<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های No Body</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bardia0me</link>
        <description>ای بخت سراغ من بیا که رخت خواب من با این خیال خامم گرم نمیشه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:07:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856754/avatar/CEqGbo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>No Body</title>
            <link>https://virgool.io/@bardia0me</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی چراغ ها خاموش شدند ( فصل چهارم - پارت دوم )</title>
                <link>https://virgool.io/@bardia0me/li-hawxashovo08</link>
                <description>الکس هنوز روی همان صندلی نشسته بود، اما ذهنش دیگر در کتابخانه نبود.همه‌چیز دورش آرام‌آرام تیره شد؛اول گوشه‌های دیدش، بعد قفسه‌ها، بعد حتی صدای نفس‌های خودش.انگار صفحه‌های کتاب، اتاق، و حتی سنگِ سردِ زیر پایش، همه در یک تاریکیِ بی‌معنی فرو می‌رفتند.و بعد، وقتی دوباره توانست اطرافش را ببیند، دیگر تنها نبود.الکس هنوز همان‌جا نشسته بود، اما روبه‌رویش زنی ایستاده بود با قامتی کشیده، دو شاخ روی سر و دمی که آرام پشت سرش تکان می‌خورد.صورتش زیبا بود؛ آن‌قدر زیبا که اگر فقط یک لحظه نگاهش می‌کردی، شاید دیر می‌فهمیدی چه چیزی در نگاهش شیطانی است.لبخندش نرم بود، اما از همان لبخندهایی که آدم را بیشتر نگران می‌کند تا آرام.زن با لحنِ تحریک‌آمیز و مرموزی گفت: «سلام، پسر کوچولو.»الکس کمی جا خورد، اما خودش را نگه داشت و آهسته جواب داد: «سلام.»آکومارا لبخندش را پررنگ‌تر کرد و یک قدم به او نزدیک شد.«خوشحالم که دعوتم رو قبول کردی.»الکس اخم کرد و نگاهش را از صورت او برنداشت.«من کجام؟ تو کی هستی؟»آکومارا ابرویش را بالا داد، انگار از سؤال دومی بیشتر از اولی لذت برده باشد.بعد با لبخندی که هنوز چیزی را پنهان می‌کرد، گفت: «من شی…»مکث کرد، بعد با خونسردی ادامه داد: «من یه ساحره‌ام. اسمم آکوماراست.»الکس اسم را زیر لب مزه کرد.«آکومارا…»آکومارا لبخند زد.«درسته.»الکس مستقیم به او نگاه کرد و پرسید: «خب، تو با من چیکار داری؟»آکومارا انگار دقیقاً همین سؤال را می‌خواست.چشمانش برق زد و گفت: «می‌دونی، پسر کوچولو… من خیلی وقته حواسم به تو هست. تو واقعاً پسر جالبی هستی.»الکس برای لحظه‌ای از این جمله جا خورد.خیلی شبیه حرفی بود که رووانا زده بود، اما لحن آکومارا نرم‌تر، خطرناک‌تر و آگاهانه‌تر بود؛جوری که انگار خوب می‌دانست کجا باید نزدیک شود و کجا عقب بماند.آکومارا ادامه داد: «دیدنِ تلاش یه پسر بچه‌ی کوچولو که تنهاست، خیلی مزه می‌ده.»بعد با لبخند اضافه کرد:«البته بهت برنخوره، قصد بدی ندارم.»الکس از همان جمله هم حس بهتری نگرفت.فقط نگاهش را از او برنداشت.آکومارا با دقت صورتش را تماشا کرد.بعد کمی سرش را کج کرد و گفت: «تو خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر می‌کنی، جلب توجه می‌کنی.»الکس ابرو درهم کشید.«منظورت چیه؟»آکومارا شانه‌ی یکی از دست‌هایش را بالا انداخت.«منظورم اینه که تو فقط یه پسر سفیدمو هستی که توی یه کلیسای سرد نشسته باشه و وانمود کنه همه‌چیز عادیه.»الکس نگاهش را تیزتر کرد.«من دارم وانمود می‌کنم؟»آکومارا با لبخند کوتاهی جواب داد: «نه؟ پس این همه سؤال توی سرت برای چیه؟»الکس چیزی نگفت.چون جواب داشتن برای این سؤال، به‌هیچ‌وجه راحت نبود.آکومارا یک قدم دیگر جلو آمد، تا جایی که الکس حس کرد فاصله‌شان از همیشه کمتر شده.انگشت‌هایش را بالا آورد و خیلی آرام گونه‌ی الکس را نوازش کرد.لمسش نرم بود.حتی از آن هم نرم‌تر؛طوری که اگر فقط دستش را حس می‌کردی، شاید فکر می‌کردی کسی دارد از روی دلسوزی لمسش می‌کند.انگار مادری که بخواهد بچه‌اش را آرام کند.اما در چشم‌های آکومارا، این آرامش چیزی جز کنترل نبود.او آهسته، نزدیک گوش الکس گفت: «من برات یه هدیه دارم.»الکس کمی عقب کشید و پرسید: «چه هدیه‌ای؟»آکومارا چند قدم دورتر رفت و گفت: «دقت کردم. تو این چند روز، خیلی به یه چیز فکر کردی. خیلی زیاد.»الکس چیزی نگفت، اما نگاهش ناخواسته جدی‌تر شد.آکومارا ادامه داد: «فکر کن می‌تونستی زمان رو کنترل کنی, بتونی اشتباهاتتو درست کنی.»الکس خیلی آهسته زیر لب گفت: «ساعت شیطان…»آکومارا لبخند زد.«دقیقاً.»الکس اخم کرد.«ولی اون که بها داره.»آکومارا شانه بالا انداخت.«بهاش بستگی به مقدار استفاده‌اش داره.»الکس چند لحظه به او خیره ماند.حرفش وسوسه‌انگیز بود، خیلی وسوسه‌انگیز.برای کسی که مدام به گذشته فکر می‌کرد، چیزی خطرناک‌تر از این نمی‌شد.آکومارا با صدای نرم‌تری ادامه داد: «تو خیلی وقتیه داری به چیزی نگاه می‌کنی که هنوز بهت نرسیده. این ساعت فقط یه راهه برای این‌که کمی زودتر بهش برسی.»الکس ابرو بالا انداخت.«و چرا باید بهت اعتماد کنم؟»آکومارا خندید، کوتاه و آرام.«گفتم که، من قصد بدی ندارم. فقط دوست دارم ببینم چی می‌کنی.»الکس لب‌هایش را جمع کرد.اعتماد کردن به او اشتباه به نظر می‌رسید، اما از آن اشتباه‌هایی بود که آدم گاهی دوست دارد امتحان کند.دستش را آرام جلو آورد تا ساعت را بگیرد.اما آکومارا به‌جای این‌که ساعت را بدهد، مچ دست الکس را گرفت و انگشت‌های خودش را لای انگشت‌های او قفل کرد.بعد خیلی آهسته، خودش را به پیشانی الکس نزدیک کرد و بوسه‌ای مرموز و کوتاه روی آن گذاشت.الکس برای یک لحظه خشک شد.آکومارا عقب رفت، ساعت را در دستش گذاشت و لبخند زد.«فکر کنم الان دیگه می‌تونی بری.»بعد با همان لبخندِ آرام و خطرناک، برایش دست تکان داد.و دفعه‌ی بعدی که الکس چشم باز کرد، دوباره در کتابخانه بود.اما چیزی درونش از جا کنده شده بود.الکس همان‌جا روی صندلی نشست، اما دیگر آن خستگیِ آرامِ قبل را نداشت.جایش را یک خشمِ تند و خاموش گرفته بود.خشم از دروغ‌هایی که شنیده بود.از چیزی که به او نگفته بودند.از رابرت.از امیلی.از این‌که همه انگار چیزی را می‌دانستند و او را در تاریکی نگه داشته بودند.الکس دستش را روی کتاب فشرد و نفسش از شدت عصبانیت تند شد.حالا دیگر فقط یک چیز در ذهنش می‌چرخید:چرا به او نگفته بودند؟الکس دیگر نتوانست در کتابخانه بماند.کتاب هنوز روی میز باز بود، اما حروفش برایش دیگر معنایی نداشتند.همه‌چیز در سرش می‌چرخید؛ حرف‌های رووانا، لبخند آکومارا، و آن حسِ تلخی که از وقتی از خوابِ مصنوعی بیرون آمده بود رهایش نکرده بود.انگار هر کسی که تا حالا چیزی به او گفته بود، فقط بخشی از حقیقت را نگه داشته و بقیه را از او دزدیده باشد.الکس از جا بلند شد.صندلی کمی عقب کشیده شد و صدای کوتاهش در سکوت کتابخانه پیچید.دستش هنوز روی لبه‌ی کتاب بود، اما دیگر نمی‌توانست حتی یک خط را بخواند.«دارن منو بازی می‌دن…»این فکر مثل خاری در ذهنش فرو رفته بود.و هرچه بیشتر به آن فکر می‌کرد، خشمش بیشتر بالا می‌گرفت.نه فقط خشم؛ بیشتر چیزی شبیه تحقیر.این‌که همه چیز را از او پنهان کرده بودند، از اینکه خودش را هنوز وسطِ ماجرایی بزرگ‌تر از فهمش می‌دید، و هیچ‌کس حاضر نبود صادق باشد.الکس دیگر به خودش فرصت فکر کردن نداد.کتاب را بست، از کتابخانه بیرون زد و مستقیم به سمت اتاق رابرت رفت.وقتی به در رسید، حتی چند لحظه هم مکث نکرد.دستش را بالا برد تا در بزند، اما از داخل صدای حرف آمد.صدای رابرت بود.و صدای امیلی.الکس همان‌جا خشک شد.دستش آهسته پایین آمد و با احتیاط در را کمی باز کرد.نور کم‌رنگ اتاق داخل چشمش زد.رابرت و امیلی روبه‌روی هم ایستاده بودند.هر دو متوجه‌ی صدای باز شدن در شدند و سرشان به سمت الکس چرخید.رابرت اول از همه حرف زد: «الکس…»اما الکس دیگر صبر نداشت.چند قدم وارد اتاق شد و با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت: «دارین منو بازی می‌دین؟»رابرت اخم کرد.«چی؟»الکس نگاهش را بین آن دو چرخاند.«از اول همین بوده؟ همه‌ی این حرف‌ها، این نگاه‌ها، این چیزایی که نمی‌گین… دارین منو می‌چرخونین؟»امیلی یک قدم جلو آمد.«نه. الکس، گوش کن—»الکس حرفش را برید: «نه. شما گوش کنید.»چشم‌هایش روی امیلی قفل شد.«من این‌همه وقت دارم سعی می‌کنم بفهمم چرا همه‌تون یه چیزو نصفه می‌گین. الانم که آکومارا، رووانا… هرکی رو می‌بینم، یه چیز جدید می‌گه. پس واقعاً حقیقت چیه؟»رابرت آهسته گفت: «الکس، ما داریم سعی می‌کنیم تو رو آماده کنیم.»الکس با خشم جواب داد: «برای چی؟ برای اینکه منو بکشین؟»رابرت یک لحظه ساکت شد.همین سکوت کافی بود.الکس نفسش را با عصبانیت بیرون داد.«پس واقعاً دارین یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنین.»امیلی با صدایی آرام اما جدی گفت: «ما چیزی رو ازت پنهون نکردیم که بهت آسیب بزنه. فقط… هنوز وقتش نبود.»الکس با تلخی خندید.«وقت چی؟»رابرت نگاهش را به الکس دوخت.«وقتِ این‌که بفهمی تو برگزیده‌ای.»الکس برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند.این جمله، به‌جای آرامش، فقط خشمش را بیشتر کرد.لب‌هایش جمع شدند و نگاهش تیزتر شد.«من می‌دونم برگزیده‌ام.»رابرت اخم کرد.«پس چرا انقدر داری مثل کسی رفتار می‌کنی که نمی‌دونه چی‌کار داره می‌کنه؟»الکس از جا پرید.«چون هیچ‌کدومتون راستش رو بهم نگفتین!»امیلی سریع‌تر از او گفت: «الکس، ما داشتیم ازت محافظت می‌کردیم.»الکس برگشت سمت او.«محافظت؟»صدایش بالا رفت.«از من محافظت کردین که چی؟ که خودم تصمیم نگیرم؟ که هر بار چیزی می‌پرسم، جواب نصفه بشنوم؟»رابرت جلو آمد.«تو هنوز نمی‌فهمی که این‌جور چیزها چطور می‌تونه آدم رو از هم بپاشه.»الکس با ناباوری نگاهش کرد.«نه. من فقط می‌فهمم که شماها از من یه چیز ساختین که خودم نمی‌خوام باشم.»رابرت یک قدم جلوتر آمد و لحنش تیزتر شد.«تو فکر کردی چون چندتا کتاب خوندی و چندتا حرکت جادو یاد گرفتی، حالا دیگه مهم شدی؟»الکس خشکش زد.رابرت ادامه داد: «فکر کردی این همه سکوت برای این بوده که برات احترام قائل باشیم؟»امیلی با اضطراب گفت: «رابرت…»اما رابرت توجهی نکرد.نگاهش هنوز روی الکس بود و صداش سردتر می‌شد: «تو فقط یه پسرِ سردرگمی، الکس. یه پسر که طبق برنامه ما توی این شهر افتاده و حالا خیال می‌کنه همه‌چیز باید دورش بچرخه.»الکس نفسش را در سینه حبس کرد.این دقیقاً همان جایی بود که چیزی درونش شکست.نه از خشمِ صرف، از تحقیر.از این‌که کسی که به او نزدیک بود، حالا داشت او را به‌عنوان چیزی بی‌اهمیت جلوه می‌داد.رابرت قدم آخر را برداشت و با لحن تندتری گفت: «تو هیچ ارزشی نداری.»الکس دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.دستش بی‌اختیار به سمت شمشیر رفت.این‌بار چوب تمرینی نبود.شمشیر واقعی را از غلاف بیرون کشید.صدای کشیده شدن تیغه، اتاق را ساکت کرد.امیلی با وحشت گفت: «الکس، نه—»اما رابرت هم همان لحظه شمشیرش را کشید.چشمانش دیگر مثل قبل آرام نبود.او این صحنه را پیش‌بینی کرده بود، یا دست‌کم آمادگی‌اش را داشت.الکس با صدایی که می‌لرزید گفت: «من ارزشی ندارم؟»رابرت با خونسردیِ سردی جواب داد: «اگه این‌قدر راحت می‌شکنی، آره.»و همین، آخرین چیزی بود که الکس توانست تحمل کند.شمشیرها بالا رفتند.امیلی میانشان ایستاد، اما جایی نداشت که واقعاً بایستد؛نه بین خشمِ الکس و اراده‌ی رابرت، نه بین حقیقتی که هر دو می‌دانستند و او هنوز نمی‌توانست بگوید.درگیری، اول با یک ضربه‌ی محکم از سمت رابرت شروع شد.الکس با عجله تیغه را بالا آورد و جلوی ضربه را گرفت، اما فشار آن‌قدر زیاد بود که کفِ کفشش روی زمین سنگی سر خورد.رابرت عقب نکشید؛ دوباره حمله کرد، این بار از پایین.الکس چرخید، ضربه را رد کرد و خودش هم پاسخ داد، اما رابرت فقط یک گام به کنار رفت، به‌قدری نرم که الکس حس کرد دارد با یک سایه می‌جنگد، نه با یک آدم واقعی.شمشیرها چند بار دیگر به هم خوردند.صدای فلز در اتاق کوچک می‌پیچید و هر بار، امیلی یک قدم عقب‌تر می‌رفت.او تلاش کرد واردشان شود: «بس کنید! هر دو تون—»اما الکس دیگر گوش نمی‌داد.نه به او، نه به رابرت، نه به صدای خودش.رابرت با ضربه‌ای کوتاه مچ الکس را منحرف کرد و گفت: «این‌جوری نمی‌جنگی.»الکس با عصبانیت پاسخ داد: «تو اصلاً نمی‌خوای من بجنگم!»رابرت چشم در چشمش شد و برای لحظه‌ای چیزی شبیه اندوه از چهره‌اش رد شد. «من می‌خوام ببینم وقتی می‌فهمی هیچی از این بازی دست تو نیست، هنوز هم می‌تونی وایستی یا نه.»این جمله، مثل آتش روی بنزین بود.الکس با فریادی خفه، حمله کرد.این‌بار ضربه‌اش کنترل‌شده نبود؛ از خشم بیرون می‌آمد، نه از فن.رابرت مجبور شد دو قدم عقب برود.الکس فشار را بیشتر کرد، شمشیرش را از بالا و بعد از پهلو آورد.رابرت یکی را گرفت، دیگری را رد کرد، اما الکس دیگر فرصت نفس‌کشیدن به او نمی‌داد.حرکت بعدی، بیشتر شبیه انفجار بود تا ضربه.الکس یک چرخش سریع زد و شمشیرش از خط دفاع رابرت عبور کرد.رابرت خواست خودش را جمع کند، اما سرعت الکس این‌بار بیشتر از چیزی بود که پیش‌بینی کرده بود.تیغه با صدای خفه‌ای از میان محافظش گذشت و در سینه‌ی رابرت فرو رفت.برای یک ثانیه، همه‌چیز ایستاد.حتی امیلی.رابرت چشم‌هایش را باز نگه داشت.صورتش رنگ باخت، نفسش قطع شد، و انگار تازه درک کرده بود چه اتفاقی افتاده.شمشیر از دستش رها شد و با صدای سنگینی روی زمین افتاد.الکس، هنوز با نفس‌های بریده، چند قدم عقب رفت.انگار بدنش هنوز نمی‌خواست قبول کند که این کار را کرده.رابرت به زانو افتاد.دستش را روی زخم گذاشت، اما خون از بین انگشتانش بیرون می‌زد.چشم‌هایش آهسته به الکس برگشت.نه وحشت بود، نه خشم.فقط چیزی شبیه غم، و شاید کمی حیرت.«الکس…»صدایش از آنچه باید باشد، ضعیف‌تر بود.امیلی تا آن لحظه فقط نگاه کرده بود.اما حالا، با وحشتی که تمام چهره‌اش را شکافت، به سمت رابرت دوید و کنار او زانو زد.«نه… نه، نه…»صدایش می‌لرزید.دست‌هایش را روی صورت رابرت گذاشت، بعد روی زخم، انگار که اگر کافی فشار بدهد، زمان را برگرداند.الکس همان‌جا ایستاده بود.دستش هنوز دورِ قبضه‌ی شمشیر خودش قفل شده بود.نفسش تند، گوش‌هایش سنگین، و مغزش پر از صدای خالی.امیلی سرش را بالا آورد.نگاهش پر از اشک بود.نه فقط اشک؛خشم، درماندگی، و اندوهی که از آن طرفِ مرگ می‌آمد.«تو…»صدایش شکست.بعد ناگهان با فریادی که از تهِ درد بیرون می‌آمد، از جا بلند شد و به سمت الکس حمله کرد.الکس فقط یک لحظه فرصت داشت واکنش نشان بدهد.تیغه‌ی امیلی با سرعت از کنار شانه‌اش رد شد و سنگ‌های دیوار را خراشید.الکس عقب پرید، اما ضربه‌ی بعدی آمد.و بعدی.امیلی دیگر آن زن آرام و کنترل‌شده‌ی شب‌های قبل نبود.او به‌وضوح داشت از دردِ مرگ رابرت می‌جنگید.الکس هم با خشمِ خودش جواب داد.شمشیرش را بالا آورد، یکی از ضربه‌ها را گرفت، اما ضربه‌ی بعدی امیلی با چنان قدرتی فرود آمد که الکس را واداشت چند قدم عقب برود.قفسه‌ی کتاب‌ها شکست و کتاب‌ها روی زمین ریختند.شیشه‌ی پنجره‌ها ترک برداشت.امّا چیزی درون الکس باز شده بود.همان بخشی که دستکاری‌اش شده بود، انگار حالا راهش را پیدا کرده بود.گرما از کف دستش بالا رفت.بعد از بازویش.بعد از سینه‌اش.الکس نفسش را با درد بیرون داد و جادو را آزاد کرد.ابتدا فقط موجی از نور بود.بعد فشار.بعد صدایی که در اتاق پیچید و دیوار را لرزاند.امیلی یک لحظه ایستاد.چهره‌اش از تعجب و ترس کش آمد.و همان لحظه، الکس دوباره حمله کرد—نه فقط با شمشیر، با همه‌ی چیزی که در خودش شکسته بود.انفجار دوم شدیدتر بود.یکی از دیوارها ترک برداشت.سقف لرزید.گرد و خاک، سنگ، شیشه و چوب در هوا پخش شد.فریادها در میان صدای شکستن گم شدند.کلیسا زیر فشارِ جادوی رهاشده، مثل چیزی که مدت‌ها ترک برداشته باشد، فرو ریخت.الکس به زمین افتاد، اما هنوز شعله‌ی جادو درونش خاموش نشده بود.دستش روی سنگ‌ها می‌لرزید و نفسش بریده‌بریده بالا می‌آمد.امیلی، آن‌سوی خرابه، میان دود و آوار، برای لحظه‌ای دیده شد.بعد یک تکه‌ی بزرگ سنگ فروریخت، و او دیگر آن‌جا نبود.الکس بلند شد.گوش‌هایش زنگ می‌زد.نمی‌دانست امیلی کجاست.فقط می‌دانست دیگر چیزی از آن اتاق باقی نمانده؛فقط خرابه‌ای مانده بود، و آن خرابه حالا بوی مرگ می‌داد.الکس بدون این‌که به جسد رابرت نگاه کند، بدون این‌که حتی یک نفس درست بکشد، از میان خاک، خون و سنگ، آرام بیرون رفت.وقتی به درِ کلیسا رسید، مردم بیرون ایستاده بودند.جمعیت با وحشت به صورت و موهای خون‌آلودش نگاه می‌کردند.چند نفر عقب رفتند.چند نفر زیر لب چیزی گفتند.اما الکس فقط چشم‌هایشان را می‌دید؛نگاه‌های ترسیده، مات، و شکسته.بین آن همه چهره، یک لحظه چشمش به دختربچه‌ای افتاد که قبلاً در بازار دیده بود.همان بچه‌ای که از او درباره‌ی موهای سفیدش پرسیده بود.او هم آن‌جا ایستاده بود، پشت چند نفر از بزرگ‌ترها، با چشم‌هایی گرد و بی‌صدا، و وحشتی که هنوز معنایش را نمی‌فهمید.نگاهش مثل بقیه خشمگین نبود.فقط گیج و ترسیده بود؛و همین، از همه‌چیز بدتر بود.الکس برای چند ثانیه همان‌جا ماند.بعد نگاهش را از جمعیت گرفت، برگشت و بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، به سمت جنگل دوید.هوای بیرون سرد بود، اما او سرما را درست حس نمی‌کرد.همه‌چیز در بدنش داغ و آشفته بود؛ از ضربانِ تندِ قلبش گرفته تا نفس‌هایی که با زور از سینه‌اش بیرون می‌آمدند.پاهایش روی زمینِ ناهموار می‌کوبیدند و هر قدمی که برمی‌داشت، انگار از خودش هم فاصله می‌گرفت.پشت سرش، صدای مردم خیلی زود دور شد.فریادها، همهمه‌ها، و نگاه‌ها در مهِ دوردستِ ذهنش گم شدند.اما چیزی که همراهش مانده بود، نه جمعیت بود و نه سکوت.سایه‌ها بودند.درخت‌ها هرچه نزدیک‌تر می‌شدند، تاریکیِ زیر شاخه‌ها هم عمیق‌تر می‌شد.الکس حس می‌کرد در هر گوشه، در هر تنه‌ی درخت، در هر شکافِ باریکِ بین برگ‌ها، چیزی ایستاده و نگاهش می‌کند.نه چیزی واضح؛ فقط حسی که راه می‌رفت زیر پوستش.و از میان همان سایه‌ها، زمزمه‌ها شروع شدند.اول یکی.بعد دو تا.بعد بیشتر.آرام بودند.خیلی آرام.اما همین آرامی، از هر فریادی بدتر بود.«الکس…»الکس برای لحظه‌ای قدم‌هایش را کند کرد.نگاهش به تاریکیِ بین دو درخت افتاد.هیچ‌چیز آن‌جا نبود، اما صدا دوباره آمد.«برگرد…»الکس با خشونت سرش را چرخاند.«کیه؟»جوابی نیامد.فقط شاخه‌ای که زیر باد تکان خورد، و سایه‌ای که یک لحظه روی تنه‌ی درخت لغزید.الکس دوباره دوید.اما با هر چند قدم، صداها بیشتر می‌شدند.از پشت سر، از کنار، از بالای سرش، از لابه‌لای برگ‌ها.انگار جنگل خودش هم داشت علیه او حرف می‌زد.«تو نمی‌خواستی این‌طور بشه…» «فکر کردی می‌تونی ازش فرار کنی؟» «تو هم می‌دونی تقصیر توئه…» «هنوزم می‌تونی برگردی…» «الکس…»اسمش، وقتی چند بار تکرار شد، ترسناک‌تر شد.چون دیگر فقط یک صدا نبود.چند صدا بود.چند زمزمه که هرکدام از یک طرف می‌آمدند و هر کدام کمی شبیه همان چیزی بودند که او از دست داده بود.الکس نفسش را در سینه حبس کرد و تندتر دوید.پاهایش روی ریشه‌ها و سنگ‌ها لغزیدند، اما خودش را نگه داشت.شاخه‌ای از کنار صورتش رد شد و پوستش را خراشید، اما او حتی متوجه دردش هم نشد.صداها بلندتر می‌شدند.نه بلند از نظر حجم، بلند از نظر نزدیک‌تر شدن.انگار هرچه بیشتر جلو می‌رفت، بیشتر در محاصره‌ی آن‌ها قرار می‌گرفت.«امیلی…» «الکس، نگاه کن…» «اینجا…» «نمی‌تونی فرار کنی…»الکس ناگهان ایستاد.نفسش برید.نه چون کسی را دیده بود؛چون دیگر نمی‌دانست کدام صدا واقعی‌تر از بقیه است.اسم امیلی که در میان زمزمه‌ها آمد، تنش را به‌هم ریخت.نه نزدیک بود، نه واضح؛ فقط مثل زخمی که دست رویش بکشی.الکس با وحشت به اطراف نگاه کرد.چند قدم عقب رفت.دلش می‌خواست بدود، اما پاهایش انگار برای لحظه‌ای فرمان نمی‌بردند.«نه…»صدایش خفه و شکسته بود.«بس کنید…»اما زمزمه‌ها بیشتر شدند.نه از بیرون، از همه‌جا.«تو مقصر بودی…» «تو دیدیش…» «تو می‌دونی…» «تو تنهاش گذاشتی…»الکس دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشت، اما صداها از همان‌جا هم رد می‌شدند.انگار از درون سرش می‌آمدند.چشمانش از ترس گشاد شده بودند و نفس‌هایش تند و نامنظم بالا می‌آمدند.تا بالاخره به یک فضای بازتر رسید؛جایی که درخت‌ها کمی از هم فاصله داشتند و ماه، ضعیف و سرد، روی زمین لکه‌ای نقره‌ای انداخته بود.الکس همان‌جا از پا افتاد.زانوهایش خم شدند و روی زمین افتاد.دستش را روی سرش گذاشت و بعد با هر دو دست، موهای سفیدش را محکم گرفت، انگار می‌خواست تمام صداها را همان‌جا خفه کند.نفسش تند بود.بدنش می‌لرزید.و خشم، ترس، گناه، و شوک، همه با هم در سینه‌اش به هم می‌پیچیدند.«نه… نه…»صدایش در جنگل گم شد.بعد، برای اولین بار بعد از آن‌همه دویدن، گریه آمد.نه گریه‌ی آرام.نه اشکِ بی‌صدا.بلکه هق‌هقی شکسته که از جایی عمیق‌تر از سینه بیرون می‌آمد.اشک‌هایش روی صورت خون‌آلودش می‌ریختند و دست‌هایش هنوز در موهای سفیدش گره خورده بود.شانه‌هایش می‌لرزیدند و هر نفس، بیشتر شبیه بریدن بود تا نفس کشیدن.برای چند لحظه، جنگل ساکت شد.یا شاید او دیگر چیزی نمی‌شنید.فقط صدای خودش، و ضربانِ جنون‌وار قلبش.بعد، لای همین آشوب، نگاهش به دستش افتاد.به ساعت.همان ساعتِ شیطان.فلز سردش روی مچش سنگینی می‌کرد؛سنگینیِ چیزی که انگار از اول برای همین لحظه ساخته شده بود.الکس خیره شد.زمان.فکر، آرام و لرزان، در ذهنش شکل گرفت.اگر می‌شد برگردد چه؟اگر می‌شد قبل از آن اتاق باشد؟قبل از آن‌که رابرت حرف بزند؟قبل از آن‌که شمشیر بالا برود؟قبل از آن‌که همه‌چیز از هم بپاشد؟دستش شروع به لرزیدن کرد.به‌سختی ساعت را از زیر آستین بیرون کشید.انگشت‌هایش خیسِ عرق و اشک بودند، اما بالاخره دکمه‌ی کنار ساعت را پیدا کرد.چند ثانیه فقط نگاهش کرد.ترسیده بود.می‌ترسید اگر فشار بدهد، چیزی بدتر اتفاق بیفتد.می‌ترسید اگر فشار ندهد، هیچ‌وقت نتواند این صحنه را پس بگیرد.نفسش را حبس کرد.بعد، با تمامِ چیزی که از خودش باقی مانده بود، دکمه را فشار داد.همه‌چیز یک‌باره از هم پاشید.صداها کش آمدند.نور ماه در هم پیچید.درخت‌ها مثل سایه‌های کشدار از کنارش رد شدند.زمین زیر پایش خالی شد و حس کرد دارد درون چیزی عمیق و بی‌انتها فرو می‌رود.برای یک لحظه همه‌چیز سیاه شد.و وقتی دوباره چشم باز کرد، دیگر در جنگل نبود.