<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بانو تقیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@banootaghian</link>
        <description>بانو تقیان، ارشد زبان و ادبیات فارسی، نویسنده و ویراستار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:11:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1635710/avatar/O9lA5q.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بانو تقیان</title>
            <link>https://virgool.io/@banootaghian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داش موزیک</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%DA%A9-liuexaruckil</link>
                <description>بهنام بانی دارد «جای تو اینجاست، توی یه گوشه از قلبم» را می‌خواند و من طبق معمول دارم پرت می‌شوم به روزهایی که برای اولین‌بار این آهنگ را شنیدم. از توی آن روزها می‌شود دود غلیظ هزار خرمن سوخته را دید.از مجتبی شکوری یاد گرفته‌ام برای این لحظاتی که مغز مهربانم برای دفاع از من و حفظ امنیتم، خطرهای اطرافم را یادآوری می‌کند، یک اسم انتخاب کنم. بعد با همان اسم صدایش کنم و بگویم: «خاطرت جمع باشد. حواسم هست که حواست به من هست» و ازش تشکر ‌کنم که هوای من را دارد و بخواهم برود یک طرف دیگر تا به کارهایم برسم. بعد بروم از توی یکی از کشوهای مغزم، یک آهنگ دیگر بردارم که اتفاقا خیلی هم دلچسب است. مثلاً یک آهنگی هست که مرا می‌برد به حداقل ۳۰ سال پیش و شهر شیراز و باغ‌های مرکبات و انار کنار جاده ده‌خیر و مراسم عروسی دخترک دارابی و حوض وسط خانه داداش و کشاورزی که سر جالیزش نشسته و دارد خیارها را وجین می‌کند و راننده کامیونی که برایش دست تکان می‌دهیم و لبخند می‌زند و یک بوق ممتد جگردار هم کنارش و بعد ما به نشانه تشکر برایش دست می‌زنیم و کیلوکیلو قند توی دلمان آب می‌شود.{لذت یادآوری‌اش همینقدر نفس‌گیر بود که خواندی!}توی کشو یک آهنگ دیگر هم هست که هر بار پخش می‌شود می‌روم به عصر یک روز بهاری در خوابگاه هرندی دانشگاه یزد، جایی پشت ساختمان، آنجا که بندهای رخت را بسته بودند. هم‌اتاقی‌ام یک بلوز قهوه‌ای تنش کرده و یک سبد سفید پر از لباس توی دستش دارد. یک تکه از موهای خرمایی فرفری‌اش را روی پیشانی رها کرده و بقیه موهایش را با یک کش مشکی جوری بسته پشت سرش که از روی گوش‌هایش هم رد شود و مرا یاد آن بیت حافظ می‌اندازد که: «بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه‌بان دارد، بهار عارضش خطی ز خون ارغوان دارد» و دارد با ته‌لهجه قمی و اراکی زیر لب زمزمه می‌کند: «ای که به شب‌هام صبح سپیدی، بی تو کویری بی‌شامم من، ای که به رنجام رنگ امیدی، بی تو اسیری در دامم من».بعد هم ذهنم می‌دود سمت شب تولدم و آن همه ریسه که با تراکت‌های رنگی درست کرده بودیم و زن‌داداش کبری شده بود داماد و ریش گذاشته بود و فائزه عین خواهر شوهرهای پرهیجان، هی کل می‌کشید و برادر فرضی فرنگ رفته‌اش را از چشم و گوش ما در می‌آورد!می‌بینی «داش موزیک»، می‌بینی با تو چه جاهای خوبی می‌شود رفت؟ حیف تو نیست که همه‌اش سرت توی خاطرات دودزده و سیاه باشد؟</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 15:17:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید هنوز هم روی ماه غیرت دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-y59aooklj2qr</link>
                <description>خورشید و روزهای تابستان با هم قرار مدار بسته‌اند.خورشید می‌تابد و روزها شل می‌شوند و کش می‌آیند و باز پهن‌تر می‌شوند و خورشید فرصت می‌کند زمان بیشتری بتازاند و زمین و زمان را گرم کند.ماه هم، مثل دلداری که به قهر رفته، میدان جولان خورشید را بزرگ‌تر می‌کند. وقتی هم که از قهر درمی‌آید، آنقدر با خورشید دعوا مرافعه‌شان می‌شود که  خورشید رم می‌کند و هنوز چند ساعتی از شب نگذشته، نیزه‌های نورش را برمی‌دارد و یک‌یک ابرها را از دم تیغ می‌گذراند تا کشته و خونین شوند.برای همین هم هست که هنوز ساعت ۴ شده و نشده، پادشاهی خورشید هیتلرگونه شروع می‌شود و تا هفت و نیم عصر هر چه را سر راهش می‌بیند در کوره داغش می‌سوزاند.کاش یک نفر پیدا شود و میان خورشید و ماه آشتی بیندازد تا این خانم جذاب، کمتر آتش اجاقش را برافروزد و کمتر ما را به جرم نکرده، کباب کند.کاش  یک نفر بیاید کمی آب روی صورتِ از خشم گداخته خورشید بپاشد، بلکه دست از سر زمین بردارد و هر روز کرور کرور شعله آتش حواله این توپ گرد زبان‌بسته نکند.دانشمندان می‌گویند، مقصر خود زمینیان هستند که خودشان را به ماه نزدیک کرده و می‌خواهند سوگولی‌ خورشید را فتح کنند، غافل از اینکه  نفرین و ناله‌های خورشید گریبانش را می‌گیرد. این بادهای گرم سر ظهر، بی‌خود اینقدر جانکاه نیست. این‌ها همان آه‌هایِ از سرِ فراقِ این دو کرهٔ جذاب است که دل سنگ را آب می‌کند.من که حکمت کارشان را نفهمیدم، فقط می‌دانم خورشید خیلی عصبانی است و تا گندم‌هایی که آدم در بهشت خورد و به زمین آمد را برشته نکند، دست از سر زمینی که مسکن همان آدم ناخلف است، بر نمی‌دارد.نمی‌دانم، شاید هم می‌خواهد گولمان بزند. می‌خواهد بتابد ‌و بتازد تا لپ‌های زردآلوها قرمز شود، رخ گندم‌ها رنگ‌ طلا بگیرد، هلوها آبدار، انگورها شیرین و رطب‌ها دلبر شوند تا آدمیزاد بیشتر به طمع بیفتد و چند صباحی بیشتر در این کلبهٔ خاکی بماند و هوس فتح ماه و نزدیکی به خورشید از سرش بیفتد! آخر خورشید هنوز هم روی ماه غیرت دارد.</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 13:59:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی بیاد جلوی این ذهن چموش رو بگیره لطفاً</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%DA%86%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-jzrjnzj0yphf</link>
