<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه غلامی (banafffsh)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@banafffsh</link>
        <description>آتشے شعله ے نفرٺ افروخٺ تا مگر عشق پایان بگیرد... غافل از اینڪه او مثل ققنوس تازهـ در شعله ها جان بگیرد :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1230109/avatar/PJGAN6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه غلامی (banafffsh)</title>
            <link>https://virgool.io/@banafffsh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>• ماهی قرمز کوچولو •</title>
                <link>https://virgool.io/@banafffsh/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-lm7cpooetki1</link>
                <description>+ تو مثل ماهی قرمزای توی حوض خونه عزیز جونی! اولین چیزی که بهت گفتم... خیره شدم به چشمات و بالاخره گفتمش! جمله ای که بارها و بارها وقتی توی ایوون میخوابیدم بهت میگفتم ولی نمی شنیدی... خونه ی شما چند کوچه اون ور تر از خونه ی عزیز جون بود. صدام بهت نمیرسید، حتی اگه داد میزدم! هاج و واج نگاهم کردی، بعد زدی زیر خنده و پرسیدی: ماهیای خونه عزیز جون چجورین؟ حس کردم زبونمو یکی قفل کرده به سقف دهنم، به زور لب زدم: خوش... خوشگلن... بازم خندیدی، تا حالا خنده ی ماهیای خونه عزیز جونو ندیده بودم ولی اگه م بخندن، خنده های تو از اونا خیلی قشنگ تره... ماهیا موهای بلند مشکی ندارن، تو داری... رنگ چشم شونو ندیدم ولی رنگ چشمای تو مثل آسمون آبی می مونه. اونا سارافون سرخابی با جوراب شلواری سفید نمی پوشن، تو میپوشی! اونا عروسک ندارن که براش مادری کنن، تو میکنی... تو خیلی بهتری! خیلی بهتر... انقد که خودتم نمیدونی چقد! مامانت هندونه اورد، لبات از شیرینی هندونه و لپات از داغی آفتابی که از آسمون میبارید، سرخ شده بودن. هسته های هندونه رو زیر دندونام له کردم و قورتشون دادم، موهاتو هل دادی پشت گوشِت، عزیز گفت دیگه باید برگردیم خونه ولی من با اینکه الان شب شده و خیلی وقته از دیدنت گذشته، پشت گوشت لای موهات قایم شدم. روی تشک به پهلو میشم و انقد خنده هات توی سرمن که صدای خر و پف آقاجون توشون گم شده... ستاره های آسمون چشمک میزنن و عکس ماه افتاده توی حوض. از این بالا خوب میتونم ببینمش که چجوری توی رخت خواب ماهیای خوابالو جا خوش کرده... مثل تو! توی دل من... البته نه! اونجوری نه! باید بگم در واقع تو به دلم چسبیدی! جا خوش کردن چیه؟ چسبه که سخت باز میشه... سخت از دلم کنده میشی... انقد که اگه بخوام برگردم شهر و قرار باشه دیگه نبینمت، قراره پوستم کنده شه تا جدات کنم! نفسمو محکم بیرون میدم. دیگه طاقت ندارم، وقتی خیره میشم به حوض انگار تو اونجایی... تو واقعا یه ماهی کوچولویی که کنار عکس ماه خوابش برده؟ کاش میشد در موردش بهت بگم...  شاید واقعا شبا میای خونه عزیز من و میری توی حوض بخوابی. عطرتو حس میکنم... آره تو واقعنی اینجایی! از پله ها میرم پایین، دمپایی نمی پوشم و سردی موزاییکا رو از انگشتام هل میدم تو تنم تا نوک سرم. شبای اینجا سرده... برعکس روزای داغش، شبایی که بهت فکر میکنم و دلم برات تنگ میشه یخ میزنم... بالای حوض وایمیستم و نگاهت میکنم، خوابت برده... چشماتو بستی و دهنت برای دم و باز دم باز مونده. موهات پخش آب شدن... سرما نخوری؟ میشینم لب حوض و دستی به موهام میکشم، فقط نگات میکنم... همین! قول میدم بیدارت نکنم... لبخند میزنم و دستمو به قلبم میرسونم، صدامو نمی شنوی ولی من آروم لب میزنم: شب بخیر ماهی کوچولو :)ریحانه غلامی</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 18:48:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• همسایه بغلی ³ •</title>
                <link>https://virgool.io/@banafffsh/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%BA%D9%84%DB%8C-%C2%B3-fzxufso6drsy</link>
                <description>خونه تقریبا مرتب بود. با خودش مرتب کرده بودم. فقط شروع کردم به شونه زدن موهام و مسواکی که هرروز صبح میزدم. تا حالا انقدر تند کاری رو انجام نداده بودم! انقد هیجان داشتم که دیگه صداشو از اون سمت دیوار نمی شنیدم. دهن کفی مو با حوله خشک کردم و موقع بیرون اومدن از دستشویی نزدیک بود بیوفتم! خیره شدم به صورتم توی آینه قدی داخل هال. لبخند زدم و ادای صحبت کردن در اوردم؛ چجوری باید می بودم که تصورِ چند دقیقه ای که ازم از پشت دیوار ساخته خراب نشه؟ آرایش کنم؟ سایه ی بنفش بزنم؟هنوز سمت اتاق برای برداشتن سایه نرفته بودم که بعد از این همه مدت جای صدای ظریف خودش از پشت دیوار، صدای کلفتی رو شنیدم! اخم کردم... این آدم کی اومده بود که من نفهمیده بودم؟!- من نگفتم که از اینجا بری!- ولی من میخوام برم. مرسی.- همین الان؟!- الان میخوام برم دوستمو ببینم! بعدش وسایلمو جمع میکنم.- تو خونه داری که بری؟!- برم تو پارک زندگی کنم بهتر از خونه ایه که تو بهم دادی.- حالا من عصبانی بودم یه چیزی گفتم!- بابام بهت زنگ زده که اینجوری رنگت پریده؟!- نخیر!- ببخشید ولی دیگه دیره!- صبر کن ببینم!- دستمو ول کنااا... حق نداری دست بهم بزنی!- حق دارم! حق خیلی چیزا رو همین الان دارم!- تو غلط میکنی! ولم کن!ضربان قلبم از استرس شروع کرد به بالا رفتن؛ صدای همسایه بغلی داشت تبدیل به جیغ میشد! این دیو دو سر دیگه از کجا پیداش شده بود؟!همونطور که روسری بلندمو روی سرم مینداختم و با عجله بهش گیره میزدم؛ در خونه رو باز کردم و بدون دمپایی پریدم سمت در واحد بغلی! صداها بیشتر میشد و ترسِ من بیشتر! همیشه زندگی آرومی داشتم... این صحنه شبیه صحنه های توی فیلما بود!وقتی مشتمو به در می کوبیدم سر انگشتام درد می گرفت؛ صدامو بلند کردم، هرچند میلرزید: بدو دیگه دختر!! چیکار میکنی؟!صدای جیغ و دعوا قطع شد. باز محکم در زدم؛ باید اسمشو میگفتم! ولی از کجا می فهمیدم اسمش چیه؟! کاش ازش قبل از اینکه بیاد می پرسیدم... اینجوری نمیشه!صدای مردونه بلند شد: ببخشید شما؟!- از من میپرسی؟! تو کی هستی؟!قبل از اینکه باز به اینکه اسمش چیه فکر کنم از دهنم پرید: با کیمیا چیکار داری؟!سکوت چند ثانیه ای که حاکم شد قلبمو از جاش بیرون کشید؛ منتظر بودم صداشو بلند تر کنه و بگه: کیمیا دیگه کدوم خریه؟!آب دهنمو محکم قورت دادم که به جاش صدای ظریف همیشگی بلند شد: اینجا یکی مزاحم شده! نمیذاره بیام!!نفسمو محکم بیرون دادم: زنگ میزنم پس به پلیس!- وایسا ببینم! یعنی چی؟!- دارم زنگ میزنم!در با صدای بدی باز شد و صورتِ قرمز شده ی پسری بور و چشم عسلی که برای دیدن سرش باید سرمو یکم بالاتر می اوردم از لای در جلوم سبز شد! خودمو محکم نگه داشتم و اخممو غلیظ تر کردم. مامانم همیشه میگفت شاید من آدم تقریبا آرومی باشم؛ ولی موقعی که خیلی عصبانی بشم میتونم با نگاهم طرف مقابلمو تیکه تکیه کنم!