<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیمیا قاسم پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@baranwa75</link>
        <description>یک عدد نویسنده هستم و علاقمندم قصه‌های خودم رو با شما شریک بشم. در ضمن خوشحال میشم کانال تلگرام منو دنبال کنید⁦◀️⁩https://t.me/kimia_write ?????</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:46:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1455771/avatar/5xukNW.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیمیا قاسم پور</title>
            <link>https://virgool.io/@baranwa75</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اندر احوالات عید</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-pibvatvoluee</link>
                <description>دنیای منگاهی به این فکر می‌کنم که سالم و عیدم چگونه گذشت؟ تک‌تک لحظه‌ها را چگونه زیستم؟ و در چه پنداری غرق شدم. شاید در خیالی تاریک گیر کردم و روز‌ها درگیر مسئله‌ای ساده بودم؛ اما خوشی‌هایش بیشتر بود.اغلب مردم حالشان را به جامعه و آدم‌ها پیوند می‌زنند و خود را به دست فراموشی می‌سپارند. آن‌ها دوباره از خود بیگانه می‌شوند و سوسکی درونی را پرورش می‌دهند که چندان اعتباری هم ندارد.به قولی: «هر طرف باد بیاید، به همان سمت کشیده می‌شوند.» یا «هر چی پیش بیاد، خوش بیاد!» از نظرم چنین افرادی هویت ندارند و مانند فینگیلی خودمان (خفاشی که در غار تنهایی‌ من زندگی می‌کند) زیاد می‌چسند و جنبه‌ی انتقادی ضعیفی دارند. با اینکه خودشان از عالم و آدم شاکی هستند.همین چند روز پیش فینگیلی کنارم نشسته بود و برای فِسفِسو (معشوقه فینگیلی) غصه می‌خورد. برای اینکه من را شریک کند هِی روی کاغذها رژه می‌رفت و به دست و پای من می‌پیچید. تا اینکه عصبانی او را پَراندم. در نهایت از سقف آویزان شد؛ اما چندان که باید دور نرفت و چشم‌هایش را به من دوخته بود. گویی که می‌خواست به سمتم پرواز کند یا چشم‌هایم را از کاسه در آورد. اگر شما هم چنین حسی دارید، تعارف نکنید. بالاخره هر کس دیدگاه یا نظر خودش را دارد.</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Tue, 21 Mar 2023 13:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خود بیگانگی (مسخ)</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AE-evcvucbbgkot</link>
                <description>مسخ کافکاسردبیر نشریه گفت: موضوع این قسمت ایماژ «از خود بیگانگی» است.دوستانی که مسخ کافکا را خواندن قطعاً با آن آشنایی دارند.از خود بیگانگی؛ یعنی خود فراموشی؛ یعنی خود دیگر پنداری. به عبارتی خود را به جای موجودی دیگر قرار می‌دهند.زمان‌هایی در غار تنهایی هستم. گاهی چنین احساسی دارم. آیا واقعاً به یک خفاش بدل شده‌ام!؟ مانند شخصیت گرگور کافکا؟او به یک سوسک زشت تبدیل شد.هر چند که خفاش را به سوسک سیاه ترجیح می‌دهم. با این حال، این سؤال ذهنم را می‌خورد که واقعا من آدمی از خود بیگانه هستم!؟شاید دشمنی دیرینه با خودم داشته باشم؛ اما از خودبیگانگی زیاده‌روی است. چیزی هجو و بولد شده از عادت‌های روزمره که انسان آن را تکرار می‌کند.بدون هیچ‌ تغییری، بدون هیچ بالا‌وپایینی. ضربانی ثابت و سامت که به مرگ می‌ماند.این مرگ چنان در بافت‌ها، قلب و مغز لانه می‌کند که بشر باورش می‌کند. در نهایت به سوسک تبدیل‌ می‌شود.شاید لازمه آگاهی این باشد که تمام ما از خودمان بپرسیم: «روی چه عادت‌هایی گیر کردیم؟» یا به قولی: «واقعا به یک سوسک‌ تبدیل شدیم!؟»واژه سوسک از خودش زشت‌تر و چندش‌آورتر است. این نشان می‌دهد بشر امروز چگونه غرق در عادت‌هایش دست‌وپا می‌زند. مانند گرگور کافکا که روزی از خواب بیدار‌ می‌شود. به پشت افتاده و حیران. با دست و پای زشتش روی تخت وول می‌خورد؛ اما تقلا بی‌فایده به‌نظر می‌رسد. در نهایت عادت‌ها از اتاق بغلی مشت می‌کوبد. خواهرش داد می‌زند: «حتماً ناخوش است.»پدرش می‌گوید: «سابقه نداشته سر کارش دیر برسد»و در همین لحظه رئیس اداره ساعت ۷ سروکله‌اش در خانه آن‌ها پیدا می‌شود.چقدر‌ عادت‌ها ریشه دارد و خودمان از آن بی‌اطلاع هستیم. تا اینکه روزی لحظه‌ی محاکمه سر می‌رسد و واقعاً به یک سوسک تبدیل می‌شویم.</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 12:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات یک نویسنده ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%B3-y0eg3fhbdzib</link>
                <description>دنیای مندر غار تنهایی، تنها نشسته‌ام. چشم‌های پف‌کرده‌ام را به قلم دوختم و به ایده‌های مختلف فکر می‌کنم.پیرزن جادو‌وجَنبل راه می‌اندازد. خرگوش می‌دود. ماهی می‌پرد. گاهی در بین دشت میان گل‌های زرد، سبز و بنفش خیالی حرکت می‌کنم. همه جا روشن. من در شادی غرق؛ اما ناگهان آسمان دهان باز می‌کند. زمین زیر پا حرکت می‌کند و من در تاریکی فرو می‌روم.همراه آلیس در انتها چاهی عظیم گم می‌شوم. همه جا در سکوت، تاریکی و تنگنا است. دوباره خرگوش را می‌بینم. با خوشحالی به دنبالش هستم. از سوراخ چند کلید عبور می‌کنم؛ اما ملکه عصبانی پشت درهای بسته منتظرمان است.‌ورق‌‌ها برمی‌گردند (سربازهای عصبانی ملکه)من به همراه اولدوز (شخصیت قصه‌های بهرنگی) ته انباری گرفتار می‌شوم. زن‌بابا از دستم عصبانی است و دستشویی به کلیه‌ام فشار می‌آورد.دوباره همه چیز زیر‌ و رو می‌شود. کاسه مغزم می‌چرخد. نوری‌ می‌درخشد. خفاش‌ها می‌پرند. جیغ‌جیغ‌کنان از غار می‌روند‌.من به همراه آنی‌ در دشت‌های گرین گیبلز می‌دوم. داینا از پشت پنجره برایم دست تکان می‌دهد. دریاچه پَری را دور می‌زنم و به سمت جنگل ارواح می‌روم. آخرین بار با داینا تصور کردیم کلی روح در اینجا پرسه می‌زند. یکی از آن‌ها سرش را به دست می‌گیرد و به آن «نیک تقریباً بی‌سر» می‌گویند.او مخوف‌ترین روح هاگوارتز است. جرأت نداریم نزدیکش شویم یا چیزی بپرسیم. با این حال، گاهی بچه‌ها سر به سرش می‌گذارند.رون فریاد می‌زند: «هِی بی‌کله»به سمتمان می‌دود. چنان شتاب می‌کند که انگار سپید دندان است.سپید دندان از مخفی‌گاهش بیرون می‌آید. هنوز درکی از دنیای اطراف ندارد؛ اما چشم‌هایش مانند گرگ‌های دیگر خوب کار می‌کند. خرگوشی را زیر نظر می‌گیرد که چند متر آن طرف‌تر ساعتی به دست گرفته، جلیقه‌ای به تن داد و به سرعت از آنجا می‌دود. سپید دندان گردن کج می‌کند. از دیدن چنین موجود عجیبی گوش‌هایش سیخ می‌شود. کنجکاو کمی جلو می‌رود. این دفعه دختربچه‌ای شتابان از جلو سپید دندان می‌گذرد و بیشتر او را در حیرت می‌گذارد.آلیس همچنان به سمت چاه می‌دود...???</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 13:59:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته کوچولو _ پارت ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B8-s4m1ydn6j9sm</link>