الکس، با نفس‌های تند و بدنِ لرزان، دوباره روی همان صندلی کتابخانه نشسته بود.جلویش همان کتاب باز بود.همان میز.همان نورِ کم‌جان صبح.همان سکوتِ سنگینِ کلیسا.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.اما قلبش هنوز مثل دیوانه‌ها می‌کوبید.دستش هنوز می‌لرزید.و ذهنش، هنوز در میان جنگل، خون، و فریادها گیر کرده بودالکس چند ثانیه فقط نشست و به اطراف خیره ماند.کتابخانه همان‌جا بود.قفسه‌ها، میز چوبی، نورِ کم‌جانِ صبح که از پنجره‌ی باریک می‌ریخت، و سکوتی که هیچ‌چیز در آن تغییر نکرده بود.همه‌چیز درست همان‌طور بود که قبل از آن افتضاح دیده بود.الکس نفسش را آهسته بیرون داد.دستش روی لبه‌ی میز رفت و بعد آرام، خیلی آرام، صفحه‌ی بازِ کتاب را لمس کرد.واقعی بود.کتاب زیر انگشت‌هایش سرد بود.صندلی زیرش سفت بود.هوای کتابخانه بوی کاغذ کهنه می‌داد، نه خون، نه دود، نه خاک خیسِ جنگل.الکس زیر لب گفت: «برگشتم…»صداش آن‌قدر پایین بود که خودش هم به‌زور شنید.چند لحظه بعد از جا بلند شد.پاهایش هنوز کمی سنگین بودند، اما ذهنش از آن‌ها هم شلوغ‌تر بود.دورِ همه‌چیز می‌چرخید، انگار هنوز در جنگل نایستاده باشد.او از کتابخانه بیرون رفت.راهروها خلوت بودند.نور صبح روی سنگ‌فرش‌های خاکستری افتاده بود و صدای قدم‌هایش خیلی آرام در فضا می‌پیچید.الکس نمی‌دانست دقیقاً باید کجا برود، فقط حس می‌کرد اگر همین‌جا بماند، فکرها بیشتر به جانش می‌افتند.به‌جای این‌که مستقیم به حیاط برود، مسیر کوتاهی را به سمت اتاق رابرت پیچید.نه با عجله، فقط با کنجکاویِ بی‌قرار.وقتی نزدیک در رسید، صدای حرف از داخل آمد.الکس مکث کرد و بی‌اختیار ایستاد.رابرت و امیلی داخل اتاق بودند.الکس کمی در را باز کرد و از همان شکاف نگاه انداخت.رابرت و امیلی روبه‌روی هم ایستاده بودند و آرام حرف می‌زدند.رابرت اول نگاهش به در افتاد.«الکس؟»الکس سریع خودش را جمع کرد.«آه… من…»امیلی نگاه کوتاهی به صورتش انداخت.«حالت خوبه؟»الکس یک لحظه مردد ماند.«آره. فقط… یه لحظه سرم گیج رفت.»رابرت ابرو بالا انداخت.«گیج شدی؟»الکس شانه بالا انداخت.«چیزی نیست.»امیلی هنوز نگاهش می‌کرد، اما نه با فشار؛ بیشتر با دقت.«رنگت پریده.»الکس که نمی‌خواست بیشتر از این زیر نگاه آن‌ها بماند، گفت: «خوبم. واقعاً.»رابرت و امیلی چند ثانیه ساکت ماندند.الکس حس کرد همین هم زیادی بوده.رابرت در را کامل باز نکرد.فقط گفت: «اگه خواستی یه کم استراحت کن.»امیلی هم خیلی آرام اضافه کرد: «لازم نیست اگه حالت خوب نیست، همین‌جا بمونی.»الکس سری تکان داد.«نه، خوبم. فقط… سرم شلوغه.»رابرت چیزی نگفت.فقط نگاهش را از او برداشت، انگار هم فهمیده باشد و هم نخواهد فشار بیاورد.الکس یک قدم عقب رفت.«هیچی نشده.»این‌بار لحنش کمی محکم‌تر بود، انگار می‌خواست هم آن‌ها را قانع کند هم خودش را.رابرت فقط سر تکان داد.«باشه.»الکس دیگر نماند.از کنار در دور شد و راهش را به سمت حیاط کج کرد.وقتی به حیاط رسید، هوای بیرون کمی بهتر از داخل بود.باد آرامی میان درخت‌های اطراف می‌چرخید و نور صبح روی سنگ‌فرش‌ها افتاده بود.الکس چند لحظه همان‌جا ایستاد و بعد روی یکی از نیمکت‌های سنگی نشست.دستش را روی صورتش کشید و به زمین خیره شد.ذهنش هنوز درگیر بود.نه از آن‌جور گیجی که آدم را از پا می‌اندازد، بیشتر از آن‌جور که نمی‌گذارد راحت بنشیند.اگر این برگشت واقعی بود، یعنی هنوز همه‌چیز عوض می‌شدنی بود.و این فکر، هم امیدوارکننده بود هم ترسناک.رابرت بعد از رفتن الکس هنوز برای چند لحظه همان‌جا ایستاده بود.نگاهش به در مانده بود، انگار داشت حرفی را که درست نفهمیده بود، توی ذهنش دوباره مرور می‌کرد.امیلی هم کنارش بود، آرام و بی‌صدا.رابرت بالاخره گفت: «یه چیزیش بود.»امیلی خیلی کوتاه جواب داد: «آره.»رابرت دستش را پشت گردنش کشید.«نه از اون مدل که بخواد فقط خسته باشه. انگار یه لحظه فکرش جای دیگه بود.»امیلی نگاهش را از در برداشت و به خودش دوخت.«دقیقاً.»رابرت کمی اخم کرد.«تو هم حسش کردی؟»امیلی چیزی نگفت، اما همان سکوت کافی بود.رابرت ادامه داد: «یه لحظه انگار از چیزی ترسید،.»امیلی آهسته گفت: «فکر کنم الکس وقتی یه چیزی میشه، معمولاً بیشتر از این بهم می‌ریزه.»رابرت به او نگاه کرد.«پس اینو چی باید اسمش بذارم؟»امیلی شانه‌ای بالا انداخت.«نمی‌دونم. فقط عجیب بود.»رابرت چند لحظه فکر کرد، بعد آهی کشید.«شاید چیزی یادش اومده.»امیلی به نرمی گفت: «یا فقط چیزی دیده که هنوز نمی‌خواد درباره‌ش حرف بزنه.»رابرت نگاهش را پایین آورد.«اگه همین‌طوره، خوب نیست.»امیلی سر تکان داد.«نه.»رابرت چند لحظه دیگر ایستاد.بعد گفت: «من باید برم خدمه رو چک کنم. اینجا امروز یه‌جور عجیبی ساکته.»امیلی کوتاه جواب داد: «باشه.»رابرت قبل از رفتن، یک بار دیگر به او نگاه کرد.«اگه از الکس چیزی فهمیدی، بهم بگو.»امیلی فقط سر تکان داد.رابرت رفت و صدای قدم‌هایش در راهرو دور شد.وقتی تنها شد، امیلی برای چند ثانیه همان‌جا ماند.بعد آرام دستش را بالا آورد و زیر لب چیزی زمزمه کرد.هوای اتاق خفیف لرزید.نه آن‌قدر که عجیب به نظر برسد، فقط به اندازه‌ای که معلوم شود جادو شروع شده.امیلی چشم‌هایش را بست و اجازه داد آن حسِ نازکِ جادو، لایه‌ی زمان را برایش باز کند.نه آینده؛ گذشته.همان لحظه‌هایی که الکس از درِ کتابخانه بیرون رفت تا حالا.اول صحنه‌ی کتابخانه آمد.الکس روی صندلی، خم‌شده روی کتاب.بعد همان لحظه‌ای که صورتش تغییر کرد؛ نه از شوک، از این حس که چیزی درونش به هم خورده.بعد رفتنِ سریعش از کتابخانه.امیلی نگاه را جلوتر کشید.راهرو.درِ اتاق رابرت.الکس پشت در، لحظه‌ای مکث کرده بود و بعد داخل شده بود.همان‌جا که آن‌ها را دیده بود، رو‌به‌روی هم ایستاده بودند.بعد تصویر تند شد.رابرت حرف می‌زد.الکس با خشم جواب می‌داد.امیلی دید که چطور الکس از حرف‌ها خورد، از لحن رابرت، از آن طوری که او عمداً فشار می‌آورد.بعد صحنه‌ی شمشیر.شمشیرهای کشیده‌شده.صدای فلز.امتدادِ خشم.رابرت که یک قدم جلو آمد، و الکس که دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.امیلی به‌وضوح دید که الکس چه‌طور حمله کرد.دید که رابرت چطور سعی می‌کرد او را بشکند، نه با زور، با حرف.دید که چطور الکس از این حرف‌ها فقط بیشتر فرو رفت در خشم.بعد آن لحظه‌ی وحشتناک.ضربه‌ی آخر.شمشیر در سینه‌ی رابرت.رنگ از صورتش پرید.زانو زدنش.افتادنِ شمشیر روی زمین.امیلی نفسش را آهسته بیرون داد.این بخش، حتی در خاطره هم سنگین بود.اما او نماند.تصویر را جلو برد.دید که چطور بعد از آن، خودش با وحشت به سمت رابرت دویده بود.دست‌هایش، اشک‌هایش، فریادش.و بعد، وقتی فهمید که دیر شده…خشم.مبارزه با الکس در اتاق.شمشیرها.شکستن قفسه‌ها.فشارِ جادو.لرزش دیوارها.الکس که دیگر فقط نمی‌جنگید، بلکه همه‌چیز را از درون خودش بیرون می‌ریخت.امیلی با دقت تمام آن صحنه را دید.نه برای قضاوت، برای فهمیدن.و بعد، درست همان‌جا که جادو از کنترل خارج شد و دیوارها شروع کردند به فروپاشی، تصویر به سمت آخرین بخش لغزید:فرار الکس به جنگل.پاهایش روی زمین، موهای خون‌آلود، نفس‌های بریده، و صورتِ شکسته‌اش.بعد جنگل.تاریکی.زمزمه‌ها.الکس که می‌دوید.الکس که می‌لرزید.و در نهایت، کنار درخت‌ها، با دست لرزان، ساعت را از زیر آستین بیرون کشید.امیلی دقیقاً دید که الکس چطور به ساعت نگاه کرد.چطور دستش به لرزه افتاد.چطور دکمه را فشار داد.و بعد، همان برگشتن.همه‌چیز تمام شد.امیلی چشم باز کرد.برای چند ثانیه فقط ساکت ماند.نه از خشم، نه از شوک.بیشتر از این‌که داشت همه‌ی قطعات را کنار هم می‌گذاشت.الکس از وحشت به ساعت پناه برده بود.نه از سر لجبازی.نه برای بازی.برای فرار.برای اینکه فقط یک‌بار دیگر چیزی را از اول ببیند و شاید این بار دیر نرسد.امیلی آهسته نفس کشید.این کار بی‌خطر نبود.اصلاً نبود.اما وقتی آن وحشت را در چهره‌ی الکس دیده بود، وقتی دست‌های لرزانش را دیده بود، بیشتر از عصبانیت، چیزی شبیه فهمیدن در دلش افتاده بود.الکس اشتباه کرده بود.اما از سر بی‌رحمی نه.از ترس.و این برای امیلی، تفاوت بزرگی بود.نصفه‌شب از راه رسیده بود و کلیسا در سکوتی سنگین فرو رفته بود.راهروها تاریک بودند، شمع‌های باقی‌مانده یکی‌یکی کوتاه شده بودند، و صدای باد از لای پنجره‌های بلند، آرام و پیوسته در ساختمان می‌پیچید.الکس آهسته وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست.بدنش هنوز خسته بود، اما این خستگی با قبل فرق داشت؛ انگار چیزی درونش از کار افتاده بود و حالا هر نفس را با سختی بیرون می‌داد.چند لحظه همان‌جا ایستاد.بعد دستش را روی دیوار گذاشت و آرام به سمت تخت رفت.اما هنوز ننشسته بود که دردِ تیزی در شکمش پیچید.الکس نفسش را با شدت بیرون داد و خم شد.دستش را روی شکمش فشرد و چند قدم نامنظم عقب رفت.درد، تیز و ضربه‌ای نبود؛ بیشتر شبیه موجی بود که از داخل می‌پیچید و هر لحظه عمیق‌تر می‌شد.الکس ابروهایش را درهم کشید و فقط برای چند ثانیه ایستاد تا بفهمد واقعاً چه دارد می‌گذرد.همان لحظه، صدای تقه‌ی آرامی از در آمد.الکس سرش را بالا آورد.دوباره تقه خورد.بعد صدای آشنای امیلی از پشت در: «الکس؟»الکس با زحمت صاف شد.«بیا تو…»در به‌آرامی باز شد و امیلی وارد اتاق شد.نورِ کم‌رنگِ راهرو پشت سرش مانده بود و صورتش را آرام‌تر از همیشه نشان می‌داد، اما نگاهش همان لحظه‌ی اول روی چهره‌ی الکس قفل شد.«حالت خوبه؟»الکس خواست جواب بدهد، اما موجِ بعدی درد حرف را از دهانش گرفت.دستش را محکم‌تر روی شکمش فشرد و روی لبه‌ی تخت نشست.«نه… خیلی نه.»امیلی نزدیک شد، اما نه شتاب‌زده.نگاهش از صورت الکس پایین رفت، روی دستش، روی حالتِ خمیده‌ی بدنش، و بعد دوباره برگشت به چشم‌هایش.چیزی در نگاهش بود که نشان می‌داد فقط درد را نمی‌بیند؛حالت الکس را هم می‌بیند، آن سکوت عجیبش را، و چیزی که پشتش پنهان کرده.«از وقتی برگشتی، عجیب شدی.»صدایش آرام بود.الکس نگاهش را از او دزدید.«می‌دونم.»امیلی چند ثانیه ساکت ماند.بعد آهسته‌تر گفت: «اون چیزی که امروز ازش استفاده کردی…»جمله را کامل نکرد.لازم هم نبود.الکس خشک شد.صورتش کامل سفید شده بود.الکس نفسش را از بینی بیرون داد.«من اشتباه..... کرده بودم.»امیلی روی لبه‌ی تخت نشست، اما فاصله‌اش را حفظ کرد.نه طوری که سرد باشد، نه آن‌قدر نزدیک که الکس حس کند دارد از روی دلسوزی ساده برخورد می‌کند.«آره و سعی کردی تکرار اش نکنی.»صدای امیلی آرام بود، اما در آن راحتی نبود.«ولی بهایی داشت.»الکس نگاهش را پایین انداخت.دستش هنوز روی شکمش بود.چند ثانیه گذشت و بعد خیلی آهسته گفت: «اون موقع عصبی بودم.»امیلی نگاهش را از صورت او برنداشت.نگاهش نه سرزنش بود، نه آرامشِ کامل؛ بیشتر چیزی شبیه نگرانیِ کنترل‌شده.«معمولا همین عصبانیت هست که باعث میشه اشتباهاتی کنیم که دیگه نشه جبران کرد.»الکس چیزی نگفت.فقط نفسش را آهسته بیرون داد.امیلی آهسته گفت: «من نمی‌خوام وانمود کنی که چیزی نشده.»الکس لبخند تلخی زد، اما آن لبخند دوام نیاورد.«منم نمی‌خوام.»برای چند ثانیه سکوت افتاد.بعد الکس با صدایی که هنوز از درد و خستگی گرفته بود گفت: «من… نمی‌دونم باید باهاش چیکار کنم.»امیلی نگاهش را از او گرفت و به سمت در چرخاند، انگار هنوز مطمئن نبود اینجا بماند یا نه.بعد دوباره به الکس برگشت.«من امشب می‌مونم.»الکس سریع گفت: «لازم نیست.»امیلی پاسخ نداد.فقط نگاهش کرد، و همان نگاه کافی بود که الکس بفهمد این بار، امیلی هم دست‌کم نگرانِ واقعی‌ست، هم کمی محتاط.نه این‌که بخواهد او را تنها بگذارد، نه این‌که وانمود کند همه‌چیز عادی است.الکس آهسته روی تخت نشست.امیلی همان‌جا ماند، نزدیک ولی نه چسبیده.چند ثانیه بعد، الکس با صدایی که هنوز از خستگی و درد گرفته بود گفت: «فکر کردم اگه برگردم، می‌تونم درستش کنم.»امیلی بی‌درنگ جواب نداد.فقط نگاهش را روی چهره‌ی الکس نگه داشت.نگاهش نه سرزنش بود، نه دل‌سوزیِ آشکار؛ بیشتر چیزی شبیه فهمیدنِ یک تصمیمِ بد بود.«و نتونستی.»الکس به آرامی چشم‌هایش را بست.این جمله تلخ نبود، اما سنگین بود.نه چون امیلی گفته بود، چون حقیقتش را می‌دانست.امیلی کمی نزدیک‌تر شد و دستش را بالا آورد.اما قبل از لمس کردن، برای یک لحظه مکث کرد؛ انگار خودش هم نمی‌خواست این نزدیکی را بی‌فکر انجام دهد.بعد خیلی آرام گونه‌ی الکس را لمس کرد.الکس نفسش را آهسته بیرون داد.لمسش گرم نبود، اما آرام بود.و همین آرامی، بیشتر از هر چیز دیگری، خستگی را در تنش می‌نشاند.«تو از ترس این کارو کردی، نه از بی‌فکری.»صدای امیلی پایین بود.الکس لبخند تلخی زد.«این فرق می‌کنه؟»امیلی لحظه‌ای سکوت کرد.«برای من، آره.»الکس چیزی نگفت.فقط نگاهش را از او نگرفت.چند ثانیه بعد، امیلی خیلی آهسته دستش را دور او حلقه کرد و الکس را بغل کرد.آغوشش آرام بود.محکم بود و گرم؛ به‌اندازه‌ای نزدیک که الکس حس کند تنها نیست، و به‌اندازه‌ای دور که خودش هم از خودش نترسد.الکس چند لحظه همان‌جا ماند، بعد به‌آرامی دستش را دور امیلی گذاشت.شانه‌هایش هنوز از درد سفت بودند، اما این آغوش، بخشی از آن را ساکت می‌کرد.امیلی خیلی آهسته گفت: «امشب اینجا می‌مونم.»الکس برای لحظه‌ای خواست مخالفت کند، اما چیزی نگفت.فقط نفسش را بیرون داد و سرش را کمی پایین آورد.کم‌کم هر دو روی تخت دراز کشیدند.الکس به یک سمت افتاد و امیلی کنار او، طوری دراز کشید که حضورش نزدیک بماند، اما فشار نیاورد.سکوت اتاق آرام شده بود.فقط صدای ضعیف باد از بیرون می‌آمد.امیلی دستش را بالا آورد و خیلی آرام صورت الکس را نوازش کرد.حرکتش نرم بود.الکس چشم‌هایش را بست.درد هنوز بود.امیلی هم ساکت ماند.کم‌کم نفسش عمیق‌تر شد.چند دقیقه بعد، امیلی هم در همان سکوت خوابش برد.اتاق در تاریکی فرو رفت.الکس هنوز بیدار بود، با فکری که نمی‌گذاشت راحت باشد؛نه از این‌که امیلی کنارش مانده بود، بلکه از این‌که هنوز هم نمی‌دانست چطور باید با آن‌چه کرده بود، زندگی کند...</description>
                <category>No Body</category>
                <author>No Body</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 14:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چراغ ها خاموش شدند ( فصل چهارم - پیش درآمد پارت دوم )</title>
                <link>https://virgool.io/@bardia0me/lights-off-fytyoajdrg15</link>
                <description>الکس هنوز روی همان صندلی نشسته بود، اما ذهنش دیگر در کتابخانه نبود.همه‌چیز دورش آرام‌آرام تیره شد؛اول گوشه‌های دیدش، بعد قفسه‌ها، بعد حتی صدای نفس‌های خودش.انگار صفحه‌های کتاب، اتاق، و حتی سنگِ سردِ زیر پایش، همه در یک تاریکیِ بی‌معنی فرو می‌رفتند.و بعد، وقتی دوباره توانست اطرافش را ببیند، دیگر تنها نبود.الکس هنوز همان‌جا نشسته بود، اما روبه‌رویش زنی ایستاده بود با قامتی کشیده، دو شاخ روی سر و دمی که آرام پشت سرش تکان می‌خورد.صورتش زیبا بود؛ آن‌قدر زیبا که اگر فقط یک لحظه نگاهش می‌کردی، شاید دیر می‌فهمیدی چه چیزی در نگاهش شیطانی است.لبخندش نرم بود، اما از همان لبخندهایی که آدم را بیشتر نگران می‌کند تا آرام.زن با لحنِ تحریک‌آمیز و مرموزی گفت: «سلام، پسر کوچولو.»الکس کمی جا خورد، اما خودش را نگه داشت و آهسته جواب داد: «سلام.»آکومارا لبخندش را پررنگ‌تر کرد و یک قدم به او نزدیک شد.«خوشحالم که دعوتم رو قبول کردی.»الکس اخم کرد و نگاهش را از صورت او برنداشت.«من کجام؟ تو کی هستی؟»آکومارا ابرویش را بالا داد، انگار از سؤال دومی بیشتر از اولی لذت برده باشد.بعد با لبخندی که هنوز چیزی را پنهان می‌کرد، گفت: «من شی…»مکث کرد، بعد با خونسردی ادامه داد: «من یه ساحره‌ام. اسمم آکوماراست.»الکس اسم را زیر لب مزه کرد.«آکومارا…»آکومارا لبخند زد.«درسته.»الکس مستقیم به او نگاه کرد و پرسید: «خب، تو با من چیکار داری؟»آکومارا انگار دقیقاً همین سؤال را می‌خواست.چشمانش برق زد و گفت: «می‌دونی، پسر کوچولو… من خیلی وقته حواسم به تو هست. تو واقعاً پسر جالبی هستی.»الکس برای لحظه‌ای از این جمله جا خورد.خیلی شبیه حرفی بود که رووانا زده بود، اما لحن آکومارا نرم‌تر، خطرناک‌تر و آگاهانه‌تر بود؛جوری که انگار خوب می‌دانست کجا باید نزدیک شود و کجا عقب بماند.آکومارا ادامه داد: «دیدنِ تلاش یه پسر بچه‌ی کوچولو که تنهاست، خیلی مزه می‌ده.»...الکس دیگر نتوانست در کتابخانه بماند.کتاب هنوز روی میز باز بود، اما حروفش برایش دیگر معنایی نداشتند.همه‌چیز در سرش می‌چرخید؛ حرف‌های رووانا، لبخند آکومارا، و آن حسِ تلخی که از وقتی از خوابِ مصنوعی بیرون آمده بود رهایش نکرده بود.انگار هر کسی که تا حالا چیزی به او گفته بود، فقط بخشی از حقیقت را نگه داشته و بقیه را از او دزدیده باشد.الکس از جا بلند شد.صندلی کمی عقب کشیده شد و صدای کوتاهش در سکوت کتابخانه پیچید.دستش هنوز روی لبه‌ی کتاب بود، اما دیگر نمی‌توانست حتی یک خط را بخواند.«دارن منو بازی می‌دن…»این فکر مثل خاری در ذهنش فرو رفته بود.و هرچه بیشتر به آن فکر می‌کرد، خشمش بیشتر بالا می‌گرفت.نه فقط خشم؛ بیشتر چیزی شبیه تحقیر.این‌که همه چیز را از او پنهان کرده بودند، از اینکه خودش را هنوز وسطِ ماجرایی بزرگ‌تر از فهمش می‌دید، و هیچ‌کس حاضر نبود صادق باشد.الکس دیگر به خودش فرصت فکر کردن نداد.کتاب را بست، از کتابخانه بیرون زد و مستقیم به سمت اتاق رابرت رفت.وقتی به در رسید، حتی چند لحظه هم مکث نکرد.دستش را بالا برد تا در بزند، اما از داخل صدای حرف آمد.صدای رابرت بود.و صدای امیلی.الکس همان‌جا خشک شد.دستش آهسته پایین آمد و با احتیاط در را کمی باز کرد.نور کم‌رنگ اتاق داخل چشمش زد.رابرت و امیلی روبه‌روی هم ایستاده بودند.هر دو متوجه‌ی صدای باز شدن در شدند و سرشان به سمت الکس چرخید.رابرت اول از همه حرف زد: «الکس…»اما الکس دیگر صبر نداشت.چند قدم وارد اتاق شد و با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت: «دارین منو بازی می‌دین؟»رابرت اخم کرد.«چی؟»الکس نگاهش را بین آن دو چرخاند.«از اول همین بوده؟ همه‌ی این حرف‌ها، این نگاه‌ها، این چیزایی که نمی‌گین… دارین منو می‌چرخونین؟»امیلی یک قدم جلو آمد.«نه. الکس، گوش کن—»الکس حرفش را برید: «نه. شما گوش کنید.»چشم‌هایش روی امیلی قفل شد.«من این‌همه وقت دارم سعی می‌کنم بفهمم چرا همه‌تون یه چیزو نصفه می‌گین. الانم که آکومارا، رووانا… هرکی رو می‌بینم، یه چیز جدید می‌گه. پس واقعاً حقیقت چیه؟»رابرت آهسته گفت: «الکس، ما داریم سعی می‌کنیم تو رو آماده کنیم.»الکس با خشم جواب داد: «برای چی؟ برای اینکه منو بکشین؟»...الکس دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.دستش بی‌اختیار به سمت شمشیر رفت.این‌بار چوب تمرینی نبود.شمشیر واقعی را از غلاف بیرون کشید.صدای کشیده شدن تیغه، اتاق را ساکت کرد.امیلی با وحشت گفت: «الکس، نه—»اما رابرت هم همان لحظه شمشیرش را کشید.چشمانش دیگر مثل قبل آرام نبود.او این صحنه را پیش‌بینی کرده بود، یا دست‌کم آمادگی‌اش را داشت.الکس با صدایی که می‌لرزید گفت: «من ارزشی ندارم؟»رابرت با خونسردیِ سردی جواب داد: «اگه این‌قدر راحت می‌شکنی، آره.»و همین، آخرین چیزی بود که الکس توانست تحمل کند.شمشیرها بالا رفتند.</description>
                <category>No Body</category>
                <author>No Body</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 12:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چراغ ها خاموش شدند ( فصل چهار - بخش اول )</title>
                <link>https://virgool.io/@bardia0me/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-hakofk3b0rpv</link>