                <description>تازگی‌ها ذهنم خیلی ولگرد شده. تا تَقی به توقی می‌خورد، کفش و کلاه می‌کند و می‌رود به سال‌های دور و نزدیک.البته تقصیر هم ندارد. بس که خودم را درگیر کار و این شغل لعنتیِ جذابِ پر دردسر کرده‌ام و بس که رویم به دیوار تورم هست و گرانی و هشت‌های گروی نُه که وقت نمی‌کنم تجربه جدیدی برایش خلق کنم و این می‌شود که عینِ سگِ پاسوخته می‌دود این‌طرف و آن‌طرف و بعد که خوب توی خاطره‌ها چرخید، یکی‌شان را عین چوب به دهن می‌گیرد و خوشحال و خندان می‌آید همان چوب را می‌زند توی سر من و می‌رود.و اینجا خدا کند که خاطره خوب باشد ‌و دلنشین؛ وگرنه که به‌یادآوردنش عین تنه درختی است که یکهو رعدوبرق آتشش بزند و خردش کند و همزمان که روی سرت می‌افتد، دودش هم به چشمت برود و بعد واویلا... واویلا از اشکی که از چشم سوزانت فوران می‌کند و داغی که توی دلت زبانه می‌کشد و می‌مانی چطور خاموشش کنی؟بعد با خودت می‌گویی مگر این همه جنگل در آتش سوخت، کسی توانست خاموشش کند که من بتوانم؟راستی چه شد که حرف این طفل گریز پا به میان آمد؟?آهان، صدای دریل‌کاری سر صبح همسایه!خدا قسمتتان نکند. با صدای لرزیدن پنجره‌ها از خواب بپرید و ناغافل اشهدتان را بخوانید که نکند زبانم لال زلزله آمده باشد و همان دم این ذهنِ کولیِ شهرآشوب بدود به سال‌های پیش که توی خانه با دو تا بچه شیرخور تنها بودی و یکهو زمین غرید و ساختمان زیر پایت لرزید و پشت سرش هم شمعدان‌های مهریه‌ات به رقص درآمد...بقیه‌اش را نگویم، بهتر است. ولش کن، نمی‌خواهد بگویم که چرا تنها بودم و چه شد روزهای بعدش.فقط جسارتاً شما پاک‌کنی، دوایی، دارویی، وردی، چیزی سراغ دارید که بشود با آن، خاطرات بد را پاک کرد و آن خوب‌هایش را نگه داشت؟?????پی‌نوشت: عکس از پای همون آقاییه که صبح عین مردعنکبوتی از ساختمون آویزون بود و داشت با دریل، سنگ‌ها رو سوراخ و پیچ می‌کرد.</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 11:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه‌ریزی می‌کنیم یا...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-vtryn3mn5gsu</link>
                <description>یه دفترچه اهداف یا به قول این فرنگیا، «پلنر» می‌خری.هدف‌های ریز و درشتت رو از قبل روی یه کاغذ یه‌روسفید می‌نویسی. باید حتماً کاغذش یه‌روسفید باشه‌ها؛ چون مجبوری هی نگاه جیبت کنی و یه هدفایی رو خط بزنی و باز هدفای دیگه جایگزین کنی.هی می‌نویسی و خط می‌زنی و می‌نویسی تا جایی که خود هدفا به زبون بیان که: «تو رو خدا ما رو دور ننداز. ما اینقدرا هم بد نیستیم!»تهش می‌رسی به اینکه برداشتی پکیج دانلودی بدنسازی رو جایگزین باشگاه کردی؛ چون به‌صرفه‌تره.دانلود فیلم و دیدنش توی گوشی ۷اینچ رو جایگزین رفتن به سینما و دیدن همون فیلم روی پردهٔ نقره‌ای کردی؛ چون به‌صرفه‌تره.سفر شمال با رفقا رو خط زدی و جاش قدم‌زدن توی پارک ملت رو نوشتی؛ چون به‌صرفه‌تره.خرید لباس از مزون فلان رو خط زدی و جاش اندازه‌کردن لباسای پارسال رو نوشتی؛ چون به‌صرفه‌تره.دور کلاس سه‌تار رو خط کشیدی، پکیج مراقبت‌از‌پوست و کافه‌گردی رو حذف کردی، سفر سه‌ماه‌یه‌بار به اصفهان و خرید دوچرخه رو بی‌خیال شدی، خرید ماشین و ارتقای خونه رو هم اصلاً ننوشتی؛ چون این‌جوری به‌صرفه‌تره.حالا خیالت راحته که اگه مُردی هم به اهدافت رسیدی. اگه کسی هم بعد مرگت تصادفی دفترچه رو دید، بغض نمی‌کنه؛ چون تو ننوشتی همه چیز گرونه و پولم نمی‌رسه. نوشتی: «؛ چون به‌صرفه‌تره»!!!!پی‌نوشت: تراوشات یه ذهن خسته از تورم و اقتصاد داغون.پی‌نوشت۲: مستقل‌بودن توی ایران خیلی دردناکه، حتی دردناک‌تر از زایمان طبیعی سه‌قلوی چاقی که اتفاقاً سرشون نچرخیده!</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Mon, 15 May 2023 15:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاری که کاسه‌اش ترک خورده...</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-taok771emgrt</link>
                <description>سرش را زیر انداخته بود، سبیلش را تابی داد، دستمال یزدی را دور چهار انگشت دست چپش پییچید و با صدایی که هم عتاب داشت و هم دلخوری گفت:شما در زنانگی سرآمدید و بدجور آدم را اسیر خودتان می‌کنید. فقط یک‌کم اخلاق‌های بدتان را کنار بگذارید و آن خنجر زبانتان را کند کنید، با فرشته‌ها مو نمی‌زنید.خودتان می‌دانید که تدبیر ناقصتان را بر خواست خدایتان مقدم می‌کنید. با عقل نصفه‌نیمه، به خدای کامل‌عقلتان راه و چاه یاد می‌دهید. از تجربه‌های گذشته، پوسته‌اش را برمی‌دارید و مغزش را رها می‌کنید. القصه که شما تلخ‌زبانی می‌کنید بانو. عنان زبانتان به دست خودتان نیست. خدایتان بهتان گفت مشکلتان را: لن تستطیع معی صبرا. کم‌صبرید و پیش‌داور. باید بیایید کمی مشق دلبر بودن بدهمتان بانو.دخترک، گوشه روسری‌اش را بادقت بین دو انگشت شست و اشاره‌اش گرفت و بااحتیاط قطره اشکی را که گوشه چشمش گیر کرده بود، پاک کرد و گفت:سایه‌تان مستدام. ما خیلی دل‌شکسته‌ایم. کاسهٔ تار که ترک بخورد، دیگر آن صدای دل‌نشین جان‌فزا را نمی‌دهد کما‌فی‌السابق. صوتش خش برمی‌دارد و گوش‌خراش می‌شود.شما که خودتان سردوگرم چشیده‌اید، ملتفتید که بهانه‌هایمان از چیست. دست به دلمان نگذارید که حاصلش سرخی سرانگشتانتان می‌شود و داغ می‌بندد از آتش دلمان.شما بگو ضعیفه ناقص‌العقل! ما با همین عقل ناقصمان یک دودوتا چهارتا کردیم. گفتیم مرکبشان تا در خانه فلانی رفته به‌اختیار. کسی هم عنانشان را نگرفته مجبورشان کند. دستشان هم بسته نبوده برای تکرار این خواهش.بحث نتوانستن نبوده، قصۀ نخواستن بوده. دست و دلشان نلرزیده که باز چموشی کنند به یک تاخت‌وتاز دیگر.حدس و گمانمان را گفتیم و هر چه در سفره دلمان بود، بی‌ریا و تظاهری روی دایره ریختیم. حکیمانه گوش کرد و پاسخی که مجابمان کند نداد.سرمان را انداختیم زیر و گفتیم ملعبه که نیستیم، بگذار برویم.اینکه حالا اینجاییم، به این خاطر است که دلمان زنگار کینه نگیرد و زبانمان به نفرین و دهانمان به آه باز نشود. وگرنه ما را چه به این حرف‌ها و نقل‌ها. ما خسته‌تر و دل‌شکسته‌تر از آنیم که بخواهیم چادرچاقچور کنیم و کل شهر را گز کنیم تا نشانی از آن روزگار و آن به‌ظاهر عیار پیدا کنیم. گفتیم چهار کلمه اختلاط کنیم، شاید این دل وامانده بی‌صاحبمان کمی آرام بگیرد. شاید دست و دلمان برود به کارهایی که قبل از این‌ها در ذهنمان طرحش را ریخته بودیم. اگر حضورمان و نقل خاطرات، ذهنتان را مشوش می‌کند، باقی راه را تنها می‌رویم؛ همان گونه که تنها زاده شدیم از شکم مادر.</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Sat, 13 Aug 2022 12:21:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار بوقلمون کردار</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D9%82%D9%84%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-fm149rejnsmg</link>
