<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانه، برای بودن ها...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@barayeboodanha</link>
        <description>یک ماجراجویی آرام، مجله و کمی بیشتر...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:03:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/367472/avatar/J0eeI8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خانه، برای بودن ها...</title>
            <link>https://virgool.io/@barayeboodanha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراخوان خاطره‌نویسی، خاطرات مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@barayeboodanha/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-bgtvsozaqrel</link>
                <description>تو هم برایمان بگو…از روزهای مدرسه، جایی که خانه‌ی دوم نامیدند…توی ویژه‌نامه‌ی بعدی نشریه مستقل &quot;خانه، برای بودن‌ها&quot; که برای پاییز منتشر میشه قراره خاطرات مدرسه رو روایت کنیمو حالا این دومین فراخوان خاطره‌نویسی جمعی “خانه” است:پس اگر شما هم خاطره‌ای دارین از دوران مدرسه، می‌تونین برامون بنویسین و فایل ورد نوشته‌تون رو تا ۲۰شهریور ماه به ایمیل دبیرخانه ارسال کنید:khaneh@barayeboodanha.irاما خاطره‌ها قراره توی چه زمینه‌هایی باشند؟ باید بهتون بگیم هیچ محدودیتی نداره:)روز اول مدرسه، معلمی که بیشتر از همه دوستش داشتم، اون شاگرد زرنگه، اون بچه شره، اون کلاس عجیب و غریب، ناظم بداخلاق، جایزه‌ای که خیلی برام خاطره‌انگیز بود و هرچیز دیگه‌ای که به مدرسه مربوط میشه:)اگر هم سوالی داشتید، حتما بهمون پیام بدین یا کامنت بذارین:)ممنون میشیم دوستانتون رو با خبر کنید تا افراد بیشتری بتونن از راویان بعدی ما باشند. شاید کسی گوشه‌ای از این دنیا، خاطره‌ای برای تعریف کردن داشت…اینجا خانه است، برای بودن‌ها… https://barayeboodanha.ir/ توی تلگرام و اینستاگرام هم می‌تونین ما رو با این نام barayeboodanha@ پیدا کنید:) https://t.me/barayeboodanha </description>
                <category>خانه، برای بودن ها...</category>
                <author>خانه، برای بودن ها...</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 12:52:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوی در میان تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@barayeboodanha/%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-wfnc8wccppfr</link>
                <description>مروری بر کتاب &quot;و آوا در کوه‌ها پیچید&quot; خالد حسینینوشته‌ی نوشین تقیلیافغانستان، همسایه‌ی همیشه در رنج ما بوده است. حداقل از زمانی که من و هم‌سن و سال‌هایم به یاد داریم سرنوشت مردم این کشور به دست طالبان و سیاستمدارهایی که جان و رفاه مردم، آخرین اولویت آن‌ها بوده دستخوش تغییرات زیادی شده است. ولی پیش از اینکه این کشور درگیر جنگ و قحطی و فقر و خشونت شود، شعر و ادبیات و موسیقی جایگاه پررنگی در زندگی مردم داشت. خالد حسینی، نویسنده‌ای که بیشتر اهالی ادبیات نام او را با کتاب بادبادک‌باز شنیده‌اند، در سومین رمان خود، “و آوا در کوه‌ها پیچید” سراغ قصه‌ی عجیبی رفته است. داستان، رشته‌ی مهر ناگسستنی بین خواهر و برادر. داستان با افسانه‌ی غمگینی شروع می‌شود، افسانه‌ی دیوی که کودکان را می‌دزدیده و به قلعه‌ی خود می‌برده و پدری که وقتی خوشحالی فرزندش در قلعه را می‌بیند، از بازگرداندن او به خانه منصرف می‌شود. مانند پدر عبدالله، که برای نجات دخترش از فقر و گرسنگی او را به خانواده‌ای مرفه می‌فروشد و این تصمیم، سرآغاز داستان است. داستان زندگی سه نسل، که اگرچه از هم جدایند ولی تار و پود آن ها به‌هم گره خورده است؛ و تاثیری که جنگ و پیامدهای آن برسرنوشت شخصیت های داستان می‌گذارد.