                <description>فرشتهاز پشت درخت بید اتاق سعید را دید زدم. چراغ بالکن روشن و پنجره بود. چپ و راستم را نگاه کردم کسی دیده نمی‌شد. همه‌جا سوت و کور. سنگی ریز برداشتم و قبل از اینکه کسی سر برسد، نشانه گرفتم. اولی سر از درخت بید مامان در آورد. دومی، سومی و چهارمی بالاخره به شیشه خورد. نشماردم اما تا به خودم بیایم، ده تا سنگ پرت کردم. بالاخره پرنسس سرش را از سوراخ بیرون آورد.کمی گیج به اطراف نگاه کرد. در تلاش بودم که من را ببیند؛ اما گردن درازش به چپ و راست می‌چرخید و از من عبور می‌کرد. بعد از اینکه کلی در هوا دست‌وپا زدم، چشمش به این سمت کشیده شد. کمی خیره بود. جوری که انتظار نداشت بردارش را دوباره ببیند.با اشاره دست گفت: «چی می‌خوای؟»داد زدم: «در رو باز کن دستشویی دارم»به  تیر برق اشاره کرد: «نمی‌شناسم، ولی اونجا کارتو بکن. چرا منو بیدار می‌کنی این موقع صبح؟!»با اخم به صورتش زل زدم و سنگی کوچک به طرفش انداختم. از بیخ گوشش گذشت و داخل اتاق رفت.داد زد: «هووو چه مرگته؟ برو دیگه» و به طرف اتاق برگشت. بی‌هدف سنگی دیگر انداختم که به خانه همسایه رسید و دادی از آن سمت به هوا رفت. برخلاف میل باطنی به التماس افتادم: «جان همدیگه در رو باز کن. ریخت. تو که نمی‌خوای جلو در رو به گند بکشم یا ماشینت رو ..»سلام دوستان خوبم. برای خواندن ادامه قسمت هشت و قسمت‌های دیگه فرشته کوچولو در کانال‌ تلگرام من عضو بشید. لینکش رو داخل بیو گذاشتم. از این به بعد فعالیتم در تلگرام بیشتر هست. یک داستان کوتاه خفن و متن‌های جدید نوشتم که همگی رو در تلگرام قرار دادم.با عشق❤️با عشق❤️</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 00:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته کوچولو _ پارت ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B7-rbkqvhiujjym</link>
                <description>فرشتههر چی آویزان شده بود، روی زمین ریخت. درد پا را فراموش کردم و چهار دست‌وپا مشغول جمع کردن وسایل شدم. بدشانسی سحر نیز در همین لحظه رسید. با ترس گفت: «چی شده!؟»گردنم را کج کردم و نگاهم بالاتر رفت؛ اما ای کاش نگاه نمی‌کردم. آقا محسنی نیز پشت سر او ایستاده بود و با ابروهایی گره خورده به من نگاه می‌کرد. هر لحظه نزدیک بود فوران کند.دختری هم در کنار سحر بود. قد بلندی داشت و تنها  کمی دیگر رشد می‌کرد به محسنی می‌رسید. همه آن‌ها به من خیره بودند.آب دهانم را قورت دادم و به تته پته افتادم: «چیزی نیست. افتادم.»هر سه متعجب تماشا می‌کردند و هیچ‌کس تکان نمی‌خورد. دختر تازه‌وارد قرمز شده بود و زودتر از همه آن‌ها به خودش آمد. او داد زد: «از کافه من برو بیرون.» فهمیدم ماجرا چیست. او صاحب‌کافه بود.به سختی از جا بلند شدم: «اما کارم تموم نشده.»محسنی جلو آمد. به سحر نگاه کردم اما اخم کرده و لپ‌هایش آویزان بود‌. توقع داشتم کاری انجام دهد، ولی از جا تکان نخورد و حرفی نزد. مثل اینکه از رفتن من خوشحال بود!به حالت تسلیم دست‌هایم را بلند کردم: «باشه، میرم»خوشحال بودم که از این خراب‌شده بیرون می‌روم. به خودم قول دادم به محض بیرون رفتن به پای پدرم بیافتم. شاید از سعید هم عذرخواهی کردم! خدا را چه دیدی. شاید سعید اعتراف می‌کرد کیفم را برداشته و روی من را می‌بوسید.در خیالات خودم بودم که محسنی به حرف آمد: «کارت رو تموم کن. بعد می‌تونی بری»صاحب کافه گفت: «لازم نکرده»محسنی قرمز شد: «اما خانم...»سحر جلو او ایستاد و با همان لبخند همیشگی گفت: «من خودم بقیه ظرف‌ها رو می‌شورم ... بهتره تو بری.»من از جا پریدم. دو پا داشتم، یکی هم قرض گرفتم و فِلنگ را بستم. به محض خارج شدن از در، نفس راحتی کشیدم.الان می‌فهمیدم خورشید و هوا تازه چه نعمت بزرگی است یا صبحانه مامان چه لذتی دارد. بدون اینکه مجبور باشم پولی پرداخت کنم یا ظرف‌ها را بشورم. بدون اینکه با شرمندگی به دنبال کیفم باشم.دوباره یاد کیفم افتادم. چطور هم گوشی هم کیف پول را بردند؟ چند بار این سؤال را از خودم پرسیدم. چطور ممکن بود که خوابم اینقدر سنگین باشد؟ دلم می‌خواست بخاطر حواس‌پرتی به خودم فحش بدم. چرا گوشی را داخل کوله جا ندادم؟ پا روی زمین کشیدم و مشتی آرام به دیوار سنگی یک خانه زدم؛ اما زمان به عقب برنگشت و هیچ اتفاقی رخ نداد. به طرف خیابان رفتم. خورشید مایل می‌تابید و ابرها به سرعت همان بادی زیر موهایم می‌زد، حرکت می‌کردند. من پاهایم را دنبال خود می‌کشیدم و در این افکار سیر می‌کردم که شاید کار پیرمرد باشد. باید به کلانتری می‌رفتم یا به مربی می‌گفتم. در همین افکار، کوچه‌ها را یکی یکی پشت سر گذاشتم؛ ولی نفهمیدم چطور سر از همان کوچه در آوردم و خودم را جلو در خانه دیدم. بید بزرگ مامان نصف طبقه دوم، بالکن و پنجره اتاق سعید را گرفته بود. دلم می‌خواست یواشکی داخل بپرم. چپ و راست کوچه را پاییدم. پرنده هم در این ساعت صبح پر نمی‌زد. نمی‌دانم چه ساعتی است. انگار که همه محل در خوابی ناز فرو رفته‌اند. در کاپشنم قوز کردم.