                <description>تو چشمام نگاه کرد و گفت: «روزگار خیلی گرگ شده دختر، کلاهت رو سفت بچسب که باد نبره. می‌دونی که سلام گرگ بی‌طمع نیست. کم پیدا می‌شه کسی که تو رو برای تو بخواد. چشات رو خوب باز کن که توی چاه ندونم‌کاری نیفتی که چاهش بدجور ویله و ته نداره.»خیلی ترسیدم؛ اما عین بچه‌ها دلم بهونه گرفته بود. شده بودم پینوکیو که می‌خواست شهربازی رو تجربه کنه و خبر نداشت تهش قراره به یه خر ارابه‌کش تبدیل بشه. لامصب خیلی وسوسه‌کننده بود. همون طرحی که می‌خواستی، همون رنگی که آرزوش رو داشتی؛ همنشینی و همکاری با یه شیر رام ملوس آروم که از قضا یه زمانی سلطان جنگل هم بوده!با خودم می‌گفتم چه حرفا، چرا باید درون یه شیرمهربون، یه گرگ طماع باشه؟گفت: «می‌دونی دختر، روزگار لاکردار، بد شعبده‌بازیه. به یه چشم به هم زدن از دل یه کلاه خالی برات صد تا خرگوش در میاره و بعد هم که دید گوشای تو مثل خر دراز شده، سوارت می‌شه و پایین اومدنش دیگه کار حضرت فیله.روزگار، اون کلاغ سیاه پیره که یکی‌یکی قالب پنیرت رو می‌زنه به بغل و می‌پره بالای درخت و حالا خر بیار و باقالی بار کن.روزگار عجیبیه. خیلی باید عاقل باشی که توی دام مکر و حیله روباه نیفتی. باید چشات عین عقاب تیز باشه، عین یه سگ، تیز بو بکشی و عین یه جوجه تیغی بتونی موقع خطر از خودت دفاع کنی وگرنه توی این زمونه بوقلمون‌کردار، سر سالم به مقصد نمی‌رسونی.»آره راست می‌گفت. روزگار مزخرفیه. منم نه که بزدل باشم؛ اما عین یه جوجه رنگی، دلم می‌خواد شاد و بی‌هوا بپیرم اینور و اونور و غمم نباشه که گربه‌ای هست که یه لقمه‌چپم کنه. نمی‌خوام ماهی تنگ بلور خونه اشرافی باشم که یه روز از شدت تنهایی دق می‌کنه. من یه سنجاب جسورم که ذهنم پر از ایده‌های فندقی و تازه است؛ اما اینقدر اینور و اونرو جست‌وخیز می‌کنه که گاهی یادش میره اون همه گردو رو کجا چال کرده!درون من یه دنیا تضاده؛ یه دنیا تضاد زشت و زیبا.کاش اون ارض مقدسی که وعده‌اش رو دادند پیدا می‌شد؛ همون جایی که شیر و شغال و گرگ، کنار کبک و تیهو و عقاب، می‌نشستند بدون اینکه از روی هوس شکم، همدیگه رو بدرند.پی‌نوشت:فی الجمله اعتماد نکن بر ثبات دهرکین کارخانه‌ای است که تغییر می‌کنند</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 11:27:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توی ذهنم ترافیکه</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9%D9%87-hw7ttwelggfx</link>
                <description>توی ذهنم یه ترافیکه سنگینه، سنگین‌تر از عکس بالا. مغزم پر شده از «چرا»های بی‌جواب. هی می‌پرسه، هی به بن‌بست می‌خوره. هی می‌زنه ترمز، هی چراغ ترمزش روشن می‌شه. هی می‌خواد تخته‌گاز بره، هی نمی‌تونه.خاصیت تنهاییه یا خصوصیت زن‌بودن که آدم یه جای زندگیش مواجه می‌شه با کلی چرای بی‌جواب، بعد آروم لب برمی‌چینه و یهو چشماش داغ می‌شه و گونه‌اش خیس؟شایدم خاصیت انسان‌بودنه که هی می‌خواد رشد کنه و ابر و باد و فلک میان تمام‌قد جلوش قد علم می‌کنن و چراغ قرمز می‌دن و اونم مجبور می‌شه هی بزنه روی ترمز و چراغ قرمزش روشن بشه!من که کم نمیارم.من به خودم و به خیلیا ثابت کردم که به این راحتیا قرار نیست کمرم خم بشه.من یقین دارم یه راهی برا رشدکردن و بزرگ‌شدن و دست‌به‌زانو شدن پیدا می‌شه.من همش رو می‌ذارم به حساب تنهایی و به‌حساب اینکه حرفام از جنس حرفای بقیه نیست و مشتری نداره.تهش هم یه یاعلی می‌گم و شروع می‌کنم.اگه ندیدی! فردا، بلندتر از همیشه به زندگی سلام می‌کنم.</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jun 2022 09:51:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند (بخش آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-sx5bvdo4rkmu</link>
                <description>از روی گوگل‌مپ، آدرس رو پیدا کردم. گوشیم شارژ چندانی نداشت. از طرفی باید حواسم رو جمع می کردم که یه موتوری ناغافل گوشیم رو از دستم نکشه. موقعیت اسفباری بود؛ اما گذشت. به پایانه رسیدم. از چند نفر سراغ دفترچه رو گرفتم. هیچ‌کس صاحب اون شماره رو نمی‌شناخت. به یه غرفه وارد شدم و سراغ وسایلم رو گرفتم. گفت که همچین چیزی اینجا نیومده.واویلا. چه باید می‌کردم؟خسته شدم. به یکی از مسئولای اونجا گفتم الان چه کنم. گفت: «بذار ببینم از توی کمد اشیاء جامونده، چیزی پیدا می‌شه.» وقتی برگشت، دفترچه بیمه‌ام دستش بود. متعجب پرسید: «مگه نمی‌گی دیروز گمش کردی؟ این دفترچه سه روزه اینجاس!» گذاشتم روی حساب مزه‌ریختن یا غلو کردنی که خاص یه مرد چهل و چند ساله است. دفترچه رو ازش گرفتم و تشکر کردم.توی دلم داشتم می‌گفتم: «آخیش. بالاخره عکس دندونا و دفترچه رو پیدا کردم.» اومدم برگردم خونه که برق نگاهش چشمم رو گرفت. درست مثل یه بابای مهربون نشسته بود کنار حوض و تسبیحش دستش بود و لباش داشتند ذکر می‌گفتند. بچه‌ها دور حیاط داشتند بازی می‌کردند و صداشون گوش فلک رو کر کرده بود. نگاهم کرد و گفت: «اومدی بابا جون؟ دیر کردی؟ نمی‌گی دل بابات برات تنگ می‌شه؟ حتماً باید دفترچه‌ات رو بردارم که بیای دیدنم؟ ...» نمی‌دونم چقدر زمان گذشت که مثل یه پرنده بال در بیارم و خودم رو پرت کنم توی آغوشش. محکم بغلش کردم و زدم زیر گریه. چقدر دلم براش تنگ شده بود. چقدر دلم برای عطر تنش تنگ شده بود. چقدر دلم دستای مهربونش رو کم داشت...نشستم کنارش و از روزهایی که گذشته گفتم. از روزهایی که دنبال خونه بودم، از مصیبت سخت و تلخ اسباب‌کشی، از مشکلات خونه جدید که عین مور و ملخ سرم ریخته بود و خلاصی نداشت. براش گفتم که چقدر سرم شلوغ بوده. گفتم زهرا برای مشکل کمردرد بارداریش رفته و من از این مسئولیت جدید می‌ترسم. گفتم مدیر تولید محتوا شدن برام زوده هنوز. گفتم که خیلی حس تنهایی می‌کنم. گفتم که خیلی دلم تنگش بوده. کلی حرف زدم و زد. گفت که یواشکی دفترچه بیمه رو برداشته که به این بهانه برم دیدنش. می‌گفت اگه این کار رو نمی‌کردم، تا هفته‌های دیگه هم نمیومدی پیشم. بغلم کرد. گرم و مهربون. پیشونیم رو بوسید و بعد هم گفت که تا من رو داری، غصه هیچی رو نخور.