<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه هادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@barayshab</link>
        <description>We are infinity^^,♾</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:55:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/362894/avatar/R0urvi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه هادی</title>
            <link>https://virgool.io/@barayshab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن روز سرودم</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%85-fmcfsowbo07f</link>
                <description>زندگی تلخندیستلب دردانه ی سروسر هر کوی و بیابان که پر از آب روانجویهایشو در اندیشه ی ساحللب برگهر موریغرق آیینه ی باران خداستو می اندیشددیدن موج چه سخت استچه دورخب اینم محض اینکه بشه انتشارش داد و به حد نصاب کلمه برسهعشق؟عشق زیر آن باران معنا شدکه آعوشهایمان را به هم گشودیمهمانجا که دست در دست چرخیدیمدیدی چند نفر نیامدند؟آنها میترسیدنداما ماما دقیقا وسط گودترین نقطه ایستاده بودیمکه خیس که هیچبرخورد هر قطره باران هم باز به بالا برگردد وبا طراوت تر شویمهمانجا که خودمان هم بلد نبودیم شعرمان را بخوانیمهمانجا که هیچ چیز به یاد نمی آوردیماما بچه هاهمه بلد بودندمثل یک غافلگیری بزرگتو را کنار منباران را در آسمانو دستهایمان را در دست هم کاشته بودندتا با سرودشان بذر دلمان آبیاری شودبچرخید و برویدبگذارید صدای دلهایمان تا آسمان برود بالاتر از ابرهاهمانجا که باران بند می آیدهمانجا که دل تو هم اگر قطره شوداشک شودبی گمان بر سر عابری زودگذر می چکدآن همان قطره ایست که بعد آن آدمها سر بالا میکنندهمانجا که دوباره رعد میزندهمانجا که عابر،دیگر ایستادههمانجا که دخترک دیگر سر به زیر نیست تا آب موهایش را ببردمنتظر بوسه ای دیگر از دل آسمان بر کنج چشمان بسته اش استهمانجا‌که مادر پنجره را میبندد و میگویدهوا سرد استهمان هنگام که تو یادت می افتد موقع باران اگر دعا کنی میگیرددرست همانوقت که به این فکر می افتم که اگر اول برای دیگری دعا کنم بیشتر میگیردبعد هم به این فکر میکنم که کاش موقع سر رسیدن نوبت دعای خودم باران بند نیایدچتری بسته میشودغنچه ای بازکرکره ای پایینبخار چای زودتر می رود به ابرها بپیوندددر ماشینی بستهسری تازه روی بالشت می آیددستی رها میشوددخترکی میدود تا زیر باران خیس شودنالهیکی آرام میگوید خدایا به حال من میگریی؟ویلچر-من تابحال باران ندیده ام ولی میدانم وقتی میبارد صدایی شبیه به خرده شیشه می دهدگدایی جمع‌تر مینشیندپسرک زودتر میدود تا نامه را بدست پدر دهدنفسبلخره قطره ای روی بالا ترین برگ درخت می نشیندبرگ نفس راحتی میکشد و از آسودگی خم میشود و قطره پا به دریای ابدیت مینهد.تامام^^امیدوارم کههتعریف خوشی خوش گذشتن و خوشحال بودنواستون جوری تغییر کنه کهحس الانتونو شامل شه</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 18:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمدانم دیگه واقعا</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D9%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-iurbthwcos7b</link>
                <description>دلتنگ می شومگاهی چقدر زودبا یاد نسترنبا بوی عطر عود ...شعر از منشور از توزیبایی غرور از توآواز غروب از توهاایییگرچه من  بدور از تو...آغوشت را باز کنشاید کسی دلتنگ شده برای حلقه دستانتشاید یک اتفاق خوب منتظر استپس در را باز کناتفاقات خوب را نفس بکشو حال را زندگی کنبه همین سرزندگیکاش همه چیز با فلش برعکس به عقب برمیگشت</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 16:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تویی روح و روانم</title>
                <link>https://virgool.io/pishnevistekani/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-eutezzfbohxw</link>
                <description>نشستم روبرویشگفت چطوری- من خوبم.اومدم بگم شما چطوری نه از روی عادتنه بخاطر اینکه انقدر پشت بند سلام علیک هام حال و احوال کرده بودمچون واقعا حالش برایم مهم بود.یا شاید حتی از سر کنجکاوی در ذهنم میجوشید.گفتم و گفت و تا انتها رسیدیم.و بعد جلسه ی بعد جلسه ی بعدبعد از سومین جلسه بعد از حس کردن کنجکاوی ام </description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 16:56:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کنم تاب ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/pishnevistekani/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-cmfc4shyysp9</link>
                <description>و خداوند کلاس های گاه و بیگاه ریاضی را از ما نستاند چراکه دیگر وقت  نمی شود بیاییم بنویسیم!نوشته بودم:&quot;ما هر یک رسالت داریمحال همدیگر را خوب کنیمبا حرف زدنبا گفتن حرفهای خوبباریتم باحالخدایا کمکم کن حال ها را خوب کنمخدایا کمکم کن حرفی برای گفتن داشته باشم&quot;و همان وقت اهنگ داینامایت تو ذهنم پخش میشدرگه هایی از داناناناناناناناناناهلایف ایز داینامایت!زیر متن به چشم میخورداما گذشته ی عزیزمنمیخواهم مثل همه ی آدمهای یکدفعه عصبانی که برمیگردد میگویند عاااح خطای ما این بود که زیادی مهربان بودیم یا من با همه اینجوری بودم بقیه بامن اونجوری و ازین حرفهااما مهربانی و حال خوب کردنت شامل خودت هم بشود دیگر فاکتور نگیر برارنمیدانم شاید چون زندگانی تمام آدمها را تجربه ای یکسان از زندگی زیسته ی خودم میدانم فکر میکنم تمام آدمها کارهایی را میکنند تا در آینده پاسخ بگیرند نگو نه. نگو آنکه در راه خدا میبخشد اینطور نیست. خودت هم میدانی که او هم در انتظار بهشتی است که صدها برابر مهربانی هایش در این دنیا را نصیبش میکند. خیلی تلخ است که هیچکس هیچ کاری را صرفا برای نفس کار نمی کند نه؟همه پاداش میخواهند. اما تو اگر در بلندمدت پاداش نگیری اگر کسی پیدایش نشد که تمام مهر و محبتش را خیلی گرد و قنلبه نصیبت نکرد از هر کس و ناکسی مهر را دریغ میکنی. مطمئنم.در آینده ات دیده ام که میگویم=)خودت پیشاپیش پاداش بگیر  که روزی همه ی اینها پایان نیابدنمیگویم آدمها آنقدر بدبخت شده اند که محتاج نیم لبخند ورشکسته ی روی لبهایت اند اما همان هم اگر نباشد جای خالی اش حس میشود.&quot;خب سلاملکمعرضم به حضورتون که چند دیقس رسیدم مدرسهخب الان زنگ سوم زبانهو امیدوارم بتونم یکم برات بنویسمدلم میخواد بچه های کلاسمونو بزنمچون منو کشتن توی گروه برگشتن گفتن که نیا مدرسه اگه نیای کلاسا رو مجازی میکنن بهتره و اینا....بعد خود همون طرف که به من این حرفا رو زده بود برگشت اومد مدرسه...  ._.برف اومدبرف اومد و خیلی خیلی خیلی زیاد جات توی حلقه ی برفی خالی بود.لبریز خوندیم=)و عا راستیدلم میخواد بشینم جلوت کلییی حرف بزنم بعد بغلت کنمبعد بدوعم برمشاید مسخره بنظر بیاد ولی وحشت دارم ازینکه باهات روبرو بشم&quot;نوشته های مونا&quot;بغل دستیم&quot;اون زیر معلومه که نوشته کودوم؟ با کی روبرو بشی؟ و میتونم سردتر شدن دستامو وقتی اینو ازم پرسید حس کنم.وقتی که برای جواب دادن بهش یخ شدن بازهم نامه های درون مدرسه ای برای عدم حس تنهایی جان فرسا به دوستی که حتی فکر نکنم با وجود اینکه بدستش رسیدن اونا رو خونده باشه...&quot;به سلاملکم!زنگ اولخب خوب بود=)رفتیم حلقهبه زورو جاتم خالی بودخویلی=)من مداد ندارم (با خودکار نوشته شده) و اینجا دقیقا یه جایی چسبیده به دیوارای حیاط کف زمین و قطعا توی فرزانگان 7 نشستم و ساعتم ساعت یک و پنج دقیقه رو نشون میده و باید بگم خیلی تو فکرتم شاید اگه اینجا بودی هیچی برای گفتن به هم نداشتیم ولیی شاید دیگه جای خالیت انقدر نمایان نبود=)بیخیال حالامهم اینه که مثل قبلنا اونقدرام احساس تنهایی نمیکنم=)رفتم سراغ بچه های تنها که باهاشون حرف بزنم بگم انقد احساس تنهایی نکنن...