                <description>الکس با نفس‌های تند از خواب پرید.چند لحظه فقط در تاریکیِ اتاق نشسته بود، دستش روی سینه‌اش، و چشم‌هایش به جایی خیره مانده بود که هنوز تصویر الهام از آن پاک نشده بود.نه، بهتر بود اسمش را الهام بگذارد، چون هنوز مطمئن نبود خواب بوده یا چیزی که از جایی عمیق‌تر آمده باشد.تصویری از کلیسا در ذهنش بود؛سالنِ خاموش، خون روی زمین، و آدم‌هایی که می‌شناخت و دیگر زنده نبودند.رابرت.لیا.پیرزنِ بازار.آدم‌های دیگر.امیلی.و بعد آن جمله.ما تو را پیدا کردیمالکس با عجله از تخت پایین آمد، کفش‌هایش را همان‌طور که بودند پوشید و بدون این‌که چراغی روشن کند، درِ اتاق را باز کرد و از راهرو گذشت.قلبش هنوز تند می‌زد.نمی‌خواست فقط در اتاق بماند و به آن فکر کند.به درِ اتاق رابرت که رسید، چند بار محکم تقه زد.چند لحظه بعد صدای خواب‌آلود رابرت از داخل آمد: «کیه؟»الکس با صدایی که هنوز تهش لرزش داشت گفت: «منم. الکس.»در کمی باز شد و رابرت، با موهای به‌هم‌ریخته و چشم‌های نیمه‌خواب، سرش را بیرون آورد.نگاهش فقط یک ثانیه روی چهره‌ی الکس مکث کرد، اما همان یک ثانیه کافی بود تا بفهمد چیزی درست نیست.«چی شده؟»الکس نفس عمیقی کشید.«یه الهام دیدم.»رابرت ابرو بالا انداخت.«الهام؟»الکس سر تکان داد.«هرچی بود، خیلی واقعی بود.»رابرت در را کامل باز کرد و کنار رفت تا الکس داخل بیاید.اتاقش بوی چوب و کاغذ و کمی شمع خاموش می‌داد.الکس همان‌طور که وارد می‌شد، حرفش را سریع‌تر ادامه داد: «توی کلیسا بودم. همه‌چی خونی بود. تو… لیا… آدمای بازار… حتی امیلی هم اون‌جا بود.»رابرت با دقت به او نگاه کرد.«آروم‌تر. یکی‌یکی.»الکس دستش را به پیشانی‌اش کشید.«همه توی زمین افتاده بودن. بعد روی دیوار نوشته بود…»مکث کرد.«ما تو را پیدا کردیم.»رابرت چند ثانیه ساکت ماند.بعد با لحن معمولی‌تری گفت: «خواب بدی بوده.»الکس با تردید نگاهش کرد.«فکر می‌کنی فقط خوابه؟»رابرت شانه‌ی یکی از دست‌هایش را بالا انداخت.«آره. لازم نیست از یه خواب، بیشتر از چیزی که هست بسازی.»الکس کمی آرام‌تر شد، اما هنوز قانع نشده بود.«همه توش مرده بودن.»رابرت با همان خونسردی پاسخ داد: «خواب‌ها همین کارو می‌کنن.»الکس سرش را پایین انداخت، اما هنوز حس بد از دلش بیرون نرفته بود.«امیلی هم اون‌جا بود.»رابرت برای لحظه‌ای مکث کرد، اما نه آن‌قدر که الکس بفهمد نگران شده.فقط گفت: «خوب. بهش فکر نکن.»الکس اخم کرد.«این که جواب نیست.»رابرت نگاه مستقیمی به او انداخت.«بعضی وقت‌ها، بهترین کار همینه. فعلاً برگرد بخواب. صبح که شد، ببین هنوز هم همین‌قدر ترسناک به نظر میاد یا نه.»الکس لبخند کم‌جانی زد، اما قانع نشده بود.«باشه.»رابرت در را برایش باز کرد.الکس چند لحظه در آستانه‌ی در ایستاد، بعد به عقب نگاه کرد.«اگه دوباره ببینمش چی؟»رابرت جواب داد: «فقط یه خواب بوده، خودش می‌ره.»الکس اخم کرد.«این که جواب نیست.»رابرت نگاه مستقیمی به او انداخت.«نه. ولی الان فقط همین رو می‌گم.»الکس چیزی نگفت.فقط آهسته از اتاق بیرون رفت و به سمت اتاق خودش برگشت.وقتی درِ پشت سر الکس بسته شد، رابرت برای چند لحظه ساکت ماند.بعد به‌سمت میزی کوچک در گوشه‌ی اتاق رفت، شمعی روشن کرد و چند ثانیه بعد، زیر لب چیزی زمزمه کرد.هوای اتاق تکان خفیفی خورد.و امیلی، آرام و بی‌صدا، در مقابلش ظاهر شد.رابرت این‌بار اصلاً لحنش آرام نبود.«مادر, الکس یه الهام دیده.»امیلی نگاهش را بالا آورد.«چه الهامی؟»رابرت کوتاه و دقیق گفت: «کلیسا. خون. آدم‌هایی که می‌شناخت. و تو… مرده بودی.»چهره‌ی امیلی برای لحظه‌ای تغییر کرد.نه از غافلگیری، از نگرانی.رابرت ادامه داد: «و روی دیوار نوشته بود: “ما تو را پیدا کردیم.”»امیلی سکوت کرد.رابرت با صدایی جدی‌تر پرسید: «فکر می‌کنی از طرف اوناست؟»امیلی آهسته گفت: «ممکنه.»رابرت اخم کرد.«یعنی شروع شده؟»امیلی نگاهش را پایین انداخت، انگار دارد چیزی را می‌سنجد.«شاید فقط یه هشدار بوده.»رابرت چند قدم جلو آمد.رابرت خیلی آهسته‌تر پرسید: «باید بهش بگم؟»امیلی مستقیم به او نگاه کرد.«نه. هنوز نه.»رابرت سری تکان داد.اما حالت چهره‌اش هنوز جدی بود.امیلی یک لحظه به نقطه‌ای در هوا خیره شد، بعد زیر لب گفت: «باید مراقبش باشیم.»رابرت نگاهش را از او برنداشت.«هستم.»امیلی خیلی آرام گفت: «این‌بار بیشتر.»صبحِ روز بعد، الکس هنوز از جا خوب بلند نشده بود که پایش خودش را به کفِ سردِ اتاق رساند.نورِ خاکستریِ صبح از لای پرده‌ی باریک می‌گذشت و روی دیوار، خطی کم‌رنگ می‌کشید.الکس چند لحظه همان‌طور روی لبه‌ی تخت نشست و به نقطه‌ای خیره ماند؛ انگار هنوز بخشی از ذهنش در همان الهامی گیر کرده بود که دیشب دیده بود.خواب، یا هر چیزی که اسمش را می‌گذاشت، هنوز ولش نکرده بود.صحنه‌ها یکی‌یکی در ذهنش بالا می‌آمدند:رابرت روی زمین، لیا کنار ستون، آدم‌های بازار، خون روی سنگ‌های کلیسا، و امیلی…امیلی که آن‌جا بود و نبود، مثل چیزی که باید قبل از آن‌که کسی بفهمد، از دست برود.الکس دستش را به صورتش کشید و آرام از جایش بلند شد.چیزی درونش می‌گفت اگر بیشتر از این در اتاق بماند، فقط کلافه‌تر می‌شود.برای همین لباس پوشید و از اتاق بیرون زد.راهروهای کلیسا ساکت بودند.نه آن سکوتِ آرام و راحت، بلکه سکوتی سنگین که روی شانه‌ات می‌نشیند و نمی‌گذارد راحت نفس بکشی.سنگِ سردِ دیوارها، زیر نور کم‌جان صبح، خاکستری‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و کفِ راهروها آن‌قدر تمیز بود که صدای قدم‌های الکس بیش از حد بلند به گوشش می‌رسید.الکس به‌جای اینکه مستقیم سراغ سالن اصلی برود، بی‌اختیار مسیر آشپزخانه را در پیش گرفت.نمی‌دانست چرا، فقط حس می‌کرد باید کمی خودش را مشغول کند، چیزی ببیند که شبیه مرگ و خون نباشد.درِ آشپزخانه را که باز کرد، بوی نان تازه و چوبِ خیسِ تنور به صورتش خورد.لیا آن‌جا بود، کنار میز بلند چوبی، با پیش‌بندی ساده و موهایی که پشت سرش جمع شده بود.داشت چند قرص نان را از روی سینی برمی‌داشت و با دقت در سبد می‌گذاشت.آن‌قدر آرام و عادی کار می‌کرد که الکس برای چند ثانیه همان‌جا ایستاد و فقط نگاهش کرد.لیا متوجه‌ی حضورش شد، سرش را بلند کرد و کمی جا خورد.اما زود خودش را جمع کرد، مثل کسی که نخواهد دستپاچه به نظر برسد.«سلام.»الکس نفس کوتاهی کشید، انگار تازه یادش آمده باشد چطور باید معمولی حرف زد.«سلام. صبح بخیر.»لیا لبخند کوچکی زد.«صبح تو هم بخیر، آقای الکس.»الکس پوزخند کوتاهی زد و با کنایه گفت: «آقا؟ دوباره؟»لیا کمی سرخ شد، اما لبخندش را نگه داشت.«خب… آره.»الکس شانه بالا انداخت و به اطراف نگاه کرد.«لازم نیست انقدر رسمی باشی. من که از پادشاهی چیزی نیاوردم.»لیا خندید، آرام و کوتاه، و گفت: «فکر کردم توی کلیسا باید مودب بود.»الکس به سبد نان اشاره کرد.«اینجا بیشتر به آدمی می‌خوره که کار کنه تا اینکه ادا دربیاره.»لیا لحظه‌ای نگا‌هش را پایین انداخت و بعد دوباره به او نگاه کرد.«پس یعنی من خوبم؟»الکس بی‌درنگ جواب نداد.نمی‌خواست زیادی گرم یا زیادی جدی به نظر برسد، برای همین فقط گفت: «دست پختتو هنوز امتحان نکردم.»همین جمله کافی بود تا رنگِ صورت لیا کمی عوض شود.او دوباره سرش را پایین انداخت و مشغول کار شد، اما الکس حس کرد کمی از اضطرابش کم شده.الکس دیگر نماند.فقط قبل از اینکه برود، خیلی آرام گفت: «بذار راحت بگم؛ اگه همین‌طور ادامه بدی، زودتر از بقیه جا می‌افتی.»لیا سرش را بلند کرد.«واقعاً؟»الکس سر تکان داد.«آره. فقط زیادی به خودت سخت نگیر.»لیا چیزی نگفت، اما نگاهش برای یک لحظه روشن‌تر شد.الکس هم با همان حسِ آرام‌، از آشپزخانه بیرون رفت.هنوز چند قدم دور نشده بود که رابرت را در راهرو دید.لباسش مرتب‌تر از صبح‌های معمولی بود و از نگاهش معلوم بود هنوز خستگیِ خواب از چشمش کاملاً نرفته.رابرت وقتی الکس را دید، گفت: «صبح بخیر. خواب دیشبت خوب بود؟»الکس که هنوز بخشی از ذهنش درگیرِ همان الهام بود، شانه بالا انداخت.«بد نبود.»رابرت نگاهش کرد، انگار بخواهد از لحنش چیزی بفهمد.بعد آهسته گفت: «یادت هست یه‌بار داشتی یه کتاب درباره‌ی جادو می‌خوندی؟»الکس با تعجب ابرو بالا انداخت.«آره…»رابرت کمی سرش را کج کرد.«فکر کنم وقتشه برگردیم سراغش.»الکس کمی صاف‌تر ایستاد.«الان؟»رابرت سر تکان داد.«الان. حس می‌کنم دیگه وقتشه.»و بدون اینکه منتظر جواب دیگری بماند، گوشه‌ی لباس الکس را گرفت و او را به سمت کتابخانه برد.کتابخانه‌ی کلیسا، همیشه بوی کاغذ کهنه و چوبِ قدیمی می‌داد.نور از پنجره‌های بلند به داخل می‌ریخت و روی قفسه‌ها نوارهای روشن می‌ساخت.رابرت الکس را به میزی نزدیک قفسه‌های بالایی برد و مقابلش نشست.«قبل از هر چیز، یه چیز رو بدون.»صدای رابرت آرام بود، اما در آن جدیتی پنهان بود که الکس را وادار می‌کرد گوش بدهد.«جادو فقط قدرت نیست. جادو یعنی فهمیدنِ اینکه چطور چیزی که هستی و به چیزی که می‌خوای تبدیل بشی.»الکس به او خیره ماند.رابرت ادامه داد: «مهم نیست بدنت چقدر قوی باشه. بعضی روح‌ها از صد نفر قوی‌ترن. بعضی‌هاشون می‌تونن دنیا رو به آشوب بکشن، بعضی‌هاشون می‌تونن نجاتش بدن.»الکس چیزی نگفت، فقط نگاهش را از لب‌های رابرت به کتابی که روی میز گذاشته بود، کشاند.رابرت جلد کتاب را باز کرد.صفحه‌های زردشده و قدیمی زیر نور صبح، کمی برق می‌زدند.«جادو بر پایه‌ی قانون کار می‌کنه.»رابرت با انگشت روی یکی از خطوط کشید.«نه بی‌نظمی. نه معجزه‌ی بی‌منطق. جادو مثل هر چیز دیگه‌ای، قاعده داره. شیمی، فیزیک، ساختار، و البته چیزی که از خودت میاری.»الکس با تردید پرسید: «یعنی جادو یه جور علمه؟»رابرت لبخند خیلی کم‌رنگی زد.«می‌تونی این‌طور هم بهش نگاه کنی. ولی علمِ خشک نیست. بیشتر شبیه اینه که یاد بگیری قوانین جهان رو به نفع خودت خم کنی.»الکس آهسته سر تکان داد.رابرت چند خط دیگر را نشانش داد و بعد گفت: «خب. پایه‌ای‌ترین کاری که می‌شه با جادو انجام داد، حرکت دادن یه جسم کوچیکه.»الکس ابرو بالا انداخت.«فقط همین؟»رابرت شانه بالا انداخت.«شروع از همین‌جا مهمه. اول باید یاد بگیری نیرو رو از خودت جدا کنی و به بیرون منتقل کنی.»بعد یک لیوان شیشه‌ای کوچک روی میز گذاشت.«تمرکز کن. تصور کن جادو مثل یه جریان از بدنت بیرون میاد. بعد با اون جریان، لیوان رو بالا می‌کشی. نه با زور. بلکه با هدایت.»الکس نفس عمیقی کشید.دستش را جلوی لیوان گرفت و سعی کرد همان کاری را بکند که رابرت گفته بود.چند ثانیه گذشت.هیچ اتفاقی نیفتاد.الکس دندان‌هایش را روی هم فشار داد و دوباره امتحان کرد.این‌بار دستش کمی لرزید.اما لیوان حتی تکان هم نخورد.رابرت سرش را کمی تکان داد.«عیب نداره. انگار یه کمک کوچیک لازمه.»از کشوی میز، سنگی بنفش بیرون آورد و به الکس داد.سنگ، سطحی صاف و خنک داشت و نورِ پنجره را کمی بازمی‌تاباند.رابرت گفت: «این رو توی دستت نگه دار. و به‌جای اینکه فکر کنی نیرو از خودته، تصور کن از این میاد.»الکس سنگ را در مشت گرفت و دست دیگرش را جلوی لیوان نگه داشت.تمرکز کرد.اول فقط سکوت بود.بعد، خیلی آرام، حس کرد گرمایی از کف دستش بالا می‌رود.چند لحظه بعد، لیوان کمی داغ شد.نه خیلی، اما به اندازه‌ای که الکس متوجه‌اش شود.رابرت با رضایت نگاهش کرد.«بسه.»الکس ایستاد.رابرت لیوان را برداشت، با دقت لمسش کرد و ابرو بالا انداخت.«این یکی خوب داغ شده.»الکس با تعجب گفت: «یعنی من…»رابرت سر تکان داد.«تو اولش ناخودآگاه جادوی گرما انجام دادی. کمتر کسی رو دیدم بار اول این‌قدر سریع خودش رو نشون بده.»الکس سعی کرد لبخند نزند، اما نتوانست.رابرت ادامه داد: «فقط زیادی به خودت فشار نیار. ریلکس باش. جادو وقتی بهتر کار می‌کنه که خودت ازش نترسی.»الکس نفسش را آهسته بیرون داد و دوباره امتحان کرد.این بار سنگ را در یک دست نگه داشت و با دست دیگر، به لیوان خیره شد.دوباره تمرکز کرد.لیوان برای لحظه‌ای کوتاه از روی میز جدا شد.فقط چند سانتی‌متر.چشم‌های الکس از هیجان گرد شد.اما همین که ذوق کرد، تمرکزش شکست و لیوان با صدای خفیفی روی میز افتاد.رابرت لبخند زد.«برای امروز بسه. کارت بد نبود، جادوگر الکس.»الکس با لبخند کم‌رنگی گفت: «فکر نمی‌کردم واقعاً بتونم این کارو بکنم.»رابرت در حالی که کتاب را می‌بست، جواب داد: «خیلی‌ها خودشون رو دست‌کم می‌گیرن. مخصوصاً وقتی اسمشون الکسه.»الکس خنده‌ی کوتاهی کرد.رابرت کمی جدی‌تر شد و سنگ را به سمتش هل داد.«این رو نگه دار. تمرین کن. مطالعه هم بکن. جادو بدون تمرین هیچ‌وقت به درد نمی‌خوره.»الکس سنگ را گرفت و سر تکان داد.«باشه.»رابرت از جا بلند شد.«من باید برم مراسم رو اجرا کنم. تو هم اگه خواستی، ادامه‌ی کتاب رو بخون.»الکس نگاهش را به صفحه‌ها دوخت و گفت: «باشه.»رابرت از کتابخانه بیرون رفت و الکس تنها ماند.چند لحظه فقط به کتاب نگاه کرد.بعد شروع کرد به ورق زدن.صفحه‌ها از افسون‌ها، وردها، و نفرین‌ها می‌گفتند.اما چیزی خیلی زود توجهش را جلب کرد:شش شیء مرگبارالکس کمی جلوتر خم شد و شروع به خواندن کرد.شنل نامرئی غرور،صندوقچه‌ی آرزو طمع،بالش تنبلی،آینه‌ی آرامش،چاقوی حسادت،و ساعت شیطان.نام‌ها، هم عجیب بودند هم ترسناک.هر کدام، انگار چیزی بیشتر از یک ابزار را پنهان می‌کرد.الکس صفحه‌ها را با دقت خواند.شنل غرور را اسقفِ گناهِ غرور ساخته بود.می‌گفتند غرور می‌خواست از چشم شیاطین فرار کند و خودش را پنهان کند.صندوقچه‌ی آرزو، ساخته‌ی اسقفِ طمع بود؛کسی که می‌خواست با آن به هر آرزویی برسد، اما در نهایت خودِ آرزوها او را بلعیدند.بالش تنبلی، ساخته‌ی اسقفِ تنبلی بود؛برای اینکه هر وقت خواست بخوابد.اما کسی که روی آن خوابید، دیگر بیدار نشد.چاقوی حسادت را خودِ بانوی مقدس ساخته بود.و آن‌طور که کتاب می‌گفت، او از آن برای متوقف کردنِ مرگی بدتر استفاده کرده بود.و در آخر، ساعت شیطان؛ساعتی که می‌توانست آدم را به هر روزی که بخواهد ببرد، اما در ازای هر بار استفاده، بهایی می‌گرفت.الکس چند لحظه روی همان نام آخر ماند.فکرش بی‌اختیار به گذشته رفت؛اگر می‌شد با چنین چیزی به هزار سال قبل برگردد، شاید می‌توانست امیلی را نجات بدهد.اما خیلی زود همان فکر خودش را متوقف کرد.ساعت بهایی می‌گرفت.و شاید آن بها، چیزی بود که از پسش برنمی‌آمد.نفسش را آهسته بیرون داد و دوباره شروع به خواندن کرد.تا شب.الکس آن‌قدر روی کتاب خم شده بود که خودش هم نفهمید چه‌وقت چشم‌هایش سنگین شد.حروف صفحه‌ها آرام‌آرام در هم رفتند، خطوط از شکل افتادند، و بعد همه‌چیز در یک سکوت نرم و بی‌صدا فرو رفت.وقتی چشم باز کرد، دیگر کتابخانه آن‌جا نبود.الکس آهسته سرش را بالا آورد و اطرافش را نگاه کرد.جایی که ایستاده بود، بیشتر شبیه دشتی بی‌پایان بود؛زمینی صاف و روشن که تا دوردست امتداد داشت و در افقش کوه‌هایی خاموش، بلند و سرد، مثل دیوارهای کهنه‌ی دنیا ایستاده بودند.آسمان آرام بود.نه شب بود، نه روز.فقط یک روشنایی ملایم و بی‌زمان همه‌چیز را پوشانده بود.چند قدم آن‌طرف‌تر، میزی چوبی قرار داشت.و پشت آن، زنی نشسته بود؛با فنجانی چای در دست، آرام و بی‌حرکت، طوری که انگار مدت‌هاست همان‌جا نشسته و فقط منتظر چیزی است.الکس با تردید چند قدم جلو رفت.هرچه نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر حس می‌کرد این فضا با همه‌چیزهایی که می‌شناسد فرق دارد؛ نه خواب بود، نه بیداری.چیزی بین این دو، یا شاید چیزی که اصلاً نباید وجود داشته باشد.زن سرش را بلند کرد.نگاهش مستقیم روی الکس نشست و لبخند کوچکی زد.«بشین.»الکس با احتیاط روی صندلی مقابلش نشست و گفت: «من کجام؟»زن فنجانش را کمی پایین آورد و بدون آنکه عجله کند، پاسخ داد: «جسمت هنوز توی کتابخانه‌ست. ولی روحت الان اینجاست. توی یک فضای مصنوعی.»الکس اخم کرد.«فضای مصنوعی؟»زن با آرامش شانه‌ی یکی از دست‌هایش را بالا انداخت.«اسمش رو خودم گذاشتم.»الکس چند لحظه به او نگاه کرد.بعد پرسید: «اسم شما چیه؟»زن لبخندش را عمیق‌تر کرد، اما نه از سر مهربانیِ ساده؛ بیشتر از نوعی آگاهی.«من رووانا آتلام.»الکس نام را آرام زیر لب تکرار کرد.«رووانا… آتلا.»زن سرش را کمی کج کرد.«بله. اسقف گناه غرور.»الکس بیشتر خیره ماند.«اسقف؟»رووانا فنجانش را روی میز گذاشت و به کوه‌های دوردست نگاه کرد.«اگر بخوای، می‌تونی منو ساحره هم صدا کنی. خیلی‌ها این‌کار رو می‌کنن.»الکس هنوز در حال هضمِ حرف اول بود.«من اینجا چیکار می‌کنم؟»رووانا قبل از اینکه جواب بده، با نگاهی خونسرد گفت: «رانندگی بدی بود، نه؟»الکس خشک شد.«چی؟»رووانا با همان لبخند کم‌رنگ ادامه داد: «همون لحظه‌ای که چشمت برای اولین بار خوب باز شد، فهمیدم یه چیزی در تو هست که بقیه ندارن. این‌که چطور این‌جا رسیدی، مهم نیست. مهم اینه که رسیدی.»الکس خواست دوباره سؤال بپرسد، اما رووانا کمی به جلو خم شد و با صدایی نرم‌تر گفت: «تو آدم جالبی هستی، الکس. احساساتت، قدرتت، و اون نگاهت… همه‌چیزت یه‌جور ناجور جالبه.»الکس ابرو درهم کشید.«منظورت چیه؟»رووانا لبخندش را کج‌تر کرد.«فکر می‌کردم بانوی مقدس باید به نورِ چشمش بگه دقیقاً چه پیوندی باهاش داره.»الکس سریع‌تر پرسید: «چه پیوندی؟»رووانا شانه بالا انداخت.«نمی‌دونم. شاید من آدم درستی نیستم که اینو بهت بگم.»الکس خواست چیزی بگوید، اما رووانا انگار از قبل آماده‌ی بازی بود.سرش را کمی عقب برد و با نگاهی موذیانه ادامه داد: «نظرت درباره‌ی شنل نامرئی‌کننده چی بود؟ خیلی کاربردی به نظر می‌رسید… البته تا وقتی که یادت بیاد نامرئی بودن، تو رو از گاری‌ها هم نجات نمی‌ده.»الکس خیره ماند.رووانا خندید، کوتاه و نرم.«صندوقچه‌ی آرزو هم بد نبود. حیف که اسقفِ طمع فقط یک روز تونست ازش استفاده کنه.»بعد با لحنش کمی نمایشی‌تر شد: «یا بالش تنبلی… دلم براش می‌سوزه. اسقف تنبلی فقط می‌خواست بخوابه و دیگه بیدار نشه.»الکس هنوز ساکت بود.رووانا انگار داشت از این سکوت لذت می‌برد.«و چاقوی حسادت… بانوی مقدست برای اینکه به دست شیاطین کشته نشه، خودش با اون چاقو خودش رو زد. واقعاً تراژیکه، نه؟»بعد کمی به جلو خم شد و با لحنی آرام‌تر گفت: «یا شاید ساعت شیطان. اون یکی بیشتر از همه بهت میاد. فکر کن بتونی اشتباهاتت رو درست کنی، فقط کافی باشه یه بهایی بدی.»الکس بالاخره گفت: «تو از کجا اینا رو می‌دونی؟»رووانا شانه بالا انداخت.«از کتاب‌ها. از آدم‌ها. از چیزهایی که می‌شنوم.»بعد نگاهش را مستقیم در چشم الکس دوخت و آرام‌تر، اما با تیزی خاصی پرسید: «تو دقیقاً اینجا چیکار می‌کنی، الکس؟»الکس هنوز جواب نداشت.رووانا ادامه داد: «فقط داری زندگیت رو تلف می‌کنی؟ یا منتظر چیزی هستی که هنوز خبر نداری قراره سرت بیاد؟»الکس اخم کرد.«من فقط…»رووانا حرفش را برید: «نکنه عشق کورت کرده؟»لحنش طوری بود که هم شوخی بود، هم نیش داشت.بعد از چند ثانیه، ناگهان خندید؛خنده‌ای بلندتر، آزادتر، و کمی دیوانه‌وار.«ببخشید. این موضوعات خیلی برام جالبه. شماها… آدم‌های جالبی هستین.»الکس متعجب مانده بود.رفتارش، حال و هوایش، حتی نوع نگاهش به الکس، همه‌چیز عجیب بود.خواست چیزی بگوید که رووانا از جایش بلند شد.فنجان را روی میز گذاشت، یک قدم به سمت الکس آمد و با صدایی آرام‌تر گفت: «هر وقت خواستی، بیا دیدنم.»الکس با تردید پرسید: «چطور؟»رووانا لبخند زد و نگاهش را به کتابی که روی میز نبود، بلکه به جایی در ذهن الکس دوخت.«کلیدش همون کتابه. دوست خوبت.»بعد ناگهان دستش را تکان داد.صندلی زیر پای الکس به عقب رفت و الکس احساس کرد تعادلش دارد از بین می‌رود.همان لحظه همه‌چیز در هم پیچید.و درست قبل از اینکه بیفتد، از خواب پرید.صبح شده بود.الکس هنوز همان‌جا روی صندلی کتابخانه افتاده بود.چشم‌هایش سنگین بود و بدنش خسته، انگار تمام شب را واقعاً با رووانا حرف زده باشد.مدتی فقط به میز خیره ماند و ذهنش دوباره برگشت به همان جمله:عشق کورت کرده؟الکس ابروهایش را درهم کشید.«منظورش چی بود؟»بعد تازه متوجه شد پتویی رویش افتاده.نگاهش کمی نرم شد.حدس زد کارِ لیا باشد.لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.پتو را کنار زد، از جا بلند شد و کتابخانه را ترک کرد و مستقیم به سمت حیاط رفت.هوای بیرون خنک‌تر از چیزی بود که انتظارش را داشت. بادِ ملایمی از میان دیوارهای سنگی می‌گذشت و برگ‌های خشکِ گوشه‌ی حیاط را آرام روی زمین می‌کشید.نورِ بعدازظهر، کم‌رمق و کج، روی سنگ‌فرش‌ها افتاده بود و سایه‌های درخت‌های باریکِ حیاط را کشیده‌تر از همیشه نشان می‌داد.اما ذهن الکس جای دیگری بود.هنوز صدای رووانا در سرش می‌پیچید.همان لحن آرام و در عین حال مسخره‌اش، همان جمله‌هایی که طوری گفته شده بودند انگار قرار نیست تمامشان را همان لحظه بفهمد.حرفش درباره‌ی «کور شدن» از همه بیشتر توی ذهن الکس گیر کرده بود.الکس مدام با خودش فکر می‌کرد منظورش چه بوده.آیا درباره‌ی امیلی حرف می‌زد؟آیا رابرت چیزی را از او پنهان کرده بود؟فکرها دور سرش می‌چرخیدند و هرچه بیشتر سعی می‌کرد نادیده‌شان بگیرد، بیشتر فشار می‌آوردند.مغزش آن‌قدر پر شده بود که به‌سختی می‌توانست روی چیز دیگری تمرکز کند.نه روی صدای دورِ راهرو، نه روی آدم‌هایی که از حیاط عبور می‌کردند، نه حتی روی هوایی که آرام از میان موهایش می‌گذشت.چند دقیقه همان‌طور روی یکی از نیمکت‌های سنگیِ حیاط نشست و به زمین خیره ماند.انگار اگر به اندازه‌ی کافی به همان نقطه نگاه کند، جواب سؤال‌ها هم از دل همان سنگ‌ها بیرون می‌آیند.اما صدایی از پشت سرش آمد: «الکس.»الکس سریع برگشت.لیا پشت سرش ایستاده بود، با همان حالت کمی خجالتی و آرام همیشگی‌اش.دست‌هایش را جلو گرفته بود و به‌نظر می‌رسید چیزی را برای تمیز کردن آورده.وقتی الکس نگاهش کرد، کمی مکث کرد، بعد گفت: «چرا اینجا نشستی؟ هنوز اینجا رو تمیز نکردم.»الکس برای لحظه‌ای فقط به او نگاه کرد، بعد خودش را جمع کرد و گفت: «لیا، سلام.»لیا نگاه کوتاهی به حیاط انداخت و دوباره برگشت به او.«سلام.»الکس کمی به اطراف نگاه کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود کسی حرفشان را نمی‌شنود.بعد گفت: «دوست داری کمکت کنم؟»لیا کمی جا خورد.«نه، لازم نیست. این کار تو نیست.»الکس شانه بالا انداخت.«عیبی نداره. منم دوست دارم به دختری مثل تو کمک کنم.»صورت لیا یک‌دفعه سرخ شد و نگاهش را پایین انداخت.با صدای خیلی کم گفت: «خب… ممنون می‌شم کمکم کنی.»الکس لبخند کوتاهی زد، از جا بلند شد و از کنار دیوار یک جارو برداشت.لیا کمی به او نگاه کرد، انگار هنوز مطمئن نبود باید چه واکنشی نشان بدهد، اما بعد آرام راه افتاد و همراه او شروع به جارو زدن حیاط کرد.سنگ‌فرش‌ها پر از برگ‌های خشک و خاک ریز بودند.الکس و لیا آرام از یک سمت حیاط شروع کردند و جاروها را روی زمین کشیدند.صدای کشیده شدن جارو روی سنگ با صدای ضعیف باد قاطی می‌شد و فضا را از سکوتِ سنگینِ قبلی بیرون می‌آورد.چند دقیقه‌ای فقط همین‌طور گذشت.الکس گه‌گاهی از گوشه‌ی چشم لیا را نگاه می‌کرد.نه از روی شیطنت، بیشتر از آن‌که ذهنش هنوز کمی درگیر بود و ساکت ماندن برایش سخت می‌شد.لیا با دقت کار می‌کرد.همان‌طور که جارو را می‌کشید، موهایش گاهی از پشت گوشش می‌افتاد و خودش دوباره جمعشان می‌کرد.الکس حس کرد با اینکه ظاهرش آرام است، در رفتارش یک جور احتیاط وجود دارد؛ انگار نمی‌خواهد زیاد جلب توجه کند.بعد از چند دقیقه، الکس نفسی کشید و گفت: «لیا… من زیاد ازت چیزی نمی‌دونم. دوست دارم بدونم چی شد اومدی سر این کار؟»لیا با تعجب به او نگاه کرد.برای لحظه‌ای جارو را نگه داشت، بعد نگاهش را به فواره‌ی وسط حیاط دوخت و آهسته گفت: «خب… من اهل این شهر نیستم.»الکس ابرو بالا انداخت.«واقعاً؟»لیا سر تکان داد.«آره. مجبور شدم به این شهر بیام.»الکس کمی نرم‌تر شد.نه آن‌قدر که بخواهد سوال بیشتری بپرسد، اما به‌قدر کافی که لحنش آرام‌تر شود.«پس اینجا می‌تونی روی من حساب کنی.»لیا سرخ شد و دوباره نگاهش را پایین انداخت.انگار این جمله را زیاد جدی گرفته باشد، یا شاید هم از شدتِ توجهی که به او شده بود، معذب شده بود.چیزی نگفت، فقط آرام‌تر جارو را تکان داد.الکس چند لحظه کنار او ماند و بعد، بی‌آن‌که خیلی ناگهانی باشد، یک قدم به او نزدیک‌تر شد.لیا همان لحظه ایستاد.اما عقب نرفت.الکس دستش را دور شانه‌های او انداخت و آرام او را در آغوش گرفت.لیا تکان نخورد.اولش انگار فقط نفسش را حبس کرد، اما بعد شانه‌هایش کمی شل شد.نه مقاومت کرد، نه عقب رفت؛فقط ساکت ماند، در آغوشی که هم ساده بود هم بی‌دلیل، و همین بی‌دلیل بودنش آن را واقعی‌تر می‌کرد.الکس هم چیزی نگفت.فقط همان‌طور ایستاد، با یک دست هنوز دور شانه‌های لیا، و با دست دیگر جارو را پایین نگه داشته بود.برای چند ثانیه، حیاط، باد، سنگ‌ها و حتی فکرهای آشفته‌ی داخل ذهنش کمی دورتر شدند.لیا خیلی آرام و تقریباً نجواوار گفت: «مرسی…»الکس لبخند خیلی کوچکی زد، بی‌آنکه بخواهد آن را بزرگ کند.