حواسم بهت هست. تُن صداش عین لالایی بود. نرم و مهربون. آدم دلش می‌خواست چشماش رو ببنده و تا ساعت‌ها به هیچ چیز فکر نکنه الا آرامش. توی صداش، صدای دریا بود. صدای مرغای دریایی، صدای گنجشکایی که موقع طلوع خورشید به جیک‌جیک میفتند. صداش مثل مخمل بود. نرم بود، لطیف بود. صداش گرم بود مثل گرمای یه چایی داغ توی هوای سرد و خنک بود مثل یه نسیم عصرگاهی تو دل کویر که به جسم و جونت می‌نشست.چشمام رو بستم و با تمام وجود ازش انرژی گرفتم. انگار یه گوشی خسته و ناتوان بودم با یه درصد شارژ و حالا رسیده بودم به منبع انرژی. فول فول شدم  و وقتی چشمام رو باز کردم پشت اون پنجره‌های زرد بودم. سبک شده بودم و رها و پر از انرژی و بدون درد.</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 17:06:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند (بخش چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-uzv9hffffvyn</link>
                <description>توی دلم قند آب کردند از پیشنهاد راننده. سوار اتوبوسش شدم و به همون ایستگاهی برگشتم که سوار شده بودم. بعد هم منتظر خط ۱۲ شدم و به سمت خونه رفتم. توی راه نشستم به فکرکردن. جنس افکار منفی رو که می‌شناسین خودتون. لاکردار عین یه کوک بافتنیه که تا باز بشه، دیگه دست خودش نیست. تا همه رو نخ‌کش و نابود نکنه و همه وجودت رو از هم نشکافه، دست‌بردار نیست. داشتم به همه مصیبتام از بعد تولدم فکر می‌کردم و رسیده بودم به جریان اسباب‌کشی اخیر. به اینکه کسی رو برا نظافت پیدا نکردم و اونی هم که پیدا شد بدقولی کرد. به نصاب پرده فکر می‌کردم که یه هفته معطلم کرد و نیومد، به نجاری که حتی پولش رو گرفت و بعد گفت سرم شلوغه، به سیم تلفن که چهار ماه پیش دزد برده بود و همسایه‌ها عین خیالشون نبود و یک ماه تمام طول کشید تا دوباره تلفن خونه‌ام وصل بشه و بتونم از اینترنت استفاده کنم، به اجاق گازم فکر کردم که با چه بدبختی فرستاده بودمش سفر تا یه اجاق دیگه جاش بخرم و بچپونم توی آشپزخونه‌ای که اندازه یه کف دست جا داشت، به بخاری خونه که اینجا کاربردی نداشت و باید یک ماه دیگه یکی نو جاش می‌خریدم. به وامم فکر می‌کردم که و اینکه باید یه دسته‌چک جدید بگیرم و مونده بودم با این قانون جدید چه کنم. خلاصه که توی فاصله بیست دقیقه‌ای که از چهارراه مهدی تا خونه، فاصله بود، بیست‌هزار فکر خاکستری و سیاه و تباه! اومد توی ذهنم. به خونه رسیدم. عین جنازه افتادم روی مبل. زهرا پیام داد چه خبر و گفتم که از شانسم دفترچه بیمه و عکس رو جا گذاشتم و الانه جنازه‌ام رسیده خونه و اصلاً جونی به تنم نیست. حدود ساعت هشت ونیم زنگ زدم به راننده. صد تا بوق خورد و کسی جواب نداد. یه بار دیگه، یه بار دیگه، یه بار دیگه و.... نه. خبری نبود. با بی‌میلی هرچه تمام‌تر غذا درست کردم و مقاله‌ها رو ویرایش کردم و خودم رو سپردم به یه روز دیگه.دندونام هم بغضم رو دیده بودند و ساکت یه گوشه نشسته بودند برا خودشون خاله‌بازی می کردند. گاهی دردشون میومد اینور دهنم، گاهی اونور. گاهی یواش، گاهی آتشین و سوزناک...صبح روز بعد پا شدم با کلی بدوبیراه به خودم و کلی داد و قال سر خدا، لباس پوشیدم و رفتم شرکت. حدود ساعت نُه به راننده زنگ زدم. گوشی رو برداشت. پشت فرمون بود. صدای بوق و ماشین و خیابون میومد. عذرخواهی کرد و گفت که دیشب رفته جایی عروسی و صدای زنگ موبایل رو نشنیده. بعد هم گفت اصلاً یادش رفته که بپرسه و الآن هم سر یه خط دیگه است. نمی‌دونم تا حالا حسش کردین یا نه. انگار همه درها یهو روت بسته می‌شه. هر چند حالا که نگاه می‌کنم، مشکل اونقدرا هم بزرگ نبود؛ اما اون موقع بود. خیلی هم بزرگ بود. اونقدر بزرگ بود که بغض کنم. بزرگ بود قدر یه کوه و داغ بود قدر خورشید و می‌سوزوندم بعدتر از کوره!یک ساعت بعدش گوشیم زنگ خورد. خانم پشت خط اسمم رو پرسید و بعد گفت که از رادیولوژی تماس می‌گیره. گفت که یه نفر زنگ زده و پیغام گذاشته دفترچه بیمه و عکس رادیولوژیت دست اونه و آدرس میدون شهدا رو داده. اینم شماره‌اش. زنگ بزن و باهاش هماهنگ کن. یه لبخند پهن زدم و شماره رو یادداشت کردم و سریع گرفتم. کسی جواب نداد. دوباره و دوباره و دوباره گرفتم و هیچکس جواب نداد. منتظر موندم تا عصر بشه و برم میدون شهدا. باید می‌رفتم پایانه و سراغ می‌گرفتم. عصر رفتم سمت پایانه. یه جایی اشتباهی قبل از پایانه پیاده شدم؛ اما چرا اونجا آخه. با احتیاط گوشی رو درآوردم تا از روی نقشه بفهمم دقیقاً کجا هستم. باید تا پایانه پیاده می‌رفتم...</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 16:10:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند (بخش سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-von0mob6vgop</link>
                <description>وارد شدم و با انرژی مثبتی که نمی‌دونم توی اون عصر گرم روز شنبه بعد از دو روز دندون‌درد از کجا میومد، یه سلام گرم و صمیمی به منشی دادم. اونم انصافاً استقبال کرد و گرم‌تر جواب داد. بهش گفتم که قضیه چیه و اومدم چیکار کنم و خواستم راهنماییم کنه. یه لبخند پهن زد؛ اونقدر پهن که اضافه‌هاش از گوشه ماسک زد بیرون و من دیدمش. بعد هم گفت سیستممون قطع شده و تا دو هفته دیگه فقط بیمار آزاد می‌بینیم. اگه کارتون واجب نیست صبر کنید. اگه نه که باید ویزیت و هزینه رو آزاد حساب کنید. یه رقمایی هم بعدش گفت که نه اندازه کیف پول من بود و نه قد و قواره‌شون به کارت بانکی من میومد. تشکر کردم و گفتم جای دیگه سر می‌زنم. اصلاً هم نپرسیدم که تا کی‌ باز هستین. به من چه که تا کی باز هستند. حتی کلاه نداشته‌ام هم میفتاد، ارزونی خودشون می‌کردم و نمی‌رفتم بردارمش. چه کلاه گشادی می‌خواست سرم بذاره!از کلینیک زدم بیرون و گفتم بذار که به کلینیک دیگه زنگ بزنم و این همه راه نرم که سنگ روی یخ بشم. گشتم و شماره کلینیک دیگه رو پیدا کردم. خوشبختانه توی مسیرم بود. تا اومدم زنگش بزنم حس کردم دستم خیلی سبکه و انگار یه چیزی توی دستم جاش خالیه!!!