<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های baran.rahimian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@baran.rahimian</link>
        <description>دراین شب تاریک...من نمیدانم که هستم و نمیدانم که تو میدانی،اگر نمیدانی..میشویم دونفر که نمیدانند که هستند و اگر میدانی...میشویم یک نفر که نمیداند و یک آگاه که میداند..اگر میدانی،به من میگویی که هستم؟؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 23:26:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/162669/avatar/cOQTla.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>baran.rahimian</title>
            <link>https://virgool.io/@baran.rahimian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلی...</title>
                <link>https://virgool.io/@baran.rahimian/%D8%AF%D9%84%DB%8C-lpinjqrzu40v</link>
                <description> این نوشته کار من نبوده و کسای دیگه ای توی نوشتنش سهیم بودن...با تشکر از نویسنده های متن اصلی...من فقط یکم تغییرش دادم...اصل متن ماله من نیست.................مثل همیشه قهوه ای سرد شده از خاطرات گذشته را نوشیدم...شاید این جرعه جرعه خاطره روزی مرا به گذشته برگرداند...زمانی که قهوه سرد نمیشد و من دلگرم بودم...زمانی که باشادی ردپای روزگار را از ته فنجان من میخواند و همیشه خود را با من میدید...دست بردم و ساعت گیج زمان را خاموش کردم...وقتی زندگی نیست چه لزومی دارد لحظه محکم خود را برای آزادی به دیوار عقربه ها بکوبد؟!؟...نفسی عمیق برای دعوت بوی عطر تو به ریه های خسته من...تمام سهم من از تو این بود؟!؟یک شیشه عطر نیمه خالی؟!و شاید هم یک مشت خاطره بی پایان...سرم را روی بالشت دونفره ای که خاطرات زیاد از ما دارد گذاشتم...با من حرف بزن...بگو که تمام این لحظه های زودگذر واقعیت داشته اند...بگو که قلب من بی دلیل محکم نمیکوبد وقتی حتی نامش را میشنوم...بگو که من بیهوده مانند دیوانه ها قدم به قدم در شهر نمیگشتم و نامش را صدا نمیزدم...بگو که تمام آن اشک ها واقعیت داشت میزد...بگو که تمام زمزمه های شبانه ی مارا شنیده ای...بگو که زمزمه های تنهایی مرا نیز شنیده ای...بگو چه چقدر زیبا صدا میزد...آخ دلم حتی برای شنیدن نامم از زبان او تنگ شده...بگو...قطره اشکی مزاحم از چشمانم افتاد...چندوقتی است این اشکها مهمان چشمهایم شده اند و به هر دلیلی راهی برای سقوط پیدا میکنند...بالشتم را در آغوش گرفتم...همدم تنهایی من بگو که من تنها نبودم...بگو که من قوی تر از هر فولاد آب دیده دیگری خود را از آن زندگی نکبت بار بیرون کشیدم...لعنت به آن کافه به و آن آویز در که خبر از آمدن تو داد...لعنت به آن نگاهی که مرا اسیر خود کرد برای تمام عمر...لعنت به آن لبخندی که موقع حرف زدن لبهایت را ترک نمیکرد...لعنت به آن قهوه تلخ که آن روز شیرین ترین نوشیدنی دنیا بود...لعنت به تو که آمدی...ویران کردی تمام ساخته هایم را...له کردی تمام آرزوهایم را و... رفتی...لعنت به تمام آن لحظه هایی که از شوق دیدنت سر از پا نمیشناختم تا بلکه در باز شود و بیای و مرا با یک بوسه مهمان کنی...خریت محض بود دوست داشتنت...زمانی که تو دلیلی برای ماندن نمیدیدی...آسمان را برایت فرش کردم...نمی آیی؟!؟ روبه روی آیینه ایستادم...بگو که مرا میبخشی ای منِ من...بگو که تمام ویرانه های آوار شده از نسیم ملایم عشقت را دوباره میسازی...بگو که تمام آن لحظه هارا به باد رهگذری که هر از گاه از کوچه ما میگذرد میسپاری...بگو که دیگر شبها از دوری آغوشش بالشت را بغل نمیگیری...بگو که دیگر رنگ از رخت فرار نمیکند زمانی که اسمش می آید...بگو که آن لحظه ها تمام میشود اگر توبخوای...به راستی من میخواهم؟!؟..آیا من حاضرم تمام آن خاطرات تلخ و شیرین را فراموش کنم؟!؟نه... هرگز...من خود را به عقد تمام آن دقایق درآورده ام...قرار است عمری باهم زندگی کنیم...