«لازم نبود منتظر بمونی که بپرسم.»لیا چیزی نگفت.فقط در همان آغوش ماند.الکس حس کرد شاید این آغوش برای هر دویشان چیزی بیشتر از یک حرکت ساده است؛برای لیا، یک جور اطمینانِ بی‌صدا؛و برای خودش، یک لحظه‌ی کوتاه از خاموش شدنِ آن همه فکرِ سنگین.بعد از چند ثانیه، آرام دستش را از روی شانه‌ی لیا برداشت و عقب رفت.لیا هنوز نگاهش را پایین نگه داشته بود، اما لبخند خیلی کم‌رنگی روی صورتش مانده بود.الکس جارو را دوباره در دست گرفت و سعی کرد فضا را طبیعی‌تر کند.«خب… فکر کنم باید تمیزکاری رو تموم کنیم.»لیا نفسش را آهسته بیرون داد و سر تکان داد.«آره.»و دوباره شروع کردند به جارو زدنِ حیاط، اما این‌بار سکوت بینشان کمی سبک‌تر بود.بعد از مدتی جارو کشیدن، حیاط بالاخره تمیز شد.برگ‌های خشک از روی سنگ‌فرش‌ها جمع شده بودند و هوا، با اینکه هنوز خنک بود، دیگر آن سنگینیِ اول را نداشت.لیا جارو را کنار دیوار گذاشت و با لبخند پررنگ‌تری نسبت به قبل، از الکس تشکر کرد.بعد از او خداحافظی کوتاهی کرد و از حیاط بیرون رفت.الکس چند لحظه همان‌جا ماند و رفتنِ او را نگاه کرد.نگاهش هنوز دنبال صدای نرم قدم‌های لیا بود که ناگهان صدای رابرت از پشت سرش آمد: «الکس؟»الکس آرام برگشت.رابرت از راهرو بیرون آمده بود و مستقیم به سمت او می‌آمد.نگاهش کوتاه روی حیاط تمیز شده مکث کرد، بعد دوباره روی صورت الکس نشست.«اینجایی؟ خوبه. باید تمرین شروع کنیم.»الکس کمی صاف ایستاد، اما چیزی در حالتش آن‌قدر سرحال نبود که از چشم رابرت پنهان بماند.رابرت نزدیک‌تر آمد و با دقت به او نگاه کرد.«چی شده؟»الکس شانه بالا انداخت.«چیزی نشده.»رابرت ابرو بالا برد.«پس چرا این‌طوری داری رفتار می‌کنی؟»الکس چند لحظه مکث کرد.واقعاً هم نمی‌خواست توضیح بدهد.نه حال داشت، نه می‌خواست به چیزی که در ذهنش بود اعتراف کند.برای همین فقط گفت: «فقط یکم بی‌حالم.»رابرت برای لحظه‌ای به او خیره ماند، انگار می‌خواست بفهمد این «بی‌حالی» دقیقاً از کجا آمده.بعد آهسته سر تکان داد. «باشه. ولی در هر صورت باید تمرین کنی.»الکس نفس کوتاهی کشید.«باشه.»رابرت از کنارش رد شد و به سمت بخش بازتری از حیاط رفت.از کنار دیوار، یکی از شمشیرهای چوبی تمرین را برداشت و یکی را هم به سمت الکس دراز کرد.الکس شمشیر را گرفت.چوب، صیقل‌خورده و کمی گرم بود.همین که آن را در دستش گرفت، انگار بخش آشنایی از روزش شروع شده باشد.رابرت چند قدم عقب رفت و رو به او ایستاد.«خب. از اول. امروز فقط نمی‌خوام ضربه بزنی. می‌خوام درست ضربه بزنی.»الکس ابرو بالا انداخت.«یعنی قبلاً غلط می‌زدم؟»رابرت خیلی خشک جواب داد: «تقریباً همیشه.»الکس اخم کرد، اما چیزی نگفت.رابرت شمشیرش را بالا آورد.«پاها ثابت، زانوها کمی خم، شونه‌ها رها. اگه بدنت رو سفت بگیری، هم کند می‌شی هم زود می‌بازی.»الکس سعی کرد همان‌طور بایستد.رابرت نزدیک شد و با نوک شمشیرش زاویه‌ی دست الکس را کمی تغییر داد.«نه. این‌طوری نه. دستت خیلی بالاست.»الکس با کلافگی گفت: «تو زیادی سخت می‌گیری.»رابرت بی‌درنگ جواب داد: «و تو زیادی راحت.»بعد حمله کرد.ضربه‌ی اول سریع و کوتاه بود.الکس به‌زحمت آن را رد کرد.رابرت بی‌آنکه مکث کند، ضربه‌ی بعدی را از سمت دیگر فرستاد.الکس عقب رفت، اما پیش از اینکه فرصت پیدا کند نفسش را تنظیم کند، رابرت دوباره فشار آورد.تمرین، خیلی زود از یک آموزش ساده به چیزی نزدیک به مبارزه‌ی واقعی تبدیل شد.رابرت کوچک‌ترین اشتباهی را نادیده نمی‌گرفت.هر جا الکس بیش از حد سفت می‌ایستاد، ضربه می‌زد.هر جا وزنش را دیر منتقل می‌کرد، راهش را می‌بست.هر جا تعادلش به‌هم می‌خورد، اجازه نمی‌داد دوباره جمع شود مگر اینکه خودش اصلاح کند.اما این‌بار، الکس دیگر آن شاگردِ دست‌وپاچلفتیِ اول نبود.او ضربه‌ها را سریع‌تر می‌دید.پاهایش محکم‌تر روی زمین می‌نشستند.و مهم‌تر از همه، وقتی عقب می‌رفت، دیگر با هر حرکت کوچکِ رابرت از هم نمی‌پاشید.رابرت بعد از چند حمله‌ی پشت‌سرهم، برای یک لحظه متوجه شد که الکس دارد بهتر از قبل می‌جنگد.نه خیلی بهتر، اما به‌اندازه‌ای که دیگر نتواند با سرعتِ همیشگی خودش او را زمین بزند.الکس یک ضربه‌ی چرخشی زد که رابرت مجبور شد واقعاً عقب برود.چوب‌ها با صدای خشک و تیز به هم خوردند.رابرت ابرو بالا انداخت.«خب. این خوب بود.»الکس نفسی کشید و با لبخندی که کمی دیر و کمی بی‌جان روی صورتش نشست، گفت: «فکر کردی هنوز همون آدمِ یک ماه پیشم؟»اما لبخندش واقعی نبود.نه از آن لبخندهایی که از ته دل می‌آیند؛ بیشتر شبیه پوششی کوتاه بود برای اینکه نشان بدهد حالش خوب است.در واقع، بخش زیادی از ذهنش هنوز درگیر رووانا بود؛همان حرفِ مسخره‌وار، همان «نکنه عشق کورت کرده؟» که مثل خاری توی فکرش مانده بود و نمی‌گذاشت راحت باشد.رابرت نگاه کوتاهی به صورتش انداخت، اما چیزی نگفت.فقط شمشیرش را بالا آورد و ادامه داد: «نه. ولی هنوزم زیادی حرف می‌زنی.»الکس با همان لبخند کم‌جان، دوباره حمله کرد.این‌بار مبارزه بیشتر شبیه یک رقابت بود تا درس.الکس ضربه می‌زد، رابرت می‌گرفت.رابرت فشار می‌آورد، الکس جا خالی می‌داد.چند بار حتی مجبور شد عقب برود و همین عقب‌رفتن‌ها، برای رابرت غیرمنتظره بود.الکس دیگر فقط دفاع نمی‌کرد؛حمله می‌کرد، زاویه عوض می‌کرد، و هر بار که رابرت فکر می‌کرد ضربه‌ی بعدی را پیش‌بینی کرده، الکس مسیرش را تغییر می‌داد.بعد از چند دقیقه، رابرت واقعاً مجبور شد نفسش را تنظیم کند.نه به این خاطر که خسته شده بود، بلکه چون الکس داشت او را وادار می‌کرد تمرین را جدی‌تر از قبل بگیرد.رابرت یک بار ضربه زد، اما الکس با چرخشِ سریع مچش آن را رد کرد و با فشارِ ناگهانی، برای یک ثانیه رابرت را به عقب فرستاد.همان ثانیه کافی بود تا الکس لبخند بزند.رابرت چشم‌هایش را ریز کرد.«تو الان از این خوشحال شدی؟»الکس نفسی از بینی بیرون داد.«شاید.»رابرت چوبش را پایین آورد و گفت: «الان دیگه شده باحال.»تمرین تا نزدیک دو ساعت ادامه پیدا کرد.و وقتی بالاخره رابرت شمشیرش را پایین آورد، الکس هم نفس‌نفس‌زنان سر جای خودش ایستاده بود.رابرت نگاهی به او انداخت؛این‌بار نه با همان راحتی همیشگی، بلکه با دقت.«الان حس بهتری نداری؟»الکس شانه‌هایش بالا و پایین می‌رفتند.«دارم می‌میرم، اگه منظورت اینه.»رابرت کمی لبخند زد.«آره. ولی امروز از دیروز قوی‌تری. این واضحه.»الکس با همان لبخند کم‌جان و فیک، سری تکان داد.«فقط حیف اگه این قدرت یه جا به درد بخوره.»رابرت شمشیرش را به کنار دیوار تکیه داد.«شاید هم بخوره. ولی اگه من جای تو بودم، بعد از این می‌رفتم جادو تمرین می‌کردم.»الکس سر تکان داد.«باشه.»خواست برود که رابرت شانه‌هایش را گرفت و نگهش داشت.الکس برگشت و نگاهش کرد.رابرت برای یک لحظه سکوت کرد.بعد با صدایی آرام‌تر از معمول گفت: «الکس…»الکس چیزی نگفت.رابرت کمی جدی‌تر ادامه داد: «هر وقت هر چیزی ناراحتت کرد، می‌تونی به من بگی. من نمی‌خوام من و تو فقط دو تا آشنا باشیم.»الکس نگاهش را از او برنداشت.رابرت دستش را کمی محکم‌تر روی شانه‌هایش نگه داشت.«می‌خوام منم جز آدم‌های امن زندگیت باشم. چون اینو بدون، من هیچ‌وقت بهت دروغ نمی‌گم.»الکس برای لحظه‌ای ساکت ماند.این جمله، بیشتر از تمرینِ دو ساعته، روی او اثر گذاشت.نه به شکلی بزرگ و نمایشی، بلکه آرام و دقیق؛ همان‌طور که حرف‌های رابرت همیشه می‌نشستند.الکس همان لبخند کم‌جان را حفظ کرد، اما پشتش هنوز آن خستگی و درگیریِ رووانا بود.بعد سرش را آهسته تکان داد.«باشه.»رابرت هم فقط سر تکان داد، انگار همین جواب برایش کافی بود.بعد دستش را از روی شانه‌های الکس برداشت.الکس چند لحظه همان‌جا ماند.بعد چرخید و به سمت کتابخانه رفت.راه رفتنش هنوز خسته بود، اما ذهنش کمی سبک‌تر شده بود.با این حال، آن لبخندِ ساختگی هنوز روی صورتش مانده بود؛لبخندی که بیشتر از هر چیز، برای پنهان کردن آشوبی بود که رووانا توی سرش انداخته بود.الکس با خستگیِ تمرین هنوز توی پاهایش، از حیاط گذشت و وارد کتابخانه شد.بدنش سنگین بود، شانه‌هایش کمی درد می‌کردند.اما چیزی که بیشتر از خستگی در او بیدار مانده بود، ترس بود.ترسی آرام و سمج که از همان صبح زیر پوستش مانده بود و حالا، با هر قدمی که به سمت کتابخانه برمی‌داشت، بیشتر خودش را نشان می‌داد.ترس از این‌که اگر رووانا راست گفته باشد، اگر حرف‌هایش فقط شوخی و بازی نبوده باشند، آینده‌ای در پیش باشد که الکس هنوز برای دیدنش آماده نیست.درِ کتابخانه را آهسته باز کرد.همان بوی آشنای کاغذ کهنه و چوبِ قدیمی به استقبالش آمد؛ بویی که معمولاً برایش آرامش داشت، اما امروز بیشتر شبیه سکوتِ قبل از یک خبر بد بود.الکس چند لحظه بین قفسه‌ها ایستاد.نگاهش خسته بود و ذهنش آرام نمی‌گرفت.آن جمله‌ی رووانا در سرش می‌پیچید، همان نیشِ کوتاه و خنده‌ی عجیبش، و مخصوصاً آن حرف که هنوز هم نمی‌دانست چقدر باید جدی‌اش بگیرد.چند قدم جلوتر، چشمش به کتابی افتاد که از بقیه کمی برجسته‌تر بود؛جلدی ضخیم و قدیمی با عنوانی ساده و مستقیم:تاریخچه‌ی جادوالکس مکث کرد.بعد کتاب را بیرون کشید و همان‌جا کنار میز نشست.صفحه‌ی اول را که باز کرد، نوشته‌ها با خطی قدیمی و دقیق پیش چشمش آمدند؛و با هر سطر، حس کرد دارد وارد چیزی می‌شود که فقط تاریخ نیست، بلکه استخوانِ این دنیاست.کتاب از هزار سال پیش می‌گفت؛از زمانی که سه نفر تصمیم گرفتند برای همیشه با شیاطین بجنگند:امیلی بلک‌وود، رووانا آتلا، و سرن رونهارت.به آن‌ها در کتاب، سه جادوگر کبیر هم گفته شده بود.الکس با دقت صفحه‌ها را ورق زد.در متن آمده بود که در آن جنگ بزرگ، امیلی بلک‌وود و رووانا آتلا کشته شدند و سرن رونهارت برای همیشه ناپدید شد.اما پیش از آن، آن سه توانسته بودند نیمی از شیاطین را در همان کسوفِ هزار سال پیش از میان بردارند.الکس چند لحظه به صفحه خیره ماند.برای اولین بار حس کرد این اسم‌ها فقط افسانه نیستند؛بیشتر شبیه ریشه‌ی همه‌چیز بودند.صفحه‌های بعدی از فروپاشیِ بعد از آن کسوف می‌گفتند؛از این‌که بعد از آن جنگ، سه فرقه‌ی بزرگ شکل گرفتند:فرقه‌ی سپیدفرقه‌ی ناجیو فرقه‌ی مقدسالکس کم‌کم روی هر کلمه بیشتر خم شد.فرقه‌ی سپید، پیروان رووانا بودند؛کسانی که باور داشتند شیاطین بزرگ‌ترین دشمن انسان‌ها هستند و باید مردم را از آن‌ها محافظت کرد.در نگاه آن‌ها، جنگ با شیاطین پایان نداشت؛ فقط شکلش عوض شده بود.فرقه‌ی ناجی، مذهبی‌تر بود.آن‌ها باور داشتند سرن رونهارت در کسوف بعدی برمی‌گردد و باقی شیاطین را از بین می‌برد؛انگار دنیا هنوز منتظر بازگشت کسی بود که دیگه وجود نداشت.و در آخر، فرقه‌ی مقدس؛کسانی که از امیلی بلک‌وود تبعیت می‌کردند و با کتاب مقدسشان، باور داشتند که پیش از کسوف بعدی باید شیاطین نابود شوند و این کار باید به دست برگزیده انجام شود.در کتاب نوشته بود که این فرقه، بیشترین میزان نابودی را تا آن زمان رقم زده است.الکس برای لحظه‌ای فقط به کلمات خیره ماند.همه‌چیز داشت شکل می‌گرفت، اما نه به شکلی که آرامش بیاورد.بیشتر شبیه تکه‌های یک تصویر ترسناک بود که تازه از دل تاریکی بیرون آمده باشند.چند صفحه پایین‌تر، چیزی توجهش را بیشتر از بقیه جلب کرد.برگزیده‌ی فرقه‌ی مقدسگفته شده بود فردی با موهای سفید و از خون بانوی مقدس است؛فردی که وقتی کسوف بعدی نزدیک شود، در شهر سنتفورد ظاهر خواهد شد، شیاطین را نابود خواهد کرد، و در نهایت خودش هم در آن جنگ خواهد مرد.الکس انگشتش را روی همان سطر نگه داشت.برای چند ثانیه هیچ‌چیز نفهمید.فقط همان جمله در سرش می‌چرخید.موهای سفید.خون بانوی مقدس.شهر سنتفورد.و بعد، مثل این‌که ناگهان قطعه‌های پازل جایشان را پیدا کرده باشند، الکس فهمید چرا مردم این‌طور به او نگاه می‌کردند.چرا بعضی‌ها مکث می‌کردند.چرا بعضی‌ها از او فاصله می‌گرفتند.چرا آن همه نگاهِ عجیب، از همان روز اول دنبال او بوده است.چون الکس شبیه برگزیده بود.اما یک جمله، بیشتر از همه، ذهنش را به‌هم ریخت.در نهایت خودش هم می‌میرد.الکس نفسش را آهسته بیرون داد.دستش روی لبه‌ی کتاب سفت شده بود و نگاهش برای چند لحظه از صفحه جدا نمی‌شد.اگر او همان برگزیده باشد، اگر این کتاب درباره‌ی او حرف بزند، یعنی در پایان همه‌چیز، قرار است بمیرد؟فکر، مثل ضربه‌ای سرد، به مغزش خورد.نه، نباید این‌طوری باشد.نه وقتی هنوز حتی نفهمیده چه‌طور باید زندگی کند.نه وقتی تازه شروع کرده بود جادو را بفهمد.نه وقتی هنوز امیلی، رابرت، لیا، و همه‌ی این آدم‌ها برایش معنای واقعی پیدا نکرده بودند.الکس بالاخره روی صندلی نشست و کتاب را پایین آورد.سکوت کتابخانه دورش سنگین‌تر شده بود.انگار حتی قفسه‌ها هم منتظر بودند ببینند او با این حقیقت چه می‌کند.الکس به صفحه‌ی باز نگاه کرد، اما دیگر کلمات را نمی‌خواند.فقط به این فکر می‌کرد که اگر همه‌چیز از قبل نوشته شده باشد، پس انتخاب‌هایش چه می‌شوند؟اگر مرگپایانش باشد، پس این همه تلاش برای چیست؟فکرها در سرش می‌چرخیدند و بیشتر از قبل آشوبش می‌کردند.و او، برای اولین بار، واقعاً نمی‌دانست باید این حقیقت را باور کند یا خیر.</description>
                <category>No Body</category>
                <author>No Body</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 15:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چراغ ها خاموش شدند ( فصل سوم )</title>
                <link>https://virgool.io/@bardia0me/lights-off-o5emovzdife9</link>
                <description>صبح، زودتر از همیشه از لای پرده‌های نازکِ اتاق سرک کشیده بود، اما الکس از همان لحظه‌ای که چشم باز کرده بود، می‌دانست چیزی در این صبح عادی نیست.نه به‌خاطر نور. نه به‌خاطر سکوتِ کلیسا.به‌خاطر حسی که هنوز از شبِ قبل در بدنش مانده بود؛ حسی شبیه ردِ گرمایی که از پوستش پاک نمی‌شد.چند لحظه همان‌طور روی تخت نشست و به دیوار خیره ماند.ذهنش هنوز درست بیدار نشده بود، اما یک تصویر از همه‌چیز واضح‌تر بود:امیلی، نزدیکش، با آن نگاه آرام و آن بوسه‌ی کوتاه و بی‌صدا.الکس دستش را آهسته بالا آورد و انگشت‌ها را روی گونه‌اش کشید؛ همان‌جایی که شب قبل لمس شده بود.حسِ تماس نبود.اما حسِ ماندن بود.انگار چیزی هنوز همان‌جا مانده باشد و نخواهد برود.نفسش را بیرون داد و از تخت پایین آمد.اتاق کوچک، مثل همیشه، ساکت بود؛ میز چوبی، پنجره‌ی باریک، و نور کم‌رنگ صبح که روی کف افتاده بود.همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید، اما الکس می‌دانست که خودش عادی نیست.لباسش را پوشید و از اتاق بیرون رفت.راهروهای کلیسا هنوز خلوت بودند.صدای قدم‌هایش روی سنگ سرد می‌پیچید و از دور، بوی نانِ تازه و شمعِ سوخته می‌آمد.وقتی به سالن اصلی رسید، چند نفر از خدمه و دانش‌آموزان کلیسا را دید که آرام در رفت‌وآمد بودند، اما نگاه الکس به‌دنبال یک نفر می‌گشت.رابرت.او را کنار یکی از میزهای بلند دید؛ مشغول مرتب کردن چند کتاب و برگه بود.موهایش کمی به‌هم‌ریخته‌تر از معمول بود و چهره‌اش، مثل همیشه، خسته اما کنترل‌شده به نظر می‌رسید.الکس به سمتش رفت، اما هنوز چیزی نگفته بود که رابرت سرش را بالا آورد و نگاهش را به او دوخت.رابرت برای لحظه‌ای کوتاه ساکت ماند.بعد با لحن معمولی اما کمی دقیق‌تر از همیشه گفت: «خوبی؟»الکس مکث کرد.این سؤال خیلی ساده بود، اما همان‌قدر هم خطرناک.چون جواب واقعی‌اش را نمی‌توانست بگوید.«آره.»رابرت نگاهش را از صورت او برنداشت.«مطمئنی؟»الکس شانه بالا انداخت.«فقط خوابم نمی‌برد.»رابرت ابرو کمی بالا رفت.«فقط؟»الکس اخم کرد.«چیه؟»رابرت جواب نداد.فقط چند لحظه بیشتر نگاهش کرد؛ آن‌قدر که الکس حس کرد انگار چیزی درون صورتش را می‌خواند.بعد دوباره سرش را پایین انداخت و برگه‌ها را مرتب کرد.الکس کنار میز ایستاد.«امیلی دیشب اومد.»رابرت دستش را متوقف کرد.نه کامل، فقط به‌اندازه‌ای که معلوم شود اسم را شنیده.الکس ادامه داد: «منو دید.»رابرت خیلی آرام گفت: «آره.»الکس نگاهش را تیزتر کرد.«تو از کجا می‌دونی؟»رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت.«چون هر وقت میاد، من می‌فهمم.»الکس اخم کرد.«چطور می‌تونی این‌قدر راحت بگی؟»رابرت شانه‌ی یکی از دست‌هایش را بالا انداخت.«من نگفتم راحتم.»الکس خواست چیزی بگوید، اما رابرت قبل از او ادامه داد: «فقط می‌گم بعضی چیزها رو بعد از مدتی، یا باید بپذیری یا دیوونه می‌شی.»الکس با صدایی پایین‌تر گفت: «تو ازش نمی‌ترسی؟»رابرت مکث کرد.سکوتش کوتاه بود، اما به اندازه‌ی کافی طول کشید که الکس بفهمد جواب، ساده نیست.«نه از اون‌جور که فکر می‌کنی.»بعد سریع‌تر اضافه کرد:«بیشتر نگرانشم.»الکس نگاهش را از صورت رابرت برنداشت.«چرا؟»رابرت کتابی را که دستش بود روی میز گذاشت و چند لحظه به آن خیره ماند.«چون آدم‌های مثل امیلی، وقتی زیادی چیزی رو تحمل می‌کنن، ساکت می‌شن.»الکس آهسته گفت: «و این بده؟»رابرت بالاخره به او نگاه کرد.«برای آدمی که کنارش می‌مونه، آره.»الکس چیزی نگفت.حس کرد این جواب، از هر توضیح دیگری بیشتر به دلش نشست.چند لحظه بعد، از انتهای سالن صدای درِ چوبی آمد.یکی از خدمه‌ها با سینی‌ای از کنارشان گذشت و چیزی زیر لب گفت، اما الکس حواسش نبود.فقط نگاهش دوباره به رابرت افتاد.«تو دیشب بعد از رفتنش، حرف خاصی باهاش زدی؟»رابرت کمی سرش را بلند کرد.«چرا می‌پرسی؟»الکس شانه بالا انداخت.«فقط می‌خوام بدونم.»رابرت با نگاه کوتاهی به او جواب داد: «نه بیشتر از چیزی که لازم بود.»الکس اخم کرد.«تو همیشه همینو می‌گی.»رابرت لبخند خیلی کمرنگی زد، از همان‌هایی که بیشتر شبیه خستگی هستند تا شوخی.«چون معمولاً همین هم کافیه.»الکس نگاهش را از او گرفت و به سمت پنجره‌ی بلند سالن چرخاند.نور صبح حالا روشن‌تر شده بود، اما در ذهن او، هنوز آن حسِ تماس و نگاه، مثل چیزی حل‌نشده باقی مانده بود.رابرت با صدایی پایین‌تر گفت: «بیا. امروز باید با بقیه تمرین کنی.»الکس برگشت.«الان؟»رابرت سر تکان داد.«هرچی زودتر سرت رو گرم کنی، بهتره.»الکس با بی‌میلی سر تکان داد.اما قبل از اینکه همراه رابرت راه بیفتد، برای یک لحظه، حس کرد چیزی در هوا عوض شد.نه آن‌قدر واضح که بتواند اسمش را بگذارد.فقط یک لرزش کوتاه، مثل عبور نسیمی از میان اتاقی بسته.الکس برگشت، اما چیزی ندید.فقط سکوت بود و نورِ صبح.بعد از آن گفت‌وگو، الکس تا چند دقیقه چیزی نگفت.فقط همراه رابرت از سالن اصلی گذشت و وارد حیاطی شد که صبحِ تازه روی سنگ‌هایش افتاده بود. هوا خنک بود، اما نه سرد؛ از آن خنکی‌هایی که آدم را بیدارتر می‌کند و نمی‌گذارد در فکرهایش گم شود.رابرت در میانه‌ی حیاط ایستاد و شمشیر تمرینی‌اش را از کنار دیوار برداشت.الکس هم روبه‌رویش ایستاد، اما هنوز حواسش کامل جمع نبود.رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت: «قبل از اینکه دوباره بخوای چیزی رو ازم بکشی بیرون، یه شرط داریم.»الکس ابرو بالا انداخت.«چه شرطی؟»رابرت شمشیر چوبی را در دست چرخاند.«اگه من ببرم، باید دقیق بگی دیشب چی شد.»الکس اخم کرد.«و اگه من ببرم؟»رابرت با آرامش جواب داد: «اون‌وقت من هرچی درباره‌ی امیلی می‌دونم، بهت می‌گم.»الکس چند لحظه به او خیره ماند.«جدی؟»رابرت سر تکان داد.«جدی.»الکس لب‌هایش را جمع کرد و بعد با لحنِ مطمئن‌تری گفت: «قبوله.»رابرت کمی سرش را کج کرد.«مطمئنی؟»الکس شانه بالا انداخت.«آره. فقط بیا.»رابرت خیلی آرام نفس کشید و شمشیر چوبی‌اش را بالا آورد.«قانون ساده‌ست. اگه یکی از ما تعادلش رو از دست بده، می‌بازه.»الکس سر تکان داد.مبارزه شروع شد.الکس اول حمله کرد؛ تند و مستقیم.رابرت با یک چرخش کوتاه، ضربه را کنار زد و یک قدم عقب رفت.الکس دوباره ضربه زد، این بار از زاویه‌ای پایین‌تر.رابرت به‌قدری نرم جا خالی داد که انگار قبل از شروع، مسیر الکس را می‌دانست.الکس فشار را بیشتر کرد.چند ضربه‌ی پیاپی زد، اما رابرت با دقت همه را پاسخ داد.هیچ عجله‌ای در حرکت‌هایش نبود، و همین الکس را بیشتر عصبانی می‌کرد.«تو زیادی آرومی!» الکس از لابه‌لای ضربه‌ها گفت.رابرت بی‌آنکه عقب بکشد جواب داد: «و تو زیادی از روی عصبانیت می‌زنی.»الکس اخم کرد و ضربه‌ی بعدی را محکم‌تر فرستاد، اما رابرت با یک حرکت کوتاه مچش را منحرف کرد و خودش را از خط حمله بیرون کشید.چوب‌ها با صدای خشک و کوتاهی به هم خوردند.الکس لحظه‌ای تعادلش را حفظ کرد، بعد دوباره جلو رفت.اما رابرت، با همان آرامش همیشگی، راهش را بست و یک چرخش سریع، الکس را وادار کرد یک قدم کج شود.الکس سعی کرد خودش را جمع کند، اما پایش روی سنگ کمی لغزید.همان یک لغزش کافی بود.رابرت چوبش را پایین آورد و گفت: «تموم شد.»الکس با ناباوری نگاهش کرد.«نه. هنوز نه.»اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که رابرت یک حرکت کوتاه و دقیق زد و الکس را از تعادل انداخت.زانوی الکس به زمین خورد و چوبش پایین آمد.سکوت کوتاهی افتاد.رابرت چند قدم جلو آمد و شمشیر چوبی‌اش را پایین نگه داشت.«گفتم. اگه یکی از ما تعادلش رو از دست بده، می‌بازه.»الکس سرش را بالا آورد، خسته و کلافه.«این… عادلانه نبود.»رابرت خیلی آرام گفت: «بود. فقط تو بدجور می‌خواستی برنده بشی.»الکس با اخم خفیف خواست چیزی بگوید، اما همین لحظه نگاه رابرت تیزتر شد.از چهره‌ی الکس چیزی را خوانده بود.رابرت با لحن سنگین‌تری گفت: «تو از دیشب داری یه چیز رو قایم می‌کنی.»الکس جا خورد.«نه.»رابرت یک قدم جلو آمد.«آره. هست.»الکس نگاهش را دزدید و در حالی که از زمین بلند می‌شد، با تردید گفت: «فقط… یه چیز کوچیک بود.»رابرت اخم کرد.«“چیز کوچیک” معمولاً این‌طوری رنگت رو عوض نمی‌کنه.»الکس یک لحظه ساکت ماند.صورتش گر گرفت.رابرت همین را دید و باز هم جلوتر فشار نیاورد، فقط نگاهش را تیزتر کرد.الکس آهسته گفت: «منظورم… اون بوسه بود.»رابرت همان‌جا خشک شد.برای یک لحظه، حالت چهره‌اش عوض شد؛ نه خشم، نه شوک کامل، بیشتر چیزی بین مراقبت و نارضایتی.بعد خیلی کوتاه گفت: «پس بالاخره گفتی.»الکس سریع‌تر ادامه داد: «من فقط—»رابرت حرفش را برید.«لازم نبود از اول انقدر رنگت بپره که بعدش تازه اسمش رو بیاری.»الکس با خجالت نگاهش را پایین انداخت.«خب… غافلگیر شدم.»رابرت ابرو بالا انداخت.«فقط غافلگیر؟»الکس چیزی نگفت.