<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Binam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bande</link>
        <description>کنجکاو، در جستجو ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 07:16:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1321/avatar/WomDCL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Binam</title>
            <link>https://virgool.io/@bande</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رهایم نمی کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@bande/%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rdnjggdp1uic</link>
                <description> بسم الله الرحمن الرحیم اللهم عجل الولیک الفرج شش هفت دقیقه ای به خاطر شلوغی پشت درب سینما دیر رسیدیم، داستان را بطور کلی می دانستم به همین خاطر از همان ابتدای فیلم سینه ام سنگین بود و نفس ام تنگ! صحنه های عاشقانه برایم مثل Flash Back بودند و آرام آرام در دقیقه های آغازین بغض گلو یم را گرفت و چشمانم گرم شدند، پرده های مشکی را که سر در خانه دیدم گیج شدم با خودم گفتم نه اینطور نخواهد بود حداقل نه به این زودی، اما اشتباه می کردم. از اینجا به بعد فیلم را به هر بهانه ای اشک ریختم گاهی به خاطر فیلم گاهی با یاد مرثیه ها و مصیبت های هیئت بخصوص روضه های حاج احمد پناهیان. اما بیشتر مجسم شدن تاریخ و واقعیت ها در ذهنم بود که قلبم را به درد می آورد، خیلی دوست داشتم آنجایی که امیر علی از موسی می پرسد چرا کمک ام می کنی... موسی فریاد می زد و ناله می کرد و می گفت به خاطر همه روضه هایی که تا به حال شنیدیم و اشک ریختیم با آنها، به خاطر غصه های فاطمیه، به خاطر اسارت های کربلا، برای شهدایی که نوشتند میرویم تا انتقام سیلی زهرا (سلام خداوند بر ایشان و اهل بیت شان) را بگیریم و رفتند، به خاطر تمام اشک هایی که در کنار شهدا ریختم… و بعد فریادی از سر درد می کشید! البته نویسنده هم فهمیده بود و اشاره ای کرده بود. آن لحظه ای که موسی بغض کرد و نام امام هشتم را آورد معلوم بود که جای آوردن نام اهل بیت است اصلا جایش بود...از زمانی که امیر علی ماشین مدل بالا و دسته گل را دم درب خانه دید، گُر گرفته بودم با او، حتی وقتی فردای اش دخترک را دید و غم و در رفتار دخترک موج می زد من داشتم له می شدم بیشتر از امیر علیِ داخل فیلم، هر طور شده می خواستم منصرفش کنم، پول ارزش از دست رفتن غیرت و عفت را نداشت و ندارد... بقیه فیلم را مانند امیر علی داستان دنبال سوال ها و جواب هایی بودم که آرام ام کنند، همه  ی ماجرا در دلم خطاب به مهدویان می گفتم یک چیزی نشانم بده، یک کاری که آرام ام کند، اما ته دلم می دانستم فیلم هم که تمام شود باز فایده ای ندارد، این داستان بر اساس خبرهایی است که در تاریخ شنیده ایم برخی از این واقعیت ها همچنان ادامه هم دارند... انتظار می رفت، جایی که معلوم می شود دختر خانم قصه تن به چه فضایی به اختیار و به بهانه پول داده آدم بگوید خب تقصیر خودش هم بوده نباید می رفت و آرام شود ولی من بیشتر آتش گرفتم حالا اندوه خودی هایی که از سر حماقت و نفهمی فضای سوء استفاده پست فطرتان را ایجاد می کنند هم اضافه شد بر روی قلبم...