خالد حسینی به گونه‌ای می‌نویسد که بعد از شروع کتاب به سختی می‌توان آن را کنار گذاشت و از داستان دل کند. دستتان را می‌گیرد و در کوچه‌های کابل به دنبال خود می‌کشاند. با غم و دلتنگی عبدالله شما نیز دلتنگ خواهر می‌شوید و نوای موسیقی افغانی را در گوش‌های خود می‌شنوید. در این روزهای عجیب که اخبار تلخ از همسایه و همزبانمان به گوش می رسد، خواندن این کتاب و آشنایی بیشتر با مردمان این سرزمین خالی از لطف نخواهد بود. کتاب توسط زیبا گنجی و پریسا سلیمان‌زاده به فارسی ترجمه شده و توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است.از متن کتاب: «چطور از غم و اندوهی برایتان بگویم که آن شب بر سینه باباایوب و همسرش سنگینی میکرد؟ خدا آن روز را نیاورد، که پدر و مادری مجبور به چنین تصمیمی شوند؛ باباایوب و همسرش طوری که بچه ها نشنوند، با هم مشغول گفتگو شدند؛ آن دو همینطور هی حرف زدند و گریستند، و باز هم حرف زدند و گریستند؛ تمام شب توی خانه از این طرف به آن طرف رفتند؛ چیزی به طلوع خورشید نمانده بود، اما هنوز هم تصمیمشان را نگرفته بودند، و این درست همان خواسته دیو بود، چون سردرگمی به دیو اجازه می‌داد به جای یک بچه، همه فرزندان را با خود ببرد؛ آخر سر هم باباایوب از خانه بیرون رفت، و پنج قلوه سنگ با شکل‌ها و اندازه‌های یکسان پیدا کرد؛ روی هر سنگ نام یکی از فرزندانش را نوشت؛ کارش که تمام شد، همه‌ی سنگ‌ها را در توبره‌ای کرباسی انداخت؛ وقتی توبره را جلو همسرش گرفت، او طوری پا پس کشید که انگار ماری سمی در توبره چنبره زده است. رو به باباایوب کرد، و در حالیکه سرش را تکان می‌داد گفت: از من برنمی‌آید؛ من یکی که نمی‌توانم انتخاب کنم؛ تاب تحملش را ندارم؛ دلم آشوب است.باباایوب جواب داد: من هم همینطور.اما نگاهش از پنجره به بیرون افتاد و دید تا لحظاتی دیگر خورشید دزدکی از تپه ماهورهای شرقی سر بر خواهد آورد؛ وقت زیادی باقی نمانده بود؛ با دیدن قیافه پنج فرزندش، غم به سینه‌اش چنگ می‌انداخت؛ بایستی برای نجات دادن دستْ یکی از انگشتان را قطع می‌کرد؛ چشمانش را بست و یکی از سنگ‌ها را از توبره بیرون کشید. به گمانم، این را هم حدس زده اید که باباایوب کدام سنگ را بیرون آورد؛ هنگامی که نام حک شده روی سنگ را دید، سرش را به سمت آسمان گرفت و فریادی بلند سر داد؛ باباایوب با قلبی شکسته کوچک‌ترین پسرش را در آغوش کشید، و قیس هم که اطمینانی بی‌قید و شرط به پدر داشت با شادمانی بازوانش را دور گردن باباایوب حلقه کرد؛ قیس تازه وقتی از ماجرا خبردار شد که باباایوب دیگر او را به دستان زمینِ بیرون از خانه سپرده، و در را پشت سرش بسته بود؛ باباایوب پشت در ایستاد؛ اشک همچون جوی از دو چشم بسته اش سرازیر بود؛ پشتش را به در تکیه داده بود، و قیس عزیزدردانه‌اش با مشت‌های کوچکش، بر در می‌کوبید، گریه‌کنان، از بابا می‌خواست بگذارد دوباره وارد خانه شود؛ باباایوب همان‌جا میخکوب شده بود؛ زیر لب زمزمه می‌کرد «مرا ببخش، مرا ببخش،» که زمین دوباره زیر قدم‌های سنگین دیو بنا کرد به لرزیدن؛ پسرک جیغ کشید و زمین زیر قدم‌های دیو، که دیگر داشت از «میدان سبز» دور میشد، دوباره و دوباره لرزید، تا اینکه سرانجام «میدان سبز» از حضور سنگینش خالی شد، زمین آرام گرفت و سکوت بر تمام لب‌ها مهر زد، جز لب‌های باباایوب که همچنان گریه‌کنان از قیس طلب بخشش می‌کرد. عبداللّه، پسرم، خواهرت خوابش برده است؛ روی پاهایش پتو بینداز؛ بارک اللّه، خوب است؛ شاید بهتر باشد همین‌جا قصه را تمام کنم؛ نه؟ دلت میخواهد ادامه دهم؟ مطمئنی پسرم؟ باشد.کجا بودم؟ آهان؛ چهل شبانه روز به عزاداری و ماتم گذشت؛ هر روز همسایه ها برایشان خوراک آماده می‌کردند و با آن‌ها به شب‌زنده‌داری مشغول می‌شدند؛ مردم هر آنچه از دستشان برمی‌آمد برایشان می‌آوردند: چای، نبات، نان، بادام و هر بار همدردی و دلسوزیشان را هم همراه پیشکش‌ها نثارشان می‌کردند، باباایوب دلش به یک تشکر خشک و خالی هم رضا نمی‌داد؛ گوشه‌ای زانوی غم بغل می‌گرفت و می‌گریست. جویبار اشک چنان از چشم‌هایش جاری بود که انگار می‌خواست پایانی باشد بر خشکسالی‌ای که گریبان روستا را چسبیده بود؛ خدا این غم و عذاب را نصب گرگ بیابان هم نکند.»اگر دوست دارین درباره کتاب ها و یا فیلم های بیشتری مطلب بخونین، حتما به وبسایتمون سر بزنین. ما در &quot;خانه&quot; منتظرتون هستیم:) https://barayeboodanha.ir/ توی اینستاگرام و تلگرام هم با @barayeboodanha میتونین پیدامون کنید:)</description>
                <category>خانه، برای بودن ها...</category>
                <author>خانه، برای بودن ها...</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 12:16:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خاطره گویی جمعی در راه است…</title>
                <link>https://virgool.io/@barayeboodanha/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kraxwndnk3zc</link>
                <description>فراخوان خاطره نویسی:شما هم دوست دارین توی یه خاطره‌گویی جمعی، یکی از راویان این خانه باشین؟بله، این یک فراخوان است، اینجا و در نیمه‌های زمستان، برای بهاری که در راه است…قراره در کنار خانه پلاک۰۰۲ که برای بهار ۱۴۰۰ منتشر میشه، یک ویژه‌نامه داشته باشیم، ضمیمه‌ای برای نوروز با عنوان “خانه‌هایی که عیددیدنی رفتیم” یه آرشیو متنی از خاطرات مرتبط با عید که توی اون، آدم‌ها ما رو با خودشون به عیددیدنی خانه‌هایی می‌برند که براشون خاطره‌انگیز بوده و از حس و حال اونجا روایت میکنن:)حالا اگر شما هم دوست دارین توی این خاطره‌گویی جمعی همراهمون باشین، حتما روایت‌هاتون رو برامون بنویسین و بفرستین و تا اول اسفند۹۹ فایل word متن‌تون رو به نشانی ایمیل khaneh@barayeboodanha.ir بفرستین:)اما روایت ها چه جوری باید باشن؟میتوین یه خاطره از عیددیدنی هاتون بنویسینیا از یه خانه که حال و هوای عیددیدنی هاشو دوست داشتین تعریف کنیناز احوال اونجا، آدمهاش، فضاش و… برامون بگینیا هرچیز دیگه ای که “خانه” رو به “نوروز” پیوند میزنهما اینجا، در خانه، منتظرتونیم و فراموش نکنین که تا اول اسفند۹۹ فرصت هست:)برای کسب اطلاعات بیشتر هم می‌تونین به دایرکت پیج اینستاگرام barayeboodanha پیام بدین، یا ایمیل بزنید بهمون یا با شماره روابط عمومی ۰۹۲۲۸۵۹۳۰۴۹ و آیدی تلگرام Barayeboodanha_contactus در ارتباط باشین. هر سوالی هم داشتین، حتما بپرسین:)و در آخرممنون میشیم اگر این فراخوان رو با دوستانتون هم به اشتراک بذارین و بقیه رو باخبر کنین، اینجوری آدم‌های بیشتری می‌تونن خاطراتشون رو با ما سهیم بشن…شاید یه نفر، تو یه جای دور یا نزدیک، روایتی از خانه‌ای برای تعریف کردن داشته باشه…نسخه الکترونیکی مجله &quot;خانه&quot; رو از اینجا دریافت کنید: https://barayeboodanha.ir/ توی &quot;خانه&quot; اتفاقای کوچولوی هیجان­‌انگیز دیگه‌­ای هم انتظارتون رو می­کشه. کنارمون باشین و نظراتتون رو با ما درمیون بذارین:)توی اینستاگرام و تلگرام هم با @barayeboodanha میتونین پیدامون کنید:)</description>