جامعه آماریم کم بودولی خب انگار اونا اونقدرام احساس تنهایی نمی کنن!عارره دیگه من برم=)&quot;زنگ اول خوب بود=)؟خب این یعنی افتضاح بودبچه های تنها؟میتونم تصور کنم که تو دلشون آرزو میکردن از پیششون برمخیلی سرگردان و بی هدف تو گوشه کنار حیاط میگشتم و ازینور به اونور با ظاهری که برای اونا ممکن بود مسخره به نظر بیاد به امید اینکه چهار نفر تنها رو پیدا کنم باهاشون حرف بزنم و این حرف زدنه باعث بشه تنهاییای خودم رو فراموش کنم یا کمتر پررنگ جلوه کنه تو نظرم.گفتگوی من با آدمای تنها:سلام-سلام(میم تهش به زور شنیده میشد)تو خیلی احساس تنهایی میکنی_عاممپس یعنی نمیکنی؟نگاه عاقل اندر سفیه برای اینکه این احساسو نکنی چیکار میکنی؟_من تنها نیستم.اووانکار بود؟یا شایدم من اونها رو اینطور میدیدمتنهادورافتاده از همه جابدون گله ای آدم که اونو احاطه کنند و پشت سرش راه برن یا اینکه خودش جزو آدمهای احاطه کننده باشهکسی که همه ی زنگ تفریحها رو با خیره شدن به یکی از اجزای سازنده ی مدرسه یعنی در دیوار یا ستون یا کاشیای کف مدرسه میگذرونهخب آره تعریف من از تنهایی همین بود. ولی برای اونا احتمالا خلاصه میشد به زیستن توی کره ای که هیچ کس اونجا زندگی نمیکنه و معلومه که اونها الان تنها محسوب نمیشن.چون آدمای زیادی هم سیاره ای شون هستند و اونها رو از مرض تنهایی رها میکنن&quot;&quot;</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 16:55:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طغیان</title>
                <link>https://virgool.io/pishnevistekani/%D8%B7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D9%86-pawg5jokpsbh</link>
                <description>گاه؟ کاملا بیگاه دلم آغوش میخواهدبلند میگویمخودم دست بکار میشومعشق میورزمنمیدانم کدامشان را راست میگویم کدامین از ته قلبم است کدامیک صرفا بر زبان چرخیده و در کلام نشستهوقت نیستوقت سنجیدن نیستوقتی دلت چیزی میخواهدکوری چشم نه تاری دید میگیریانگار دنیا همه محو میشود و تنها آنچه میخواهی را میتوانی ببینیبا وضوح چندین برابر حالات عادی اتاماهیچیک چاره ساز نمیشوند میدانی چرامن دلم آغوشی میخواهد که از طرف دیگری باشدآنکهنمیدانم شاید قرار است فقط یک لحظهبه اندازه ی فشردن یک مندوستم بداردو برودمحو شودبمیردمهم است؟سنگدل پینداشتنتان مهم است؟نهچون هیچ یک از شما آنی نخواهید بود که مرا در آغوش میفشاریدپس تفکرات شما آنگاه که به انتهای خود میرسد مرا آزار نمیدهدمن آنجا نیستمخودتان چهدر افکارتاندر غلیان تهوع آورشانحضور دارید؟در چند تا از عکسهای دسته جمعی خودتان با دوستان صمیمیتان دیده میشوید؟اصلا هستید؟کسی هست؟صدا ندارم که بشنوید، اما مرا میبینید؟منسلام منمن نمیدانم بر حسب کدامین اتفاق مرا اسم گذاری‌کرده اندمن نه اینم نه آنمننام مرا وسط حرفهایت صدا نزن صمیمانه تر بنظر‌می آید.</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 16:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و او به دیار باقی شتافت!</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D9%88-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%81%D8%AA-v9ebd6xtutab</link>
                <description>شما که میدونید بی ربطه چه نیازی به تاکید من داره دیگه!درود های من نثار چشم های خسته از نور نامناسب و بد و اخ مانیتور ها گوشی ها و هر گونه وسایل غیر طبیعی ای که نوشته ای غیر طبیعی تر را به سمع که نه به نظرتان میرساند و ازین حرفاخیلی زیاد دلم میخواست نوشته ای که دوشب پیش توی دفترچم راجع به بیزاری از بی طرف بودنم نسبت به اوضاع و بیزار تر بودنم نسبت به اینکه بقیه من رو بیتفاوت میبینند یا ممکنه ببینند رو بنویسم و منتشر کنم! اما خب باشه برای بعد:)خلاصه که گفتم پنجشنبه جمعه نویس ها که دود شد رفت هوا رو در کنار دفترچه گشت ها  همچنان گرامی بدارم و بزرگداشتی در سه شنبه براشون بگیرم و باز هم جهت زنده نگه داشتن یاد و خاطرآن نوگل از دست رفته بخش هایی از اون رو باهاتون شریک بشم.باشد تا رستگار شویممهمه که ما الان ریاضی داریم؟نهمعلومه که نههمونطور که برای اونا مهم نبود که ما بعد امتحان فیزیک نیاز به خواب داریم نه اینکه بریم کلاس ریاضیبگذریم ازینکه همین الان از ترسم دوییدم رفتم جزوه برداری کردم و اومدمخلاصه که جونم براتون بگه که بریم ببینیم قبلا چی گفتم! چی نوشتم در واقعپلک هایم را روی هم فشردم تا خوابم ببرد. هنوز از جیغ امین گوشم سوت میکشید. به حنا که همیشه زودتر از من خوبش میرد حسودی میکردم&quot;غبطه نه ها حسودیی&quot;و افکار متفاوت همچون ارواح سرگرداندر مغزم پرواز میکردند و دیوانه وار جایشان را به هم میداند. با روزنه ای از نور مهتاب که روی دستم افتاده بود در تاریکی بازی کردم و از شدت خستگی و له شدگی افراطی دیگر تکان نخوردم تا خوابم برد. صبح روز بعد با اینکه چندان خستگی از تنم بیرون نیامده بود قیافه ی پر انرژی دروغینی به خود گرفتم و حنا را بیدار کردم. امین هم که نیازی به بیدار کردن نداشت خودش با صدای فلوتی که ناشیانه در آن میدمید زحمت بیدار کردن من را قبول کرده بود. فلوت بیچاره ی من....آنوقتها کهفقط خودم مالک یکهو تنهای آن بودم و جرئت دست گرفتن و نواختنش را نداشتم دست همکلاسی هایم می افتاد و خشمگینانه نفس گرمشان را روانه ی دهانه ی باریکش میکردند و با فریاد کشیدن فلوت گوش همه سوت میکشید... حالا هم که از دست آنها نجات پیدا کرده افتاده دست داداش بی عقل من! فکر کنم تنها استفاده کننده ی غیر روانپریش آن خودم بودم! استفاده کننده که نه دارنده... خلاصه خودم را انداختم روی حنا و گفتم صبح به خیر جوان ایرانی .... زیرلب نالید و بعید نمیدانم فحش یا ناسزای غیر قابل پخشی چیزی در دلش نصیبم کرد . یک چشمش را باز کرد و چشم دیگرش را با کف دست مالید . با بد عنقی گفت: بروبابا بذار بخوابم.بعدم من به زووور نوجوان خانوم مجری!از بلبل زبانی هایش فهمیدم خیلی هم خواب نبوده فقط حال نداشته بیدار شود. لبخندی با نیم عمر بسیار کم تحویلش دادم و گفتم: باشه بابا نوجوون اصلا ما پیر شما بچه  خوبه؟... همان یک چشمش هم که باز بود بست و قلتی به طرف دیوار زد تا دیگر ریختم را نبیند. من هم روی پاهایش ضرب گرفتم و گفتم: منکه میدونم تو دیگه الان خوابت نمیبره...پاشو...پاشو الان بیا صبونه بعدشم بدویید برید تو حیاط به امین دوچرخه سواری.... پاشو خانوم مهندس...حنا هم که از ریاضی و مهندس و تیر و تیشه و آجر و هرگونه گراف ارتباطی کوچکی از علایق افراد و رابطه های زندگیشان متنفر بود و لبخندی سرشار از محبت همراه با نکاهی لبالب از خودت میدونی چه حرفایی تو نگامه روشو برگردوند طرفم و دستش را به جایی نسبتا محکم گیر دادویکهو بالا پرید. فکر کنم آنقدر یکدفعه ای بالا پرید که سرش گیج رفت ولی خب بهرحال موفق شد شرایط را تحت کنترل خودش جلوه دهد و با سری سرافراز راهی آشپزخونه شد.من هم از موفقیت های پیاپی ام در بیدار کردن حنا با لبخندی سرشار از &quot;اینا که کاری نداشت &quot;و &quot;بچه های خود را تنها به دست ما بسپارید ببینید چیکارشون میکنیم&quot; پشت سرش راه افتادم . رفتم دستو صورتمو بشورم و برگردم . همینطور لبخندزنان داشتم میرفتم که...آآخ...شاید آخ گفتنم یواش بود ولی خیلی درد گرفت. حتی از وقتی که یکدفعه یکی از انگشتان بخت برگشته ی پایم به پایه ی مبل میخورد بیشتر درد داشت. گفتم آخه کی دارتشو میندازه رو زمین؟!....امین که یکم جاخورده بود با لحنی حق به جانب گفت آخه کی میاد از وسط دارت بازی داشش رژه میره....