سر تکون دادم و با دستم آسانسورو نشون دادم: مهمونی تموم شده!داشت از حرص میترکید، اینو از پریدن پلکش می فهمیدم: من مهمون نیستم! صاحب خونه ام!پس همونی بود که همسایه ازش حرف میزد... این آدمو باید تا میخورد میزدمش!- کمکم میکنی وسایلمو جمع کنم؟!خیره شدم به اونی که گوشه ی در وایساده بود. چشمام از هیجانِ بالاخره دیدنش درشت شدن! تقریبا هم قد بودیم و لباساش همونی بودن که خودم همیشه تصور میکردم. صورت سفیدی داشت با چشمای درشت و قهوه ای. مژه هاش ریمل نداشتن اما بلند و فر دار بودن. ابروهای پر پشت و مرتب برداشته شداش نگران و لبای خوش فرمش از ترس سفید شده بودن! موهای قهوه ای سوختش از شالش زده بود بیرون که دستمو بالا اوردم؛ جلو رفتم و موهاشو با همون عصبانیتی که از پسر داشتم داخل بردم؛ برای خودم چند ثانیه وقت خریدم تا بدونم چیکار کنم! سر تکون دادم: آره آره.و خیره شدم به پسر و ابرو بالا دادم: اگه ایشون بره بیرون و اجازه بده!پسر تصمیم گرفت بیشتر رو اعصاب بره: خونه ی خودمه! بیرون نمیرم!صدامو بالا بردم: مستاجرت میخواد وسایلشو جمع کنه و بره! اگه بیرون نری این مزاحمته! میتونم زنگ بزنم به پلیس که ببرنت!- تو اصلا کی هستی؟!- من دوستشم! تو کی هستی؟!- من از دوستشم بهش نزدیک ترم!- واسه همینم اذیتش میکنی؟!- به تو چه این چیزا؟!- تا وقتی نری بیرون و مزاحمت اینجاد کنی همه چی به من مربوطه! حتی میتونم به عنوان همسایه بغلیتون که صدای داد و هوار جنابعالی رو میشنیده و اذیت شده ازت شکایت کنم!پسر مکث کرد. دندوناشو به هم سابید و خیره شد به دختر: این چی میگه کیمیا؟!مو به تنم سیخ شد! اسمش واقعا کیمیا بود؟!کیمیا دستمو کشید تا بیام داخل: راس میگه! صاحب خونه ها مهلت تخلیه میدن! مهلتتو بده و برو!- کیمیا منم! سامان!- تو دیگه هیچکس نیستی!زور خوبی داشت! چون پسرو هل داد بیرون و وقتی منو کشید داخل درو محکم بست! پسر شروع کرد از پشت در به خط و نشون کشیدن: تا عصر وقت داری با همین دوستت اینجا رو تخلیه کنین! مگرنه میگم بیان تخلیه کنن؛ خودت و زندگیتو بریزن تو کوچه!چیزی نگفتیم. روی پنجه وایسادم و از سوراخ در خیره شدم بهش که در آسانسورو باز کرد و رفت داخل. وقتی شماره های آسانسور کم شدن؛ نفس راحتی کشیدم و برگشتم پشت به در. نشسته بود روی مبل و با دستاش سرشو قاب گرفته بود. لبخند تلخی زدم و سمتش قدم برداشتم: بیخیال... به عصر نرسیده جمعشون کردیم!لب گزید. با چشمای خیس خیره شد به صورتم: وسایلمو کجا باید بذارم؟ کجا برم؟!لبخندمو پهن تر کردم. روی زانوهام نشستم و خیره شدم به صورتش: الان مشکل جمع کردنشه یا پیدا کردنِ جا؟!خیره شد به هال کوچیکِ خونه: وسایلو که بیشتر خودش خریده. به اونا دست نمیزنم مالِ خود خونس! فقط یه سری وسایل آشپزخونه مال منه و خرت و پرتای توی اتاقم... اشاره کردم به تلویزیون: یعنی این سنگینا رو کاری نداری دیگه؟!به نشونه ی نه سر تکون داد که تند گفتم: پس حله دیگه! تو دو ساعت جمع کردیم!سرشو باز بین دستاش پنهون کرد: کجا ببرم؟!تند گفتم: خونه ی من!عجیب نگاهم کرد. لبخندمو پهن تر کردم: جدی گفتم!چند بار پلک زد: بیخیال... من نمیخوام بهت زحمت...حرفشو بریدم: زحمت چیه؟! چه اشکالی داره بیای هم خونه ی من بشی؟!- آخه همینجوری که نمیشه! - خب به یه شرط!منتظر نگاهم کرد که سر تکون دادم: هرروز بهم آشپزی یاد بدی! همین.با مکث نگاهم کرد؛ خودمم جا خوردم از انقدر ساده بودن شرطی که گذاشته بودم! حالت نگاهش میگفت: باشه ولی منکه نمیشناسمت... چجوری بهت توی یه ساعت اعتماد کنم و بیام پیشت زندگی کنم؟!نفسشو محکم بیرون داد: نمیدونم...تند گفتم: بهم آرایش یاد بده! میتونیم هرروز صبح تم همون رنگی رو بزنیم که تو رنگشو انتخاب میکنی! تازه سریالی که می دیدیمم ادامش مونده!انتظار نداشتم بزنه زیر خنده: شوخی میکنی؟!خندم گرفت: نه به خدا!- تو هرکاری میکردم میشنیدی!- بهت که گفتم!- اگه انقد نازکه دیوار پس چرا من صداتو نمیشنیدم؟!- چون تو حالِ خودت بودی! مگرنه من همزمان باهات جارو برقی م کشیدم!جدی نگاهم کرد. جدی نگاهش کردم. یهو زد زیر خنده که منم خندیدم! سر تکون داد: اوکی ولی این خیلی... خیلی... نمیدونم بگم خیلی چی!ادامه دادم: خیلی برگ ریزونه!بلند گفت: دقیقا!!! بهم نزدیک تر شد: یعنی جدی جدی بیام خونه ی تو؟!سر کج کردم: اوهوم! چون من تقریبا وسایل خونگی که تو میخوایو هم دارم!چشماش برق زدن: خیلی خوبه!خندیدم: آره!و بلند شدم: تو دو ساعت میشه وسایلو برد واحد بغل! من کارتون دارم! بیارم؟انگار که هنوز باورش نشده باشه مشکلش انقد زود حل شده سر تکون داد: آره آره!سمت در قدم برداشتم: حله پس!کارتونا رو که اوردم شروع کردیم. بیشتر خورده وسایل آشپزخونه رو خودش خریده بود. توی دو تا کارتون جاشون کردیم و بعد از یه ساعت بردیمشون خونه ی من. خونه مو عجیب نگاه میکرد: وای چقد شبیه همن!خندیدم: واحدای کنار همو مثل هم میسازن! اتاقش دقیقا همون چیزی بود که فکرشو میکردم. هرجاشو که نگاه میکردم تصورم کامل میشد... شروع که کردیم به جمع کردن؛ حس کردم چند سال به عمرم اضافه شده! وقتی تصوراتت از چیزی کامل میشه و هیجان زده میشی همچین حسی داری... سعی میکردم زیاد براش نگم که عه فلان وسایلت و فلان قسمت اتاقت همونی بود که من تصور کرده بودم! دوس نداشتم فکر کنه توی زندگیش فضولی میکردم... حسی که من داشتم فضولی نبود. انگار که اون توی یه دنیای دیگه پشت دیوار خونه ی من زندگی میکرد و من فقط سعی میکردم مثل اون باشم تا زندگی بهم بچسبه!وسایل اتاقو که تخلیه کردیم از اذان گذشته بود و ظهر شده بود. وقتی گفت استرس داره که سامان بازم مزاحمش بشه منم استرس گرفتم! چه آدم مسخره ای... وقتی گفتی ازش خوشت نمیاد و رو اعصابته؛ دیگه چرا دنبالشی؟!کیمیا موهاشو دم اسبی بست بالای سرش و چند تا وسیله که خودش خریده بود هم از حموم اورد. لباساشو توی روسریِ حالت بقچه جا کرده بودم؛ خندید و گفت: شبیه مهاجرا شدیم!خندیدم. راست میگفت. وارد خونه ی من که شدیم؛ وسایلو گوشه ی هال گذاشتیم و زنگ زد به پسره. محکم شدنش بهم حس خوبی میداد: الو؟! دارم میرم! کلید خونتو میذارم تو جا کفشی! بله! خدافظ! جدی نگاهم کرد، تماسو که قطع کرد، لباش حالت لرز گرفتن: صدای یه دختره میومد...سمتش قدم برداشتم و خیره شدم به صورتش. همونطور که لباس توی دستشو ازش میگرفتم و تا میکردم، لب زدم: آدم نباید به گربه هایی که تو آشغالا دنبال غذا میگردن حسادت کنه...نگاهش برق زد. ابرو بالا داد: برگام! چه جمله ای!خندیدم. خندید. آستیناشو بالا زد و سمت آشپزخونه راه افتاد: خب اجاره ی روز اولو بذار پرداخت کنم!خندم بیشتر شد: اه نه! اینجوری نگو!در یخچالو باز کرد و از گوجه هایی که خودش از خونه اورده بود برداشت: چجوری بگم؟!