                <category>خانه، برای بودن ها...</category>
                <author>خانه، برای بودن ها...</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 12:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهای عاریه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@barayeboodanha/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-a9kwslj9l8hy</link>
                <description>معرفی قطعه موسیقی ONCE از لیام گالاگرنوشته‌ی سمیرا موحدینام قطعه: Once  خواننده: Liam Gallagher  آلبوم: Why me? Why not?  ترانه‌­سرا: Liam Gallagher, Andrew Wiatt  سال انتشار: ۲۰۱۹اگر تا پیش از این دنبال‌­کننده‌­ی موسیقی آلترناتیوراک بوده­‌اید، احتمالا اسم لیام گالاگر بریتانیایی، به عنوان خواننده­‌ی اصلی گروه oasis به گوشتان خورده. گالاگر متولد سپتامبر ۱۹۷۲ است و بین سال­‌های ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۹ ستون اصلی این گروه راک انگلیسی به حساب می­‌آمد. حالا چند سالی می­‌شود که آلبوم­‌های انفرادی خودش را می­‌سازد و نشان داده که علاوه بر خواننده‌­ای ماهر، نوازنده و آهنگساز بسیار توانایی است. کسی که می‌­تواند با استفاده از از قابلیت­‌های صوتی‌­اش، هم در انتقال حسی سرخوشانه موفق باشد و هم حزنی عمیق، اما همیشه رها و در عین حال با ظرافت.او در once از رویاهای کوچک و حسرت­‌برانگیزی می‌­گوید که اسیر روزمرگی شده‌­اند. Once مرثیه‌­ای است بر تمام رویاهایی که یا تمام شده‌­اند و یا نمود واقعی­شان با دورنمایی که از آن­‌ها می­‌بینیم متفاوت است. در رویاهای عاریه‌­ای، لیام گالاگر از حسرت می‌­گوید و عطش تجربه­‌گرایی برای دریافت لحظاتی که تنها یکبار اتفاق می­‌افتند و یکبار برای همیشه باید آن­ها را دریافت. حتی اگر دست‌هایمان خالی باشد.ملودی، سازبندی و پرسپکتیو صدایی در once به گونه‌­ای است که این حسرت و دست‌­نیافتنی بودن امور به‌­ظاهر دست­‌یافتنی را برایمان تداعی ­می­‌کند و اضافه کنید به تمام این­ها صدایی گرفته را که گویی دل پری دارد.از طرفی آکوردهای چند میزان ابتدایی این قطعه، یاد آور gealous guy جان لنون است. سخت می­‌توان باور کرد که لیام گالاگر از آن قطعه، الهام نگرفته باشد. عجیب هم نیست. چرا که در طی این سال­ها گالاگر نشان داده از طرفداران پروپاقرص موسیقی beatles است و همواره تحت تاثیرشان بوده.قطعه موسیقی ONCE از لیام گالاگر را میتونین در وبسایت &quot;خانه، برای بودن ها...&quot; گوش بدین. barayeboodanha.ir اگر دوست دارین درباره موسیقی، کتاب و یا فیلم های بیشتری مطلب بخونین، حتما به وبسایتمون سر بزنین. ما در  مجله &quot;خانه&quot; منتظرتون هستیم:)توی اینستاگرام و تلگرام هم با @barayeboodanha میتونین پیدامون کنید:)</description>
                <category>خانه، برای بودن ها...</category>
                <author>خانه، برای بودن ها...</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jan 2021 22:15:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ماجراجویی متعهدانه</title>
                <link>https://virgool.io/@barayeboodanha/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-a6loa77nbomo</link>
