<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های bameshki</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bameshki</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/38266/avatar/RnBBQJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>bameshki</title>
            <link>https://virgool.io/@bameshki</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاه پر پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@bameshki/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-tskyxiwm8aoe</link>
                <description>آرام آرام می رفت – همچون نسیم- و من دنبالش می دویدم.او در اوج بود و من افتاده بر خاک.او ابر بود و من کویر!او ناز بود و من نیاز!او دور می شد، اما نزدیک بود؛ نزدیک بود اما دور می شد!او دور می شد: حسرت عمیق روزهای زندگی ام! تبسم شیرین رویاهایم!او نزدیک بود: تجسم همه  ای کاش­هایم، مرهم تک تک بغض هایم!او دور می شد: حلقه ی گمشده ی خوشبختی! تمنای لحظه های دلواپسی ام!او نزدیک بود: پاسخ همه  نادانسته هایم! همان جاری زلال که عطشناکش بودم!خواستم فریاد بزنم: بایست ای همه­ آرزوی من! بی تو اینجا سخت سرد است و دل گیر!بی تو اینجا من، اسیر نفرین سایه هایم و پیچیده در بیکران اندوه!اما افسوس صدایی از حنجر خسته ام بیرون نیآمد...ناگهان اما ایستاد، مهربانانه و لبخندزنان آغوش گشود... تا آغوشش دویدم...مسحور عطرش شدم.بوی سیب بود. بوی سیب...و او از میان گریبانش سیبی در دستانم گذاشت، نورانی و سرخ. سرخ و نورانی.سیب را بوییدم، بوییدم و تا آسمان پر کشیدم...و می شنیدم، مردی در دور دستها، بر بلندا فریاد می زند: این علی است؛ مهربانی منتشر؛ گمشده ی تاریخ!با برق لبخند او، زنجیرهای تاریکی را بگسلیدو بر بال اندیشه­ ی او، تا اوج خوشبختی پرواز کنید.و می دیدم که مرد، دستی را بالا برده بود و می گفت:این علی است، شاه پر پرواز، آرزوی روزگاران! </description>
                <category>bameshki</category>
                <author>bameshki</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 21:28:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سین هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@bameshki/%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-nrqcw3c7w8az</link>
                <description>همه چیز خیلی ساده اتفاق افتاد. در عین عظمتش ساده و ناگهانی. مرد لبخند زد و بهار آمد. بهار آمد از فراسوی یک کویر تفتیده. آرام و دلپذیر. انگار نقاشی خوش ذوق، قلم موی رویایی اش را گرفته باشد و بر روی یک نقاشی گرفته و غمناک، بر روی یک سیاه قلم پر از تاریکی، رنگ پاشیده باشد. رنگ سبز، آبی، ارغوانی. رنگ زندگی... به همین دل پذیری.مرد لبخند زد و بهار از میان دو لبش متولد شد. متولد شد و مثل یک چادر سبز همه جا را پوشاند، همه ی دشت ها و کویرها را، شهرها و روستاها را، آب ها و اقیانوس ها را، همه ی  کشورها و قاره ها را، همه ی زمین را. همه ی سیاره ها و ستاره ها را، همه ی منظومه ها و کهکشان ها را، حتی همه قلب ها را!کسی فکر نمی کرد آمدنش این قدر دلپذیر باشد و ساده! آمدنش را کافی بود استشمام کنی و من استشمام کردم. خودش بود، عطر خودش بود: بهار. ندیده بودمش، بویش را هم استشمام نکرده بودم؛ اما خودش بود! همه ی وجودم می گفت این بهار است. بهار...باورش برایم سخت بود اما آمده بود. دویدم. سراسیمه دویدم. دویدم و فریاد می زدم بهار! بهار آمد...                                                                          ***روبرویش نشستم. زانو به زانو. دستش را در دست گرفتم و بوسیدم. رویای دیرین اجدادم! به همین سادگی! از فرط سادگی باورش برایم سخت بود، نکند خوابم! به صورتش خیره شدم، همانی بود که وصفش را کرده بودند. اما نه! پدرم وصفش کرده بود، بی شباهت هم نبود. اما توصیف او کجا و او کجا؟  بهار ندیده بود در آن سرمای زمستان!