اگر مامان هم راه بدهد، سعید قطعا همه چیز را لو می‌داد؛ اما دیشب که بابا نمی‌دانست من سیگار کشیدم. فقط کمی شک داشت. البته خدا را هزار بار شکر کردم که حمام کاملاً آتش گرفت چون عطر خوش سوختنی، بوی سیگار را از بین برد. در همین فکرها بودم که صدا قدم‌هایی به گوشم خورد. با هول به اطراف نگاه کردم و نفهمیدم چطور پشت ماشین همسایه پناه بردم. در خانه باز شد. خداخدا می‌کردم من را نبیند. عجب مخمصه‌ای، پاهایم به صورت ضربدری روی هم جمع شده و خودم را به زور پشت پراید همسایه جا دادم. هیبت گنده هم دردسری داشت. صدا در، استارت ماشین و قیس قیس لاستیک‌ها که دور می‌زد، یک عمر برای من طول کشید. قطعاً ماشین بابا بود که در کوچه برق می‌زد و دور می‌شد. سعید هم در خواب ناز فرو رفته و به ریش من می‌خندید که در این سرما شبیه سگ شدم. خیلی زود بیرون پردیم. ماشین او را دیدم که وسط کوچه در تاریک و روشن هوا می‌درخشید انگار که تنه‌اش را واکس زده باشند. خدایی این ماشین ابهت داشت و برای بابا زیادی بزرگ بود. بیشتر به درد من می‌خورد. هر چند که او یک پراید هم برای من نمی‌خرید و سعید هم استثنا بود که بابا پراید دست دومی برایش خرید. شاسی بلند مشکی سرکوچه ناپدید شد. از اینکه نفوذ به خانه راحت‌تر شده بود، در پوست خودم بند نبودم. مثل این بود که چند لایه از آجرها را کم کرده باشند یا دیوار چنان کوتاه شده که می‌توانم خودم را بالا بکشم.?برای خواندن ادامه داستان، من را دنبال کنید ... راستی نظراتتون هم برام ارزشمنده. پس دیدگاهتون رو در مورد داستانم به اشتراک بذارید.</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 12:56:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات یک نویسنده ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%B2-g1kwpr5rerol</link>
                <description>دنیای منمن روح همان نویسنده‌ی دردمند هستم که دوباره از سرزمین ارواح به دنیای ویرگول برگشتم.هِی سعی می‌کنم قسمت روحی‌ام بالا نیاید که همه شما را یک جا ببلعد؛ اما از کنترلم خارج است.فقط در همین حد بگویم که کار دشواری است ذهن و روح را هماهنگ کنم تا داستان زیبایی از کار در بیاید.گاهی در هم و برهم می‌شود. شخصیت‌ها یکدیگر را می‌زنند و دنیای قصه بهم می‌ریزد. جدا کردن آن‌ها بسیار دشوار است. گربه به شکلات کودک لیسی می‌زند و دختربچه به جدو‌آباد من فحش می‌کشد. یک بار چشتان روز بد نبیند سبیل‌های پیرمرد را جا گذاشتم. قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین. صفحات کاغذ را یکی یکی گاز می‌زد و با عصا کوچکش من را تهدید می‌کرد. از ترس دفتر را محکم بستم. قلم را روی میز رها کرده و با تمام توان فرار کردم.از شما چه پنهان من هم از دست این شخصیت‌های عجیب‌وغریب آسایش ندارم.از هر چه نوشته، پاک‌نویس و شخصیت است؛ به کوه، دشت و بیابان می‌روم. در آنجا در سکوت دیوانه‌کننده شب با کویر خدا و غار تنهایی خلوت می‌کنم. روی دیواره‌های این غار پر از یادگیری‌ها از شخصیت‌ها و داستان‌های دور و دراز است‌.برخی‌ به افسانه‌ها برمی‌گردد. بعضی گردشگران نیز آن را به روح نویسنده‌ی بزرگی نسبت می‌دهند که هزاران سال صدا فریادهایش از داخل دالان‌های غار شنیده می‌شود.اکثریت قلب ضعیفی دارند؛ اما به شجاعت شما تبریک می‌گویم. شما کسی هستید که از غار من بازدید می‌کنید و از غرغرهایم ترسی ندارید.با آغوشی باز عکس‌نوشته‌ها را می‌پذیرید و من را زنده می‌پندارید. این مهم‌ترین نکته‌ای است که هر گردشگردی در هنگام بازدید از صفحه شخصی من باید به‌خاطر داشته باشد.با عشق❤️</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 19:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته کوچولو _ پارت ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B6-phdooxeoyojp</link>
                <description>فرشتهمرد با همان اخم گفت: «از نظر من کار درستی نیست. ما به نیروی تازه احتیاج نداریم. خانم کامکار هم عصبانی میشه. تو می‌دونی وقتی حالش خوب نیست تهدید می‌کنه که حقوق هیچ کدومتون رو نمیدم. تو واقعاً می‌خوای منو از نون خوردن بندازی!؟ با این پسره؟ من اجازه نمیدم.»دختر با لبخند جلو او قرار گرفت: «من زهره رو راضی می‌کنم. در ضمن اداره آشپزخونه با منه. پس منم تصمیم می‌گیرم چه کسی با من کار می‌کنه، نه کس دیگه‌ای آقای محسنی» من جلو خنده‌ام را گرفتم. قیافه محسنی دیدنی بود. دوباره روی صندلی نشست و دندان‌هایش را روی هم فشار داد. کم‌کم از این دختر خوشم می‌آمد. با اینکه هیکلی نداشت؛ ولی جربزه‌اش از سعید بیشتر بود. من بدون حرف دنبالش راه افتادم. او از پیش‌خوان گذشت و از یک راهرو باریک عبور کرد. کافه چنان کوچک بود که همه بخش‌های آن مانند تارهای عنکبوت در هم تنیده بودند‌. هنگام رد شدن از راهرو سرم را خم کردم. این حس را داشتم که دیوارها دود گرفته‌اند و همه چیز در هاله‌ای از سیاهی فرورفته است. دختر در کوچکی را باز کرد. باورم نمی‌شد که آن راهرو تاریک و تنگ به یک آشپزخانه دنج ختم شود. یک جزیره کوچک نیز در وسط قرار داشت که انواع وسایل روی آن به چشم می‌خورد. ماهیتابه، شیرجوش، رنده و غیره را به گیره‌هایی آویخته بودند. همه وسایل در ردیف‌های منظم قرار داشت. گاز و فر در فاصله‌ی کمی دیده می‌شد و بوی قهوه در فضا پیچیده بود. همه چیز مرتب به نظر می‌رسید که یک دفعه دختر ایستاد. چشم‌تان روز بد نبیند. ظرفشویی مفلوک‌ترین جای آشپزخانه قرار داشت. آن راهرو تنگ و باریک به اینجا پیوند می‌خورد و بقایای یک خانه قدیمی و گنبه‌ای را نشان می‌داد. یک طاق آجری بالا ظرفشویی بود. اگر حواسم را جمع نمی‌کردم، اولین برخورد دوستانه آغاز می‌شد. ایستادم و به شیر آب و ظرفشویی دهن‌کجی کردم. به خودم، بابا و گاهی سعید فحش‌های بدی می‌دادم. به‌خاطر آوردم که چند بار کمک مامان ظرف شستم. چندان دلچسب نبود و ظرف‌های کوچک و بدقلق از زیر دستم سُر می‌خورند. در آخر نیز یکی از آن‌ها شکست. مامان بدجور برآشفته شد؛ اما به روی من نمی‌آورد. با این‌حال بابا بیشتر ناراحت بود. انگار که دختر خوبی برایش نبودم. او فکر می‌کرد واقعاً مشکلی دارم و چند بار من را تراپی برد. دکتر هر دفعه می‌گفت بچه شما مشکلی ندارد؛ اما پدرم قبول نمی‌کرد. انگار مقصر بودم که دست‌های پهن و هیکل چغری دارم. الکی داد‌وقال راه انداخت و آخر کار گفت: «سعید بهتر از تو ظرف می‌شوره.»با خنده گفتم: «شوهرش بدین. به من چه!»سعید زیر خنده زد؛ اما بابا ول کن قضیه نبود. کمربند کشید و دنبالم راه افتاد. در نهایت نیز با واسطه‌گری مامان همه چیز حل شد و دیگر به ظرفشویی نزدیک نشدم. حالا روبرو یکی از آن‌ها ایستاده بودم. دست‌های دختر جلو صورتم تکان خورد. بعد یک پیش‌بند گل‌دار را از روی میخ برداشت و در بغلم انداخت: «به چی زل زدی!؟ شروع کن.»بعد از این حرف مشغول کار شد. من هنوز به ظرف‌ها نگاه می‌کردم.