                <description>مروری بر فیلم ۱۹۱۷ نوشته‌ی سمیرا موحدینام فیلم: ۱۹۱۷  کارگردان: Sam Mendes  نویسندگان:  Sam Mendes  Krysty Wilson-Cairns  بازیگران:  George MacKay  Dean-Charles Chapman  Colin Firth  Benedict Cumberbatch  محصول: ۲۰۱۹  انگلیس و آمریکااز همان دقایق آغازین فیلم می­‌توان دریافت که ۱۹۱۷ فیلم، همراه‌­کننده‌­­ای است. بذر این همراهی هم در دل عناصر زیادی کاشته شده: از خط اصلی داستانی گرفته (ماجرای دو سرباز ارتش بریتانیا در شمال فرانسه که در دل جنگ جهانی اول، باید پیامی را که می­‌تواند جلوی حمله­‌ای مرگبار را بگیرد، به یکی از فرماندهان هنگ برسانند و با توجه به شرایط پیش رو و تنگی وقت، لازم است برای به انجام رساندن این ماموریت، موانعی را پشت سربگذارند که غیرممکن می‌­نماید) تا خلق موقعیت و شخصیت‌­پردازی سرباز بازمانده و تنها شده در میان کارزار و اتفاقات تلخ و نفسگیری که در این مسیر با آن­ها مواجه می‌­شود تا فرم برداشت بلند سکانس­‌ها با دوربین سیالی که همه جا پرواز می­‌کند (گاه سوار بر جیپ، گاه سوار بر موتور و گاه با پای پیاده و دوان‌دوان) و اجازه­‌ی نفس کشیدن به ما نمی‌­دهد تا جایی که حتی یک لحظه هم ارتباطمان با فیلم قطع نشود. اما آیا تمامی این­ها برای ماندگاری اثر و تبدیلش به یک شاهکار، کافی است؟پاسخ این سوال را باید در انتقال مفهومی که از نگاه سازندگان آن به مقوله‌ی جنگ، نشات می­‌گیرد، جست‌­وجو کرد.از یک طرف، نگاه مندس به جنگ و سربازان درگیر، سِر شده از خشونت و ماشینی نیست. همه چیز انسانی است و بعدی از عاطفه دارد. تا اینجا قابل ستایش است. ما با فیلم و به خصوص شخصیت اول همراه می­‌شویم. این هم خوب است. اما خیلی سخت می‌­توان ۱۹۱۷ را در دسته­‌ی فیلم­‌های جنگی با داعیه­‌ی ضدجنگ به حساب آورد. فیلم تنها افه­‌ی آثار ضدجنگ را می­‌گیرد. چیزی که ما از جنگ می­‌بینیم، نه‌­تنها منزجرکننده و پس‌­زننده نیست بلکه در بسیاری لحظات، خواستنی و رویایی است. لحظاتی که نمی­‌خواهیم این جنگ لعنتی تمام شود، دلمان نمی­‌خواهد از این خواب هیجان­‌انگیز بیدار شویم و رویا پایان یابد و ماجراجویی تمام شود. زیست در آن فضا به نوعی فانتزی تبدیل می­‌شود. تجربه­‌ای که به طرز سبعانه و سنگدلانه‌­ای خوشایند و کم­‌نظیر است. در بسیاری لحظات شاهد یک فیلم ماجراجویانه و تریلر پرتعقیب و گریز هستیم، تنها در قالب و روکشی از یک فیلم ضد جنگ.مندس هم که در این مسیر کم نگذاشته. از کمترین تعداد کات ممکن استفاده کرده تا حتی برای لحظه‌­ای هم ارتباط ما با جهان مرعوب­‌کننده‌­ای که پیش چشممان است قطع نشود. در این میان استفاده از تکنیک برداشت­ بلند (و البته در بعضی سکانس‌­ها برداشت بلندنمایی)، به­‌خوبی پاسخگو بوده و برحس ماجراجویی فیلم افزوده. سرباز ۱۹۱۷ تنها نیست، تک­‌تک بینندگانی که فیلم را می‌­بینند، پشت خاکریزها و در هرلحظه همراهش‌­اند، با او پنهان می‌­شوند، با او می‌­دوند، با او فرار می­‌کنند، با او در آب می­‌افتند و موش آب­‌کشیده می­‌شوند و…این معجزه­‌ی دستاورد تکنیکال فیلم است. تولید چنین فیلمی با چنین پروداکشن عظیمی به صورت برداشت بلند، چیزی است که شاید به ذهن هرکسی خطور نکند و هرکسی هم در اجرای آن موفق نشود. اما ۱۹۱۷ در اجرا، چیزی به سینما اضافه می­‌کند که تا سال­‌های سال، می­‌توان از آن یاد کرد. اضافه کنید به همه­‌ی این­ها موسیقی را که گام به گام با دوربین و قهرمان داستان همراه می­‌شود و به کمک خلق فضایی دلپذیر از جنگ(!) می­‌آید.