گريبانم را گرفته. جوابي كه از او شنيدم، حيرت‌انگيز بود. در پاسخ به درد دل‌هاي من گفت كه قبول دارد وضعيت اقتصادي بد است و تورم بيداد مي‌كند، اما يك سرباز با حقوق سربازي مي‌تواند زندگي را بگذراند. اينقدر اين حرف طنزگونه را جدي مي‌گفت كه گفتم به جاي آنكه پيش خودم قضاوت كنم، بهتر است بپرسم كه اين را به شوخي و طعنه گفت يا به حرف باور دارد كه استدلال خودش را اين‌طور گفت كه سرباز دو دست لباس نظامي از نيروهاي مسلح مي‌گيرد و يك دست لباس هم براي داخل آسايشگاه دارد. صبحانه و ناهار و شام او هم كه با نظام است، پس هزينه‌اي ندارد و حقوق سربازي كفايت مي‌كند!  اينقدر از اين نحوه حساب و كتابش شوك‌زده شدم كه چند ثانيه‌اي سكوت كردم. متحير بودم كه چطور زندگي را اينقدر خلاصه و مفيد و درويشي مي‌بيند! هيچ اعتقادي نداشت كه پسري در آن سن و سال بايد پس‌انداز داشته باشد تا فردا سربازي به نقطه زير صفر سقوط نكند. وقتي سربازي من تمام شد، از نظر مالي زير صفر بودم. ارتباطات شغلي‌ام از دست رفته بود، مقروض بودم، خانه و لوازم منزل و خودرو نوسازي و تعمير اساسي نشده بود و پايان سربازي تازه اول راه بودم. اما فرمانده من خيال مي‌كرد حقوق سربازي كفايت مي‌كند تا يك زندگي را بچرخاند، ماشين را تعمير و خانه را به‌روز كني.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 20:49:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حكومت براي همه نخبگان بپا می‌گذارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%AD%D9%83%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%AE%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%BE%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF-h0fxfvejuw0j</link>
                <description>بامداد لاجوردی | درباره سريال‌هايی كه تلويزيون با موضوع امنيت‌ می‌سازد | چند شبی است كه سريال «تمام رخ» را تماشا می‌كنم. خيلي فضاهاي آن شبيه «گاندو» است. اگر هيچ‌كدام از اينها را تماشا نكرده‌ايد چيزي را از دست نداده‌ايد، همه آنها تكرار كليشه‌هاي سريال‌هاي تلويزيون است. در همه اين سريال‌ها نهادهای امنيتي، براي شخصيت‌هاي داستان كه ممكن است دانشمند، استاد دانشگاه، اقوام مقامات بلندپايه، معاون بانك مركزي باشند، «بپا» مي‌گذارند تا بپا‌، در همه مكان‌ها شخصيت داستان را تعقيب كند و حتي وقتي سوژه در مكاني سربسته تنهاست باز نيروهاي امنيتي با دستگاه‌هاي شنود، حواس‌شان به سوژه جمع است. در سريال «تمام رخ» مامور يا همان «بپا» يك پژوهشگر داروسازي ايران را در يك سفر خارجي همراهي مي‌كند و در جريان اين تعقيب، متوجه روابط جاسوسان با اين محقق ايراني مي‌شود كه احتمالا اين سرآغاز يك نفوذ در فضاي علمي و دانشگاهي ايران خواهد بود و هنوز داستان به اين موضوعات نرسيده است. همين داستان در گاندو هم بود، چند بپا، اقوام يك مقام بلندپايه، معاون بانك مركزي و... را رصد مي‌كردند و بالاخره روابط آنها را با جاسوسان خارج را كشف كردند.  تكرار اين كليشه، نشان‌دهنده درك سناريونويسان سريال‌هاي تلويزيون از اعتماد حاكميت به نخبگان خودش است، اما لزوما آنها با تكرار اين كليشه، به مقصود خود كه اقتدار نهادهاي امنيتي است دست پيدا نمي‌كنند و حتي ممكن است اين مسير غلط به ضد خود تبديل شود. براي مثال مخاطب وقتي پاي تلويزيون مي‌نشيند از خود مي‌پرسد چرا وقتي يك پژوهشگر داروساز به خارج از كشور سفر مي‌كند، نهادي امنيتي چند مامور خود را بر او سوار كرده تا دايم كوچك‌ترين ملاقات‌هاي او را رصد كنند؟ به تمام مكالمات آنها در كافه گوش دهد يا دايم از او عكس بگيرند؟ اگر اين‌طور باشد كه نيمي از هواپيماها به مقصد خارج از كشور بايد با ماموران امنيتي و بپاهاي شهروندان ايران پر شده باشد! يا مخاطب از خود مي‌پرسد چرا بايد برترين پژوهشگر ايران، معاون بانك مركزي و... در يك ديدار  چند ساعته با يك غريبه كه فقط انگليسي حرف مي‌زند، تخليه اطلاعاتي شود! يا چرا بايد يك دانشمند مرد سرد و گرم چشيده ايراني به محض ملاقات با يك زن بلوند چشم رنگي تمامي اطلاعات سري محل كار خود را در اختيار او قرار دهد؟  به نظر مي‌رسد برخلاف انتظار نهادهاي امنيتي، پيام اين قصه‌ها اقتدار يا حواس جمعي نهاد امنيتي نيست، بلكه كاملا برعكس پيامي متناقض را به جامعه منتقل مي‌كند: اول. بدنه مديريتي و كارشناسي نهادهاي بانكي، علمي  و سياسي كشور را مشتي سست عنصر كه توانايي حفاظت از اطلاعات را ندارند، پركرده‌اند و دوم  حاكميت به تمامي نيروهاي داخل كشور بي‌اعتماد است و آنها در مظان طعمه شدن قرار دارند. سوم هيچ بعيد نيست هر شهروندي كه به خارج از كشور مي‌رود كسي از ايران دايم او را تعقيب كند. اين سريال‌ها اين‌طور القا مي‌كنند كه تمامي نخبگان ايران در مظان افشاي اطلاعات و جاسوسي هستند و بايد مراقب آنها باشيم و البته به‌ طور ضمني اين پيام را القا مي‌كند كه نخبگان غربي، هرگز تن به افشاي اطلاعات نمي‌دهند و از رصد دايمي بي‌نياز هستند، لابد چون مورد اعتماد حاكمان‌شان  هستند. ماجراي القاي حس بي‌اعتمادي حاكميت ايران به نخگبان خود، زماني جدي‌تر مي‌شود كه در اين قصه‌پردازي‌ها هرگز نمي‌بينيم مامور سرويس‌هاي جاسوسي دشمن، رفت و آمد نخبگان خودش را زير نظر داشته باشند تا مبادا ستون پنجم از كار در بيايد يا جذب سرويس اطلاعاتي ايران شود. همه آنها جوري با اعتماد به نفس حرف مي‌زنند كه گويا نماينده تام‌الاختيار حكومت خودشان هستند. احدي مراقب آنها نيست تا مبادا در تور امنيتي نيروهاي ايران گرفتار و تخليه اطلاعاتي شوند و جالب‌تر آنكه اساسا نيروهاي امنيتي- ارزشي ايران هم براي تخليه اطلاعاتي يا برگزاري جلسه با دانشمندان خارجي برنامه‌اي ندارند و تنها هم و غم آنها پاييدن نخبگان ايران است تا بيش از اين بند را به آب ندهند و اطلاعات كشور را به دشمن نفروشند.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 20:32:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه آرزوهایی که با کارت پایان خدمت نداشتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-e8yuazoisuin</link>
                <description>از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، این روزها دستم به نوشتن درباره سربازی نمی رود؛ دیگر اتفاقات سربازی به چشمم مهم نمی آید. اما چه کنم با خودم عهد کرده ام برای شما از دیوارهای پشت پادگان خبر بیاورم. همین باعث می شود بر تردیدهای خودم غلبه کنم و همچنان بنویسم. در طول هفته ساعت های زیادی را صرف پیدا کردن سوژه هایم می کنم تا درباره چیزهایی از پادگان بنویسم که ارزش خوانده شدن داشته باشند.در دوره آموزشی وقتی دور هم جمع می شدیم، حرف سیاسی نمی زدیم هر چند درباره باورهای سیاسی هم خدمتی ها حدس ‎هایی ‎ می زدیم اما هیچ وقت بحث به سمت مسائل سیاسی نمی کشید، در آن دوره به اندازه کافی بهانه برای دلخوری و کدورت وجود داشت که جایی برای دلخوری های سیاسی نبود. انگار در جزیره ای زندگی می کردیم که هیچ حاکمی نداشت. ما بیشتر از زندگی های مان می گفتیم. درباره آرزوهای مان حرف می زدیم. انگار ناخواسته با خودمان قرار گذاشته بودیم تا در این چند روز دوره آموزشی که کنار یکدیگریم، حال مان را با دعواهای بی مورد خراب نکنیم.جوری از آینده حرف می زدیم که گویی مطمئن بودیم در آینده که دیگر سرباز نخواهیم بود، همه چیز درست خواهد شد. خیال می کردیم خیلی زود در یک اداره درست و حسابی مشغول به کار خواهیم شد یا کسب و کاری پررونق راه می اندازیم که حسابی درهای خوشی به روی ما باز خواهد شد. در آن لحظه فقط به این فکر می کردیم که چطور این بیست و اندی ماه را تحمل کنیم تا تمام شود و خوشبختی را بغل کنیم. اما آن طور نشد؛ سربازی ما تمام شد ولی همه چیز وفق مرادمان پیش نرفت. دوباره همه چیز مثل قبل از سربازی بود. امیدهامان ناامید شد. کارت پایان خدمت هم جز یکی، دو جا به کارم نیامد. الان یکی از جاهای کیف پولم را گرفته، بدون آنکه خیلی مورد استفاده قرار بگیرد.