واویلا. دفترچه بیمه و عکس دندونم کو؟ سریع به مغزم دستور ویدئو چک دادم و اونم قیژ قیژ قیژ برگشت به عقب. تا به صحنه اتوبوس رسیدم، زدم روی دکمه stop. فیلم وایساد. پخش آهسته گذاشتم. خودِ خودش بود. عکس دندون و دفترچه بیمه روی صندلی اتوبوس جا مونده بودند. اونقدر این سفر بهشون خوش گذشته بود که لم داده بودن و عین خیالشون هم نبود که من دارم پیاده می‌شم. نه جیغی، نه حرفی. در سکوت نشستند و من هم پیاده شدم و آغاز ماجرا...از توی نقشه همراه مشهد، ته و توی قضیه رو درآوردم. اتوبوس خط ۲۲ الآن باید پایانه معراج می‌بود. از توی نت شماره پایانه رو پیدا کردم و زنگ زدم. به خیال خودم خیلی باهوش بودم و می‌خواستم تا اون طرف خط گفت الو، بگم دوست عزیز یه بزرگوری کن و دفترچه من رو به این آدرس بفرست، خودم پول پیک رو می‌دم.مثلاً می‌خواستم برم کلینیک و خیلی شیک بشینم روی صندلی و بعد یه موتوری بیاد صدام کنه که فلانی بیا امانتیت.تصویرهای ذهنم خیلی شفاف بودند و مطمئن بودم که اتفاق میفته؛ اما چیزی که بود این بود که تلفن بعد از بیست تا بوق، قطع شد. شماره دیگه رو گرفتم و پشت‌بندش چند تا شماره دیگه؛ اما همه تیرهام به سنگ می‌خوردند. با خودم گفتم حتماً شماره‌ها آپدیت نیستند و باید از اطلاعات، یه شماره به‌روز بگیرم. هنوز خودمم باور نمی‌شه و نمی‌دونم چرا اطلاعات، هیچ کدوم تلفنام رو جواب نداد. اصلاً مگه داریم؟ مگه می‌شه؟ هر دو تا خط رو امتحان کردم. یا رد تماس گرفتم یا اون آهنگ مزخرفی که وسطاش یه زن با صدای لج‌درآر میگه لطفاً منتظر بمانید. اونقدر کفری شده بودم که بعید نبود دست کنم توی تلفن و بزنم توی دهن اون خانم گویا. یعنی چی؟ این شماره اصلاً به زنگ‌خوردن نمی‌رسید. همیشه آنی جواب می‌داد. اصلاً یه جوری فوری گوشی رو‌ برمی‌داشتند که انگار دور از جونشون عزیزشون توی بیمارستان منتظر پیوند کبد باشه و اینا پای تلفن منتظر اینکه زنگ بزنن بگن کبد رسیده بیا ببر. به همین سرعت همیشه جواب می دادند و الآن انگار دسته‌جمعی رفته بودند مراسم تشییع و خاکسپاری همون عزیزی که کبد بهش نرسیده و مرده!لعنتیا همه هم با هم رفته بودند و هیچکس بوق‌های مکرر من رو جواب نمی‌داد. برگشتم به سمت ایستگاه اتوبوس. نقشه اولم نقش‌برآب شده بود و باید می‌رفتم سراغ نقشه بعدی. اولین اتوبوس خط ۲۲ که به ایستگاه رسید عین قرقی پریدم پیش راننده و گفتم: «این همکار قبل خودت رو می‌شناسی که یه زنگش بزنی بگی این دفترچه من رو با پیک بفرسته؟»راننده خیلی متعجب دست چرخوند که چی میگی دختر؟یه انگشتر به‌قاعده یه تخم مرغ از سفیدی و بزرگی، روی دستش برق زد. حواسم رفت پی انگشترش؛ اما سریع دست حواسم رو گرفتم، کشوندم اینور و گفتم کجا پرت می‌شی. قشنگ برای آقا توضیح بده که چی‌ شده.توی یکی‌دو جمله گفتم که دفترچه بیمه‌ام توی ماشین همکارت جا مونده. گفت: «برو از بخش خانوما سوار شو ببرمت پایانه. اونجا پیداش می‌کنی.»نشستم. به اندازه یه فیلم ایرانی توی جشنواره فجر، طول کشید و اشکم دراومد تا برسم به پایانه... دندونام که وضع نزارم رو دیده بودن، دلشون رحم اومده بود و یه گوشه منتظر بودن ببینن چی می‌شه. به پایانه رسیدم. از نگهبانی سراغ گرفتم و اونم با اطمینان گفت که دخترجون، ما هر چی پیدا کنیم می‌فرستیم پایانه شهدا. اونجا یه دفتر گمشده‌ها داره و...سرتون درد گرفت نه؟ حق دارین. منم تا اینو شنیدم سرم سوت کشید. اوووووووووووو تا برسم به دفتر پایانه، شب شده. بعد از دو تا شکست عملیاتی و نقشه نافرجام، دیگه دلم نمی‌خواست به حرف مغزم گوش کنم. این بار می‌خواستم ببینم دلم چی میگه و دلم هم از صبح خسته و گرفته بود و فقط می‌خواست بره خونه و یه گوشه‌ای از خستگی بیهوش بشه. می‌گفت از ۷ صبح تا حالا که ۷ شب شده، به‌قاعده ۱۲ ساعت یا همون نصف روز ما رو چرخوندی. بالا غیرتت. بیا بریم خونه استراحت کن. فردا بیفت دنبال کار پیدا کردن اینا. تازه گیرم که پیدا کنی. مگه بعدش وقت داری بری کلینیک؟ خب دلم راست می‌گفت؛ اما مگه مغزم قبول می‌کرد؟ هی بهانه میاورد که فردا دیره تا بری پیدا کنی کلی زمانت هدر میره. امشب برو دنبالش که فردا از سر کار یهو بری دندون‌پزشکی و بعد برگردی خونه. هی هم وسطش داد می‌زد مقاله اردمی، مقاله ره بال، ویرایش مقاله نیما، ویرایش مقاله شقایق!!!!!راننده انگشتر تخم‌مرغی، انگار از همون گوی بلورین روی دستش، ته دل من رو خونده بود. گفت دخترجون، بیا برو خونه‌ات. من میرم پایانه و می‌پرسم. اگه چیزی دیدم می‌فرستم برات. اینم شماره من. زنگ بزن و جویا شو.چه فتح بزرگی، چه پیشنهاد معرکه‌ای، چه انسان شریفی!!!</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 16:10:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-sxstm8mrixkt</link>
                <description>نه انگار کوتاه بیا نبودن. بچه‌ها گاهی با تعجب نگام می‌کردند که این چرا با خودش حرف می‌زنه. نمی‌دونستند توی مملکت جسم من چه آشوب و بلوایی به راهه. چاره نبود. دوباره رفتم سراغ قاعده سرکوب. یه گوله قرص دیگه برداشتم و آب خنک هم پی‌اش کردم تا به حساب خودم درد رو بفرستم آب خنک بخوره!! بعد هم خودم رو زدم به اون راه. هر چی به لثه‌ام لگد کوبیدن و هر چی جزجز کردند، جوابشون رو ندادم. قشنگ از قاعده بی‌محلی استفاده کردم و رفتم پی کار خودم. اون گلوله هم انگار کار خودش رو کرده بود. صاف رفته بود نشسته بود روی عصبای درد و دهنشون رو بسته بود. تا میومدن به خودشون بجنبند، یه مشت می‌کوبید توی سرشون و بیهوششون می‌کرد. البته فقط زورش می‌رسید چند ساعتی بیهوششون کنه و برای اینکه باز اینا به‌ هوش نیان، باید چند ساعت بعد باز یه گوله دیگه خرجشون می‌کردم.پنجشنبه به عصر جمعه رسید و خشاب من از گلوله خالی شد. کاملاً خلع سلاح شده بودم. درد هم می‌دونست اگه کار من به طول هفته بکشه، محل سگش هم نمی‌ذارم؛ چون باید برای درمونش تا خود بوق سگ، سگ دو بزنم. برای همین هم بود که هی اون سیخ داغش رو فرو می‌کرد یه جای جدید.