دنبالش راه افتادم که بهش رنده بدم. وقتی وسایلو روی اپن گذاشتیم. دستی به موهام کشیدم و خیره شدم به جلوی آشپزخونه. از کاری که میخواستم بکنم مطمن نبودم؛ اما دلم میخواست واکنششو ببینم. گلو صاف کردم و موهامو مرتب بستم، لبخند زدم و صدا بلند کردم: سلام. با یه روز دیگه از برنامه ی آشپزی رنگی خدمت تون هستیم برای آموزش املت به سبک همسایه بغلی!نگاهش کردم که بلند زد زیر خنده و دوید کنارم وایساد؛ جلومون آینه بود و میتونستیم همو انگار که توی صفحه تلویزیون باشیم ببینیم. دست انداخت دور گردنم که تند گفتم: البته الان دیگه ایشون دوست من و هم خونه ای من می باشند!بیشتر خندید... رو کرد به آینه و گفت: امروز تبلیغ پخش نمیکنیم. تا آخر برنامه همراه ما باشین و وسایل تونو برای یه املت خوشمزه آماده کنین!خنده هامون بیشتر شد. قرار بود این صبحونه، بهترین صبحونه ی عمرمون باشه... ریحانه غلامینظراتونو برام کامنت کنین:) </description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 21:52:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• همسایه بغلی² •</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%BA%D9%84%DB%8C%C2%B2-ejc6i8wfctgs</link>
                <description>باز ساکت شد... باز ساکت شدم... ولی از شدت نگرانی اینکه چه واکنشی نشون میده نمیدونستم باید به در و دیوار کوبیدن قلبمو چجوری کنترل کنم! دستای سردمو مشت کردم... اخمی بین ابروهام نشست و خیره شدم به دیوار! بعد از یک دقیقه سکوتو شکست: چی بخونم؟آب دهنمو به زور قورت دادم، سمت دیوار راه افتادم و یکم از استرسم کم شد: هر چی دوس داری! دماغشو بالا کشید: نمیدونم چی بخونم الان... لبخند محوی زدم: رز سفید منو بخون! دیروز این شعرو قبل از خواب میخوند، بلند و پر از احساس... باهاش انقد خوندم که خوابم برد، چشمامو که می بستم، صداش توی سرم پلی میشد... - تو دیشب صدای منو میشنیدی؟ مکث کردم، ضایع بود بگم نه! - اوهوم. - آره؟ - آره میشنوم! - میشنوی؟ صدای منو همیشه میشنوی؟ - اشکالی داره یعنی؟ - چی اشکال داره؟ - شنیدنش! مکث کرد، حس کردم تکیه زده به دیوار که به دیوار تکیه زدم. چند ثانیه طول کشید تا گفت: اگه الانم حرف بزنم میشنوی؟ لبخند زدم: آره خب دیوارا نازکه... وقتی حموم میری هم صدای دوش میاد. - نه منظورم از شنیدن یه چیز دیگس... وایسا ببینم! دستشویی میرمم میشنوی؟! نشد بلند نخندم: نه دیگه. دستشوییامون دیوار به دیوار نیس انگار. - ولی حمومم تو اتاقمه. - حدس میزدم. باز سکوت... از هیجان اینکه بالاخره تونستم با همسایه بغلی که این همه وقت فقط صداشو میشنیدم بدون اینکه از وجودم خبری داشته باشه، حرف بزنم، دستام یخ زده بودن! - یعنی تو همه ی همه شو شنیدی؟ - همه ی همه ی چیو؟ - زندگیمو! باز خندم گرفت، بامزه حرف میزد...- آره یه جورایی. - آزار دهنده نبود؟ - نه... خیلیم خوب بود! یعنی هس! - اینکه همسایت یه بند حرف بزنه و تمرکزتو تو کارات بهم بریزه رو اعصابت نیست؟ - نه وقتی از یه جایی باهاش هماهنگ میشم. - یعنی چی؟ چشمامو محکم بستم و باز کردم، شاید نباید میگفتم هر کاری میکنه انجام میدم! گلو صاف کردم: هیچی... یه چیز شخصیه! - چقد عجیبه! - چی عجیبه؟ - اینکه با حرف زدن زیاد مشکلی نداری و با حوصله جوابمو میدی... - خوشم میاد. خودمم اینجوریم یکم. سکوت کرد، اینبار من سکوتو شکستم: از اینکه صداتو میشنوم ناراحتی؟ لحنش آروم تر شد: نمیدونم... - دوس ندارم ساکت بشی. لحنش تند شد: ولی دیشب... حرفشو خورد! اخمی بین ابروهام نشست و بی اختیار سرگردوندم سمت دیوار: دیشب چی؟! بغض باز چمبره زده بود به گلوش: دیشب کسی که خیلی واسم مهم بود سر همین موضوع بلاکم کرد! اخمم غلیظ تر شد: یعنی چی؟! - گفت زیاد حرف میزنم! ویسام طولانیه! چرت و پرت میگم! بعدشم گفت بودنمون با هم وقت تلف کردنه! - چه آدم رو اعصابی! - کی؟!؟ - اون! - آهان. - تو چی جوابشو دادی؟ - یکم پیش دیدم بلاکم کرده. جواب نداده بودم. - مگه تازه آشنا شده بودین؟ - معلومه که نه! شیش ساله همو میشناسیم! - خب پس، حرفاش دروغ بوده. - یعنی چی؟ پاهام خسته شدن، بی اختیار خودمو سُر دادم از روی دیوار پایین و زانوهام بغل کردم: اینایی که گفتی بهت گفته، دروغن. - یعنی واسش مهمم؟ - ببخشید. ولی نه... - پس چرا میگی دروغ گفته؟ - چون تو چرت و پرت نمیگی! زیاد حرف زدنت وقت آدمو تلف نمیکنه! به آدم زندگی کردن یاد میده! نفسمو محکم بیرون دادم: آدما وقتی از یه رابطه ای خسته میشن بهونه زیاد میارن، وقتی کسیو دوس نداشته باشن پنج ثانیه ویسشم واسشون رو اعصابه! برعکس کسی که وقتی یکی براش مهم باشه ویس نیم ساعته شم گوش میکنه!مکث کرد، باز لحنش آروم شد: ویس نیم ساعته... اگه اینجوریه، تو بیست و چهار ساعته داری به حرفای من از تو خونت گوش میدی! خندیدم... منظورمو گرفته بود که خندید. چند تقه زد به دیوار و مثل خودم نشست رو زمین: تنها زندگی میکنی؟ چهار زانو شدم، جامو پشت و رو کردم و خیره شدم به دیوار: آره. مامان بابام شهرستانن. - اجازه دادن تنهایی زندگی کنی؟ - اینجا خونه داییمه که فوت شده... مشکلی ندارن با مستقل زندگی کردنم. - آهان... خدا بیامرزه. لبخند زدم: تو چی؟! - فک کنم باید از اینجا بلند شم. - چرا؟! خنده ی عصبی کرد: خونه ای که توشمو همین دوستِ شیش ساله بهم داده بود! - خونه بهت داده بود؟! - آره. واسه تولدم. - پولداره پس. - میشه گفت هس. - میشه؟ هس دیگه! خندیدیم. گفت: ولی باید بلند شم... حس کردم سر تا پام وا رفته: ولی اگه بری خیلی بد میشه... - چرا بد میشه؟! - به دلایلی... - بگو خب چه دلایلی! سخت تونستم به زبون بیارم: خب... بعضی وقتا آدما به بودن کسی عادت میکنن. - انقد صدام تو خونت واضح بوده؟ - آره... صداش پر از هیجان شد: برگام! خیلی جالبه! خندیدم: آره... جالبه! - ببخشید. نمیتونم خونه ای گیر بیارم که واحدای به هم چسبیده ی اینجوری داشته باشه. برمم بر میگردم خوابگاه! - دانشجویی؟ - تو نیستی؟ - بعد کنکور کار پیدا کردم. - خیلی خوبه! - آره! به حالت فکر کردن گفت: اوممم... فک میکنی چه شکلی باشم؟ خیره شدم به نقاشیای رو دیوار: شکل نقاشیامی. - نقاشی میکشی؟! - خیلی وقت بود نمی کشیدم. شنیدم تو میکشی... گفتم منم بکشم. - یعنی با من نقاشی میکشیدی؟ - آره. - وای برگام!!! خندم بالا رفت: ترسناکه؟! - نه خیلی خفنه! - خداروشکر. - دوس دارم نقاشیاتو ببینم! - یعنی بیای خونم؟ - دوس نداری؟ ضربان قلبم از هیجان اینکه بالاخره قیافه صاحب صدا رو می بینم بالا رفت: دارم دارم! - میخوای تو بیای... نقاشیاتم بیاری؟ مکث کردم: راستش بعید میدونم سالم بشه از دیوار جداشون کرد. - اوه! - آره. - یعنی من بیام؟ تند نگاهی به دور و برم انداختم و بی اختیار بلند شدم، اتاقم خداروشکر مرتب بود... - خوشحال میشم بیای! - صبحونه خوردی؟ - نه... تازه همین الانا بیدار شدم! - نگو که از صدای من! خندیدم: از صدای تو! صداش بلند تر شد: وای ببخشید!!! سعی کردم خندمو جمع کنم نشد: نه بابا! صاف وایسادم و دستمو گرفتم به دیوار: پس بیا پیشم. صداش دیگه بغض نداشت و این زیادی خوشحال کننده بود: حاضر شم میام! - بیا املت درست کنیم! دارچینم خریدم! - صدای آشپزیمم میشنوی؟ - باهات آشپزی میکنم! - وای!!! خیلی برگام!! با خنده سر تکون دادم: آره میدونم! عجیبه... - نه بابا خیلی جالبه! پس میام الان! - حله! - امروز بنفشه! - چرا؟! - چون روز خوبیه! خندید... خندیدم: آره خیلی خوبه... به خاطر درخواستاتون گفتم سه قسمتی شه ??با لایکاتون انرژی بدین برای قسمت بعدی:) ریحانه غلامی</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 22:20:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• همسایه بغلی¹ •</title>