بعد از دوره آموزشی، بیشتر از قبل درباره مسائل سیاسی گپ می زدیم. هدف مان قانع کردن یکدیگر نبود بلکه می خواستیم زمان سپری شود. چاره ای نداشتیم. گاهی از سر بیکاری، مجبور بودیم بر سر چیزهای بیخود مجادله کنیم. از همدیگر دلگیر نمی شدیم این حرف زدن ها برای مان تفریح شده بود.یکی از هم خدمتی های من فارغ التحصیل دانشگاهی درجه یک بود، خیلی بحث می ‎کرد. وقتی حرف می زد انگار داشت بیانیه می خواند، چون همه چیز به نظرش قطعی می آمد. تصمیمش را با احکامی مطمئن درباره تاریخ و آینده ایران گرفته بود. اساسا درباره آینده خودش در این جغرافیا هم تصمیم خودش را محکم گرفته بود، به همین خاطر دایم زبان می خواند. همین طور که نگهبانی می داد یا در پادگان راه می رفت، لغات انگلیسی را زیر لب زمزمه می کرد تا از حفظ شود. می گفت می خواهد مهاجرت کند. منتظر این بود تا کارت پایان خدمت بگیرد و برای همیشه از ایران برود. فقط یک بار و برای پاسپورت نیاز به کارت پایان خدمت داشت. همه چیز اذیتش می کرد. خیلی با هم حرف می زدیم اما هر چه می گفتم تاثیری نداشت. به آینده هیچ امیدی نداشت.وقتی کارت پایان خدمتش را گرفت، بلافاصله برای پاسپورت اقدام کرد و رفت ترکیه تا به سفارت امریکا برسد. رفت و انگار به نتیجه نرسیده بود. روزی جویای احوالش شدم، برای من تعریف کرد که ناچار شده به صورت قاچاقی به کشوری در شرق ایران برود و از آنجا خودش را به سفارت امریکا برساند تا بتواند اجازه ورود به امریکا را بگیرد. خودش این قصه را با هیجان تعریف می کرد و من فقط گوش می دادم.الان چند سالی است سربازی ما تمام شده و هر کدام مان سرنوشت خودش را پیگیری می کند. احتمالا کارت پایان خدمت هم جز یکی، دو بار به کارش نیامده و گوشه کیف پول شان جا خوش کرده است. حالا دیگر هیچ کدام ما سراغی از بحث های دوره سربازی نمی گیریم. انگار به کلی همدیگر را فراموش کرده باشیم. انگار می خواهیم همه آن آرزوها را فراموش کنیم.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 21:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نطق عدالت طلبان در پادگان کور شده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-tmybydpopets</link>
                <description>بامداد لاجوردی | همه خاطراتی که از سربازی قوم و خویش‌های خود می‌شنوید را باور نکنید. . آنها به شما از بداخلاقی‌ها یا ظلم‌هایی که به دیگر هم خدمتی‌هاشان کرده‌اند نمی‌گویند. آنها هرگز از اینکه بی‌عدالتی‌هایی را دیده‌اند و اما چشمان خود را فروبسته‌اند، دم نمی‌زنند. پادگان محیط عجیبی است. خیلی از پسرها وقتی سرباز می‌شوند معیارهای اخلاقی‌شان را  کنار می‌گذارند. انگار تصمیم می‌گیرند برای چند ماه هم که شده، آن ادم سابق با معیارهای سفت و سخت عدالت طلبانه نباشند. چرا که پادگان، نبرد تن‌ها و بدن‌هاست.پسرهایی که زیرک هستند، یاد می‌گیرند چه کارهایی انجام دهند که بدن‌شان کمتر خسته و رنجیده شود. بی‌خوابی، سرما و گرمای خارج از تحمل، ساعت‌ها خبردار ایستادن، گشت‌زنی‌های طولانی هرکسی را خسته می‌کند، بخصوص بدن‌هایی که به این کارهای سخت عادت ندارند.اغلب سربازها تجربه کندن علف‌های هرز، جارو کردن برگ درختان پاییزی و شستن سرویس بهداشتی را دارند. بدون آنکه فرماندهشان توضیحی بدهد چرا باید هر روز صبح تا کمر خم شوند و علف هرز را اززمین بیرون بکشند، برخی از آنها مجبور هستند در سرمای پاییز و زمستان علف‌ هرز را از جا در بیاورند. همینطور باید کاشی‌هایی که لعابشان به کلی از بین رفته را جوری تمیز کنند که به چشم فرمانده خوش بیاید. یا هر روز آسایشگاه را جارو بزنند و طی بکشند و دیگ بزرگ و سنگین غذا را جابجا کنند.[درباره ماجرای اینکه سربازها پولدار بیشتر می‌خوابیدند در اینجا نوشته‌ام]اما این اخبار و گزارش‌ها تمام واقعیاتی که شما درباره پادگان می‌شنوید نیست. اغلب کارهای کثیف و سخت را سربازهایی انجام می‌دهند که تحصیلات عالیه ندارند. کسانی که درس خوانده و دانشگاه رفته‌اند کارهای سبک‌تر و حتی دفتری را انجام می‌‎دهند. کم سوادها بیشتر نگهبانی می‌دهند و کارهای یدی بر عهده آنها گذاشته می‌شود. تاجایی که من می‌دانم، هیچ سرباز عدالتخواهی در دوره خدمت من به این وضعیت اعتراض نکرد. حتی تحصیل کرده‌هایی که معنای بی‌عدالتی را می‌فهمیدند هم صم بکم گوشه‌ای می‌نشستند؛ علت آن هم روشن بود: اعتراض به این رویه علاوه بر آنکه باعث می‌شد از سوی دیگر سربازها مواخذه شوند، موجب می‌شد بدن‌شان هم با نگهبانی‌ها و جارو کردن‌ها، سختی بکشد. به همین خاطر همه خیلی زود متوجه می‌شدند که فعلا باید ساکت باشند تا بعد از سربازی دوباره از مزایای عدالت طلبی بگویند.سربازی آدم‌ها را عوض می‌کند؛ در دوران دانشجویی، چندنفر در دانشکده ما بودند که چنان پرحرارت از عدالت می‌گفتند که جمعیت به وجد می‌آمد و برای سخنان پرمغز آنها دست و هورا می‎‌کشید. اما همین‌ها وقتی نوبت سربازی‌شان رسید به هر دری زدند که کارشان به پادگان نیافتد. هزارجا به آدم‌های متنفذ سپردند که کاری کنند تا آنها وسط بیابان خدمت نکنند؛ سرآخر هم موفق شدند. در حالیکه سایر هم سالان آنها هر روز صبح علف‌های بیابان‌های پادگان را می‌کندند، سرویس‌های بهداشتی را می‌شستند و نگهبانی می‌دادند آنها ساعت 8 صبح به یکی از ساختمان‌های نظامی داخل شهر می‌رفتند و نگهبان به آنها صبح بخیر می‌گفت و آنها می‌نشستند و کسی برای آنها چایی می‌آورد و با همکاران خود همان بحث‌های دانشگاه را پیگیری می‌کردند و درباره اهمیت عدالت و انصاف می‌گفتند اما هیچ خبر نداشتند که پشت دیوارهای پادگان چه خبر است. حتی وقتی سربازی‌شان هم تمام شد ساکت ماندند. انگار هیچ خبری از پشت آن دیوارها ندارند.[در اولین مرخصی محبوبم را که دیدم لکنت گرفتم]روزی با یکی از همین عدالت طلبان درباره همین تناقض گپ می‌زدم که او گفت: «توقع داری من با مدرک کارشناسی ارشد، دستشویی بشورم و در عوض کسی که سیکل دارد این کار را انجام ندهد؟!» از استدلالش خنده‌ام گرفته بود؛ ترس از نگهبانی قوه استدلال را از او گرفته بود. اما مطمئن بودم که می‌دانست علت آنکه آن سرباز تا سیکل درس خوانده این بوده فرصت‌های آنها در طول زندگی مشابه یکدیگر نبوده است اما به نظرم خودش را به نفهمی می‌زد تا وجدانش آسوده باشد.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 21:26:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضاخان فكر می‌كرد مرد بودن فقط به صبح زود بيدار شدن است</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%83%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D9%83%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dsvtorgs6yev</link>