اما ۱۹۱۷ چیزی فراتر از همه­‌ی اینهاست و یک دستاورد ایدئولوژیک شاخص هم دارد. هرچند که ۱۹۱۷ ضدجنگ نیست، جنگ را پوچ و پلید و پلشت نمی­‌داند. “مبارزه‌­ای بی­‌معنی که نباید درگیرش شد” یا جملاتی از این دست برایش مفهومی ندارد. شرکت در جنگ، یک افتخار ملی است، غرورآمیز و تحسین­‌کننده است. با یک نگاه ناسیونال که کمی در تفکیک جبهه‌ی حق و باطل، اغراق به خرج می­‌دهد و یک پایان ضرب‌­الاجلی با یکی دو جمله­‌ی شعاری (دیالوگ­‌های فرمانده هنگ در دقایق انتهایی را به یاد آورید).اما نکته­‌ی مهم این است که ضدجنگ نبودن فیلم، باعث انسانی نبودن اثر نمی­‌شود؛ بلکه وجهه‌­ی انسانی آن را باید در سطحی دیگر جست­‌: در ستایش انجام وظیفه­‌ی اخلاقی. اینکه سربازی که خودش جنگی را قبول ندارد و یا نسبت به آن عِرقی ندارد و تنها از روی اجبار درگیرش شده، حالا وقتی در مقامی قرار می­‌گیرد که مسئولیتی به او سپرده می­‌شود، تا پای جان پیش ­رود تا وظیفه‌­اش را انجام دهد، به نوعی سیر و سلوک شخصی تبدیل می‌­شود؛ او در این بین یک سفر موهومی را تجربه می­‌کند که به مثابه تداعی یک سه­‌پرده­‌ی معنوی در ناخودآگاهمان نقش می­‌بندد: در ابتدا نزول از بهشت و سختی تجربه­‌ی یک زندگی زمینی و سپس یک برزخ وحشتناک، در ادامه گذر نفسگیر از برزخ به دوزخ و نهایتا ورود دوباره به بهشت. وجه انسانی ۱۹۱۷  بیشتر از هرچیز دیگری سیری است که یک فرد در مسیر انجام وظیفه طی می­‌کند: تعهد. فیلم شاید بیش از اینکه درباره جنگ یا صلح و یا مشتقات این دو باشد، درباره تعهد است. هرچند که همواره دستاورد تکنیکالش در درجه­‌ی بالاتری از دستاورد ایدئولوژیکش قرار می­‌گیرد.اگر دوست دارین درباره موسیقی، کتاب و یا فیلم های بیشتری مطلب بخونین، حتما به وبسایتمون سر بزنین. ما در مجله &quot;خانه&quot; منتظرتون هستیم:) barayeboodanha.ir توی اینستاگرام و تلگرام هم با @barayeboodanha میتونین پیدامون کنید:)</description>
                <category>خانه، برای بودن ها...</category>
                <author>خانه، برای بودن ها...</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jan 2021 22:04:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان، غریب آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@barayeboodanha/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-fd3ztkzwduex</link>
                <description>پرونده‌ای درباب شگفتی‌های بصری آسمان زمیننوشته‌ی سعید مذهباز زمان‌های خیلی دور تاکنون، آسمان همیشه با خود داستان‌های عجیب و شگفت‌آوری به همراه داشته است. داستان‌هایی که با حافظه‌ی تاریخی و فرهنگی هرملتی گره خورده. قصه‌هایی که گاه خیالاتی می‌نماید که بیشتر به افسانه و اسطوره پهلو می‌زند و گاه، شامل حکایت‌هایی می­‌شود روزمره­‌تر و شخصی‌تر.مثلا در اساطیر مصریان باستان، خورشید و ماه، چشم‌های خدایان تصور می‌شدند. به‌طور مثال، چشم راست خدای «حورس» برابر با خورشید و چشم چپ او برابر با ماه بود. حتی گاهی چشم‌ها، شخصیتی مستقل، درنظر گرفته می‌شدند؛ چنانکه «رَع»، خدای خورشید هرسپیده‌دم توسط خدای آسمان‌ها یعنی «نوت» زاییده می‌شد و زندگی خود را در مدت روز سپری می‌کرد. هنگام ظهر، خشم خود را با پرتاب نیزه‌هایی از جنس آتش بر زمینیان بیان می‌کرد و در نهایت، شب‌هنگام توسط «گِب»، الهه‌ی زمین به قتل می‌رسید. رع بالغ، پیش از مرگ، الهه‌ی آسمان را آبستن رع دیگری می‌کرد و مجددا سپیده‌دم، زایش مجدد خورشید صورت می‌گرفت.در پرونده‌ی “آسمان، غریب آشنا” سعید مذهب، چند پدیده‌ی آسمان را که شگفتی‌های بصری و رنگارنگی را برای ما ساکنان زمین، خلق می‌کند، از دیدگاه علمی بررسی کرده است؛ اما پیش از آن، نگاهی داشته به باورهای مصریان باستان، درباره آسمان شگفت‌انگیز بالای سرشان.