در همان لحظه او را صدا زدند. به نظر می‌رسید که صدا متعلق به یک زن باشد. او اسم کوچکش را می‌گفت و داد می‌زد: «سحر»به‌جای او من از جا پریدم و پیش‌بند را دور گردنم انداختم. قد من را نمی‌داد و روی شکمم گلوله می‌شد. سحر نیز از در کوچک بیرون رفت. آشپزخانه بزرگی نداشت و ظرف‌ها هم زیادی کوچک بودند. یکی یکی زیر دستم سر می‌خورند و صدا اعتراضشان بلندتر می‌شد. صداها از بیرون نیز کم‌کم زیاد شد؛ اما شست‌وشو تمام تمرکز من را گرفته بود. به‌نظرم شستن ظرف‌ها به‌مراتب سخت‌تر از بوکس بود و با دست‌های پَت‌وپهن من سازگاری نداشت. فنجان کوچک قهوه را کفی کردم. آنچنان سُر شده بود که از کنار انگشتانم به‌سرعت دَر رفت. تلاش من برای گرفتن آن بی‌فایده ماند. یکی از بشقاب‌ها زیر دستم بود. صاف روی بشقاب فرود آمد و تَرق صدا داد. شیر آب را بستم، تازه صداها واضح‌تر می‌شنیدم. همان زن بلندتر از قبل می‌گفت: «تو نمی‌تونی مسئولیت قبول کنی‌. حداقل به حرف آقا محسنی گوش می‌کردی، من که هیچی... سحر دفعه اولت نیست...»مثل اینکه بدجور‌ توپش پر بود. بشقاب را با ترس‌ولرز بالا آوردم. به دو تیکه مساوی تقسیم شده بود.با توجه به اوضاع بیرون هیچ‌جوره نمی‌شد با صاحب جدید کافه کنار آمد. به طرف سطل بزرگ زباله رفتم و آن را به‌زور فرو کردم. نصف پاکت جر خورد و کمی از آت‌وآشغال‌ها روی زمین ریخت. با سردرگمی دور خودم چرخیدم و به دنبال جارویی، چیزی بودم که گندکاری را جمع کنم.صدا حرف‌ها قطع شده بود و امکان داشت سحر سر برسد. کارم تمام بود. پا زیر آشغال‌ها زدم. مقداری از آن‌ها را با موفقیت زیر کابینت فرستادم؛ اما لگد آخر کار دستم داد و محکم به کابینت خورد. چنان دردی در پای من پیچید که لی‌لی‌کنان عقب رفتم و به کابینت‌های وسط آشپزخانه خوردم. هر چه آویزان بود، روی زمین ریخت و پخش‌وپلا شد.?برای خواندن ادامه داستان، من رو دنبال کنید...</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 16:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دندون خرگوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-tujbjfc5tdvx</link>
                <description>کوکیدانیال: «مریم، خرگوشا چند تا دندون دارن!؟»مریم: «دوتا»دانیال: «همش دوتا!؟»مامان: «نه، بیشتر از دوتاست. فکر کنم»بابا: «آره بیشتر دارن.»مریم: «من فقط دوتا رو دیدم. با دوتا می‌خورن»دانیال: «تو که نمی‌دونی!»مریم: «تو هم نمی‌دونی. فقط ۶سالته کوچولو.»دانیال: «کوچولو خودتی. تو همون دوتا دندون هم نداری»بابا: «درست با هم حرف بزنید. هر دوتاتون مثل خرگوشا دندون دارید.»مریم: «اونا که فقط دوتا دندون دارن!»بابا: «نمی‌دونم. حتما مثل تو ۳۰تایی دارن»مریم: «یه خرگوش بگیر. خودم می‌شمارم.»مامان: «لازم نکرده. به‌خاطر یه دندون خونه رو به گند بکشی.»مریم و دانیال با همدیگه: «مامااان»بابا: «حالا یه کاریش می‌کنیم.»مامان: «موجود زنده داخل این خونه بیاد خودتون می‌دونید.»مریم: «دوستم ۱۰تا خرگوش داره. تازه یه موش بزرگ هم خریده. منم می‌خوام.»دانیال: «منم»مامان: «نه»مریم: «فقط دندوناش می‌شماریم. بعد ولش می‌کنیم.»دانیال: «راس میگه.»بابا با خنده: «اگر قول میدی ولش کنی، یه دونه برات می‌خرم.»مامان با اخم: «دیگه چی!؟ با همدیگه توانی می‌کنید! حیوون زنده پاش تو این خونه نمی‌ذاره وگرنه می‌ندازمش روی حیاط. خودتون ازش مراقبت می‌کنید.»مریم: «قول میدم تر و خشکش کنم.»مامان: «ببینم، تو این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟!»دانیال: «خودت گفتی.»بالاخره مامان زیر خنده زد.مریم از فرصت استفاده کرد: «می‌خری؟! می‌خری برام؟!»مامان با خنده سرش را تکان داد.بابا چشمک زد: «خودم برات می‌خرم.»مامان: «نه! به اندازه کافی شیطنت می‌کنید. من دیگه جون ندارم یه خرگوش هم نگه دارم. می‌پره و کل خونه رو کثیف می‌کنه. حالا کی نگهش می‌داره!؟»دانیال دستش رو بلند کرد: «من»مریم: «می‌ندازمش تو قفس»بابا: «گناه داره. تو دوس داری تو قفس باشی!؟»مامان: «بفرما»مریم: «می‌ندازمش تو گلدون. بنفشه می‌گفت خاک دوس دارن. خرگوشش می‌ذاره تو باغچه. تو رو خدا مامان. تو رو جون بابابزرگی!»مامان دوباره خنده‌اش گرفت، اما آن را قورت داد و با اخمی ساختگی گفت: «چه حرفایی می‌زنی مریم»: «مگه چیه!؟ حتما بابابزرگ هم دوست داره من یه خرگوش داشته باشم.»مامان: «الکی حرف نزن»مریم: «نه به‌خدا ... دیشب خوابشو دیدم. یه هدیه برام خریده بود. می‌خواستم بازش کنم ولی ... یهویی از خواب پریدم.»در همین لحظه دانیال خودش را بغل مامان انداخت.مریم از جا بلند شد: «ولی تو که اجازه نمیدی.»مامان قطره اشکش را پاک کرد: «صبحی به عکسش نگاه کردم. بهم لبخند می‌زد. خدا بیامرز آخری‌ها هیچی دندون نداشت...»دانیال وسط حرفش پرید: «مثل مریم»بابا پقی زد زیر خنده. مامان میان اشک‌هایش لبخند زد: «نه، مریم دندوناش دوباره در میاد. مثل خرگوشا ... اینجوری نگاه نکن. باشه، اجازه میدم یکی بگیرین تا بدونی چند تا دندون دارن. حتماً بابابزرگت خوشحال میشه.» و سر دانیال را بوسید.?کیمیا_قاسم‌پور</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 13:38:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات داستان‌خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ysunqsmicugc</link>
                <description>شخصیت غول با تصویرگری کوئنتبن بلیکقیافه غول مهیب و خوفناک بود. پوست قهوه‌ای مایل به قرمز داشت و موهای سیاهی روی سینه و بازو و شکمش سبز شده بود.موهای روی سرش هم سیاه و بلند و درهم برهم و صورتش مثل کدو گرد و ورقلنبیده بود.چشم‌هایش عین دو تا سوراخ ریز سیاه می‌ماند و دماغ کوچک و پهنی داشت، اما دهانش خیلی گل و گشاد بود و قشنگ از این گوش تا آن گوشش کشیده شده بود.لب‌هایش شبیه به دو تا سوسیس بنفش بزرگ بودند که روی هم افتاده بودند و دندان‌های زرد و کج و کوله‌اش از بین آن‌ها بیرون زده بود. آب دهانش هم تا روی چانه‌اش آویزان بود.این توصیف یکی از شخصیت‌های تخیلی کتاب غول مهربون از رولد دال هست که خیلی به دلم نشست.قیافه غول رو در ذهنم تجسم کردم و واقعاً ترسیدم که سوفی(شخصیت اصلی داستان) رو بخوره.دلم برای سوفی کوچولو با عینک ته استکانی و گرد سوخت. خون‌خونم رو می‌خورد. از دست غول گرسنه عصبانی بودم و همراه سوفی پشت میز بزرگ قائم شدم و به خودم لرزیدم.خلاصه، داستان‌خواندن یه حالی داره که نگو و نپرس. شما قطعا چنین حس و حالی رو تجربه کردید. من که گاهی سر «قصه‌های مجید» یا «آنی شرلی» قهقه می‌زدم. چنان بلند و با هیجان که یکی از اعضا خانواده هم به خنده می‌افتاد. اگر شما هم چنین تجربه‌ای داشتید، حتماً برام بنویسید و یک کامنت خوشگل بذارید.</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 17:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته کوچولو _ پارت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-nfxttwysmptb</link>