خودم را وسط میدان جنگ با سپاهی سرشار از اسلحه دیدم منی که حتی بالش هم نداشتم تا جلوی صورتم بگیرم تا از اندامهای حیاتی ام برای ادامه ی زندگی شور انگیزم محافظت کنم وای که دیگر چشم نداشتم چندین بهار دیگر را ببینم ولی دیدن یا ندیدن دیگر چه اهمیتی دارد وقتی مغزت سوراخ سوراخ شده باشد و پردازش کلی دستگاه ها  اندامهای درونی و بیرونی و میانی ات به واسطه ی از کار افتادگی مغز با اختلال مواجه شده باشد. خیلی بی حوصله و پرشتاب پرتاب دیگری کرد قبل از فرار ننگ آمیز دشمن فرضی اش که من بودم از میدان جنگ.تیری که به معنای واقعی کلمه  از بیخ بیخ بیخ گوشم گذشت شما که ندیده اید دور از جانتان باشد اما تا تجربه نکنید نمیفهمیدد معنای واقعی از بیخ گوشم چیست. احتمالا شما هر حمله ای در شعاع یک متری تان را که دفع و رفع شده را &quot;از بیخ گوشم گذشت خطاب میکنید&quot; اما خب ماجرا در رابطه با موقعیت من چیز دیگری بود.تیرش بر من که نه اما بر دیوار یادگار نازیبایی برجا گذاشت که هروقت نگاهش میکنم صدای ترشح انواع و اقسامی از هورمون ها برای بالا بردن میزان اضطراب در بدن نحیفم را میشنوم و درنهایت جهت خسته نباشید گفتن از طرف جمع خطیری از ارگان ها به اندام های ترشح کننده و صرفا جهت به عرض رساندن اینکه &quot;دمتون گرم داوشیا چه عملکرد خفنی داشتید&quot; دمای دستانم کمی کاهش دما پیدا میکنند.آن لحضه من هم دلم یک کتک بزرگ میخواست اولین کتک خورده اش در زندگی کوتاه مدتش میشد چه غمگین که فقط یک کتک را به چشم میدید چون بیشتر از اینها حقش بود اما سر همین کتک اولی به ملکوت اعلی می پیوست.الکی واسه اینکه یکمم رنگ ببینین وسط اینهمه نوشته ی سیاه سفید!</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 12:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-n44u9c3uz0l7</link>
                <description>الکی پلکی حیحینمیتونم صبر کنم کتاب خوندنم تموم شه بعد بیام بنویسمراستشهمه ی همه ی همه یحالا نه همه ی ولی بازم بهرحال بخاطر اینکه لحن جملم کوبنده و توجه جلب کننده باشه &quot;همه ی&quot; پسرایی که برای بقیه جذابن یه طرفاون پسره که اون شب به اون کارگر افغانستانیه با یه شوق و ذوق خاضی برگشت گفت &quot;خداقوت&quot; یه طرف دیگههمونی که بعد از یه مدت که جوابی از طرف کارگر نشنیدم از وسط کوچه صد و هشتاد درجه تغییر مسیر دادم تا ببینم چی به کی شدههمون موقع که از بودن اون پسره،همچین آدمی ذوق مرگ شدمنمیدونم شاید اون کارگره هم بخاطر تعجش بود که هیچی نگفتمثلا شاید اگه من با یه لحن خسته ی دلسوزانه ی آروم میگفتم خسته نباشید ،احتمال پاسخ دادنش بیشتر میبود.اون پسره انگار از دیدن اون آقا کارگره ذوق مرگ شده بود. و خوشحال تر از اینکه میتونست بهش بگه &quot;خسته نباشید&quot; یا شایدم &quot;خداقوت&quot; واقعا کدوم یکی از اینا رو گفته بود؟اصلا گفته بود؟نه بابا دیگه اونقدر هم توهمی نمیتونم باشم حتما گفته بودولی اینکه دقیق چی گفتو یادم نیستنمیدونم.شایدم اگه همون پسرو توی تاریکی همون شب ازون سر کوچه میدیدمشاید چشمام بهم میگفتن &quot;هوی اینکه اصلا کچل بیریخته چی میگی، شیفته ی اخلاقش شذدم کیلو چند، یه نگاه درست حسابی بنداز آخه &quot;و هیچ بعید نیود اگه من گول چشمامو میخوردماما اصلا شاید از فرط نابودی چهره ی پسره بوده که اون آقا کارگره مونده چی بگهو شاید هم پسره فکر کرده آشنا دیده خبری از اخلاق و رفتار کارگر دوستانه نبودهبعدِ اینهمه شایداز یه چیز مطمئنماینکه اگه همون شب بدون دیدن چهره ی طرف میتونستم باهاش صحبت کنم بینهایت خوشحال میشدم و میتونستم این خوشحالی رو باهاش شریک بشمبا آدمی که خسته نباشید/خداقوت گفتناشو از مردم دریغ نمیکنهحالا اگه کارگره هم آشنا بوده بازم تقدیر دارهمگه مثلا  حالا من چندبار تو روز به آدمای آشنای دور و برم روم میشه برگردم بگم خداقوتخیلی کار بزرگیه دیگهنگذریم از این حقیقت بزرگ که من هیچ وقت چهره ی اون بشر&quot;پسره&quot; رو ندیدمچهره ی شاید پیرمرد هفتاد ساله ای که صدای یه پسرک جوون رو داشتبماند به یادگار از روزی که من توی اتاق حبس شده بودم تا آقای تعمیرکار بیاد لوله شوفاژو تعمیر کنههمون روزی که فرجه ی امتحان شیمی بود=....)</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Dec 2022 15:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیگرسوز</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%AC%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%B2-vbvhzvwp7uv2</link>
                <description>&quot;دلتنگ میشومگاهی چقدر زودبا یاد نسترنبا بوی عطر عود&quot;&quot;دوست داشته شدن چه حس قشنگی دارداما وقتی تو بگویی چیز دیگریست&quot;_قطعا همینطوره ولی هیچ وقت انتظار نداشته باشه اونطوری که میخوای پیش بره همه چی بی حوصله ورق میزنم تا به صفحه ی بعد برسم&quot;ولی من هم دیشب گریستمبه حال خودمبه حال خودم که چرا انقدر بد شانسمدوستام...واقعا دوستام؟...نمیدونم شاید همون چند نفری که داشتم تا زنگای تفریح حس نکنم چند نفر دارند از دور نگاهم میکنن که چقدر تنهام و حس ترحمشون قل قل میکنه از تو چشاشون میزنه بیرون...همشون رفتند...یک سال....دو سال....یا هر چند سال هستند.بعد از هم جدا میشویم. و من واقعا حس میکنم بینهایت وابسته ی آدمها میشوم.مطمئنا اگر جای آنها بودم از دوری ام دق میکردم. یا حداقل کمی اذیت میشدم. یا شاید اگر هم اذیت میشدم آنرا نشان میدادم. تا طرف بفهمد فکر او مثل پرتوهای نور قلبم را گرم میکند.و هیچ وقت نتوانستیم مثل سریال ها دوستی همیشگی و جاودانه ای را تجربه کنیم.چرا راه دور برویم؟سریال ؟داستان؟بین بچه ها بودند کسایی که..هستند کسایی که بگذریم من فقط دارم ظاهرشو میبینم و خیلی بیرحمیه اگه دعا کنم فقط ظاهرسازی بوده باشهخیلی غبطه برانگیزه که من هیچوقت تجربش نکردم.اما اینبار خیلی زوره.همه رفتند و من ماندمدقیقا مثل دو سال پیش که تو رفتیمیز جلو نشستم.تکی.و دفترم را باز کردم و وانمود کردم که دارم جزوه مینویسم.اما فقط از تو نوشتم.فقط از تنهایی ام گفتم.با خودم قرار گذاشتم مثل تو با همه خوب باشم. برای من که جای نبودنت هیچوقت پر نمیشود.ولی لااقل بقیه جای خالیت را حس نکنند.من رفیقم را گم کرده ام.من آغوش رفیق گم کرده تم را میخواهم.همان بغل بار اول یادت هست؟مثل دیوانه ها شتابزده پریدم وسط و گفتم میتونم بغلت کنم؟وسط راه پله هاو چقدر چسبید÷،یعنی میشود دوباره در راه پله همدیگر را بغل کنیم؟&quot;دلم میخواد بغلت کنم و سرتو ماچ کنم و موهاتو ناز کنم.&quot;اولین بار برای تو خوندمش: بودنت هنوز مثل بارونهتازه و خنک و ناز و آرومهحتی الآن از پشت این دیوار که ساختند تا دوستت نداشته باشماتل و متل نازنین دل زندگی خوب و مهربونهازینجا به بعد کی میدونه که چی سرنوشتمونهآهای زمونهآهای زمونهاین گردونتو کی داره میگردونهدلم تنگه پرتغال منگلپر سبز قلب زار منمنو ببخش از برای تو هر چی که بخوای میارمهاچین و واچین بهار بیرونه مرغابی تو باغش میخونهباغ من سرده (زرده؟)همه ی گلاش پژمزده دونه دونهبارون باردنهبارون بارونهبارون بارونهبارون بارونهبودنت هنوز مثل بارونهمثل قدیما پاک و روونه حتی الان از پشت این دیوار بیرحمی که بینمونهقیصر امین پور میگه&quot;فرصتی به قدر جای ما دو تنگر زمین دهد زمان نمیدهد&quot;من عاشقتمبی هیچ دلیلی&quot;?پ.ن:&quot;تقدم تاخر آهنگو به بزرگواری خودتون ببخشید&quot;پ.ن:پنجشنبه جمعه نوشتا دود شد رفت هوا.</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Dec 2022 18:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظران بهار فصل شکفتن خواهد رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-fmnkjwgarxmo</link>