از بعد از فیلم تا الان لحظه ای فکر و غم این ماجرا ها رهایم نکرده اند، دارم دیوانه می شوم، لیست مداحی ها را بالا و پایین می کنم، شعر احمد بابایی را مرور می کنم خبر آمیخته با بغض گلوگیره شده‌ستسیل دلشوره و آشوب سرازیر شده‌ستسر دین طعمه سرنیزه تکفیر شده‌ستهر که در مدح علی شعر جدید آورده‌ستگویی از معرکه‌ها نعش شهید آورده‌ستبنویسید تب ناخلفی‌ها ممنوع!هدف آزاد شده، بی‌هدفی‌ها ممنوع!در دل عرش ورود سلفی‌ها ممنوع!عرش یک روضه فاش است که داغ و گیراستعرش... گفتیم که نام دگر سامرّاست... شعر کاملهمه اش می گویم خدایا راهی، نشانی ... چه کنم، چگونه بجنگم به کجا بروم، چه سلاحی دست بگیرم که وضع را تغییر بدهم تا ظهور را نزدیک کنیم، ما هیچ راهی جز فرج امام زمان (روحی لتراب مقدمه الفداه) نداریم، من که به ذهنم چیزی نمی رسد، خدایا به فریادمان برسید...يا سَيِّدى وَمَوْلايَ اُقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَني ناطِقاً لاَِضِجَّنَّ اِلَيْكَ بَيْنَ اَهْلِها ضَجيجَ الاْمِلينَ (الاْلِمينَ) وَلاََصْرُخَنَّ اِلَيْكَ صُراخَ الْمَسْتَصْرِخينَ، وَلاََبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكاءَ الْفاقِدينَ، وَلاَُنادِيَنَّكَ اَيْنَ كُنْتَ يا وَلِيَّ الْمُؤْمِنينَ، يا غايَةَ آمالِ الْعارِفينَ، يا غِياثَ الْمُسْتَغيثينَ، يا حَبيبَ قُلُوبِ الصّادِقينَ، وَيا اِلهَ الْعالَمينَ، اَفَتُراكَ سُبْحانَكَ يا اِلهى وَبِحَمْدِكَ تَسْمَعُ فيها صَوْتَ عَبْد مُسْلِم سُجِنَ (يُسْجَنُ) فيها بِمُخالَفَتِهِ، وَذاقَ طَعْمَ عَذابِها بِمَعْصِيَتِهِ وَحُبِسَ بَيْنَ اَطْباقِها بِجُرْمِهِ وَجَريرَتِهِ وَهُوَ يَضِجُّ اِلَيْكَ ضَجيجَ مُؤَمِّل لِرَحْمَتِكَ، وَيُناديكَ بِلِسانِ اَهْلِ تَوْحيدِكَ، وَيَتَوَسَّلُ اِلَيْكَ بِرُبُوبِيَّتِكَ...</description>
                <category>Binam</category>
                <author>Binam</author>
                <pubDate>Thu, 29 Mar 2018 04:40:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوی محبت</title>
                <link>https://virgool.io/@bande/mohabbat-xn7v9jomyyqb</link>
                <description> بسم الله الرحمن الرحیم اللهم عجل الولیک الفرج دوشنبه داخل دفتر همین طور که مشغول کار بودیم به علیرضا گفتم خوش به حالتون دارین میرین آبادان، رفتید تهران و مرخصی گرفتید. گفت : به جای مشهد میرم آبادان.-به جای مشهد میرین آبادان؟!علیرضا: آره همه میرن مشهد من گفتم به جاش میرم ... یک لحظه متوجه من شد که دارم مبهوت نگاهش می کنم با تعجب گفت: نههه!!! یعنی نمی دونستی؟خشکم زده بود ذهنم شروع کرده بود به بررسی احتمالات ... ای کاش اون چیزی که فکر می کنم نباشه... یعنی از طرف دفتره؟ سرم رو چرخوندم طرف مانیتور و انگار چیزی نشده کارم رو ادامه دادم ولی از شدت حسرت و غمی که یک آدم جا مانده از دوستانش دارد قفل کرده بودم و هیچ چیزی نتونستم بگم... فکرم حسابی درگیر شده بود که آخه چرا من نمی دونستم، چرا کسی به من نگفته بود، چرا... صدای علیرضا رو تو پس زمینه تفکراتم داشتم می شنیدم که می گفت: مرتضی!! بابا تو چه مرگته حسن خیلی وقت پیش تو گروه گذاشته پیامش رو...-کدوم گروه؟علیرضا: دفتر دیگه...