                <description>فرشتههوا آنچنان سرد بود که نفس‌هایم به شکل دود خارج می‌شد. قدم‌هایی که برمی‌داشتم نیز در زمین یخ‌زده جا می‌ماند و من بیشتر به خودم می‌لرزیدم. بعد از عبور از چند کوچه سروصدا شکمم بلند شد. گویی او هم از این وضعیت معترض بود و بازگشت به خانه را اعلام می‌کرد. مدام غذاهای خوشمزه مامان را به یادم می‌آورد. اما من دست روی دلم گذاشتم و راهم را به سمت کافه کج کردم.کافهفضا کوچک و دنجی داشت. گاهی اینجا می‌آمدم؛ ولی صبح گذرم نیفتاده بود. پنج تا از میزها خالی بود و دوتای دیگر را چند کارمند اِشغال کرده بودند. کت‌وشلوار به تن داشتند و اول صبح زیادی شیک‌وپیک به نظر می‌رسیدند. دختری قدبلند به سمتم آمد و سفارش را گرفت. صبح به این زودی املت می‌چسبید. بعد از ده دقیقه غذا را آورد. من چنان گرسنه بودم که لقمه‌ها را دوتا یکی فرو می‌دادم. مثل اینکه بابا دنبالم افتاده باشد. وقتی غذا من تمام شد، کارمندها هم یکی‌یکی بلند شدند.برای حساب‌کردن کاپشنم را مرتب کردم. هر چند که خانمی در بین آن‌ها نبود؛ اما مثل مامان نگاه دقیقی داشتند و به همه چیز خیره می‌شدند. به صندلی‌های خالی، بشقاب‌ها حتی به یکدیگر. جوری به همکار خود نگاه می‌کردند، انگار که هیچ‌وقت آن را ندیده‌اند؛ اما مرد صندوق‌دار از این وضع راضی نبود. با اخم کارت را از دست آن‌ها بیرون کشید و کلید‌ها را با انگشت‌های پهنش فشار می‌داد. آن‌ها زیر دستش ناله می‌کردند و دید دید صدا می‌دادند. کارمندها نیز تا زمانی بیرون می‌رفتند، به مرد خیره بودند.وقتی رفتند، دست داخل جیبم بردم. کوله‌ام را گشتم و هر جا که عقلم می‌رسید، دست کشیدم. کارتم نبود حتی کیف پول هم نبود. در راه خدا یک اسکناس پنج تومانی هم نداشتم. مردد به مرد صندوق‌دار چشم دوختم. سبیل‌های کلفتی داشت. خطی روی ابرو چپش افتاده بود و با اخم نگاه می‌کرد. به نظر می‌رسید هیچ‌جوره کنار نمی‌آید. به‌جز زد‌وخورد چاره‌ دیگری نبود. خیره نگاهش کردم و دست‌هایم را به هم فشردم.چشمتان روز بد نبیند که مرد از جا بلند شد. دوبرابر من بود و تنها کمی با سقف کافه فاصله داشت. با این حال راحت ضربه فنی می‌شد یا می‌شدم! بالاخره هیکل بزرگی داشت و هر چیزی قابل پیشبینی بود. به عقب رفتم و در ذهنم حرکات دفاع را مرور کردم. به نظرم هیچ جوره کارساز نبود و فاتحه‌ام را خواندم.در همین لحظه فرشته نجاتم رسید. دختری که سفارش‌ها را می‌گرفت، پشت پیش‌خوان ظاهر شد. با لبخند گفت: «مهمون ما باشید.» موهای مجعدی داشت که از دستمال سر بیرون زده بود. چشم‌های مشکی‌اش در ذوق می‌زد و هنگام حرف زدن استخوان گونه‌اش دیده می‌شد. شباهتی به مینا نداشت. قدبلند و لاغراندام بود. لبخند جای اخم‌هایم را گرفت. دست‌های مشت‌کرده را داخل جیبم فرو بردم.: «مثل اینکه واقعاً باید مهمون شما باشم.» دختر خندید و بیشتر موهایش در هوا پخش شد. صندوق‌دار نیز چین دیگری به پیشانی افزود.آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «البته کاری باشه، براتون انجام میدم»دختر به جای مرد جواب داد: «شاید بتونی ظرف‌ها رو بشوری ... می‌تونی؟»</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 13:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات روح کودکانه</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-tpripn9ulxka</link>
                <description>دنیای کودکیهمان‌طور که می‌دونید یا نمی‌دونید و قراره در این پست آگاه بشید. من برای کوچولو‌های قد و نیم‌قد هم مقاله‌هایی می‌نویسم. داخل سایت bachegi.com می‌گذارم.لازم دیدم توضیحی در مورد آن‌ها بدهم. مطالب این سایت علاوه بر اینکه برای دلبندان شما مفید است، به درد بزرگان اهل فضل و ادب که شما باشید هم می‌خورد.از چه نظر!؟برای پاسخ به این سؤال، سراغ جمله‌ی کلیشه‌ای و قدیمی می‌روم. بالاخره همه ما روزی کودک بودیم. گاهی دلمان می‌خواهد داستان‌ها و خاطرات آن زمان را مروری بکنیم یا کمی کتاب‌های کودکانه بخوانیم.چه عیبی دارد؟من خودم نویسنده‌ی داستان‌های کودک و نوجوان هستم. همیشه با ذوق به سمت کتاب‌ها و شخصیت‌های گوگولی تمایل دارم.از بخش کودکان و نوجوانان کتابخانه ملی نیز غافل نمی‌شوم. مسئول آنجا من را تا حدودی می‌شناسد. یک بار با شک پرسید: «شما چند سالتان است!؟»خنده‌ی نمکی کردم و به کوچولو‌های دو یا سه‌ساله خیره شدم!او دوباره عینکش را جا‌به‌جا کرد و اخم ریزی به ابرو نشاند.آخر شما بگویید من چه گناهی مرتکب شدم!؟ فقط نمی‌توانستم روی صندلی‌های کوچک جا بگیرم یا اسباب‌بازی‌ها مناسب من نبودند.وگرنه کتاب که سن‌وسال نمی‌شناسد?خلاصه به شما هم توصیه می‌کنم. اخم‌وتخم دیگران را نادیده بگیرید. به بخش کودکانه سری بزنید و از سایت بچگی مطلبی را بخوانید.نگاه‌ها، حرف‌ها و شکایت‌ها چه اهمیت دارد، زمانی که قرار است روحتان تازه شود!؟?</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jan 2023 12:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-hwln5rzicqag</link>