رفتم دفترچه بیمه‌ام رو برداشتم و عکس رادیولوژی که چند وقت پیش از این بینواها گرفته بودم و بهشون قول داده بودم که ببرمشون یه تعمیرگاه حسابی و نونوارشون کنم. دفترچه رو گذاشتم توی پاکت عکس و گذاشتمش کنار کیفم که فردا بعد ار شرکت برم پی اصلاح امور مملکت دهنم.شنبه شد.درست عین این پیامک‌هایی که مخابرات می‌فرسته که مشترک گرامی قبضت رو بیا بده و چرا ندادی و اگه الآن بدی اینقدر بهت تخفیف می‌دیم و اگه ندی قطعت می‌کنیم و ... دیلینگ و دیلینگ و دیلینگ، این دندونا هم نیم ساعت یه بار یه سیخی به دهنم می‌زدن و منم دستم رو می‌ذاشتم رو صورتم که باشه بابا یادم هست. خب بذارین تموم بشه کارم. به روی چشم. بعد هم برای اینکه حسن نیتم رو بهشون ثابت کنم از مسئول دفتر و مدیرعامل شرکت و چند تا همکار دیگه آدرس چند تا دندن‌پزشکی رو گرفتم که طرف قرار داد بیمه کوثر باشن و این پولای حیفی که برای بیمه تکمیلی دارم می‌دم حیف‌ومیل‌تر از اینی که هست نشه.کار شرکت که تموم شد. سیستم رو خاموش کردم و لیوان رو گذاشتم توی سینک و رفتم سر آینه ماسکم رو مرتب کردم و زدم بیرون. دم در باز یکی‌شون زد پس کله‌ام که عکسامون کو؟ آخ‌آخ عکسا پای آینه بودن. چهار نعل برگشتم شرکت و دو تا پله رو یکی کردم و عکس رو برداشتم. اتوبوس خط ۲۲ اومد و من انگار فاتح بزرگ‌ترین جنگ جهان شده باشم، با ذوق پریدم بالا و زیپ کیف رو باز کردم که کارت اتوبوس رو پیدا کنم. کارت نبود. کجا بود؟ من مطمئن بودم که همین جا گذاشته بودمش. یه نفر انگار زد روی شونه‌ام و گفت چه کاریه خب. بیا وسایلت رو بذار روی این صندلی و کیفت رو بگرد. نمی‌دونم کی بود؛ اما هر کی بود داشت مقدمات یه روز پر از استرس رو برای من مهیا می‌کرد. گولش رو خوردم و وسایلم رو گذاشتم روی صندلی. کارتم رو از ته‌ کیفم پیدا کردم و بعد از اینکه صدای دینگ کارتخوان اتوبوس رو شنیدم، یه لبخند رضایت زدم و کارت رو گذاشتم سرجاش. اتوبوس به ایستگاه چهارراه مهدی رسیده بود و من باید پیاده می‌شدم. توی اون گرمای مزخرف ساعت ۵.۵ عصر روز شنبه داشتم دنبال کلینیک دندون‌پزشکی می‌گشتم و توی دلم هی به خودم غر می‌زدم. انگار که منِ درون من مسبب گرمای هوا و سوراخ‌شدن لایه اوزون و این داستاناست! ...</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 16:56:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند... (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-ztzx0crs9ezu</link>
                <description>داستان از این قرار بود که تا کلید رو انداختم توی در و چرخوندم، انگار چوب کرده باشم توی لونه زنبور و یکی از زنبورا برای تلافی اومده باشه دندونم رو نیش زده باشه، دردِ داغِ وحشتناکی پیچید توی دهنم. با خودم گفتم نکنه یکی از دندونه‌های قفل خواب بوده و من بدون یالا رفتم تو و باعث شدم غیرتی بشه و تلافیش رو سر دندونم در آورده باشه!چه فکر احمقانه‌ای!دلیلش هر چی بود، مهم نبود. مهم این بود که دندونم تا بُن درد می‌کرد و داشت امانم رو می‌برید. زبونم رو گذاشته بودم روش و داشتم آب دهنم رو می‌مکیدم. انگار که این کار کمک می‌کنه دردها مثل یه بچه سربه‌راه از منفذش بزنه بیرون. چه خیال خامی! دردش اونقدر بد و وسیع بود که اصلاً نمی‌تونستی تشخیص بدی این کودتا رو اول کدوم دندون شروع کرده و سرکرده‌شون کیه که بری خفتش رو بگیری و بگی مسلمون، این آخر هفته‌ای دست از سر ما بردار. به خدا طول هفته از خروس‌خون صبح تا بوق سگ دارم انگشتام رو روی این کیبورد لعنتی و اون موس سیاه زشت می‌رقصونم تا بتونم خرج و دخلم رو مساوی کنم. تو دیگه بالا غیرتت غوزبالاغوز نشو توی این گرونی. به خدا تورمه، تو هم ورم کنی، باد می‌کنی روی دستم‌ها!اما لاکردار هر چی براش قصه خوندم افاقه نکرد. عین این بچه‌های تخس که ظهر تابستون دستشون رو می‌ذاشتند روی زنگ خونه مردم و برنمی‌داشتند و خواب نوشین ظهر مردم رو زهر هلاهل می‌کردند، این دندون هم یه سیخ داغ برداشته بود و بی‌لحظه‌ای درنگ به در و دیوار لثه‌ها می‌زد.درد داشتم و تحملش سخت بود؛ اما دیگه کلید رو انداخته بودم توی در و داشتم به مهمونای عزیزم بفرما می‌زدم. تا مهمونا برن دستاشون رو بشورن، جلدی پریدم یه مشت خرت و پرت ریختم توی ظرف و گذاشتم سر میز و تندتر از مهمونا، خودم شکمم رو پرکردم تا برم سراغ یه قرص مسکن. خب چاره چی بود؟ بعد از ناهار  وقت نکرده بودم چیزی بخورم و همه فکر و ذکرم این بود که تقویم محتوای این هفته بسته بشه و جمعه رو بتونم با بچه‌هام خوش بگذرونم.یه کم که ته معده‌ام با خوراکیا فرش شد، یه کپسول نمی‌دونم چی انداختم بالا و یه جرعه آب روش. به خیال خودم زرنگی کردم و آتیش این اعتراض دندونا رو با یه گوله قرص و یه آب خنک ساکت. غافل بودم از اینکه اینا کارکشته هستند. این روزا آشوب و اعتراض و سرکوب و قیام زیاد دیدند و می‌دونن اگه شل وا بدن، از من سفت می‌خورن!چند لحظه آروم شدند و باز آشوبشون رو چرخوندن به یه قسمت دیگه دهنم. انگار داشتند برا هم توی اینستای خودشون پیام می‌ذاشتند و بقیه رو به اعتراض تشویق می‌کردند. آشوبی بود توی دهنم و مغزم هم عین رئیس سازمان ملل داشت سوت می‌کشید که مسلمون، ببین این طفلیا چی می‌خوان ازت، اینا سی و چند ساله حق آب و گل دارن توی این دهن. چند تا از سلولای قلب و احساسم رو فرستادم سر میز مذاکره‌شون. گفتم بهشون بگین من بعد یه هفته دارم تازه با این دو تا بچه عشق و حال می‌کنم. عیش ربیع من رو طیش خریف نکنین لطفاً. قول می‌دم به محض اینکه شنبه بشه، ببروشمون یه تعمیرگاهی جایی که دردشون رو درمون کنن.خب من از این قولا زیاد به مغزم داده بودم و به‌علت کمبود بودجه یا وقت یا هر چی دیگه، زده بودم زیرش. یه جورایی پیشش بی‌اعتبار شده بودم. یه پا وایساده بود که یا همین الآن میری این طفل معصوما رو می‌رسونی دست دندون‌پزشک یا خب هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. هر چی التماس کردم و ریش گرو گذاشتم و اشک تمساح ریختم فایده نداشت.ادامه دارد...</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Mon, 30 May 2022 18:17:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامتی دیوار که هیچ‌وقت پشت آدم رو خالی نمی‌کنه</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-xhwy3lkvf5ng</link>
