<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های THE BEGINNER</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@banihashem98</link>
        <description>من عاشق تبدیل ایده به عملم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:34:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>THE BEGINNER</title>
            <link>https://virgool.io/@banihashem98</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کار برای پول، کار برای دل، کار برای آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@banihashem98/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-u6op2yliqe30</link>
                <description>قلماز اینکه توی دهه سوم زندگیم قرار دارم خرسندم، حتی از سربازی رفتنم راضیم، در واقع چون فعلاً حالم خوبه یا به قول اساتید در صلح با خود و جهان به سر میبرم تمام گذشته ام و اعمالم درست به نظر میرسه و تمام آینده برام مثل یه رویای زیباست که به زودی محقق میشه ( بوی تند بودیسم به مشامم میرسه شمام همینطور؟) حس میکنم  گنج بزرگی رو پیدا کردم، خیلی وقت نیست که سرباز شدم، حوالی چهار ماه میشه، اما شغلی که عاشقشم رو تو این دوران کشف کردم، نوشتن و نویسندگی؛ کاری هر روز و به مقدار زیاد انجام دادم اما صرفا به این علت که نمیتونستم از این راه پولدار بشم هیچ وقت به عنوان شغل ندیدمش اما گذشت ایام و بلوغ فکری(شایدم خنگ تر شدن) بهم فهموند که زندگی درست از راه احترام به خود و علایق میگذره.من نویسندگی رو دوست دارم به خاطر آزادی زمانی و مکانی که به همراه خودش وارد زندگیم میکنه.اینکه هر شهری بخوام میتونم زندگی کنم و هر ساعت که بخوام میتونم کار کنم (میبینم روزها و ماه هایی رو که دوازده ساعت در روز کار کنم) از سرخس تا توسکانی، از مسکو تا پیونگ یانگ و از اُسلو تا بارسلون هرجایی که بخوام و بتونم.اگر بگم این اولین شغلیه که دوستش دارم و حاظرم بدون دریافت پول هم انجامش بدم اغراق نکردم؛ تمام شغل های قبلیم، از کار تو بقالی تا کارگاه تولیدی و تور گایدینگ و مدیریت هتل، همه و همه رو به خاطر دلایل مادی انجام دادم و شعارم این بود؛ کار میکنم تا پول دربیارم و تو اوقات فراغتم میرم سروقت کارایی که دوست دارم اما اخیرا برام با کیفیت زندگی کردن مطرح تره  تا صرفا مال و منال جمع کردن(مگه چند سال زنده ایم؟)اوضاع زندگیم، طرز تفکرم و علایقم عوض شدن، گرایشی که به عرفان پیدا کردم منو سوق میده به سمت فعالیتی که ازش لذت ببرم و مگه اینهمه کوچ و مربی موفقیت نمیگن برو دنبال کاری که دوستش داری؟ خب این از من حی و حاظر امدم دنبال کار مورد علاقم، این انتخاب جرئت میخواست، افتخار میکنم به خودم که جرئتش رو داشتم که خود واقعیم باشم و برم سراغ کاری که ازش لذت میبرم فقط مسیر کمی گنگ، تاریک و ترسناکه و این بهاییه که بابت لغو بردگی خود باید پرداخت کنم.</description>
                <category>THE BEGINNER</category>
                <author>THE BEGINNER</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 11:34:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشای ربانی</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B9%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-r1kgtdugm6qa</link>
