<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک مادر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@banooye.ahoorayee</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:33:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28914/avatar/2Vponf.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک مادر</title>
            <link>https://virgool.io/@banooye.ahoorayee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پسرک میان مرگ و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@banooye.ahoorayee/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lxozmtczwllu</link>
                <description>پسرک هفت روزه من تو سی سی یوی کودکان بود. ما را بیرون کردند تا آدنوزین را  تزریق کنند و اگه جواب نداد تا سه بار تکرار کنند و اگر آن هم جواب نداد به قلبش شوک وارد کنند و به دلیل اینکه بسیار کوچک بود احتمال جواب ندادن این روشها و آسیب جدی به قلبش وجود داشت. دستیار دکتر گفت یک پروسه نیم ساعته خواهد بود،نیم ساعتی که برای من یک عمر گذشت، روی زمین نشسته بودم و فقط اشک می ریختم، نمی توانستم آنچه در حال اتفاق افتادن بود را باور کنم. فکر اینکه هر لحظه ممکن است آن در باز شود و خبر بدی بشنوم داشت من را می کشت، در آن نیم ساعت هزار جور فکر آزار دهنده سراغم آمد که دوست داشتم تمام دارایی ام را بدهم تا پسرم فقط سالم باشد. در باز شد، دستیار دکتر آمد و گفت پسرتان برگشت، گفت دوبار تزریق جواب نداد تا خدا رو شکر بالاخره بار سوم جواب داد، دنیا برایم روشن شد. رفتیم داخل و دیدیم ضربانش به صد و ده بار در دقیقه رسیده بود. اجازه ندادند بالای سرش بروم، فقط باید شیر می دوشیدم و به دستور پزشک تا صبح با شیشه بهش شیر می دادند.انقدر از خوشحالی هول شده بودم که می خواستم در اتاقی که همه می توانستند در آن رفت و آمد کنند شیرم را بدوشم.شیشه را تحویل دادم و گفتند که باید در اتاقی در انتهای بخش بمانم تا هر وقت لازم شد صدایم کنند. تا صبح هر یک ساعت بیدار شدم و رفتم از پشت شیشه ضربان قلبش را بر روی مانیتور چک کردم تا خیالم راحت شود. خدا رو شکر بالا نرفت.فردای آن روز دکتر متخصص آمد و از پسرک اکو گرفت و گفت به دلیل اینکه احتمالا ساعتهای زیادی ضربان قلبش بالا بوده دچار نارسایی خفیفی شده است که با دارو درمان می شود. نگران بودم بیشتر هم شد، چند ساعت بعد وقتی در سی سی یو داشتم به پسرم شیر می دادم صدای همسرم را شنیدم که درب بخش را زد و گفت از بهداشت تماس گرفته اند و گفته اند که نتیجه تیرویید پسرک مشکوک بوده و دوباره باید از او آزمایش بگیرند. وقتی این را شنیدم انگار توی دلم خالی شد، چند موضوع را یک تازه مادری چون من که هنوز اثرات زایمان و پس از زایمان و شرایط جدید مادری را تجربه می کند باید با هم به دوش بکشد.دلم می خواست بروم یک جای خلوت و زار زار به حال خود گریه کنم اما حتی اختیار این را هم نداشتم باید به پسرم شیر می دادم و حواسم را به او جمع می کردم. روز اول باز کمی انرژی داشتم اما هر چه گذشت من حساس تر و غمگین تر شدم.بخش خلوت شده بود.من استراحت نداشتم.همسرم بیرون از بیمارستان نگران بود و کار و زندگی اش مختل شده بود.مادرم تمام مدت توی لابی بیمارستان نشسته بود و من مستاصل و آشفته بودم.بی اختیار گریه می کردم و گیج و گنگ بودم. خواب خوبی هم که نداشتم هر نیم ساعت و در بهترین حالت سه ساعت صدایم می کردند که یا به پسرک شیر بدهم یا پوشکش را عوض کنم. حوصله هیچ پیام و تماسی را برای تبریک مادر شدنم نداشتم. دنیا برایم جذابیتی نداشت و احساس می کردم در یک زندان گیر افتاده ام. در یک هفته ای که پسرک در آنجا بستری بود دو بار شیر دوشیدم و به پرستار سپردم تا برای ساعتی بیرون بروم تا مثلا حال و هوایم عوض شود اما آن هم تماما به صحبت در مورد پسرک می گذشت که چه باید کرد و چه خواهد شد. یادم می آید یک شب که رفته بودیم جایی بستنی بخوریم یک خانم باردار که مشخص بود چیزی به زایمانش نمانده از جلویمان عبور کرد و من احساس کردم چقدر به چنین وضعیتی نفرت پیدا کرده ام. چقدر از همه چیز بدم آمده بود.انگار در یک وضعیت غیر قابل بازگشت اسیر شده بودم.از لحاظ جسمی هر روز ضعیف تر و خسته تر می شدم و از نظر روحی حساس تر و شکننده تر و کاری هم نمی توانستم انجام بدهم.بعد از یک هفته بستری که ضربان پسرک بالا نرفت دکتر تصمیم به مرخص کردنش گرفت و دارو تجویز کرد و برای یک ماه دیگر جهت اکو وقت داد و من از یک طرف خوشحال بودم که از این وضعیت شبیه زندان بیمارستان خلاص می شوم و از طرف دیگر نپران بودم که باید استرس شرایط قلب پسرک را هم به دوش بکشم. هر چه بود باید به خانه می آمدیم و آمدیم...</description>