لبخند زد و دوباره بهار شد. بهار در بهار. آرام و دلنشین گفت: چیزی را فراموش نکرده ای عزیزم؟!مبهوت شدم. من فراموش کرده بودم اما او نه! قرآن را می گفت. یادگار پدرم. شرمگین شده بودم؛ هم از او، هم از اجدادم! و او چه مهربانانه فراموششان نکرده بود. انگار او هم منتظر بود.سراسیمه دویدم. قران را آوردم. کوله بارم سخت سنگین بود. حالا دیگر یک تاریخ بودم. تاریخ انتظار. تاریخ مردان منتظر. مردان چشم به راه. عاشق. مردانی که لحظه لحظه ی زندگی شان را شمردند. مردانی که آرزویِ دیدن این لحظات را حتی در خواب داشتند. کودکانی که چشم بر در متولد شدند. چشم بر در بالیدند، چشم بر در ماندند و در چشم بر در مردند. حالا من تاریخ بودم! حکایت مردمانی که در حسرت جرعه ای آب و تکه ای آسمان ماندند و مُردند! و گواه من این قرآن.به بهار نگاه می کردم. حالا می فهمیدم چقدر خوشبختم. دلم گرفت. یاد پدر افتادم. آن روز آخر، چگونه با دستان نحیفش، بر صفحه اول قرآن این رقم ها را نوشت[1]. چطور تا آخرین لحظه به در چشم دوخته بود. کجایی پدر؟! بالاخره آسمان بارید. بهار آمد. خوشبختی. سعادت. راستی! آیا میان این همه انسان های خوشبخت، کسی خواهد فهمید که در روزگاری - که شاید خیلی دور نبوده - پدرانشان و یا پدران پدرانشان، حسرت یک لحظه از زندگی زیبای آنها را با خود به آغوش سرد خاک بردند؟! کسی می فهمید انتظار یعنی چه؟! به یقین نه! فقط بهار بود که می فهمید. فقط بهار.بهار قرآن را بوسید. نخستین صفحه را گشود. اشک بر چشمانش حلقه زد. می خواستم فریاد بزنم: اشک نریز! غمگین نشو! دوباره بهار می رود؛ اما بهار آرام اشک هایش را پاک کرد و لبخند زد. دسته ای یاس در دستانم گذاشت و گفت: خوشا به حال پدرت! برو و این گلها را بر مزارش بگذار و بگو: &quot;بهار سلامت می رساند و می گوید: این گلها را مادرم برایت فرستاده، به تعداد لحظاتی که در انتظارم بوده ای.&quot;                                                                          ***سفره را پهن می کنم. وسیع هم چون دل یک عاشق و سپید مثل یاس. با خودم می گویم این دو تا سین. آئینه را می گذارم تا بهار روبرویش بنشیند. به او گفته ام بیاید - کجاست پدرم تا به او بگویم که بهار می خواهد بیاید و بر سفره هفت سین ما بنشیند؟ به همین سادگی؛ می دانم که باور نمی کند و راستی که باورش سخت است.- قرآن را گذاشته ام و سیب سرخ را و تصویری از پدر را. بهار می آید با یک بغل یاس. حالا دیگر همه جا سبز است و همه کس سعادتمند. می نشیند، روبروی آئینه و من سیمایش را در آئینه زیارت می کنم. این هم سین هفتم. یاس ها را کنار تصویر پدر می گذارد، لبخند می زند و می گوید: «سلام خداوند بر پدرت، خوب منتظری بود برای ما.»و من به حال پدر غبطه می خورم که بهار همیشه به یادش هست، که سین هشتم – هدیه ی بهار- برای اوست.راستی پدر ! کدام مان خوشبخت تر هستیم تو یا من؟!-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------[1] و بعدها در یک روز بارانی، بهار رازی را برایم گفت سخت شگرف، و من آن روز دریافتم که چرا پدر لحظات آخر را نشمرده بود.</description>
                <category>bameshki</category>
                <author>bameshki</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 13:15:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@bameshki/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lqppemkdtffg</link>