                <description>دلم گذشتن از آن تنها دو خیابان صاف نجف آباد را می خواهدهمانجا که چراغهای بستنی فروشی های چسبیده بهمش یکی درمیان خاموش و روشن میشوند.همانجا که همه در ماشین عجله دارند و به این فکر نمیکنند که یک بچه ی 9 ساله توی ماشین نشسته است و خیره شده به لب و دهن بزرگتر ها تا بپرسند بستنی میخوری؟ و آنها متوجه نیستندهرچه زودتر میپیچند تا بیوفتند در مسیر اصلی خانه. همانجا که از داخل کوچه ای میگذریم که روی دیوار های گچی خانه هایش عکس سرو هایی سر به فلک کشیده را نقاشی کرده اند. همانجا که غرق زیبایی پیچیده ی سرو شدم.آنروزها که پشت به درخت خرمالو می ایستادم و ماجراهای عید را تعریف میکردم تا مامان صبطشان کند و در غالب یک محتوای ویدئویی به عنوان تکلیف عید به کلاس ارائه دهم.همان لحظاتی که برای اولین بار متن سفرنامه ام را از حفظ و درست می خواندم و تا می آمدم که نتیجه ی کار درخشانم را ببینم می فهمیدم مادر جان توهم زده که دکمه ی ضبط را با دستان پر مهرش فشرده و کل شوق و ذوق من پر میکشید و به آغوش ابرها میپیوست.آنروز ها که در به در دنبال مکان هایی با قدمت تاریخی و توانایی جذب  بیشتر از 10 توریست(تعداد آدم هایی که آنجا زندگی میکردند) می گشتیم  تا عکسشان را بگیریم و سنجاق کنیم به همان سفرنامه ی مذکور.مامانجون وباباجون را هم به  دنبال خودمان اینور و آنور می کشیدیم. آنها 60 سال یا حتی بیشتر آنجا زندگی میکردند ولی بعید میدانم چیز هایی را که ما در آن دو هفته ی عید پیدا کردیم در عمرشان دیده بوده باشند. (ﾉ◕ヮ◕)ﾉ*:･ﾟ✧حالا فهمیدم چرا انقدر دلم هوای عید کردههوای بهار سوز داشت،سخت بود، یادم هست که حتی وقتی برای سرویس رفتن در خانه ی مادربزرگم چقدر سازنده را در دل فوش میدادیم که آخه بنده ی خدا چی میشد توی خود خونه بسازی این متاع را؟مامانجون باباجون بعدا توی خانه یک گلاب به رویتان اضافه کردند ولی چه فایده؟آن گلاب بر رویتان فرنگی بود!!یعنی کاری کردند آدم به همان که روی حیاط هست رازی شود. هر چند که باید برای هر بار ملاقات گلاب به رویتان جان نیم ساعت (میزان زمانی که یک بانوی ایرانی صرف میکند تا برای رفتن به بیرون تازه &quot;کمی&quot; آنهم دقیقا کمی  آماده شود) لایه به لایه لباس می پوشیدیم و شال و کلاه می کردیم تا مبدا دم عیدی خدای نکرده زبانم لال سرما  هم بخوریم.نا سلامتی دم عید است و هنگامه ی دید و بازدید.نمیشود که در تمام مهمانی ها حضور به عمل نرسانی یا اگر هم میرسانی دست به هر گونه شیرینی جات نزنی زیرا که همان نیمچه صدای خروسی ات هم از کفت برود و دیگر صرفا سیمایی بی صدا باشی.تا آن زمان اگر از سرماخوردگی &quot;و صد البته دور از جان&quot; به دیدار حق نشتافته باشی ؛ از دیدن ولع همگان هنگام صرف شیرینی جفت پا میپری بغل حق.(البته بعد از اینکه موقع حفظ کردن ظاهر خود در مهمانی با یک لبخند ملیح چهارتا &quot;الهی بپره تو گلوتون&quot; و &quot;الاهی گوشن نشه به تنتون&quot; در دلتان نثارشان کردید).یادم هست آن وقتها آنجا کارناوال شادی هم بود. اولها فکر میکردم کسی سراغ آن بیچاره ها نمیرود و کلی برایشان در دلم غصه میخوردم که &quot;آخی بدبخت ها با کلی شوق و ذوق و شور میچرخند توی شهر و هیچ کس هم محلشان نمیدهد&quot;مایی هم که میخواهیم محلشان دهیم هیچ وقت خدا وقت نمی کنیم.(مگر آنروزها دقیقا چقدر کار داشتیم که وقت نمیکردیم؟!)اما بعد از این و آن چندان شنیدم که فکر کردم درستش این است که دست اندرکاران کارناوال شادیبه دلیل عدم وجود شادی درون من &quot;به سبب نپیوستن به آنها در کنار جمعیت عظیمی از مردم&quot; برایم دل بسوازانند و مرا بدبخت بیچاره بنامند نه من برای آنها .خلاصه که بهار عزیزم نوروز خوش رنگم دلم برایتان تنگ شده هر وقت رسیدید یک تک زنگ بزنید تا بدون بیدار کردن مامان و بابا بیایم پایین در را برایتان باز کنم.شما هم قول دهید خیلی آرام و بی سر و صدا از راه پله بیایید بالا و بنشینید ور دل من.یک وقت هوس رفتن به سرتان نزد هامن نرفته دلتنگتان میشومقربانتانکاکتی۱۴۰۱/۸/۳۰</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 19:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی گدار زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dcxfogugf1qr</link>
                <description>از عنوان بب ربطم لیذت بردین؟ از عکس الکیمم لیذت ببرین ٪،&quot;ماها چقدر باهم فرق داریمرویاهامونهدفامونکلا زندگیمون&quot;آره رفیق منم امروز همینو فهمیدموقتی یک یک برگه های بچه ها رو که نوشته بودند پنج سال دیگه میخوان کجا باشند و در ادامه گفته بودند که برای رسیدن به اون جایگاهه &#x27;الان&#x27; دارند چیکار میکننوقتی که من از رفتن به مهد کودک نوشته بودم و بغل دستیم از خارج رفتناونیکی دلش نجوم میخواستچند نفریم متحدالقول گیر داده بودند به داروسازی و پزشکیخوشحال بودم که وقتی خانوم اومد برگمو بخونه گفت آخیوقتی که همه ی بچه ها فهمیدن اون برگه ی منهبدون اینکه اسمی داشته باشهماها همیشه باهم فرق داشتیمیه وقت ازین ماجرا فشار نخوریا عادیهآفرینخیریچ صفحه ی بعد که پایینشم بریده شده بود&quot;یعنی چی الان چرا واقعا؟ چراااا؟&quot;خب داشتی فشار میخوردی پس?ولی از چی؟ خدا داندمنم یه روزی میدونستم احتمالا&quot; ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست  ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای&quot;بعدی&quot;یه چیزایی از یه روزایی از زندگی هست که هیچوقت فراموش نمیشه!انگار زمان وایمیسه!&quot;خیلی قبولت دارمهمین امروزدختره نشسته بود یه گوشه کیف مشکیشو بغل گرفته بود بعد دریغ از یه نفر که محل بذاره بهشخداروشکر بغل آبخوری نشسته بودیم با دوستمولی خب بطری نداشتیم که به بهونه ی بطری آب کردن بریم پیششخلاصه ظرف غذای دوستمو برداشتم ببرم مثلا بشورم!یک اوشکولاتم گذاشتم توی جیبم تا رسیدم بهش بدم بهشرفتمسرش پایین بود روی کیفششیر آبو باز کردمبیشتربیشتر ترنه انگار نمیخواست سرشو بالا کنهتا نصفه ی ظرف غذا پر آب بود که اوشکولاتو از جیبم در اوردم گرفتم جلوش گفتم ببخشیدصورتش قرمز بود داشت عین چی گریه میکردگفت بله و یجوری گفت که انگار پشت بندش اگه نفس داشت میخواست بگه که  چی میخوای از جونم ولم کن پاشو برویه نگاهی انداخت به دستممنم هول شدم گفتم میشه اینو برداریدانگار از یه مجلس سور و شیرینی خورون در اومدم اینم ته ظرف شکلاتمونه اومدم توی کوچه ببینم هر کی وایساده بندازم بهش برم که رو دستم نمونهبرداشتوای باورم نمیشهمنتظر بودم مثل همه ی کسایی که بهشون شکلات میدم بگه نه نمیخوام بعد برگردم بهش بگم حالا تو بردار بده به یه بچه که میبینی بیرونبرداشت و منم دوییدم سمت باغچه که برم ظرفو خالی کنمآب توی ظرف ریخت به دستم و زنگ خوردخلاصه که دیگه بقیه تمیز کاریا رو گذاشتم سر کلاس انجام دادم ولی آخ چقدر دلم میخواست اون لحضه بغلش کنمهمونی که صورتشو درست ندیدمهمونی که اسمشو نمیدونستماونی که غماشو با اشکاش ریخت بیرون و مثل من نذاشت روی دلش بمونه و هی سنگین بشه سنگین بشه بعدم احتمالا آخر سر زمینگیرت کنهخرچ صفحه ی بعد&quot;چه دیوانه ای بودم منو دیگر نیستم!:)&quot;عه بد شد که پ.ن ای همینجوری: (سرکار علیه روان‌نویس خانوم شما از دستم رنجیدی؟خوبی؟خوشی؟سلامتی؟)شوما به ادامش توجهی نکنین^^&quot;خب ۳۰۰ تا شو ۳۰۰۰ تا شو ۳۰۰ تا شو ۳۰۰ تا شو بیخیال ینی الان هنوز ۳۰۰ تا نشده؟ نسنسننسنسنسنسننسنسنسن^@^;@;#&amp;-;,@,@&amp;*!,@,@*♡♡,-&amp;,-*@*♡•♤♤○♡•♡°}&#x60;}♡°}291[[1 ۳۰۰ تا شدی؟&quot;</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Nov 2022 14:25:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شور شعر و شاعری</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C-ebtyyhinwny6</link>