                <category>یک مادر</category>
                <author>یک مادر</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 11:26:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک و لحظات سخت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@banooye.ahoorayee/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-1-jf1p3tfjshhi</link>
                <description>روز هفتم و بعد از سه روز نگهداری پسرک زیر دستگاه، صبح بند نافش افتاد و این اولین دغدغه ای بود که بخیر و خوشی گذشت.با بررسیهای اینترنتی رفتیم آزمایشگاهی که بدون گرفتن آزمایش خون میزان بیلی روبین خون را بدون گرفتن آزمایش خون اعلام می کرد، نتیجه بهبود زردی اش بود. خوشحال و خندان به مطب دکتر رفتیم تا تایید بهبودی اش را بگیریم و برای زندگی سه نفره زیبای پیش رو دوباره به خانه برگردیم. دکتر گفت زردی اش خوب شده و برای معاینه کلی گوشی را روی قلبش گذاشت، لحظه ای مکث کرد و چند بار با ساعتش چک کرد. چشمم به حرکات دکتر بود و استرس داشت ذره ذره وجودم را می بلعید که دکتر گفت ضربان قلبش بالاست و باید چند روز بستری شود تا دارویی برای پایین آوردن ضربان قلبش به او تزریق شود. انگار دنیا روی سرم خراب شد. دکتر با یک متخصص قلب هماهنگ کرد و قرار شد ما مستقیما به بیمارستانی که متخصص قلب گفت برویم. نگرانی و استرس همراه با ترس از اینکه مبادا دکتر اشتباه کرده باشد و دارویی بی مورد به پسرک تزریق شود که عوارض بدتری داشته باشد وجودم را گرفته بود، برای اطمینان پسرک را برای ویزیت پیش دکتر با تجربه تری بردیم و پس از یک ساعت و نیم انتظار وقتی دکتر گوشی را روی قلبش گذاشت همان حرفهای دکتر قبلی را تکرار کرد. دیگر نفهمیدیم چگونه از مطب دکتر خارج شدیم و با ماشین خود را به بیمارستان رساندیم.وقتی به بخش سی سی یوی کودکان بیمارستان رفتیم،متخصصی که دکتر اول با او هماهنگ کرده بود،اطلاعات را به آن قسمت بیمارستان داده بود و تخت آماده بود. بلافاصله پسرک را روی تخت نوزادان سی سی یو گذاشتند و صدای جیغ و گریه های پسرک بود که داشت قلب من را می فشرد.وقتی داشتند اطلاعات پسرک را از ما می گرفتند مانیتور قلب را به پسرک وصل کردند و در کمال ناباوری ضربان قلب پسرک 285 ضربه در دقیقه بود،باورم نمی شد، از پرستاری که اطلاعات را ثبت می کردم در مورد خطرات این میزان ضربان پرسیدم و او بدون هیچ مقدمه ای گفت که هر لحظه ممکن است از شدت ضربان بالا عضله قلب جواب نداده و ناگاه بایستد. دنیا روی سرم خراب شد.لحظات بسیار سخت و جانکاهی بود.چون شب شده بود دکتر متخصصی که تلفنی در جریان قرار گرفته بود نبود و دستیارش آمد. اطلاعات را گرفت و ما را بیرون کرد. چند دقیقه بعد آمد و گفت باید دارویی به نام آدنوزین را به پسرک تزریق کنند و اگر ضربان پایین نیامد سه بار آن را تکرار خواهند کرد و در صورت پایین نیامدن باید از دستگاه شوک استفاده کنند، برای استفاده از دستگاه شوک از ما رضایتنامه گرفتند،وقتی دلیل را جویا شدم گفتند ممکن است در اثر شوک قلب از کار بیفتد. خدایا این چه چیزی بود که به سرم آمده بود، می خواستم بمیرم. دوباره ما را به بیرون هدایت کردند تا تزریق را شروع کنند و اولین لحظات سخت ما برای پسرک آغاز شد....</description>
                <category>یک مادر</category>
                <author>یک مادر</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 16:03:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک و اولین نگرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@banooye.ahoorayee/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-gztqkrkcsyxj</link>