                <link>https://virgool.io/@banafffsh/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%BA%D9%84%DB%8C%C2%B9-ztn7cxjmqpev</link>
                <description>همیشه صداش می اومد... یعنی غیر از موقعایی که میرفت بیرون همیشه صداش میومد. با خودش حرف میزد، میخندید، شعر میخوند. یه موقعایی که میخواست آشپزی کنه، انگار که جلوی دوربینِ برنامه زنده باشه تک تک دستور پختو توضیح میداد: تخم مرغو که شکستیم... با همزن هم میزنیم... به این صورت. جوری که زرده و سفیده کاملا با هم مخلوط بشن. بعد سبزی رو اضافه میکنیم، همونطور هم میزنیم تا یک دست بشه و کف کنه. صدای شونه زدن موهاشو هم میشنیدم، توی کشو دنبال کش میگشت. تا حالا خونه شو که هیچ، خودشم نشده بود ببینم. ولی انگار جوری تنظیم شده باشه که فکراشو بلند بلند بگه، از همه چیز زندگیش با خبر بودم. تو کشوش کلی کش بزرگ و کوچیک رنگی داشت. بافتن موهاش چند دقیقه طول میکشید، میگفت: امروز صورتیه... کش صورتی بر میدارم. یا مثلا میخواست آرایش کنه میگفت: امروز قرمزه، رژ قرمز میزنم. برای هرروزش یه رنگ انتخاب کرده بود، صبح که پاشدم رفتم سمت میز توالت و از کشوم کش بنفش برداشتم، صداش میومد: امروز بنفشه! به پلکام سایه ی بنفش زدم و بعد از حموم پیرهن و شلوار بنفش پوشیدم. صداش میومد: بریم برای املت صبحگاهی. انگار که جلوی تلویزیون باشم. هر کاری که میگفت انجام میدادم. گفت فلفل سیاه املتو خوش مزه میکنه، رفتم رو صندلی و تو کابینت دنبال فلفل سیاه گشتم. گفت دارچین خوش عطرش میکنه، توی لیست خرید فردا دارچینی که تموم کرده بودمو اضافه کردم. نشست سر میز و گفت: امیدوارم از مزه ی صبحونه تون لذت ببرین! بعد خندید که خندیدم و از خوردن همچین صبحونه ای لذت بردم... تا بخواد بره بیرون کارایی رو کردم که اون میکرد. مسواک زدم. لباسامو اتو کشیدم. آرایشمو پاک کردم و کیفمو روی دوشم انداختم. صدای باز شدن در واحد بغلی اومد که صبر کردم آسانسور بیاد بالا و بره. دوس داشتم فقط ازش صدا داشته باشم... نگران بودم که نکنه با دیدنش واکنش عجیبی نشون بدم یا به روش بیارم که صداش صبح تا شب میاد توی خونم و معذب بشه. همینجوری خوب بود... دوس داشتم راحت باشه... بعد از پنج دقیقه که از خونه بیرون زدم، موبایلم زنگ زد: کجایی؟! جلسه شروع شده! گفتم: داشتم با همسایه مون میومدم. - کی هس حالا؟ - نمیدونم. - وا... شب که اومدم خونه زودتر از من رسیده بود. همیشه زود میومد. شروع کرده بود به نقاشی و باز تک تک کارایی که میکرد و توضیح میداد. بدون اینکه لباسمو عوض کنم نشستم پشت میز. میزش انگار درست جلوی میز اتاق من بود. حس میکردم رو به روم نشسته و فقط یه دیواره که بین مون فاصله انداخته. داشت یه دختر می کشید که کیک درست میکرد، از وسطای نقاشیش باهاش همراه شدم و کارمون که تموم شد. نقاشی رو از دفترم کندم و زدم جلوم روی دیوار. حس کردم شبیه خودشه... آره... شبیه خودش قشنگ شده بود... به گُلا آب دادیم. اتاقو مرتب کردیم. فیلم دیدیم و میشنیدم که به اتفاقای فیلم واکنش نشون میده. گوشمو بیشتر تیز کردم تا اسم فیلمو بفهمم. با توجه به دیالوگای انگلیسی که داشت توی گوگل دنبال اسمش گشتم. فردا سر کار از همکارم پرسیدم فلان فیلمو دیده یا نه. برام تعریفش کرد،  همون چیزایی رو گفت که همسایه بغلی هر ثانیه ی سریال به زبون میورد... شروع کردم به دیدن سریال از همون قسمتی که اون ادامش میداد. یه موقعایی دوس داشتم جواب حرفاشو بدم. مثلا وقتی میگفت: اه کاش پسره انقد لوس بازی در نیاره! بگم: خوشش میاد دختره لوسش کنه! ولی نمیشد... شاید خجالت میکشیدم بفهمه دارم هر کاری رو انجام میدم که اون انجام میده. یه روز گذشت. دو روز گذشت. سه روز و چهار روز و پنج روز... دیگه کارام باهاش هماهنگ شده بود. اگه چند دقیقه حرف نمیزد کلافه میشدم و به زور جلوی خودمو می گرفتم که نزنم به دیوار و نگم: میشه بازم حرف بزنی؟ دیوار رو به روم پر شده بود از نقاشی. لاکای رنگی رنگی خریده بودم تا وقتی لاک میزد باهاش همراه باشم. صداش از حموم هم میومد ولی خیلی کم... شیر آبو بستم و از باز و بسته شدن دوش فهمیدم سه بار موهاشو میشوره، از اون موقع سه بار موهامو شستم. خنده دار بود... بقیه از نازک بودن دیوار خونه شون با همسایه جوک میساختن و شکایت میکردن، من زندگی! جمعه بود و روز تعطیل. از خواب با صدای گریه بلند شدم که مو به تنم سیخ شد... وقتی با گریه شروع کرد از زندگی شکایت کردن، بی اختیار زدم زیر گریه... به واکنشا و رفتاراش وابسته شده بودم... رفتم سمت دیوار و لپمو بهش چسبوندم. گریه ش تموم نمیشد... نمیدونستم باید چیکار کنم! درو باز کنم و برم زنگ واحد بغلی رو بزنم بپرسم چرا داری گریه میکنی؟ برم شماره شو از مدیر ساختمون بگیرم و زنگ بزنم بهش؟ چشمای خیسمو محکم باز و بسته کردم... بدنم از شدت ناراحتی مور مور شده بود و دلیل گریه های شدید خودمو هم نمی فهمیدم! صدای پرت شدن کتاب یا دفتری که قربانی ناراحتیش شده بود بلند شد، داد زد: من چیکار کنم؟! نفهمیدم چیشد که بلند گفتم: شعر بخون!! گریش قطع شد. نفس توی سینم حبس شد و لب گزیدم... حس کردم مثل خودم چسبیده به دیوار که ضربان قلبم از استرس بالا رفت. پرسید: چی گفتی؟! آروم تکرار کردم: شعر بخون... مثل هر روز صبح... ادامه و اتمام در پارت بعدینویسنده: ریحانه غلامی ??</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jun 2022 09:16:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>• قایم باشک •</title>
                <link>https://virgool.io/@banafffsh/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%A9-qkxibytryse0</link>