متن کامل این پرونده را در رصدخانه پلاک۰۰۱ بخوانید.نسخه الکترونیکی مجله &quot;خانه&quot; رو از اینجا دریافت کنید: barayeboodanha.ir barayeboodanha.ir توی &quot;خانه&quot; اتفاقای کوچولوی هیجان­‌انگیز دیگه‌­ای هم انتظارتون رو می­کشه. کنارمون باشین و نظراتتون رو با ما درمیون بذارین:)نشانی ما در تلگرام و اینستاگرام: @barayeboodanha https://virgool.io/p/fd3ztkzwduex/barayeboodanha.ir </description>
                <category>خانه، برای بودن ها...</category>
                <author>خانه، برای بودن ها...</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jan 2021 21:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راوی مرگ خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@barayeboodanha/%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-ghw0g90voqlc</link>
                <description>مروری بر کتاب مرگ ایوان ایلیچ، لئو تولستوینوشته‌ی فاطمه حسین‌خانیاگر درباره‌ی کتاب مرگ ایوان ایلیچ جستجو کنید با توضیحاتی از این قبیل که این کتاب یکی از شاهکارهای ادبی روس است که در سال 1885 نوشته شده است، مواجه خواهید شد. توضیحات فنی و نقدهای ادبی، اغلب زبان تمثیلی، زاویه دید کتاب، نمادها، نشان‌ها و ... را بررسی می‌کنند. ولی از دید من (به عنوان یک مخاطب پروپاقرص کتاب و نه منتقد ادبی)، نکات دیگری برای معرفی کتاب، مفید و موثر خواهد بود.کتاب، همانند سایر آثار ادبی روس، پر است از توصیفات بسیار دقیق. ایوان در زندگی شخصی­‌اش دچار مشکلاتی است که نه از سر ذات بد او بلکه به­‌خاطر جهان‌بینی و شیوه‌ی زندگی اشتباهش گریبان او را گرفته‌اند. روزی دچار دردی می‌شود که به آن توجهی نمی‌کند، درد عمیق می‌شود، بیماری سخت از راه می‌رسد و پس از گسترده شدن بیماری، ذره ذره دچار ضعف روحی و ترس و نگرانی درباره‌ی مرگ و تردید درباره زندگی‌­اش می‌شود. ایوان سن زیادی ندارد، با مساله پیش پا افتاده‌ای به بستر بیماری رسیده، در تمامی این مراحل همراهی ندارد، با تمام مسائل دست و پنجه نرم می‌کند و در نهایت به پذیرش گریزناپذیر بودن مرگ می‌رسد.روابط و رفتار اطرافیان ایوان، گرچه بیانگر شیوه‌ی زندگی قشر ثروتمند جامعه‌ی آن زمان است، ولی با اغراق بیان شده است. اما این بیان اغراق‌آمیز، کمک‌­کننده است چراکه تنهایی آدمی در سخت‌ترین مراحل زندگی، بیماری و در نهایت مرگ را به خوبی القا می‌کند. علاوه بر رفتار اطرافیان ایوان، این مساله که از شخصیت‌های فرعی داستان، توصیفات زیادی به میان نیامده، حس اهمیت ایوان و فقط ایوان و در پی آن تنهایی ایوان را تقویت می‌کند. خواننده همراه با ایوان تنهاست، بیماری را طی می‌کند و همراه با او به این نقطه می‌­رسد: &quot;یکی بالای سرش گفت: تمام کرد! ایوان ایلیچ گفته‌­ی او را شنید و آن را در روح خود تکرار کرد. در دل گفت: مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست. نفسی عمیق کشید، اما نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.&quot;داستان با مرگ ایوان شروع و با مرگ وی خاتمه می‌یابد و آنچه در این میان است زندگی‌ست. زندگی همراه با تردید و ترس از مرگ.این کتاب در 12 فصل و چهار بخش نوشته شده است، نسخه‌‌ی ترجمه‌ شده توسط صالح حسینی از این کتاب، روان و دلنشین است و 152 صفحه دارد. خواندن این کتاب را به کسانی که به دنبال روایتی ملموس از جریان زندگی و مرگ یک انسان نسبتا معمولی‌­اند پیشنهاد می‌کنم.