                <description>بامداد لاجوردی | پاورقی | روزنامه اعتماد: پسرها چون نمی‌خواهند بدن‌شان رنج ببيند؛ به همين دليل از سربازی رفتن هراس دارند. در مقابل از نظر فرماندهان نظامی، پسرهای 20-18 ساله تنبل و تن‌پرور شده‌اند. در نگاه فرماندهان پادگان‌هاي آموزشی پسرها گرفتار عادت‌های زشتی شده‌اند كه بايد آنها را تغيير دهند. آنها فكر می‌كنند كسی نبايد تا وقتي كه آفتاب وسط آسمان آمده خواب باشد، شل راه برود و به قول خودشان عين دخترها رفتار كند. در دوره آموزشی، فرماندهان با ارعاب و تنبيه و تمرين می‌خواهند از پسرهای ناكامل، مرد بار بياورند و تحويل جامعه بدهند؛ خيلی روی اين توانايی آموزشی خود حساب باز می‌كنند. به همين دليل حسابی سخت می‌گيرند تا اين بدن تنبل را ادب كنند. در جايی می‌خواندم كه اين قواعد سخت سربازي اجباری در ايران، سنتی به‌جا مانده از دوره رضاشاه است. انگار سبك زندگی پسرهای روستايی بدجوری رضاخان را اذيت می‌كرده است. اين شاه پهلوی از اينكه پسرهای روستايی لباس‌های نامرتب و ژنده می‌پوشيدند، كلافه می‌شده و تحمل نمی‌كرد پسرهای روستايی تا لنگ ظهر بخوابند يا لباس پاره بپوشند يا دير حمام كنند. در واقع در دوره رضاخان پسرها وقتی سربازی می‌‎رفتند تازه در 18سالگی آداب زندگی مدرن را ياد می‌گرفتند. ورزش کنند و به جای لباس وصله پينه‌ای، لباس نظامی كه قرص و محكم بپوشند؛ مجبور بودند رختخواب خود را مرتب كنند و... نظامي‌گری در دوره رضاخان جوری برنامه‌ريزی شده بود تا از پسرها، مرد بار بياورد. در نظر شاه تنها كسي مرد واقعي بود كه شبيه او باشد يعنی: صبح زود از خواب بيدار شود و كلاه و لباس نظامی بپوشد و صاف صاف راه برود و...  اصرار بر مرد شدن در سربازی، ادبيات پادگان‌های آموزشي را زمخت و جنسيت‌زده كرده است. مرد شدن از نظر رضاخان چيزی جز خشن حرف زدن، منظم لباس پوشيدن و مرتب بودن تختخواب نبود، البته اين چيزها را شخص شاه دوست داشت. طبيعتا به سلسله مراتب نظامی دستوراتی در همين رابطه صادر می‌كرد و آنها هم در انتهای سلسله مراتب به سربازهای اجباری، همين چيزها را آموزش می‌دادند. برخلاف تصور شاه پسرها، در كنار كادر كردن لباس و پتوی تخت، خيلی كارهای زشت را از همان پادگان ياد می‌گرفتند. برای مثال چون رضاخان خودش زياد فحش می‌داد، اصلا به ناسزای جنسی در مراكز نظامی سخت نمی‌گرفت. پس همين سنت در پادگان پايه‌گذاری شد و فرماندهان بی‌پرواز حرف زشت می‌زدند. پدرم كه در دوره محمدرضا پهلوی به سربازی رفته بود اين قضيه را بارها برايم تعريف كرد كه فحش جنسی در پادگان عادی بود و اصلا شكايت از طرز حرف زدن فرماندهان جايی نداشت. الان هر چند بازرسی و عقيدتی پادگان‌ها روی فحاشی حساس هستند و اگر كسی شاكی شود، پيگيری می‌كنند اما اين طرز حرف زدن خيلی عادی است.اگر كسی هم گلايه كند با برچسب «بچه ننه» تحقير و ساكت می‌شود. براي سربازهای كم سن و سال مرحله‌ای از مرد شدن است. به خصوص كه كلی مذكر دور هم جمع می‌شوند و ديگر هيچ هنجاری را رعايت نمی‌كنند. واقعيت اين است كه پسرها خيلی چيزهايی كه در سربازی ياد می‌گيرند، مرد شدن نيست، كارهايی ضد زن است. جوری كه در فضای پادگان دايما جنس زن تحقير می‌شود. شايد خيلی‌ها براي همرنگ جماعت شدن، با آنها همدلی كنند، اما بعضی‌ها كه سربازهای كم سن هستند يا دركی از مسائل ندارند اين شيوه حرف زدن را باور می‌كنند و عادت‌شان می‌شود. فردا روز هم كه به خانه می‌روند به زن همان‌طور نگاه می‌كنند كه در پادگان ياد گرفته‌اند.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 10:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان موجودی سیاسی است، اما نه وقتی سرباز است</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sbdmup5yx0g7</link>
                <description>من از نوجوانی روزنامه می خواندم. اولین شغلی که شروع کردم روزنامه نگاری بود.در کل غیرممکن بود روزی خبر نخوانم. اخبار را هر روز دنبال می کردم و پیگیری احوال جامعه جزئی از برنامه روزانه من بود؛ به قول معروف سیاسی بودم.وقتی هم که سرباز شدم در تمامی فرم هایی که باید پر می کردم شغلم را خبرنگار یا روزنامه نگار نوشته بودم. آدرس محل اشتغال من هم آدرس یک رسانه بود. اما وقتی سرباز شدم ماجرا خیلی عوض شد، من دیگر شاغل نبودم و دسترسی من به اخبار کم شد.در دوره آموزشی جز در ایام مرخصی به روزنامه و اینترنت و خبر دسترسی نداشتم. کل آسایشگاه ما یک تلویزیون کوچک داشت که تنها از ساعت 7 تا 10 مجوز داشت که روشن باشد. وقتی هم روشن می شد اغلب سربازها فوتبال تماشا می کردند. بچه ها خیلی حوصله خبر شنیدن نداشتند.در آن ایام تنها درک و دریافت من از تحولات جهان ورای دیوارهای پادگان، گفت و شنودهایی بود که با برخی فرماندهان خوش مشرب داشتم. از میان صحبت های آنها می فهمیدم در شهر چه خبر است، دولت تصمیم تازه ای گرفته است یا نه؟! وقتی هم به خانه تلفن می زدم این قدر صف تلفن عمومی شلوغ بود که فرصت پرداختن به حرفی جز احوالپرسی نبود.این محدودیت کار را برایم سخت کرده بود، اما وقتی به مرخصی می رفتم اوضاع عوض می شد. در همین یک روز مرخصی محبوبم چکیده اخبار را میان صحبت هایش به من می گفت. مقداری تحلیل و نظرش را هم چاشنی اش می کرد و دیگر خبر صرف نبود. وقتی خبرها را از زبان محبوبم می ‎شنیدم ماجراهای ایران و جهان برایم لذت بخش می شد.البته نه اینکه پلشتی های دنیا زیبا شود، بلکه اینکه کسی این خبرها را برایم بازگو می کرد که کامل من را می شناخت و متناسب با علاقه مندی های من خبرها را تنظیم و بازگو می کرد، خبر شنیدن را دو چندان لذت بخش می کرد.در همان اوایل خدمت روزی یک مقام نظامی پادگان من را صدا زد و کمی درباره شغلم پرس و جو کرد. در وهله اول جا خوردم و مضطرب شدم، احساس کردم مبادا دردسری درست شده باشد.من هم توضیحاتی درباره چند و چون فعالیت هایم توضیح دادم. او هم محترمانه درخصوص حساسیت های اطلاعات و آمارهای مراکز نظامی گفت و نکاتی که باید رعایت شود را به من گفت. تذکراتی که می داد جالب بود، برخی از مسائلی که از نظر من اهمیتی نداشت، به نظر او مهم بود و من نباید در رسانه ها از آن حرف می زدم.گفت وگوی ما مفصل شد. اینکه من حدود یک ساعت در دفتر یک مقام مهم پادگان بودم به چشم خیلی ها مهم آمده بود. اما در میان صحبت هایش به یک نکته اشاره کرد که موضوع را جذاب تر کرد. او به من گفت که تا وقتی سرباز هستم نباید در مسائل سیاسی ورود پیدا کنم. از نظر او ارتشی ها نباید وارد نزاع های سیاسی می شدند. او این حرف را خیلی محکم بیان کرد. انگار داشت اتمام حجت می کرد. هر چند معنای این حرف برای او واضح بود اما مرز این محدودیت را نمی فهمیدم. او قبول داشت که انسان موجودی سیاسی است ولی معتقد بود وقتی سرباز هستم نباید تمایلات سیاسی داشته باشم.انسان موجودی سیاسی است، اما نه وقتی سرباز است</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 20:47:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سربازهای پولدار بیشتر می‌خوابیدند</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-ecqprah5yvts</link>
                <description>بامداد لاجوردی | روزنامه اعتماد |در دوره خدمت، با پسری هم خدمت شدم که تا سوم راهنمایی درس خوانده بود اما حتی به اندازه پنجم دبستان هم سواد نداشت. حتم دارم به خاطر آن بود که خیلی از امکانات و فرصت‌هایی که زندگی پیش روی ما گذاشته بود را نداشت. از یک روستای دور افتاده گلستان به تهران اعزام شده بود و دوران سربازی اولین تجربه زندگی در خارج از روستای زادگاهش را رقم زده بود. خودش برای من تعریف کرد که تا قبل از سربازی، فقط از تلویزیون تهران را دیده بود. تهران چشم و گوشش را باز کرده بود. لهجه غلیظی داشت و وقتی حرف می‌زد بعضی کلمات را نیمه کاره قورت می‌داد.[شماره اول این پاورقی را اینجا بخوانید:برای شما از پشت دیوارهای پادگان خبر آورده‌ام]خیلی‌ها سربه سرش می‌گذاشتند. یگان ما فرمانده با شخیصت و درس‌ خوانده‌ای داشت، نگران شد که او داخل پادگان آسیب روحی ببیند، از مسئول تقسیم سربازها خواست که این پسرک پیش خودش بیاید. با درخواست فرمانده ما موافقت و او دربان پارکینگ شد. کارش ساده بود. هر روز صبح باید با لباس نظامی و پوتین، علمک پارکینگ را برای ورود و خروج خودروها بالا و پایین می‌کرد. مناسب‌ترین کار برای او همین بود. هوش بالایی نداشت و نمی‌توانست مسئولیت جدی‌تری را بگیرد. اما همین کار ساده را هم با دقت خاصی انجام می‌داد. اگر کسی به حرفش گوش نمی‌داد فریاد می‌زد و کاری نداشت او چه مسئولیتی و جایگاهی در ارتش دارد. فقط حرف فرماندهش را گوش می‌داد.