                <description>دنیای منشما خانم و آقای عزیزکرده و محترمی که لایکی می‌گذاری و دَر می‌روی. بله، با خود شما هستم. من روح یک نویسنده‌ی ساده و دلشکسته هستم که از آن دنیا بر سر انسان‌های ویرگولی خراب شدم.البته قصد ندارم شما را بخورم. خیالتان تخت. نرم‌نرم پیش می‌رویم. از لایک‌های زیبا آغاز می‌کنیم و به گله‌ها و شکایات دامن می‌زنیم.در قسمتی از روزنامه‌ی همشهری گزارش شده است. برف، سرما و بخاری‌های قدیمی روی مغز هم‌وطنان محترم تأثیرات بدی گذاشته. به طوری که چند تا از آن‌ها یواشکی داستان‌های نویسنده‌ی جوان و مشتاق را می‌خوانند؛ اما دریغ از یک کامنت خشک‌وخالی. البته یک فالو لذت‌بخش.من نمی‌دانم این فالو چیست که نویسنده‌ها هم به دنبالش هستند و در طریق مشهوریت و معروفیت خود را به در و دیوار روح می‌زنند.به‌خدا از شما چه پنهان چند شب خواب درست‌‌وحسابی ندارم. هِی می‌نویسم، دلیت می‌زنم و دوباره می‌نویسم و می‌نویسم تا یک پست شیک از آب در بیاید.با اینکه خواب صبح تا ۹ ادامه دارد؛ ولی زیر چشم‌هایم گود افتاده و دهانم برای قطره‌ای آب له له می‌زند.پس بیشتر از این خوب نیست به احوالات روح کیمیا بپردازیم. خواندن داستان و یک کامنت که این حرف‌ها را ندارد.در ضمن قسمت‌های آخر داستان «فرشته کوچولو» دوباره ویرایش شده است.فکر می‌کنید بچه‌هایم را به حال خود رها می‌کنم!؟ نخیر. صبح تا شب خون‌دلی خوردم که بیا و ببین.تا غرغرهای بعدی...</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jan 2023 10:24:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته کوچولو _ پارت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-yzkihpkx7c3x</link>
                <description>فرشته کوچولوابروهایم با عصبانیت در هم رفت. او به یاد نداشت به‌خاطر مسئله‌ای کوچک از خانه بیرونم کرد. حالا هم گیج‌ومنگ دراز بودم.ناگهان بطری خالی به دستش دیدم. همه جا خیس آب بود، زیر پاها، پک‌وپهلو و صورتم. آب می‌چکید. همه چیز از کنترل خارج شده بود و آب از زیر در نفوذ می‌کرد. فریاد بلندی زدم و هم‌زمان از خواب پریدم.هوا کاملاً روشن بود، ستاره‌ای دیده نمی‌شد. صدا پرنده‌ها از بالا همان کاج شنیده می‌شد.لباسم خیس بود. از روی تخت گرم‌ونرم روی چمن خیس فرود آمدم. پیرمردی در نزدیکی من لباس سبز باغبانی به تن داشت. شلنگ را به هر طرف تکان می‌داد و همه جا را خیس می‌کرد. بی‌توجه به من آب می‌داد. حتی خمی هم به ابرو نمی‌آورد. مثل اینکه من نیز یکی از درختچه‌ها، گیاهان یا چمن‌های زرد کوچک باشم. نصف کاپشنم خیس بود و لرزی در جانم انداخت.لب‌هایم آویزان بود و در نور طلایی خورشید به دنبال پیرمرد خمیده می‌گشتم: « مگه نمی‌بینی خوابیم حاجی!؟ ... خدا رو خوش نمیاد. خیس..» عطسه‌ای زدم. پیرمرد انگار نه انگار به سمت دیگری رفت. کوله‌ام را برداشتم و خودم را جمع کردم. دلم نمی‌خواست بیشتر از این خیس شوم. البته جایی نبود. نصف کوله، یک پاچه شلوار و کل هیکلم.  دوباره دستی روی چمن‌ها کشیدم. چند قطره به هوا پرید. بیهوده جیب‌ها را گشتم. داخل‌ کوله کندوکاو کردم. خم‌خم مانند پیرمرد روی زمین، اطراف نیمکت و درخت‌ها از این سمت به آن سمت رفتم. نبود که نبود!حیران و سرگردان به پیرمرد نزدیک شدم: «آقا، یه گوشی این دور و برا ندیدی!؟ همین‌جا ... روی چمن‌ها» راهش را به سمت دیگر کج کرد و جواب نداد. حواسش به کار بود و به چمن‌ها خیره‌خیره نگاه می‌کرد. به شانه‌اش زدم: «حاجی خواهشاً...»اجازه نداد حرفم تمام شود. با تندخویی گفت: «حاجی باباته ... (دماغش را به سمت صورتم آورد) از خونه فرار کردی؟!» خودم را با اکراه عقب کشیدم. موهای بلند، صورت لاغر و گردن باریکی داشت. در نگاه اول یاد سعید افتادم. دلم نمی‌خواست با پیرمردی مثل او، درگیر شوم. ارزشش را نداشت حتی شلنگ را به‌زور در دست‌هایش نگه داشته بود. هر چند به نظر می‌رسید تنش می‌خارد. به‌جای جواب، اخم‌هایم را در هم کشیدم و غرولندی کردم.دست به شانه‌ام زد: «بیشتر مواظب رفتارت باش ... آفتاب نزده، اینجا بودم. گوشی ندیدم.»دستش را پس زدم. قبل از اینکه کار بیخ پیدا کند، رفتم. همینم مانده بود که با پیرمرد درگیر شوم. یاد یاشار افتادم که می‌گفت از بابابزرگ‌ها متنفرم. حالا به حرفش رسیدم. به نظرم بابا نیز پیر شده بود و دیگر توان دعوا نداشت. او علاقة زیادی داشت که من را نصیحت کند و این از نشانه‌های پیری بود. به طرف پارک نگاهی انداختم. او دوباره به چمن‌ها خیره بود. دستم را مشت کردم و نفسم به شکل دود خارج شد.?برای خواندن ادامه داستان، منو دنبال کنید...</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 22:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته کوچولو _ پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-vk76p7ymh6wi</link>
                <description>فرشتهشب مثل صبح جدید به من سلام می‌کرد و ماه مانند خورشید می‌درخشید. کیف را روی کولم انداختم و همان بسته سیگار له شده را درون جیبم فشردم. نمی‌دانستم کجا بروم. خانه دوستم یاشار؟! یا مینا؟ ساعت گوشی ده و ده دقیقه شب را نشان می‌داد. به‌ناچار شماره یاشار را گرفتم.یک بوق، دو بوق، بوق آزاد و دوباره، اما برنداشت. خودش بسته سیگار را به من داد. از کلاس هفتم و از زمانی باشگاه را شروع کردم، یاشار را می‌شناختم. به دخترها علاقة خاصی داشت. به همین دلیل ورزش را شروع کرد. البته به همان اندازه به سیگارش وابسته بود و نمی‌توانست آن را ترک کند. یاشار عقیده داشت که سیگار انسان را از تنهایی نجات می‌دهد. دخترهایی که او دورش جمع کرده بود؛ مانند خودش تاریخ انقضا داشتند. حالا بیش از هر زمان دیگری به این نخ‌های کوچک وابسته بود. به آن‌ها می‌گفت فرشته کوچولو و امیدوار بود که ناجی من باشند. من که خیری از آن‌ها ندیدم. اگر یک نخ می‌توانست حمام را آتش بزند، دیگر سیگار کوچولو نبود. بیشتر شباهت به دیو می‌داد تا یک فرشته. پدرم می‌خواست به‌خاطر یکی از همین‌ها پوستم را بکند. کی فکرش را می‌کرد فرشته کوچولو حمام را به آتش بکشد؟ قدم‌زنان به معشوقه یاشار فکر کردم و خندیدم. صدا در کوچه‌های خلوت و تاریک پیچید و دوباره بازگشت.ساعت دوازده شب، هوا به‌شدت سرد شد. خودم را به پارک محله رساندم. روی نیمکت، پشت درخت‌های پارک در کاپشن لوله شدم. سرم در یقه‌ام بود؛ اما اگر دقت کنی به عکس پروفایل مینا خیره شدم. روی صورتش دست کشیدم مثل بوسه بدنم را داغ می‌کرد تا بدبختی و سرما از سرم بپرد. مینا مثل من ورزش را دوست داشت و پدرش او را تشویق می‌کرد. ورزش از مینا دختری چهار شانه و هیکلی ساخته بود. به تصویرش لبخند زدم و ناخودآگاه و بدون هیچ کنترلی روی بدنم در صفحه چت مینا تایپ کردم: «بیداری؟»