همین سکوت، خودش جواب بود.رابرت چوبش را پایین آورد و نگاهش را از الکس دزدید، اما لحنش هنوز کمی جبهه‌دار بود: «امیلی معمولاً برای شوخی، این‌جوری نزدیک نمی‌شه.»الکس سرش را بالا آورد.«منم نگفتم شوخی بود.»رابرت برای لحظه‌ای چیزی نگفت.بعد آهسته‌تر گفت: «می‌دونم.»این «می‌دونم» هم آرام بود، هم سنگین.الکس اخم خفیفی کرد.«خب پس این‌همه سؤال برای چیه؟»رابرت نگاهش را به او برگرداند.«چون اگه امیلی اومده سراغت، یعنی چیزی دیده. و چون تو هنوز نمی‌فهمی این “چیز” چیه.»الکس نفسش را بیرون داد.خجالتِ بوسه هنوز از صورتش نرفته بود، و حالا جبهه‌ی رابرت هم روی آن نشسته بود.رابرت ادامه داد: «حالا که من بردم، می‌خوای دیشب رو کامل بگی یا نه؟»الکس لحظه‌ای مردد ماند.بعد با صدایی که هنوز کمی خجالت توش بود، شروع کرد به تعریف کردن.از اتاق.از حضور امیلی.از اینکه چطور نزدیکش شد.و از آن بوسه‌ی کوتاه و بی‌صدا.الکس نفسش را آهسته بیرون داد و نگاهش را از زمین گرفت.خجالت هنوز توی صورتش بود، اما حالا دیگر راه فراری هم نداشت.رابرت چند قدم عقب‌تر ایستاد و شمشیر چوبی‌اش را پایین نگه داشت.نگاهش، هرچند هنوز کمی جبهه‌دار بود، اما بیشتر شبیه کسی بود که می‌خواهد بداند دقیقاً چه اتفاقی افتاده.الکس آهسته شروع کرد: «شب بود. داشتم می‌خواستم بخوابم. بعدش… امیلی اومد.»رابرت چیزی نگفت.الکس ادامه داد: «مثل همیشه نبود. این‌بار خیلی نزدیک‌تر بود. انگار از همون اول می‌دونست من بیدارم یا نه.»رابرت چشم‌هایش را کمی تنگ کرد.اما هنوز ساکت بود.الکس دستش را ناخودآگاه به پشت گردنش کشید.«اول فقط حرف زد. گفت خسته‌ام. گفت که وقتی برگشتم، اولین چیزی که دیده من بودم.»رابرت آهسته پرسید: «بعدش؟»الکس مکث کرد.صورتش دوباره کمی گرم شد.«بعدش… نزدیک شد.»رابرت نفسش را از بینی بیرون داد، اما چیزی نگفت.الکس نگاهش را پایین انداخت.«دستش رو گذاشت روی صورتم.»این‌جا صدای رابرت کمی خشک‌تر شد: «و؟»الکس چشم‌هایش را برای یک ثانیه بست.«بعد… بوسیدم.»رابرت یک‌لحظه کامل ساکت ماند.بعد ابرویش بالا رفت و فقط گفت: «تو؟»الکس سریع اخم کرد.«منظورم اینه که— یعنی اون منو بوسید.»رابرت خیلی کوتاه سر تکان داد.«آها.»اما همان «آها» هم زیادی مطمئن بود.الکس فهمید که رابرت دارد خجالتش را بیشتر می‌بیند، و این خودش بدترش می‌کرد.رابرت چوبش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و با لحنی کمی سردتر گفت: «و تو فقط همون‌جا موندی؟»الکس با لحن دفاعی جواب داد: «خب باید چیکار می‌کردم؟»رابرت چند ثانیه به او نگاه کرد.بعد آهسته گفت: «نمی‌دونم. معمولاً آدم‌ها وقتی غافلگیر می‌شن، یه کاری می‌کنن.»الکس اخم کرد.«این بار انگار نتونستم.»رابرت برای لحظه‌ای به او نگاه کرد؛ این‌بار از زاویه‌ای که بیشتر شبیه نگرانی بود تا سرزنش.«پس واقعاً تو رو جا گذاشته.»الکس سرش را پایین انداخت.این جمله بیشتر از آنچه می‌خواست، اثر کرد.رابرت چند قدم جلو آمد و این‌بار صدایش آرام‌تر شد.«امیلی بی‌دلیل نزدیک کسی نمی‌شه، الکس.»الکس به آرامی گفت: «منم همینو نمی‌فهمم.»رابرت به او خیره شد.«فهمیدنش هم قرار نیست راحت باشه.»الکس نفسش را بیرون داد.«تو از این موضوع خوشت نمیاد.»رابرت ابرو بالا انداخت.«من از کدوم بخشش باید خوشم بیاد؟»الکس اخم کرد.«از هیچ‌کدوم.»رابرت خیلی کوتاه لبخند زد، اما زود محوش کرد.«دقیقاً.»الکس حس کرد حالا دیگر بحث دارد از خجالتِ ساده به جایی جدی‌تر می‌رود.برای همین با صدایی پایین‌تر گفت: «ولی اون… انگار می‌دونست من…»کلامش نصفه ماند.رابرت سریع پرسید: «می‌دونست چی؟»الکس نگاهش را از او دزدید.«نمی‌دونم. فقط حس کردم…»رابرت آرام‌تر گفت: «حس کردی چی؟»الکس چند ثانیه سکوت کرد.بعد خیلی آهسته گفت: «انگار منو می‌شناسه.»رابرت دیگر چیزی نگفت.فقط نگاهش را به الکس دوخت؛ نگاهش حالا از حالت جبهه‌ای بیرون آمده بود و به‌جایش چیزی عمیق‌تر آمده بود: توجه، دقت، و کمی نگرانی.رابرت بعد از چند لحظه گفت: «و تو هم ازش ترسیدی؟»الکس سریع سرش را تکان داد.«نه. یعنی… نه دقیقاً.»رابرت کمی سرش را کج کرد.«پس چی؟»الکس نتوانست جواب بدهد.چون خودش هم دقیق نمی‌دانست.رابرت آرام شمشیر چوبی را پایین آورد و گفت: «همین که گفتی “انگار منو می‌شناسه” کافیه. یعنی چیزی هست که هنوز بهش نرسیدی.»الکس آهسته گفت: «تو هم همینو فکر می‌کنی؟»رابرت چند لحظه ساکت ماند.بعد خیلی آرام جواب داد: «آره. و همین برام نگران‌کننده‌ست.»الکس نگاهش را بالا آورد.«چرا؟»رابرت نفسش را بیرون داد و شمشیر را به کنار دیوار تکیه داد.«چون هر وقت امیلی به کسی نزدیک می‌شه، یا یه چیزی رو از قبل می‌دونه، یا قراره چیزی رو شروع کنه که من هنوز ازش خبر ندارم.»الکس این را با دقت گوش داد.حالا دیگر خجالتش کمی فروکش کرده بود و جایش را به کنجکاوی داده بود.رابرت نگاه آخر را به او انداخت.«و تو، الکس… به‌نظرم هنوز از اون چیزی که دیشب اتفاق افتاد، بیشتر از چیزی که نشون می‌دی، تکون خوردی.»الکس سریع گفت: «نه.»رابرت فقط به او نگاه کرد.همان نگاه کافی بود.الکس آهسته‌تر گفت: «شاید یه کم.»رابرت یک نفس کوتاه از بینی بیرون داد، چیزی میان خستگی و رضایت.«فکر می‌کردم همین‌طور باشه.»رابرت بعد از آن حرف‌ها دیگر ادامه نداد.چند لحظه فقط به الکس نگاه کرد، بعد انگار عمداً تصمیم گرفته باشد فضا را عوض کند، شمشیر چوبی را به کنار دیوار تکیه داد و گفت: «فعلاً بسه.»الکس اخم کرد.«چی؟»رابرت دستش را به پشت گردنش کشید و نگاهی به حیاط انداخت.«گفتم فعلاً همین‌قدر کافیه.»الکس خواست چیزی بگوید، اما رابرت قبل از او ادامه داد: «راستی. چند روزی اینجا نیستم.»الکس ابرو بالا انداخت.«نیستی؟»رابرت سر تکان داد.«یه مأموریت دارم. باید برم یه شهر دیگه.»الکس با تعجب به او خیره شد.«الان؟»رابرت شانه بالا انداخت.«الان.»الکس لحظه‌ای سکوت کرد.«چند روز؟»رابرت جواب داد: «نمی‌دونم. شاید دو، شاید بیشتر.»الکس که هنوز از خبر اول جا نخورده بود، با صدایی پایین‌تر گفت: «و من؟»رابرت مستقیم به او نگاه کرد.«تو این مدت اینجا می‌مونی.»الکس ابرو درهم کشید.«فقط همین؟»رابرت انگار از واکنش او انتظارش را داشت.«نه. موقتاً تو رو به‌عنوان مسئول کلیسا معرفی می‌کنم.»الکس چشم‌هایش کمی گشاد شد.«من؟»رابرت خیلی خونسرد گفت: «آره. تو.»الکس سریع گفت: «من که حتی درست نمی‌دونم باید چیکار کنم.»رابرت یک قدم جلو آمد.«پس یاد می‌گیری.»الکس با ناباوری سرش را تکان داد.«تو دیوونه‌ای.»رابرت برای اولین بار در این گفت‌وگو لبخند خیلی کم‌رنگی زد.«نه. فقط اعتماد دارم.»الکس خواست اعتراض کند، اما رابرت او را نادیده گرفت و راهش را به سمت ساختمان باز کرد.«بیا. باید قبل از رفتن به بقیه بگم.»چند دقیقه بعد، الکس در سالن اصلی کلیسا کنار رابرت ایستاده بود.چند نفر از خدمه، دو سه شاگرد، و یکی دو نفر از کسانی که برای کارهای روزانه آمده بودند، آن‌جا حضور داشتند.رابرت با صدایی آرام اما واضح گفت: «من چند روزی نیستم. برای کار کلیسا باید برم بیرون از شهر.»همهمه‌ی کوتاهی افتاد، اما او ادامه داد: «تا وقتی برگردم، الکس مسئول کارهای روزمره‌ی اینجا خواهد بود.»الکس خشکش زد.یکی از خدمه‌ها با تعجب نگاهش کرد.یکی دیگر ابرو بالا انداخت.رابرت اما بی‌آنکه تردید کند، اضافه کرد: «هر چیزی که لازم بود، به او بگید. کمکش کنید.»الکس خواست چیزی بگوید، اما نگاه رابرت طوری بود که فهمید این بحث همین‌جا تمام شده.بعد از آن، تا چند ساعت، همه‌چیز برای الکس تبدیل شد به رفت‌وآمد، کار، و اسم‌هایی که باید یاد می‌گرفت.یکی از خدمه‌ها از او خواست شمع‌ها را جابه‌جا کند.یکی دیگر دفتر حساب‌ها را نشانش داد.و یکی از شاگردهای کلیسا، که از الکس کمی بزرگ‌تر بود، همراهش شد تا کارهای روزانه را یادش بدهد.الکس اولش گیج بود، اما خیلی زود فهمید که اینجا چیزی فراتر از یک عبادتگاه ساده است.آدم‌ها برای دعا می‌آمدند، برای کمک می‌آمدند، و برای چیزهایی که اسمشان را نمی‌گذاشتند، آرام در اینجا می‌ماندند.ظهر، برای خرید چند وسیله، همراه یکی از کارگزاران کلیسا به بازار رفت.بازار شهر شلوغ بود؛ صدای فروشنده‌ها، بوی نان تازه، میوه، پارچه، و آهن در هوا پیچیده بود.مردم وقتی الکس را می‌دیدند، بعضی‌ها با کنجکاوی نگاه می‌کردند، بعضی با احترام کوتاه سر تکان می‌دادند، و بعضی اصلاً اهمیت نمی‌دادند.در همان رفت‌وآمد، الکس کم‌کم با کوچه‌ها، مغازه‌ها، و مسیرهای شهر آشنا شد.فهمید کجا نانوایی خوب‌تری هست، کدام کوچه نزدیک‌تر به کلیساست، و کدام فروشنده همیشه قیمت‌ها را کمی بالاتر می‌گوید.تا عصر، وقتی برگشت، دیگر آن‌قدر خسته نبود که بخواهد غر بزند.بلکه برای اولین بار، حس کرد واقعاً بخشی از اینجا شده؛ نه مهمان، نه غریبه، فقط کسی که موقتاً جای دیگری برای ایستادن پیدا کرده است.و درست همان لحظه بود که فهمید نبودنِ رابرت، هم آرامش دارد و هم خلا.وز بعد، الکس از صبح زود در کلیسا مشغول بود.رابرت هنوز برنگشته بود و همین باعث می‌شد کارهای بیشتری روی دوش او بیفتد.شمع‌ها را عوض می‌کرد، چند برگه را مرتب می‌کرد، و هر وقت لازم می‌شد یکی از خدمه‌ها را برای آوردن چیزی صدا می‌زد.وقتی کارهای داخل تمام شد، برای خرید چند وسیله به بازار رفت.بازار شهر شلوغ بود؛ صدای فروشنده‌ها، بوی نان تازه، میوه، ادویه و چوب در هوا می‌پیچید.الکس هنوز آن‌قدر با شهر آشنا نشده بود که راحت و بی‌فکر راه برود، اما دیگر مثل روز اول هم گیج نمی‌زد.همان‌طور که از میان جمعیت رد می‌شد، یک پیرزن جلویش را گرفت.زن سبدی پر از سبزی و نان در دست داشت و با دقت به او نگاه می‌کرد.پیرزن گفت: «تو همون پسر کلیسا نیستی؟»الکس کمی مکث کرد.«اگه منظورت رابرت و اون‌جا باشه، آره.»زن چشمش را ریز کرد و به موهای سفیدش نگاه انداخت.«همین موها… آدم رو یاد یه نفر می‌اندازه.»الکس از قبل هم می‌دانست منظورش کیست.«امیلی؟»پیرزن آرام سر تکان داد.«آره.»الکس با تردید گفت: «به خاطر همین موها، این‌قدر نگام می‌کنین؟»پیرزن جواب داد: «فقط موها نیست.»الکس چیزی نگفت.زن ادامه داد: «وقتی یکی شبیه بانوی مقدس باشه، مردم یک‌جور خاصی نگاهش می‌کنن. بعضیا با احترام. بعضیا با ترس. بعضیا هم… ترجیح می‌دن اصلاً نگاه نکنن.»الکس اخم خفیفی کرد.«یعنی چون شبیه امیلی‌ام، باید باهام این‌جوری رفتار کنین؟»پیرزن شانه بالا انداخت.«مردم با چیزی که یادشون می‌ندازه چه‌قدر بی‌دفاعن، راحت نیستن.»الکس نگاهش را از او برنداشت.«بی‌دفاع؟»زن چیزی نگفت، فقط سبدش را محکم‌تر گرفت و بعد آهسته‌تر افزود: «بعضی اسم‌ها توی این شهر بی‌دردسر نیستن، پسر.»الکس خواست جواب بدهد که دختربچه‌ای با موهای قهوه‌ای و لباس روشن از پشت یک دکه بیرون دوید و تقریباً به پای او خورد.دخترک سرش را بالا آورد و با چشم‌های گرد گفت: «آقا! موهات چرا این‌قدر سفیده؟»الکس کمی خم شد تا هم‌سطح او باشد.«چون این‌طوریه دیگه.»دخترک ابرو بالا انداخت.«مامانم می‌گه بعضیا به خاطر اسمای خاص، با موهای سفید به دنیا میان.»الکس لبخند خیلی کم‌رنگی زد.«مامانت خیلی قصه دوست داره؟»دخترک با افتخار سر تکان داد.«آره! می‌گه بعضی وقتا آدم باید حواسش باشه چی رو بلند صدا می‌زنه.»الکس برای لحظه‌ای ساکت شد.بعد با ملایمت گفت: «اینم حرف درستی‌ه.»دخترک با لبخند رفت و در جمعیت گم شد.الکس هنوز به حرفش فکر می‌کرد که پسر جوانی با لباس کار و دست‌های پینه‌بسته از کنار او گذشت و وقتی نگاهشان تلاقی کرد، با احترام سر تکان داد.پسر جوان گفت: «الکس، درسته؟»الکس سر تکان داد.«آره.»پسر جوان نگاه کوتاهی به موهای سفید و چشم‌های دو رنگش انداخت و بعد با کمی مکث گفت: «تو زیادی شبیه دردسرای قدیمی‌ای.»الکس اخم بالا انداخت.«این تعریفه یا توهین؟»پسر جوان شانه بالا انداخت.«نمی‌دونم. ولی بعضیا می‌گن بهتره بعضی چیزها رو فقط توی دعاشون نگه دارن، نه توی اسمشون.»الکس خواست جواب بدهد که مردی میانسال با ریش کوتاه و لباس تیره، از مغازه‌ی کناری بیرون آمد و حرفشان را شنید.مرد با لحن آرامی گفت: «فقط سعی کنین وسط بازار اسم بانوی مقدس رو زیاد نیارین. مردم حساسن.»الکس رو به او برگشت.«حساس؟ یا ترسیده؟»مرد با دقت به او نگاه کرد.«هر دو. و وقتی مردم ترسیده باشن، صداها رو هم زیاد نمی‌پسندن.»الکس چیزی نگفت.اما از لحن مرد فهمید که این فقط یک رسم معمولی نیست؛ انگار اسم‌ها هم اینجا وزن داشتند.مرد میانسال بعد از مکثی کوتاه، اضافه کرد: «خصوصاً وقتی کسی خیلی شبیه خودِ یادِ امیلی باشه.»الکس اخم خفیفی کرد.«یعنی صرف شباهت، دلیل می‌شه که من عجیب باشم؟»مرد نگاهش را از او نگرفت.«نه. عجیب اینه که بعضیا با دیدن شباهت، یاد چیزهایی می‌افتن که دوست ندارن دوباره نزدیکشون شن.»الکس نگاهش را بین آن‌ها چرخاند.«پس به‌جای اینکه منو مثل یه آدم ببینین، فقط می‌خواین با یه قصه مقایسه‌م کنین؟»مرد میانسال آهی کشید.«ما فقط چیزی رو می‌بینیم که جلو چشممونه.»الکس با صدایی پایین‌تر گفت: «و من جلو چشم شما، یه آدمم. نه یه قصه.»مرد چیزی نگفت.اما همین سکوت، برای الکس کافی بود تا بفهمد حرفش را شنیده‌اند.وقتی دوباره راه افتاد، حس کرد بازار فقط شلوغ‌تر نشده؛انگار هر کلمه‌ای که درباره‌ی امیلی شنیده بود، در ذهن مردم وزن داشت.و او، با موهای سفید و چشم‌های دو رنگش، برای خیلی‌ها فقط یک غریبه نبود؛یک یادآوری بود. چیزی که بعضی‌ها می‌خواستند بهش ایمان بیاورند و بعضی‌ها ترجیح می‌دادند از کنارش رد شوند.وقتی الکس به کلیسا برگشت، آفتابِ بعدازظهر از پنجره‌های بلندِ ساختمان رد می‌شد و روی سنگ‌فرش‌های داخلی، لکه‌های روشن می‌انداخت.حیاط خلوت‌تر از صبح بود، اما داخل ساختمان هنوز رفت‌وآمد ادامه داشت. یکی از خدمه‌ها از او خواست چند وسیله را از انبار بیاورد و الکس هم، بدون حرف اضافه، کارش را انجام داد.همان‌طور که از راهروی کناری برمی‌گشت، صدای صحبت از سالن کوچکِ ورودی توجهش را جلب کرد.الکس مکث کرد و نگاه کوتاهی انداخت.یکی از خدمه‌های زنِ کلیسا، که معمولاً مسئول نظم و آشپزخانه بود، روبه‌روی دختر جوانی ایستاده بود.دختر لباس ساده و تمیزی به تن داشت، موهایش مرتب بود و کمی مضطرب به نظر می‌رسید.از ظاهرش معلوم بود تازه آمده و هنوز با فضای کلیسا خو نگرفته.خدمه رو به دختر گفت: «اسم؟»دختر صاف ایستاد و جواب داد: «لیا.»زن پرسید: «قبلاً اینجا کار کردی؟»لیا سرش را تکان داد.«نه، ولی می‌تونم یاد بگیرم.»خدمه نگاهی به او انداخت.«اینجا فقط یاد گرفتن کافی نیست. باید ساکت، دقیق، و قابل‌اعتماد باشی.»لیا با کمی تردید گفت: «من تلاشم رو می‌کنم.»زن چیزی نگفت.فقط لحظه‌ای به او خیره ماند، بعد پرسید: «چرا کلیسا؟»لیا شانه‌هایش را کمی بالا انداخت.«گفتم شاید اینجا راحت‌تر باشه.»آن زن برای لحظه‌ای به او نگاه کرد و بعد، انگار که جوابش را کافی دانسته باشد، سر تکان داد.در همان لحظه، الکس متوجه شد که لیا هم نگاهش را به سمت او چرخانده.چشمانش روی موهای سفید الکس مکث کرد.نه با ترس، نه با تعجبِ زیاد.فقط یک نگاه کوتاه، کنجکاو و محتاط.خدمه دوباره گفت: «کار سختی‌ه. اول باید چند روزی امتحان پس بدی.»لیا سریع سر تکان داد.«باشه.»زن لحظه‌ای دیگر نگاهش کرد و بعد گفت: «از فردا بیا. آشپزخونه و سالنِ صبحگاهی اولویت دارن.»لیا لبخند خیلی کم‌رنگی زد.«مرسی.»وقتی خدمه از او فاصله گرفت، لیا نفسی آرام بیرون داد.اما هنوز از همان‌جا تکان نخورده بود.الکس، که تا آن لحظه فقط از دور نگاه می‌کرد، بالاخره نزدیک شد.لیا با دیدنش کمی جا خورد، اما زود خودش را جمع کرد.الکس گفت: «قبول شدی انگار.»لیا نگاه کوتاهی به او انداخت.«ظاهراً.»الکس شانه بالا انداخت.«خوبه.»لیا لبخند کوچکی زد.«تو هم اینجایی؟»الکس جواب داد: «آره.»دخترک لحظه‌ای به او نگاه کرد.بعد با تردید گفت: «فکر کنم قبلاً هم از دور دیدمت.»الکس ابرو بالا انداخت.«آره؟»لیا سر تکان داد.«همون پسر کلیسایی هستی، نه؟»الکس کمی خشک شد.«تقریباً.»لیا دوباره به موهای سفید و بعد به صورتش نگاه کرد.«فکر کنم همه اینجا تو رو می‌شناسن.»الکس خیلی کوتاه خندید.«یا فکر می‌کنن می‌شناسن.»لیا چیزی نگفت.فقط نگاهش را پایین انداخت و بعد آهسته گفت: «بعضیا زیادی درباره‌ات حرف می‌زنن.»الکس شانه بالا انداخت.«عادت کردم.»لیا برای لحظه‌ای مکث کرد.«من زیاد چیزی نمی‌دونم، ولی… فکر نمی‌کنم اون‌قدر عجیب باشی که می‌گن.»الکس به او نگاه کرد.«نمی‌دونی مردم چی می‌گن.»لیا خیلی آرام جواب داد: «آره. برای همین بهتره آدم خودش ببینه.»الکس چیزی نگفت، فقط نگاهش را از او گرفت.خدمه‌ی زن دوباره از آن‌طرف سالن صدایش زد: «لیا! بیا این‌جا، باید وسایل رو ببری آشپزخونه.»لیا سریع خودش را جمع کرد.الکس هم قبل از اینکه برود، خیلی آرام گفت: «مواظب باش. روز اول معمولاً آدم رو خسته می‌کنه.»لیا سر تکان داد.«باشه.»الکس کمی کنار رفت تا راهش باز شود.«برو. هنوز اولشه.»لیا یک لبخند خیلی کوچک زد و رفت.الکس پشت سرش نگاه کرد، بعد به کارهای خودش برگشت.اما برای چند لحظه حس کرد شاید هنوز در این کلیسا، چیزهایی هست که ارزش مراقبت کردن دارند.رابرت غروب برگشت.وقتی از درِ اصلی وارد شد، هنوز بوی سفر در لباسش مانده بود؛ بوی گرد و راه، و خستگیِ چند روز دوری. الکس همان لحظه‌ای که صدای قدم‌هایش را شنید، از راهروی کناری بیرون آمد و نگاهش را به او دوخت.رابرت هم او را دید، اما قبل از هر چیز، نگاهش روی لیا که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود مکث کرد.لیا کمی جا خورد و سرش را پایین انداخت.رابرت نگاه کوتاهی به الکس انداخت، بعد دوباره به دختر برگشت.«این کیه؟»الکس شانه بالا انداخت.«لیا. امروز اومد برای کار.»رابرت به آرامی سر تکان داد.«خوبه.»لیا هنوز کمی معذب بود.رابرت چیزی نگفت، فقط از کنارشان رد شد و کیفش را روی یکی از میزها گذاشت.بعد رو به الکس کرد و با همان لحن آشنا گفت: «با من بیا.»الکس همراهش به اتاقی کوچکتر در انتهای سالن رفت.رابرت در را بست و برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد.بعد گفت: «حواسش به کار هست. بی دردسره»الکس ابرو بالا انداخت.«منظورت لیاست؟»رابرت سر تکان داد.«آره.»الکس با تعجب کمی به او خیره شد.«فکر نمی‌کردم همین اول‌ها درباره‌ی کسی نظر بدی.»رابرت خسته نفسش را بیرون داد.«من نظر ندادم. فقط دیدمش.»الکس خواست چیزی بگوید، اما رابرت سریع‌تر ادامه داد: «فعلاً اینو فراموش کن. یه کار داری.»الکس صاف ایستاد.«چه کاری؟»رابرت به سمت میز رفت، کاغذی را برداشت و چیزی رویش نوشت.«باید بری جنگل. اون کلبه‌ی چوبیِ شمالِ مسیر قدیم رو پیدا می‌کنی.»الکس اخم کرد.«برای چی؟»رابرت کاغذ را تا کرد و به سمتش گرفت.«از یه پیرمردی که اونجاست، چندتا انجیل می‌گیری.»الکس با تردید کاغذ را گرفت.«فقط انجیل؟»رابرت نگاهش را بالا آورد.«آره. فقط همون‌ها.»الکس کاغذ را باز نکرد.«چرا خودت نمی‌ری؟»رابرت خیلی کوتاه گفت: «چون توهم باید به کار بیای.»الکس نفسش را بیرون داد.«باشه.»رابرت کمی مکث کرد، بعد با لحن پایین‌تری گفت: «راه برگشت، اگه از مسیر جنوبی برگردی، خلوت‌تره.»الکس سر تکان داد.«فهمیدم.»رابرت با دست اشاره کرد که برود.«تا قبل از تاریک شدن برگرد.»الکس از اتاق بیرون رفت و کمی بعد، خودش را در راهِ جنگل یافت.مسیر، باریک و پوشیده از درختان بلند بود.نور عصر از لای شاخه‌ها می‌گذشت و روی زمین خط‌های روشن می‌کشید.هوا ساکت‌تر از شهر بود؛ آن‌قدر ساکت که صدای قدم‌هایش زیادی بلند به نظر می‌رسید.الکس کتاب‌ها را که تازه گرفته بود، محکم‌تر زیر بغل گرفت و مسیر برگشت را در پیش گرفت.جنگل حالا ساکت‌تر شده بود.نور کم‌کم از لابه‌لای شاخه‌ها عقب می‌رفت و سایه‌ها بلندتر می‌شدند.الکس قدم‌هایش را تندتر کرد.اما کمی بعد، صداهایی خیلی آرام شنید.نه واضح، نه آن‌قدر که بتواند درست تشخیصشان بدهد؛ بیشتر شبیه نجواهایی دور، لابه‌لای باد و برگ.الکس آهسته ایستاد.سرش را کمی چرخاند، اما چیزی ندید.فقط سکوت بود و درخت‌ها.بعد دوباره آن صدا آمد؛ این‌بار نزدیک‌تر.صدایی نرم، آرام، و آشنا.الکس نفسش را حبس کرد.«هنوز هم بی‌قراری… یا فقط داری وانمود می‌کنی که آرومی؟»الکس بی‌حرکت ماند.نمی‌دانست صدا از کدام طرف می‌آید، فقط حس می‌کرد آن نزدیکی است، خیلی نزدیک‌تر از چیزی که باید باشد.«هر وقت این‌طوری ساکت می‌شی، بیشتر از همیشه توی ذهنت گم می‌شی.»الکس خواست برگردد، اما صدایی دیگر، آرام‌تر، ادامه داد: «اما من می‌تونم پیدات کنم.»الکس نفسش را آهسته بیرون داد.بدنش سفت شده بود، اما نه از ترس؛ از چیزی که اسمش را نمی‌دانست.صدای امیلی دوباره در گوشش پیچید، نزدیک و نرم: «لازم نیست همیشه تنها باهاش بجنگی، الکس.»مکثی کوتاه.«بعضی وقت‌ها، فقط کافیه بذاری یکی کنارت باشه.»الکس هنوز می‌خواست بفهمد امیلی کجاست، اما فقط باد بود و درخت و آن صدای آرام که انگار از همه‌جا می‌آمد.بعد حس کرد چیزی پشت سرش تکان خورد.امیلی از پشت، الکس را در آغوش گرفت.بدنش سرد بود، اما آغوشش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که الکس برای چند ثانیه نتوانست تکان بخورد. انگار همان‌جا، در همان سکوت، چیزی در تنش جا گرفت و اجازه نداد عقب برود.امیلی صورتش را نزدیک گوش او آورد و آهسته گفت:«هنوز هم بی‌قراری… یا فقط داری وانمود می‌کنی که آرومی؟» الکس چیزی نگفت.نفسش کمی گیر کرد.امیلی انگشت‌هایش را آرام میان موهای سفید او کشید؛ لمسش سبک بود، اما طوری که انگار از قبل می‌دانست کدام رشته‌ها را باید تکان بدهد.لبخند خیلی کم‌رنگی روی لبش نشست و با صدایی نرم ادامه داد:«هر وقت این‌طوری ساکت می‌شی، بیشتر از همیشه توی ذهنت گم می‌شی.» الکس هنوز بی‌حرکت مانده بود.امیلی آرام‌تر گفت:«اما من می‌تونم پیدات کنم.» این جمله ساده بود، آرام بود، حتی مهربان به نظر می‌رسید.اما در همان نرمی‌اش چیزی بود که الکس را بی‌اختیار ساکت‌تر کرد. امیلی کمی محکم‌تر او را در آغوش نگه داشت، نه آن‌قدر که شبیه اجبار باشد، فقط به اندازه‌ای که فاصله‌ی میانشان از بین برود.«لازم نیست همیشه تنها باهاش بجنگی، الکس.»مکث کرد.«بعضی وقت‌ها، فقط کافیه بذاری یکی کنارت باشه.» الکس نفسش را آهسته بیرون داد.خواست برگردد و نگاهش کند، اما امیلی پیش از آن‌که او این کار را بکند، خیلی آرام پیشانی‌اش را نزدیک‌تر آورد و گفت:«تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی، خسته‌ای.» بعد، برای لحظه‌ای کوتاه، انگار نگاهش را روی الکس ثابت کرد؛ نگاهی نرم، گرم، و آشنا.