[دومین پاورقی سربازی را اینجا بخوانید: فکر کردیم خوش‌ شانسیم در آن پادگان سرباز شده‌ایم]یک بار فرمانده از او خواسته بود به احدی اجازه ورود ندهد. از بدبیاری او، یکی از امرای ارتش خواسته بود وارد پارکینگ شود و پسرک علمک را بالا نبرد تا فرمانده خودش اجازه دهد. بچه‌ها تا مدت‌ها همین کارش را علنی مسخره می‌کردند اما در ضمیرشان جسارت او را ستایش می‌کردند و مطمئن بودند اگر خودشان پشت علمک بودند جنم ایستادن مقابل خواست یک امیر ارتش را نداشتند تا با امیر در نیافتند. تا آخرین روز خدمتش کسی نفهمید پسرک بخاطر رعایت سلسله مراتب فرماندهی اینقدر جسارت داشته یا اصلا متوجه جایگاه امیر ارتش نشده است! ولی همه فهمیدند که او بابت این کار تشویقی گرفته است.[سومین پاورقی را اینجا بخوانید: سر تهرانی‌ها از مسئولیت‌های سربازی بی‌کلاه ماند]علیرغم آنکه جای خوبی خدمت می‌کرد اما فقر اقتصادی و سواد کم باعث می‌شد، دور از چشم فرمانده، از او سواستفاده شود. پسر پولدارها به او پیشنهاد می‌دادند در ازای پول بجای آنها نگهبانی دهد. اوایل پول ناچیزی می‌گرفت البته به چشم او که جهان بینی‌‎اش در حصار هزینه‌های زندگی روستای زادگاهش مانده بود، این مبالغ چشمگیر بود و سریع قبول می‌کرد و اینقدر هیجان زده می‌شد که دندان‌هایش پیدا می‌شد.اما اینقدر با شهری‌ها دمخور شد که رندی‌ها را یاد گرفت و هربار قیمت‌ را بالا می‌برد ولی باز در نظر خودش این قیمت‌ها بالا بود برای پسر پولدارها به صرفه بود که پول بدهند و در عوض کل شب را با خیال راحت و دل سیر بخوابند. بعضی هفته‌ها شاید تنها دو شب می‌خوابید. اما این پول جمع‌ کردن به ذوقش می‌آورد. سلامتی‌اش را برای چندرغاز از دست می‌داد اما نمی‌فهمید این معامله چقدر خشن و خطرناک است. کم کم اسمش سر زبان‌ها افتاد و فاش شد پولدارها نگهبانی‌شان را می‌فروشند.اوضاع متناقضی بود. اگر این قضیه را نزد بازرسی فاش می‌شد، کار بیخ پیدا می‌کرد و حتما کسی که با پول نگهبانی نداده بود تنبیه می‌شد اما قسمت بد ماجرا جایی بود که پسر روستایی هم نمی‌توانست پولی جمع کند! انگار خودش راضی به این ظلم شده بود.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 23:35:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه از بستگان امیران نظامی بودند، بجز من</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AC%D8%B2-%D9%85%D9%86-kbkgsrdpnro9</link>
                <description>بامداد لاجوردی | روزنامه اعتماد | غروب که می‌شد سربازها اجازه داشتند از تلفن عمومی استفاده کنند. در ساعات آموزش نظامی استفاده از تلفن‌های عمومی ممنوع بود. یعنی چند هزار سرباز 3 ساعت فرصت داشتند تا قبل از ساعت خاموشی پادگان،تلفن بزنند. به همین خاطر جلوی باجه‌های تلفن تجمع می‌شد و اگر کسی مکالمه‌اش را طولانی می‌کرد مابقی اعتراض می‌کردند و گاهی دعوا می‌شد.سربازهایی که در بیرون از پادگان عادت کرده بودند هر لحظه اراده کنند از محبوبشان یا عزیزانشان خبر بگیرند حالا تنها نهایتا یک ربع ساعت فرصت داشتند از دنیای بیرون پادگان با خبر شوند. هرچند باید اعتراف کنم که اواضاع اینقدرها هم وحشتناک نبود و بالاخره راهی برای دور زدن این قانون پیدا می‌شد. راحت‌ترین کار این بود سربازها با نگهبان باجه‌های تلفن رفیق می‌شدند و کارشان را راه می‌انداختند. من همیشه وقتی از جلوی این باجه‌ها رد می‌شدم خیال می‌کردم کسی اگر این تلفن‌ها را شنود کند چقدر آدم غمگینی خواهد بود. تصور کنید چقدر استرس از دو طرف خط به سوی یکدیگر مخابره می‌شود و او باید همه اینها را بشنود. تصور کنید چقدر خبر مرگ ناگهانی، تولد، خیانت، ترک معشوقه یا.... از پشت این خط به آن سوی خط در پادگان مخابره می‌شود و سرباز حتی اگر خبر مرگ عزیزترین فرد زندگی‌اش را هم دریافت کنید تا آن ساعت شب، حق اجازه خروج از پادگان را ندارد و باید منتظر باشد تا صبح شاید مرخصی بگیرد.باجه‌ها حفاظی نداشت و صداها به گوش می‌رسید. من بارها شنیدم که سربازها با انطرف خط که حرف می‌زدند، پیگیر پارتی‌هایشان بودند. پیگیر همان‌هایی که به خودشان یا خانواده‌شان قول داده بودند که کارشان را درست کند تا جایی راحتی ادامه سربازی‌اش را ردیف کند. نگران بودند تا مبادا مثل دوره آموزشی، پارتی‌شان کاری از پیش نبرد و آنها مجبور شوند چندین ماه دیگر در سخت‌ترین شرایط خدمت کنند. اما فقط پای تلفن از پارتی بازی صحبت نمی‌شد.همه سربازها وقتی دور هم جمع می‌شدند، در عین حال که به یکی از سخت‌ترین پادگان‌های آموزشی اعزام شده بودند، باز خیلی بی‌پروا از پارتی‌های‌شان می‌گفتند که قرار است کارشان را درست کند تا جای خوبی خدمت کنند؛ بیچاره‌ها همچنان امیدوار بودند. ادعا می‌کردند پدرشان با آدم پرنفوذی دوست است یا مادرشان، همسر فلان فرمانده نظامی را می‌شناسد و با هم جلسات ختم قرآن می‌روند و سفارش او را کرده تا اذیت نشود و... . گاهی اوقات هم که برخی سربازهای کم سن و سال، وقتی با فرماندهان درجه پایین یا ارشد گروهان درگیر می‌شدند لاف می‌زدند که به فلان فامیل پرنفوذشان خواهند گفت تا حساب کار دستش بیاید؛ اما همه می‌دانستند لاف می‌زند چون اگر با فرد پرنفوذ و صاحب قدرتی ارتباط داشت او آنجا اعزام نمی‌شد. اما سربازی که این حرف‌ها را می‌زد در لحظه عصبانیت این حسابگری‌ها را نداشت. اما همه آنهایی که اهل لاف زدن نبودند یا کسی را نداشتند، ساکت می‌نشستند. ولی همه می‌دانستند حرفش بادهواست.در سربازخانه خیلی راحت از پارتی صحبت می‌شود. هرکسی به چیزی متوسل می‌شود تا کمتر در خدمت به او سخت بگذرد. حتی قبل از اعزام به خدمت هم بسیاری به همه چیز چنگ می‌زدند تا جاهای سخت اعزام نشوند. انگار مراکز نظامی سخت برای دیگران است و حق بقیه است که سختی بکشند. سربازی یکی از چیزهایی که از پسرها می‌گیرد همین ارزش‌های اخلاقی است. همه کسانی که با پارتی بازی جای راحتی می‌افتند می‌گویند سربازی انتخاب آنها نیست که بخواهند دنبال رعایت مسائل اخلاقی باشند. با همین حرف‌ها خودشان و وجدانشان را راحت می‌کنند. اما چیزی که من فهمیدم این بود که انگار همه پادگان ما خاله زاده امیران ارتش بودند، بجز من.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 13:17:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول همدست ما بود؛ اما خبرچین فرماندهان شد</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF-zhr5zsmazjyo</link>
                <description>بامداد لاجوردی | روزنامه اعتماد |  ارشد گروهان از بین سربازها انتخاب می‌شد. دوره ما پسری به عنوان ارشد گروهان انتخاب شد که قد بلندی با صورتی استخوانی و کشیده داشت؛ لب و دهنش حالت خاصی داشت که انگار همیشه می‌خندد. صدایش هم کمی زمخت بود. آفتاب هم پوست صورتش را سوزانده بود. از ظاهرش بر می‌آمد که روستازاده یا عشایرزاده باشد؛ لهجه داشت و وقتی می‌خواست حرف بزند اینقدر تن صدایش بالا بود که انگار داشت فریاد می‌زد. سبیلی هم داشت. سربازان پادگان که اغلب مرکز نشین بودند، با این ویژگی‌هایش شوخی می‌کردند. البته او هم شوخ طبع بود و خودش هم سر به سر دیگران می‌گذاشت؛ می‌شد ساعت‌ها با او شوخی کرد.در یکی از همان روزهای اولی که قدم‌رو پادگان را گز می‌کردیم، سرگروهبان فرمان ایست داد و او را به جلوی صف صدا زد و اعلام کرد، از این پس او ارشد گروهان است.ارشد گروهان باید ما را کنترل می‌کرد، می‌توانست به ما امر و نهی کند، بی‌نظمی‌ها را به فرمانده گزارش کند تا سربازان را تنبیه کند و به طور خلاصه در حصار پادگان اختیارات بالایی داشت. به طور خلاصه ارشد گروهان دست راست فرمانده بود. راحت به اتاق فرمانده گروهان رفت و آمد داشت و به همین خاطر می‌توانست روی ذهنیت فرمانده گروهان اثر بگذارد. من کنجکاوانه او را زیر نظر می‌گرفتم و تک‌تک تغییراتش را در دفترچه‌ام، یادداشت می‌کردم.