اگر هم یک وقت دلتان خواست فیلمی ایرانی با حال و هوای مشابه چنین داستانی ببینید، فیلم سینمایی &quot;پله‌­ی آخر&quot; ساخته­‌ی علی مصفا (تولید 1392) توصیه می­‌شود. فیلمنامه­‌ی این فیلم را خود مصفا با الهام از داستان مرگ ایوان ایلیچ نوشته است؛ با یک فضای بومی ایرانی و موسیقی سنتی که نگاهی متفاوت به مرگ دارد: ماجرای مردی که راوی مرگ خویش می‌شود و مردنش را زندگی می‌­کند.اگر دوست دارین درباره کتاب ها و یا فیلم های بیشتری مطلب بخونین، حتما به وبسایتمون سر بزنین. ما در &quot;خانه&quot; منتظرتون هستیم:) http://barayeboodanha.ir/ توی اینستاگرام و تلگرام هم با @barayeboodanha میتونین پیدامون کنید:)</description>
                <category>خانه، برای بودن ها...</category>
                <author>خانه، برای بودن ها...</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 18:29:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاج‌بن</title>
                <link>https://virgool.io/@barayeboodanha/%DA%A9%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D9%86-ah04w9cucxcd</link>
                <description>نوشته‌ی آرمان میرعبدالحقچند کلمه درباب خانه‌هایی که زندگی کردیمعربستان ۱، ایران ۰. این تنها بازی‌ای است که در لیگ حیاط، از داداشم می‌برم. آرش، هویتش ثابت، ایران بود و من گردشی بقیه‌ی کشورها. حیاط خانه‌ی ما خیلی بزرگ نبود. نهایتا ۶۰ متر که ۳۰ مترش خاک بود. شامل یک درخت توت که چون حیاط را کثیف می‌کرد، در ۸ سالگی من یکباره هرسش کردند و هم‌­قد ما شد، یک درخت بِه که خورش تولید می‌کند، دو کاج خیلی بلند قدیمی که یکی پیچک‌های دورش تا بالایش و یکی کمتر بالا رفته و روی آن­‌ها نصف کلاغ‌های سه کوچه، خانه دارند. بارها به این فکر کردم که وقتی بزرگ شدم بروم ببینم چقدر روی این کاج‌های بلندی که تا وسط کوچه رفتند، طلا پنهان کرد­ند. انارهای کوچک سفید که هرچه رنگ نداشت، مزه داشت. گلابی‌های سفت سبز ولی خوشمزه، بوته‌ی گل محمدی که زیرش گنجشک‌ها و بچه گربه‌ها با مسالمت پنهان می‌شوند. بوته‌ی رز صورتی و سفید که به دلیل منع چیده­‌شدن تا ابد روی شاخه می‌ماند. خرخاکی‌هایی با نقش‌های طلایی بر پشتشان، شبیه رمز که از دیدم گفته‌های یک کتیبه‌ی باستانی ناخوانا را بازتاب می‌دهند و اگر بخوانمشان، جای گنج را می‌توان پیدا کرد. قبر اولین مگس دست‌آموز آرش که پرشکوه، مثل یک خلبان، دفن شد و یک حوض با یک مجسمه‌­ی فرشته درست در وسط که از وقتی به یاد دارم خراب بود، ولی اولین تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی بازدیدم از بدن را ساخت…در خرده‌­روایت &quot;کاج­بن&quot; آرمان میرعبدالحق ما رو به خونه­‌ی قدیمی دوران کودکی­‌اش برده و از حال و هوای اونجا و خاطراتش نوشته. متن کامل این نوشته رو می­‌تونید توی اولین شماره &quot;خانه&quot; پلاک001 بخونین.نسخه الکترونیکی &quot;خانه&quot; رو از اینجا دریافت کنید: barayeboodanha.irتوی &quot;خانه&quot; اتفاقای کوچولوی هیجان­‌انگیز دیگه‌­ای هم انتظارتون رو می­کشه. کنارمون باشین و نظراتتون رو با ما درمیون بذارین:)نشانی ما در تلگرام و اینستاگرام: @barayeboodanha http://barayeboodanha.ir/ </description>
                <category>خانه، برای بودن ها...</category>
                <author>خانه، برای بودن ها...</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 09:46:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>