«و من دوست ندارم وقتی این‌قدر خسته‌ای، از من دور باشی.» الکس برای لحظه‌ای حس کرد چیزی در دلش ساکت شد.نه از آرامش، نه از تسلیم؛ بیشتر از این حس که جمله‌ای را شنیده که قرار بوده مدت‌ها پیش گفته شود.اما قبل از آن‌که بتواند چیزی بگوید، امیلی خیلی آرام از او فاصله گرفت. وقتی الکس به خودش آمد، دوباره در جنگل بود.باد سرد میان درخت‌ها می‌چرخید و سکوت همه‌جا را پوشانده بود.اما گرمای آن آغوش، و آن چند جمله، هنوز روی پوست و ذهنش مانده بود؛مثل چیزی که نمی‌شود دیدش، اما نمی‌شود هم انکارش کرد.الکس تا وقتی به کلیسا رسید، چند بار مسیر را در ذهنش مرور کرده بود، انگار اگر به اندازه‌ی کافی به آن فکر کند، چیزی از آن لحظه کم می‌شود.اما نه صدای امیلی کمتر می‌شد، نه گرمای آغوشش، نه آن چند جمله‌ی آرامی که هنوز در سرش می‌چرخیدند.وقتی وارد حیاط شد، آسمان داشت به سمت غروب می‌رفت.نور نارنجیِ کم‌رمق روی دیوارهای سنگی افتاده بود و سایه‌ها درازتر شده بودند.الکس کتاب‌ها را محکم‌تر زیر بغل گرفت و سعی کرد نفسش را عادی نگه دارد.اما همان‌طور که از در وارد سالن شد، رابرت را دید.رابرت کنار یکی از میزها ایستاده بود، چیزی را مرتب می‌کرد.با دیدن الکس، سرش را بالا آورد.نگاهش خیلی زود روی صورت الکس مکث کرد.«چیزی شده؟»الکس سریع گفت: «نه.»رابرت ابرو بالا انداخت.«دیر کردی.»الکس شانه بالا انداخت.«راه طولانی بود.»رابرت نگاهش را از او برنداشت.«و کتاب‌ها؟»الکس بغلش را کمی بالا گرفت.«گرفتم.»رابرت به کتاب‌ها نگاه کرد، بعد دوباره به صورت الکس.چیزی در نگاهش بود که الکس را بیشتر از حد معمول معذب می‌کرد.«خیلی خوب.»رابرت کتاب‌ها را گرفت.«می‌ذارمشون سر جاشون.»الکس سر تکان داد و خواست از کنار او رد شود، اما رابرت آرام صدا زد: «الکس.»الکس ایستاد.«چیه؟»رابرت چند لحظه به او نگاه کرد.بعد آرام‌تر گفت: «تو حالت عادی نیست.»الکس اخم کرد.«منظورت چیه؟»رابرت کمی سرش را کج کرد.«انگار چیزی شده.»الکس نفسش را آهسته بیرون داد.«نه.»رابرت چیزی نگفت.فقط چند ثانیه بیشتر به او خیره ماند؛ آن‌قدر که الکس حس کرد هر لحظه ممکن است حقیقت را لو بدهد.الکس نگاهش را دزدید و گفت: «فقط خسته‌ام.»رابرت شانه‌ی یکی از دست‌هایش را بالا انداخت.«باش.»الکس دیگر چیزی نگفت.فقط چند لحظه همان‌جا ایستاد، به رابرت نگاه کرد، و بعد آرام سرش را تکان داد.«من می‌رم بخوابم.»رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت.«باشه.»الکس از سالن گذشت و وارد راهروی باریکِ اتاقش شد.قدم‌هایش روی سنگِ سردِ کف، خیلی آرام صدا می‌دادند.هنوز حس می‌کرد بخشی از ذهنش در جنگل مانده؛ در همان لحظه‌ای که صدای امیلی در گوشش پیچیده بود و بعد آغوشش از پشت دورش را گرفته بود.وقتی درِ اتاقش را بست، برای چند ثانیه فقط ایستاد.بعد آهسته روی تخت نشست و دستش را روی صورتش کشید.«فقط بخواب…»اما همین که دراز کشید، خواب خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کرد سراغش آمد.اول فقط سکوت بود.بعد الکس چشم باز کرد و دید وسط کلیسا ایستاده است.نه اتاق خودش، نه راهرو، نه حیاط.همان سالن اصلی کلیسا.اما چیزی درست نبود.هوا سنگین بود.خیلی سنگین‌تر از همیشه.بوی خون در فضا می‌چرخید، تند و خفه‌کننده.شمع‌ها روشن بودند، اما نورشان لرزان و بیمارگونه می‌سوخت.الکس با تردید یک قدم برداشت.کفِ سنگی زیر پایش مرطوب بود.نگاهش را پایین انداخت و دید ردّی تیره روی زمین کشیده شده؛ خون.«رابرت؟»صدایش در سالن خالی پیچید و برگشت.جوابی نیامد.الکس جلوتر رفت.هرچه پیش‌تر می‌رفت، سکوت بدتر می‌شد.سکوتی که انگار منتظر اتفاقی بد بود.اولین کسی که دید، لیا بود.کنار یکی از ستون‌ها افتاده بود.چشمانش باز مانده بودند، اما نگاهش جایی را نمی‌دید.لباسش با خون تیره شده بود.الکس نفسش را حبس کرد.«لیا…؟»قدم بعدی را که برداشت، پیرزن بازار را دید.کنار نیمکت چوبی افتاده بود، سبدش واژگون شده و سبزی‌ها روی زمین طعم خون گرفته بودند.بعد پسر جوان.بعد مرد میانسال.بعد دختربچه‌ای که از بین جمعیت به او نگاه کرده بود.همه بی‌حرکت.همه خاموش.همه مرده.الکس عقب رفت.نفسش تند شد.«نه… نه، نه…»صدای قدمی از پشت سرش آمد.الکس برگشت.رابرت آن‌جا بود.اما نه مثل همیشه.روی لباسش لکه‌های خون بود و شمشیرش افتاده بود کنار پایش.چهره‌اش رنگ نداشت.الکس با وحشت یک قدم به سمتش رفت.«رابرت!»رابرت چیزی نگفت.فقط آرام بر زمین افتاد.الکس هراسان به سمتش دوید، اما وقتی رسید، دید چشم‌های رابرت بازند، اما بی‌جان.گلویش خشک شد.«نه… تو نه…»در همان لحظه صدای آهسته‌ای از پشت سرش آمد.الکس برگشت و امیلی را دید.امیلی هم بود.اما او هم بر زمین افتاده بود، کنار دیوار.لباسش پاره و خون‌آلود بود.موهای سفیدش که رنگ خون گرفته بودند روی سنگ پخش شده بودند.و چشم‌هایش، با آن نگاهی که همیشه الکس را می‌لرزاند، این بار بی‌حرکت و خالی بودند.الکس برای لحظه‌ای حس کرد زانوهایش می‌لرزند.بعد، انگار هنوز کافی نبوده باشد، صدای نفس‌های بریده و آهسته‌ی آدم‌های دیگر را شنید.مردم بازار.چند نفر از خدمه.آدم‌هایی که آن روز دیده بود.همه در گوشه‌وکنار کلیسا افتاده بودند.بی‌حرکت.بی‌صدا.مرده.الکس دور خودش چرخید، وحشت‌زده، و در همان لحظه نگاهش به دیوارِ بزرگِ پشت سالن افتاد.روی آن، با خطی خونی و بلند، نوشته شده بود:ما تو را پیدا کردیمالکس برای چند ثانیه فقط خیره ماند.نفسش بند آمده بود.پاهایش قدرت نداشتند.بعد صدایی از تاریکیِ انتهای سالن آمد.آرام.کش‌دار.نزدیک.الکس برگشت، اما چیزی ندید.فقط حس کرد همان‌جا، در آن سکوتِ مرده، چیزی دارد به او نزدیک می‌شود.و قبل از اینکه بفهمد چیست، از خواب پرید.الکس با نفس‌های تند از جا نشست.تمام بدنش خیسِ عرق بود.اتاقش تاریک و ساکت بود، اما هنوز تصویر آن دیوار، آن جمله، و آن چهره‌های بی‌جان در ذهنش مانده بود.چند ثانیه فقط به تاریکی خیره ماند.بعد با صدایی گرفته زیر لب گفت: «ما… تو را پیدا کردیم…»</description>
                <category>No Body</category>
                <author>No Body</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 12:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهالت سخن میگفت</title>
                <link>https://virgool.io/@bardia0me/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA-h1kjdrpcp2ob</link>
                <description>جهالت سخن می‌گفت و کلامش فریبنده بود.گرچه سخنانش پوچ و بی‌اساس بود، اما مردم نادان به راحتی آن را باور می‌کردند. جهالت آنقدر ماهرانه پوچ‌گرایی را به خورد مردم می‌داد که گاهی حتی خودش نیز در منطقی بودن این سخنان تردید نمی‌کرد.اما مردم، تمام جامعه نیستند.همیشه کسانی بوده‌اند و خواهند بود که بیدارند و حقیقت را می‌دانند. خردمندی در برابر جهالت ایستاد. اگرچه سخنان خردمندی درست و استوار بود، اما تلخ به نظر می‌رسید.خردمندی گفت: “این مردم نادان، به طعم حقیقت توجهی ندارند؛ آن‌ها تنها به دنبال چیزی هستند که شیرین‌تر به نظر برسد.”خردمندی جنگید و کوشید تا شاید مردم را بیدار کند، اما افسوس که آن کسی که مشهورتر می‌شد، جهالت بود، نه خردمندی.مردم خوردند و خوردند، تا جایی که در نهایت جان باختند.بله، جهالت زیبا و خوش‌طعم بود، اما در نهایت چه کسی را نابود کرد؟ مردم را.در مقابل، خردمندی در گوشه‌ای به مرگ تدریجی این مردم نگریست و با خود تکرار کرد: “این مردم، سرنوشت خود را انتخاب کردند.”</description>
                <category>No Body</category>
                <author>No Body</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 19:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چراغ‌ها خاموش شدند ( فصل دو ) (کامل نشده)</title>
                <link>https://virgool.io/@bardia0me/no-name-wanuqshtorys</link>
                <description>نورِ صبح از لای پرده‌های نازکِ اتاق سرک می‌کشید و روی کفِ چوبی، لکه‌ای روشن و کم‌رنگ می‌ساخت. هوا هنوز خنک بود، آن سرمای خشک و سنگینِ شب دیگر در اتاق نمانده بود. اتاق بوی چوبِ قدیمی، پارچه‌ی تمیز را می‌داد.الکس روی تخت خوابیده بود و نفس‌هایش آرام بالا و پایین می‌رفت. موهای سفیدش کمی روی پیشانی‌اش ریخته بود و صورتش، با آن آرامشِ ناآشنا و موقتی که فقط خواب می‌تواند به آدم بدهد، برای لحظه‌ای از تمام آشوب‌های دیشب دور افتاده بود.صدای سه تقه‌ی آرام، اما محکم، به در خورد.الکس تکان نخورد.چند ثانیه بعد در آهسته باز شد و رابرت، با همان لباس ساده و مرتبِ دیشب، سرش را داخل آورد. نگاهش یک لحظه روی الکس ثابت ماند و بعد با صدایی آرام گفت: «بیداری؟»الکس زیر پتو کمی جابه‌جا شد و بدون اینکه چشم باز کند، زیر لب غر زد: «نه.»رابرت لبخند خیلی کم‌رنگی زد.«پس بیدارت می‌کنم. وقتشه.»الکس این‌بار آهسته چشم باز کرد و خودش را روی تخت نیمه‌نشسته بالا کشید. چند لحظه همان‌طور ماند، انگار هنوز نمی‌دانست کجاست. بعد دستش را به موهایش کشید و با صدایی خواب‌آلود پرسید: «کجا؟»رابرت به سمت در اشاره کرد.«بیا پایین. یک مراسم هست.»الکس اخم کرد.«الان؟»«هر روز همین موقع.»الکس چند ثانیه به او خیره ماند.«من باید بیام؟»رابرت شانه‌اش را کمی بالا انداخت.«اجباری نیست. ولی اگه می‌خوای اینجا باشی، بد نیست بدونی مردم چطور روزشون رو شروع می‌کنن.»الکس از تخت پایین آمد. کفِ سردِ اتاق زیر پایش حس ناخوشایندی داشت.لباسش را مرتب کرد و گفت: «مراسم برای چیه؟»رابرت در را کاملاً باز کرد و بیرون ایستاد.«می‌فهمی وقتی رسیدیم.»الکس چیزی نگفت، فقط چند لحظه نگاهش کرد و بعد همراهش از اتاق بیرون رفت.راهرو هنوز نیمه‌تاریک بود، اما از پنجره‌های باریکش نور خاکستریِ صبح داخل می‌ریخت. صدای آرام قدم‌هایشان روی کفِ چوبی می‌پیچید و از پایین، بوی نانِ تازه و شمعِ سوخته بالا می‌آمد.الکس زیر لب گفت: «این‌جا خیلی ساکته.»رابرت بدون اینکه برگردد جواب داد: «صبح‌ها همین‌طوره.»وقتی به سالن اصلی رسیدند، الکس برای چند لحظه ایستاد.فضا با دیشب فرق داشت.چند نفر با لباس‌های ساده و تیره در رفت‌وآمد بودند. بعضی شمع روشن می‌کردند، بعضی کتابی در دست داشتند، و بعضی فقط بی‌صدا کنار دیوار ایستاده بودند. همه‌چیز مرتب بود، اما نه آن‌قدر سرد که حس بیمارستان بدهد؛ بیشتر شبیه نظمی بود که از عادت‌های قدیمی ساخته شده باشد.در انتهای سالن دری نیمه‌باز به حیاط باز می‌شد و از همان‌جا صدای ناقوس آرامی به گوش می‌رسید.الکس زیر لب گفت: «اینجا همون کلیساست؟»رابرت نگاهی کوتاه به او انداخت.«آره.»الکس اطراف را نگاه کرد. روی دیوارها نقش‌هایی بود؛ زنی با ردایی بلند، دستی بالا آمده، و پشت سرش هاله‌ای روشن و با مو هایی سفید. الکس ناخودآگاه مکث کرد، اما چیزی نگفت. فقط نگاهش را از نقش‌ها برداشت و به مردم دوخت.آن‌ها بی‌صدا به سمت درِ حیاط می‌رفتند. بعضی سرشان را پایین انداخته بودند، بعضی زیر لب چیزی زمزمه می‌کردند. حتی راه رفتنشان هم انگار حساب‌شده و آرام بود.الکس با تردید گفت: «همه‌ی اینا برای یه مراسم جمع می‌شن؟»رابرت جواب داد: «بعضی‌ها آره، بعضی‌ها نه. ولی کسایی که اینجا زندگی می‌کنن، معمولاً یه جوری به این ساعت می‌رسن.»الکس نگاهش را به او دوخت.«تو همیشه این‌قدر ساکتی؟»رابرت بدون اینکه لبخند بزند گفت: «وقتی لازم نباشه حرف زیادی نمی‌زنم.»الکس خواست چیزی بگوید که صدای چند نفر از پشت سرشان آمد. مردم به صف به سمت حیاط می‌رفتند. رابرت کمی کنار رفت و با سر اشاره کرد: «بیا.»الکس همراهش از در گذشت.هوای خنکِ صبح به صورتش خورد. بوی خاکِ نم‌خورده و برگ‌های خیس در هوا بود. حیاط کوچک اما تمیزی بود؛ دیوارهای سنگی دور تا دورش را گرفته بودند و در مرکز، فواره‌ای خاموش قرار داشت که روی لبه‌اش چند شمع نیم‌سوخته گذاشته بودند.مردم آرام در دو ردیف ایستادند.الکس و رابرت هم در گوشه‌ای قرار گرفتند.الکس هنوز مطمئن نبود دقیقاً باید چه کند، برای همین فقط نگاه می‌کرد.در انتهای حیاط، روی سکویی کوتاه، مردی بلندقد با ریشی مرتب و لباسی تیره ایستاده بود. نشانی نقره‌ای روی سینه‌اش زیر نور کم‌رنگ صبح برق می‌زد.رابرت آهسته گفت: «ساکت باش.»الکس سر تکان داد.مرد روی سکو شروع به صحبت کرد؛ صدایش آرام، شمرده و پر از اطمینانی بود که انگار از جایی فراتر از خودش می‌آمد: «به نام او، روز را آغاز می‌کنیم.به نام او، از تاریکیِ شب عبور می‌کنیم.به نام او، آنچه را شکسته شده، دوباره به راه بازمی‌گردانیم.»مردم هم‌زمان سرهایشان را پایین آوردند.الکس کمی جا خورد.این نه شبیه دعای کلیساهای معمولی بود، نه شبیه چیزی که از مذهب در ذهنش مانده باشد. احساس کرد دارد به چیزی نگاه می‌کند که هم آیین است، هم سوگ، هم احترام.مرد ادامه داد: «چشمانِ ما امروز بیدارند.دل‌های ما امروز آرامند.و راهِ ما، تا پایان این روز، از نگاهِ او پنهان نخواهد ماند.»الکس زیر لب زمزمه کرد: «نگاهِ کی؟»رابرت که صدایش را شنیده بود، فقط نگاه کوتاهی به او انداخت و جواب نداد.مراسم چند دقیقه‌ی دیگر ادامه پیدا کرد.دعایی برای آرامش، دعایی برای شبِ گذشته، و دعایی کوتاه برای کسانی که هنوز راه خودشان را پیدا نکرده‌اند.الکس سرش را کمی چرخاند و به مردم نگاه کرد.بعضی‌ها چشم بسته بودند. بعضی لب‌هایشان بی‌صدا تکان می‌خورد. یکی از زن‌ها شمعی کوچک را محکم در دست گرفته بود، طوری که انگار نگران است اگر رهایش کند، چیزی فرو بریزد.همه‌چیز آرام بود.اما این آرامش، از جنس آسودگی نبود.بیشتر شبیه احترام به چیزی بود که نباید نادیده گرفته شود.وقتی مراسم تمام شد، مردم یکی‌یکی شروع به پراکنده شدن کردند. بعضی مستقیم به سمت ساختمان رفتند، بعضی در حیاط ماندند و آرام با هم حرف زدند.رابرت به الکس اشاره کرد که همراهش بیاید.او را به گوشه‌ای از حیاط برد؛ جایی که دیوار سنگی و یک درخت باریک، سایه‌ی کمی روی زمین انداخته بودند.رابرت دستش را پشت کمرش قفل کرد و رو به الکس گفت: «خب. خوابت پرید؟»الکس شانه بالا انداخت.«تقریباً.»رابرت به چهره‌اش نگاه کرد.«چی تو فکرته؟»الکس چند لحظه سکوت کرد. بعد بالاخره گفت: «اون مراسم… برای کی بود؟»رابرت نگاهش را به او دوخت، اما چیزی نگفت.الکس ادامه داد: «منظورم اینه، چرا همه این‌طوری بودن؟ چرا انقدر جدی؟»رابرت هنوز ساکت بود.الکس اخم کرد و با لحن کلافه‌تری گفت: «اون مرد داشت درباره‌ی چی حرف می‌زد؟ به نام کی؟»رابرت این‌بار آهسته نفس کشید.انگار منتظر همین سؤال بود.«این‌جا مردم با باورشون روز رو شروع می‌کنن.»الکس کمی به جلو خم شد.«باور به چی؟»رابرت لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت: «به بانوی مقدس.»الکس ابرو درهم کشید.«بانوی مقدس؟»رابرت سر تکان داد.«اینجا اسمش با زندگی مردم گره خورده.»الکس چند لحظه به او زل زد.«کیه؟»رابرت نگاهش را از حیاط گرفت و دوباره به الکس انداخت.«سؤال خوبیه.»الکس با بی‌حوصلگی گفت: «پس جواب بده.»رابرت کوتاه و آرام گفت: «بعداً. هنوز زوده.»الکس نفسش را با کلافگی بیرون داد.«تو همیشه این‌طوری حرف می‌زنی؟»رابرت کمی نگاهش کرد و بعد گفت: «فقط وقتی طرف مقابلم هنوز چیزی از این شهر نمی‌دونه.»الکس چیزی نگفت.چند ثانیه هر دو ساکت ماندند. صدای دورِ چند نفر که از حیاط عبور می‌کردند، با وزش بادِ صبح در هم می‌پیچید.الکس نگاهش را به نقش زنی که روی دیوار بود انداخت.نمی‌دانست چرا، اما آن تصویر برایش عجیب‌تر از بقیه بود؛ نه به خاطر زیبایی‌اش، بلکه به خاطر حس آشناییِ ناخوشایندی که در دلش می‌انداخت.با تردید گفت: «پس این کلیسا… مال اون بانوی مقدسه؟»رابرت جواب داد: «درست‌ترش اینه که مردم این شهر، زندگی‌شون رو دورِ اسمش چیدن.»الکس دوباره به او نگاه کرد.سؤال‌هایش هنوز تمام نشده بود.اما همین یکی، سنگین‌تر از بقیه بود.الکس چند لحظه به حرف‌های رابرت فکر کرد.بادِ صبح آرام از میان حیاط می‌گذشت و لبه‌ی لباس‌ها و شمع‌های نیم‌سوخته را تکان می‌داد. مردم کم‌کم از حیاط دور می‌شدند و صدای قدم‌هایشان یکی‌یکی در راهروهای سنگیِ کلیسا گم می‌شد.الکس نگاهش را از نقشِ زنِ روی دیوار گرفت و دوباره به رابرت دوخت.«یعنی چی که زندگی‌شون رو دورِ اسمش چیدن؟»رابرت دستش را پشت کمرش نگه داشت و چند ثانیه به الکس نگاه کرد.بعد آرام گفت: «یعنی بعضی اسم‌ها، وقتی زیاد تکرار بشن، از اسم بودن در می‌آن.»الکس ابرو درهم کشید.«این که جواب نیست.»رابرت خیلی کم شانه بالا انداخت.«بعضی جواب‌ها هم قرار نیست راحت باشن.»الکس نگاهش را از او برنداشت.«تو انگار بیشتر از بقیه درباره‌ش می‌دونی.»رابرت برای یک لحظه سکوت کرد.بعد گوشه‌ی لبش به چیزی شبیه لبخند نزدیک شد، اما کامل نشد.«شاید. یا شاید فقط خوب بلدم وقتی لازم نیست، سؤال نپرسم.»الکس با تردید به او خیره شد.«یعنی تا حالا دیدیش؟»رابرت نگاهش را به فواره‌ی خاموش وسط حیاط انداخت.«بعضی وقت‌ها.»همین دو کلمه کافی بود که الکس را متوقف کند.«بعضی وقت‌ها؟»رابرت بی‌حوصله به نظر نمی‌رسید، فقط طوری حرف می‌زد که انگار دارد از چیزی خیلی معمولی حرف می‌زند؛ چیزی که برای بقیه عادی نیست.«تو این شهر، اگه چشم‌هات رو درست باز نگه داری، چیزهایی می‌بینی که بقیه فقط اسمشون رو شنیدن.»الکس اخم کرد.«داری از امیلی حرف می‌زنی یا از شبحش؟»رابرت بالاخره نگاهش را به او برگرداند.نگاهش خیلی کوتاه بود، اما در آن چیزی گذشت که الکس نتوانست کامل بخواند.«فرقش برای بعضی‌ها زیاد نیست.»الکس کمی جلوتر آمد.«پس واقعاً می‌بینیش؟»رابرت جواب مستقیم نداد.«هر چند وقت یک‌بار.»این‌بار الکس بیشتر کنجکاو شد تا متعجب.«و وقتی می‌بینیش، چیکار می‌کنی؟»رابرت یک لحظه سکوت کرد.بعد با صدایی آرام‌تر گفت: «کاری که باید.»الکس خنده‌ی کوتاه و بی‌باوری کرد.«اینم جواب نشد.»رابرت به کناره‌ی دیوار نگاه کرد.«تو زیادی دوست داری جواب کامل بگیری، الکس.»الکس شانه بالا انداخت.«و تو زیادی دوست داری نصفه حرف بزنی.»رابرت برای اولین بار این گفت‌وگو را با چیزی شبیه تمسخر خیلی کم‌جان جواب داد: «شاید به این خاطر که بعضی چیزها اگه کامل گفته بشن، خراب می‌شن.»الکس برای لحظه‌ای ساکت ماند.لحن رابرت عجیب بود؛ نه مثل کسی که فقط از روی ترس حرفش را نگه می‌دارد، نه مثل کسی که چیزی را بلد نیست. بیشتر شبیه کسی بود که می‌داند، اما عمداً نمی‌خواهد معلوم شود چقدر می‌داند.الکس مستقیم پرسید: «تو امیلی رو تحسین می‌کنی؟»رابرت پاسخ نداد.همین کافی بود.الکس آهسته گفت: «یا شاید ازش می‌ترسی.»رابرت این‌بار خیلی آرام خندید؛ نه از سر شوخی، بیشتر از سر این‌که سؤال الکس زیادی مستقیم بود.«مردم معمولاً از چیزهایی که نمی‌فهمن، هم می‌ترسن هم تعریف می‌کنن.»الکس نگاهش را تیزتر کرد.«ولی تو انگار نه می‌ترسی، نه فقط تعریف می‌کنی.»رابرت بعد از چند ثانیه گفت: «من یاد گرفتم امیلی رو همون‌طور که هست نگاه کنم، نه همون‌طور که بقیه درباره‌ش حرف می‌زنن.»الکس مکث کرد.این جواب کمی دقیق‌تر بود.«خب اون چطوره؟»رابرت نگاهش را از الکس گرفت و آهسته گفت: «پیچیده‌تر از چیزی که بیشتر مردم طاقت شنیدنش رو دارن.»الکس حس کرد این جواب هم به‌نوعی طفره رفتنه، اما از آن نوعی که پشتش تجربه هست.رابرت ادامه داد: «برای بعضیا بانوی مقدسه، برای بعضیا ساحره‌ست، برای بعضیا فقط یه اسمِ بزرگ روی دیوار. اما کسی که من می‌شناسم، هیچ‌وقت فقط یکی از این‌ها نبوده.»الکس با دقت به او نگاه کرد.«تو طوری حرف می‌زنی انگار… زیاد می‌بینیش.»رابرت بی‌درنگ گفت: «بیشتر از چیزی که بقیه فکر می‌کنن.»الکس ابرو بالا انداخت.«و اینو به‌راحتی می‌گی؟»رابرت جواب داد: «چون گفتنش اهمیتی نداره. فهمیدنش مهمه.»الکس برای لحظه‌ای خیره ماند.رابرت خیلی راحت از کنار این سؤال رد شد، اما همین رد شدن خودش یک نشانه بود.او فقط از دور با امیلی آشنا نبود؛ انگار رفت‌وآمدش با او عادی‌تر از چیزی بود که می‌خواست نشان بدهد.الکس آهسته گفت: «تو بهش وفاداری.»رابرت بی‌حرکت ماند.حتی چشمش هم خیلی کم تغییر نکرد.اما سکوتش طولانی شد.الکس این سکوت را دید و فهمید دارد به نقطه‌ای نزدیک می‌شود که رابرت نمی‌خواهد لمس شود.برای همین با احتیاط‌تر ادامه داد: «منظورم اینه… این‌طوری که ازش حرف می‌زنی، معلومه برات فقط یه اسم نیست.»رابرت بالاخره نفس آهسته‌ای کشید.«برای من، امیلی کسیه که نیازی نداره ازش دفاع کنم.»الکس اخم کرد.«چرا اینو گفتی؟»رابرت مستقیم به او نگاه کرد.«چون کسایی که زیاد درباره‌ی وفاداری حرف می‌زنن، معمولاً چیزی رو پنهان می‌کنن.»الکس برای لحظه‌ای خشک شد.رابرت خیلی نرم جواب را برگردانده بود، اما خودش هم انگار داشت از خودش دفاع می‌کرد.الکس با لحن کنجکاوتر گفت: «پس تو چیزی پنهان می‌کنی؟»رابرت خیلی خونسرد جواب داد: «همه یه چیزی پنهان می‌کنن.»الکس به او خیره شد.«تو بیشتر از بقیه.»رابرت گوشه‌ی لبش تکان خورد.«و تو هنوز خیلی چیزها رو نمی‌دونی.»الکس خواست دوباره فشار بیاورد، اما صدای آهسته‌ی زنی از داخل ساختمان آمد و لحظه‌ای توجه رابرت را برد.رابرت خیلی کوتاه به سمت صدا نگاه کرد، بعد دوباره رو به الکس برگشت.«فقط این رو بدون؛ امیلی برای این شهر یه افسانه‌ست، برای بعضی‌ها یه دعاست، و برای بعضی‌ها یه کابوس. ولی برای من…»مکث کرد.«برای من، چیزی بیشتر از این حرفاست.»الکس همین‌جا ایستاد.نگاه رابرت چیزی را لو داده بود، اما نه آن‌قدر که بتوان اسمش را گذاشت.الکس آرام گفت: «تو ازش محافظت می‌کنی.»رابرت خیلی کوتاه پاسخ داد: «اگه لازم باشه.»الکس با دقت به صورتش نگاه کرد.«نه. فکر کنم همیشه.»رابرت چیزی نگفت.و همین سکوت، از هزار جمله بیشتر حرف داشت.رابرت چند لحظه بعد از حرف آخرش، نگاهش را از الکس گرفت و به سمت گوشه‌ی حیاط چرخید.آفتابِ صبح حالا بالاتر آمده بود و روی سنگ‌های خیسِ حیاط می‌تابید. نور، نرم و کم‌رمق بود، اما برای الکس که هنوز از شبِ قبل و همه‌ی سؤال‌های بی‌پاسخش بیرون نیامده بود، انگار زیادی روشن به نظر می‌رسید.رابرت دستش را به سمت شمشیر کنار دیوار برد.الکس با دقت نگاهش کرد.«می‌خوای بری تمرین کنی؟»رابرت شمشیر را برداشت و در غلاف بست.«آره.»