                <description>• به نام او •- دلت میخواد ناهار چی بخوری؟ دستشو لای موهاش برد و اونو کلافه بهم ریخت: مگه اینجا حق انتخاب دارم؟ لبخندی روی لبای دکتر کشیده شد و انگشتاشو به هم گره زد: مگه نگفتی امروز تولدته؟ شونه بالا انداخت: امروز میشه سالگردِ یه روز دیگه که نشون میده یه سال جدید پر شده و تونستم بیشتر از قبل زنده بمونم... تنها فرقش همینه، یه سال رو اعصابِ دیگه! دکتر باز شروع کرد به نوشتن: چرا رو اعصابه؟ چشمای سبز تیله ایشو به چشمای پیر دکتر دوخت: اینجا هتل نیس، تیمارستانه. آدما چرا میان اینجا؟ - شاید برای استراحت. - من خونمون استراحتامو کردم. - برای معالجه چی؟ - مشکلی روانی نداشتم. دکتر مکث کرد، اسمارتیزی از ظرف روی میز برداشت و توی دهنش برد. با دندونای مصنوعیش پر سر و صدا اون یه دونه اسمارتیزو جوید: میشه بپرسم دلیل اومدنت به اینجا پس چی بوده؟ لبخند زد: برام جالبه بدونم. از پنجره ی اتاق نور میزد روی دستای کبود و زخمیِ مَرد. انگشتاشو توی هم مچاله کرد و لب زد: آدما بیشترشون دنبال یه جایی واسه قایم شدن میگردن. - اینجا جای مناسبیه برای قایم شدن؟ - بدک نیست. - آدما از چی قایم میشن؟ ترساشون؟ - نچ! تیکه زد به صندلی: از چیزایی که دوسشون دارن! دکتر ابرو بالا داد، رنگ سبز و رد کمرنگ شکلاتی اسمارتیز روی دندوناش مونده بود: این چه دوس داشتنیه که ازش فرار میکنی؟ سکوت اتاقو پر کرد، مرد خم شد روی میز و دست برد توی ظرف اسمارتیز. لبخند عجیبی کنج لبش نشست: فرار نه دکتر! قایم شدن... خیلی فرق میکنه. دکتر دست به سینه شد: چه فرقی؟ اسمارتیزی برداشت و توی دهنش برد: وقتی بچه بودین تا حالا قایم باشک با مادرتون بازی کردین؟ - نه راستش. - خب، وقتی با مامانت قایم باشک بازی میکنی همش منتظری که بیاد دنبالت! لبخندش پهن تر شد: میاد... دنبالت همه جا رو میگرده تا پیدات کنه! چشماشو بست، مزه ی شکلات توی دهنشو دوست داشت: اگه پیدات نکنه... میترسه! نگران میشه! و تو وقتی زیر پارچه های زیر میز خیاطی مامانت قایم شدی اینو میفهمی که اون خیلی دوسِت داره، نبودت داغونش میکنه... نمیتونه بدون تو تحمل کنه! - عجب! پس اینجوری قایم شدی! - اوهوم. - توی این بازیا، تا حالا شده بود مامانتم قایم بشه؟ مکث کرد، دستاشو روی میز گذاشت و ابرو بالا داد: آره، میشد! - توی پروندت نوشته... سه سالی هست که اینجا قایم شدی... جدی خیره به دکتر نشسته بود. دکتر بلند شد و باز اسمارتیزی توی دهنش گذاشت. دستاشو توی جیباش فرو کرد و خودشو به اون سمت میز رسوند. سرشو پایین اورد، درست دم گوش مرد... آفتاب رفت و رد ابرا روی دستای کبودش نشستن، دکتر زمزمه وار لب زد: سه ساله قایم شدی ولی پیدات نکرده؟ وقتشه از زیر پارچه های زیر میز خیاطی بیای بیرون... فکر کنم، اون خودشم قایم شده تا تو پیداش کنی!ریحانه غلامی ✍?</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 18:26:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه بارم تو دروغ بگو...</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%DA%AF%D9%88-vkqkilmuorec</link>
                <description>گـفتم: جـدی میگـم! مـن اصـلا دوسِـت نـدارم! ایسـتاد. خـیرهـ شـد بـه صـورتم و ابـرو بـالا داد: نمیترسـی بـا گـفتن ایـن دروغـا بـری جهنـم؟! &quot;بـری جهنـم؟!&quot; را بـا بغـض بـه زبـان آورد کـه دلـم در هـم مچـاله شـد! مـثل انگـشت هـای دسـت هـای مـشت شـدهـ ام: همـین الانـم تـو جهنـمم! عصبـی خنـدید، حتـی وقتـی عصبانـی میشـد هـم قشنـگ تریـن مـوجود روی زمـین مـیشد: حتمـا تنـهایی! سـر تکـان دادم: آرهـ تنـهایی! خـیلی تنـها! تـازهـ تـو ایـن جهنـم هیچکـس جـز خـودم نـیس! حتـی یـه در خـروجم نـدارهـ! - مگـه نمیگـی دوسـم نـداری؟! پـس دیگـه بایـد اومـدهـ باشـی از جهنـم بیـرون! - نـه هنـوزم نیـومدم بیـرون! تلـخ خنـدیدم: خـودت گـفتی! دروغ کـه بگـم هـی بیشتـر تـو جهنـم مـی مـونم! داد زد و مـردم برگـشتند سمـت مـان: خـب دروغ نگـو!!! خـیرهـ شـدم بـه زمـین: یـه بـارم تـو دروغ بگـو... یـه بـارم... نگـاهـ کـردم بـه چشـم هـای شـب رنـگ اش: یـه بـارم تـو بیـا جهنـم خـب! ... کـل مـردم خـیابان انـقلاب نگـاهمان میکـردند، صـدایش انگـار سـر تـا سـر تهـران را برداشتـه بـود: دوسِـت نـدارم!! دوسِـت نـدارم!!! بـه خـدا دوسِـت نـدارم!!!! دوسـِت نـدارممممم!!!=) ریحانه غلامی ✍?</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 20:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>••چمدان مادر بزرگ••</title>
                <link>https://virgool.io/mobtalla/%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-wibm0mjzkueq</link>
                <description>هر چه چمدان داخل کمد است را بیرون میریزم! با حرص لباس ها... آلبوم ها... عروسک های فانتزی و چینی و هر چیزی که برایم نگه داشته ای را گوشه ی اتاق پرت میکنم! صدای شکستن و پرت شدن، اتاق که هیچ، خانه را برداشته... حالا یک عالمه کیف و چمدان خالی کف زمین پخش اند که دیگر وسیله ای داخلشان نیست که یاد تو بیفتم! هر چند فقط دارم خودم را گول میزنم... اول مینشینم روی تخت و خیره میشوم به وسایل پخش شده گوشه ی اتاق و سپس در یک تصمیم ناگهانی میخواهم داخل یکی از چمدان ها فرو بروم... مثل آن روزها که دختر بچه پنج ساله ای بودم، عاشق بازی قایم باشک! اصلا یادت می آید؟ وقتی بازی را شروع میکردیم تو خیلی ماهرانه قایم میشدی و من همیشه ی خدا داخل کمد پناه میگرفتم... کمد مادر بزرگ که طبقه طبقه نبود! از بالا تا پایینش پر بود از لباس... زیرش هم همیشه یک چمدان خالی داشت که وقتی با پدر بزرگ دعوایش شد؛ آن را از کمد بیرون بکشد... پرت کند روی تخت و همانطور که لباس هایش را درون چمدان میریزد؛ برای پدر بزرگ خط و نشان بکشد که دیگر بر نمیگردد و او نازش را بخرد... چند بار که داخل کمد پیدایم کردی و خودت برنده ی بازی شدی، تصمیم گرفتم داخل چمدان قایم شوم! وقتی پرسیدی: بیام؟! و از من صدایی نشنیدی، با قدم های کوچکت سمت کمد آمدی و صدای خنده ات را از لای در داخل دادی که: بازم مثل همیشه تو کمد قایم شدی فکر کردی پیدات نمیکنم؟!وقتی در را باز کردی... از داخل چمدان نمیتوانستم ببینمت! هوا داخل آن فضای تاریک هر چند برای من بزرگ، خیلی گرفته بود... سکوت کردم و به سختی سعی کردم نفس بکشم!با تعجب شنیدم که دست هایت را لا به لای لباس های مادر بزرگ میکشیدی و غر میزدی که چرا نتوانسته ای پیدایم کنی! وقتی رفتی خیلی زیاد ترسیدم! آنقدر که نفسم بیشتر تنگ شد و بغضم گرفت! دعا دعا کردم باز برگردی و کمد را بگردی...