                <description>ما کتک خورده روزگار هستیم داداشتو دیگه با اون زبون سرخت شلاقمون نزن.ما گفتیم چار صباح مدلمون رو عوض کنیم، بریم تو دسته لوطیاشاید یه مرد پیدا کردیم اون وسط مسطا.ملتفتی که دیگه دوره جینگولک بازی گذشته.این روزا باس چار تا چش و چال درآورد،باید نفس‌کش رفت تا وسط میدونتا حساب کار بیاد دس داداشیا.ما نوکر پوکریم. مرامتونو عشقه.خط و خشی نبینمتون.بیبین داداش، دُرُسه ما تو نگاه شوماها ضعیفه‌ایم؛ اما یه لشکر رو حریفیم.توک پاتون از گلیم بزنه بیرونمی‌دیم قلمش کنن.اصی می‌گیم بیان دم دروازه دارتون بزنن که هم حساب کار بیاد دس داداشیا، هم عبرت خلایق بشین.د لاکرداراد لامصبااون بناگوش دریده رو جمع کن تا نیومدم بساطتت رو آتیش بزنم دود شی بری هوا.می‌دونی چیه؟ تو نمیری، ما توی هر قالبی بریم، خوب چفت همون می‌شیم.حالام حال کردیم که دستمال یزدی دسمون بیگیریمپیرن سفید و شلوار سیا بپوشیم و کلا کج بذاریم.نعره‌کش بیایم خیابونبدخواها رو زنجیر کنیم.از شما که آبی برا ما گرم نشدهدیگه هم نیمیشه؛ولی ما خودمون قد خودمون می‌شیم.پاشنه کفش ور می‌کشیم،آستین بالا می‌زنیم،یه یاعلی و بعدش هم علی مدد و رخصت.اینام که قاطی و پاتی بلغور کردیم، سوز سویدای دل سوخته‌مونه.لاکردارا همچین داغ گذاشتند به دلمون که تا یوم قیامه آتیشش دود می‌کنه.می‌گن چرا قلیون می‌کشی؟داداش قلیونی شدیم که دود دلمون رو قاطی دودش بدیم هواکسی نفهمه چی به این دل سوخته‌مون گذشته.ها بخند.تو هم به درد ما بخند.ما یقه چاک می‌دیم که بقیه راه گلوشون باز شه.اصلی خدا ما رو خلق کرد که خلایق شاد باشند و خُلقشون تنگ نشه.مَخلَص کلوم، اونی که مثل شما یقه دیپلمات می‌بنده، داره میره مردمو خفت کنه.ما یقه تا چاک سینه وا می‌کنیم که همه بفهمند تو دل وامونده‌مون چی می‌گذره.القصهزیاد دور و ور ما آفتابی نشوکه یا آتیشمون دامنتون رو می‌گیرهیا همچین کیشتون می‌کنیم که تا ابد مات بمونین.می‌دونی داداش، همه می‌دونن تو خودت ختم روزگاری و همه حیرون این بند بازیات.ما رو سیاه نکن خدا وکیلی.با ما راست باش،ما باهات کج نمیایم.پ‌ن: گویند رمز عشق مگویید و مشنویدمشکل حکایتی است که تقریر می‌کنند</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 13:42:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما دخترکان روستایی (قسمت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-sbgrjuqewzyn</link>
                <description>‌فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المؤمنینبا کلامش داشت به من یادآوری می‌کرد که حتی ثانیه‌ای فراموشم نکرده است. داشت می‌گفت یادت هست که سال پیش، همین حوالی، داشتی به اجاره خانه‌ات فکر می‌کردی و قبض‌ها و مخارج زندگی.یادت هست که کمی قبل‌تر در شک‌وتردیدی عمیق بودی و سر یک دوراهی بزرگ بین ماندن و رفتن و چطور پشتت را گرم کردم که راهت را بیابی؟یادت نیست حتی قبل‌تر از این‌ها چطور زبان کودکی را به شهادتت باز کردم؟ یا قبل از آن که...پشت سر هم می‌گفت: «عزیزم، نگران نباش. با هم درستش می‌کنیم. من به توانایی‌ات ایمان دارم.» کمی که آرام‌تر شدم، گوشی را داد دستم. گفت: «به دل مرجان انداخته‌ام که پیامت بدهد! جوابش را نمی‌دهی؟»مرجان پیام داده بود و توی پیامش آن ذکر را یادآوری کرده بود.زیر لب ذکرم را گفتم و انگار همان دم سلیمان نبی، آصف برخیا را فرستاد کمکم. دست به زانو شدم و تمام.از گوشه‌ای یک پیچ‌گوشتی پیدا کردم و چند تا لولا را باز کردم. کمی با احتیاط یکی‌یکی شیشه‌های شکسته را جمع کردم و گذاشتمشان بیرون. لولاهای بعدی را هم باز کردم و درهای کمد مثل دو بال پرنده از تنش جدا شد. خودش ماند و تن مظلومش که حالا پیراهن شیشه‌‌اش را هم از دست داده بود.یک بار دیگر ذکر را گفتم و کمد را مثل یک کودک غرق در خواب، به آغوش گرفتم و گذاشتمش گوشه اتاق. درهایش را هم گذاشتم سرجایشان و باز هم لولاها را با همان پیچ‌گوشتی بستم.سر جمع شاید نیم ساعت شد، شاید هم ۴۵ دقیقه. نمی‌دانم چقدر مشغول بودم، فقط یادم هست پشتم گرم بود. انگار یکی داشت پشت‌سرهم به من نیرو می‌داد. به خودم که آمدم از خودم پرسیدم: چرا فکر می‌کردی جمع‌کردن این کمد یک کار مردانه است و عین بچه‌ها زدی زیر گریه؟ تو تا وقتی این ذکر جادویی را داری، از چه می‌ترسی؟ مگر خود صاحب ذکر نگفت که حواسم به تو هست؟ همیشه و همه‌جا. کافی است این ذکر توی دهنت بچرخد تا چونان پر سیمرغ آتش بگیرد و صاحبش از هر قافی که هست پر باز کند و بیاید برایت چاره‌گری کند؟راست می‌گفت. این ذکر حتی قوی‌تر از بال سیمرغی بود که زال و رستم به آتش می‌زدند تا همای سعادت برایشان چاره‌گری کند.حالا من در کیسه اعتقاداتم چندین و چند خروار از این بال‌ها دارم. چندین نام مقدس که هر کدامشان را به زبان بیاورم، نوری از غیب می‌آید و ...تمام.آری، ما دخترکان روستایی دست به زانویمان خوب است؛ چون این ذکر را بلدیم:حسبنا الله، نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.#ما_دخترکان_روستایی</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 22:53:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما دخترکان روستایی (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-jzvcgspfjxgj</link>
                <description>‌من یتق الله، یجعل له مخرجا...گوشی را که روی زمین گذاشتم، آرزو کردم هیچ دخترک روستایی درگیر بلاد غربت نشود. گوشی را به سمتی انداختم و شروع کردم به نق‌زدن به جان خدا. دیواری کوتاه‌تر از او پیدا نکرده بودم. داشتم سرش غر می‌زدم. داشتم لیچار بارش می‌کردم. انگشتم را گرفته بودم سمتش و داشتم تهدیدش می‌کردم. داشتم پایم را از گلیمم درازتر می‌کردم و بی‌پرواتر از چوپان، چنگ می‌زدم به موهای خدا و با حرص و غیض آن‌ها را می‌کشیدم.داشتم نداشته‌هایم را به رخش می‌کشیدم. عنان اختیار از کف داده بودم. نفهمیدم چقدر زمان گذشت. فقط می‌دانم دستانم خسته شده بود. یقه خدا را گرفته بودم و هر چه از دهنم رسیده بود بارش کرده بودم. همه آشفتگی‌ام را اشک کرده بودم به پهنای صورتم و داشتم می‌پاشیدم سر خدا.