الکس کمی مکث کرد، بعد گفت: «می‌شه منم ببینم؟»رابرت به او نگاه کرد.«تمرین شمشیر برای تماشا جذاب نیست.»الکس شانه بالا انداخت.«منظورم تماشا نبود.»رابرت ابرو بالا انداخت.الکس سریع‌تر ادامه داد: «منظورم اینه… می‌تونی به منم یاد بدی؟»رابرت چند ثانیه ساکت ماند.بعد با لحنی که نه تمسخر داشت نه تعجب، گفت: «برای چی؟»الکس مستقیم جواب داد: «چون اینجا به درد می‌خوره. و چون نمی‌خوام فقط یه آدمِ گیج باشم که هیچ کاری بلد نیست.»رابرت نگاهش را از صورت الکس گرفت، انگار دارد چیزی را سبک‌سنگین می‌کند.بعد آهسته گفت: «یاد گرفتنش با “خواستن” شروع نمی‌شه. با حوصله شروع می‌شه.»الکس اخم کرد.«من حوصله دارم.»رابرت جواب نداد.فقط چند قدم به سمت فضای بازِ حیاط رفت و گفت: «بیا.»الکس همراهش رفت.حیاط در این ساعت خلوت‌تر شده بود. چند نفر از خدمه از دور رد می‌شدند، اما کسی نزدیکشان نبود. دیوارهای سنگیِ کلیسا سه طرف حیاط را گرفته بودند و وسط، فواره‌ای خاموش و چند شمع نیم‌سوخته مانده بود.رابرت شمشیرش را کنار دیوار گذاشت و از زمین دو چوب باریک برداشت. یکی را به الکس داد.«فعلاً با این شروع می‌کنیم. شمشیر واقعی برای کسی که هنوز درست نمی‌ایسته، زیادی سنگینه.»الکس چوب را گرفت و نگاهش کرد.«این که فقط یه چوبه.»رابرت خیلی آرام گفت: «برای شروع، همین هم می‌تونه بهت یاد بده چطور شکست بخوری.»الکس اخم کرد، اما چیزی نگفت.رابرت روبه‌رویش ایستاد و چوب خودش را در دست چرخاند.«پاها به اندازه‌ی شانه باز. زانوها کمی خم. شونه‌ها رها. اگه زیادی سفت وایستی، قبل از هر ضربه‌ای خودت خسته می‌شی.»الکس دستورها را انجام داد، اما خشک و ناآشنا.رابرت جلو آمد و با نوک چوب، آرنج الکس را کمی پایین آورد.«نه این‌قدر بالا. این‌طوری بدنت باز می‌مونه.»الکس زیر لب گفت: «خیلی جزئی توضیح می‌دی.»رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت.«چون جزئیات توی مبارزه، همون چیزیه که آدم رو زنده نگه می‌داره.»الکس نفس عمیقی کشید.رابرت چند حرکت ساده نشانش داد؛ اینکه چطور وزنش را منتقل کند، چطور عقب برود، چطور زاویه‌ی بدنش را عوض کند.الکس اولش چند بار دست و پا چلفتی عمل کرد، اما کم‌کم سعی کرد حرکات را بفهمد.رابرت هر بار که لازم بود، کوتاه و دقیق اصلاحش می‌کرد: «نه، این‌طوری…» «نگاهت رو بالا نگه ندار…» «نفس رو حبس نکن…» «بذار حرکت از شونه بیاد، نه فقط از مچ…»الکس در یک چرخش کوچیک تعادلش را از دست داد و با اخم گفت: «این خیلی سخت‌تر از چیزیه که به نظر میاد.»رابرت بدون اینکه حالتش تغییر کند گفت: «همه‌چیز همین‌طوره.»چند دقیقه بعد، الکس با وجود خستگی، بهتر ایستاده بود.رابرت چوبش را پایین آورد و گفت: «برای امروز کافیه.»الکس با تعجب نگاهش کرد.«همین؟»رابرت شانه بالا انداخت.«اگه بخوای، می‌تونی ادامه بدی. ولی بهتره اول یاد بگیری چطور از ضربه فرار کنی، بعد یاد بگیری چطور بزنی.»الکس چوب را پایین آورد.«تو همیشه این‌قدر کم حرفی؟»رابرت نگاهی به او انداخت.«نه. فقط وقتی می‌دونم هرچی بگم، باز تو سؤال بعدی رو می‌پرسی.»الکس لبخند کم‌رنگی زد.بعد جدی شد و گفت: «خب، پس یه کاری کنیم.»رابرت ابرو بالا برد.«چه کاری؟»الکس چوب را کمی بالا آورد، نه به حالت حمله، بیشتر شبیه کسی که تصمیم گرفته یک مرز را امتحان کند.«یه مبارزه.»رابرت بی‌حرکت ماند.الکس ادامه داد: «اگه من ببرم، تو درباره‌ی امیلی و هرچی از این شهر پنهون می‌کنی، حرف می‌زنی.»رابرت نگاهش را از الکس برنداشت.«و اگه من ببرم؟»الکس مکث کرد، بعد با لجاجت گفت: «اون‌وقت فقط قبول می‌کنم که فعلاً نمی‌خوای حرف بزنی.»رابرت چند لحظه ساکت ماند.بعد خیلی آرام گفت: «تو دنبال برد نیستی. دنبال جواب می‌گردی.»الکس شانه بالا انداخت.«هر دوش.»رابرت آهسته چوبش را بالا آورد.«باشه. ولی این‌بار، از اول بدون که من قرار نیست راحت چیزی بهت بدم.»الکس چوبش را محکم‌تر گرفت.«منم قرار نیست راحت ولت کنم.»رابرت فقط سر تکان داد.«قانون ساده‌ست. اگه منو مجبور کنی یک لحظه از تعادلم بیفتم، تو بردی. اگه من تو رو به زمین بزنم، مبارزه تمومه.»الکس پذیرفت.مبارزه شروع شد.الکس اول حمله کرد؛ تند و مستقیم.رابرت با یک چرخش کوتاه چوبش را کنار زد.دوباره ضربه زد؛ این بار پایین‌تر. رابرت یک قدم جا خالی داد، انگار حرکت را از قبل دیده باشد.الکس فشار را بیشتر کرد.چند ضربه‌ی پی‌درپی زد، اما رابرت با آرامش و دقت همه را پاسخ داد.هیچ‌چیز در حرکتش اضافه نبود.نه عجله، نه نمایش، نه خشم.الکس عقب رفت و از زاویه‌ی دیگری حمله کرد.رابرت چوبش را بالا آورد، ضربه را گرفت، و با یک فشار کوتاه، الکس را وادار کرد قدمش کج شود.الکس اخم کرد و دوباره جلو پرید.اما این‌بار چوبش کمی از مسیر خارج شد.رابرت فقط از همان شکاف استفاده کرد؛ یک چرخش کوچک، یک ضربه‌ی کنترل‌شده، و الکس ناگهان احساس کرد تعادلش می‌لغزد.سعی کرد خودش را نگه دارد، اما پاهایش روی سنگ‌های حیاط خوب جا نرفتند.یک زانو به زمین خورد.چوب از دستش نیفتاد، اما نفسش برید.برای یک لحظه سکوت افتاد.رابرت چوبش را پایین آورد و یک قدم جلو آمد.الکس با اخم بالا نگاهش کرد.«این‌طوری نمی‌خواستم ببازم.»رابرت جواب نداد.فقط دستش را جلو آورد.الکس مکث کرد، بعد دستش را گرفت.رابرت با یک کشش کوتاه، کمکش کرد از زمین بلند شود.نه با تحقیر، نه با زور؛ فقط محکم و ساده، انگار افتادن الکس پایان چیزی نبوده.وقتی الکس ایستاد، رابرت دستش را رها کرد و گفت: «پرتاب شدن زمین، با باختن فرق داره.»الکس نفسش را بیرون داد.«پس من فقط پرتاب شدم؟»رابرت خیلی کم گوشه‌ی لبش تکان خورد.«فعلاً همین هم کافیه.»الکس به او نگاه کرد.در دلش هنوز حس شکست بود، اما چیزی نرم‌تر هم همراهش آمده بود.رابرت اگر می‌خواست، می‌توانست همان‌جا فاصله بیندازد و تمامش کند.اما کمکش کرده بود بلند شود.الکس چوب را در دست فشرد.«فکر نکن این یعنی تموم شد.»رابرت به آرامی چوبش را پایین آورد.«می‌دونم.»الکس با لجاجت به او نگاه کرد.«پس یه روز دیگه دوباره امتحان می‌کنم.»رابرت گفت: «و منم دوباره می‌زنمت زمین.»الکس این‌بار واقعاً یک لبخند خیلی کم‌رنگ زد.نه از سر رضایت، از سر قبول کردنِ نوعی رابطه‌ی تازه.رابرت دشمنش نبود.حداقل نه به آن شکلی که اول به نظر می‌رسید.یک ماه گذشتیک ماه از وقتی الکس پا به این شهر گذاشته بود، گذشته بود؛ و در این مدت، انگار هم شهر به حضورش عادت کرده بود، هم خودش یاد گرفته بود چطور در میان دیوارهای سنگی و نگاه‌های سنگین آن دوام بیاورد.دیگر آن پسر گیجِ روز اول نبود. در مراسم‌های کلیسا شرکت می‌کرد، به شاگردیِ آنجا پذیرفته شده بود، و شمشیر را آن‌قدر تمرین کرده بود که دستش دیگر از گرفتن آن نمی‌لرزید.اما سؤال‌ها هنوز رهایش نکرده بودند.بیشتر از همه، سؤال درباره‌ی امیلی، جادو، و چیزی که این شهر را این‌طور زنده و ترسناک نگه می‌داشت.آن روز، الکس در کتابخانه‌ی کلیسا تنها نشسته بود.اتاقی ساکت با قفسه‌های بلندِ چوبی که تا سقف بالا می‌رفتند و بوی کاغذ کهنه و گردِ زمان در آن پیچیده بود.نورِ بعدازظهر از پنجره‌ی باریک به داخل می‌ریخت و روی میز چوبیِ مقابلش خطی روشن می‌کشید.جلوی الکس کتابی باز بود؛ جلدی سنگین و قدیمی با صفحات زردشده و حاشیه‌های پر از یادداشت‌های ریز.عنوانش روی صفحه‌ی اول با خطی دقیق نوشته شده بود:مبانی جادو و کیمیاگریالکس با دقت صفحه‌ای را می‌خواند که درباره‌ی ساختن دایره‌ی پایه برای جمع‌کردن انرژی توضیح می‌داد.چند خط بعد از «جریان»، «عنصر آغازین» و «پیوند نخست» حرف می‌زد.برای او هنوز نیمه‌فهم بودند، اما کافی بودند تا بداند این کتاب فقط افسانه نیست؛ راهنماست.زیر لب خواند: «برای آغاز، باید نیت بر ماده غالب شود...»ابرو درهم کشید.«یعنی چی؟»همان لحظه صدای قدمی آرام از پشت سر آمد.الکس سرش را بلند نکرد، اما می‌دانست چه کسی است.رابرت.صدای او وقتی رسید، آرام بود، اما در همان آرامش چیزی سرد پنهان شده بود: «ببندش.»الکس صفحه را نگه داشت و بدون اینکه برگردد گفت: «نکنه کتاب هم از شماها باید اجازه بگیره؟»رابرت نزدیک‌تر آمد.«از من نه. از عقلت.»الکس حالا برگشت.رابرت کنار میز ایستاده بود، نگاهش مستقیم روی کتاب قفل شده بود.نه تعجبی در صورتش بود، نه ترس؛ بیشتر چیزی شبیه نگرانیِ سخت‌گیرانه.الکس با لحن تندتری گفت: «فقط دارم می‌خونمش.»رابرت جواب داد: «دارم می‌بینم.»الکس کتاب را کمی جلو کشید.«پس می‌دونی که نمی‌تونید همه‌چی رو ازم پنهون کنید.»رابرت یک قدم جلو آمد.«می‌تونیم. و بهتره که بعضی چیزها همون‌طور پنهون بمونن.»الکس ابرو بالا انداخت.«این یکی هم از همون چیزهاییه که “بهتره” نفهمم؟»رابرت نگاهش را از کتاب به چهره‌ی الکس برد.«آره. دقیقاً.»الکس با تمسخر کوتاهی خندید.«عجب. هرچی بیشتر می‌گذره، بیشتر مطمئن می‌شم اینجا همه‌تون از کلمه‌ی “نه” برای هر چیزی استفاده می‌کنید.»رابرت آرام اما محکم گفت: «و تو از کلمه‌ی “چرا” برای هر چیزی.»الکس کتاب را روی میز کوبید.صدای برخورد در کتابخانه پخش شد و از دور، یکی دو نفر سرشان را بالا آوردند.الکس با خشم گفت: «چون جواب نمی‌دین!»رابرت نه عقب رفت، نه صداش را بالا برد.فقط ایستاد و نگاهش را به الکس دوخت.«چون بعضی جواب‌ها قبل از اینکه گفته بشن، باید فهمیده بشن.»الکس نفسش تند شده بود.«من از این بازی خسته شدم.»رابرت دستش را روی لبه‌ی میز گذاشت.«پس خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم، به نقطه‌ی خطر نزدیک شدی.»الکس با تندی گفت: «تو فقط از جادو بدت میاد چون نمی‌فهمیش.»رابرت چشمانش را ریز کرد.«نه. ازش بدتم میاد چون دیده‌ام چطور همه‌چیز را خراب می‌کند.»الکس یک قدم جلوتر آمد.«نه، تو ازش بدت میاد چون امیلی باهاش زندگی می‌کرد.»رابرت برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند.همان یک جمله کافی بود که چیزی در چهره‌اش ترک بخورد.الکس ادامه داد: «تو نمی‌تونی هر بار اسم امیلی رو می‌برم، این‌طوری واکنش نشون بدی و انتظار داشته باشی من هیچی نفهمم.»رابرت آهسته نفس کشید.«تو هیچ‌چیز نمی‌فهمی، الکس.»الکس با عصبانیت جواب داد: «پس تو بهم بگو!»رابرت صدایش را بالا نبرد، اما کلماتش این بار تیزتر شدند: «چیزی که امیلی کرد، فقط نجات نبود. اون کسوف رو به‌وجود آورد. عمداً. شیاطین رو کشوند بیرون تا نابودشون کنه.»الکس خشکش زد.رابرت ادامه داد، این‌بار با تلخی آشکار: «و آخرش هم مرد. برای هیچی.الکس به او زل زد.«برای هیچی؟»رابرت نگاهش را از الکس برنداشت.«نیمی از اون شیاطین همون‌جا نابود شدن. اما بعدش چی؟ جنگ؟ ترس؟ شهرهایی که از هم پاشیدن؟ آدم‌هایی که تا امروز هم دارن تاوانش رو می‌دن؟»الکس با صدایی پایین‌تر گفت: «تو داری همه‌چیزو فقط از یه طرف می‌بینی.»رابرت با خشم کنترل‌شده‌ای جواب داد: «من از طرفی می‌بینم که اون روز از دست رفت.»الکس مکث کرد.خشم در چهره‌اش جمع شده بود.«تو از مرگش عصبانی‌ای.»رابرت یک لحظه ساکت شد.بعد با صدایی که حالا سنگین‌تر از قبل بود، گفت: «آره. عصبانی‌ام. چون اون رفت، و ما موندیم با چیزی که ازش ساختن. با دعاها، با ترس‌ها، با این همه اسم و عنوان. و هیچ‌کس دیگه اون آدمی رو که من می‌شناختم، یادش نمیاد.»الکس برای لحظه‌ای ساکت ماند.بعد آرام‌تر اما هنوز محکم گفت: «پس مشکل تو جادو نیست. مشکل تو اینه که امیلی مُرده.»رابرت نگاهش را پایین آورد، انگار همین یک جمله هم زیادی دقیق بود.الکس هنوز نفس‌نفس می‌زد و خشمش به اوج رسیده بود.و درست در همان لحظه، چیزی درونش لرزید.یکی از چشم‌هایش، آن قهوه‌ایِ تیره، برای یک دم کوتاه به بنفشِ روشن تغییر کرد؛ مثل شعله‌ای ناپایدار که ناگهان زیر نور دیده شود.رابرت آن را دید.اما فقط برای یک لحظه.همان‌قدر که نفس بعدی الکس دوباره آرام شد و رنگ چشمش به حالت عادی برگشت.قهوه‌ایِ تیره برگشت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.رابرت دیگر چیزی نگفت.فقط نگاهش کرد؛ طولانی، ساکت، و با چیزی در عمق نگاهش که الکس هنوز نمی‌فهمید.بعد، رابرت آهسته دست دراز کرد، کتاب را از روی میز برداشت و به سینه‌اش چسباند.الکس می‌خواست اعتراض کند، اما رابرت زودتر گفت: «بسه. امروز برای این بحث کافی بود.»الکس با خشم به او نگاه کرد.«تو فقط فرار می‌کنی.»رابرت کتاب را محکم‌تر گرفت.«نه. دارم جلوی چیزی رو می‌گیرم که هنوز وقتش نیست.الکس نفسش را بیرون داد.«تو همیشه همینو می‌گی.»رابرت سرش را کمی پایین آورد.«و هر بار هم یه دلیل دارم.»الکس خواست دوباره حرف بزند، اما رابرت این‌بار نرم‌تر، ولی عمیق‌تر ادامه داد: «امیلی توی اون کسوف مرد، الکس. همون‌جا، وقتی داشت با چیزی می‌جنگید که هیچ‌کدوم از ما حتی نمی‌تونستیم اسمش رو کامل بگیم. و بعد از اون، همه‌چیز بدتر شد. مردم فکر کردن نجات پیدا کردن، اما فقط فهمیدن چقدر ترسیدن.»این آخرین جمله، چیزی را در فضای اتاق سنگین‌تر کرد.رابرت نگاه آخر را به الکس انداخت.نه با دشمنی. نه حتی با سرزنش.فقط با خستگی.بعد برگشت و کتاب را با خودش برد.الکس همان‌جا ماند، کنار میز، با نفسی که هنوز درست جا نیفتاده بود.آن لحظه‌ی کوتاهِ تغییر رنگ چشمش مثل خاری در ذهنش مانده بود، اما رابرت چیزی نگفته بود.و همین سکوت، از هر اعترافی بلندتر بود.شب، آرام و سنگین روی کلیسا افتاده بود.دیوارهای سنگی در تاریکی سردتر به نظر می‌رسیدند و صدای باد، از لای پنجره‌های باریک و راهروهای خاموش عبور می‌کرد. بیشتر اتاق‌ها خاموش بودند. شمع‌ها نیم‌سوخته یا کاملاً مرده، و راهروها در سکوتی فرو رفته بودند که فقط گاهی با صدای قدمی دور یا تکان خفیف درِ چوبی شکسته می‌شد.رابرت در اتاقش تنها نشسته بود.کف اتاق ساده بود؛ فرش تیره‌ای بخش کوچکی از آن را پوشانده بود، یک میز کوچک کنار دیوار، و شمعی که نور لرزانش روی چهره‌ی رابرت سایه می‌انداخت.او روی زمین نشسته بود، پاها را جمع کرده، دست‌ها را روی زانو گذاشته بود، و چشمانش را بسته بود.نفس‌هایش آرام و منظم بالا و پایین می‌رفت؛ همان حالتی که میان دعا و مدیتیشن گم می‌شد، جایی که آدم سعی می‌کند ذهنش را از جهان بیرون جدا کند.چند لحظه گذشت.و بعد، بی‌هشدار، حس کرد چیزی در هوا عوض شد.رابرت آهسته چشمانش را باز کرد.و همان‌جا، روبه‌روی او، امیلی ایستاده بود.نه سایه بود، نه خاطره، نه تصویر محو ذهنی.حضورش کاملاً فیزیکی بود؛ آن‌قدر واقعی که انگار اگر دست دراز می‌کرد، می‌توانست گرمای پوستش را حس کند.موهایش آرام روی شانه‌هایش افتاده بود و نگاهش، مثل همیشه، نرم اما سنگین بود.رابرت بی‌اختیار نفسش را بیرون داد.«مادر…»امیلی لبخند خیلی کم‌رنگی زد.«رابرت.»صدایش آرام بود؛ نرم، اما نه آن‌قدر که نشان دهد از چیزی بی‌خبر است.رابرت سریع از جایش بلند شد.نه با خشونت، اما با همان شتابی که آدم وقتی چیزی را غیرمنتظره می‌بیند، ناخواسته نشان می‌دهد.«چرا الان؟»امیلی چند قدم آرام در اتاق راه رفت.شمع کنار میز، نور را روی صورتش می‌پاشید و سایه‌ای نرم زیر چشم‌هایش می‌ساخت.«تو همیشه وقتی مضطرب می‌شی، خیلی سریع سؤال می‌پرسی.»رابرت با صدایی پایین گفت: «من مضطرب نیستم.»امیلی لبخند خیلی کم‌رنگی زد.«البته که هستی.»رابرت مکث کرد، بعد مستقیم‌تر گفت: «الکس.»امیلی همان‌طور که ایستاده بود، نگاهش را به او دوخت.«می‌دانم.»رابرت اخم کرد.«از کجا؟»امیلی با همان آرامش جواب داد: «از نگاهش فهمیدم.»رابرت یک قدم جلو آمد.«اون چشم… دیدی؟»امیلی سر تکان داد.«دیدم.»رابرت کمی پایین‌تر و جدی‌تر گفت: «اون بنفش شد.»امیلی برای یک لحظه نگاهش را از او گرفت.بعد خیلی آرام گفت: «پس خودش هم فهمیده.»رابرت اخم کرد.«چی رو؟»امیلی به او نگاه نکرد، فقط آرام گفت: «فعلاً لازم نیست بدانی.»رابرت با کلافگی نفسش را از بینی بیرون داد.«تو همیشه همین رو می‌گی.»امیلی کمی نزدیک‌تر آمد.«و تو هنوز هم می‌خواهی همه‌چیز را تحت کنترل داشته باشی.»رابرت آهسته گفت: «چون باید داشته باشم.»امیلی نگاهش را دقیق‌تر کرد.«نه. چون می‌ترسی اگر نداشته باشی، حقیقت چیز دیگری باشد.»رابرت برای یک لحظه ساکت ماند.سکوتش خودش جواب بود.امیلی این‌بار مستقیم به سمت در نگاه نکرد، اما با صدایی نرم گفت: «الکس پشت دره.»رابرت یک‌باره برگشتدر راهرو، الکس همان‌جا خشک شده بود؛ دستش روی چارچوب در، نفسش در سینه حبس، و چشم‌هایش ثابت روی اتاق.رابرت چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.بعد آهسته گفت: «از کی اونجاست؟»امیلی با آرامش جواب داد: «به اندازه‌ی کافی.»رابرت چند قدم به سمت در رفت، اما امیلی با صدای پایین‌تری گفت: «لازم نیست بیشتر ادامه بدی.»رابرت مکث کرد.«تو از اول می‌دونستی؟»امیلی با نرمی گفت: «من همیشه می‌دونم چه وقت باید ببینم و چه وقت باید صبر کنم.»رابرت چیزی نگفت.امیلی هم دیگر ادامه نداد.فقط نگاهش را یک‌بار دیگر به سمت الکس انداخت؛ نگاهی کوتاه، گرم، و آشنا.بعد، بدون هیچ صدای اضافه‌ای، محو شد.رابرت همان‌جا ماند و به فضای خالی روبه‌رویش نگاه کرد.بعد از چند لحظه، در را باز کرد و الکس را دید.الکس خشکش زده بود.چهره‌اش نه خشمگین بود، نه آرام؛ بیشتر گیج و کمی تیره.رابرت با صدایی پایین گفت: «چقدر شنیدی؟»الکس نگاهش را از جای خالی امیلی برداشت و روی رابرت انداخت.«به اندازه‌ای که بفهمم داری با کی حرف می‌زدی.»رابرت نفس آرامی کشید.«پس خیلی.»الکس یک قدم جلو آمد.«اون واقعاً کیه؟»رابرت برای لحظه‌ای سکوت کرد.بعد با صدای آهسته گفت: «امیلی، خیلی سال پیش مرده.»الکس اخم کرد.«این رو می‌دونم. من منظورم اینه که الان کیه؟»رابرت نگاهش را پایین انداخت.«برای من، همون آدمیه که بیست سال پیش منو جلوی یه بهزیستی پیدا کرد.»الکس چشم‌هایش کمی گشاد شد.رابرت ادامه داد: «مادرم منو ول کرده بود. اون اومد، منو برداشت، بزرگم کرد… مثل بچه‌ی خودش.»الکس ساکت ماند.این جواب، چیزی را که دیده بود، تازه‌تر و سنگین‌تر کرد.رابرت آهسته اضافه کرد: «برای همین وقتی صداش می‌کنم، می‌گم مادر. چون برای من همین‌طوره.»الکس چند لحظه او را نگاه کرد.بعد آهسته گفت: «پس اون… واقعاً برات مهمه.»رابرت خیلی کوتاه سر تکان داد.«از مهم‌تر هم بالاتره.»الکس نفسش را بیرون داد.«و برای من؟»رابرت نگاهش را به او دوخت، اما پاسخی نداد.این‌بار خودش هم می‌دانست که چیزی را نمی‌تواند کامل توضیح بدهد.الکس لب‌هایش را جمع کرد.«اون منو می‌شناسه، نه؟»رابرت کمی مکث کرد.بعد گفت: «ظاهراً.»الکس اخم کرد.«ظاهراً یعنی چی؟»رابرت خیلی آرام پاسخ داد: «یعنی وقتی امیلی چیزی رو می‌گه، معمولاً بی‌دلیل نمی‌گه.»الکس به درِ خالی نگاه کرد.ذهنش هنوز درگیر همان لحظه بود؛ لحظه‌ای که امیلی از وسط اتاق رفت، بی‌آنکه عجله داشته باشد، انگار دقیقاً می‌دانست چه وقت باید ناپدید شود.رابرت که سکوت او را دید، آهسته‌تر گفت: «اگر دنبال جواب کامل می‌گردی، از من نخواه. من هم بعضی چیزها رو از خودش می‌پرسم.»الکس به او نگاه کرد.«تو هم ازش می‌پرسی؟»رابرت خیلی کوتاه خندید.«گاهی. وقتی لازم باشه.»الکس نفسش را آهسته بیرون داد.حالا رابطه‌ی آن دو برایش فقط یک راز نبود؛ چیزی بین خانواده، عادت، و وفاداریِ عمیق بود.الکس بعد از آن حرف‌ها، دیگر چیزی نگفت.نه چون پاسخی گرفته بود، بلکه چون حس می‌کرد اگر دهان باز کند، فقط سؤال‌های بیشتری از او بیرون می‌ریزد.از راهروی باریک گذشت و وارد اتاقی شد که در این یک ماه، کم‌کم به تنها جایی تبدیل شده بود که می‌توانست چند دقیقه در آن نفس بکشد و وانمود کند همه‌چیز عادی است.در را پشت سرش بست.اتاق کوچک بود؛ یک تخت ساده، یک میز چوبی کنار دیوار، و پنجره‌ای که نور کم‌رنگ ماه را روی کف می‌پاشید.الکس چند لحظه همان‌جا ایستاد، بعد آهسته نفسش را بیرون داد و به سمت تخت رفت.امیلی کنار در ایستاده بود.نه با عجله، نه با ورودِ نمایشی؛ فقط همان‌طور که انگار از اول هم حق داشته آن‌جا باشد.لباسش نرم و ساده بود، موهایش آرام روی شانه‌هایش افتاده بود، و نگاهش بیشتر از همیشه حالت آشنا داشت.الکس بی‌اختیار گفت: «تو…»امیلی لبخند خیلی کم‌رنگی زد.«من.»الکس ابرو درهم کشید.حضورش آن‌قدر نزدیک و واقعی بود که دلش می‌خواست هم سؤال بپرسد، هم عقب برود، هم مطمئن شود خواب نمی‌بیند.«چطوری اومدی اینجا؟» صدایش پایین و گیج بود.امیلی به آرامی سرش را کج کرد.«تو هنوز فکر می‌کنی برای دیدن تو باید حتماً از در رد بشم؟»الکس چیزی نگفت.امیلی نگاه کوتاهی به صورتش انداخت، بعد آرام‌تر ادامه داد: «خسته‌ای.»الکس نفسش را بیرون داد.«خیلی.»«از امروز؟»الکس نگاهش را از او نگرفت.«از خیلی چیزا.»امیلی لبخند محوی زد، از همان لبخندهایی که آدم را هم آرام می‌کند هم نگران.«می‌دانم.»الکس یک لحظه ساکت ماند.«تو چرا با من حرف می‌زنی؟»امیلی همان‌طور که نگاهش می‌کرد، خیلی آرام جواب داد: «چون وقتی برگشتی، اولین چیزی که دیدم، تو بودی.»الکس اخم کرد.«برگشتم؟»امیلی سکوت کرد.نه به‌خاطر این‌که نمی‌خواست جواب بدهد، بلکه انگار داشت واژه‌ها را درست انتخاب می‌کرد.بعد گفت: «بعضی آدم‌ها به جاهایی می‌رسن که فکر می‌کنن تصادفی بوده. اما من می‌دونم بعضی چیزها تصادفی نیستن.»الکس به او خیره ماند.«منظورت چیه؟»امیلی نگاهش را از او نگرفت.«منظورم اینه که تو برای این شهر غریبه نیستی، الکس.»الکس نفسش را حبس کرد.«این رو قبلاً هم گفتن.»امیلی کمی جلوتر آمد.«اما من از همه زودتر فهمیدم.»الکس سکوت کرد.در دلش، حضور او هم آرامش داشت هم آشوب.انگار همه‌چیز در این اتاق، به یک رشته‌ی نازک بسته شده بود.امیلی چند ثانیه به او نگاه کرد.بعد آرام‌تر از قبل، یک قدم دیگر نزدیک شد.الکس ناخودآگاه نفسش را نگه داشت.امیلی دستش را بالا آورد و خیلی آرام، انگشتان سردش را روی گونه‌ی الکس گذاشت.الکس خشک شد.نه از ترس؛ از شدتِ چیزی که اسمش را نمی‌دانست.امیلی با صدایی پایین، نزدیک و نرم گفت: «تو هنوز هم زیادی زود داغ می‌شی.»الکس چیزی نگفت.فقط نگاهش کرد؛ با چشمانی که دیگر مثل قبل گیج نبودند، اما هنوز راه رفتنِ این حس را بلد نبودند.امیلی کمی نزدیک‌تر شد.نه طوری که فشار بیاورد، فقط به‌قدری که نفسشان در یک فاصله‌ی کوتاه به هم برسد.بعد، خیلی آرام، لبش را روی لب‌های الکس گذاشت.بوسه کوتاه بود.نه عجول، نه پرهیاهو.فقط یک جرقه‌ی نرم و ساکت، مثل روشن شدنِ چیزی که از مدت‌ها پیش منتظر مانده بود.الکس برای یک لحظه هیچ‌چیز نفهمید.تمام بدنش خشک شد، و بعد از آن، گرمایی عجیب در سینه‌اش دوید؛ گرمایی که نه شبیه خواب بود، نه شبیه فکر.امیلی خیلی آهسته از او جدا شد.نگاهش برای یک لحظه روی صورت الکس ماند؛ نگاهی که هم مهر داشت، هم اشتیاق، هم چیزی عمیق‌تر از همه‌ی این‌ها.بعد خیلی آرام گفت: «شب بخیر، الکس.»و پیش از آنکه او بتواند چیزی بگوید، دستش از روی گونه‌ی او کنار رفت و امیلی آرام در تاریکیِ اتاق محو شد؛همان‌طور که انگار از اول هم آمده بود تا فقط این یک لحظه را بگذارد و برود.الکس همان‌جا ماند.ساکت، و با قلبی که دیگر مثل قبل نمی‌زد.</description>