                <description> پسرک را به خانه آوردیم.تصویر ذهنی من از مادر شدن همچنان همان تصویر فانتزی از مادری و به بغل گرفتن نوزاد و نهایتا شیر دادن در شادی و آرامش بود که در شب اول، نخستین آجرهای آن فرو ریخت.جای یکی از واکسن ها روی ران پایش درد می کرد و چنان ناآرام بود که نمی توانستم او را روی تخت بخوابانم و برای اینکه تنها در بغلم آرام می گرفت،تا صبح نشسته خوابیدم. تمام شب گذشته را از درد زایمان بیدار بودم و بعد از زایمان هم به دلیل شرایط جدید نخوابیده بودم و دومین شبی بود که بیدار می ماندم اما راستش را بخواهید تازه در آن شب بود که احساس کردم دوستش دارم،در دوازده سیزده ساعتی که به دنیا آمده بود بیشتر در بهت شرایط جدید بودم و او موجودی تازه که دقیقا نمی دانستم باید با او چه کنم،_به دلیل چهره اش که شباهتی به من و حتی در نگاه اول به نظر می رسید به پدرش ندارد، حس عجیبی داشتم_اما آن شب اولین جرقه های دوست داشتنش در قلبم زده شد.سه روز بعد به خوبی و آرامش سپری شد و من داشتم در ذهن برای کارهایی که بعنوان یک مادر فعال برای  بعد از شش هفتگی پسرم  از انواع حرکات ورزشی و قوی کردن بدنم و رژیم غذایی مورد نیاز برای آن تا رفته رفته شروع کردن خواندن زبان و شاید کار کردن دوباره روی پایان نامه برنامه ریزی می کردم و بازگشت زود به زندگی عادی را در ذهن می پروراندم تا اینکه روز چهارم بعد از تست شنوایی که نرمال  بود وقتی پیش دکتر متخصص رفتیم گفت به نظر می رسد پسرک زردی دارد و باید آزمایش خون بدهیم، لحظاتی که در آزمایشگاه گذشت بسیار سخت بود،پسر از ترس و درد بسیار گریه کرد و اشکهای من هم با فکر ترسهای بچه و حرفهای دکتر هلاکوئی در مورد ضربه هایی که این درد و رنج ها برای بچه ایجاد می کند از صدای گریه هایش پیشی گرفته بود، نتیجه آزمایش نشان داد که پسر را باید سه روز زیر دستگاه مربوط به درمان زردی نگهداری کنیم،دستگاه را از مطب گرفتیم و کل راه برگشت و شب اول برای من به گریه گذشت،انگار اولین سختیهای بچه داری و مسئولیت سنگین حفظ سلامتی بچه تازه داشت نمایان می شد. شب را به دو قسمت تقسیم کردیم و من و همسر به نوبت بیدار بالای سر بچه می نشستیم تا مبادا چشم بند از روی چشمانش کنار رود و چشمانش آسیبی ببیند. شبهای خیلی سختی بود و گمان می کردیم که سه روز بیشتر نیست و تمام می شود غافل از آنکه تازه اول ماجرا بود که تعریف خواهم کرد...</description>
                <category>یک مادر</category>
                <author>یک مادر</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 09:44:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش بزرگ مادر شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@banooye.ahoorayee/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-kkjbnakup5bz</link>
                <description>یک سال و یک ماه پیش بود که با دیدن دو خط پررنگ رو بی بی چک فهمیدم دارم مادر می شم،روزهای پر تنشی رو با همسر گذرونده بودم و داشتم فکر می کردم که از بچه دار شدن فعلا صرفنظر کنم که دیگه کار از کار گذشته بود.طبیعتا تنش ها رنگ باخت و موضوع جدید بزرگی پیش اومد که خیلی هیجان انگیز و البته بسیار فکر برانگیز و جدید بود و احساسات و فکرهای عجیب و غریبی رو تو ذهن ایجاد می کرد.آزمایشها و سونوگرافیهای متعدد هم در کنار اضطرابها و نگرانیهای زیادی که ایجاد می کرد با نشون دادن تصویر و ویژگیهای جنین که هر روز کاملتر و بزرگتر می شد حس فرزند داشتن رو قوی تر می کرد و این با شروع تکون خوردن ها و سکسکه زدنهای بچه رنگ واقعی تری به خودش گرفت.نه ماه گذشت و هر روز فکر مادر شدن جدی تر می شد اما حسم به پسرم بیشتر حس فانتزی به یک بچه بود تا اینکه درد سراغم اومد.هشت ساعت دردی رو کشیدم که حتی الان هم نمی تونم شدتش رو تصور کنم, فقط یادم میاد که چطور هر بار با فاصله 4،5 دقیقه سراغم میومد حاضر بودم بمیرم تا تموم شه، بهتر از اون چیزی که فکر می کردم تموم شد و چشمم به دیدن پسرم وقتی دکتر داشت به ماما تحویلش می داد روشن شد و قصه شروع شد...تو این پنج ماه و نیمی که  مادر شدم احساسات عجیبی رو تجربهکردم که دوست دارم بنویسمشون تا فراموش نشه... </description>
                <category>یک مادر</category>
                <author>یک مادر</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 12:55:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>