جوابی نداد حتی چند ساعت بعد که سعی کردم بین درخت‌ها قوز کنم و بخوابم، جواب نداد. همان‌طور کیفم را زیر سرم گذاشتم، فکر بالشتی گرم آزارم می‌داد. خواب نرفتم. نه از سرما، بلکه از افکار مزخرف که در مغزم می‌چرخید. آن‌ها با تمام توان در ذهنم فریاد می‌کشیدند که تو یک بی‌عرضه‌ای امیر کاظمی، هیچ کاری از عهده تو ساخته نیست. الان که فکر می‌کردم پدرم چندان هم غلط نمی‌گفت. من دوستان زیادی داشتم. در این چند ساعت گذشته به هر کدام که زنگ زدم، جواب نگرفتم. یا بوق مشغولی می‌زد یا مشترک موردنظر پاسخگو نبود. احساس بدی داشتم. در هنگام دعوا، زورگویی یا مبارزه، من را می‌شناختند. حالا غریبه بودم. کسی جز مربی هوا من را نداشت. همیشه می‌گفت استعدادش را داری. او مرد خیلی خوبی بود؛ اما بابا هیچ‌وقت من را جز خانواده به‌حساب نمی‌آورد. ناگهان عضلات دستم فشرده شد و دردی در انگشتانم پیچید. هر دو دست‌هایم به‌خاطر ضربه‌های سنگین باندپیچی شده بود. شاید به همین خاطر، یک دوست درست‌وحسابی نداشتم. همه آن‌ها از من دلخور بودند. درست مثل پدرم.روی گوشی نیم‌نگاهی انداختم، ساعت سه و پنج دقیقه نیمه‌شب را نشان می‌داد. به سمت آسمان بالا سرم چرخیدم، ستاره‌ها بدون ابر در آسمان جولان می‌دادند. یک کاج بلند و تنومند نیز در تیررس من قرار داشت و نصف منظرة شب به او اختصاص داشت. در یک لحظه دلم ‌خواست تنه کاج را لمس کنم. دستم را بالا نگه داشتم. در هجوم ناگهانی خواب، دستم را مشت کردم. در رؤیا دیدم که شاخه‌های کاج را می‌گیرم و بالا و بالاتر می‌روم. موهایم در باد تکان می‌خورد و احساس خوبی به تنم می‌داد. دستم به شاخه‌های بالایی رسید و درخت تکان شدیدی خورد. در همین لحظه از میان آسمانی چیزی مستقیم به سرم کوبید. از خواب پریدم. یک کاج روی زمین غلت خورد و به کنار درخت رفت. با عصبانیت پیشانی‌ام را مالیدم و دوباره چشم‌هایم را بستم. این دفعه به‌جای درخت، پدرم را دیدم. سبیل‌هایش مثل برگ‌های کاج از عصبانیت سیخ شده بود و قدش به آسمان هفتم می‌رسید. عقب کشیدم، اما باز هم از لگد‌ها در امان نبودم. رفتارش چندان غیرعادی نبود. من آمادگی نداشتم.  سؤالی از دهانم پرید: «آخ، چرا می‌زنی!؟»  لگدی دیگر حواله‌ام کرد. داد زد: «مسابقه دیر شد»?برای خواندن ادامه داستان، منو دنبال کنید...?برای خواندن ادامه داستان، منو دنبال کنید...</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 19:51:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته کوچولو _ پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-swsvrlcj4mro</link>
                <description>فرشته شب دادگاه برگذار شد.پدرم اصرار داشت همین امشب از زندگی من گورت را گم می‌کنی تا ریخت و قیافه نحست را نبینم. مادرم با گریه التماس می‌کرد. برادرم با یک اخم و خنده‌ای موذیانه به من خیره شده بود. مادرم گفت: «نه، پسر من جایی نمیره»سعید که وکیل مدافع بابا بود. با لحنی شاعرانه گفت :«مامان! بد نیست به خرابکاری چند روز پیشش هم اشاره ای بکنیم که زنجیر کیسه‌ بوکس رو از طبقه دوم داخل باغچه انداخت. در نهایت هم روی گل‌های نازنینت فرود اومد»با لحنی مظلومانه که از آن متنفر بودم، گفتم :«تصادف بود.. من نمی‌خواستم»پدرم با غیض گفت :«ببر زبونت رو، پدر سوخته توجیه هم میکنه»مادر که معلوم نبود به‌خاطر گل‌های باغچه بود یا من، گریه‌اش را بلندتر از سر گرفت. پدرم با دلسوزی سر مامان را در آغوشش گذاشت و گفت :«اگر بگی اون تو چه غلطی می‌خوردی، کاریت ندارم»سکوت در سالن برقرار شد، چشم‌های همه حتی چشم‌ اشکی مادرم به من خیره شد. بیشتر در مبل فرو رفتم و دسته‌های آن را چنگ زدم. قیافه سعید چیزی نشان نمی‌داد و با همان لبخند نشسته بود. فکر کردم اگر اعتراف کنم یا چیزی سر هم بندی کنم، شاید خلاصم می‌کردند. به بابا نگاه کردم که ده تا علامت سوال هم‌زمان روی سرش شکل گرفته بود و هر لحظه سبیل‌ها همراه ابروهایش در هم فرو می‌رفت. می‌دانستم او کاری می‌کند به بیرون رفتن راضی شوم. در آخر هم اجازه نمی‌داد من مسابقات شرکت کنم؛ مخصوصاً با گندی که بالا آوردم. آب دهانم را قورت دادم و به شب سرد و زمستانی فکر کردم. به راحتی مبلی که زیر پاهایم بود و به بابا که طاقتش هر لحظه تمام می‌شد. چیزی در سینه‌ام جابه‌جا شد. بالاخره دهان باز کردم: «باشه، من میرم»پدرم جا خورد، سعی کرد یک جوری حرفش را پس بگیرد. فکر نمی‌کرد من دلش را داشته باشم. همیشه من را بی‌عرضه می‌خواند.مادر به طرفم آمد تا من را بغل کند اما مانعش شدم. برادرم با همان لبخند و نگاه پیروزمندانه من را تعقیب می‌کرد انگار که از دستم راحت شده باشد. احساس کردم تصمیمی را گرفتم که سال‌ها قبل باید می‌گرفتم. باید جلو پدرم می‌ایستادم اما هر دفعه اشک‌های مامان و نگاه‌های سعید مانعم می‌شد.</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 15:43:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته کوچولو _ پارت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-z7peursrtq73</link>
                <description>در اتاق روی تخت نشستم، پاکت را از جیبم بیرون کشیدم و چندبار پشت و رو آن را برانداز کردم. یک نخ که به جایی برنمی‌خورد. به تصویر ریه‌هایی که از دود سیگار نابود شده بود، خیره شدم. با خودم فکر کردم زندگی من فاصله‌ی زیادی از این وضعیت اسفناک ندارد. پدرم عوض نمی‌شد، می‌شد؟ او باز هم مخالفت خود را اعلام می‌کرد و اجازه نمی‌داد در مسابقات امسال هم شرکت کنم.همان‌طور قلبم به شدت می‌تپید از جا بلند شدم و به سمت بالکن طبقه بالا رفتم اما یک دفعه چیزی محکم به پهلوام خورد. پاکت از دستم افتاد. برادرم با قدی بلندتر و چشم‌های خمار و خواب‌آلود گفت :«هووو چته؟!» و لنگ درازش مستقیم روی بسته فرود آمد. صورتم را جمع کردم و عصبی به پایین رفتنش از پله‌ها خیره شدم اما خوشحال بودم که آن را ندید. بسته را برداشتم و قبل از اینکه نفر بعد سر برسد، اولین در را باز کردم و داخل حمام رفتم.در را قفل کردم و فوراً سیگاری نصفه و نیمه خارج کردم. تمام سیگارها از برخورد پای برادرم نصف یا به طور کامل له شده بودند. فندک را زدم. اولین کام را با یک ژست دست به دیوار سرد حمام و پا روی پا گرفتم اما به سرفه افتادم. عقب و جلو رفتم تا کمی گلویم آرام شود. با دمپایه‌های پلاستیکی سر خوردم و روی زمین وسط آب‌ها پخش شدم. آخ... سرم محکم به سرامیک‌ها برخورد کرد. همان‌طور سرم را ماساژ می‌دادم یک لعنتی به خودم گفتم. تازه نگاهم به دستم افتاد. هول و با هیجان گفتم: «سیگار، سیگار کوش؟» بوی سوختنی به دماغم خورد. تا به خودم بجنبم، تق تق تق در به صدا درآمد و به دنبالش صدا عصبی مادرم: «چه خبره سعید؟ در رو باز کن»احساس کردم در حمام هم حریم خصوصی ندارم. نصف تی شرتم خیس شده بود و کاشی‌های آبی رنگ به من دهن کجی می‌کردند. تا دست و پایم را جمع کنم، طول کشید و صدا مادرم را دوباره شنیدم: «سعید»صدا برادرم: «مامان من اینجام، این شُل مغز تو حمومه»مادرم گفت: «با برادرت درست صحبت کن»همان‌طور بحث می‌کردند من به دنبال سیگار نفرین شده‌ می‌گشتم. با اینکه کل هیکلم خیس شد اما خوشحال بودم کف زمین آب بود. فکر کردم هر جا سیگارم افتاده حتماً خاموش شده است.اما بو داخل حمام پیچیده بود و من را آزار می‌داد.دوباره صدا کوفته شدن در آمد. دستم را روی دستگیره گذاشتم. این فکر که بوی سیگار همه جا پیچیده بود، مانعم می‌شد. کلافه دست به موهایم کشیدم. کمی معطل کردم و باز شدن در همزمان شد با صدا پدرم که از پشت سر برادرم می‌آمد... عالی شد!مادرم که قیافه‌اش شبیه سکته‌ای ها شده بود، گفت: «اَ..میر»صدایم لرزید: «مامان چیزی نیست. افتادم»پدرم با سبیل‌هایی که کلفت‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و قدی که از دیروز تا الان رشد خوبی کرده بود نسبت به من که در سن رشد بودم. مادرم که به مرز غش کردن رسیده بود، به پشت سرم اشاره کرد. من به اجبار به همان سمت نگاه کردم.برادرم که مثل من تازه متوجه شد، گفت: «آتیش»نفهمیدم با چه سرعتی سمت سطل آشغالی رفتم، با تمام آشغال و مو، پر از آب کردم و ریختم. دست سعید سوخت. پرده کلاً آتش گرفت اما زیر نگاه خشمگین پدرم و بی‌طاقتی مادرم آتش را بالاخره خاموش کردیم.بی‌حال لب وان نشستم. نصف صابون آب شده بود و بوی بد پلاستیک و دود در فضا پیچ می‌خورد. ته سیگار را بین پرده پلاستیکی و ذوب شده پیدا کردم اما برادرم از دستم قاپید و گفت: «مدرک جرم!»ادامه داره...</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 20:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایه_قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-czuc09x34jy0</link>
                <description>با لباسی سراسر سفید مثل فرشته ها شدم و دو تا بال کم داشتم مثل پروانه هایی در اطرافم می چرخند.جیلی ویلی رو برگرداند. با لباس آبی موهای کوتاه مصری که دور گوش هایش ریخته اما باز هم گوش های تیزش از بین موهای لخت بیرون زده بود. چکمه هایی جادویی به هر چیزی که می خواست تبدیل می شد مثل تخته یا اسکیتچشم های مشکی و کشیده اش را به من دوخت. با حرکت سر به او گفتم چیه!؟«یه جای جدید دوس داری بریم!؟»لبخند زدم :«آره»تندتر حرکت کرد و به سرعت از میان درختان عبور کرد. تعداد درختان با هر قدم ما کم شد در عوض تا چشم کار می کرد شن و خاک اطراف ما را گرفت. آفتابی سوزان بالا سر ما می تابید. به نفس افتادمبالا تپه ای کوچک از شن ایستاد:«دارا دارام اینم دریاچه پرتقالی»بدون حرف به سمت دریاچه دویدم. از تشنگی چشم هایم دو دو می زد. دستم را نزدیک آب نارنجی دریاچه بردم اما جیلی گفت :«جای تو بودم این کارو نمی کردم..اصلا مزش خوب نیست»آب نارنجی زیبا به نظر می رسید و هیچ حرکتی نداشت. با شک پرسیدم«تو گفتی اینجا رو ببینیم!!» تعجب کردم. مگر آب پرتقال طعم بدی دارد!؟ او همیشه بهترین مکان ها را نشانم می دهمعصایش را در هوا چرخاند :«اینجا به بهشت فرشته ها معروفه»«این دیگه چطور بهشتی نمیشه از آبش خورد!»خندید :«اوو دلارام عزیزم..بهشت هیچ وقت بی عیب نبوده»گیج نگاهش کردم :«باید باشه»به حرفش گوش نکردم. درسته یک دایه است به قول خودش محافظ اما او عالم دهر نیست!دست هایم را در آب پرتقال فرو کردم. به یک ثانیه نکشید سوزش های عمیق را در پوستم احساس کردم. خون در آب پخش شد و با آبمیوه مخلوط شد.جیلی بازویم را گرفت من را به عقب کشید. فشار دستش زیاد بود اما نه به اندازه سوزش دستم. خون هنوز هم می ریخت اما رنگ آب هیچ اثری از خون و تلاطم نداشت. یک نارنجی آرامگفتم:«فهمیدم چرا بهش میگن دریاچه پرتقالی!»با دقت پارچه را دور دستم می پیچید :«چون آبش با خون مخلوط شده. میلیون ها ماهی گوشت خوار زیر دریاچه زندگی می کنند. اونا گرسنه هستند»با صدایی خش‌دار جمله اش را تمام می کند. انتظار نداشتم بعد از زخمی شدنم حقیقت را به من بگوید.</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jan 2022 11:29:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن</title>
                <link>https://virgool.io/@baranwa75/%D8%B2%D9%86-nu6hewqmpb0w</link>
                <description>زن با لباس فرم و خسته برخلاف جمعیت حرکت می کرد. اصلا دلیل اینکه چرا آنها مستقیم می روند نمی دانست، نمی خواست هم بداند. حوصله اش را نداشت فقط این را می دانست که صبح ها زمانی سرکار می رود از آن سمت حرکت می کند و ظهر موقع آفتاب، گرما و عرق به طرف خانه..با این تفاوت امروز صدها چشم به او نگاه می کردند‌. به مانتو اش سرسری نگاه کرد و دکمه ها را چک کرد اما فایده نداشت باز هم نگاهش می کردند.چند قدم جلوتر یک ماشین نظامی جلو او ظاهر شد، اسلحه نداشتند. دوربین بود، دوربین داشتند.با اعتراض گفت :« آقا من می خواهم رد شم. این چه وضعیه!؟»فیلم بردار که یک سرباز جوان بود گفت :«من چکار کنم!؟ خانوم جان تا اون ته رو می بینی؟ خیابون بسته ست. باید مستقیم حرکت کنی، حرکت کن، دستور دستوره»زن دست در کیفش برد همانطور اسپری را فشار می داد :«من خسته ام آقا، راه رو باز کن تا عصبی نشدم»سرباز عقب پرید :«خانوم، تو راننده ای می بینی!؟ بیا از روی سر بنده رد شو اگر میای بالا، اگر هم نه این پرچم رو بگیر از همون سمت برو»زن به قد و ارتفاع ماشین نگاهی انداختفکر کرد، فکر کردفکر ناهار ظهر، فکر بچهای گرسنه و نق نقوگفت:« لعنت بهتون..لعنت به...»حرفش تمام نشده پِلا کارت را در حلقش کرد. مجبور شد بگیرد و مستقیم حرکت کند.. مستقیم</description>
                <category>کیمیا قاسم پور</category>
                <author>کیمیا قاسم پور</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jan 2022 12:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>