                <category>No Body</category>
                <author>No Body</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 15:50:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چراغ‌ها خاموش شدند ( فصل اول ) (کامل نشده)</title>
                <link>https://virgool.io/@bardia0me/no-name-aqndqh17mkmp-aqndqh17mkmp</link>
                <description>شب بود.شبِ ساکتی بود؛ از آن شب‌هایی که انگار حتی نفس کشیدن هم باید با احتیاط انجام شود. خیابان‌ها نیمه‌خالی بودند و چراغ‌های زردِ کنار جاده، روی آسفالتِ خیس، لکه‌های لرزانی از نور می‌پاشیدند. هوا سرد بود، آن‌قدر سرد که انگار سرما از شیشه‌ها عبور می‌کرد و خودش را مستقیم به استخوان آدم می‌رساند.پسری هجده‌ساله، درِ مغازه‌ی کوچکی را باز کرد و وارد شد. زنگِ بالای در با صدایی کوتاه و خفه به صدا درآمد. فروشنده، مردی میان‌سال با چهره‌ای خسته و بی‌حوصله، سرش را بالا آورد. پسر با لبخندی کوتاه به او سلام کرد و بی‌آنکه حرف زیادی بزند، به سمت قفسه‌ها رفت.داخل مغازه بوی آشنای پلاستیک، کاغذ و کمی هم گرد و خاک می‌آمد. چراغ‌های سفیدِ سقف، همه‌چیز را بی‌روح و کمی سرد نشان می‌دادند. پسر چند وسیله‌ی ضروری برداشت؛ چیزهایی ساده، از همان چیزهایی که آدم معمولاً بدون فکر زیاد برمی‌دارد، اما بعداً نبودشان می‌تواند آزاردهنده شود. وقتی کارش تمام شد، به سمت صندوق رفت، پول را پرداخت کرد و کیسه را گرفت.فروشنده فقط یک «شب بخیر» آرام گفت.پسر هم همان‌طور که لبخند کم‌رنگی روی لب داشت، از مغازه بیرون رفت.هوای بیرون از داخل هم سردتر به نظر می‌رسید. نفسش در هوا بخار می‌شد. ماشینش درست جلوی مغازه پارک شده بود؛ یک خودروی ساده و تیره‌رنگ که در تاریکی خیابان، بیشتر شبیه سایه‌ای خاموش بود تا یک ماشین واقعی. در را باز کرد، سوار شد و کیسه را روی صندلی شاگرد گذاشت. چند لحظه همان‌جا نشست، دست‌هایش را به هم مالید تا از سرمای هوا کمی رهایی پیدا کند.بعد کلید را چرخاند.صدای غرش موتور، سکوتِ شب را شکست. نور چراغ‌های ماشین روی خیابان افتاد و پسر آرام حرکت کرد. جاده خلوت بود، فقط گاهی ماشینی از دور رد می‌شد و دوباره همه‌چیز به همان سکوت سنگین برمی‌گشت. او به سمت خانه‌اش می‌رفت، خسته، بی‌حوصله، و درگیر افکاری پراکنده که حتی خودش هم خیلی جدی نمی‌گرفت.شیشه‌های ماشین کمی بخار گرفته بودند. پسر با پشت دست گوشه‌ی شیشه را پاک کرد و دوباره نگاهش را به جاده دوخت. همه‌چیز عادی بود. خیلی عادی. آن‌قدر عادی که حتی فکر کردن به چیزی غیرمنتظره هم مسخره به نظر می‌رسید.اما ناگهان چیزی در گوشه‌ی چشمش درخشید.ابتدا فقط یک نور بود.بعد نوری شدیدتر.و بعد، سایه‌ی عظیمِ یک کامیون.پسر فقط فرصت کرد سرش را کمی برگرداند. نور بالای کامیون مستقیم در چشمش کوبیده شد. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد؛ خیلی سریع‌تر از آنکه مغز بتواند آن را بفهمد. صدای ترمز، فریادِ فلز، و بعد ضربه‌ای وحشتناک…همه‌چیز در سیاهی فرو رفت.وقتی چشمانش را باز کرد، انتظار داشت سقف ماشین را ببیند. انتظار داشت درد داشته باشد. انتظار داشت صدای آژیر یا بوی خون را حس کند. اما هیچ‌کدام از این‌ها نبود.نور روز، روشن و گرم، مستقیم در چشم‌هایش افتاده بود.الکس با گیجی سرش را بالا آورد. برای یک لحظه فکر کرد هنوز خواب می‌بیند. زیر پایش آسفالت نبود. صندلی ماشین هم نبود. او روی زمین هم دراز نکشیده بود. ایستاده بود.سرش را آهسته چرخاند و اطرافش را نگاه کرد.خیابان… نبود.اینجا بیشتر شبیه پیاده‌رویی عریض و شلوغ بود که از میان شهری ناشناخته می‌گذشت. آدم‌ها از کنار هم عبور می‌کردند، اما چیزی در آن‌ها با آنچه او می‌شناخت فرق داشت. بعضی‌شان لباس‌های عادی داشتند، اما بعضی دیگر ظاهری داشتند که با عقل جور درنمی‌آمد. گوش‌های تیز، چهره‌های غیرعادی، چشم‌هایی با رنگ‌هایی عجیب. الکس مات و مبهوت به آن‌ها خیره مانده بود.«چی…؟»صدایش پایین و گرفته بود، انگار مدت‌ها حرف نزده باشد.قلبش تند می‌زد. دستش را بالا آورد و بدنش را لمس کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود هنوز وجود دارد. لباس‌هایش سالم بودند. بدنش درد نداشت. هیچ زخم واضحی هم پیدا نمی‌کرد. اما آن‌قدر همه‌چیز غیرعادی بود که همین نداشتنِ درد هم عجیب به نظر می‌رسید.چند قدم عقب رفت، اما جمعیت همچنان در رفت‌وآمد بود. هیچ‌کس به او آن‌طور که باید نگاه نمی‌کرد؛ انگار حضور یک پسر گیج در وسط پیاده‌رو چیز عجیبی نبود، یا شاید اصلاً کسی متوجهش نشده بود.آه، یادم رفت اسمش را بگویم.پسر ما الکس است.الکس نفس عمیقی کشید، اما هوایی که وارد ریه‌هایش شد هم بوی غریبی داشت. بویی تازه، گرم، و کمی میوه ای.او به اطراف خیره ماند و سعی کرد نظم اتفاقات را در ذهنش پیدا کند.آخرین چیزی که یادش می‌آمد…کامیون بود.نور.ضربه.بعد از آن، هیچ.«من… مرده‌م؟»این فکر مثل یخ از پشت گردنش پایین رفت.خواست جواب را از کسی بپرسد، اما زبانش سنگین شده بود. از طرفی ترس داشت، از طرف دیگر کنجکاوی مثل خاری در ذهنش فرو رفته بود. اینجا کجا بود؟ چرا هنوز زنده بود؟ چرا مردم این‌طور بودند؟در همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد.«هی، تو خوبی؟»الکس سریع برگشت. مردی که آن را گفته بود، شبیه آدم‌های معمولی بود، اما نه کاملاً. در چهره‌اش چیزی بود که نشان می‌داد اینجا با دنیای قبل فرق دارد.الکس چند ثانیه فقط به او نگاه کرد، بعد آهسته پرسید:«من… کجام؟»مرد اخم خفیفی کرد، انگار سؤال الکس برایش عجیب باشد.«تو وسط شهر سنتفوردی.»الکس اسم را در ذهنش تکرار کرد. سنتفورد…هیچ معنایی برایش نداشت.چشم‌هایش دوباره در میان جمعیت چرخید. هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، بیشتر مطمئن می‌شد که اینجا جای او نیست. یا بهتر بگویم، جایی نیست که تا دیروز می‌شناخت.الکس چند لحظه همان‌طور بی‌حرکت وسط پیاده‌رو ایستاد. مردم از کنارش رد می‌شدند، بعضی بی‌توجه، بعضی با نگاهی کوتاه و کنجکاو، اما هیچ‌کس به‌نظر نمی‌رسید از حضور او آن‌طور که باید متعجب شده باشد. این خودش بیشتر از هرچیز دیگری آزارش می‌داد. اگر واقعاً اتفاقی برایش افتاده بود، چرا هیچ‌کس سؤال نمی‌پرسید؟ چرا هیچ‌کس جلو نمی‌آمد؟نگاهش را دوباره به اطراف چرخاند.ساختمان‌ها بلند و قدیمی بودند، اما نه آن‌قدر که حس شهرهای کلاسیک را بدهند. پنجره‌ها با قاب‌های چوبی تزئین شده بودند و بعضی مغازه‌ها تابلوهایی داشتند که با خطی عجیب نوشته شده بودند؛ خطی که الکس تا آن روز ندیده بود. با این حال، یطوری می‌توانست معنای بعضی از نوشته‌ها را حدس بزند، انگار ذهنش از قبل آماده‌ی درک این دنیا شده بود.دستش را بالا آورد و شقیقه‌اش را مالید.«این دیگه چه جور خوابه؟»اما این حسِ خواب بودن، خیلی زود ترک برداشت.سنگینیِ هوا واقعی بود. گرمای باد واقعی بود. صدای قدم‌ها، چرخ کالسکه‌ای که از دور می‌گذشت، و زمزمه‌ی مردم همه واقعی بودند. اینجا رویا نبود.الکس چند قدم به جلو رفت. کفش‌هایش روی سنگ‌فرش خیابان صدای خفیفی ایجاد می‌کردند. نگاه مردم گاهی از روی او عبور می‌کرد و گاهی برای یک لحظه روی موهای سفیدش مکث می‌کرد. همین موها بود که حس بدی به او می‌داد. چرا این رنگ؟ چرا این‌قدر متفاوت؟انگار خودش هم بخشی از این دنیا نبود.در گوشه‌ی میدان، فواره‌ای سنگی قرار داشت و دور تا دورش چند پرنده‌ی سفید روی لبه‌ها نشسته بودند. الکس با تردید به سمتش رفت و برای چند لحظه سعی کرد تمرکز کند؛ شاید اگر بیشتر فکر کند، یادش بیاید چه اتفاقی افتاده. شاید اگر بفهمد مرده یا زنده است، کمی آرام‌تر شود.اما چیزی یادش نیامد.فقط یک احساس مانده بود.حسِ افتادن.و بعد، تاریکی.یک صدای زنانه از پشت سرش آمد: «شما حالت خوبه آقا؟»الکس برگشت. زنی جوان با لباسی بنفش تیره و رنگ های متفاوت و موهای سفید، چند قدم آن‌سوتر ایستاده بود. نگاهش مستقیم روی الکس قفل شده بود.الکس مکث کرد و بعد با صدایی که خودش هم از لرزشش خوشش نیامد، گفت: «من… نمی‌دونم کجام.»زن کمی ابرو بالا انداخت.«اینجا سنتفورده. تو اهل غربی درسته؟»الکس خواست جواب بدهد، اما زبانش گیر کرد.زن انگار از سکوتش نتیجه گرفت که حرفش درست بوده. یک قدم جلو آمد و آهسته گفت: «اگه می‌خوای، می‌تونم کمکت کنم. ولی اول باید بدونم اسمت چیه.»الکس برای لحظه‌ای مردد ماند.باید به او اعتماد می‌کرد؟ اصلاً می‌شد به کسی در این دنیا اعتماد کرد؟اما در نهایت چیزی نداشت که پنهان کند.«الکس.»زن سر تکان داد.«خوب، الکس. بهتره این‌جا وسط خیابون وایساده نباشی. بعضی‌ها ممکنه توجهشون بهت جلب بشه.»الکس اخم کرد.«چرا باید جلب بشه؟»زن پاسخی نداد، فقط نگاهی کوتاه به اطراف انداخت؛ نگاهی که باعث شد الکس ناخودآگاه بیشتر نگران شود. او حالا تازه داشت می‌فهمید که این شهر، با این‌که شلوغ بود، آرامش عجیبی داشت؛ آرامشی که بیشتر شبیه سکوت پیش از خطر بود.همان لحظه صدای ناقوسی از دور به گوش رسید. مردم اطراف، بدون این‌که زیاد واکنشی نشان دهند، آهسته مسیرشان را عوض کردند. بعضی سرهایشان را پایین انداختند. زن روبه‌روی الکس هم جدی‌تر شد.«باید بری.»الکس با تعجب گفت: «کجا؟»زن نگاهی به سمت خیابان فرعی انداخت و با صدای پایین‌تری جواب داد: «جایی که کسی پیدات نکنه. مخصوصاً قبل از اینکه بفهمن کی هستی.»الکس خواست دوباره سؤال بپرسد، اما زن دیگر منتظر نماند. فقط با دست اشاره‌ای کوتاه کرد و در ازدحام جمعیت گم شد.الکس همان‌جا ماند، گیج‌تر از قبل.اسمش را می‌دانست.اما هنوز هیچ‌چیز از این دنیا نمی‌دانست.نه اینکه کجا آمده، نه اینکه چرا آمده، و نه اینکه چرا بعضی نگاه‌ها، با وجود سکوتشان، از هر فریادی ترسناک‌تر بودند.و چیزی در اعماق ذهنش آرام آرام شکل می‌گرفت:این شهر، یک شهر عادی نبود.و او هم یک آدم عادی نبود.الکس چند ثانیه همان‌طور ایستاده ماند و به جهتی خیره شد که زن ناپدید شده بود.جمعیت دوباره به جریان افتاده بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ انگار فقط او بود که از دلِ یک خوابِ خراب بیرون افتاده و هنوز نمی‌دانست باید کجا بایستد.دستش را آهسته بالا آورد و موهای سفیدش را از پیشانی کنار زد.بعد نگاهش افتاد به ویترینِ یک مغازه‌ی بسته، به انعکاس خودش در شیشه.برای لحظه‌ای کوتاه، مکث کرد.پسری با موهای سفید، صورتی خسته، و نگاهی که انگار زیادی زود بزرگ شده بود، به او خیره شده بود.اما چیزی در صورتش بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد؛ چشم‌هایش.یکی تیره و قهوه‌ای، مثل خاکِ خیس در تاریکی.دیگری زردِ فسفری، تیز و ناآشنا، مثل نوری که در شب اشتباه روشن مانده باشد.الکس ناخودآگاه پلک زد.خودش هم تا حالا این‌قدر واضح به چشم‌هایش دقت نکرده بود.صدای دو مرد از چند قدم آن‌طرف‌تر توجهش را جلب کرد.یکی‌شان روپوشی تیره به تن داشت و دیگری کلاه بلندی روی سر گذاشته بود. الکس نزدیک‌تر نرفت، اما گوشش را تیز کرد.مرد اول با صدایی آرام گفت: «اون پسره رو دیدی؟»مرد دوم نگاه کوتاهی به الکس انداخت و جواب داد: «آره. موهای سفیدش که عادی نیست. چشم‌هاشم… یکی زرده، یکی قهوه‌ای.»مرد اول زیر لب گفت: «همینش کافیه که آدم بفهمه اون با بقیه فرق دارهمرد دوم اخم کرد.«یا اینکه یه نشونه‌ست.»الکس بی‌اختیار خشک شد.نشونه؟برای چه چیزی؟مرد اول صدایش را پایین‌تر آورد، طوری که انگار خودش هم نمی‌خواست حرفش شنیده شود: «وقتی امیلی بلک‌وود برگشت… بعضیا گفتن دنیا شروع کرده نشونه دادن. موهای سفید، چشم‌های دو رنگ…»مرد دوم حرفش را برید: «زود حرف نزن. اگه نگهبانا بفهمن داری اسم ساحره رو این‌طور راحت میاری، دردسر می‌شه.»مرد اول پوزخند کم‌رنگی زد.«دردسر؟ مگه الان کم دردسر داریم؟ از وقتی اون ساحره دوباره اسمش افتاده سر زبونا، همه‌چی به‌هم ریخته.»الکس آهسته نفس کشید.امیلی بلک‌وود.ساحره.اسم برایش آشنا نبود، اما هم‌زمان حس می‌کرد از جایی درونش این صدا را می‌شناسد.مثل خراشِ ناخن روی شیشه، آزاردهنده و آشنا.مرد دوم نگاهی دوباره به او انداخت و گفت: «بهش نگاه کن. یه‌جور خاصی وایساده. انگار خودش هم نمی‌دونه کیه.»مرد اول جواب داد: «شاید هم می‌دونه و نمی‌خواد بگه.»الکس اخم کرد.نمی‌دانست چرا، اما حرف‌هایشان مستقیم به او می‌خورد.انگار داشتند درباره‌اش حرف می‌زدند و او همین‌جا ایستاده بود، بی‌آنکه بتواند جواب بدهد.مرد دوم آهسته گفت: «چشم‌هاش یه جور عجیبیه… این‌جور چشم‌ها رو بعضیا به فال بد می‌گیرن.»مرد اول نگاهی کوتاه به اطراف انداخت و ادامه داد: «خصوصاً وقتی کنار اسم ساحره میاد. موهای سفید، چشم دو رنگ، و اون نگاه… زیادی شبیه آدماییه که فقط برای دردسر وارد این شهر میشن.»الکس دیگر نتوانست بماند.یک قدم جلو رفت، اما درست همان لحظه نسیمی سرد از میان خیابان عبور کرد.سرش را بالا آورد.برای یک لحظه‌ی خیلی کوتاه، در انتهای شلوغ خیابان سایه‌ای دید.همان زن ایستاده بود و مستقیم به او نگاه می‌کرد.چشم‌های الکس تنگ شد.«صبر کن…»اما قبل از اینکه قدمی بردارد، جمعیت میان آن نقطه و نگاهش حائل شد.وقتی دوباره نگاه کرد، کسی آن‌جا نبود.فقط خیابان بود و رفت‌وآمدِ معمولیِ مردم.الکس چند ثانیه همان‌جا خشک مانده بود.نمی‌دانست چیزی را واقعاً دیده یا نه، اما دلش می‌گفت آن نگاه، واقعی‌تر از خیلی چیزهایی بود که امروز دیده بود.و همان‌جا، برای اولین بار، حس کرد این شهر دارد چیزی را آرام‌آرام از او پنهان می‌کند.الکس هنوز به همان سمت خیره مانده بود که یکی از مردها یک قدم جلو آمد و راهش را بست.نه با خشونت، اما به‌اندازه‌ای محکم که بفهماند قرار نیست به‌سادگی عبور کند.مرد اول با نگاهی دقیق به او گفت: «صبر کن. تو از اینجا نیستی، درسته؟»الکس مکث کرد.چشمش را از او ندوخت، اما لحنش را هم طوری تنظیم نکرد که زیادی نرم یا مضطرب به‌نظر برسد.«چرا اینو می‌پرسی؟»مرد دوم هم نزدیک‌تر شد و کنار رفیقش ایستاد.«چون قیافت، موهات، و مخصوصاً اون چشم‌هات… با بقیه فرق داره.»الکس فقط به آن‌ها نگاه کرد.نخواست توضیح بدهد. نخواست از گیجی‌اش چیزی نشان بدهد.مرد اول ادامه داد: «اسم؟»«الکس.»«از کجا اومدی، الکس؟»الکس لحظه‌ای مکث کرد.جواب دقیق نداشت، پس چیزی گفت که هم حقیقت باشد و هم نباشد: «از جایی که الان دیگه اونجا نیستم.»هر دو مرد برای چند ثانیه ساکت ماندند.یکی‌شان ابرو بالا انداخت.مرد دوم با دقت بیشتری نگاهش کرد و گفت: «این یعنی چی؟»الکس شانه‌اش را کمی بالا انداخت، طوری که انگار حوصله‌ی توضیح ندارد: «یعنی همین که گفتم.»مرد اول نفسش را آرام از بینی بیرون داد.«خوب. ولی هنوز جواب سؤال منو ندادی. اینجا چه‌کار می‌کنی؟»الکس نگاهش را از آن‌ها گرفت و به خیابان انداخت.«دارم دنبال یه جا می‌گردم.»«برای چی؟»«برای امشب.»مرد دوم کمی نرم‌تر شد.«تنهایی؟»الکس فقط سر تکان داد.مرد اول این‌بار مستقیم به صورتش خیره شد.«هیچ‌کس منتظرت نیست؟»الکس لب‌هایش را جمع کرد.«نه.»این پاسخ کوتاه بود، اما کاملاً کافی.مرد دوم نگاه کوتاهی به رفیقش انداخت.از آن نگاه‌ها که یعنی: این یکی واقعاً تنهاست.مرد اول پرسید: «پس از کجا باید بدونیم داری دروغ نمی‌گی؟»الکس خیلی خونسرد جواب داد: «از کجا باید بدونم شما دزد نیستین؟»برای لحظه‌ای هر دو مرد مکث کردند.بعد مرد دوم یک خنده‌ی کوتاه و بی‌صدا کرد، بیشتر از سر تعجب تا سرگرمی.مرد اول اخم کمرنگی کرد، اما در چهره‌اش چیزی نرم شد.«زبانت که بد نیست.»الکس چیزی نگفت.مرد دوم با نگاهی ریزبینانه به چشم‌هایش نگاه کرد و گفت: «اون یکی چشم‌ات… کمتر آدم رو یاد چیزای خوب می‌اندازه.»الکس پلک زد.حرف را رد نکرد. فقط نگاهش را کمی سردتر کرد.مرد اول این بار نگاهش را از الکس گرفت و گفت: «خیلی‌ها تو این شهر با ظاهر عجیب پیدا می‌شن. ولی بعضیاشون فقط گم شدن، بعضیاشون هم دردسرن.»الکس چیزی نگفت.مرد دوم آهسته اضافه کرد: «تو بیشتر شبیه اولی می‌زنی.»این بار کمی از فشار فضا کم شد.مرد اول قدمی عقب رفت تا راه باز شود، اما هنوز کامل کنار نکشیده بود.«اسم خیابون‌ها رو بلدی؟»الکس سرش را تکان داد.«نه.»«پس گم شدی.»«می‌شه این‌طورم گفت.»مرد دوم نگاهی کوتاه به سمتِ مسیرِ شلوغ انداخت و بعد رو به الکس گفت: «اگه یه جای موندن می‌خوای، باید زود دست‌به‌کار شی. شب که بشه، اینجا واسه آدمی مثل تو امن نیست.»الکس این‌بار برای اولین بار کمی جدی‌تر شد.«آدمی مثل من؟»مرد اول انگار فهمید زیادی گفته، برای همین با دست اشاره‌ای کوتاه کرد: «منظورم اینه که غریبه‌ها زود جلب توجه می‌کنن.»الکس نگاهش را مستقیم به او دوخت.«و شما برای غریبه‌ها همیشه این‌قدر سؤال دارین؟»مرد دوم خندید.«فقط وقتی غریبه‌ای مثل تو از وسط خیابون پیداش می‌شه.»لحظه‌ای سکوت افتاد.بعد مرد اول با صدایی آرام‌تر گفت: «فعلاً برو. فقط حواست باشه زیاد توی حرفای مردم نپیچی. مخصوصاً وقتی اسم اون ساحره میاد وسط.»الکس چیزی نگفت، اما نامی که شنید، دوباره ته ذهنش سنگینی کرد.مردها کمی کنار رفتند و راه باز شد.الکس بدون اینکه چیز بیشتری بگوید، از میانشان گذشت.اما حالا دیگر خیابان فقط یک خیابان نبود؛جایی بود که باید در آن برای یک شب، برای چند ساعت، و شاید برای خیلی بیشتر، جایی برای ماندن پیدا می‌کرد.و همین فکر، او را به سمت قدم‌های بعدی برد…داخل ساختمان، هوا گرم‌تر بود.بوی چوبِ قدیمی، شمعِ نیم‌سوخته و کمی هم غذای ساده در فضا پیچیده بود. دیوارها سنگی بودند، اما با فرش‌های تیره و پرده‌های ضخیم، فضا از سردی بیرون فاصله گرفته بود. الکس چند ثانیه همان‌جا ایستاد و اطراف را نگاه کرد. این‌جا شبیه یک کلیسا نبود، اما آن‌قدر آرام و مرتب بود که حس می‌کرد به چیزی مذهبی نزدیک شده.رابرت در را بست و جلوتر رفت.«بیا. همین‌جا وایسادن فایده‌ای نداره.»الکس به دنبالش راه افتاد.راهرو کوتاه بود و به یک سالن کوچک باز می‌شد که چند میز چوبی، قفسه‌ی کتاب، و یک شمع روشن روی یکی از طاقچه‌ها داشت. از پنجره‌ی کوچکِ انتهای سالن، نور کم‌رنگ غروب داخل می‌آمد.رابرت به سمت یکی از صندلی‌ها رفت و با دست اشاره کرد: «بشین.»الکس نشست، اما نه کاملاً راحت. هنوز آماده بود که در هر لحظه بلند شود.رابرت روبه‌رویش ایستاد و برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.بعد آرام پرسید: «یادت هست چطور رسیدی اینجا؟»الکس مکث کرد.نمی‌خواست زیادی واضح جواب بدهد.«فقط یادمه یه لحظه همه‌چیز رفت.»رابرت ابرو بالا برد.«رفت؟ یعنی چی؟»الکس شانه‌اش را کمی بالا انداخت.«نور بود. بعدش دیگه چیزی نفهمیدم.»رابرت آهسته سر تکان داد.«پس از مسیر معمولی نیومدی.»الکس چیزی نگفت.رابرت ادامه داد: «یادت میاد قبل از این‌که اون نور بیاد، کجا بودی؟»الکس برای لحظه‌ای مکث کرد.«توی جاده بودم.»رابرت با دقت نگاهش کرد.«تنهایی؟»الکس سر تکان داد.«و بعد؟»الکس نگاهش را پایین انداخت.«بعدش فقط… صدای برخورد.»صدایش پایین‌تر شد.«فکر کنم.»رابرت چند ثانیه ساکت ماند.انگار داشت حدس می‌زد که الکس چیزی را نیمه‌کاره می‌گوید، اما زیادی هم فشار نیاورد.الکس از فرصت استفاده کرد و پرسید: «این‌جا دقیقاً کجاست؟»رابرت جواب داد: «سنتفورد.»الکس سر بلند کرد.«منظورم اینه… این شهر چه جور جاییه؟»رابرت نگاه کوتاهی به او انداخت.«شهر بزرگیه. قدیمیه. و معمولاً آدم‌هایی که اینجا گم می‌شن، یا سریع راهشون رو پیدا می‌کنن یا بدتر گم می‌شن.»الکس ابرو درهم کشید.«منظورت از گم شدن همون گم شدن عادیه؟»رابرت کمی مکث کرد، بعد گفت: «بیشتر وقت‌ها، آره.»الکس به او زل زد.رابرت انگار فهمید زیادی جلو نرفته، پس بحث را عوض کرد.او به قفسه‌ی کتاب رفت، یکی از جلدهای قدیمی را برداشت و گفت: «اینجا نظم خودش رو داره. کلیسا، مردم، و اسقف‌ها.»الکس سریع گفت: «اسقف؟»رابرت نگاهش را به او برگرداند.«آره. من یکی از اسقف‌های بانوی مقدسم.»الکس برای لحظه‌ای خشک شد.کلمه‌ی «اسقف» را فهمیده بود، اما نه کامل. فقط می‌دانست عنوان مهمی است.رابرت ادامه داد: «و البته پدر این کلیسا.»الکس کمی آرام‌تر شد، چون فهمید این مرد حداقل جایگاه مشخصی دارد و فقط یک رهگذر نیست.رابرت بشقابی ساده از آشپزخانه‌ی کوچک آورد؛ چیزی شبیه سوپ و نان.«بخور. از گرسنگی نمی‌افتی، ولی بهتره با شکم خالی تصمیم نگیری.»الکس لقمه‌ای برداشت.گرم بود. واقعی بود.رابرت روبه‌رویش نشست.الکس بعد از چند لحظه سکوت، با لحن محتاطی پرسید: «تو همیشه به غریبه‌ها این‌طوری کمک می‌کنی؟»رابرت یک لحظه او را نگاه کرد و بعد با صداقتی بی‌تکلف گفت: «نه. فقط به عجیب‌هایی مثل تو.»الکس برای یک لحظه به او خیره ماند، بعد خیلی کم گوشه‌ی لبش تکان خورد؛ نه دقیقاً لبخند، بیشتر چیزی بین تعجب و پذیرش.رابرت با همان آرامش ادامه داد: «ولی اینو بد نگیر. منظورم اینه که از همون اول معلوم بود از بقیه فرق داری.»الکس چیزی نگفت.رابرت نگاهش را به او دوخت و بعد گفت: «امشب اینجا می‌مونی. فردا درباره‌ی کار و جا و بقیه‌ش حرف می‌زنیم.»الکس سرش را پایین آورد و برای اولین بار کمی راحت‌تر نفس کشید.هنوز به همه‌چیز شک داشت، اما حداقل این‌جا تا صبح او را بیرون نمی‌انداختند.رابرت از جایش بلند شد و با دست به راهروی باریکِ سمت چپ اشاره کرد.«اتاقت اونجاست. درِ دوم از سمت راست. اگه خواستی بخوابی یا وسایلت رو بذاری همون‌جاست.»الکس نگاهش را به سمت راهرو برد، بعد دوباره به رابرت نگاه کرد.«مرسی.»رابرت فقط سری تکان داد.«استراحت کن، الکس. روزِ طولانی‌ای در پیشته.»</description>
                <category>No Body</category>
                <author>No Body</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 10:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>