                <description>شاید از جنگ جهانی دوم تا امروز، انسان­ها این چنین توامان غرق غم و ترس نبودند و عجیب این که شاید هیچ وقت هم درطول تاریخ تا به امروز، به این اندازه غرق تکنولوژی و سرمست پیشرفت های چشمگیر خودش نبوده است.او هیچ گاه اینقدر دنیای مجازی و سرگرمی را جدی و واقعی نگرفته است. هیچوقت اینقدر معنای زندگی را فراموش نکرده است. هیچ وقت این اندازه برای سرگرمی­ها ، دنیای بازی و تفریحات و غرق شدن در خوشی­های مجازی - که حکم مسکن روحی را برایش داشت - هزینه نکرده است.بشری که هیچگاه در طول تاریخ به این میزان ثروتمند نبوده و هیچگاه هم این چنین بیرحمانه و کودک مابانه ثروتش را خرج رنگ ولعاب زندگی اش نکرده است.حالا ویروسی دارد او را از پای در می آورد که هیچ کدام از سلاح های فوق پیشرفته ای – که هزاران میلیارد دلار در طی سالیان برایش سرمایه گذاری کرده است – نمی تواند شر این مهاجم خاموش و کوچک را از سرش کم کند.حالا ترس یک ذره نادیدنی خواب را از چشمانش گرفته است؛ آن چنان­که هیچ کدام از سرگرمی­ها و خوشی­هایی که این همه برایش هزینه کرده است نمی تواند آرامش را به او هدیه دهد.و ملتمسانه چشم به دستان دانشمندانی دوخته است که شاید تا به حال اولویت هزینه­ای بالایی برایشان نداشته است.بشر دوران کرونا، برای اولین بار پس از ده­ها سال سایه­ی سیاه مرگ را بر سرش احساس می کند. او هیچگاه این چنین مرگ را و ترس از آن را، از نزدیک احساس نکرده است. شاید وقتش رسیده به خودش نهیب بزند - که چه با کرونا چه بدون آن - روزی از این دنیا خواهد رفت، پس بهتر است در این فرصت کوتاه در پی معنای زندگی اش باشد و به آن بپردازد.کرونا یک تلنگر است به بشر امروز تا شاید به خودش آید که ارزشمندترین داشته­اش خداست و امید به او.کرونا شاید یک تلنگر است تا یادمان باشد که حتی با وجود انبوه ابزارهای تکنولوژیک که در اختیارمان هست و با همه داشته هایمان؛ هنوز به آغوش خدا سخت نیازمندیم تا پناهمان دهد، دستی بر سرمان بکشد و آراممان کند.ما بشدت نیاز داریم تا در دوران قرنطینه و پسا کرونا به خودمان بپردازیم. به دنیای حقیقی که در آن خودِ بشر به معنای واقعی، ارزش است. دانش و دانشمندان ارزش­اند. و از همه مهمتر خدا جایگاه واقعی­اش را در وجود ما پیدا کرده است.حال و روز ما امروز سخت غریب است: انسان نابالغی که سردرگم در میانه هیاهوهای مدعیان دین و داعیه داران علم، خودش را، معنای زندگی­اش را و خدایش را فراموش کرده است.و همچون کودک چموشی که از آغوش مهربان و دلسوز پدرش می گریزد و به امید آزادی بیشتر به سوی فضای بی انتهای جهان می­دود، همه­ی روز را به سرگرمی­ و تفریح در خیابان های پر زرق و برق شهرش می پردازد ... و چون شب می­شود، به خودش می آید! در دل تاریکی شب ، بی پناه و سرگشته، دلش تنگ می شود برای پدرش... خانه اش و همان آغوشی که از آن گریخته است...</description>
                <category>bameshki</category>
                <author>bameshki</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 14:18:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره ها را باز کن؛ بهار در آغوشت می کشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@bameshki/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-bhrfumsohxgj</link>
                <description>بهار رسالت خودش را می داند؛از لابلای حصارها، از میان درزهای کوچک پنجره ­های بسته در اعماق جانت نفوذ می­ کند، گرما می بخشد و زنده می­کند؛ حتی اگر سوزِ سرما استخوان­هایت را ترکانده باشد!او مثل عطر آرامِ آرام در شامه­ ات می­پیچد؛ حتی اگر او را نخوانده باشی؛ حتی اگر از پسِ سالها فراق، عشق در پستوی دلت پوسیده باشد!حتی اگر ترس، نامیدی و شوربختیِ مدام؛ دلت را بریده باشد از آمدن بهار!حتی اگر عفریت ترس چنگ انداخته باشد بر کوچه پس کوچه هایت شهرت!بهار نامید نمی شود، ترس ­نمی شناسد، بهار نمی­ میرد حتی اگر مرگ خیمه زده باشد بر آسمان شهرآرزوهایت!بهار ساده است و دلپذیر، مثل ترنم یک جویبار؛ آرام آرام ، موسیقیِ ناسازِ وجودت را با هستی هماهنگ می­کند!بهار بی­ تکلف میهمانت می­شود؛ حتی وقتی در محاصره ­ی لشگر ترسی، ناگهان می ­بینی کنارت نشسته و نجوایِ زندگی می­کند در گوش ­هایت!پنجره ها را بازکن؛ بهار در آغوشت می­ کشد؛ او آرامش است...</description>
                <category>bameshki</category>
                <author>bameshki</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 19:46:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>