                <description>پارکساعت حدود هشت شبه، گوشیم زنگ میخوره،کاظمه، جوابشو میدم؛_ هاشم بیرون نمیای؟‌‌_کجا؟‌_کمال _نیم ساعت دیگه اونجا باشسوار موتور میشم، مسیرو با نهایت سرعت سیر میکنم، لذت موتور سواری بهم تزریق میشه و من سگ نشئه میرسم کمال، کاظم پیاده میاد و همیشه اولین جمله اش همینه: _سیگار داری؟_نه برو بخر بیا_ همش من دارم میخرم_زر نزن برو بخر بیا_ عجب ادمیه.... [غرغر کنان میره سمت دکه]کاظم بحث کردن سر سیگار تو چک لیستش تیک  میزنه، من مطمعنم.میشینیم با شش نخ وینستون نقره ای و یه شیشه دلستر انگور و پارتیمون شروع میشه، دو نخ اتیش میزنیم با فندک کاظم! [از عجایب این مخلوق اینکه هیچ وقت سیگار نداره اما همیشه فندکش اماده است!] میبینیم یکی غمه الان دوتاییم و دوتام کمه پس زنگ میزنیم، امیر عباس و آقا پرهام. امیر عباس بر میداره: _تازه از خواب بیدار شدم، خیلی خسته ام، حال ندارم، دیروز تو ستاد کارم خیلی سنگین بود فرماندمونو بردم تا نطنز الان دیگه جون ندارم.راست میگه؛ یکی از زجر کشیده ترین سربازای این مرز و بومه دوران سربازیش به غایت سخت میگذره تو شهر خودمون؛ صبح ساعت هفتو نیم هشت پا میشه از خواب و &quot;&quot;لباس شخصی &quot;&quot; هاشو تن میکنه میره ستاد ، اگر بازدید داشته باشن که رانندگی میکنه و ساعت دو میره خونه و اگر بازدید نداشتن پشت میز میشینه و مسئولیت خطیر منشی گری رو انجام میده، واقعا امیر عباس از همین تریبون برات دعا میکنم خدا صبر بده بهت، درسته که من بندر عباس خدمت میکنم و هیچی از سختی هایی که میکشی نمیفهمم ولی هر چقدم سختی میکشی میگذره و تموم میشه، غم مخور رفیق ؛). گاهی وقتی فکر میکنم به امیر عباس و مشقت های سربازیش اشک چشمام سرازیر میشه، حق میدم بهش خسته میشه خوابش میاد کارش سنگینه نمیتونه بیاد.دو نخ دیگه دود میکنیم و شروع میکنیم با کاظم درباره امیر عباس حرف زدن: _تازگی خودشو چس کرده، _بیرون نمیاد و بعد کم کم کشیده میشیم به تحلیل زندگیش: _این چرا سه سال پشت کنکور موندش؟ _فازش چیه؟چکار میخوادبکنه؟ حرف میزنیم  و از عباس فارغ میشیم.کاظم شروع میکنه به تعریف کردن مقاله ای که از ادوارد سعید خونده و در حین اینکه برام توصیح میده، تو ذهنم این سوال یورتمه میره: خب که چی؟ اصلا پیروان ادوارد سعید درست گفتن؛ جمهوری اسلامی یه حکومت مدرنه و مال هزار چهارصد سال پیش نیست یا مثلا تئوری مارکس درباره الزام وجود سرمایه داری برای گذر از آن و رسیدن به کمونیسم غلطه؛ اینا چه فایده ای برا ما و زندگیمون دارن؟پس حرفش رو قطع میکنم و میپرسم: کاظم، اینا که میگی به چه درد میخورن؟ اگه جای این حرفا بشینیم عرق بخوریم یا خودمونو ببندیم به گاری یا شلم بزنیم به نظرت نتیجه اش متفاوته؟ادامه میدم: نه برادر این حرفها فقط باعث میشه ما خودمونو فرهیخته تر از بقیه به حساب بیاریم شاید تنها فایده اش هم همین باشه که به خودمون حس بهتری داشته باشیم ولا که هیچ فایده ای نداره، داره؟ [دو نخ آتش میزنم]کاظم: [سکوت.....] [لیوان ها رو پر میکند].پرهام به جمعمون اضافه میشه، سلام میکنه و میره سر کال اف، گاهی بین حرفای منو کاظم هم وارد میشه و شروع میکنه به نصیحت کردن که کاظم اینجوری باش اونجوری باش و وقتهایی که نه کال اف هست و نه نصیحت برامون برای بار هزارم تعریف میکنه که چجوری پارسال با صد میلیون سرمایه گذاری میتونست الان سی میلیار سرمایه داشته باشه و ماهم برای هزارمین بار به نشونه تایید سر تکون میدیم.سه نخ آخر روشن میشه و کم کم به حسن ختام این دارک پارتی هم نزدیک میشم[زبلا، مچمو گرفتین که سیگارا شش نخ بود و الان تو شمارش من شده نه نخ به این فکر نکردید که سه نخ پرهام آورد:)))))]، شروع میکنیم از خاطرات دبیرستان گفتن که کی با کی دعوا کرد کدوم کسگم به معلم فحش داد ، کی فلان کسکلک بازی رو دراورد و دقت که میکنم  اخرین باری که این خاطراتو مرور کردیم تقریبا هشت روز پیش بود و من حس میکنم که ما تو هفده سالگیمون فریز شدیم، تنها تغیرمون شده سیگار لای انگشتمون.</description>