                <description>الکی پلکی&quot;ده روز مهر گردون افسانه است و افسون                               نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا&quot;یکمی پایین تر توهم توهم جوری که کسی غیر خودم نتونه بخونه که برگرده بهم بگه این چیه  دیگه یا پوزخند بزنه بدون اینکه بدونه مغز کوچیک اون یهو دلش خواسته بره سمت آهنگایی که توی گروه سرود دبستانش حفظ میکرده و با شوق و ذوق برای جمعیت آدمایی که بهش قول میدادن میان و نمیومدن میخونده نوشته بود:&quot; من که فرزند این سرزمینم در پی توشه ای خوشه چینم  شادم از پیشه ی خوشه چینی رمز شادی بخوان از جبینم...&quot;خرچ میرم صفحه ی بعد &quot;  -واقعا زندگی همینه؟!_همین_چرته..._تو بهترش کن_سخته خیلی سخت_تلاشتو بکن_دیدی شد_ چه جذابچند ماه بعد_ دوباره برگشت شد مثل اولش که_ زندگی همینه ....&quot;یادم میاد که همشو یکجا ننوشتییادم میاد گفتگویی بین خودت بود و اون صدا پر انگیزه هه که توی حجره حجره های سرت میپیچید و هی تکرار میشد.چیزی که هم نیازش هم میخواستی منبعشو با دوتا دستات خفه کنیبعد که هی روز به روز هفته به هفته ماه به ماه به حرفاش میرسیدی یکم باهاش رفیق تر میشدی و دیگه نمیخواستیبا دمپایی بزنی تو سرش میدونستی دلسوزه فهمیدی که واقعا رفیقهصفحه ی بعد &quot;ری‌را ، رویادر سر میدواندرویای رستناز میان غوغا می خواند آوازی زیباچون در قلبش رازی پیداستمیخواند اورا هر دمآواز رستنگاهی میکشد آهیسرگردان بی جاندر رویای خویشبی تاب از فرداهر دم تنهااما آرامدر روزگارانری‌را راهش را می یابد وقتش رسیده تا رسدجانکاه گرچه راهی باید باشد تا رسیدنباید سلاح  صیاد را آغشته کرد به فهمیدن...فواره در اوجش طعم سقوط را می چشدهر بار از شوق مسیرش با فریادی نو می جوشد&quot;یادم میاد که کامل حفظش نبودیمطمئنا هنوزم نیستیاون روزا توی آرزوی رفتن به فرزانگان یک دوره ی دوآرزوی کارگاه هنریسرود گفتن با بچه هاشغرق میشدیخودتو روی صحنه تصور میکردی که به زور خودتو نگه داشتی تا از ذوق رونمایی سرودی که خودتون با بچه هایی که خیلی مثلا باهاشون رفیقی تا آسمون نپریاونوسطا توی رویا چندباری هم با لبخند لب پایینتو گاز میگرفتیهمه ی اون روزا رو خوب یادمهتو به اونجایی که میخواستی نرسیدیولی من کوچک عزیزمممنون که توی همون دوره اولم از ذوقت یه گروه از بچه ها رو جمع کردی و دور هم سرود گفتین ممنونمحالا بپر بغلم?پ.ن: من نمیدونم حس میکنم تمامی شعر های آورده شده و یاد شده در اینجا اشتباه نوشته شده بودند توی دفترچم.یعنی هر چی به گوشم میرسیده رو مینوشتم و فکر میکردم متن آهنگه در حالی که لزوما خواننده اون کلمه رو نمیگفته و یه چیز دیگه ای بوده من تَوَهُم یه کلمه ی دیگه رو میزدم.... نه که حالا الان اینجورکی نیستم=)ممنون که خوندین یه دنیا ممنونهمچنان پ.ن:آیا میدانستید دیدگاه نوشتن شما صد برابر بیشتر از پسندیدن در روحیه ی فرد نویسنده تاثیر دارد؟پلکی الکی</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 19:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معشوقه ای عاشق نما</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%85%D8%A7-amvauwjoakrv</link>
                <description>عصری رو به شب؟من عاشقمعاشق زباله گردی که به پهنای صورتش می خندد عاشق نوازنده ای که در خیابان &quot;شاد&quot; مینوازدعاشق بوق، دود، داد، شبو من از قلب هیاهو آمده امو در قلب هیاهو خواهم مردمن هنگام مرگ فریادم را سکوت میکنممرا در میدان وسط شهر خاک کنیدهمانجا که کودکی با دسته ای گل از راه میرسدو پیشانی اش با رطوبت اندک لب های خشک گلبرگ ها آرام میگیرد آتجا که آبروی حافظ با قیمت ناچیزی فروخته میشودمن در سکوت دق میکنممن از شلوقی جان دگر میگیرمو من عاشق شبمعاشق بوی مطبوع شبعاشق ستارگانی که دیگر کمتر دیده میشوندعاشق چراغهایی که هنوز روشن میشوند و میگویندشهر هنوز زنده است.هنوز جان دارد. هنوز نفس میکشد.و من اگر شب این شهر را نبینم ... آن روز را به سر نرسانده اممگر می شود عاشق این شهر نبود؟عاشق شهری که معترضان در آن سکوت میکنندو دلخوش لبخند های دیگرانندعشق را اینجا معنا میکننددرست جایی در بلندای روی نوک برج میلادجایی که در شب های آنستاره ها فرود می آیندو شب اینجانورانی تر از هر صبح دیگریست</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 21:04:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست ناشناس من...</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%86-lua6xytj8ilb</link>
                <description>بیا با هم قوانینی برای شهر کوچکمان وضع کنیم(مثلا :منع استفاده کردن از هر آنچه کارمان را زود راه می اندازد ...آخر ما باید صبر کردن را یاد بگیریم...روزی از همین روزها لازممان میشود...)بیا،بیا با هم قانون منع تردد از روی قلب آدمها را وضع کنیم...بیا با هم مرهمی باشیم برای زخم دیگران ...زخم های ما هم خودش خوب میشود...صبر کن... باور داشته باش بزرگ می شوی و همه ی اینها از یادت میرود...صبر،گذر زمان...مرهمی بهتر از این می خواهی؟من برای تو مینویسم که اندکی حال خوب...اندکی لبخند گم شده ...در کنج جایی از جزیره ی درونی قلبت داری...برای تو که شاید بتوانی هنوز لبخند بزنیبرای تو که میدانی درد را همه دارند...و همه میدانند که همه دارند درد میکشنداما در این زندگی شاید دردناک...اگر همه گلایه کنند و هر کس از درد خود فریاد بکشد...دیگر اصلا نمیتوان زنده ماند یا زندگی کرداگر اینگونه بود...مادر آفریده نمیشدمی دانی  دوست ناشناس منمن معنای طاقت فرسا شدن زندگی را می فهمممی فهمم که گاهی دوست داری جلوی همه داد بزنی و بگویی :شماها جای من نیستید که بفهمیدشماها روزهایی را که من گذراندم نگذرانده اید و چه و چه...این هم میدانم که وقتی حالت بد است این حرفها حالی ات نمیشودکار خودت را میکنیمگر آدمی که غرق در ناخوشیست اصلا گوشش می شنودفقط دلش میخواهد حرفهایش را به کسی بگویدو از او بشنود حق با توستپس &quot;حق با توست&quot;بگذریم...اگر روزی خشمت نسبت به این زندگی فروکش کرد بدان و آگاه باش که آدمهایی بودند که با همه ی تلخ و شیرین زندگیشان با همه ی ناگفته هاشانشدند مرهم زخم های دیگریو آنقدر هم کم نیستند این آدمها...توهم یکی از آنهایی مگر نه؟پی نوشتی در رابطه با عنوان:میدونم خیلی ربط نداشت ولی خبممنونم که تا اینجا اومدید و خوندیدشایدم نخوندید و فقط صفحه رو پایین کشیدید ∩_∩</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 17:09:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینکه میگن زندگی...قسمت پایانی</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-px75uodery6q</link>