قرار است هر سال به یاد اولین روز آشناییمان شمع روشن کنیم...قرار است هر سال یادآوری کنیم روز رفتنش را...آن روز که مرا به پول فروخت...قرار است من از خاطراتم بچه ها و خرده خاطراتی بیاورم و اسمشان را بگذارم...عشق،خیانت و مرگ...قرار است تمام عمر زندگی شاد توام با زهر خندی را تجربه کنیم...قرار است پدری نمونه باشم که از همه آنها به خوبی مراقبت میکند...قرار است هرشب زندگی فقیرانه گذشته ام را به رخ خودم بکشم و بگویم&quot;مرررد...راه دراز بود...اندکی بنشین و خستگی را از تنت بیرون کن...فراموش کن که چه بوده ای و چه زندگی کثیفی داشتی...مهم الان است...همین لحظه...صدای زنگ مرا به خود آورد..شاید هم همان توهم همیشگی آمدنت است...در را گشودم...چهره ای خسته ملامال از سرخوردگی و پشیمانی در چارچوب در بود...چشمهایش کبود بودند از تمام اشکهایی که ریخته بودو من نتوانستم آغوشی را که قرار بود همیشه برای او باشد به رویش نگشایمبهش عشق بدین</description>
                <category>baran.rahimian</category>
                <author>baran.rahimian</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 15:08:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو میتونی</title>
                <link>https://virgool.io/@baran.rahimian/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-yxggbshudhzy</link>
                <description>تو این زمان که تقریبا خیلی از ویرگولی ها کنکور و انواع و اقسام امتحانات رو دارن منم میخواستم یکم تو پیشرفتشون سهیم باشم هرچند همه چی به خودشون بستگی داره و قطعا منی که کنکوری نیستم نمیتونم اون حجم از استرسو تحمل کنم...ولی دوست داشتم بنویسم...نمیدونم چرا(خنده)نمیدونم چرا وقتی این جریانای کنکور و اینارو توی کامنتا میخوندم یاد یکی از خاطراتم افتادممن مدت دوسال به صورت حرفه ای والیبال کار میکردم...بعد یه روز میخواستیم یه مسابقه برگذار کنیم که یه تیم از باشگاه ما به یه باشگاه حرفه ای بازی کنه...اون روز من امید زیادی نداشتم که برم چون از همه کوچیکتر و بچه تر و کم تجربه تر بودم ولی منم انتخاب شدم...قرار بر این شد که ما بمونیم و بیشتر تمرین کنیم تا یه هفته که بعد بریم برای مسابقه...قشنگ یادمه وقتی برای مسابقه رفتیم پاهام داشت میلرزیدمن قبلا سر یه مسابقه ی دیگه کتفم صدمه دیده بود برای همین موندم پیش مربی و بقیه ی دوستام رفتن بازی...یادمه از شدت استرس نمیتونستم یه جا بشینم طوری که آخر مربی از دستم عصبانی شد(خنده)دوست اول به نفع اونا تموم شد و سر ست دوم خود مربی شروع کرد طول و عرض زمینو طی کردن...منم هم خندم گرفته بود و هم استرس داشتم شدید...ست سوم و چهارم رو ما بردیم و سر ست پنجم بود که یه اتفاق عجیب افتاد...دوستم مهسا که داشت تا ست چهرم کامل بازی میکرد یهو به مربی اشاره کرد تا تعویض کنه...قبل ست پنجم و مربی هم با هزار گیر و گرفتاری تونست اوکی کنه...مهسا جاشو با من عوض کرد و لحظه ی آخر بهم گفت(کار خودته...از اون آبشار خوبا بزن تمومش کن)بهش گفتم(ناامیدت نمیکنم)وقتی اومدم تو زمین سر تا پام داشت میلرزید...پاسور میونه ی خوبی با من نداشت برای همین توپ کم میداد به من...نمیدونم چی شد آخرای ست بود که به خودم اومدم دیدم یه توپ عالی داره دست میاد سمت من...پاسورم وایستاده بود و نگاه میکرد...با خودم گفتم یا الان یا هیچ وقت...به آیه اشاره کردم(دوستم که کنارم بود)جاهامونو عوض کردیم و آیه با پنجه توپو گرفت و موقعیت آبشارو برام اوکی کرد...گفتم اگه این بخوابه تمومه...یادمه آیه وقتی توپو انداخت گفت...بیا الان وقتشه...یا الان یا هیچ وقت...جمله ی کلیشه ایی بود ولی عجیب قدرت داد بهم...آبشارو زدم و قشنگ خوابید بغل چای یکی از بازیکنای تیم حریف...اینقدر سریع بود که دیگه خودمم متوجه نشدم مسیر توپ اصلا چجوری طی شد...فقط به خودم اومدم دیدم بازی تموم شد...سه به دو به نفع ما تموم شد...