                <category>THE BEGINNER</category>
                <author>THE BEGINNER</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 11:30:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان شکست بلافاصله بعد از موفقیت و &quot;کی پنیر منو خورد؟؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@banihashem98/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-yk9lvyxfnpbz</link>
                <description>روایت شرقی باید همراه با یه عکس شرقی باشه، یزد خرداد نود و هشتکتاب هایی هستن مثل کتاب چه کسی پنیر مرا برداشت از اسپنسر جانسون که چندین سال پیش خوندمشون. شاید پیش از موعد رفتم سراغشون چون الان که نگاه میکنم به قبل، داستان کتاب به صورت گنگ تو ذهنم نقش بسته، داستانی از موش ها و ادم ها که هر کدوم مستقل از گروه دیگه یه تیکه ی پنیر بزرگ پیدا کردن اما تفاوت از اونجا شروع شد که موش ها باز هم به طور غریزی به گشتن دنبال پنیر ادامه دادن اما ادم های داستان کنار تیکه ی پنیر بزرگشون موندن و استراتژی بخور بخواب رو پیاده کردن و به همین دلیل بعد یه مدت موش ها مقدار زیادی پنیر جدید داشتن اما پنیر ادمها تموم شد و شروع کردن غر زدن و نارحتی و افسردگی و پرسیدن این سوال: &quot; چه کسی پنیر مرا برداشت؟&quot;  چون به شرایط قبلی عادت کردن و ذره ذره نابودی سرمایه شون رو نمیدیدن.امروز بعد ورزش صبحگاهیم برای ریلکس کرردن تو حیاط خونه نشسته بودم و خورشید هم ذرات طلاییش رو کم کم تو صورت خونه ی ما می پاشید (نگاه کن ها مثلا قرار بود این بخش ادبی باشه، اروتیک شد!) و داشتم به کتاب هایی که قبلا خوندم فکر میکردم که به چه کسی پنیر مرا برداشت رسیدم. از خودم پرسیدم این کتاب چی میخواست بگه به من؟ چون یادمه اون موقع ها کتاب خیلی تو بورسی بود و همه اینو میخوندن و از تاثیری که روشون گذاشته بود صحبت می کردن اما من مطلقا هیچ چیزی از این کتاب دستگیرم نشده بود غیر همین داستانی که بالا نوشتم.اما توی یه لحظه کشیده شدم به دوتا صحنه از زندگیم که به فاصله ی پنج ماه اتفاق افتادن، اولیش تو خرداد نود و هشت اتفاق می افته جایی که مست و مغرور از موفقیت هام به معنی واقعی کلمه شاد و خوشحال بودم (البته این برهه دوره ی طلایی مواد زدن من هم بود و از تاثیرش نباید غافل بشم) بله توی خرداد ماه بعد از یه سال که از راه اندازی هاستل &quot;کوشک هنر&quot; میگذشت و یه در امد فوق العاده رو به دست اورده بودم تصمیم گرفتم فعالیت مجموعه رو متوقف کنم و یه زندگی با کیفیت رو شروع کنم. توی بهترین حالت ممکن بودم و انواع و اقسام کار ها رو دوست داشتم انجام بدم از ساخت فیلم کوتاه تا نقاشی رنگ روغن به سبک امپرسیون، باشگاه رفتن، یاد گرفتن بریک دنس، اشپزی فرانسوی، تبلیغ نویسی ، وارد شدن به عرفان و فلسفه و چندتا ایده ی کسب و کار تو همون حوزه ی گردشگری مثل راه اندازی کمپ صحرایی که البته هیچ کدومشون اتفاق نیفتاد به یه علت خیلی ساده، هیچ کدوم از این کارها رو شروع نکردم. البته اونموقع متوجه نبودم که دقیقا دارم چیکار میکنم اما الان که نگاه به گذشته میکنم میبینم توی اون دوران من دقیقا به همون پنیر اشاره شده رسیدم یه پنیر که سایزش بزرگ تر از من بود و شروع کردم به نشستن پاش و خوردن ازش و محو خیالات شدن و ادامه ندادن راه و شروع نکردن.