                <description>بلخره بعد از سپری کردن زمان طولانی ای اندرون ترافیکرسیدیم اما واقعا وارد رستوران نشدیم چون باید اول جای پارک پیدا میکردیمکه اونم بعد کلیی گشت و گذار توی خیابونای اطراف رستوران تونستیم یه جای پارک سه تا خیابون پایین تر از رستوران بود و به زور ماشینمون توش میرفت پیدا کنیم و بقیه راهو پیاده بیایم.توی این فاصله هیشکی هیچی نگفت تا بلخره رفتیم توی رستورانسه تایی جلوی در وایسادیم و در باز شداول مامانم بعد بابام و بعد من وارد شدیم و از شانس احتمالا خوبمون همون لحضه یه میز خالی شد و ما هم رفتیم سرشتا بیان میز و تمیز کنند و ازمون سفارش غذا بگیرند خیلی طول کشیدالبته  شاید فقط 5 دیقه بود ولی زمان کند میگذشتخلاصه نشستیم سر میز و یکدفعه یه دختر بچه اومد تو و س یکی از میزا گفت:آقا،خانوم فال میخواید؟ارزون میدماگارسون هم یکدفعه عین چی از ته رستوران خودشو رسوند به پسر  بچه و یقه ی لباسشو گرفت و پسر بچه که آخ و  وای میکردو  برد بیرون...یه چیزاییم پشت در بهش میگفت ولی من که نفهمیدم چی میگهمیدونید من خوشحال نشدم ولی خب ناراحتم نشدمهمیشه توی ترافیک سر چهارراها که وایمیستادیم خدا خدا میکردم دختره یا پسره که ماشین پاک میکنه یا فال میفروشه نیاد دم ماشین ما...آخه میدونید آدم همش دلش میخواد یه ذره هم شده کمکشون کنه ولی مامانم میگه اینا پولاشون مال خودشون نیست...میدن به صاحب کارشون و خلاصه ی کلام اینکه ما که هیچ وقت کمک نکردیمولی میدونید اینکه این بچه ها رو پس بزنی...اصلا حس قشنگی نیست...تو همین فکر و خیالا بودم که همون گارسونه که پسربچه ه رو بیرون میکرد بعد کلی بالا پایین پریدن جلوی در تونست بیاد تو...انگار از اینکه اون پسر رو از رستوران اینجوری بیرون انداخته اونم ناراضی بوداوم سر میز ما و من با اکراه بهش نگاه میکردم اما اون یا توجهی نمیکرد یا نادیده میگرفتگفت:خیییلی خوش اومدین.ممنونم که رستوران ما رو برای صرف شام انتخاب کردید.ببخشید چی میل دارید؟بابام که انگار زودتر میخواست غذاشو بخوره و بره خونه تا بخوابه گفت:یه سیخ...نه دو سیخ...اصن جهنم و ضرر سه سیخ کوبیده با یه کاسه دوغ و چند پر سبزی و نون دااغ_ببخشید چی گفتید؟مامانم که انگار دستپاچه شده بود به پای بابام زد بعد هم خنده ی تصنعی کرد و گفت :ایشون مزاح میفرمایند...میتونم منوتون رو داشته باشم؟-بله بفرمائید.بعد مامانم انگار که غذاها رو از حفظ باشه گفت: برای همسرم یه رست بیف گوساله ی دوساله ی هلندی همراه با چند فیله ی مرغ سوخاری با کمپیر و یه نوشیدنی سرد و تیرهبیارید ، برای دخترم هم همون رو بیارید برای خودم هم راتا و چیکن استراگاف همراه با یه نوشیدنی گیاهی بیاریددر همین حین گارسون با سرعت مینوشت و من فکر کردم از سفارشای مامانم عقب افتاد ولی به روی خودش نیورد و گفت:امری باشه؟+نه ممنونبابام که هاج و واج مونده بود گفت:اینا که گفتی چی هس؟خوردنیه؟غذاس؟ممانم که قیافه ی تاسف باری به خودش گرفته بود گفت: یکم خودتو به روز کن...یکم باکلاس باشفردای اونروز برای رفتن به انقلاب برای خریدن کتابای کمک درسیم تنهایی سوار اتوبوس شدم و رفتم ته اتوبوس نشستم...آخه تنها جای خالی اونجا بود ولی خوشبختانه کنار پنجره بودخلاصه نشستم و به منظره ی اطراف خیره شدمهر چند وقت یه بارم با ترمز های ناشیانه ی راننده ی اتوبوس هی جلو و عقب میرفتمبعد چند دیقه که از تماشای فضای بیرون خسته شدم خیره شدم به کفشامچقدر خاکی و کثیف بودن!یعنی دیشب با همینا رفته بودم اون رستوران با اون دک و پزش و مامان هیچی بهم نگفت؟!حتما اگه میدید یه چیزی بهم میگفتمیگن کفش سفید نخرین زود چرک میشه ها...کو گوش شنوادر همون لحضه یه مورچه اومد و از کنار پام رد شدمنم که میخواستم لهش نکنم پامو برداشتم اما انگار ملاخضه های من فایده ای نداشت و صاف پامو گذاشتم روی اون بدبخت.ولی انگار میتونست راه بره و ازونجایی که من نیمچه لهش کرده بودم انگار داشت ازم دور میشدولی یدفه ندیدمش..گمش کردم_مورچه...مورچه کجا رفتی؟+همینجام نگا کن؟_کجا؟+همینجا کنارت_کو؟+همینجا زیر پات.پاتو بردار منو میبینی...انگار دوباره لهش کردم._آخخ ببخشید شرمنده چیزیت که نشد؟+نه فقط یکم شاخکام کج شد.._میگم شما مورچه ها خیلیل زندگی سختی دارید نه؟+چطور؟_خب همتون تو برف تو بارونوسط ماشینا زیرپای آدما همش دارید کار میکنید...تازه هر لحضه خطر له شدنتونم وجود داره.+خب هر کسی کار و زندگیش یه جوره...برای هر کسی زندگی یه سختیایی داره...برا ما هم اینجوریه...اگه هیچ کار نکنیم و فقط به فکر این باشیم که نکنه یه وقت زیر پای یه آدم یا با فشار چرخای یه ماشین به آسفالتای خیابون له بشیم دیگه اسممون مورچه نمیشه که...تازه اونوقت به هیچ دردم نمیخوریم و میشیم یه مشت موجود بی مصرف...راستی سدام کردی کارم داشتی؟میخواستم بگم هیچی داشتم فقط نگات میکردم که پشیمون شدم و گفتم سر صحبتو از یه جایدیگه باز کنم._میگم تو زن و بچه داری؟+آره_چند تا؟+شیش تا زن سی تا بچه_سیی تا؟+آره خب چشه مگه_هیچی فقط میگم...تو با اینهمه زن و بچه ...اینهمه کار...چیکار میکنی؟+ما...بعد مکث کرد انگار خودشم به این موضوع فکر نکرده بوداما باخره گفت:زندگی میکنیم.زندگی میکنیم...زندگی میکنیم...همینجور صدای اکو شده ی این جمله توی مغزم میپیچید.زندگی...حرف گفته و ناگفته ای نیستقانون نوشته و نا نوشته ای نیستیه خدا و یک زمین و هزاران آرزویک خدا و یک زمین و دیگر هیچو تماامم:)تابستان 1400 و میرسیم به بخش شیرین عکس های نامربوطبه مناسبت نزدیکی پائیز و مهر و این ماجر ها:)</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Sep 2021 13:06:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینکه میگن زندگی ،بخش3</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B43-fxglu4v1znfg</link>
                <description>صدای رادیو:شنوندگان عزیز   و محترم رادیو پیام توجه شما رو به اخباری که هم اکنون به دست من رسیده جلب میکنمصدای خانم مجری کشدار و رو مخ بود و الف هاش رو کلی با آب و تاب میگفت طوری که انگار خیلی خوشحاله ادامه داد:به گزارش رئیس پلیس راهور ناجا بزرگراه چمران تقاطع همت ترافیک سنگین اعلام شدهبابام که کفری شده بود کلشو از پنجره بیرون برد و رو به آسمون گفت خدایا ما چه گناهی کردیم که اون دو سوم از زندگیمونم که خواب نیستیم باید توی ترافیک بگذرونیمبعد با کمی مکس طوری ادامه داد که انگار یکی از خاطرات کودکیش براش زنده شده و خطاب به من گفت:هییی بابا جون قدر جوونیتو بدون...یه نمونه ی قدر نشناسش من ببین چقد یهویی نعمتش از دستم رفت...اونوقتا که بچه تر بودم همش دلم میخواست بزرگ شم ولی حالاپوزخند تلخی زد و ادامه داد:ولی حالا که بزرگ شدم دلم میخواست بچه بودممامانم که داشت از منظره ی ساکن بیرون ماشین لذت میبرد سرش رو به سمت بابام برگردوند و با یه نارضایتی خاصی گفت:ولی بنظر من بچگی حالا اونجورام که تو میگ یه نعمت ناشناخته نیست.چیه؟!همش بقیه بزرگترا به حرفات محل نمیذارن چون میگن بچس...اصلا آدم باید بزرگ شه همه چی دستش بیاد.بره خودش دنیاشو بسازهبابام که انگار خیلی از گوش کردن به سخرانی کوتاه مامنم ناراضی بود گفت:حالا خانوم شما که بزرگ شدی دنیاتو ساختی الان؟همه چی گل و بلبله؟+نه خیر گل و بلبل نیست ولی اونجوریم که تو میگی رقت انگیز و وحشت ناک که نیست که...اصلا چرا هر چی من میگم تو داری ساز مخالف میزنی؟دلت از یه چیزدیگه پره سر من خالی میکنی؟_خب د آخه مصوب اصل اعصاب خوردی من...مامانم که فکر میکرد بابام فکر میکنه مصوب همه ی اینا خودش و تصمیم یهوییشه با لحنی غرض دار پرید وسط حرف بابام:سالگرد ازدواج که هر شب نیست یه شبه یعنی یه شبم نمیخوای دست زن و بچتو بگیری ببری بیرون یه پرس غذا بهشون بدی؟-چرا نخوام ،من فقط میگم بجای اینکه مییکوبیدیم از این سر تهرون بریییم اون سر که بریم تو یه رستوران غر و فر دارشام بخوریم  میرفتیم فلافلی سر کوچه...بابا به خدا فلافل آدمو بیشتر سیر میکنه تا این غذاهای من دراوردی که کل بشقابو رو هم جمع کنی یه قاشقم نمیشه+حالا یه شبم که ما رو اوردی بیرون میخوای بهمون فلافل بدی؟مگه من خواسته ی زیادی دارم...اصلا برو مردمو ببین مردای مردم واسه زناشون چیکارا که نمیکنن همین زن اصغر آقا بالا تا پایین النگو و گوشواره و سینه ریز انداخته و هر روز از این مسافرت ،اون مسافرت،حالا ما چی زندگی نمیکنیم که فقط زنده ایم._نمیتونم ازینکارا بکنم خانوم نمیشه صب تا شب دارم سه شیفت کار میکنم و جون میکنم تا شماها کم و کسری نداشته باشین، حالا اینه جوابم؟بشکنه این دست که نمک نداره.+خبه خبه حالا صداشو برا من بلند میکنه _خب خواستت غیر منطقیه دیگه .بیشتر از این نمیتونم در بیارم مگه اینکه از دیوار خونه مردم رم بالا.تو میگی من با چندرغاز که در میارم برم چیکار کنم؟+برو بمیر_باشه خانوم میرمرمیمیرم ایشالا همین امروز فردا خبر مرگمو واست میارن.