روزهای اول، ارشد گروهان دوست ما بود. در مقابل دستورات فرماندهان که باعث رنجش و خستگی تن سربازان بود همدست ما شده بود. روال بر این بود که وقتی گروهان در پادگان حرکت می‌کند، جوری پاها را روی زمین بکوبند که صدا بدهد. انگار سمبلی بود از اینکه دشمن بفهمد، آماده نبرد هستیم. اما وقتی از چشم فرماندهان دور می‌شدیم ارشد گروهان می‌گفت نیازی نیست، پاها را روی زمین بکوبیم؛ می‌خواست به ما نشان بدهد که در تیم ماست، نه تیم فرماندهان. اما همچنان او بود که می‌توانست به ما دستور بدهد و گروهان باید اطاعت می‎‌کردند.من به چشم دیدم که این سرباز چطور بداخلاق می‌شد. به او خیره می‌شدم. می‌دیدم چطور عضلات صورت استخوانی‌اش به سرعت تغییر حالت می‌دادند. پسر شوخ طبع، دیگر زیاد فریاد می‌زد، اخم می‌کرد. انگشتانش را به نشانه تهدید و خط و نشان تکان می‌داد. خیلی زود کس دیگری شده بود. دائم می‌گفت فرمانده فلانی به گوشش رسیده که خوب تمرین نمی‌کنید، می‌گفت به گوش فرماندهان رسیده که صف گروهان بی‌نظمی است و بچه ها حین تمرین حرف می‌زنند. ادعا می‌کرد به خاطر ما، او شماتت شده است. با حرف‌هایش به همه فهماند که دیگر با ما همدست نیست و دو جبهه بین ما و او شکل گرفته است. تغییراتش خیلی سریع بود.لحظه به لحظه از ترس تنبیه شدن و نگهبانی تنبیهی خشن‌تر از فرماندهان می‌شد. ارزش‌هایش را پاک باخته بود و اصلا فراموش کرده بود که او سرباز وظیفه است. در نقش خودش فرو رفته بود. بیخود و بی‌جهت داد می‌زد تا گروهان را رام کند. تا به چشم فرماندهان قوی به نظر برسد. روز به روز تنهاتر می‌شد. شب‌ها تا دیروقت در اتاق فرماندهی به بهانه راست و ریس کردن امور می‌ماند در حالیکه بچه‌ها دورهم روی تخت‌ها نشسته بودند و گپ میزدند و خشکباری که از خانه همراه خود آورده بودند را تقسیم می‌کردند. دیگر کسی با او شوخی نمی‌کرد؛ دیگر لهجه‌اش چیز بامزه‌ای به نظر نمی‌رسید. او دیگر همدست ما نبود، دوست داشت خبرچین فرماندهان باشد.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 22:11:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من شاهد ماجرا بودم؛ اما خودم را به خواب زدم</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D8%AF%D9%85-cvgn30gmxwsk</link>
                <description>بامداد لاجوردی | روزنامه اعتماد | آسایشگاه ما پنجره‌هایی بسیار بزرگ و بدون پرده داشت. نور ماه تمام سالن را روشن می‌کرد. شب‌هایی که قرص ماه کامل بود، این نور آنقدر زیاد بود که به سختی چشم آدم گرم می‌شد.شب‌های آسایشگاه ناآرام بود. وقتی خاموشی می‌زدند، پسرها کمی مزه می‌ریختند و همانطور که دراز به دراز خوابیده بودند و چشمانشان را در همان تاریکی نصفه و نیمه به سقف دوخته بودند، جک‌‎ می‌گفتند. می‌خندیدند. چون جز سربازهای وظیفه کس دیگری داخل آسایشگاه نبود، آزادی بیشتر بود. در آسایشگاه ما پسری دیالوگ‌های سریال مختارنامه را از حفظ بود و با همان لحن بازیگران می‌گفت. ماهم خوشمان می‌آمد و تشویقش می‌کردیم ادامه دهد. تنها چیزی بود که کمی خستگی را از تن‌مان به در می‌کرد. گاهی اوقات این خنده‌ها طولانی می‌شد و صدای نگهبان آسایشگاه در می‌آمد و می‌‎گفت اگر یکی از کادری‌ها بیاید و این سرو صدا را بشنود، تنبیه خواهد شد. گاهی اوقات با فریاد و گاهی با چند مرتبه خواهش، همه خاموش می‌شدند و می‌خوابیدند.اما علیرغم سکوت بچه‌ها، آسایشگاه هرگز در مطلق ساکت نمی‌شد و تا خود صبح صدای رفت و آمد نگهبانانی که پاس خود را عوض می‌کردند خواب بقیه سربازها را پاره می‌کرد یا صدای غژ غژ تخت‌های دوطبقه فلزی هم آرامش خواب را بهم می‌زد.[من چندی پیش خاطره‌ای از روز تقسیم وظایف دوره سربازی نوشتیم که می‌توانید اینجا بخوانید]هر شب یک نفر مسئولیت نگهبانی از آسایشگاه را داشت. او باید دائم داخل آسایشگاه راه می‌رفت و مواظبت می‌کرد کسی از روی تخت سقوط نکند، ناخوش نباشد یا اگر پسری بیخود و بی‌جهت روی تخت وول می‌خورد او را بیدار می‌کرد. نگهبانی آسایشگاه علیرغم آنکه راحت به نظر می‌رسید اما کار مهمی بود. به هر حال تمرینی بود برای نگهبانی از آسایشگاه در شرایط جنگی. هرچند در همین دوران صلح هم ممکن بود در تاریکی شب بخواهند از کسی در خواب، انتقام بگیرند و... . حضور نگهبان مانع بروز این افکار شیطانی می‌شد اما همین که نگهبانی در جایی گرم و آرام بود کار را راحت می‌کرد.در ایام آموزشی، تخت کناری من خیلی زود از خواب بیدار می‌شد. اگر پنج صبح چراغ‌های سالن را روشن می‌کردند او 4:30 بیدار می‌شد یا شاید زودتر. اما وقتی ماهایی که در طول شب خوابمان عمیق نشده بود و به زور از تخت جدا می‌شدیم، می‌دیدیم او خیلی زودتر تختش را کادر کرده، پتو را شانه کرده و لباس پوشیده منتظر صبحانه است، تعجب می‌کردیم. سحرخیزی او باعث شده بود او را دست بیندازند که چرا اینقدر منظم است و... .[در این باره نوشتم که سربازها فکر می کردند در غذای پادگان کافور می‌ریزند که می توانید اینجا بخوانید]اما به نظرم یکجای کارش می‌لنگید. احساس می‌کردم ماجرایی پشت این سحرخیزی افراطی وجود دارد. اما خیلی کنجکاوی نمی‌کردم تا اینکه یک شب خیلی اتفاقی، به فاصله بسیار کمی بعد از جدا شدن او از تخت، بیدار شدم و زیر چشمی او را زیر نظر گرفتم و صحنه‌ای را دیدم که خیلی غمگین شدم. پسر سحرخیز ما با این زود بیدار شدن و منظم شدنش چیزی را از هم خدمتی‌هایش پنهان می‌کرد. برملا شدن این راز دشوار نبود. فقط کافی بود پتوی شانه زده و کادر شده او کنار برود تا ملحفه زرد و خیس او حقیقت ماجرا را برملا می‌کند. هم خدمتی ما مشکل شب ادرای داشت و نمی‌خواست این حقیقت بر دیگران آشکار شود. من شاهد این ماجرا بودم اما چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم.+شاید جالب باشد این را هم بخوانید</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 21:44:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در اولین مرخصی سربازی، محبوبم را که دیدم لکنت گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%84%DA%A9%D9%86%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-mkhnnukfpo0f</link>
                <description>بامداد لاجوردی | روزنامه اعتماد | پاورقی پنجمکارت تلفن در پادگان نایاب بود. دلتنگ محبوبم شده بودم. یک هفته‌ای بود صدایش را نشنیده بودم. بالاخره یک شب، از کسی کارتش را قرض گرفتم و فقط می‌خواستم برای چند ثانیه صدای سلام کردن محبوبم را بشنوم. به همین قدر قانع بودم. تلفن خانه را جواب نداد؛ روی پیغام‌گیر، پیام صوتی گذاشتم. با تلفن همراهش تماس گرفتم، در دسترس نبود. مغزم قفل کرد و شماره تلفن چند نفر دیگر که حدس میزدم شاید در آن لحظه کنارش باشند را به یاد نیاوردم. دلتنگی متلاشی‌ام کرده بود؛ عین سربازی شکست خورده، به آسایشگاه برگشتم، برای شام بیرون نرفتم. روی تخت دراز کشیدم، خوابیدم تا بیدار باش صبح.دو هفته شده شده بود که در پادگان بودیم. آخرین روزهای هفته دوم خبر آمد که به تعدادی مرخصی داد‌ه‌اند خودم هم یکی از آنها بودم. لباس‌هایم را عوض کردم و بیرون زدم. داشتم پرواز می‌کردم؛ پیش‌پیش عطر خانه را حس می‌کردم. از پله‌های آسایشگاه به پایین نرسیده، لحظه به لحظه تا رسیدن به خانه‌ام را رویا می‌بافتم؛ با خودم قرار گذاشتم با دسته گل وارد شوم.به محض آنکه سربازها در تاکسی نشستیم، یکی با لحنی ملتمسانه گفت: «داداش موزیک نمی‌ذاری!» انگار دنبال دوایی برای روحش می‌گشت. بالاخره در پادگان جز صدای طبل و پوتین و فریاد چیزی نمی‌شنیدیم. او هم مثل خیابان‌گردها که التماس می‌کنند، پول بگیرند دنبال شنیدن صداهای قشنگ‌ بود تا روحش تلطیف شود. اما او جوری از راننده تقاضا می‌کرد که انگار حقش را طلب می‌کند و وظیفه راننده است که برای او موسیقی بگذارد. راننده از این موسیقی‌های پرسرو صدا گذاشت. برخلاف همیشه، مغزم از شنیدن این موسیقی حض کرد. انگار نوایی در رون می‌گفت: «تو هنوز زنده هستی و موسیقی می‌شنوی.»