بماند که بعد از اون مجبور شدم به کل والیبال حرفه ایو بزارم کنار(خنده)کلی هم دعوام کردم به خاطر کتفم...ولی هنوز موقع یکه توی مسابقات مدرسه بین کلاسا وایمیستم و آبشار یا سرویس میزنم با خودم فکر میکنم...اگه اون روز من به خودم اعتماد نداشتم...اگه اون اتفاقای کوچیک رو به خوبی ازشون استفاده نمیکردم...اگه به خاطر مصدومیتم یهو همه چیو کنار میذاشتم...الان اینقدر به خاطر اون برد حس خوب داشتم...میتونستم همون حدی که توی زمین خوشحال بودم توی جایگاه تماشا گران خوشحال باشم...و هر با با این فکرا به این نتیجه میرسمنه...اگه به خودم اعتماد نداشتم نمیتونستم اون حس خوبو تجربه کنمبه خودتون اعتماد داشته باشین...و همینطور به خدای بالای سرتون...اون همیشه خیر شمارو میخوادچند تا هم عکس انگیزشی گذاشتم که خالی از لطف نباشه این پست(خنده)برای هدف هاتون بجنگید کنکوری های ویرگولی عزیز...لطفا وقتی برگشتید با خبر های خوب بیاید و همه ی مارو خوشحال کنید تا یه جشن حسابی تو ویرگول راه بندازیم(خنده)دوستون دارم...بهم عشق بدید</description>
                <category>baran.rahimian</category>
                <author>baran.rahimian</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 16:20:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی...</title>
                <link>https://virgool.io/@baran.rahimian/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-cutswf9yoykx</link>
                <description>گاهی وقتا فاصله ها هستن که ما را از هم دور میکنند نه زمان و نه هیچ کس دیگر ?پس هیچ وقت دیگران را که  مقصر نیستند بازپرسی نکنید??‍♀️?سعی کنید فاصله هایتان را نزدیک کنید ?چون فاصله شاید گاهی اوقات به اندازه یک شهر یا استان نباشد ?شاید به اندازه یک دل شکسته باشد?دلم شکسته بود از همه ی آدم های دنیا دلشکسته و نا امید بودم نمیدانستم درد این دل ترک ترک شده ام را کجا ببرم و به که بگوییم نمیشد به باد گفت چون خبر کش بود و به همه جا سر میزد و راز دل به همه جار میزد نمیشد به ابر گفت چون میبارید و چشمه ها و رود ها را آگاه میساخت نمیشد به سنگ گفت چون دلش سخت است و حرف هایم را گوش نمیکند.در این زمان دستم را گرفت سرم را روی شانه هایش گذاشت و گفت میخواستی راز دل به که بگویی من میشنوم.دوست بود یار و هم دم همیشگی????#حال خوبتو_با_من_تقسیم_کن</description>
                <category>baran.rahimian</category>
                <author>baran.rahimian</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 15:23:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی یادمون میره</title>
                <link>https://virgool.io/@baran.rahimian/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%87-zip3lmfrp3lr</link>
                <description>گاهی وقتا یادمون میره که ما هم انسانیم و میشم مثل سنگ و دوستای خودمون رو ناراحت میکنیم? ٬میشیم مثل خار و اطرافیانمون رو نیش می زنیم ??گاهی وقتا یادمون میره کار های خوبی رو که برامون انجام میدن ?و همه کار های بد میمونه تو ذهنمون ?و همش یاد آوریشون میکنیم و نمیدونیم داریم آزارشون میدیم ??با کلامتی نامناسب شروع به حرف زدن می کنیم که مثلا ما دیگه بزرگ شدیم و استقلال داریم ?ولی داریم بدی هامون رو به دیگران گوشزد میکنیم و خوبی هامون رو کمرنگ??وقتی حرف دیگران پیش میاد و پشت سرشون غیبت میکنیم انگار همه چی خوبه?ولی تا کسی از خودمون حرف میزنه سریع ناراحت میشیم?یه روز به مامانم گفتم چرا ما آدم هما این جوری میشم? گفت:چون یادمون میره ما آدمیم و برتر از همه مخلوقاتیم?عکس کوچولوبهش عشق بدین...</description>
                <category>baran.rahimian</category>
                <author>baran.rahimian</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 20:11:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>