بعد از ده دقیقه که دیگر نفسم بالا نمی آمد و حتی نا داشتم تکان بخورم؛ تمام خانه را گشتی و وقتی برگشتی باز به اتاق... بغض صدایت را پر کرده بود و با ترس اسمم را به زبان می آوردی! از بقیه پرسیدی من را دیده اند یا نه، صدایت می آمد که اَهی گفتی و باز در کمد را باز کردی... خواستی چمدان را از آنجا بیرون بکشی تا پشت لباس ها را باز بگردی که... دیدی چمدان خالی سنگین شده و دست های کوچک ات قدرت تکان دادنش را ندارند... مدام در عالم کودکی سر خودم داد میزدم که چرا اینجا قایم شدم و سر تو بیشتر که چرا پیدایم نمیکنی... در چمدان سنگین بود! من نمیتوانستم از آن طرف بازش کنم... چشم هایم بسته شده بودند که بعد از چند ثانیه در باز شد و هوا رسید داخل ریه هایم... صدای گریه هایت بلند بودند، فکر کرده بودی خفه شده ام و این برای تویی که تنها من را داشتی؛ بدترین چیز در دنیا بود که خواهر کوچک ترت را در یک بازی مسخره از دست داده باشی...من را از چمدان بیرون کشیدی و محکم در آغوش گرفتی... هر دو با هم گریه کردیم... مادر بزرگ هم که با نگرانی داخل اتاق شده بود، با دیدن وضع من به گریه افتاد و سرزنشم کرد که چرا همچین کار احمقانه ای کردم! بچه بودم دیگر...بعد از آن عصر بود که چمدان مادر بزرگ داخل انباری شروع کرد به خاک خوردن و ما دیگر اجازه ی قایم باشک بازی نداشتیم، حتی اجازه ی باز کردن در کمد را هم اگر تا چند سال از ما گرفتند، تقصیر من بود... سرزنشم نمیکردی! مراقبم بودی، از کنارم تکان نمیخوردی... خاطرات باعث میشوند بغض باز گلویم را فشار بدهد و از شدت دلتنگی و نبودنت؛ نفسم باز بگیرد... حس میکنم مثل ده سال پیش باز گیر کرده ام داخل چمدان سنگینِ بزرگِ مادر بزرگ و منتظر ام تو پیدایم کنی!چمدان مادر بزرگ را هم هنوز داریم، از انباری بزرگ که شدیم بیرونش آوردند... اینجا روی زمین کنار چمدان های دیگر ولو شده بود... هنوز هم بزرگ است و من هم هنوز ظریف و کوچکم که اگر داخلش بروم و درش را ببندم، فقط خودت میتوانی باز اش کنی و نجاتم بدهی... یک لحظه دیوانه میشوم! چمدان های دیگر را هل میدهم عقب و خم میشوم داخل چمدان بزرگ مادر بزرگ... چمدان بوی لباس های تو را میدهد به جای لباس های او! شاید چون چندین بار با خودت بردی اش سفر، اما اینبار نه! نمیدانم چرا... شاید خاطرات بدی را برایت زنده میکرد. چهار زانو می نشینم و با خودم فکر میکنم مثلا چه میشود یکهو در باز بشود و ببینم برگشته ای تا مراقبم باشی؟ یا... اصلا ممکن است به این فکر کنی که شاید باز بخواهم قایم شوم یک جای تنگ و تاریک و از نگرانی دنبالم بگردی؟ دیگر حوصله صبر ندارم... داخل چمدان که فرو میروم؛ مثل دیوانه ها درش را میبندم و مچاله میشوم در خودم... شروع میکنم به شمردن! یک... دو... سه... چهار... پنج! چرا صدایت نمی آید؟!نفسم کم کم خیلی تنگ میشود... بغضم میگیرد و مثل ده سال پیش اصلا نمیتوانم حرکت کنم! شش... هفت... هشت... نه...ده... یازده... دوازده... نه! حالا واقعا حس میکنم دارم خفه میشوم! - سیزده... چهارده... پونزده... شو... شو... نز... - تو یه دیوونه ای!!!با شنیدن صدایت چشم هایم را باز میکنم! در چمدان که باز میشود؛ نفسم دوباره بالا می آید! و حالا باز  تویی که من را در آغوش میکشی و گریه میکنی...مطمئنا حالا هم مثل ده سال پیش نمیخواهی خواهر کوچکت را از دست بدهی... :)قصه کوچولو ?نویسنده: ریحانه غلامیپی نوشت: ببخشید که فقط نظرا رو میخونم... چون میترسم دوباره صفحه مو ببنده اگه ببینه زیاد فعالیت دارم ??‍♀️?</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 17:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•پیراشکی ?•</title>
                <link>https://virgool.io/@banafffsh/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B4%DA%A9%DB%8C-ymrh855jcpw3</link>
                <description>هوا سرد بود، به قدری که صورت همه ی بچه ها از فرط سرما سرخ شده بود. با این حال زنگ ورزش در حیاط برگزار شد. تفاوتش این بود که دیگر لازم نبود بدویم و پروانه بزنیم؛ می توانستیم این زنگ را آزاد باشیم...بعضی از بچه ها خاله بازی میکردند؛ بعضی بی توجه به سردی هوا دنبال بازی... بعضی هم مثل من گوشه ای می نشستند، با این تفاوت که من تنها بودم و آنها کنار دوستهایشان خوش میگذراندند...چون زنگ آخر بود کیف هایمان را هم آورده بودیم داخل حیاط. ردیفشان کرده بودیم روی پله ها. رفتم طرف کیفم و از زیپ بزرگه اش ظرف خوراکی ام را برداشتم. کیفم را روی دوشم انداختم و دور تر از همه ی بچه ها نشستم پشت درخت انار پیر گوشه ی حیاط. اینجا هیچ کس مزاحمم نمیشد و راحت می توانستم پیراشکی شکلاتی که مادرم برایم گذاشته بود را بخورم، هرچند بدونِ حضور او... بدون حرف زدن هایش... صدایش! حتی خنده هایش... همیشه عاشق پیراشکی شکلاتی بود. مادرم برای همین برای هر دویمان پیراشکی خانگی درست میکرد. روی یکی با شکلات اسم او را می نوشت: رونا.و روی یکی دیگر اسم من را مینوشت: نادیا.آنقد از دیدن پیراشکی که مادرم اسمش را رویش نوشته بود ذوق میکرد، که خنده ام میگرفت...به حدی دوستش داشتم که گاهی وقتها پیراشکی خودم را هم می دادم بخورد. جا داشت... وقتی میگفتم مال من را هم بخور؛ سریع قبول میکرد! اما چاق نمیشد؛ انگار که چیزی به اسم چاق شدن در رونا وجود نداشته باشد... خیره شدم به جای خالی اسمم روی پیراشکی. رونا که رفت... مادرم دیگر روی پیراشکی من هم اسم ننوشت. چون دیگر رونایی نبود که بخواهد پیراشکی بخورد و پیراشکی اش با مال من قاطی شود...لبهایم را روی شکلاتِ رویش گذاشتم... شکلات مزه ی رونا می داد. مزه ی رونایی که سوار سرویس شد تا به خانه برسد اما هیچ وقت نرسید...راستی... چه شد که رونا وسط زنگ نقاشی رفت خانه؟! چشم هایم را بستم تا یادم بیاید. در ذهنم صورت اش را به یاد آوردم که لبهایش را در هم مچاله کرده و دلش را محکم گرفته بود: دلم درد میکنه...و خودم که دستش را گرفتم تا ببرمش اتاق بهداشت: بهت که گفتم! سه تا زیادت بود!خندید: آخه پیراشکیای مامانت خیلی خوش مزه س!سرم را با تاسف تکان دادم و بردمش داخل اتاقکی که مخصوص بچه های مریضِ مدرسه بود، همان هایی که هر مرضی داشتند با کمپرس یخ یا آب جوش نبات خوب میشدند!یک تخت با رویه ی سفید داشت و یک کمد که داخلش پر بود از وسایل کمک اولیه...اینبار معلم بهداشت آب جوش نبات تجویز نکرد! حال رونا را که دید گفت بهتر است برود خانه و استراحت کند...برود خانه... استراحت کند... خوب شود...! عصبانی شدم! پیراشکی شکلاتی مسخره را در دستهایم فشار دادم تا لهش کنم! مقصر من بودم؟! مقصر پیراشکی بود؟! مقصر معلم بهداشت بود؟! مقصر راننده ی سرویس که خواب آلود رانندگی میکرد بود؟! یا اصلا مقصر خود رونا بود؟! - عه! نکن! داری چیکار میکنی؟!سر برگرداندم و خیره شدم به صورتش. چشمهایش را درشت کرد: اینکارو با اون پیراشکی بیچاره نکن...از اینکه رونا کنارم ایستاده تعجب نکردم: دلم میخواد لهش کنم!خواستم پیراشکی تقریبا مچاله شده بین مشت هایم را پرت کنم روی زمین که دوید طرفم: نه...!! و آن را از دست شکلاتی ام قاپید...