غرولندهایم که تمام شد، دستم را گرفت و نشاندم روی مبل. آمد کنارم نشست. کلی حرف زد. از همه چیز گفت. انگار ماجرای یقه‌اش را فراموش کرده بود و حتی موهایش را که ناجور آشفته کرده بودم. سرم را به سینه‌اش گذاشته بود و دستم را توی مشت مهربانش می‌فشرد. با دست دیگرش داشت موهایم را مرتب می‌کرد. لبش کنار گوشم بود و داشت نجوا می‌کرد.داشت از یونسی می‌گفت که عصبانی به خدا توپیده و بعد خدا از دل نهنگ نجاتش داده. داشت از یعقوبی می‌گفت که سالیان سال انتظار را به جان خریده تا سرانجام فرزندش را به آغوش کشیده. داشت از سلیمانی می‌گفت که در اوج ناامیدی انگشترش را در دهان ماهی یافته و به روزهای خوش زندگی‌اش برگشته. داشت از مادر موسی می‌گفت که ناامید و خسته به خدایش التماس کرده و دریای نیلی برای کودکش گهواره‌ای شده تا او را به جای امنی برساند و سال‌ها بعد، وقتی موسای کوچک گلیمش را از آب کشیده، همان نیل شکافته تا دشمن را از زمین محو کند. داشت از ابراهیمی می‌گفت که آتش بر او سرد و سلام گشته. داشت از یوسفی می‌گفت که از چاه به جاه رسیده و بر سرزمین‌هایی حاکم و فرمانروا شده. داشت از مریم می‌گفت که از ترس شماتت مردم از شهر گریخته و در بازگشت زبان کودکش به پاکی و قداستش باز شده. داشت از مردان و زنان بزرگی می‌گفت که نامشان در تاریخ به مثابه اسطوره‌های بزرگ ضبط شده... .داشت می‌گفت: «ببین، همه این‌ها زنان و مردان بزرگی بودند که یک جای زندگی، زانوهایشان بُرید؛ اما ما تنهایشان نگذاشتیم و زود دست به زانو شدند.»صدایش خیلی آرام بود. آنقدر آرام بود که گاهی به‌سختی شنیده می‌شد؛ اما جهانی و کهکشانی از آرامش با خودش داشت.ادامه پست بعدی#ما_دخترکان_روستایی</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 22:31:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما دخترکان روستایی (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-gwgzgedo745n</link>
                <description>لاتخف و لاتحزن، إن الله معنا، یسمع و یری...همین چند شب پیش بود که آمدم فرش اتاق بچه‌ها را مرتب کنم که یکهو ویترین افتاد و با صورت پخش زمین شد. صدای گرومپ افتادن کمد و جیغی که شیشه‌هایش موقع شکستن کشیدند، مرا پرت کرد به چند سال پیش و یک جیغی شبیه به این و یک جیغ دردناک‌تر که هنوز هم لکه خونش جلوی چشمم است و... .یکهو، بی‌اختیار عین بچه‌ها خزیدم به گوشه‌ای و زانوهایم را بغل گرفتم و مثل بید ‌لرزیدم. شده بودم عین آدم‌هایی که در اوج سرماخوردگی دندان‌هایشان به هم می‌خورد و همه استخوان‌هایشان از درد ذق‌ذق می‌کند. زدم زیر گریه. دست خودم نبود. چند وقتی بود که داشتم دست‌تنهایی کار آدم بزرگ‌ها را می‌کردم. از تعمیر آبگرمکن گرفته تا جمع‌کردن فرش‌ها و تحویل به قالی‌شویی و بالارفتن از چهارپایه برای نصب پرده‌ها و جابه‌جاکردن چندین و چندباره چند تا جعبه از این سر انبار تا سر دیگرش و شنیدن غرونق آدمی که اصلاً جایی در زندگی‌ام نداشت و بازکردن چهارطبقه فلزی بزرگ و چند بار تمیزکردن جایی که اسمش حیاط‌خلوت است؛ اما بیشتر فضای خلوتی است که کبوترها قضای حاجت کنند و تعمیر فریزری که راه خروج آبش بسته شده بود و طبقاتش پر از یخ و برفک بود و... .این بار زانوهایم بُرید! خوب که فکر می‌کنم حق داشتم که کم بیاورم و دستم به سمت زانوهایم نرود که دست به زانو بشوم. گوشی را برداشتم که به یک نفر پیام بدهم. شاید بین صدها مخاطبم، یک نفر پیدا می‌شد که بگوید: «غصه نخور عزیزم، با هم درستش می‌کنیم‌.» ادامه پست بعدی</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 11:50:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما دخترکان روستایی (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-jehr94qt5dua</link>
                <description>ما دخترکان روستایی، دست‌به‌زانویمان خوب است. نه که هیچوقت کمرمان زیر بار مشکلات خم نشود. اتفاقاً خیلی بیشتر کمرمان می‌شکند؛ چون خیلی ساده‌ایم و فکر می‌کنیم همه مثل خودمان هستند؛ چون فکرش را هم نمی‌کنیم که ممکن است حتی عزیزترین کس آدم یک روزی غریبه‌ای بشود که گم‌شدن تو توی شهر بهش ربطی نداشته باشد! چون فکر می‌کنیم همه مثل خودمان، دخترکان ساده روستایی هستند که هست و نیستشان کف دستشان است و هیچوقت نه که زبانشان، حتی چشمشان هم دروغ نمی‌گوید. برای همین سادگی‌مان است که زود ضربه می‌خوریم و زود می‌شکنیم؛ اما دست به زانویمان خوب است. زود بلند می‌شویم؛ هرچند زخمی شده‌ایم؛ اما محکم‌تر از قبل می‌ایستیم.ما دخترکان روستایی یک ذکری هم بلدیم که تا درمانده می‌شویم زیر لب زمزمه‌اش می‌کنیم و بی‌درنگ معجزه می‌کند برایمان.همین خود من این ذکر را بارها و بارها گفته‌ام. چه آن وقت‌هایی که هجده سال بیشتر نداشتم و توی بیابان‌های یزد، یک جایی توی مسیر دخمه‌های زرتشتیان بهمان خوابگاه داده بودند و با این ذکر شب‌های عجیب‌وغریب غربت را به صبح می‌رساندم، چه وقت‌هایی که توی ظلمات پنج صبح به تهران می‌رسیدم و باید توی آن تاریکی مخوف که آدم بزرگ‌هایش هم از آن رعب داشتند، از گوشه‌کناری خودم را به خوابگاه می‌رساندم.هر چه بزرگ‌تر شدم، با اینکه پخته‌تر شدم و نیرومندتر؛ اما نیازم را به این ذکر بیشتر دیدم. انگار هر چه فهمیده‌تر شدم، بیشتر فهمیدم که بدون این ذکر یک جای زندگی‌ام لنگ می‌زند. ‌</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Mon, 23 May 2022 12:28:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و سلام نام خداست</title>
                <link>https://virgool.io/@banootaghian/%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-uouy96bzgxla</link>
                <description>از امروز بنا دارم اینجا بنویسم. می‌خوام از همه چیز بنویسم، حتی حس و حالم بگم و نوشته‌هام رو در بوته نقد بگذارم. دوست دارم شمایی که متن من رو می‌خونی، همه نقاط ضعف و قوتش رو بهم بگی و یادم بدی چطور می‌تونم بهتر و قوی‌تر بنویسم. همراهم باشید و خوب و بد رو یادم بدین لطفاً.</description>
                <category>بانو تقیان</category>
                <author>بانو تقیان</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 14:45:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>