به میدان آزادی رسیدیم. از آنجا باید ماشین بعدی را سوار می‌شدم و بعد مسیری را پیاده می‌رفتنم. توان نداشتم. موتور گرفتم. وقتی پوتین و کوله سربازی‌ام را دید تا رسیدن به مقصد گپ زد.زنگ آیفون را زدم، محبوبم خانه نبود. البته از آمدنم بی‌خبر بود. چاره نداشتم جز آنکه به خانه پدری‌اش بروم؛ نزدیک بود. راهم را کشیدم به سمت خانه پدرش، در زدم. خودش در را باز کرد. همین که برق چشمانش را دیدم، به لکنت افتادم. او هم شوکه شد و چشمانش خیس شد. انگار پسر تازه بالغی برای اولین بار به کسی دلباخته باشد. محکم بغلش کردم. دوست داشتم، مکرر او را بو کردم تا مغزم مطمئنم شود، خودش است، و من هم هنوز زنده و معشوقه‌ام در آغوشم هست. باید به مغزم  یادآوری می‌کردم حق ندارد، عطر تنش را فراموش کند. دوری و سربازی بوی تن محبوبم را از من دریغ کرده بود.دعوت کردند که ناهار را همانجا بمانیم. میزبان به قدری خوش قلب و گشاده‌رویانه دعوت کرد که نمی‌شد، نپذیرفت. ناهار را دور هم خوردیم بعد محبوبم پیشنهاد داد که به خانه برویم. خیلی کثیف بودم. در طول دو هفته حضورم در پادگان نوبت به حمام ما نداده بودند. سریع دوش گرفتم و خوابیدم. عصر محبوبم تدارک شام مورد علاقه‌مان را می‌دید. باورم نمی‌شد، بوی زندگی را احساس می‌کردم. می‌دانستم امشب از یغلبی‌های سربازخانه، میزهای آهنی غذاخوری و غذاهای بی‌نمکش که خوراک را بی‌معنا کرده بودند خبری نیست. در خانه چیزها هارمونیک بود. با این کارها به زندگی و خوردن معنا داده بودیم اما محیط نظامی این کیفیات را از من دریغ کرد.از اول صبح جمعه ناخوشی تمام روحم را زخم می‌زد. ترس تمام شدن مرخصی دیوانه‌ام می‌کرد. بداخلاق و پرخاشگر شدم. قطعیت از دست رفتن این لحظات، مجنونم کرده بود.از لحظه لذت نمی‌بردم. عقربه‌ها دنبال هم کرده بودند. باید می‌خوابیدیم. فرصتم تمام شد. 3 صبح بیدار شدیم. محبوبم من را به میدان آزادی رساند. در ماشین خطی چپیدم؛ به دژبانی رسیدم. وسایلمان را روی زمین ریختم. چیزی ممنوعه نداشتم. وارد پادگان شدم و دوباره قصه‌ها تکرار شد.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 19:37:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سربازها می‌گفتند در غذا کافور ریخته‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%88%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-ojbi1dww8vc1</link>
                <description>بامداد لاجوردی |  روزنامه اعتماد | پاورقی چهارمدستور صادر شد که جلوی آسایشگاه جمع شویم یا به قول نظامی‌ها «به خط» شویم. سرگروهبان توضیح داد چطور باید به دستور «بشین، پاشو» واکنش نشان بدهیم. به ما گفت دیگر کسی اسم افراد را نمی‌خواند؛ پس ما تبدیل به عدد شدیم. چیزی شبیه نمره آمار مدرسه‌ها! در طول روز بارها لیست ارشد گروهان لیست وظیفه‌ها را از یک تا 109 می‌خواند و به نمره هرکس می‌رسید باید بلند می‌گفت: «من». پسرها خیلی زود راه شکستن فضای خشک پادگان را یاد گرفتند. روی برخی عددها حساس بودند و وقتی نوبت آنها می‌شد، تعداد زیادی از پسرها با هم می‌گفتند:«من» و بلند بلند می‌خندیدند. فی‌الواقع شوخی جنسی می‌کردند؛ دم دستی‌ترین شوخی که در جمع‌ پسرانه از آن استقبال می‌شد.[اولین شماره این پاورقی را اینجا بخوانید]یکی دو ساعتی زیر آفتاب روی پا معطل ماندیم. بارها و بارها گروهان را ایست ‌می‌داد چندبار دستور بشین و پاشو می‌‌داد و دوباره دستور می‌داد راه برویم. کارهایش منطقی نداشت و می‌خواست به ما بفهماند: «اینجا منطق متفاوتی حاکم است.» تا نزدیک‌های ظهر همین روال بود. باید در صفوفی منظم در پادگان می‌چرخیدیم؛ پا می‌کوبیدیم و به دستور سر گروهبان می‌نشستیم و می‌ایستادیم. خسته شده‌ بودیم. بدن درد گرفته بودیم.حین همین تمرین‌ها بود که سربازی آمد و در گوش سرگروهبان چیزی گفت. سربازها منتظر بودند که از ماجرا سر در بیاورند. بعد سرگروهبان چشمانش را میان گروهان چرخاند و چند نفری را صدا زد که یکی از آنها من بودم. ما از جمعیت جدا شدیم و دنبال سر سرباز راه افتادیم. نگفت کجا باید برویم.جلوی در آسایشگاه خودمان، کامیونتی پر از کیسه و کارتن ایستاده بود. دستور داد این «استحقاقی» سربازها باید در سالنی که نشانمان داد خالی شود. کارتن‌ها سنگین نبودند، اما زیاد بودند. داخل کارتن‌ها ملحفه، پتو، قرآن، لباس بافت و اینجور چیزها بود. گفت هوا سرد شده و باید سریع دستکش بافتنی و مابقی استحقاقی‌ها را به بچه‌ها داد اما «نظام» فراموش کرده که باید کلاه بافتنی هم تخصیص دهد.[دومین قسمت این پاورقی را می‌توانید از اینجا بخوانید]ظهر شد. قبل از ناهار گفتند چند نفر باید مقسم غذا باشند. شرح دادند آنها وظیفه دارند در ساعات مقرر صبح، ظهر و شب غذا را با گاری از آشپزخانه بگیرند و در وعده صبح به آسایشگاه برسانند و برای ظهر و شب به غذاخوری ویژه گروهان؛ البته نگفتند چرخ‌های گاری خراب است و قابل استفاده نیست ولی گفتند امتیاز تقسیم کننده‌های غذا این است که کمتر نگهبانی می‌دهند.نزدیک‌های ظهر آدرس دادند فلان جای پادگان بروید و یغلبی‌هایتان را بگیرید. در پادگان به ظرف‌های فلزی غذا یغلبی می‌گویند. در یک گونی بزرگ ریخته شده بودند. مسئولی اینها را تحویل می‌داد و جلوی اسم‌مان تیک می‌زد. معلوم نبود سربازان قبلی که از این ظرف‌ها استفاده می‌کردند چقدر بهداشت را رعایت کرده یا نکرده‌اند. اجازه نداشتیم از خودمان ظرف غذا داشته باشیم. به سمت غذاخوری گروهان رفتیم. غذا مرغ بود. در همان بادی امر متوجه شدم، مجهزترین آشپزخانه که فرمانده از آن سخن گفته بود، جزو برنامه‌های آینده پادگان است نه امکانات کنونی.غذا حسابی بی‌نمک و بد بو بود. هیچ کس راز بی‌نمک بودن افراطی غذاهای پادگان را نفهمید. بدون تردید نمک ارزان‌ترین و در دسترس‌ترین ادویه جهان است اما در آنجا غذاها به شکل مغرضانه‌ای بی‌نمک بود. ما در همان وعده اول فهمیدم چرا سرگروهبان آموزشی ما تاکید داشت مقداری نمک در کیسه بریزیم.[سومین قسمت از این پاورقی را دنبال کنید]سالن غذاخوری سربازخانه‌ بزرگ بود. هر گروهان جای بخصوصی داشت. میزها و صندلی‌هایی فلزی به زمین پیچ شده بود. سربازها باید یغلبی به دست در صف می‌ایستادن تا به مقسم غذا برسند. همین که پای دیگ غذا می‌رسیدیم مقسم سهم‌مان را شرتی شرتی می‌ریخت توی یغلبی.روزهای اول، برخی پسرها تئوری توطئه می‌چیدند که اگر نمک غذا زیاد باشد، خاصیت کافور از بین می‌رود. استدلال می‌کردند دلیل بوی بد و بی‌نمکی غذا برای کافور است. خیلی از پسرها به جد باور داشتند که داخل غذای سربازخانه کافور می‌ریزند تا میل جنسی سربازها از بین برود. فرماندهان و کادری‌ها هم برای آنکه ثابت کنند اینطور نیست، از همان دیگ ما غذا می‌‎کشیدند و می‌خوردند. وقتی غذای ما و فرماندهان مشترک شد، بچه‌ها کم‌کم قانع شدند که در غذا کافور نیست.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 08:22:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر تهرانی‌ها از مسئولیت‌های سربازی بی کلاه ماند</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%B3%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-gnyx5gxmcpe3</link>