پریدم وسط حرفشونو با خالت مظلومانه ای گفتم:مامان بابا بس کنین دیگه به خدا آبرو مون جلو همه رفت.همه دارن نگاه میکنن شمام که انگار نه انگارداشتم به میزان مظلومیت لحنم می افزودم که یهو ممامانم با چهره ی برافروخته ی قرمز و اندکی باد کرده برگشت و زد تو گوشمفکر میکنم یه چند دیقه ای نمیتوستم بشنومشایدم واقعا دیگه کسی حرفی نمیزد و همه جا سکوت بودبهرحال من که میدونم مامانم از جای دیگه دلخور بوده بعد با یه حرف من دیگه آتیشی شده و نتونسته جلوی خودشو بگیره...وگرنه قصدی نداشتهالبته که من اون لحضه یکمی از دست مامانم دلخور شدمیعنی آخه مامانم چجوری دلش اومد وسط اونهمه آدممیون اونهمه چشم بزنه تو گوشمیهو انگار دنیا رو سرم خراب شدمن اون لحضه هیچی نگفتم ولی یه قطره اشک کوچیک یواش سر خورد و از گوشه ی چشمم افتاد رو گونم.و من غرق تماشای منظرهی ساکن بیرون ماشین شدم.&quot;با عرض معذرت از خوانندگان گرامی بدلیل بالا گرفتن دعوا?&quot;{همشو که من ننوشتم یه بخش عظیمیش از یه نمایشنامست که خب نمیتونستم توش تغییر ایجاد کنم}و میرسیم به بخش شیرین عکس های نامربوط:</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 18:06:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر این خاک زبان داشت چه میگفت به ما؟!...</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-oczqfinrkctn</link>
                <description>پیرهن آسمان سفیددل باد قرص تن پرده لرزانو خنده ی برگ همچنان سبز استانگار هیچ اتفالی نیاوفتادههمه چیز مثل روز اول _مثل دیروز_استو من در این آرامش خیالی به خود میگویمکاش مثل آنها نباشمکاش مثل آنها نشومکاش یک نفر دیگر هم دغدغه مند باشد تا با هم بسازیم این پاره ی تن رااین ویرانه ی چندین هزار ساله این خاک زیر پا راکه مانند کودکی خردسال هر کسی دستش را میگیرد و او را دستخوش تغییر میکنداو را به هر سمتی که دلش می خواهد میکشد و می کشانداو را وادار میکند تا در مسیری نو _به اجبار_پای بگذاردمسیری که انتهایش ابر ها ساکنندمسیری که نهایتش معلوم نیستواگر این خاک زبان داشت چه میگفت به ماآه و نفرینش گوش فلک را کر میکردیا زبان به ستایشمان میگشودیا آنکه سکوتی خفقان آور بر لبانش جاری میشد که ناشی از خشم استخشم و در و رنجی که زندانی شده در قفس سینه و دیگر بیرون نمی آیدکاش مثل همه ی کسانی که آمدند و رفتندکاش چنگیز مغول نباشیمکاش فقط شاکی نباشیمکاش کاری کنیمکاش ویرانه نسازیم بر روی ویرانه ی دیگریکاش آباد کنیمتا زخم هایی که جایشان می ماند و فراموش نشدنی اندحداقل کمی الیام یابندکمی ترمیم شوندکاش کمی روز خوش ببینیم به چشمهمه با همو لبخند بنشیند بر چهره ی این مرز و بوم</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 08:41:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی کوچک تو آرزوی بزرگ من است</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-b5nroxixxpti</link>
                <description>اندکی فکر کنکوچک ترین آرزویت چیستآن آرزو بزرگ ترین آرزوی من استآن آرزو بزرگ ترین آرزوی دیگریستفکر کن فردی در ترافیک معتل است و گرمش شدهنگاهش به ماشین سمت چپش که یک شاسی بلند است می افتد و با خود میگوید کاش آن ماشین مال من بود که کولرش چند برابر کولر ماشین من خنک میکند و موتورش هم در سرعت چند برابر ماشین من آخ نمیگویددیگری پیکان دارد و آرزوی داشتن ماشین فرد قبل را دارد که حداقل کولری که کار بکند در ماشینش وجود داشته باشد تا از شر این گرما خلاص شودفردی که دارد خود را کش و قوس میدهد تا کمی گرفتگی عضلاتش برطرف شود میگوید کاش جای دوچرخه ماشین داشتم حتی پیکاندیگری از حیاط خانه با حسرت آنها را نگاه میکند و دستی بر پا های ناتوانش میکشد و میگوید کاش میتوانستم راه بروم و مثل آن مرد دوچرخه سواری کنمهمسایه شان که مریض است و در بستر بیماری خوابیده آرزوی نشستن دارددر این میان کوچک ترین آرزو آرزوی چه کسی میتواند باشدآرزوی کسی یا چیزی که پا به این دنیا نگذاشتههر آن چیزی که بوجود نیامده بدبخت روزگار استاو نه تنها نمیتواند خوشی را تجربه کند بلکه هیچ حسی نداردنه میبیند نه درد میکشد نه میخنددسکوت و تاریکی محضو هر یک از ما نسبت به او خوشبخت ترینیمحتی اگر روزهای سختی را میگذارنیمما ،همه ی ما یک لحضه هم شده در تمام عمرمان خوشبخت بوده ایمو هست کسی که همان را هم نچشیدهکسی که به وجود نیامده استبا وجودت حال کن آدمک?تو که میتوانی حس کنیاحساس خوب را به خودت هدیه کنهمین و بس</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 10:58:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینکه میگن زندگی بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-fzsnyvve4smi</link>
                <description>از اون حس حق به جانب سخنورانه کم کم در اومدم و از اونجایی که مطمئن بودم دیگه نمیتونم خودمو توی یه ذره جای مونده بقل پیرزنا جا کنم بار و بندیلمو جمع کردم و کوله به دوش قدم زنان رفتم تا خونهصدای کلید انداختن اومدمامان که انگار داشت با یه کسی حرف میزد با کیسه های پر از میوه اومد تومنتظر بودم که یکی دیگه مثل اعظم خانومم بیاد تو که دیدم داره با تلفن حرف میزنهبعد یه ربع ساعت اینطورا که تلفنش بلخره تموم شد گفتم سلامگفت امروز بهتون خیلی مشق دادن نه؟مهم نیست همشونو تا سر شب بنویس که شب میخوایم بریم بیرونگفتم به چه مناسبتپوزخندی زد و گفت تو هم شدی لنگه ی بابات هیچ تاریخیو یادت نمیمونه...حالا من دارم پیش شماها زندگی میکنم مثل شماها نشم...گفتم بلخره میگی سالروز چه اتفاق به یاد ماندنی ایه یامن برم مشقامو بنویسمگفت سالگرد ازدواجمونه دیگهنزدیکای شب بابا خسته و کوفته از راه رسید و با برنامه ی از پیش تایین ن شده ی مامان مواجه شد و بعد یه جر و بحث نه چندان طولانی اما اساسی که توی اون از هر دری سخنی بود با مظلومیتی تمام عیار بازی رو به مامان واگذار کرد و تسلیم شد.بنظر میرسید بابا از اینکه نتونسته طرف برد دعوا باشه خیلی ناراضی بود(البته که همیشه توی دعوا ها حرف مامانم به کرسی مینشست)چون توی راه از هر موقعیتی استفاده میکرد تا بحثو پیش بکشه و یه جوری حقانیت حرفشو به مامان ثابت کنهتوی راه که بودیم ترافیک شد همه ماشینا پنجره هاشونو داده بودن پایین و بلند بلند با هم حرف میزدند...بطوری که هر کی از هر کودوم از ماشینا میتونستن توی بحث اونا شرکت کنندپنجره های ما هم پایین بود ولی مامان و بابا با هم حرف نمیزدندصدای بوق و آدمای توی ماشینا میومد...بوووق بوووقراننده ی یک:بابا راهو واز کنین دیگه خسته شدم ازینهمه شلوغی و هیاهو و سر و صدا گیر افتادیم بین یه مشت علافراننده ی دو:علاف خودتی و هف جد و آبادتخانوم یک ماشین بقلی:بهت نگفتم هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم تا  دیگه تو کار من موش ندوونهخانوم دو همون ماشین:خوب کاری کردی خانوم یک ماشین بقلی:پوزشو مالیدم به خاک سکه ی پولش کردم دائم کارش شده بود متلک انداختن و مسخره کردن پری میگفت چند روز پیش داشت پشت سرم بد میگفتخانوم دو همون ماشین:واه واه چقدر افاده ای .خوب کاری کردی دختر اصلا چشم نداره زندگیتو ببینهخانوم یک ماشین بقلی:حالا کجاشو دیدی به خدا قسم کاری میکنم دیگه یه روز خوش نبینه حالا بشین و تماشا کنخانوم راننده ی ماشین سمت راست:نه مامان اصرار نکن من دیگه پامو تو اون خونه نمیذارم.جایی که صبح تا شب عزت و احترام آدمو زیر پا له میکنن.دیگه هم به من زنگ نزن پشت گوشتو دیدی منو دیدی. آقای ماشین جلویی که داشت با تلفن حرف میزد:چشم قربان حتما .بچم مریضه امروز نمیتونم بیام سر کار. الان  تو بیمارستان بالا سرشم،لطف کنید امروزو برام مرخصی رد کنید ممنون.ببخشیدا.بعد گوشیشو رو قظع کرد و با خوشحالی زد روی فرمون و گفت:اینم ا مرخصی برروو بریمعکس هایی نامربوط صرفا جهت بی عکس نبودن پست:)</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 08:57:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینکه میگن زندگی...(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-erhcgtumizaq</link>