به ذهنم اومد حتما تو تلگرام بوده، یعنی من کار اشتباهی کردم که بعد فیلتر شدن تلگرام سعی دارم از نرم افزار ایرانی استفاده کنم بیشتر؟! یعنی باید موج همراه می شدم بر می گشتم سراغ تلگرام؟ کوتاهی از من بوده یا ...علیرضا گشت و پیام رو آورد و شروع کرد به خواندن پیام، همه جملاتش حسرت بر انگیز بود:&quot;خبر خوش برای مزدوجین، عزیزان متاهلی که قصد دارن در سفر مشهد شرکت کنند تا یک ساعت آینده مشخصات خود را به ... ارسال نمایند.&quot;برای من که مدت ها بود سعی می کردم به مشهد برم و دلم هوای امام رضا (سلام خداوند بر ایشان) رو کرده بود جمله ها نه کلمه به کلمه اش حسرت داشت. ولی نمی خواستم چیزی بروز بدم... البته تجربه نشونم داده که در این مواقع اصلا نباید جلو هوایی شدن خودم رو بگیرم اتفاقا تا می تونم بیشتر درگیر می کنم خودم رو...اصلا با این حرف ها که &quot;انشاالله دفعه بعد &quot; یا &quot;اینبار توفیق نشد&quot; جلوی حسرت خوردن رو نمی گیرم، یاد کسایی که میرن می کنم و غصه می خورم، با امام صحبت می کنم و محزون می شوم، گنبد حضرت معصومه (سلام خداوند بر ایشان) را می بینم و طلب زیارت می کنم و ... همیشه برای من جواب داده و آخر هر چند دیرتر از بقیه ولی کاروان رسیدم.اما این بار چیزی که خیلی دلسردم می کرد امتحانات همسرم بود، ما هفته ی قبل حوزه امتحانی شون را با کلی استرس در شرایطی که مهلت اعلام حوزه امتحانی تموم شده بود قم انتخاب کرده بودیم و حالا اگر به مشهد میرفتیم ایام امتحانات رو مشهد بودیم این ماجرا خودش برای من حسرت دو چندان داشت... تو همین فضا شب به خانوم مهربان ام داستان رو گفتم و با هم کلی حسرت خوردیم اما یکجای صحبت بزرگ خانه مان حرفی زدند که نمی دانم چرا اصلا تا قبل از این برایم غیر ممکن بود ولی به محض شنیدن از زبان ایشان روزنه امید به دلم تابید، خاتون گفتند: زنگ می زنیم حوزه امتحانی رو تغییر میدیم.ناگهان در ذهن ام غیر ممکن ممکن شده بود، با خودم گفتم یعنی بعد از شروع امتحانات میشه دوباره حوزه امتحان رو تغییر داد؟! و شد... فردا ظهر بعد از نماز جماعت مسجد یک عزم و اراده ای پیدا کردم زنگ زدم خونه گفتم از جامعه الزهرا (سلام خداوند بر ایشان) پیگیر بشوند که حوزه را میشود تغییر داد یا نه. مسئول آموزش گفته بود نمی شه ولی شما برین مشهد اونجا به حوزه امتحانی بگید با آموزش جامعه هماهنگ کردیم انشاالله که مشکلی نباشه ولی تضمینی نیست!اما دل هوایی را دیگر نمی شود آرام کرد بلیت قطار مشهد را چک کردم خالی داشت ...شب وقتی تو کوپه با آرامش دراز کشیده بودیم هر لحظه به خودم یاد آوری می کردم که یادت نره این همه لطف و عنایت را ... غافل نشی از این همه رحمت و محبت... مغرور نشی و غرق در راحتی نباشی... اینها همه باید بیشتر باعث افتادگی و غلامی و نوکری درِ خانه امام رضا(سلام خداوند بر ایشان و اهل بیت شان) بشود...انشاالله ادب رو رعایت کنیم و تا جان داریم در مسیر خداوند و در مسیر این خاندان بمانیم و قدردان باشیم انشاالله#شروع #روز_اول #خاطرات</description>
                <category>Binam</category>
                <author>Binam</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2018 08:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>