                <description> بامداد لاجوردی | روزنامه اعتماد | پاورقی سوم نه نفر بودیم که مدرک کارشناسی ارشد داشتیم و ساکن تهران. خیال برمان داشته بود که به همین بهانه‌ها می‌توانیم مسئولیت‌هایی که سربازی را راحت می‌کند به چنگ بیاوریم اما وقتی کچل کرده به پادگان برگشتیم همه کارهای خوب و راحت تقسیم شده بود و سرما بی کلاه مانده بود.خوب یادم هست که روز اول، بعد از تقسیم گردان‌ها، سربازی با پایه خدمتی بالا ما را به سمت آسایشگاهمان راهنمایی کرد. بعد گروهبان وظیفه‌ای با ابروهای گره کرده وارد شد و توضیح داد که طی دو روز باید لباس‌ها را سایز و موها را با نمره حداکثر 8 کوتاه کنیم و 5 صبح در آسایشگاه باشیم. او گفت حتما باید نواری قرمز کنار شلوارمان بدوزیم. معنا و مفهوم نوار قرمز این بود: سرباز دوره آموزشی هستیم، دارای مدرک تحصیلی دانشگاهی.مطابق خط و نشان‌هایی که کشیده بودند وضع ظاهری موها و لباسم را راست و ریس کردم؛ شلوار را در میدان حسن آباد تهران اندازه کردم و نواری قرمز رنگ را حاشیه آن دوختم. اساسا کچل کردن به خودی خود فشار روانی نداشت اما هنوز نفهمیدم چرا کچلی سربازی این حد از فشار به من وارد کرد و در برابر این پیشنهاد دوستان که موهایم را در یک مهمانی ماشین کنم، بداخلاقی کردم پس رفتم آرایشگاه و از آرایشگری که خود را طراح مد مو می‌دانست، خواستم تا موهایم را کوتاه کند؛ هرچند اجرای این مدل مو برای آن آرایشگر پرادعا توهین آمیز آمد، اما انجام داد.حال باید برنامه ریزی می‌کردم چطور خودم را 5 صبح به پادگان برسانم. نمی‌توانستم ماشین شخصی‌مان را استفاده کنم. در درجه اول نمی‌دانستم وضعیت پارکینگ چطور است و دوم اینکه ممکن بود به این زودی‌ها بر نگردم و محبوبم گرفتار شود. خودش پیشنهاد داد تا درب پادگان من را برساند که من مخالف بودم. دلیلی نمی‌دیدم بخاطر من، چنین مشقتی را به جان بخرد. چرا که من به سربازی محکوم شده بودم، نه او. اما در نهایت قرار شد من را تا میدان آزادی برساند.ساعت 3صبح بیدار شدیم. محبوبم زودتر بیدار شد و صبحانه مفصلی تدارک دیده بود. چیزی شبیه شام آخر، پرشکوه اما غم انگیز. وسایل را داخل ماشین گذاشتیم و ساعت 3و نیم به سمت میدان آزادی حرکت کردیم. پیش از این هیچ تصویری از ساعت 4 و نیم صبح میدان آزادی نداشتم. وقتی به میدان رسیدیم، آزادی غرق سربازانی بود که از این سو به سویی دیگر می‌رفتند. چهار سرباز در یک تاکسی در هم فشرده شدیم و رفتیم به سمت پادگان.جمعیتی جلوی دژبانی منتظر بازرسی بودند تا مبادا موبایل، داروی خاص، مواد مخدر یا چاقو و... وارد پادگان شود. صف خیلی کُند جلو می‌رفت. هنوز وقتی چند ردیف مانده بود نوبت مان شود، سرباز دژبانی فریاد می‌زد کوله‌تان را روی زمین خالی کنید. لباس و خوراکی‌هایم را روی زمین ولو کردم. بازدیدی کرد و اجازه ورود داد. راهمان را گرفتیم به سمت آسایشگاه گروهان.به آسایشگاه که رسیدیم تخت‌ها مرتب شده بود؛ ارشد گروهان مشخص شده بود و منشی‌ها معین. اینها مسئولیت‌های مهمی بودند؛ در ذهنم برای تصاحب آنها نقشه کشیده بودم. علیرغم برخی باورهای اخلاقی، مصمم بودم تا روی برخی مزیت‌ها مانند دانشگاه محل تحصیلم، یا دست به قلم بودنم یا تاهلم تبلیغ کنم و این مسئولیت‌ها را به چنگ آورم. چون کسانی که این مسئولیت‌ها را بر عهده می‌گرفتند کمتر فشار می‌آمد یا حتی می‌توانستند به دیگران دستور دهند. اینها را از بچه‌های غیرتهرانی که یک شب زودتر از ما آمده بودند انتخاب کرده بودند لذا چیزی نصیب تهرانی‌ها نشد.هفته قبل از اولین ضرب شست یکی از کادری‌های پادگان در همان بدو ورود نوشتم که می‌توانید اینجا آن را بخوانیدچندی پیش هم درباره این نوشتم که چه شد تصمیم گرفتم، نوشتن درباره سربازی را کلید بزنم که شرح آن را می‌توانید در اینجا بخوانید.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 12:43:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر کردیم خوش شانسیم در آن پادگان سرباز شدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-l5i9pp8fe0hd</link>
                <description>بامداد لاجوردی | روزنامه اعتماد |طبق خط و نشانی که تاریخ برگه اعزام به خدمت کشیده بود، ساعت 9 صبح خودم را به پادگان رساندم. سربازی در ورودی پادگان نشسته بود و برگه‌ها را مهر می‌کرد. نامم را نوشت و با انگشت به اتوبوسی که داخل پادگان بود اشاره کرد. سرد و بی‌معنا رفتار می‌کرد هرچند این یخ بودنش، تصنعی نبود اما حتی ساده‌ترین آداب اجتماعی را رعایت نکرد و حتی در حد کلیشه هم نگفت: «خوش آمدید.»وقتی سوار اتوبوس شدم، رفتار سرباز دژبانی را در دفترچه‌ام اینطور نوشتم: «رفتاری غیرمتحرمانه». اما الان به نظرم آن واکنش، از صادقانه‌ترین رفتارهای سربازی بود، چرا که آن سرباز می‌دانست، چه روزهای انتظار ما را می‌کشد!اتوبوس پر شد و به سمت سالن اجتماعات راه افتاد. ردیف اول و دوم را خالی نگه داشتند و از ردیف سوم نشستیم. هیچ کس نمی‌دانست ترتیب برنامه‌ها چیست. البته اغلب سربازها پیش‌تر آمار گرفته بودند و ترفندهای راحت گذراندن خدمت را پرس و جو کرده بودند اما پشت دیوارهای پادگان هیچ چیز قطعی نیست و همه چیز می‌تواند در لحظه به اراده فرمانده عوض شود. سربازان با چشمانی خیره نظاره‌گر بودند و حرف‌ها را با چیزهای که شنیده بودند مقایسه می‌کردند.ما پسرها ردیف به ردیف با لباس‌های معمولی در سالن سربازخانه منتظر پایان مراسم بودیم تا تکلیف‌مان مشخص شود. بعد از قرآن و سرود جمهوری اسلامی، صلوات خاصه امام رضا(ع) پخش شد؛ بعد هم فرمانده پادگان که درجه بالایی در ارتش دارد، حرف‌هایی زد درباره اینکه اینجا پادگان مجهزی است، سالن بدنسازی دارد که البته نیاز به تعمیرات جزئی دارد و زمین فوتبال دارد و.... خیلی کیفور شدیم و احساس کردیم خوش شانسیم که در چنین پادگانی سرباز شده‌ایم؛ گفت آشپزخانه آنجا از مجهزترین آشپزخانه‌هاست و کیفیت غذا بسیار بالاست. البته همینطور که فرمانده داشت از امکانات پادگان تحت امرش می‌گفت سربازانی که به قول معروف پایه خدمتی بالا داشتند، پوزخند می‌زدند و زیر لب به ما تازه واردها می‌گفتند: خواهید دید چه امکاناتی دارد! همانجا باخبر شدیم اوضاع آنچنان که می‌گویند شسته و رفته نیست. حتی یکی از آنها که 19 ماه خدمت کرده بود گفت از زمانی که آنها وارد پادگان شدند سالن بدنسازی نیاز به تعمیرات جزئی دارد! جوری این کلمه «جزئی» را ادا کرد که معلوم بود متلک می‌اندازد چون کل جمله را هم با لحنی تمسخرآمیز می‌گفت.[شماره نخست این پاورقی را اینجا بخوانید]سخنرانی که تمام شد، گروهی سرباز دو قطعه موسیقی شاد اجرا کردند؛ یکی از آنها قطعه معروفی از گروه آرین بود. تنبک و گیتار به شکل زمختی با هم اجرا می‌کردند؛ در حقیقت آن روز، همان اجرای کج و ماوج دُر گران‌ بهایی بود که باید قدرش را می‌دانستیم. اما فی‌الحال بدانید که آنها خیلی بد قطعات موسیقی را اجرا کردند. برنامه که تمام شد؛ گفتند دنبال فلانی بروید. ماهم عین اسرای جنگی پشت کله او راه ‌افتادیم. کسی توضیح نداد روال کار چیست.مرد درجه داری، سربازها را دسته دسته کرد. صدا می‌زد تهرانی‌ها بروند فلان سمت. لیسانس‌ها، فوق الیسانس‌ها، متاهل‌ها هریک به سمتی می‌رفتند. من در دسته فوق لیسانس‌های متاهل ساکن تهران بودم. زیاد نبودیم. در آن ورودی پادگان حدود 20 نفر با شرایط مشابه‌ام بود. ما را به داخل سوله‌ای سردتر و بی‌روح‌تر از سالن قبلی هدایت کردند. سیم‌ها آویزان، سیمان‌سفید سوله، چرک شده بود؛ بین برجستگی‌های سیمان خاک نشسته بود. چراغ‌ها کم سو بود. تقریبا چیز چشم نوازی نداشت. داخل سوله در دو ردیف نشستیم. ستوانی برگه‌هایی که دستمان بود را ‌گرفت و روی آن اسم گردانی که باید در آن آموزش می‌دیدیم را ‌نوشت.من نفر دوم از ردیف دوم بودم. ستوان آمد از نفر اول پرسید در این ردیف چند نفر هستند؟! طفلک نگاهی انداخت و شمارش کرد و عددی را گفت، سپس ستوان خودش شمارش کرد و دید یک نفر کم گفته! غضبی کرد و اسم گردانش را خط زد و او را به گردان دیگری فرستاد و با خشم گفت: وقتی در این گردان حالت جا آمد می‌فهمی باید درست بشماری. در آن لحظه من از این رفتارش متعجب شدم اما الان که از ماجرا فاصله گرفته‌ام فهمیدم کیفیت آموزش و امکانات بین این دو گردان خیلی متفاوت نبود بلکه او بیشتر می‌خواست ضرب شستی به ما تازه واردها نشان بدهد؛ که نشان داد.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 18:09:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دمکراسی نباشد؛ گزارش حقیقت یاب به دردی نمی‌خورد</title>