قبل از اینکه چیزی بگویم، نشست کنارم و با اخم زمزمه کرد: حروم کار... آهی کشیدم و چشم غره رفتم به پیراشکی که با وَلَع شروع کرد به خوردنش!با حرص پرسیدم: تو بهشت بهتون خوراکی نمیدن؟!ففط خندید. اخم کردم و تکیه دادم به پشتیِ نیمکت. دست به سینه به درخت انارِ رو به رویمان خیره شدم، کمی مکث کردم و با صدای خفه ای لب زدم: واسه پیراشکی اومدی سراغم؟!جوابی نداد که نگاهش کردم. نصفِ آن لعنتی را خورده بود، اما به طرفم گرفتش: گاز بزن!!! با تعجب نگاهش کردم. دور لبهایش شکلاتی شده بود و لبخندی پهن صورتش را با نمک تر کرده بود.اخمم را غلیظ تر کردم: دوس ندارم! سرش را تکان داد: داری! نگاهم را بین درخت انار و صورتش گرداندم، با اینکه دلخور بودم ولی سرم را جلو بردم و از آن قسمتِ خورده نشده گاز زدم که یک لحظه احساس خفگی کردم! انگار داشتم هم هوا را گاز میزنم هم پیراشکی...صاف شد و باز شروع به خوردن کرد. خیره شدم به نیم رخش. دلم میخواست دست بزنم به موهای عسلی و بلندش که از مقنعه سفید مدرسه زده بود بیرون تا ببینم واقعی است یا نه. اما... میترسیدم!!!میترسیدم دست بزنم به موهایش وآن نرمی و ابریشمی بودنشان را احساس نکنم! میترسیدم مثل فیلم های ترسناک دستم فرو برود در هوا... در نبودن... در تنهایی... در چیزی که تازه داشتم باورش میکردم اما رونا با آمدنش باز من را هزار کیلومتر انداخت عقب! پیراشکی را با یک گاز دیگر تمام کرد و نفس عمیقی کشید. دست کشید رو شکمش: آخیش... سیر شدم!!از جیب کیفم بسته ی دستمال مرطوبی بیرون کشیدم و به آرامی یک برگ از داخلش آوردم بیرون و به طرفشم گرفتم تا دور دهانش را پاک کند. لبخندی به نشانه ی تشکر زد و دستمال را گرفت. دور دهانش را پاک کرد و آن را در سطل آشغالِ کنار نیمکت انداخت.هنوز نگاهم رویش ثابت بود که سر برگرداند و نگاهم کرد: صدات میومد...کمی مکث کردم و گفتم: کجا؟!دیگر لبخند نمیزد: وقتی داشتم میرفتم!- تو بهشت زهرا؟- اوهوم... صدات داشت اذیتم میکرد!حس خفگی میکردم... زیاد تر از چند ثانیه پیش! بغض داشت نفسم را میگرفت... تا خواستم حرفی بزنم صورتم خیس شد! دستش را بالا آورد، انگشت های ظریفش را روی صورتم کشید و اشکهایم را پاک کرد، با لحنی نگران پرسید: خیلی گریه کردی؟!سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم که بغلم کرد: ببخشید!دستهایم را دور کمرش حلقه کردم: تقصیر تو نیست!- تقصیر من بود!- تقصیر تو نیست که مُردی!- ببخشید!- معذرت نخواه!- گریه ت انداختم... خیلی بدجور!- مهم نیست!- به کسی نگو اومدم پیشت!- نمیگم!- همیشه نگات میکنم!- میدونم!- تو بهترین دوستمی! حتی اگه مرده باشم! - میدونم...- تو رو بیشتر از پیراشکی دوس دارم!- مید... واقعا؟! حصار دست هایش دور کمرم را محکم تر کرد: آره! خیلی زیاد! و از بغلم بیرون آمد و لبخند زد: خدافظ...تعجب کردم از این خداحافظیِ یکهویی!چشمهایم بیشتر باریدند و بغض نمیگذاشت راحت کلماتم را ادا کنم: کجا؟صورتش را جلو آورد و دم گوشم زمزمه کرد: خدا صدام میکنه! مجبورم... هاج و واج مانده بودم! حس میکردمکسی قلبم را در دستش محکم فشار میدهد! باز بغلم کرد و محکم فشارم داد. درست همانطور که انگار کسی قلبم را فشار میداد! بعد از چند ثانیه باز حلقه دست هایش را باز کرد و نگاهم کرد: ممنون واسه پیراشکی! سکوت کردم و چیزی نگفتم که بلند شد، دیگر وزن دست های ظریفش را دور کمرم احساس نمیکردم، وقتی زمزمه وار دوباره کلمه ی &quot;خداحافظ&quot; را به زبان آورد، نتوانستم بلند شوم! نتوانستم تکان بخورم! نتوانستم دستش را بگیرم و بگویم: نرو! فقط یکم دیگه بمون! پیراشکی را خورده بود، دستمال را هم استفاده کرده بود...با اینکه زنده نبود!با اینکه زیر خروار ها خاک بود...او رفت و من تا الان هیچ وقت نفهمیدمچطور آمد که بعد رفت... چطور پیراشکی خورد و چطور... در بغلش فشارم داد؟! از آن اتفاق چقدر گذشته؟! پنج سال؟! هفت سال؟! ده؟! بیست؟! سی؟! نمیدانم... دیگر حساب روزها که هیچ، سال ها هم از دستم در رفته اما هر بار پیراشکی بخرم یا مادرم برای عصرانه مهمان مان کند، یکی برای او هم نگه میدارم، شاید باز بیاید، کنارم بنشیند، بغلم کند و بگوید از یک خوراکیِ شکلاتی بیشتر دوستم دارد:)ریحانه غلامی ✍? داستان کوچولو •?•</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 11:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•قایمت میکنم=)•</title>
                <link>https://virgool.io/@banafffsh/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-ymb835tbrjtg</link>
                <description>از بچگـی دوس داشتـم همـهچیـو قایـم کـنم... خـوراکیایی کـه دوسداشتمـو قایـم میکـردم کـسی نخـورهـ، لبـاسای نـومو قایـم میکـردم کـسینخـواد بپـوشه، نمـرهـ هـای بـدریاضیمـو قایـم میکـردم کـسینفهمـه درس نمیخـونم، زخـم وکبـودیامو قایـم میکـردم مـامانمنفهمـه تـو مـدرسه دعـوا کـردم... قایمکـی اومـدم ایـران، قایمکـیعاشقـت شـدم... درستـه اینکـهالان مـال منـی دیگـه قایمکـینـیست، ولـی بـدون هـر کـیبخـواد اذیـتت کـنه، تـوی بغلـمقایمـت میکـنم! #فقط‌من‌صدای‌قلبشو‌شنیدم ?نویسنده: ریحانه غلامی ?</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 11:14:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•پیانو ?•</title>
                <link>https://virgool.io/@banafffsh/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88-nyymsoyk8cpx</link>
                <description>با حرص گفت: ما خیلی بد بختیم!جایی را نمی دیدم اما چندین بار پلک زدم: چرا بدبخت باشیم؟!صدای قدم هایش را شنیدم که به طرفم می آمد. نشست کنارم و دستش را روی دستم گذاشت: بدبختیم دیگه... من نمیتونم بشنوم! تو هم نمیتونی ببینی... چی بدتر از این؟ لبخندی روی لب هایم نشست و تکیه دادم به دیوار پشت سرم. آه میکشم اما هنوز آن لبخند پهن را روی لب هایم دارم. میگویم: حالا تو خودت اگه میشنیدی میخواستی چی رو بشنوی؟!آرام لب میزدم تا راحت بتواند لب خوانی کند و بفهمد چه میگویم.هنوز جمله ام را کامل تمام نکرده بودم که تند گفت: خیلی چیزا... دلم برای صدای بارون تنگ شده... برای زنگ تلفن... صدای مامانم، یا حتی صدای این بچه هایی که تو پارک رو به رویی دارن بازی میکنن! خندیدم: چقد چیز میز دوس داری! خندید: خب البته این اصلیش نیس! و سرش را تکیه داد به شانه ام: خیلی دوس داشتم پیانو بزنم... یا اصلا نزنم! فقط بتونم گوش کنم...! تو تا حالا شنیدی؟!پیانو؟! برادرم همیشه پیانو میزد و من مینشستم پشت در اتاقش... سعی میکردم به جای غرق شدن در سیاهی جلوی چشمانم... با شنیدن آن آهنگ معجزه آسا رنگ ها را در ذهنم بچینم...لب زدم: شنیدم! قشنگه!- تو چی؟! تو چیکار میکردی اگه چشمات میدید؟!