                <description>از مدرسه که بر میگشتم با خودم گفتم بهتره چند قیقه ای توی پارک نزدیک خونمون بشینمو از طبیعت اطراف لذتمند بشم:)بعد گفتم خب چه کاریه من که میخوام برم خونه مشقامو بنویسم...همینجا تو پارک میشینم مینویسم...تا وقتیم که مامان برگرده خیلی موندهخلاصه نشستم و مشغول شدمنوشتم و نوشتم و نوشتمولی همش حواسم به دور و اطرافم بوددو نفر شریکی با هم داشتن چیپس میخوردن و پیاده روی میکردندو تا پسربچه داشتن با هم توپ بازی میکردن و من هر لحضه حس میکردم الان توپشون میخوره تو سر منولی انگار خوب بلد بودن مهارش کننخلاصه دیگه  از مشق نوشتن خسته شدم و با خودم گفتم بابا چخبره گیرمون اوردنا...اینهمه مشقو تو کل سال میتونستن سهمیه بندی کنن بهمون بدناصلا این زندگیه داریمچرا یسریا (شایدم ناخواسته)عین بختک افتادن به زندگیمون و اونجوری که نمیخوایم دارن پیش میبرنشدارن ثانیه هاشو..لحضه هاشو...دقیقه های ارزشمندشو با سوالایی که جواباش مشخصه و خودشونم میدونن که جواباش چیه هدر میدن؟:)نه من از شما میپرسم آیا این کار ،کار درستیست؟توی همین فکرا بودم که یکدفه احساس فشردگی کردمفشردگی خیلی زیادانگار میخواستند به هر زور و جبری هم که شده روی دو سانت صندلی جا بدنکه ناگهان توجهم به دلایل این فشردگی جلب شددو عدد پیرزن ماشالا تو پر اومدن درست روی همون نیمکتی که من نشسته بودم نشستند و در جا و بدون مقدمه شروع کردن از درد و بدبختیاشون کفتنمن نه آدم فضولیم نه مکالمه های آدما رو حفظ میکنم ولی خب اون موقعیت استثنایی بودمن که از انجام هر گونه کار مفیدی که میتونستم توی اون لحضه انجام بدم خسته شده بودم و حال حوصله ی هیچیو نداشتم گوش جان سپردم به در و دل های این دو عزیز و برای اینکه ضایه نباشه کتاب مطالعاتمو گرفتم دستم که یعنی من مشغول مطالعم...-هییی روزگار با ما وفا نکردی+نه نکردی نکردی-میبینی تورو خدا اینهمه زحمت بچه ی دردونتو بکشی تر و خشکش کنی دستوراتشو اطاعت کنی که تهش بشه چی؟+هیچی-حالا هیچی هیچیم که نه قربونش برم یه شرکت زده دست چهار نفرم توش بند کرده درآمدش الحمدلله خوبه +حالا اینهمه دفتر و دستک به پا کرده چه گلی به سر تو زده؟-همون دیگه ... یکی نیست به این پسر بگه این مادر بدبختت که از خوشگلی و جونی و زور بازوش برای تو خرج کرد الان اینه جواب محبتاش؟(بعد آهی کشید و گفت:)بکشنه این دست که نمک نداره+حالا خوبه یه سقف بالای سر برات محیا کرده، نا شکر نباش ، خدا قهرش میگیره ها-پوزخندی زد و گفت:سقف بالای سر؟خونه ی آنچنانیمو تو بهترین نقطه ی شهر فروختم پولشو دادم بهش که بره خرج کارش کنه...حالا که کارش راه افتاده رفته این پایین یه اتاق دوازده متری اجاره کرده که صبح تا شب تنها همدم و مونسم اونجا سوسکای کف اتاقن+بلخره زندگی همه یه سختیایی داره .الان خود من ،اگه سفره ی دلمو جلوت باز کنم میبینی زندگی تو در برابر زندگی من خیلیی لاچکریه-نمیدونم والا چی بگم+به قول اون مرده تو تلویزیون این دنیا دیگه ارزش زنده بودنو نداره-نه بابا دیگه انقدم غیر قابل تحمل نشده...سخت هست ولی خب میگذرونیم+میگم بنظرت تو تا کی زندگی میکنی؟شتلق_آخخخپسر بچه 1:اوخ اوخ ببخشید حاج خانوم هی دارم بهش میگم بریم اونور تر بازی کنیم میگه اونجا درخت داره توپمون میره گیر میکنه، بعد رو به پسر دیگر کرد و گفت:بفرما حالا خوب شد؟پسر بچه2:به خدا عمدی نبود حاج خانوم پسر بچه1:حالا خوبید شما چیزیتون که نشد؟-نه...فقط یکم سرم درد میکنه+شماهام یذره حواستونو جمع کنین به جایی بر نمیخوره ها...برید برید یه جا دیگه بازی کنین،ببینم تو خوبی؟(توی همین بین پسر بچه ها که با هم جر و بحث میکردن از فرصت استفاده کردن و عقب عقبکی ازمون دور شدن)-آره ولی دیگه پیرزن شدیم دیگه تقی به توقی میخوره زمین گیر میشیم بعد، لبخند بی رمقی زد و گفت: شدیم آدم کوکی+ینی میگی الان تو یه پیرزن زمین گیری؟-کم نه+اصلا این حرفا رو ولش کن چی داشتم میگفتم..عاها نگفتی تو تا کی میخوای عمر داشته باشی و زندگی کنی؟-زنده باشم یا زندگی کنمیهو پریدم وسط حرفاشون&quot;ببخشید چی گفتید؟&quot;-گفتم زنده باشم یا زندگی کنم؟&quot;اونوقت یعنی چی؟&quot;-بزرگ بشی میفهمی&quot;من بزرگ شدم ،دیگه باید تا کی صبر کنم تا بفهمم زندگی چیه و چه فرقی با زنده بودن داره ...12سال از عمرمو نفهمیدم...یعنی بقیشم همینجوری باید بگذره؟خیلی بی ربط(چون نمیخواستم پست بی عکس بمونه گذاشتم:) والبته در ادامش خیلی بی ربط تر شاعر میگه که زندگی باید کرد...گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ:)...البته که این گلش سفیده ولی خبیه شاعر دیگه یا شایدم همون شاعره یه جا دیگه میگه که زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است:)وتماام:)انشالله تا قسمت بعدیش...</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 12:07:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحنه ی زیبای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@barayshab/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-q05ljmsw2m5e</link>
                <description>چند وقتیه یسری سوالای باحال به ذهنم میرسه...گفتم یکیشو باهاتون شریک بشمو البته خوشحال میشم جواب شما خواننده ی عزیزم بدونم?خبب و اما سوالقشنگ ترین صحنه ی زندگی چی میتونه باشه؟غروب دریا؟!...یه دشت پر گل..شب یه شهر از بالا...یا...احتمالا جوابای هر کودوممون بسته به تجربه هامون تو زندگی فرق دارهولی جواب من یه جور دیگستشاید صحنه ای که میخوام براتون بگم یکم زیادی طولانی باشه ولی خبیکی از جوابای من برای این سوال اینه که...:یه بعد از ظهر پاییزی جلوی در کرمی رنگ کوچیک یه خونه که یه درخت کج پیر جلووش سبز شده از تاکسی پیاده میشمکیلیدو میندازم و وارد خونه میشمبرگای زرد خشک جمع نشده از کف حیاط با نسیمی که میاد یه دور دور حیاط و حوض میزنن و دست آخر دوباره وسط حیاط پخش و پلا میشناز وسط حیاط  پامو با احتیاط میذارم وسط کاشی ها و میام تا برسم به دو سه تا پله ی دم خونهیواش یواش اون دو سه تا پله رو رد میکنم و از در که بازه و پرده ی پشتش بیرون زده تا با بادی که هر از چند گاه میاد همراه بشه و تو هوا پرواز کنه وارد خونه میشمپامو روی فرش قرمز دستباف کوچیک دم خونه میذارم و زبری فرشو حتی از پشت جورابم حس میکنمراهروی باریک دم خونه رو رد میکنم و به دوراهی آشپزخونه و حال میرسمروبروم یه میز پر عکسای خانوادگیمونه که با وجود این که تازه تمیز شدن، چون قدیمین خاک خورده بنظر میرسنبوی قورمه سبزی و صدای قل قلش رو که میشنوم سر از آشپزخونه در میارمنمک غذا و میچشم و بعد زیر گاز بزرگ قدیمی رو کم میکنم تا وقتی بقیه رسیدن قشنگ جا بیوفتهمیرم سمت حال و کت بافتنی ای که خودم تو بافتنش دست داشتم رو در میارم و میندازم روی یه گوشه ی مبلپنجره ی رو به حیاطو باز میکنم تا هوای خونه عوض بشهبعد میرم سراغ آبپاش که به گلدونای توی حیاط آب بدم...یه صحنه ی قشنگ دیگه هم میتونه لحضه ی رسیدن دو تا دوست قدیمی که مدت هاست همو ندیدن به هم باشهحالا دیگه جزئیات اینو نمیگم میذارمش به عهده ی مخاطب?نظر شما چیه؟اندکی حال خوب(✿◡‿◡)البته هیچ مشکل و مسئله در زندگی ابدی نیست:)*و تمام:)</description>
                <category>ریحانه هادی</category>
                <author>ریحانه هادی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 13:45:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>