                <link>https://virgool.io/@bamdad.lajevardi/%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-igfxwnsvv7to</link>
                <description>بامداد  لاجوردی |  یک. انسان امروز با توسل به علم و تجربه، به استانداردهایی دست پیدا کرده و توانسته از تکرار حوادث جلوگیری کند یا حداقل فاصله بروز آنها را افزایش داده است. این تحول ریشه در فلسفه انسان در عصر حاضر دارد. در دنیای جدید، جان و دارایی انسان به‌خودی‌خود واجد ارزش شده‌اند؛ این طرز تلقی از جان و مال انسان متفاوت از درک سنتی است. در جوامع پیشین، کشته‌شدن انسان یا ازدست‌رفتن دارایی‌های او تقدیر الهی دانسته می‌شد؛ به‌ویژه اگر جان و مال کسی در حوادث غیرمترقبه از دست می‌رفت، سازمان‌های سنتی هیچ درکی برای چگونگی مواجهه با آن نداشتند. یعنی اگر در جوامع سنتی برای برخورد با قاتل و متجاوز و دزد به دستورالعملی سنتی استناد می‌شد، در مقابل هیچ ساز‌و‌کاری برای مواجهه با جان‌های از دست رفته در سیل، زلزله و آتش‌سوزی وجود نداشت؛ چر‌اکه آن را تقدیر الهی می‌دانستند؛ بنابراین تصور بشر در گذشته این‌طور بود که نمی‌توان یا نباید در برابر تقدیر الهی ایستادگی کرد و تحقیق در چرایی مرگ چند‌ده انسان به دلیل فرریختن پل روی رودخانه دخالت در تقدیر الهی دانسته می‌شد و احتمالا مورد مذمت قرار می‌گرفت‌. اما تکنولوژی درک بشر از «حادثه» را عوض کرد؛ بشر نگرش خود را به مفهوم تقدیر تغییر داد و با تکنولوژی به مهار نیروی طبیعت رفت و توانست بخشی از بحران‌ها را کنترل کند.دو. بحران‌های شهری مانند ریزش ساختمان، آتش‌سوزی برج‌های بلندمرتبه و فروریختن تونل‌های شهری، جزئی جداناپذیر از زندگی بشر شده است. این بحران‌ها در لندن، برلین و پاریس و همه‌جا اتفاق می‌افتند. در کشورهایی که از نظر سیاسی توسعه یافته هستند، بعد از چنین حوادثی گروه‌های مستقل تحت عنوان کمیته‌های حقیقت‌یاب به ریشه‌یابی بروز حادثه می‌پردازند. گزارش آنها اغلب از نظر شکلی شامل چند بخش است؛ برای مثال در قسمتی به روایت بروز حادثه می‌پردازد و در مابقی ماجرا از تمامی عوامل بروز حادثه نام می‌برد و سهم هریک را بیان می‌کند. کمیته‌های حقیقت‌یاب از نظر شکلی نیز تنوع دارند. برخی اوقات این کمیته‌ها مستقل هستند و برخی اوقات وابسته به نهادهای حاکمیتی و البته گاهی تیم حقیقت‌یاب ترکیبی از نیروهای مستقل و دولتی هستند.سه. در دنیای جدید ساختارهای سیاسی و اداره امور متناسب با مهم‌بودن جان انسان و مال و دارایی دنیوی بنا نهاده شده است. یعنی این حق برای انسان به رسمیت شناخته شده تا زیست مادی باکیفیت داشته باشد و اموال و جان او در امنیت باشند و حکام مسئول تأمین امنیت مادی و جسمی شهروندان خود شدند‌ و شهروندان این حق را پیدا کردند تا درباره عملکرد حاکمان سؤال بپرسند و تحقیق کنند که حکام برای صیانت از دارایی‌ آنها چه می‌کنند و نهادهایی از درون جامعه خلق شدند و متولی این امور شدند. این نهادها پرتعداد هستند. روزنامه‌ها، احزاب، نمایندگان مجلس و انجمن‌های محلی و کشوری، سندیکاها و... از جمله این نهادها هستند.چهار. شکل‌گیری کمیته‌های حقیقت‌یاب در دنیا محصول یک فرایند چند‌وجهی است. در وجه اول اهمیت‌یافتن جان انسان در دنیا و پرهیز از تقدیر‌گرایی است؛ یعنی این کمیته‌‌ها‌ اغلب به این سؤال پاسخ می‌دهند که چه کسانی در وارد‌آمدن خسارت به اموال و جان انسان‌ها در فلان حادثه مقصر هستند؟ و در وجه دوم؛ حکام مسئول در برابر امور دنیوی و جان انسان مسئول هستند و شهروندان حق دارند درباره عملکرد آنها سؤال بپرسند! یعنی مردم این حق را پیدا کردند تا از حاکمان بپرسند چرا باید جان عزیزانشان در یک حادثه از بین برود!؟پنجم. مرور اخبار نشان می‌دهد در هر حادثه جان چند‌ده نفر گرفته می‌شود یا افراد آسیب‌های جسمی بلندمدت می‌بینند. متروپل، قطار یزد-مشهد، پلاسکو و حوادث جاده‌ای، ترور، انفجار و آتش‌سوزی و... نمونه‌های محدودی از این اتفاقات هستند. مسئله اهمیت جان انسان در ایران امروز حتی برای رسانه‌ها نیز اهمیت چندانی ندارد. کافی است در میان اخبار جست‌وجو کنید تا متوجه این حقیقت شوید که حتی رسانه‌ها نیز دقت لازم برای انعکاس تعداد کشته‌های یک حادثه ندارند. برای مثال برخی رسانه‌ها می‌گویند در فلان حادثه 34 نفر مرده‌اند اما رسانه‌های دیگری تعداد کشته‌ها را 36 نفر گزارش می‌کنند. حتی با گذشت زمان نیز هیچ‌کدام مشخص نمی‌کنند کدام عدد صحیح بوده، گویا در میان تعداد کشته، جان دو نفر ناچیز است. این نشان می‌دهد رسانه‌ها حساسیت فوق‌العاده‌ای برای گزارش تعداد آسیب‌دیدگان یک حادثه ندارند.شش. تاکنون در حوادث بزرگ ایران، چند مرتبه کمیته حقیقت‌یاب تشکیل شده است اما درنهایت نتایج این گزارش‌ها در بروز حادثه بازدارنده نبوده‌اند. به نظر می‌رسد ناکارآمدی این کمیته‌ها ریشه در ترکیب اعضا و محققان آن دارد. در ترکیب این کمیته‌ها هرگز از روزنامه‌نگاران متخصص و مستقل استفاده نشده یا از نماینده احزاب سیاسی، سندیکاها، انجمن‌های محلی دعوت نشده است و متأسفانه ترکیب این کمیته‌ها همان نمایندگان رسمی در مجلس یا شوراهای انتصابی یا دولتی هستند؛ بنابراین این کمیته‌ها ماهیت مدنی پیدا نکرده‌اند و بیشتر شبیه تیمی از کارشناسان رسمی دولت برای گزارش به مسئولان بالا هستند و نه کمیته حقیقت‌یاب. به همین دلیل این گزارش‌ها فاقد ارزش مدنی شده و توجه جامعه را جلب نمی‌کنند.از سویی دیگر به دلیل آنکه نهادهای مدنی در ایران ضعیف هستند و هنوز جایگاه خود را در نظام سیاسی پیدا نکرده‌اند، انتشار یک گزارش حقیقت‌یاب و تعیین مسئولان مقصر تأثیری بر آینده سیاسی مقصران ندارد و همین قدرت بازدارندگی این گزارش‌ها را گرفته است. این در حالی است که در کشورهای توسعه‌یافته گزارش کمیته حقیقت‌یاب اهرم فشار فعالان مدنی، رسانه‌ها و احزاب سیاسی می‌شود و چنانچه مسئولی در گزارشی مقصر شناخته شود، به احتمال زیاد با پایان عمر فعالیت سیاسی هم معنا خواهد بود. برای مثال چنانچه شهردار شهری مهم در بروز حادثه آتش‌سوزی برج سهم داشته باشد و کوتاهی کرده باشد، به‌طور ‌حتم نهادهای مدنی پرقدرت و رسانه‌ها به عمر سیاسی او پایان خواهند داد‌ اما در ایران چنین نیست؛ حتی اگر در گزارش کمیته‌ای مسئولانی مقصر شناخته شوند، نهادهای مدنی توانی برای اعمال فشار بر استیضاح و استعفای آنها ندارند؛ بنابراین همین بی‌قدرتی نهادهای مدنی در ایران سبب شده گزارش‌های کمیته‌های حقیقت‌یاب بی‌خاصیت شوند.جمع‌بندیچند دلیل برای خنثی‌بودن گزارش‌های کمیته‌های حقیقت‌یاب در ایران وجود دارد. جامعه ایران در فهم علت قربانی‌شدن حوادث سهم زیادی برای تقدیر قائل است؛ این روحیه تقدیرگرایی با فلسفه کمیته حقیقت‌یاب که در جست‌وجوی علل مادی و عینی است، تضاد دارد. همچنین نهادهای مدنی، روزنامه‌نگاران و پژوهشگران مستقل سهمی در تولید گزارش‌ها ندارند؛ بنابراین این گزارش‌ها مانند مابقی گزارش‌های درون‌سیستمی بی‌اثر است و در‌ نهایت نهادهای مدنی در ایران ضعیف هستند و نمی‌توانند با توسل به گزارش کمیته‌ها خاطیان را از قدرت‌گرفتن محروم کنند و همه این عوامل ریشه در مفهومی بزرگ‌تر دارند؛ ساختارها متناسب و هماهنگ و مردم‌سالاری رشدنکرده است.</description>
                <category>Bamdad L</category>
                <author>Bamdad L</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 16:07:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>