اصلا نمیدانستم چه بگویم! کمی مکث کردم... میدانستم الان چشمانش فقط به لب های من دوخته شده تا چیزی بفهمد! نمیخواستم باعث کلافگی اش شوم. اگر چیزی نمیگفتم اعصابش خورد میشد: خب... نمیدونم! باید فکر کنم!- فکر کنی؟!- آره. فکر کنم...- فکر برای چی؟! یعنی نمیدونی اگه چشمات میدید دوس داشتی چی ببینی؟!- خب... بازی با شطرنجو دوس دارم ولی فقط این نیست! نمیدونم!بغض در گلویم عجیب گیر کرده بود. چه دوست داشتم ببینم؟! مگر میشد ندانم؟! خیلی خیلی هم میدانستم... دوست داشتم او را ببینم! خودِ خودش را. دوست داشتم ببینم لمس کردن موهای فر دارش همانطور که لذت دارد؛ دیدنش هم به وجودم آرامش میدهد یا نه. دلم میخواست رنگ چشم هایش را ببینم. خیره شوم به قد و بالایش... تنها دوستی که داشتم خودش بود و خودش... هیچ تصوری از هیچ چیز در دنیا نداشتن و شنیدن یک صدا آن هم فقط در پارک ساعت شش عصر هرروز دیوانه کننده بود... هر چند من عادت کرده بودم دیگر :)- جواب نمیدی؟!- تو بگو فعلا... تا منم کم کم راه بیوفتم!- برج میلاد خیلی باحاله! اونو دوس نداری ببینی؟! - چرا... خب اونم شاید بخوام ببینم. ولی اون قد به نظرم اصلی نمیاد... سرش را از روی شانه ام برداشت: بذار من بازم بگم که راه بیوفتی! با اینکه نمی دیدم اش، برگشتم سمت اش: بگو! - خب... خیلی صدا های دیگه هم هستن که من دوس دارم بشنوم! قبلا که میتونستم بشنوم خیلی چیزا میشنیدم! مثلا... صدای دوستام، صدای جیک جیک پرنده ها پشت پنجره ی اتاقم! آهنگای مختلف هم همینطور... البته هیچی قشنگ تر از پیانو نیس به نظرم! - غیر از پیانو چی؟!- چی؟- غیر... از... پیانو...- غیر از پیانو؟! خب... هستن چیزای دیگه هم ولی نمیتونم بهت بگم!- فکر میکردم ما دوستیم!- معلومه که دوستیم ولی من خجالت میکشم!کمی مکث و بعد سعی کردم بلند شوم که دستم را گرفت: میخوای راه بریم؟!سرم را فقط تکان میدهم و شروع میکنیم به قدم زدن در پارک. برای اینکه بفهمم چه چیزی را دوست دارد بشنود اما خجالت میکشد بگوید؛ کنجکاوی اش را قلقلک میدهم. سر بر میگردانم طرفش و لب میزنم: منم یه چیزی هست که خجالت میکشم بهت بگم! اما اگه تو بگی بهت میگم...صدایی دیگر جز عبور ماشین ها از بغل پارکِ خلوت نمی شنوم. انگار دارد فکر میکند که بگوید یا نه...دلم در هم می پیچد؛ بعد از چند دقیقه بالاخره حرف میزند: خب... من خیلی خیلی دوس دارم صدای یه نفرو بشنوم!لبخند میزنم: کی؟!لبخند را در صدایش احساس میکنم: خب... دوس دارممم... صدای تو رو بشنوم!ذوق میکنم! انقدر زیاد که دستش را در دستم محکم میفشارم. میخندد: چرا دستمو له میکنی؟!دلم میخواهد خوب متوجه بشود چه میگویم. پس سعی میکنم کامل برگردم طرفش و جوری لب بزنم که کامل بفهمد: من خیلی خیلی دوس دارم تو رو ببینم! میفهمی؟! دوس دارم تو رو واسه یه بار م که شده ببینم...دستش از بین دست هایم کشیده شد! صدایی نمی آمد. از شدت استرس میخکوب شده ام! نکند ناراحت شده باشد؟! نکند اصلا رفته باشد؟!صدایم میزند... اسمم را جور خاصی میگوید که جواب میدهم: جانم؟!با یک حرکت ناگهانی محکم در آغوشم میکشد و در گوشم با ذوق خاصی فقط میخندد...قصه های کوچولو ?ریحانه غلامی ✍?</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 12:22:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•یادگاری•</title>
                <link>https://virgool.io/@banafffsh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uqiyafessthg</link>
                <description>[?] چشمـاش مـیدرخشیدن... خـودکاری برداشـت و درشـو بـاز کـرد: مـیشه رو دسـتت نـقاشی کـنم؟! نگـاهی بـه دستـم انداختـم و خـواستمبگـم: راستـش چـون بایـد وضـو بگـیرم، سخـت پـاک مـیشه...چشمـامو دوختـم بـه چشمـاش... شبیـه سیـارهـ هـای عسلـی رنگـیبـودن کـه خـدا بـا شکـر سفیـد تـزئین شـون کـردهـ بـاشه... لبخنـد پهنـی زدم و بـه جـاش گـفتم: وایسـا پـاچه شلـوارمو مـیدم بـالاروی ایـن قسمـتی بکـش کـه واسـه وضـو نخـوام پـاکش کـنم! باشـه ای گـفت و بـا ذوق وقتـیپـاچه شلـوارمو بـالا دادم شـروع کـردبـه کـشیدن طـرح  یـه شـاخه پـر گـل روی پـوستم و همـزمان خـوندن یـه شعـر قشنـگ زیـر لـب... بعـد اون مـدام پـامو نگـاهـ میکـردم حتی وسـط درس خـوندن و کـار کـردن... وسـط حـرف زدن... قبـل خـوابیدن... بـرای رفـع دلتنگـیام واسـه صـورت مهربـونش:) تـا یـه هفتـه و نیـمـم نـرفتم حمـوم، هـم خـودشو دوس داشتـم هـم یادگـاریای قشنگـشو =) قصه کوچولو ? ریحانه غلامیـ ✍?</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 11:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلزایمر</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-vm9voy4cdvgy</link>
                <description>• پـدر بـزرگ آلـزایمر گـرفته بـود! از بیـن خـاطرات هشتـاد سـاله ای کـهداشـت، فقـط خـاطرهـ ی آشنـایی بـامـادر بـزرگو یـادش بـود، و ایـن خـاطرهـرو هـر روز بـا خـوشحالی تعـریف میکـرد،دقیقـا بـا همـون کلمـات! همـون جمـلات!بـدون هیـچ کـم و کـسری: زهـرهـ یـادته؟! تـو اومـدی شیرینـی فـروشی کـه بـرایآقـات شیرینـی بخـری، گـفتی قنـدشافتـادهـ ولـی دروغ گـفتی! میخـواستیمنـو ببینـی! قنـد آقـات نیـوفتادهـ بـود! خـودم ازش پـرسیدم تـو بـازار! نذاشتـمشـک کـنه... گـفتم از حمـید شنـیدم! دوس نداشتـم دعـوات کـنه کـه چـراتنـهایی بـا چـادر گـل گـلیت اومـدیمـغازهـ ی مـن! از اون روز خـودم بـراتشیرینـی میـوردم! انقـد بـراتون شیرینـیاوردم کـه قنـد آقـات رفـت بـالا، راضـیشـد بگـیرمت بـرای خـودم بـشی! جمـله ش کـه بـه آخـر مـی رسیـد، مـیزد زیـر خنـدهـ و لپـای مـادر بـزرگگـل مـینداخت! هیـچوقت از شنـیدنخـاطرهـ پـدر بـزرگ خـسته نشـد... هـر بـار یـه جـور ذوق میکـرد! یـه جـورجـوابشو مـیداد و هیجـانشو واسـه یـادآوریِ اون خـاطرهـ نشـون مـیداد! انگـاردارهـ بـرای اولیـن بـار میشنـوهـ امـاحـداقل صـد بـاری شنـیدهـ بـود... جـوری نگـاهش میکـرد کـه انگـار ایـنمـرد هشتـاد سـاله، هنـوز همـون پـسرشیرینـی فـروشِ بیسـت سـاله س کـهدلشـو بـردهـ بـود و بـاعث شـد بـهدروغ بگـه قنـد آقـاش افتـادهـ! هـردوشونو بـا هـم از دسـت دادیـم، مـامان میگـفت، بـابا بـزرگ وقتـیداشتـه اون خـاطرهـ رو تعـریف میکـردهـو میخـواسته بـرای همـیشه چشمـاشوببنـدهـ، مـامان بـزرگ بـرای آخـرینبـار ذوقشـو بـا ایسـتادن ضـربانقلبـش نشـون دادهـ :) #قصه_کوچولو ?ریحانه غلامیـ ✍?</description>
                <category>ریحانه غلامی (banafffsh)</category>
                <author>ریحانه غلامی (banafffsh)</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 10:08:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>