اون دوره گذشت و به فاصله ی  پنج ماه تبدیل شدم به یه موجود ضعیف. تو ابانی که سیاه ترین ابان عمرم بود ابان نود و هشت همه چیزم رو از دست داده بودم و حسرت موقعیت هایی که چند ماه پیش میتونستم ازشون استفاده کنم رو میخوردم. موقعیتم برای مهاجرت، موقعیتم برای شراکت توی هتل کیان، اون حس و حال خوبم برای شروع کردن کارهای مختلف و مهم تر از همه هاستلم که هم اعتبارم بود و هم درامدم و هم تفریحم. همشون رو باهم از دست داده بودم عین اون ادم ها، وقتی پنیرشون تموم شد دنبال مقصر میگشتم اما تو ته قلبم میدونستم که خودم مقصر بودم. من کسی بودم که جلوی افتادن اتفاقای خوب برای خودمو گرفتم، بله من بزرگترین دشمن خود بودم.تمام اتفاق هایی که به طور استعاری توی کتاب نقل شده بود به صورت واقعی برای من رخ داد و چه بسا اگر این کتاب رو تو سن بالاتری میخوندم شاید یه تاثیر کوچک روی من میگذاشت و تصمیم هام رو جور دیگه ای میگرفتم، شاید به جای فسخ کردن قرارداد هاستل سعی در افزایش کیفیت و بهره وریش میکردم، شاید از اون هزار تا ایده ی منتظر شروع یکیش رو شروع میکردم و تو راهش قدم میذاشتم و هزارتا از این شاید ها میتونم بگم اما نکته ی پایانی کتاب هم همینه: اینکه میخوای از این ایستگاه پنیر که پنیرش تموم شده بیای بیرون و دنبال پنیر های تازه بگردی یا میخوای بمونی و برای گذشته ای که داشتی حسرت بخوری؟</description>
                <category>THE BEGINNER</category>
                <author>THE BEGINNER</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 07:31:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه &quot;بشو انچه که هستی&quot; رو اجرایی کنیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@banihashem98/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D9%88-%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-usdrywyqznvr</link>
                <description> این پست برای افراد علاقه مند به فلسفه و کسایی که زندگی عمیق رو دوست دارن مناسبه.تویی که این متنو میخونی حتما حداقل چند باری این جمله ی معروف نیچه رو شنیدی، بشو انچه که هستی. اما چجوری؟ برای زندگی با کیفیت و کامل به خودگونه بودن نیاز داریم و تو این مقاله روش ابداعی خودم رو بهت اموزش میدم.خودگونه بودن تو بطن واژه اش نهفته است، شبیه خودت بودن یا اگر سلبی تعریفش کنم به معنی کپی نبودن و اگر شعری بخوام بگم میشه یه صدا باش، نه یک اکو.اما بپردازیم به چگونگی اجرای این توصیه و بشویم انچه که هستیم.پاسخ اسون به این مسئله میتونه این باشه: خودت رو بشناس و و خودت باش اما مشکلی که هست اینه که یه ادم مثل سنگ چوب ثابت نیست و متغیره و با شناخت یکباره اش نمیتونیم حکم کلی صادر کنیم که تو اینی و باید اینجوری هم رفتار کنی.اما روشی که من از ترکیب شرق و غرب به دست اوردم اینه:استفاده از فضای بی ذهنیلحظه ای که صدای درون ذهنت خاموش بشه چی میمونه؟ خودت میمونی و اینجوری خودگونه بودن انجام میشه.توصیه ی تکمیلی :وقتایی که صدای ذهنتون زیاد میشه میتونید با تمرکز روی تنفستون برگردید به خود.</description>
                <category>THE BEGINNER</category>
                <author>THE BEGINNER</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 13:07:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>